دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

این هفته‌ای که تهران بودم خوابگاه موقت گرفته بودم. تعدادی از واحدهای خوابگاه رو اختصاص داده بودن به دانشجوهایی که فقط چند روز تهران کار دارن و زیاد نمی‌مونن. بهشون می‌گفتن واحدهای تردّدی. ظاهرشون مثل بقیه بود، ولی ساکن دائمی نداشتن. از این واحدها گرفته بودم؛ شبی ده تومن. که این ده تومن در مقایسه با هزینۀ ترمی سیصد تومن زیاد بود و در مقایسه با هزینۀ هتل چیزی نبود. چند ساعتِ اول رفتم خوابگاه تردّدی دوستم که ارشد بود. این دوستو موقع رفتن، تو قطار پیدا کرده بودم. باهم تو یه کوپه بودیم. اتفاقی فهمیدم هم‌دانشگاهی هستیم و قرار شد وقتی رسیدیم تهران باهم بریم دانشگاه، که برای نشون دادنِ ادارۀ امور خوابگاه‌ها و مرکز بهداشت و گرفتن مجوز اسکان همراهیم کنه. دانشگاهو خوب نمی‌شناختم و نمی‌دونستم کدوم ساختمون کجاشه. اون تجربۀ این کارها رو داشت و می‌شناخت و من نه. وقتی کارهای اداریم تموم شد نیم ساعت بیشتر تا شروع امتحانم فرصت نداشتم و نمی‌تونستم دنبال خوابگاه خودم بگردم. رفتم خوابگاه ارشدها که کیفمو بذارم اونجا. فکر می‌کردم جای بدی نیست و اگه می‌خواستم می‌تونستم همون‌جا بمونم. اینکه تختاشون تشک نداره و چرک و کثافت از در و دیوار می‌باره و تردّدی‌های کارشناسی و ارشد یخچال ندارن موضوعیت نداشت برام و خیلی هم مهم نبود. مگه چند روز می‌خواستم بمونم؟ بعد از ظهر، بعد از امتحان وقتی رفتم دیدن هم‌کلاسیام و خوابگاه دکتری رو دیدم نظرم عوض شد. خوابگاه اینا کجا و خوابگاه اونا کجا. ساختمان دانشجوهای دکتری تمیز و نوساز و مجهز بود. تشک و پتو و بالش تمیز و اتو و لباسشویی و یخچال و میز ناهارخوری و هر چی که اون‌ور نداشتو داشت. و حتی هود برای حواس‌پرت‌هایی که ید طولایی در سوزوندن غذاشون دارن.

از کنج عزلتی که این دو سالِ کرونا و از سه سال قبل‌ترش به‌واسطۀ موندن پشت کنکور دکتری و دوری از فضای دانشگاه گرفتارش بودم خسته شده بودم. دلم می‌خواست آدما رو تماشا کنم، باهاشون حرف بزنم، ارتباط برقرار کنم و در تعامل باشم. دلم دوست جدید می‌خواست، ارتباط‌های جدید، اتفاقات جدید. روزهایی که دانشگاه باز بود و استادهام بودن می‌رفتم دیدنشون و روزهای تعطیل تو خوابگاه نمی‌موندم. می‌زدم به دل خیابونا. بدون اینکه مقصد مشخصی داشته باشم و بدونم کجام و کجا دارم می‌رم راه می‌افتادم و می‌رفتم ناکجا و معمولاً هم دیر برمی‌گشتم. یه بار تو ترافیک می‌موندم، یه بار گم می‌شدم، یه بارم دلم نمی‌خواست که برگردم خوابگاه و همون دور و برا تو کوچه‌های اطرافش پرسه می‌زدم. نمی‌دونم به دانشجوهای دکتری زیاد گیر نمی‌دادن بابت دیر برگشتن یا به ترددی‌ها یا قیافۀ من انقدر مظلوم بود که زدن نداشته باشه.

واحدی که گرفته بودم طبقۀ سوم بود. خوابگاه دکتری آسانسور هم داشت. تا برسه همکف، گوشیمو درآوردم که از خودم عکس بگیرم. حواسم به تنظیم زاویه و کادر و وضوح تصویر بود. رسیدم همکف و در باز شد و تا به خودم بجنبم در بسته شد و برگشت بالا. این‌جور وقتا می‌گم یا یکی اون پایین بود که به صلاحم نبود ببینمش، یا یکی اون بالا هست برگشتم اونو ببینم. همیشه می‌گم این وقفه‌ها ایجاد میشه که کسی خودشو برسونه به قصه‌م. غر نمی‌زنم و اَه و ای بابا نمی‌گم. طبقۀ اول ایستاد. دختری که نون داغ دستش بود سوار شد. با کیف و چندتا کیسه. دستش پر بود. رفتم سمت کلیدِ طبقاتِ آسانسور و گفتم کجا می‌رید؟ گفت واحد سیصدویک. می‌تونست طبقه رو بگه و واحدشو ندونم. ولی گفت سیصدویک. با تعجب برگشتم سمتش که سیصدویک؟ مطمئنی؟ اونجا واحد منه! گفت موقتاً تهرانم و این مسئولی که طبقۀ اول بود گفت برم سیصدویک. ولی کلید نداشتن که بدن بهم. گفتن یکی اونجا ساکنه و درو برات باز می‌کنه. گفتم من اونجا بودم. ولی دارم می‌رم بیرون و درو قفل کردم. کلیدو از تو کیفم درآوردم و گرفتم سمتش. گفتم خوابگاه دکتری فقط همین یه واحد ترددی که من توشم رو داره و این واحدم فقط همین یه کلیدی که دست منه. شانس آوردی در بسته شد و برگشتم بالا. اگه نمی‌دیدمت یا خسته و کوفته تا شب پشت در می‌موندی، یا می‌فرستادنت خوابگاه ارشدها.


لحظۀ بسته شدن در

۰۱/۰۵/۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

نظرات  (۱۳)

چه خوشانس بوده :)

پاسخ:
آره، شک ندارم یه روزی یه جایی یه کاری کرده بود که نتیجه‌شو اون روز دید.

شما بخاطر کمکهایی که به دیگران میکنی، همینجوری یه نفر تو قطار پیدا میشه که هم دانشگاهیت باشه و راهنماییت کنه و اون هم اتاقیت چقدر خوش شانس بوده یا یه جایی دست کسی رو گرفته که اینجوری بهش کمک شده:)

پاسخ:
مثل یه زنجیره‌ست. کارایی که می‌کنیم نتیجه‌ش یه روزی یه جایی به خودمون برمی‌گرده

با خانوم خ دوست شدی یا نه؟

پاسخ:
آره :)) تو اون دو سه روزی که باهم بودیم اونم تو خیابون‌گردیام با خودم همراه کردم. انقدر باهم حرف زدیم که لهجۀ اصفهانیش به منم سرایت کرده بود. به این مدل گشت‌وگذار می‌گفت تابیدن. می‌گفت بریم بتابیم یا تاب بخوریم.

یک ثانیه دلم خواست دکتری بخونم

ثانیه بعد پشیمون شدم :)))

+ چه خوب بازم می نویسی.

پاسخ:
:)) آره بابا دکتری از دور قشنگه

+ چه خوب که می‌خونی
۰۶ مرداد ۰۱ ، ۰۳:۲۷ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

به‌نظر هیچ‌چیزی تو دنیا تصادفی و اتفاقی نباشه.

پاسخ:
آره. من خیلی وقته به این باور رسیدم که همه چیز تو این دنیا حساب‌شده‌ست.

دقیقا به نظرم میتونی بهش بگی بنده خوب خدا :دی

پاسخ:
آره، کلاً هر کی که خدا منو سر راهش بذاره بندۀ خوب خداست. نعمت الهی محسوب می‌شم ^-^

سلام واقعا با این همه امکانات ترمی 300 پول خوابگاه میدی ما که تو یه شهر کوچیک ترمی 650 پول خوابگاه میدیم بدون هیچ امکاناتی. البته یخچال داره😐

پاسخ:
سلام
شبانه و خودگران نیست؟
من البته ترمی سیصدو ندادم. کلاً خوابگاه نگرفتم. همون هفته شبی ده تومنو دادم فقط.

قشنگ برگ هایم از دقت و توجه به تیکه های پازل :)))

چقده خوبه که تو اینو درک کردی و غر نمیزنی ، چقدر خوبه که پشت هر کاری دلیلی هست که ما باید درکش کنیم و تو به این درجه رسیدی :)))

پاسخ:
اولین باری که به این پازلا دقت کردم هفده سالم بود. یه کتابی از کتابخونۀ مدرسه گرفته بودم و حقم بود که دو هفته نگهش‌دارم و حتی تمدید کنم. چیزی تا امتحان نمونده بود و دوستم (در واقع رقیبم) هم لازمش داشت و اون کتابو نداشت. منم کتابه رو هنوز تمومش نکرده بودم. بردم کتابو بهش دادم. تو یه کلاس دیگه بود. وقتی برگشتم کلاس خودمون معاون مدرسه منتظرم بود. یه بسته از اداره برام فرستاده بودن. یه جایزه بود برای یه امتحانی که چند ماه پیشش شرکت کرده بودم. وقتی بازش کردم دیدم همون کتابه.

نه عزیزم روزانه هست 

پاسخ:
به این فکر کن که تهش که مدرکتو خواستی آزاد کنی بالاخره پس می‌گیرن این لطف‌هاشونو! از ما بیشتر، از شما کمتر.

خدای من ..جدی؟

خدایی چقدر کلید اسرار داری تو :)))

پاسخ:
آره بابا یه دسته‌کلید دارم یکی از یکی اسرارآمیزتر :))

چه خوشحال شدم دیدم پست جدید گذاشتی *_*

پاسخ:
قربونت ^-^
نگران بودم بیام ببینم کسی نیست بخونه :))

من هی اومدم سر زدم دیدم، نه هنوز پست جدید نذاشتی، امروز اومدم یکدفعه با سه عدد پست جدید روبرو شدم! 

پاسخ:
چشم و دلت روشن :))
حالا هفته‌ای سه‌تا پست خوبه یا‌ کمه؟ می‌خوای یکی هم امشب بذارم بشه چهارتا. 
دیگه هفته‌ای چهارتا خیرشو ببینی. قبول؟ :))

آره خوبه. هفته ای چهار عدد پست طویل، نه این مینی پستهای سوسولی! 

پاسخ:
:)) مینی پستِ سوسولی
یاد پستای هویج افتادم. از بلاگرهای دوران بلاگفا بود. پستاش یه جمله بود. خیلی دیگه می‌خواست طولانی بنویسه دو جمله :))