دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۶۴۵- هفتۀ پنجم ترم سوم

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۴۰۰، ۱۱:۲۳ ب.ظ

اول یه نگاه به عمر سایت که عمر وبلاگ‌نویسی من باشه بندازید بعد بریم سراغ ماجراهای هیجان‌انگیز این هفته. عمر سایت تو همین ستون سمت چپه. از بهمن ۸۶ محاسبه شده.

یک.

صبحِ روز دوشنبه رو با ایمیل استاد شمارۀ ۲۰ آغاز کردم. عنوان ایمیلش «مقاله بررسی شده» بود و متنش «سلام یک فایل پیوست است». تا اسمشو دیدم دلم هُرّی ریخت. بعد دلم اومد تو دهنم. بعد این دل بی‌صاحابم شروع کرد به بسکتبال بازی کردن. نمی‌دونم کدوم مقاله رو بررسی کرده بود و چیو پیوست کرده بود. اون مقاله که از هشت بهش دو داده بود یا اون مقالۀ دوم که جبرانی بود؟ گفتم تا سه‌شنبه شب ایمیلشو باز نکنم و ارائه‌هامو بدم و برم دندون‌پزشکی بعد بیام ببینم چه آشی برام پخته و چند وجب روغن روشه. هنوز دلم داشت تاب‌تاب می‌زد. نتونستم صبر کنم و همون اول صبح، قبل از شروع کلاس و قبل از ارائه‌م، ایمیله رو باز کردم و کامنت‌هایی که برای خط‌به‌خط مقاله‌م گذاشته بود رو خوندم. مقالۀ دوم رو بررسی کرده بود. همین مقالۀ جبرانی. کامنتاش معقول و تا حدودی منصفانه بود؛ هر چند مته روی خشخاش گذاشته بود و مو رو از ماست کشیده بود بیرون، ولی به هر حال بابت وقتی که برای خوندن مقاله گذاشته بود و با دقت‌نظر و حوصله بازخورد داده بود ازش تشکر کردم و گفتم حتماً در اولین فرصت نکاتی رو که فرموده اعمال می‌کنم و اشکالات و نواقصش رو برطرف می‌کنم. جوابمو نداد و بعید می‌دونم بده. روال اینه که مهلتی تعیین کنه که بدونم تا کی باید مقاله رو ویرایش کنم و بفرستم برای چاپ. بعد می‌خواستم بپرسم موقع چاپ اسمشو اول بیارم یا دوم، یا نیارم. بعدشم راجع به اینکه برای کدوم مجله بفرستم سؤال داشتم. ولی خب جوابِ اینکه تا کی ویرایش کنمو نداد و اگه تا آخر ترم قضیه رو پیگیری نکنه، یه سری دادۀ جدید بهش اضافه می‌کنم و می‌فرستم برای استاد شمارۀ ۱۹. که با اون چاپش کنم. اون مقالۀ اولم که ازش دو گرفتم و اصلاً نفهمیدم ایرادش کجا بود رو هم تصمیم دارم بفرستم برای استاد شمارۀ ۱۸. به هر حال این ترم برای استاد شمارۀ ۱۸ و ۱۹ باید مقاله بدم. همین مقاله‌های استاد شمارۀ ۲۰ رو می‌دم.

دو.

سه‌شنبه صبح، ارائۀ من راجع به زبان اشارۀ ناشنوایان بود. موضوع جالبی بود و برای همه‌مون، حتی استاد تازگی داشت. ارائۀ هفتۀ بعد یکی از هم‌کلاسیامم راجع به تابوها و حرف‌های زشت و بی‌ادبانه‌ست. بی‌صبرانه مشتاق شنیدن ارائه‌شیم.

سه.

هفتۀ گذشته تو کلاس انفرادی، استادم (استاد شمارۀ ۱۷) گفته بود برای این هفته علاوه بر کلی کار دیگه، رسالۀ دکتری دکتر س. رو هم بخونم تا در موردش صحبت کنیم. کلی گشتم و از زیر سنگ، فقط بیست صفحۀ اولشو پیدا کردم و خوندم. این هفته تا اومدم توضیحش بدم استادم گفت رسالۀ دکتر م. س. منظورم نبود که، رسالۀ برادرشون، دکتر ف. س. رو گفته بودم بخونی. این دو برادر هر دو زبان‌شناسن و جالبه این رسالۀ اشتباهی بی‌ارتباط هم نبود به رسالۀ من. قرار شد این هفته برم رسالۀ دکتر ف. س. رو پیدا کنم و اگر هم پیدا نکردم از خودش بگیرم. دکتر ف. س. همون استاد شمارۀ ۸ دورۀ ارشدمه که منو مهندس صدا می‌کرد. دکتراشو از فرانسه گرفته و طبعاً رساله‌ش به زبان فرانسوی هست. چون عنوان دقیقشو نمی‌دونستم و قدیمی هم بود، چیزی از گوگل دستگیرم نشد. تصمیم گرفتم بهش پیام بدم و بگم اگه مقالۀ انگلیسی یا فارسی از رساله‌ش استخراج کرده برام بفرسته و اگه رساله‌شو از فرانسوی به انگلیسی یا فارسی ترجمه کرده اونم بفرسته. واتساپو باز کردم دیدم آخرین پیامی که بهش دادم برای وقتیه که تلگرام فیلتر شد. ازم خواسته بود براش با واتساپ فیلترشکن بفرستم و آخرین پیاممون ارسال فیلترشکن و تشکر بود. تلگرامو باز کردم دیدم تاریخ آخرین پیام تلگرام هم اسفند نودوهفته و تو اون پیام نوروز ۹۸ رو تبریک گفتم. روم نمی‌شد حالا بعدِ این همه سال پیام بدم و رساله بخوام. اصلاً نمی‌دونستم چجوری سر صحبت رو باز کنم. هی نوشتم و پاک کردم، هی نوشتم و ویرایش کردم و پاک کردم، و بالاخره صبح درخواستمو با توضیح فراوان و ارجاع به توصیهٔ استاد شمارهٔ ۱۷ نوشتم و ارسال کردم. یه کم بعد یادم افتاد که ای بابا من که خودمو معرفی نکردم. این احتمال رو دادم که شماره‌م از گوشیش پاک شده باشه یا فراموشم کرده باشه. یه پیام دیگه دادم و توش خودمو معرفی کردم و گفتم فلانی‌ام، از دانشجویان سابقتون. ظهر جوابمو داده بود. نوشته بود تماس بگیرید صحبت کنیم. زنگ زدم. احوالپرسی گرمی کرد و گفت نیازی به معرفی نبود؛ چون که هم شماره‌مو داشت هم منو یادش بود. گفت مگه میشه فراموش کنه.

چهار.

چهارشنبۀ هفتۀ گذشته امیرحسین، یکی از بچه‌های ارشد دانشگاه سابق دفاع داشت. چون استاد راهنماش استاد شمارۀ ۱۷ بود و این استاد الان استاد راهنمای منه دوست داشتم حتماً شرکت کنم تو جلسۀ دفاعش که ببینم این استاد چجوری از دانشجوش حمایت می‌کنه. استاد داورش هم استاد شمارۀ ۱۸ بود. همونی که دوشنبه زبان اشاره رو براش ارائه دادم. چهارشنبۀ این هفته هم جواد جوادی و مهدیه دفاع داشتن. استاد راهنمای جواد هم استاد شمارهٔ ۸ بود. مهدیه هم‌دوره‌ایم بود و ورودی ۹۴ بود، ولی به‌خاطر به دنیا اومدنِ پسرش این دو سه سال اخیرو مرخصی گرفت و دفاعش تا حالا طول کشید. مهدیه رو می‌شناختم ولی امیرحسین و جواد سال‌پایینی‌م بودن و ندیده بودمشون. در واقع اینا بعد از خروج من، وارد فرهنگستان شده بودن. نکتۀ جالب توجه دفاعشون اونجا بود که بعد از ارائه‌شون به دوزبانه بودنشون و اینکه ترک هستن اشاره کردن و کفم برید. اینا اصلاً لهجه نداشتن و منی که لهجۀ نهفتۀ ترک‌ها رو، مخصوصاً تو شرایط هیجانی دفاع، رو هوا شکار می‌کنم هم متوجه نشده بودم ترکن. نکتۀ جالب‌توجه‌تر هم اینکه جواد جوادی گفت از خطۀ آذربایجان شرقی‌ام و بعدشم فهمیدم همشهری هستیم.

پنج.

هم‌دانشگاهیای دورۀ کارشناسیم، اونایی که ترک بودن تا می‌گفتن سلام، فقط با یک کلام من می‌فهمیدم ترکِ کجان. ولی این ترک‌های دورۀ ارشد و دکتری به‌طرز عجیبی بی‌لهجه‌ن و فقط از نهصدوچهاردهِ شماره‌هاشون می‌فهمم ترکن. تا حالا سه‌تا سال‌بالایی تُرک از دورۀ دکتری کشف کردم و سه‌تا هم سال‌پایینی از دورۀ ارشد، که وقتی فهمیدم ترکن جا خوردم. شاید بشه گفت ترک‌های زبان‌شناسی تسلطشون روی آواهای فارسی بیشتر از دانشجوهای مهندسیه. البته یکی از این سال‌پایینیای ارشد و یکی از سال‌بالایی‌های دکتری که از ترک بودنشون جا خوردم هم‌دانشگاهی دورۀ کارشناسیم هم بودن و از رشته‌های مهندسی اومده بودن سمت زبان‌شناسی.

شش.

اینکه آدمِ «دکترنرو»یی هستم و اگر هم برم آدم «دیردکتررَونده‌ای»ام جزو ویژگی‌هاییه که حس می‌کنم حتماً باید اطرافیانم بدونن و هر موقع لازم بود خودشون وارد عمل بشن و به حرف من گوش ندن و ببرنم دکتر. مثلاً یکی از اولین توصیه‌های پدر و مادرم موقع ازدواج به دامادشون این می‌تونه باشه که در مورد دکتر بردنم هیچ وقت به حرف من گوش نکنه و بنا به صلاحدید خودش عمل کنه. حالا اگه به خودم بود، برای همین عفونت دندونم وقت دندون‌پزشکی رو تا یکشنبۀ هفتۀ بعد به تعویق می‌نداختم و حالا حالاها نمی‌رفتم ببینم چه مرگشه. از خردادماه هم هر از گاهی اذیتم می‌کرد ولی وقعی نمی‌نهادم و تصور می‌کردم عاملش استرسه. اصرار بقیه بود که همین یکشنبه زنگ بزنم وقت بگیرم. البته اگه دقیق‌تر بگم خودشون زنگ زدن وقت گرفتن و من همچنان معتقد بودم خودم خوب می‌شم. یکشنبه دکتر یه مرحله از کارشو انجام داد و گفت سه‌شنبه هم برم. سه‌شنبه که رفتم دیدم کاری که داره انجام می‌ده شبیه عصب‌کشیه. کارش که تموم شد گفت سه‌شنبۀ بعدی هم بیا. گفتم عصب‌کشی کردین؟ گفت آره دیگه. ریشه‌ای که عفونت کرده رو می‌خواستی چی کار کنم؟

هفت.

سه‌شنبه هشتِ صبح و یکِ ظهر ارائه داشتم و اسلایدهام آماده نبود. یه اسلاید برای زبان اشاره باید آماده می‌کردم و یه اسلاید هم برای انفرادی. دوازدهِ شب داشتم از شدت خستگی بی‌هوش می‌شدم. تصمیم گرفتم بخوابم و دو بیدار شم بقیۀ اسلایدا رو درست کنم. می‌دونم دو ساعت خواب کمه ولی تا حالا شده دوازده و نیم بشه و خوابت نبرده باشه و یه ربع به دو هم بیدارت کنن که پاشو اسلاید درست کن؟ 

نظرات  (۱۸)

۳۰ مهر ۰۰ ، ۰۸:۰۴ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

درود فراوان.

همیشه در حال امتحان ، مقاله 🙄🤦

بعد دکتری هم می‌خواید بخونید دوباره ، چی بهش می‌گن ؟ پست دکتری😁😁🤦🙄😁

پاسخ:
سلام
نه دیگه، تا حالا هر چی اعصاب و روان داشتم در راه علم فنا و فدا کردم. لذا، بنده غلط بکنم برم سراغ پست‌داک :)) هر کی هم رفته، موفق و مؤید باشه. من دیگه کشش ندارم بیش از قله‌های دانش رو فتح کنم :|

:))) عه جوادی جان همشهریه؟ چطور بود این بزرگوار؟ 

مورد3 واقعا زیبا بود.

پاسخ:
مدیریت زمانش که افتضاح بود. ارائهٔ دفاع باید بیست‌دقیقه‌ای تموم بشه، این یک ساااااعت حرف زد، آخرشم به‌زور حرفشو قطع کردن :| کارش یه سری ایراد هم داشت که داور بهش تذکر داد و بابتش نمره کم کردن ازش. ارائه‌ش با اینکه مجازی بود، ولی پیش استادها بود. انگار صرفاً به این علت مجازی بود که بقیه هم ببینن و خودش حضور داشت اونجا.
وقتی هم دیدمش (تا حالا ندیده بودمش و فقط تو تلگرام تو یه گروه بودیم که چون شماره‌شو نداشتم عکسشو نمی‌دیدم)، فهمیدم همونیه که بعد از تموم شدن درسای ارشدم، چند بار که رفته بودم استادامو ببینم دیده بودمش.

میگما

یکم در مورد تغییر رشته‌ات صحبت میکنی؟

چرا از مهندسی به زبان شناسی؟

نه یکم صحبت نکن، مبسوط و طولانی بگو

مرسی :*

پاسخ:
وای نه، من از سال ۹۳ دارم به زمین و زمان توضیح مبسوط و غیرمبسوط می‌دم :)) ببین تغییر مستقیم و هدفمند از مهندسی به زبان‌شناسی نبود که. مهندسی پزشکی و انفورماتیک پزشکی رو هم دوست داشتم. برق رو هم. برای همین سال ۹۳، دوتا کنکور از وزارت علوم شرکت کردم (برق و زبان‌شناسی)، دوتا هم از وزارت بهداشت‌. رتبه‌م تو زبان‌شناسی بهتر از اون سه‌تای دیگه شد. حین تحصیل، ارشد فلسفهٔ علم هم شرکت کردم و قبول شدم. ولی نرفتم. چون یه دونه ارشدو میشه روزانه خوند. هر چند من دومی رو هم روزانه قبول شده بودم ولی باید شهریه می‌دادم. برای دکتری هم یه بار علوم شناختی شرکت کردم و کتبی رو قبول شدم، مصاحبه رو نه. دو بار هم زبان‌شناسی شرکت کردم و هر دو بار کتبی رو قبول شدم، ولی مصاحبه رو بار اول قبول نشدم و بار دوم که می‌شد سومین کنکور دکتری قبول شدم. ینی می‌خوام بگم کلاً سبک زندگیم هر چه پیش آید خوش آیده و جدی نگیر کارامو :))
هدفم هم از زبان‌شناسی خوندن، گرایش رایانشی شریف بود، ولی اصطلاح‌شناسیشو خوندم و الانم باز با یه گرایش دیگه در خدمتتونم :))
۳۰ مهر ۰۰ ، ۰۹:۲۲ محسن رحمانی

وقعی نمینهادم یعنی چی؟

پاسخ:
بذارید یه سایت خوب معرفی کنم برای پیدا کردن معنی کلمات. این شما و این هم واژه‌یاب:

۳۰ مهر ۰۰ ، ۰۹:۵۶ محسن رحمانی

آهان

خواهش می کنم.

ممنون .

 

عمر سایت هم مشاهده گردید .4999

پاسخ:
به‌زودی میشه ۵۰۰۰

کارشناسی چی خوندی؟

ببین من الان مکانیک خوندم

واسه ارشد بین مهندسی پزشکی و مکانیک موندم

پاسخ:
تو قسمت تاریخچه و دربارهٔ وبلاگ نوشتم دیگه. یه سر بهش بزن حتماً :دی لینکش اون بالاست.
بستگی داره بخوای بمونی یا بری، بخوای کار کنی یا نکنی، بخوای ادامه بدی و استاد بشی یا وارد صنعت بشی.‌ به هزارتا چیز، ازجمله به محل سکونت و محل تحصیلت بستگی داره. باید با اونایی که این رشته رو خوندن مشورت کنی.

من که در این مدت برای خوندن وبلاگ شما نیازی به واژه یاب نداشتم . اونایی که  میگن پست هاتون طولانیه یا فلان واژه یعنی چی اگه کتاب سیلماریلیون استاد بزرگ تالکین رو بخونن دیگه وبلاگ شما براشون میشه بهشت . 

 

متن سنگینی داشت . مشکل ترجمه هم نبود . من وقتی بزرگتر شدم و متن اصلی رو دیدم اونم سنگین بود . 

 

با این که نویسنده ی بزرگی بوده و قلم روانی داشته نمیدونم چرا انقدر این کتاب رو اینجوری نوشته :|

 

اول کتاب که مخاطب تازه کتاب رو باز میکنه با این جمله ها مواجه میشه :

 

آنک ارو، آن یکتا که در آردا او را ایلوواتار می‌نامند؛ و او نخست آینور را آفرید، قُدسیان را، که ثمره اندیشه‌اش بودند، و با او بودند پیش از آن‌که چیزهای دیگر در وجود آید. و او با آنان سخن گفت، نغمه‌های آهنگ را بر ایشان خواندن گرفت؛ و آینور در برابر وی خواندند، و او شاد بود. امّا زمانی دراز هر یک به تنهایی می‌خواندند، یا فقط تنی چند با هم، و باقی به آهنگ گوش می‌سپردند؛ چرا که هر یک تنها آن بخش از اندیشه ایلوواتار را درمی‌یافتند که خود نشأت گرفته از آن بودند، و با فهم برادران خویش می‌بالیدند، امّا به آهستگی. باری همچنان که به هم گوش می‌سپردند به تفاهمی ژرف‌تر رسیدند، و هم‌صدایی و همسازی‌شان فزون گشت.

و چنین واقع شد که ایلوواتار جمله آینور را به نزد خویش فرا خواند و نغمه‌ای شگرف به ایشان باز نمود، و از چیزهایی بزرگ‌تر و شگفت‌تر از آنچه تا به‌اکنون آشکار گردانیده بود، پرده برگرفت؛ و شکوه آغاز و جلال انجامش آینور را مبهوت ساخت. چنان‌که ایلوواتار را نماز بردند و خاموش ماندند.

آنگاه ایلوواتار به ایشان گفت: «از آن نغمه‌ای که بر شما آشکار گردانیدم، اینک به دست شمایان آهنگی بزرگ خواهم پرداخت. و چون شمایان را با شعله‌ای زوال‌ناپذیر افروخته‌ام، توان خویش در آراستن این نغمه خواهید نمایاند، هر یک با اندیشه و تدبیر خویشتن، چنان که خواهید. امّا من خواهم نشست و گوش فرا خواهم داد، و شادمان خواهم بود که از رهگذر شما زیبایی عظیم بدل به ترانه‌ای گشته است.»

آنگاه صدای آینور، به‌سان چنگ و عود، نای و شیپور، و بربط و ارغنون، و به‌سان همسرایانی بی‌شمار که به الفاظ می‌خوانند، با نغمه‌های ایلوواتار اندک‌اندک طرح آهنگی بزرگ را درانداخت؛ و صدای نواها در تبادلی بی‌پایان، بافته در همسازی، برخاست و مرزهای شنوایی را در ژرفناها و دروازه‌ها درنوردید، و جای‌جای منزلِ ایلوواتار آکنده و سرریز گشت، و آهنگ و طنین‌آهنگ در پوچی جاری شد، و دیگر پوچی نبود. از آن هنگام تا کنون آینور دیگر هرگز چنین آهنگی بدین‌سان نپرداخته‌اند ...

 

 

پاسخ:
دوست نداشتم سبکشو. اگه هدف نویسنده، ارتباط برقرار کردن با مخاطب باشه باید ساده و روان بنویسه. ولی اگه هدف، آفرینش زیبایی و خلق متن ادبیه، متن از این سنگین‌تر و پیچیده‌تر هم دیدم. من سعی می‌کنم ۹۸.۲ درصد متنامو ساده بنویسم و اون یکی دو درصد باقی‌مانده هم لازمه که پیچیده باشه.

صحیح. پس جوادی رو از دور خارج کنیم

پاسخ:
وارد کدوم دور رقابتی کرده بودین بنده خدا رو؟!!! :|

من دانشجوی تخصص یه رشته‌ای هستم (رزیدنت) و دو تا سال پایینی ترک دارم که یکی اهل اردبیل و یکی هم از تبریزه. هردو ته‌ لهجه دارن، ولی خب من نمیتونم فرقشون رو تشخیص بدم🤔

پاسخ:
آمارهای من نشون میده موقع فارسی حرف زدن ارومیه‌ای‌ها بی‌لهجه‌ترن در مقایسه با اردبیل و تبریز. موقع ترکی حرف زدن هم به‌نظرم لهجهٔ تبریز و ارومیه شبیه‌ترن و تفاوتشون با لهجهٔ اردبیل بیشتره. اردبیل رو سریع میشه از این دوتا تشخیص داد و شناسایی کرد. تو خوابگاه یه دوست زنجانی هم داشتم که به‌قدری متفاوت حرف می‌زد که اصلاً نمی‌فهمیدم چی می‌گه. 
من تفاوتشونو با گوشم تشخیص می‌دم و تخصصی بلد نیستم توضیح بدم. مثلاً اگه یکی شبیه فلان دوستم که اهل فلان جاست حرف بزنه تشخیص می‌دم اینم اهل اونجاست. بعضی وقتا هم ممکنه ندونم دو نفر اهل کدوم شهرن، ولی از شباهت لهجه‌شون تشخیص می‌دم همشهری‌ان.

منم دوست نداشتم اما تا آخر با بدبختی ادامه دادم چون همکلاسی هام میگفتن این کتاب مقدمه ی ارباب حلقه هاست .  منتقدین هم این کتاب رو شاهکار اون شادروان میدونن . 

 

منم بیشتر دوست دارم داستان یا هر چی که میخونم با زبان ساده باشه و راحت برم جلو ببینم تهش چی میشه 

 

98 درصد خوبه . من که اگر از متنی که میخونم بالای 70 درصد رو بفهمم راضی هستم . 

پاسخ:
۹۸.۲ درصد :))

به صبا :

 

اگه میخوای بری ارشد توی ایران نخون . پذیرش دکترا توی رشته های مهندسی بسیار کمه چون ماهی 2 هزار یورو حقوق دارن . 

 

کسانی که ارشد میخونن معمولا میرن اونجا دوباره ارشد میخونن چون دکترا سخت پذیرش میدن . 

 

برای اون طرف هم هر چی میتونی اپلای کن . هر چی پذیرش دادن برو . اگه همزمان چند تا پذیرش داشتی اون وقت فکر کن که کدوم رشته بهتره 

 

 

 

پاسخ:
خلاصه که جونتو بردار و برو :|
۳۰ مهر ۰۰ ، ۱۱:۴۱ میماجیل ‌‌

سلام:)

دل‌م برای این پست‌های عریض و طویل تنگ شده بود واقعن:)

 

راستی شباهنگ سابق تو هیچ فکر کردی که آدم کم حافظه‌ای مثل من خیلی سخت می‌تونه برات کامنت بذاره چون متن این‌قدر بلند هست که فراموش کنه چی می‌خواسته بگه؟ هوم؟!

پاسخ:
سلام بر میمای دوست‌داشتنی و صاحب کمد اسرارآمیز بیان
یه راهش اینه که وقتی صفحۀ وبلاگمو باز می‌کنی و شروع می‌کنی به خوندن، ضبط صوت رو روشن کنی و بذاری کنارت. بعد موقع خوندن هر چی که به ذهنت می‌رسه رو بگی و تموم که شد برام بفرستی که گوش بدم ببینم چی می‌خواستی بگی. فکر خوبیه، مگه نه؟

:))) دیگه حالا که نتونست خودشو نشون بده و از دور خارج شد

پاسخ:
تو چرا از این زاویه به قضیه نگاه می‌کنی؟ :))
ولی اسمشو گوشهٔ ذهنتون نگه‌دارید، شاید چند سال دیگه بازم در موردش نوشتم. با این کاری که این و یکی از دخترا شروع کردن، چند سال دیگه من و این دوتا یا همکار هم می‌شیم یا رقیب هم. 

:))) من مسئولیت منحرف جمع رو به عهده گرفتم.

اوه چه زیبا :دی

پاسخ:
خلاصه اینکه خواهرم نگاهت :))
۳۰ مهر ۰۰ ، ۲۰:۳۰ میماجیل ‌‌

نگا نگا نظر گذاشتن رو چه سخت می‌کنی واسه آدم :(

پاسخ:
راضی به زحمتتون نیستم. اصلاً شما هر جور که عشقت می‌کشه عمل کن :))
۳۰ مهر ۰۰ ، ۲۰:۳۹ میماجیل ‌‌

ته‌ش هم آدمو تحقیر می‌کنه :/

پاسخ:
زودرنج و نازک‌دل شدیا میما. 
می‌گم حالا نظرت راجع به هزارهٔ پنجم چیه؟ تو افسانه‌ها راجع به پنج‌هزارمین شب وبلاگ‌نویسی شباهنگ مطلبی نیومده؟

عمر سایت منو یاد اون روزی انداخت که نشسته بودین مقاومت هارو توی آزمدار (فک کنم؟) یکی یکی جدا کرده بودین:))

پاسخ:
فکر کنم اون روز دوهزارمین روز وبلاگ‌نویسیم بود.
گاهی وقتا به این فکر می‌کنم حالا که من نیستم کی مقاوتای آزمایشگاه رو تفکیک می‌کنه :))
تو خونه، بابا هر چند وقت یه بار جعبه ابزار و پیچ و مهره‌ها رو می‌ریزه جلوم می‌گه جداشون کن. می‌دونه که دوست دارم این کارو :))
۳۰ مهر ۰۰ ، ۲۳:۲۶ میماجیل ‌‌

آخ که راست گفتی

نفس گرم بود

دهن‌ت شیرین

حرف‌ت تلخ

 

عجیبه. ینی می‌خوای بگی افسانه‌اش رو نگفتم؟! خوب شد یادم انداختی. چون الآن وقت‌شه. بذار تا برات بگم. تو سفرم به ناکجا، از آبادی عجیبی می‌گذشتم به اسم لاکاهاما. مردم‌ش همه روزا می‌خوابیدن و شبا زنده‌گی می‌کردن. استدلال‌شون این بود که آسمون با یه عالمه ستاره، خیلی قشنگ‌تر از آسمون با یه ستاره‌ست. آدمای غریبی بودن. مدرسه‌شون فقط ستاره‌شناسی بود و بس. همه چیز رو با علم اختر یاد می‌گرفتن. اما دور نشم از افسانه‌ی شب پنج هزارم. یه پیرمرد بود به اسم باداکو. پیرترین آدم ناکجا. من رفته بودم لاکاهاما تا باداکو رو ببینم. هیچ‌کس نمی‌دونست چند ساله‌شه. برای هیچ کس هم مهم نبود. چون باداکو دیگه یه فرد معمولی نبود که عمرش مهم باشه. باداکو تو نظر اونا هستی بود. من وارد لاکاهاما که شدم مردم به من اشاره می‌کردن که به کودوم سمت برم. بی این که چیزی بگم و بپرسم. اشاره کردن تا رسیدم به یک رصدخونه غریب و کوچیک. اون‌جا باداکو به پیش‌م اومد و سلام کرد. گفت سلام کردن رو به یاد من پاس بدار. همیشه. نگذاشت دهن باز کنم. صورت فلکی غریبی رو نشون‌م داد که شکل درخت بود. گفت چشماتو ببند و درخت رو تصور کن. بستم. دوتا چشم زرد روی شاخه‌ی درخت دیدم. گفت وارد چشم‌ها شو. غرق چشم‌ها شو. نفس‌م گرفت داشتم مایع طلایی غلیظی غرق می‌شدم. گفت نفس بکش. مایع رو دادم توی سینه هام و گرما سراسر وجودم رو گرفت. باداکو شروع به شمردن کرد از یک تا صد از صد تا هزار از هزار تا پنج هزار. من به حالت عادی برگشته بودم. نه ترسی داشتم و نه دلهره‌ای. تصویری روی دیوار اون رصدخانه دیدم که باداکو هنگام شمردن کشیده بود. پنج هزار ستاره که صورت فلکی جغد روی درخت زنده‌گی ساخته بود.

ام‌شب صورت فلکی جغد کامل می‌شه شباهنگ. باداکو گفت که به‌ت بگم مسیر و راه افسانه‌ی تو برات باز شده. هموار نیست. اما تو قدرت براومدن از پس‌ش رو داری. گفت برای رسیدن به آرامش خودت رو توی اون طلایی غرق کن و بعد نفس بکش و شروع کن به شمردن ستاره‌های صورت فلکی جغد.

 

 

 

 

 

پاسخ:
پست امشبمونو ساختی با این قصه میما. مرسی ازت.