دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

سه‌شنبه تو فاصلۀ بین دوتا کلاسم (کلاسِ استاد شمارۀ ۱۸ که ۸ تا ۱۰ صبحه و کلاس انفرادیِ استاد شمارۀ ۱۷ که ساعت ۱ شروع می‌شه تا هر موقع صحبتمون تموم بشه) هفتادوهشتمین خرید سوپرمارکتیمو با سفارش پنج‌تا دونه تن ماهی و یک عدد سس کچاپ ثبت کردم و زمان تحویل رو بین یازده تا یک تنظیم کردم که با کلاسام تداخل نداشته باشه. حدودای یازده گوش‌به‌زنگ و چشم‌به‌در و کارت‌به‌دست و چادربه‌سر! منتظر پیک بودم. خریدای اُکالا رو آنلاین پرداخت نمی‌کنم چون اولین باری که ازش خرید کردم و اینترنتی پرداخت کردم آدرسو پیدا نکرده بودن و نیاورده بودن و ده روز بعد پولمو به حسابم برگردوندن. این‌جوری شد که از اون موقع دیگه پرداخت در محل می‌زنم که اگه اومدن و آوردن کارت بکشم. ولی خریدای اسنپ‌فود و اسنپ‌مارکتو آنلاین پرداخت می‌کنم چون که همیشه میارن و نیارن هم می‌دونم که همون لحظه که زنگ می‌زنن و خبر نیاوردنشونو می‌دن پولو برمی‌گردونن. معمولاً برای اسنپیا درو باز می‌کنم می‌گم بذارن تو و برن و نمی‌بینمشون، ولی برای اینا چون باید کارت بکشم، حتماً خودم باید برم پایین و هر بار یا اون پسر لاغره که بهش می‌خوره تازه هیژدهو تموم کرده میاد یا اون آقاهه که یه بار موقع اذان اومده بود و باد صباش اذان پخش کرد.

یازده و هفت هشت دقیقه گذشته بود که زنگ زد که رسیدم و دم درم. جَلدی پریدم پایین و درو باز کردم و سلام کردم و دیدم بر خلاف عادت مألوف پیک‌های اُکالا که از ماشینشون پیاده نمی‌شن، پیاده شده و کارت‌خوان دستشه و با دکمه‌هاش ورمی‌ره و یه خانوم مسن هم صندلی جلو نشسته. همونی بود که یه بار موقع اذان اومده بود و باد صباش اذان پخش کرده بود. ماشینو تو یه زاویه‌ای نگه‌داشته بود که من پلاک عقبشو می‌دیدم و پشت ماشین به من بود. خانومه برگشت عقب و چشم‌توچشم شدیم و بعد برگشت جلو. آقاهه هم کارت‌خوان‌به‌دست زیر لب یه چیزایی می‌گفت که از بین اون چیزا کلمات هنگ و قطع رو تشخیص دادم و فهمیدم که مشکل فنی پیش اومده و باید منتظر بمونم تا حل بشه. همین‌جوری که منتظر بودم کارت‌خوان درست بشه با خودم گفتم لابد مامانش جایی کار داشته و گفته بیا تو مسیر تحویل سفارشا تو رو هم برسونم. یا اینکه مامانه حوصله‌ش سر رفته و گفته بیام باهم سفارشا رو تحویل بدیم که یه هوایی هم بخورم. سعی می‌کردم بد به دلم راه ندم و حدسای دیگه نزنم :دی. چند دقیقه گذشت و من همچنان داشتم فرضیه‌سازی می‌کردم و رد یا اثباتشون می‌کردم که اگه نیت دیگه‌ای داشتن از کجا مطمئن بودن که حتماً من می‌رم تحویل بگیرم و اصلاً کی تو رو می‌گیره با این اخلاقت؟ قیافۀ مامانه رو کامل نمی‌دیدم ولی پسره داشت با دستپاچگی و استرس هی پشت کارت‌خوانو باز می‌کرد و می‌بست و هی با دکمه‌هاش ورمی‌رفت و منم غرق در بحر تفکر، دم در، چادربه‌سر، خیره به آسفالت کف کوچه معذب و ساکت وایستاده بودم و هر از گاهی هم از آینۀ بغل مادرشو نگاه می‌کردم و با کلافگی از خودم می‌پرسیدم ینی باتریش تموم شده؟ برم باتری بیارم براش؟ اگه شارژیه، اینجا پشت در برق هست، بگم بزنه به برق؟ کاش شال و مانتو می‌پوشیدم الان همسایه‌ها منو با چادر می‌بینن زشته. بگم بذاره منم یه نگاهی بهش بندازم ببینم چشه؟، شاید تونستم درستش کنما. اگه کارت‌خوانا با وای‌فای هم کار می‌کنن اینترنت گوشیمو باز کنم وصل شه به گوشیم؟ مطمئنم ری‌استارت بشه درست میشه. اصلاً حالا که اومده و آورده، به جای پرداخت در محل روش پرداختو ویرایش کنم آنلاین بدم بره؟ ببین حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم خیلی هم تن ماهی و سس‌لازم نیستیم. میشه مرجوع کنم برم پی کارم و این مختصات پرالتهاب رو ترک کنم و رها شم از این افکار؟ 

و بالاخره کارت‌خوان درست شد و همزمان با کشیدن کارت، منم یه نفس راحت کشیدم.

عنوان یه بخشی از یه آهنگه که نمی‌دونم کی خونده. تو سرم می‌چرخید، گفتم بذارمش برای عنوان.

۰۰/۰۷/۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استاد شماره 17

استاد شماره 18

نظرات  (۲۱)

۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۱:۰۸ تسنیم ‌‌

این بین فقط برام سوال شد که همسایه‌ها با چادر ببیننت زشته؟ 🤔

پاسخ:
آخه چادر سفید سرم بود نه مشکی. غیررسمیه خب. حس می‌کردم لباس خونه تنمه. تو با لباس خونه بری بیرون خجالت نمی‌کشی؟ منم همون حسو داشتم. مهمون هم میاد شال و روسری و مانتو یا یه چیز بلند می‌پوشم. حتی برای نماز هم یه مدت مانتو می‌پوشیدم و فکر می‌کردم چادر غیررسمیه.

+ یاد دوتا اتفاق بامزه افتادم. نزدیک خوابگاهمون، یه مسجد بود. این مسجد دویست سیصد متر بالاتر از خوابگاه دخترا و سیصد چهارصد متر پایین‌تر از خوابگاه پسرا بود. درست تو نقطۀ اتصال دوتا خیابونی که منتهی به خوابگاه‌ها بود. بعد یه بار دیدم این هم‌اتاقیای من چادر سفید سرشون کردن دارن می‌رن مسجد. نمی‌دونستم بخندم یا یه نیابت از اونا از این تیپ غیررسمی جلوی دانشجوهای پسری که از اونجا رد می‌شدن خجالت بکشم :))
یه بارم مسئولای دانشگاه اومده بودن خوابگاه. رئیس دانشگاه استاد دانشکدۀ ما بود و از قضا استاد راهنمای من بود. اومده بودن بازدید و مسئول خوابگاه هم چون فکر می‌کرد واحد ما همیشه مرتب هست بی‌خبر فرستاده بودن واحد ما. بینشون چندتا از دانشجوهای پسر هم بودن که نمی‌شناختمون ولی فکر کنم عمران بودن و می‌خواستن خوابگاهو بکوبن از نو بسازن. دخترا چادر سفید سرشون کرده بودن جلو استادها و مشکل خوابگاه رو می‌گفتن و من این بارم به نیابت از اونا داشتم خجالت می‌کشیدم و انقدر این خجالته رفته تو وجودم که تو بعضی از خواب‌هام با چادر سفید تو شهر یا دانشگاه تردد می‌کنم :|

خوااااستگاااااااااری طور بود؟

پاسخ:
نه خدا رو صدهزار مرتبه شکر. ولی سناریوش شبیه اون قضیه بود. هر چند، به‌نظرم روش بدی نیست که طرف اول خودش بپسنده و بعد خانواده‌شو وارد عمل کنه. به‌مراتب بهتر از اون روشه که اول خواهره و مادره دختره رو می‌بینه و می‌پسنده و بعد پسرو وارد داستان می‌کنن :|

اینا رو ول کن

میدونی دما تو خلاء چقدره؟

پاسخ:
نمی‌دونم. فکر کنم نمیشه به‌لحاظ منطقی دمای خلأ رو اندازه گرفت. شایدم صفر مطلقه.
۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۱:۳۸ مصطفی فتاحی اردکانی

عنوان رو درست ننوشتید یعنی یه جای آهنگ رو چسبوندید به یه جا دیگه اش.......

یکی از حسرت هایی ازدواجم همین عروس دیدنه. 

پاسخ:
دوتا مقدمه رو کنار هم آوردم دیگه
شما یه بار خودتو بذار جای عروس، ببین بازم حسرت می‌خوری یا نه. به‌نظر من که رسم فوق‌العاده مسخره‌ایه.

افرین اصن تو خلاء دما تعریف نمیشه :))

پاسخ:
حالا چرا پرسیدی؟ سؤال امتحانت بود؟
۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۲:۰۴ ماه توت‌فرنگی

خیلی بامزه بود آقا. :))

حالا پسره خوشتیپ و اینا بود؟ :)))

پاسخ:
نمی‌دونم معیارت از خوش‌تیپی چیه ولی نه خیلی لاغر بود نه خیلی چاق. مثل بقیهٔ آدما بود. ولی خب قیافه‌ش یادم نیست. وقتی می‌رم سفارشمو بگیرم نگاهم بیشتر به گوشی و فرمان ماشین و روکش صندلی و در و دیواره تا خودش :|

اگه خاستگاری بود عجب صجنه ای میشد برای ده سال اینده که ادم تعریفش کنه. البته ادم همه صحنه های اول و مهم رو دوس داره ده سال اینده تعریف کنه (((((((((: 

+در رابطه با پست پیکره پر زحمت: واقعا خیلی سختی کشیدی تو اون پروژه نه فقط اون یک درصد اخرش، سیر ماجرا. اصلا وقتی خوندمش گفتم وقتشه به مناسبت پائیز برگ ریزون شم.

و البته این که دیگران و رفتاهای جا افتاده قابل تشخیص میشن جای قشنگ ماجراست. افزایش شناخته. و خب فکر میکنم از یه فرهنگ ب یه فرهنگ دیگه فرق کنه. از یه بوم به یه بوم دیگه حتی.البته بهتره بوم و فرهنگ رو جدا نکنم. ولی خب منظورم همیناست.

پاسخ:
صحنۀ مطلوبی نیست از نظر من. ترجیح می‌دم تو قصۀ ده سال بعدم چارتا کتاب و جزوه نقش‌آفرینی کنه به جای تن ماهی و سس کچاپ و کارت‌خوان :|

نه همینجوری یهو باهاش مواجه شدم و به نظرم جالب بود

پاسخ:
می‌دونستی معنیِ دیگۀ خلا مستراح یا همون توالته؟ :)) گفتم شاید اینم جالب باشه برات
۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۳:۵۷ محسن رحمانی

سلام

امتحانتون چطور پیش رفت؟ بالاخره سخت گرفت یا آسون؟

خوب مگه برادرتون یا پدرتون خونه نبودن که برن تحویل بگیرن ؟

فک کنم به مادرتون مرخصی دادید که معمولا غذا هم از بیرون سفارش میدید .

من که هرکدوم رو نصب کردم یکی فقط ادرس تهران رو بالا میاورد یکیش هم که تو شهرما نبود . دیگه هردوتارو از روی گوشی پاک کردم .

پاسخ:
سلام
به‌شدت سخت بود.
تو خونۀ ما جنسیت مطرح نیست زیاد. هر کی دستش بند نباشه می‌ره می‌گیره، ولی در کل من بیشتر می‌رم.
اون اسنپ‌فود که رنگش صورتیه رو امتحان کردید؟ سوپرمارکت هم توی همینه و بیشتر شهرها رو تحت پوشش داره.
۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۴:۰۰ محسن رحمانی

خوب خلاء با اون خلا فرق داره .

خلاء آخرش حمزه داره ولی اون نه .

اسم خواننده موسیقی میثاق راد هستنش واسم آهنگ هم من زن میخوام مادر .

 

پاسخ:
می‌دونم. ولی مثل هم می‌نویسن. عمداً نخواستم به واژه‌یاب ارجاع بدم. خودتون تو گوگل بنویسید خلا + واژه‌یاب
+ مرسی. نمی‌دونستم اینو
۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۵:۰۶ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

اسنپی رو پیدا کنم آدرس اینجا رو بدم بهش😁

پاسخ:
نه این اسنپی نیست افقیه :)) افق کوروش :دی

اره ما اصفانیا به دستشویی میگیم خِلا :)))))))))))))))))))))

پاسخ:
آخی... پس شوما اصفونی هستِن. اون قدیما نصف خواننده‌های اینجا از شهر شوما بودن.
۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۶:۲۱ تسنیم ‌‌

برای تو دانشگاه و جلوی استاد آره، غیررسمیه و آدم خجالت می‌کشه یه‌کم، ولی جلوی همسایه طبیعیه به نظر من.

آخر کامنتت به جای خواب نوشتی خوابگاه.

پاسخ:
من تو خوابگاه جلوی دخترا هم تا حد ممکن سعی می‌کرد زیاد غیررسمی نباشم. چون اول به چشم هم‌دانشگاهی می‌دیدمشون بعد هم‌اتاقی :|
خلاصه که آدم مأخوذ به حیایی‌ام
مرسی درستش کردم

من یه ذره از این آهنگه رو الان گوش دادم . اصلا شرمنده شدم که آهنگ مرضیه رو معرفی کردم :))) سبکی که گوش میدید خیلی فرق داره . فکر کنم اون شادروان غافلگیر شده حتی :دی

پاسخ:
الان این مشت نمونۀ خوبی برای خروار آهنگام نیستا. یه فولدر دارم همه چی توش پیدا میشه. مثلاً از مرضیه شبگردو دارم تو این فولدر.

آهان فکر کردم پس همه سبکی دوست دارید . متنوع گوش میدید . من بیشتر غمگین گوش میدم یعنی مادربزرگم آهنگ انتخاب کنه احتمالا شادتر انتخاب میکنه 

پاسخ:
آره. به‌عنوان مثال امروز از صبح کلید کردم روی علیرضا قربانی.
۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۷:۱۲ نسیم صداقت

اگه قزوین درس خونده بودی با دیدن مامانش صدرصد میگفتی اومدن خواستگاری😅 من دو سال قزوین دانشگاه علوم پزشکی درس میخوندم و همراه یکی از دوستان خونه اجازه کرده بودیم هر روز تو کوچه و پاساژ و دم در خونه ازمون خواستگاری میکردن به شیوه کاملا سنتی😅😅😅 بعد یه روز میومدن دیدن صاحبخونمون که بیان سرزده مارو ببینن مو داریم کچل نباشیم سفیدیم پر موییم، اصلا نمیدونید یه وضعیتی بود، یه بار یادمه شهره دوستم پاچه های شلوار گلیشو داده بود بالا داشت تو پاسیو مشترک با خونه حاج خانم همسایه کاهو میشست منم داشتم موهامو شونه میکردم، یهو حاج خانم که با ما ندار شده بود با یه خانم پریدن تو اتاق، بعد خانمه گفت این یکی چه خانومه چه کاهویی میشوره زن زندگیه، منو میگی زدم زیر خنده و سریع پیچیدم تو آشپزخونه گفتم یه وقت آینده شهره رو خراب نکنم😅

یه بارم دم در دانشگاه یه پسره منتظر وایساده بود و همه دخترا رو دید میزد تا ما اومدیم یه براندازی کرد و دنبالمون راه افتاد منم درشت هیکل هستم برگشت بهم گفت شما همون چیزی هستین که من دنبالشم اونقدر حرفش بهم برخورد برگشتم یکی زدم تو گوشش گفتم بی تربیت بی شخصیت، پسره گفت نه سو تفاهم نشه من ملوانم شش ماه سال رو آبم شش ماه سال رو خشکی، خانم من باید بتونه از پس کارای زندگی وقتی تنهاست بربیاد، شهره ترکیده بود از خنده، منم که دیگه چی بگم آخه😐

خلاصه از این خاطرات بیشمار دارم، یه بار رفته بودیم شازده حسین زیارت که از همونجا یه پسره افتاد دنبالمون هر کاری کردیم نشد بپیچونیمش تا دم در خونه اومد و تا صبح دم در موند، آخر سر حاج آقا رو خبر کردیم رفت سر وقتش، صاحبخونمون یه آقای طلبه بود با زهرا خانم همسرشو دو تا هم بچه داشتن، اون پاسیو مشترک شده بود بلای جون زهرا خانم😅 ما شبها حرف میزدیم میخندیدیم صدامون میرفت خونشون میکوبید لب پنجره که مراعات شوهرشو کنیم، کل پاسیو رو روزنامه چسبونده بود یه کوچولوش سوراخ بود که خودش مارو چک میکرد😅

یکسال و نیم ما اونجا نشستیم تا اینکه زهرا خانم دیگه پاشو کرد تو یه کفش که ما باید بریم و زندگیش داره خراب میشه، وسط زمستون مارو بلند کردن، رفتیم از یه حاجی بازاری خونه اجاره کردیم اونجام همین بساط بود و تازه دختر حاجی دوست پسر داشت از ما کمک میگرفت بتونه باهاش دو دقیقه تلفنی حرف بزنه، سال هفتاد و شش تا هفتادوهشت ما قزوین درس خوندیم ولی تا الان بعد از سالها هنوز زهرا خانم به من زنگ میزنه و با هم در تماس هستیم، یه وقتایی میرم قزوین بهش سر میزنم، حاج آقا هم دیگه پیر شده و زهرا خانم دیگه احساس خطر نمیکنه، همش یاد اونروزا میفته میگه اون دختره شهره خیلی بلند میخندید با اون موهای شرابیش، فکر کنم طفلی زهرا خانم سالها بعد از ما کابوس میدیده☺️ ببخشید طولانی شد صحبتم عجیب گل انداخت مادر😅

 

پاسخ:
چه بامزه تعریف کردی.
من یه بار اومدم دانشگاه قزوین یه امتحانی دادم و از اونجا رفتم تهران. داخل شهرو ندیدم و مردمشو زیاد نمی‌شناسم. دوست داشتم برم تو شهر یه چرخی بزنما، ولی چون زیاد نمی‌شناختم بعد امتحان یه ماشین گرفتم رفتم تهران. فقط اون راننده تاکسی‌ای که منو رسوند دانشگاهو یادمه که پیرمرد مهربونی بود. رانندۀ اون تاکسی که از قزوین تا تهران رسوندمون هم برخوردش خوب بود.

سلام.

فکر کنم هم دانشگاهی شدیم دردانه:)

از دانشگاهت راضی هستی؟

پاسخ:
سلام. چه خوب :)
مبارکه
اگه منظورت دانشگاه الانمه موقعیت جغرافیاییش که خوبه. استاداشم یکی در میون بد نیستن. از امکانات رفاهی و خوابگاهشم بی‌خبرم.
البته برای دورۀ کارشناسی این دانشگاه اولویت آخرم هم نیست چون که فضاش مثل مدرسه‌ست :|

:)))) ما خوابگاهمون کنار نقلیه بود و جلوی خوابگاه یجوری بود که عالم و آدم از اونجا رد میشد. دوستم وقتی میخواست بره پایین یچیزی بگیره، چادر نماز من(گل گلی صورتی به صورت جلو بسته و استین دار) رو سرش میکرد و میرفت پایین

پاسخ:
من هنوز نتونستم هضم کنم چجوری با چادر از خوابگاه خارج می‌شدن می‌رفتن مسجدی که یه خیابون اون‌ورتره
۱۱ مهر ۰۰ ، ۲۳:۵۱ نسیم صداقت

قربانت، شما باعث شدین سر ذوق بیام این خاطراتو بنویسم☺️ بله مردمان بسیار مهربان و ساده ای هستند و بسیار سنتی زندگی میکنند، من که بسیار خاطرات خوبی از آن دوران دارم، مخصوصا لهجه شیرینشون که حسابی دلم براش ضعف می رفتوای یادم میاد یه سری مثلا خوراک لوبیا گذاشته بودیم، رفتیم هر کدوم پی کار و درس خودمون و زودپز میزد تو سر خودش، حواسمونم نبود بویاییمون هم عادت کرده بود همینطور لوبیا سوخت، اونقدر سوخت که دیگ زودپز به شدت داغ شده بود اگه زهرا خانم از بوی سوختگی نیومده بود سراغمون قطعا میترکید، وقتی گذاشتیمش تو پاسیو آبو آروم آروم بهش پاشیدیم کم کم خنکش کنیم نترکه، نمیدونید چه بلاها که تو اون دو سال و اندی ما سر خودمون آوردیم😅

 

پاسخ:
چه جالب، پس لهجه هم دارن. چون معمولاً به اونایی که نزدیک تهرانن خوابگاه نمی‌دادن تو خوابگاه تعداد قزوینیا کم بود. یا نبود. تو دانشگاهم یادم نمیاد دوستی که اهل این شهر باشه داشته باشم.

خوشا به سعادتت خواهر :))

پاسخ:
دو سال پیش برای مصاحبهٔ دکتری اومده بودم اصفهان. چون احتمالاً اون موقع اینجا رو نمی‌خوندی، لینکشو می‌دم حالا بخونی
عنوان عجیب و غریب پست هم داستان داره که اونو دیگه بی‌خیال:

سلام سلام. چطوری عزیز جان؟ باورم نشد وقتی عنوانت رو دیدم که چقدر زود گذشته. باورم نشد که الان ترم سه باشی البته من خودم هم ترم چهارم! :))

ترم پیش کرونا گرفتم و حذف ترم کردم. این شد که الان ترم چهارم هستم و آزمون جامع دارم.

کلا تا وقتی که کلاسها و درسهای دکترا هست همه چیز اسمش دَردانه است. :/

ولی این دیگه آخریشه و ان شاء الله بعدش میری تو فاز مقاله و تز و دیگه خیلی خوبه.

امیدوارم موفق باشی. خیلی خوب و مفصل می نویسی. یه زمانی اینقدر مفصل می نوشتم... آه از وبلاگ...

ان شاء الله همیشه موفق و سربلند باشی.

پاسخ:
سلام لوسی جانم. دلتنگت بودم. جات تو بلاگستان خیلی خالیه؛ کاش هر از گاهی بیای دو خط از تجربه‌هات بنویسی.
لپ بچه‌هاتو از طرف من محکم بکش و ببوسشون.