دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۶۷۷- هفتۀ سیزدهم ترم سوم

شنبه, ۲۷ آذر ۱۴۰۰، ۱۰:۴۲ ب.ظ
هفتۀ هیجان‌انگیزی رو سپری کردم. مجری برنامه‌ای بودم که سخنرانش ناشنوا بود.
هفته، هفتۀ پژوهشه و قبلش درگیر پوستر وبینارها بودم و بعد درگیر خود وبینارها. علاوه بر تهیۀ پوستر، مسئول مستندسازی هم هستم. آخر هر سخنرانی یه گزارش می‌نویسم که موضوع سخنرانی چی بود، کی حرف زد، چی گفت، چقدر حرف زد و چند نفر شرکت کرده بودن. چندتا اسکرین‌شات هم می‌گیرم که ضمیمۀ گزارش بشه. یه نفرم هست که جلسه رو ضبط می‌کنه که در اختیار غایبین بذاریم. مجری برنامه‌ها دو نفر از بچه‌ها هستن که نوبتی اجرا رو به عهده می‌گیرن. سخنرانو معرفی می‌کنن، وبینارو مدیریت می‌کنن، میکروفون‌ها رو روشن می‌کنن، سؤال‌های متنی بقیه رو می‌پرسن و کارهایی از این قبیل. این هفته اون دو نفر، درست موقع سخنرانی کار مهمی داشتن و از من و اونی که ضبط برنامه‌ها رو بر عهده داره خواستن مجری باشیم. اون دوستم که ضبط می‌کنه گفت نمی‌تونم میکروفنمو روشن کنم و صحبت کنم و از اونجایی که مجری باید حرف بزنه قرار شد من مجری باشم. برنامه چهارشنبه ساعت پنج عصر بود. ساعت چهار یه سخنرانی بسیار جالب تو مرکز زبان‌شناسی شریف قرار بود برگزار بشه و تصمیم داشتم حتماً شرکت کنم. همون ساعت، یعنی ساعت چهار، یکی از استادهای فرهنگستان هم یه سخنرانی با موضوع اصطلاح‌شناسی داشت که اونم جالب بود و علاوه بر جالب بودن، نیاز داشتم که شرکت کنم و سؤالامو مطرح کنم. این سخنرانیِ ساعت پنجِ دانشگاه خودمون به‌قدری ذهنمو مشغول کرده بود و به‌قدری استرس اجرا داشتم که اون دوتا سخنرانیِ ساعتِ چهارِ دانشگاه اسبق و سابق رو کلاً فراموش کردم. جالب اینجاست که همیشه لینک سخنرانیا رو با تاریخ و ساعتش می‌ذارم تو بوک‌مارک و جلوی چشممه و جلوی چشمم بود اون روز. ساعت چهار تا پنجو اختصاص داده بودم به تمرینِ اینکه چجوری سلام عرض کنم خدمت حضار و چی بگم. ناشنوا بودنِ استادی که قرار بود سخنرانی کنه استرسم رو بیشتر کرده بود. من تا حالا آدم ناشنوا ندیده بودم و باهاش حرف نزده بودم. نمی‌دونستم چه اتفاقی قراره بیافته. نمی‌دونستم می‌تونه حرف بزنه یا نه. روم هم نمی‌شد بپرسم. البته بهم گفته بودن که ایشون مترجم دارن، ولی نمی‌دونستم مترجم قراره چی کار کنه. یک دقیقه به ساعت پنج وقتی وارد لینک سخنرانی شدم دیدم بسته‌ست و میگه هنوز اپراتور (میزبان) وارد نشده و صبر کنید. من همیشه به‌عنوان مهمان وارد لینک‌ها می‌شدم و از اونجایی که حالا اپراتور بودم، همه منتظر ورود من بودن. ورود بقیه مشروط به ورود منِ میزبان بود. یوزر پس نداشتم. در واقع فراموش کرده بودم بگیرم. به اون دوستم که برنامه رو ضبط می‌کنه گفتم زنگ بزنه به ن۳ و منم زنگ زدم به ن۱. این دوتا نون! مجری‌های همیشگی هستن که این جلسه کار مهمی داشتن و وبینارو سپرده بودن دست من و م۱. ن۳ جواب م۱ رو نداده بود ولی ن۱ جواب منو داد و تا گفت الو گفتم سلام یوزر پس ندارم. یوزر پس اونو گرفتم و با اسم اون وارد شدم. بعد بقیه وارد شدن. بعد م۱ (همون دوستم که قرار بود برنامه رو ضبط کنه) رو اپراتور کردم و خودم خارج شدم و دوباره با اسم خودم به‌عنوان مهمان وارد شدم. بعد از م۱ خواستم منو میزبان کنه. همۀ این کارها توی یک دقیقه انجام شد و من تو این یه دیقه علائم حیاتی نداشتم از شدت استرس. بعد نقش سخنران رو از کاربر عادی به ارائه‌دهنده تغییر دادم و تو چت‌باکس ازش خواستم فایل یا اسلایدشو بارگذاری کنه. مترجم نوشته بود میکروفنشو فعال کنم. از اونجایی که تا حالا میکروفن کسی رو فعال نکرده بودم نمی‌دونستم از کجا باید انجامش بدم. سریع از اون قسمت که نقش‌ها رو تغییر می‌دادم میکروفنو پیدا کردم و دوربین و میکروفنشو روشن کردم. نمی‌دونم و یادم نیست چجوری، ولی دوربین سخنران از اول روشن بود. شاید خودم فعال کرده بودم. شاید خودش. نمی‌دونم. بعد میکروفن خودمو فعال کردم و ضمن عرض سلام و ادب و احترام، سخنران رو معرفی کردم. مترجم با زبان اشاره حرفای منو به سخنران نشون می‌داد. حرفام که تموم شد، آقای گیتی که همون استاد و سخنران برنامه باشه با اشاره یه چیزایی نشون داد که مترجم با صدای بلند اون اشاره‌ها رو به صدا تبدیل کنه. در واقع داشت ترجمه‌شون می‌کرد. هیجان‌انگیز بود. اجازه گرفتم که فایل ضبط‌شده رو به غایب‌ها بدیم. چون خیلیا می‌خواستن شرکت کنن و اون ساعت کار داشتن. مترجم درخواستمو با اشاره گفت و آقای گیتی هم اجازه داد. یه کم که گذشت به اوضاع مسلط شدم و شرایط تحت کنترلم بود. دیگه استرس نداشتم.
برای ابتدای جلسه این متنو آماده کرده بودم: 
سلام عرض می‌کنم خدمت حاضران و شرکت‌کنندگان این وبینار. برنامۀ امروزمون که پنجمین [ششمین سخنرانی بود، ولی انقدر استرس داشتم که فکر کردم پنجمیه] سخنرانی از سلسله‌سخنرانی‌های هفتهٔ پژوهشه اختصاص داره به موضوع زبان‌های اشاره و اخلاق پژوهش که انجمن علمی دانشجویی زبان‌شناسی دانشگاه [...] به‌مناسبت هفتۀ پژوهش تدارک دیده. امروز در این جلسه در خدمت آقای اردوان گیتی هستیم. ایشون متولد سال ۱۳۶۵ [اینجا تپق زدم به جای شصت گفتم هشت بعد درستش کردم] هستن و در حال حاضر دانشجوی دکترای زبان‌شناسی دانشگاه گَلودت [تلفظ اینو بلد نبودم و گوگل کردم قبل وبینار. تو گوگل هم هر کی با یه لهجه تلفظش کرده بود] امریکا که یکی از قدیمی‌ترین مؤسسه‌های آموزش عالی دنیاست که مخصوص ناشنوایانه. آقای گیتی خودشون هم در یک خانوادۀ ناشنوا [من موقع معرفی ایشون فکر می‌کردم از خانواده‌ش فقط خواهرش ناشنواست. موقع سخنرانی از حرفاش فهمیدم پدر و مادرش هم ناشنوا هستن و جالب بود برام] به دنیا اومدن و در حال حاضر در این دانشگاه درس‌های زبان‌شناسی و فرهنگ ناشنواها رو تدریس هم می‌کنن و مشاور بین‌الملل سرپرست واحد فرشتگان هم هستن. ایشون همچنین جزو نویسندگان کتاب ناشنوا هستن که از طرف انتشارات نویسه منتشر شده.

عکس خودشو گذاشته برای اسلایدش:

۰۰/۰۹/۲۷

نظرات  (۷)

۲۷ آذر ۰۰ ، ۲۳:۵۱ ماه توت‌فرنگی

متن رو خوندم استرس گرفتم اصلا. چجوری این میزان استرس رو هندل کردی؟ 

پاسخ:
ببین نه صدام می‌لرزید نه رنگم پریده بود. کاملاً آروم و در آرامش اون لحظات رو سپری می‌کردم، ولی تو دلم جماعتی از نسوان یکی یه تشت گذاشته بودن جلوشون رخت می‌شستن :))
خونه هم نبودم و آمار وانتی‌های اونجایی که بودمو نداشتم و نمی‌دونستم ساعت ۵ چه صداهای ناهنجاری تولید میشه تو اون منطقه. البته خدا رو شکر به سکوت گذشت.
۲۷ آذر ۰۰ ، ۲۳:۵۳ ماه توت‌فرنگی

 متن رو خوندم فکر کردم قراره یه پیرمرد مهمون باشه تا اینکه عکس رو دیدم. خیلی تعجب کردم‌. حتی وقتی داشتم متن رو می خوندم که نوشتی داره دکتری می خونه تعجب کردم که پیره و تازه داره دکتری می خونه چرا! 

خیلی جالب بود کلا این پست‌. 

پاسخ:
برعکسِ تو، من این آقای اردوان گیتی رو با عکسای سال ۹۰ می‌شناختم و از اینکه ده سال بزرگتر از تصورم بود تعجب کردم.
موضوع حرفاش اخلاق پژوهشی بود. می‌گفت نوجوان که بودم، پژوهشگرا میومدن باهام مصاحبه می‌کردن و فیلم و عکس می‌گرفتن و می‌رفتن. چند سال بعد عکسمو تو فلان مقاله و مجله می‌دیدم. می‌گفت اطلاع بدید و اجازه بگیرید بعد چاپ کنید.
سلاام
خدااا قوت من وقتی استرس میگیرم بدجووور صدام میلرزه بعدم هیچی رو پیدا نمیکنم فک کنید تو این شرایط مثلاً کسی مث من مجری میشد :)
پاسخ:
سلام
من استرسمو می‌ریزم تو خودم. بعد می‌بینی ده بیست سال گذشته، ولی من همچنان کابوس اون موقعیتو می‌بینم. 
۲۸ آذر ۰۰ ، ۱۹:۲۲ ‌‌‌ ‌‌‌تیرزاد

سلام و خدا قوت

 

ان شاءالله شروعی باشه برای موفقیت های بیشتر تر تر. اونقدری که دیگه بخاطرش استرس نگیرین. :)

پاسخ:
سلام
مرسی. همه ی همیشه همون بار اولش استرس‌ناکه. بعد دیگه عادی میشه.
۲۸ آذر ۰۰ ، ۲۰:۲۷ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

کمی تا قسمتی استرس آور بود همراه با هیجان👏

ولی خوب جمع کردین، ناشنوا بودن  سخته، باز هم خدا رو شکر تا این حد پیشرفت کردن ، آفرین بر وی، و بر شما بابت اداره جلسه.

پاسخ:
ممنون :)
خدا رو شکر بابت نعمت بینایی و شنوایی و بقیۀ حواسی که داریم. دارم فکر می‌کنم اینایی که از اول ناشنوا بودن، چجوری مفهوم آهنگ و شعر و ترانه رو می‌فهمن. هم از درکش محرومن هم از لذتش.
آخ آخ... میخواستم ماشاءالله بگم بهتون بابت مدیریت استرس الان جوابتونو دیدم هنگیدم :)
پاسخ:
امروز صبم اولش از شدت استرس صدام گرفته بود، بعد که افتادم رو غلتک ول‌کن ماجرا نبودم. ساعت ده بود من هنوز داشتم ارائه می‌دادم و رهاشون نمی‌کردم. از هشت بی‌وقفه حرف زدم :))
خداا قوت اساسی :) من روزی که باید زیاد حرف بزنم گلوم به شدت میسوزه:) خوبین؟:)
پاسخ:
خوبم ولی شبیه این زندانیای تو فیلمام که بیدار نگهشون می‌دارن ازشون اعتراف بگیرن. حالا منتظرم ساعت یک بشه برم برای استادم اعتراف کنم کارای هفته رو. احساس می‌کنم 98.2 درصد مغزم خوابه