دُردانه

فصل چهارم، ادامۀ فصل شباهنگ

دُردانه

فصل چهارم، ادامۀ فصل شباهنگ

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.
ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۲۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

474- چگونه طاقچه بالا بگذاریم؟

چهارشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۵۷ ب.ظ

اون کارگاه زبان‌شناسی شریف یادتونه؟ (+ و + و +)

اونجا یه چند تا پروژه و شرکت معرفی کردن و

یه آقاهه که اهل تبریز بود و سمینار هم داشت ایمیلشو داد و گفت اگه خواستین تا دوهفته دیگه رزومه‌تونو بفرستین

منم بعد از 13 روز رزومه‌ی مختصر خودم و نگارو فرستادم (در حد اسم و رشته و دانشگاه و شماره تماس)

چون کارشون زبان‌شناسی رایانشی بود، نگارو به عنوان مهندس کامپیوتر معرفی کردم و خودمو زبان‌شناس :دی

اونم شماره‌شو داد و حالا بعد از مدتی مدید تماس گرفتن که بیاید برای مصاحبه و 

از اون جایی که یه بار بنده خدای شماره 1 پیشنهاد همکاری داده بودن و منم به طرفة‌العینی گفته بودم اوکی و فرموده بودن آدم انقدر هول!!!؟ بنابراین سعی کردم این دفعه ناز و ادا و اطوار از خودم نشون بدم که یارو نگه آدم انقدر هول!!!
بدینسان جواب سلام این بنده خدای جدیدو با تاخیر دادم و



بعدشم زنگ زدم نگار ببینم خوابگاهه یا نه که برم باهاش حرف بزنم

رفته بود شریف، برای دفاع دوستش

من و نگار تو یه خوابگاهیم ولی هم‌اتاقی نیستیم، اون طبقه چهارمه من سوم :)

(همون هم‌مدرسه‌ایم که سال اول هم‌اتاقی هم بودیم و شریف باهم بودیم)

الان رشته و دانشگاهمون متفاوته و من اینجا تو خوابگاه اینا ناخالصی محسوب میشم

گفت خوابگاهم و یه توکه پا رفتم بالا ببینمش و نتیجه‌ی مذاکره‌مون شد این:


ایشونم یه چند تا کتاب معرفی کرد و 

آدرس دادنم تو حلقم!!!

هیچی دیگه... همین!

و بدین سان طاقچه بالا گذاشتیم :دی

۰۴ آذر ۹۴ ، ۱۴:۵۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

473- بیا تو حرف بزن، تو خوب حرف می‌زنی

چهارشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۰۱ ق.ظ

درسته که در برخورد اول به ندرت پیش اومده و اصن پیش نیومده که به ترک بودنم پی برده بشه، ولی هر ترکی، هر چه قدرم لهجه نداشته باشه ولی به هر حال بازم لهجه داره! نیست که من زبان‌شناسم... اینارو بهتر از شما که زبان‌شناس نیستید می‌دونم :دی از تکیه‌ی کلمات و نحوه جمله‌بندی هم میشه فهمید؛ من حتی وبلاگ نویسنده‌های ترک رو از قلمشون تشخیص می‌دم :دی

علی ایُ حال اسناد و مدارکی پیدا کردم مبنی بر اینکه اینجانب تا شش سالگی اصن فارسی بلد نبودم!

خوندن، نوشتن که هیچی، لیسینینگ و اسپیکینگ فارسی هم بلد نبودم حتی :دی

شواهد و قرائن نشون میده وقتی 6 سالم بود با مامان‌بزرگم اینا رفته بودم مشهد و 

از این سفر مشهد سه تا روایت داریم

روایت اول اینه که :دی

روایت اول خانوادگیه و نمیشه شرح و بسطش داد

ولی به هر حال 6 سالم بود و مسیر اتوبوس تا سرویس بهداشتی هم دور بوده ظاهراً

6 سالم بود خب!!!

میگم دور بود... چرا این‌جوری نگام می‌کنید آخه... ای بابا!!!

6 سالم بود!!! :دی

انگار خودشون تا حالا مسیر دورِ اتوبوس تا سرویس بهداشتی رو تجربه نکردن... 

والا

روایت دوم اینه که هر کی می‌پرسید کجا میری و چرا میری؟ می‌گفتم میرم شوهر پیدا کنم!!!

وقتی هم دست خالی برگشتم، گفتم همه‌شون سیاه پوست بودن خوشم نیومد!!!

یکی نبود بگه تو این قحطی شوهر همون سیاهشم غنیمته به قرآن!

روایت سوم هم اینه که صاحب مسافرخونه‌ای که اجاره کرده‌بودیم دختری داشت هم‌سن و سال من و

فاطمه نام!

از حرم که برمی‌گشتیم می‌رفتم با این فاطمه بازی می‌کردم و وسط بازی، گریه کنان صحنه رو ترک می‌کردم و

میومدم به عمه‌ها و مامان‌بزرگ می‌گفتم من نمی‌فهمم این فاطمه چی میگه؛ اینم نمی‌فهمه من چی میگم!!!

یک سال بعد ما دوباره میریم مشهد؛

دوباره من و مامان‌بزرگم اینا؛ (البته سال بعدشم امید و مامان‌بزرگ اینا میرن مشهد)؛

به هر حال از این سفر دومم هم یه روایت هست که میگه:

بنده به معیت مامان‌بزرگم رفتم بازار و یک یا چند کیلو خیار به قیمت 100 تومان خریداری نمودم و

شواهد و قرائن نشون میده در سفر دوم بنده آشنایی مختصری  با زبان شیرین فارسی پیدا کرده بودم

اینارو گفتم که به اینجا برسم که بگم هر موقع تلفن رسمی و اداری و درسی و دانشگاهی داشتم یا می‌خواستم زنگ بزنم 118 یا مثلاً مخابرات و دکتر و غیره، بابا باهام همکاری نمی‌کرد و می‌گفت خودت زنگ بزن یاد بگیر؛ خدایی همیشه هم استرس داشتم که چی بگم و چه جوری بگم ولی یه مدت بعد این ترس و استرسه از بین رفت و در شرایطی که حتی داداشمم وقتی تلفن زنگ می‌زنه میاره گوشیو میده دست من که تو حرف بزن و در شرایطی که دوستام، مامان و باباشون زنگ می‌زدن دانشگاه، من شخصاً با دکتر شریف.بخ تلفنی صحبت کردم حتی!!! با شریف بخی که اصن تو صورتشم نمی‌تونستی نگاه کنی :)))) این که هیچی، آهنگرو بگو که براش تاریخ بیهقی رو از حفظ خوندم :)))) 

این همه مقدمه‌چینی کردم برسم اینجا که همیشه به فامیلامون که با بچه‌هاشون از بچگی فارسی حرف زدن گفتم نکنید این کارو! نکنید... این بچه‌ها فارسی رو با لهجه‌ی شمایی که لهجه داری یاد می‌گیرن، بذارید از کارتون و تلویزیون یاد بگیرن
مثل خودم! مگه من یاد نگرفتم؟ مگه من الان حرف زدن بلد نیستم؟

دیشب هم‌اتاقیم کل تهرانو گذاشته زیر پاش که کمربند رقص عربی پیدا کنه و پیدا نکرده و بازار و پاساژارو بی‌خیال شده و رسیده به سایت دیوار و شماره یه دختره رو که کمربندشو می‌خواسته بفروشه رو گرفته که زنگ بزنه قرار بذاره و بخره؛ یهو گوشیو داد دست من و گفت بیا تو حرف بزن، تو خوب حرف می‌زنی، من نمی‌دونم چی بگم و چه جوری بگم، تو مسیرارم می‌شناسی، باهاش قرار بذار! منم زنگ زدم و راجع به طرح و قیمتش پرسیدم و یه جوری می‌پرسیدم کمربنده سه ردیف سکه داره که انگار بیست ساله عربی می‌رقصم :)))
چند روز پیشم زنگ زدم بیمارستان رازی که از دکتر پوست برای هم‌اتاقیم وقت بگیریم و یاد چند سال پیش خودم افتادم و اینکه اگه بابا اون روزا خودش زنگ می‌زد، امروز وقتی می‌خواستم زنگ بزنم دانشگاه و مشکل نتمو که چند روزه قطع و وصلی داره رو حل کنم، استرس داشتم و دنبال یکی می‌گشتم که اون جای من حرف بزنه

پ.ن مهم: در جواب دوستانی که می‌فرمایند: انقدر کامنت نذاشتم خفه خون گرفتم، خب شما کامنتتو بذار

کی جلوتو گرفته؟

اون لینک کامنت خصوصی که برای خوشگلی نیست... برای کامنته :دی

والا!

۰۴ آذر ۹۴ ، ۱۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

472- همین الان شبکه 4 - لطفعلی‌خان زند :دی

سه شنبه, ۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۳۶ ب.ظ

یکی از خوانندگان اطلاع دادن بزنم کانال 4

برم اون گوشیمو که تلویزیون داره رو پیدا کنم ببینم قضیه چیه

:))))) بعداً ادامه‌ی پستو می‌نویسم...


+ به یاد این پست: deathofstars.blogfa.com/post/362

+ الهی بمیرم برای رسانه ملی که انقدر با کمبود موضوع مواجهه :)))

که موضوع برنامه‌اش لطفعلی‌خان زند و انقراض زندیه است :))))

+ هم‌کلاسیای ارشدم دل خوشی از این ذبیح الله من.صوری ندارن

نمی‌دونم املاش درست بود یا نه، زبیح یا ضبیح یا ظبیح و همین روال با "ه" :دی

اهل فن میگن ایشون چرت و پرت زیاد می‌نویسه

به جای تاریخ، قصه می‌نویسه معمولاً :))) نخونین کتاباشو :دی

زبان سرخ سر سبزم می‌دهد بر باد! ولی من از کتب تخیلی خوشم نمیاد به هر حال


+ این چهار تا لینک ربطی به پست نداره ولی مفیده:

night-owl-benefits

Why Night Owls Are More Intelligent Than Morning Larks

night-owls-creative-intelligent

Early Bird Gets The Worm

۰۳ آذر ۹۴ ، ۲۱:۳۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دانشجوی ارشد و مهندس مملکتو!!!


1. همیشه مامان یا عمه‌ها هویج خرد می‌کردن می‌پختن می‌فرستادن برام یا خودم می‌رفتم می‌آوردم

حالا نشستم برای یکی دو ماه آینده‌ام هویج آماده می‌کنم برای سوپ!

انگشت شَستمم از سه ناحیه مصدومه الان؛ چنان که گویی زخم شمشیر خورده؛ درد می‌کنه :((((

2. همه منو با لباسای سفیدم می‌شناختن، با کیف و کفش و شال و روسری و جوراب سفید حتی!

هفته‌ی پیش، قبل از فوت دایی، 

دخترخاله: حواسم به جورابای مشکیت هستااااا! همیشه سفید می‌پوشیدی 

3. عمه: چند وقته نمی‌ذاری ناخنات یه ذره بلند شنااااااا! حواسم هست...

4. تو عمرم کفش تخت نه خریده بودم نه پوشیده بودم

چند ماه پیش، تو خونه داشتم از کفشام عکس می‌گرفتم

بابا با دیدن کفشای سبز و صورتی‌م: اینا مال توئه؟!!!



5. و حالا این کامنتِ دوست داشتنی:

زیادن و حواسشون هست...

۰۳ آذر ۹۴ ، ۱۸:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

470- بیست و چهار نوامبر، همین امروز

سه شنبه, ۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۲۱ ب.ظ

هم‌دوره‌ایم که الان ارشد برقه:

همیشه بعد از همچین مکالمه‌هایی یه لبخند گُنده رو لبام میشینه و تا چند روز شارژم!

و یه همچین مکالمه‌هایی با هم‌دوره‌ای‌های جدید:
۰۳ آذر ۹۴ ، ۱۸:۲۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۳ آذر ۹۴ ، ۱۶:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند روز پیش، از یه بافت خوشم اومد خریدم برای مامان، یه ماه دیگه تولدشه، 

فکر نکنم شب یلدارو بتونم برم خونه؛ مثل همه‌ی این شب یلداهایی که نبودم

دیشب پیشاپیش تبریک گفتم و کادوشم دادم

من همیشه آخرین نفری ام که خبرا بهم میرسه :(

دیروز صبح رفتم کرج برای مراسم کفن و دفن و تشییع و

کوچه‌شون پرِ ماشین پلاک تبریز بود

صرف نظر از ده دوازده تا ماشین شخصی، با هواپیما و قطار هم اومده بودن

دایی همیشه نگران تنهایی و مرگِ غریبانه بود...

بیست سالی میشد که کرج بودن

سر خاک دیدم همه‌ی اموات مونث عکس هم دارن رو سنگ قبرشون و از اونجایی که تبریز از این رسما نداره، علی‌الحساب وصیت کردم منم همین‌جا دفن کنن و آخرین عکس پروفایلمم بزنن رو قبرم

خاله‌ی 80 ساله بابا برگشته میگه نه!!!!!!!!!! نامحرم می‌بینه قیافه‌تو، گناهه!!!

من: خب رمز می‌ذارم، یا ویرایش می‌کنم با paint که صورتم معلوم نباشه و همه نبینن :دی تازه فقط گردی صورت و دست ها تا مچ!

خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا: نه اصن نمیشه، تو حتی نباید به سنگ قبر نامحرم دست بزنی، همین جوری بدون تماس با سنگ قبر باید فاتحه بخونی براش، نامحرمم همون جوری باید فاتحه بخونه برات

من: کجا نوشته اینو؟ :)))))

خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا: تو اینارو نمی‌دونی!

من: به هر حال قبرم اگه عکس پروفایل نداشته باشه من روحم آروم نمیشه، هی میام به خوابتون میگم قبرمو عکس دار کنید

خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا: نه، گناه داره، نامحرم می‌بینه، می‌برنت جهنم

من: به هر حال من هی میام به خوابتون.


داشتم نماز می‌خوندم؛ یه چادر سفید با گلای ریز آبی از صابخونه گرفتم و

وایستاده بودم جلوی آینه و محو تماشای خودم بودم که چه قدر بهم میاد این رنگ :دی

بعد شروع کردم به خوندن و همچین که الله اکبر و بسم الله گفتم ایلیا اومد چراغو خاموش کرد و

وایستاد جلوم که نسین نسین نسین؟ منم که نمی‌تونم بگم چیه!

ایلیا: نسین چراغو بستم، بازش کنم؟

منم که نمی‌تونم بگم برای چراغ از فعل روشن و خاموش کردن استفاده می‌کنن

ایلیا: نسین؟ چراغو چی کار کنم؟

رفتم رکوع و به زور جلوی خنده‌مو گرفته بودم و ایشونم بی خیال نمیشد

ایلیا: نسین؟ برگردونم به حالت اولیه اش؟

یه کم منتظر موند و دید صدایی ازم درنمیاد

ایلیا: خب برش می‌گردونم به حالت اولیه و

رفت روشنش کرد (ایلیا نوه‌ی دایی بابا و اون یکی خاله‌ی باباست)

می‌گفت نسین لِوِلِ چندِ کلشی؟

گفتم من کلش بازی نمی‌کنم

ایلیا: پس چی بازی می‌کنی؟

من: کلاً بازی ندارم تو گوشیم

ایلیا: چه آدم عجیبی!!!

موقع شام خلاصه‌ی یه هفته‌ی کیمیارو می‌دیدن (البته هفته‌ی پیش با داییِ خدابیامرز)

بیتا(خواهر ایلیا): کیمیارو می‌بینی؟

من: نه، معمای شاهم نمی‌بینم! اگه سریال دیگه‌ای هم پخش میشه اونم نمی‌بینم

بیتا: چه آدم عجیبی!!!

شش هفت ساله تلویزیون هیچ نقشی رو تو زندگی من ایفا نمی‌کنه!

موقع شام دست به دست داشتن ته دیگ رو می‌چرخوندن، من گرفتم دادم بغلی

بغلی: بردار!

من: دوست ندارم

بغلی: چه آدم عجیبی!!!

بعد از مراسم بچه‌ها خیلی سر و صدا می‌کردن و رو اعصاب ملت، از جمله خودم بودن؛ 

جمعشون کردم دور خودم و به ایلیا گفتم بره از تو حیاط یه مشت گلبرک بیاره تا بازی کنیم

گلبرک همین گلایی که برای یادبود آورده بودن :دی

بازی این جوری بود که یکی از گلبرگارو میذاشتم تو مشتم و می‌گفتم چه رنگیه؟

خودمم نمی‌دونستم چه رنگیه

هر کی درست می‌گفت یه گلبرگ همون رنگی بهش می‌دادم و اگه اشتباه می‌گفت اون رنگو ازش می‌گرفتم

این سمت راستی (ملیکا) رنگارم بلد نبود حتی :))))

ایلیا (وسطی) هم صبر می‌کرد ببینه محدثه (سمت چپی، دختردایی‌ش) چی میگه همونو بگه

هر سه تاشونم تبلت و گوشی داشتن ولی پیشی برده بود :دی



راستی بنده نسبت به اینستا کافرم؛ ندارم! ینی دارماااااااااااا ولی هر صد سال یه بار سر می‌زنم که صرفا ریکوئستامو دیلیت کرده باشم، حدوداً بیست نفر فالور دارم که واقعاً برام سواله چیو دارن فالو می‌کنن و همون بیست نفر که دوستای نزدیکمن فالو می‌کنم؛ شمام اگه دوست دارید فالوتون کنم قبل از ریکوئست از طریق "کامنت" خبر بدید که ریکوئستتونو در نطفه خفه نکنم. دایرکت و اینا هم حالیم نیست چیه، ینی نمی‌دونم چیه کلاً، نمی‌خوام هم بدونم، چون به این پدیده‌ی اینستا کافرم، پستم نمی‌ذارم و نذاشتم تا حالا و اصن نمی‌دونم چه جوری پست می‌ذارن توش، صرفاً دارمش که یه موقع یکی از دوستام یه چیزی شیر کرد و گفت ببین ببینم! چند تا ریکوئست فیس بوکم داشتم اخیراً، اگه شماهایید بگید که دیلیت و بلاک نکنم :دی پس اگر احیاناً تاکنون ریکوئست یا هر چی که اسمشه ارسال کردید و بنده پاک کردم یا قبول نکردم به معنی خصومت شخصی نیست؛ کلاً این بی‌مهری بنده رو در مورد لایک نکردن یا کامنت نذاشتن به بزرگواری خودتون ببخشید.

+ بابت پیام‌های تسلیتتون ممنون، ایشالا بقای عمر شما

+ بابت کشف غلط‌های املایی‌م (برخواست، توجیح و ...) هم تشکر :)

+ تولدت مبارک ملیکا

۰۳ آذر ۹۴ ، ۱۲:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

467- بی تو با خاطره‌هایت چه کنم...

يكشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۳ ب.ظ

وقتی پرسیدم اینجا چی میگن بهش؟

گفت اینجام میگن شوی

پرسید چی می‌خونی و چی کار می‌کنی و 

وقتی گفتم مدرکمو گرفتم خوشحال شد و گفت دیدی چه قدر زود گذشت؟

گفت درستاتو خوب بخون؛ مسیر خوابگاه تا دانشگاهو پرسید و اینکه راحتم یا نه

گفت بیشتر بهشون سر بزنم

یاد روز اولی افتادم که داشتم می‌رفتم شریف، صبونه رو خونه‌ی اونا خوردم

پارسال تولدمم خونه‌ی اونا بودم

گیتارمم از کرج گرفته بودم

چه قدر سر به سرم گذاشت سرِ همین گیتار

نگاش که می‌کردم یاد مامان‌بزرگم می‌افتادم

خیلی شبیه مامان‌بزرگ بود.

بود...

دیگه نیست...

گفت زمستون امسالو نمی‌بینم

ندید...

داییِ بابا هم رفت...

۰۱ آذر ۹۴ ، ۲۲:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

466- شریف ده نه ایتیرمیسن تاپامیسان*

يكشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۴۵ ب.ظ

استاد شماره 3 داشت فرآیندهای واژه‌سازیو می‌گفت

ابداع و پسین‌سازی و اختصار و تبدیل و ادغام و مضاعف‌سازی و یه چندتایی هم برای هر کدوم مثال زد

گفت سکنجبین، سرکه + انگبین

brunch = breakfast + lunch

ساواکو مثال زد و شابک، هما، ناسا و تِ ژِ وِ و به فرانسوی گفت ترین گغند ویتس

نوشتم: KVL, KCL و گفتم  , Kirchhoff's voltage law, Kirchhoff's current law


+ هر موقع میرم شریف، چه هفته‌ای یه بار چه دو هفته یه بار یا حالا هر موقع، داداشم زنگ می‌زنه که کجایی و

وقتی میگم شریف می‌خنده میگه شریف ده نه ایتیرمیسن تاپامیسان


* چی گم کردی تو شریف که پیداش نمی‌کنی؟

۰۱ آذر ۹۴ ، ۲۱:۴۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

امروز تولد نرگسه و من و نگار و مریم تا دقایقی دیگر قراره سورپرایزش کنیم

آی دی شریفم هنوز فعاله، ملت همین که فارغ التحصیل شدن نتشون قطع شد

ولی من چون بنده ی صالح و نظر کرده ی حق تعالی ام، یادشون رفته غیرفعالش کنن

به جاش شهید بهشتی از دیشب آی دیمو غیر فعال کرده و صبح باید زنگ بزنم پیگیری کنم

هفته بعد یه سمینار در مورد صرف و ساختار دارم که کتابی که باید ازش استفاده کنمو ندارم

کتابخونه دانشگاه خودمون داره ولی دست اساتیده و تا چند ماه دستم به کتابه نمیرسه

شریفم جلد یک به بعدشو داره

اسمشو نمیگم که یه موقع از شدت ارادتی که به بنده و وبلاگم دارید، خودتونو به زحمت نندازید که برام پیداش کنید :دی

جلد یکشو لازم دارم؛ خیال خریدنشم ندارم! 

نگار زنگ زده میگه برم دم در کتابخونه مرکزی که بریم خوابگاه

بقیه حرفام بمونه برای بعد...

۰۱ آذر ۹۴ ، ۱۶:۴۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)