دُردانه

فصل چهارم، ادامۀ فصل شباهنگ

دُردانه

فصل چهارم، ادامۀ فصل شباهنگ

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.
ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

میگن یه روز یکی داشته بالای یه ساختمون پنجاه طبقه کار می‌کرده، یهو یکی از اون پایین داد میزنه: هوی اصغر! خونه‌تون آتیش گرفته، زن و بچه‌ت سوختن، مردن! یارو هم میگه: دیگه این زندگی برای من معنی نداره، خودشو از اون بالا پرت می‌کنه پایین. همین جور که داشته میافتاده، یهو به خودش میگه: اِااه.. من که بچه ندارم! دوباره یه خورده میره، یهو میگه: اِاِاه.. من که زن ندارم! می‌رسه نزدیکای زمین، میگه: اِاِااه..! من که اصغر نیستم!

حالا حکایت من و کامنت هولدن هم حکایت همین جکه!

ینی اینا برای شما جکه، برای من یکی خاطره!

یه روز که اون روز مصادف بود با تعطیلات بین دو ترم و بسته بودن کامنتا، هولدن هم مثل خیلیای دیگه که کامنت خصوصی میذاشتن و با یه عکسی یا آهنگی تفقّدی (=دلجویی) می‌کردن و لطفشون رو نشون می‌دادن، یه کامنتی برام گذاشت و یه عکسی فرستاد

حالا مضمون کامنتش چی بود؟ 

"امروز تو و مراد رو باهم دیدم :|"

ینی نه یه نیم سکته، بلکه یه سکته‌ی کامل رو رد کردم که ای داد بی دود!!! کی و کجا و چه جوری من و مرادو دیده و وقتی دیده داشتیم چی کار می‌کردیم و آقا تا این عکسه که لامصب حجمشم بالا بود لود بشه دلم هزار راه رفت که مگه میشه یکی از من عکس بگیره و نفهمم و از اون جایی که خودم از این عکسای یواشکانه خیلی می‌گرفتم، مثلاً سر کلاس وقتی ملت چرت می‌زدن یا حواسشون به درس نبود و اینا، خلاصه قلبم عینهو توپ بسکتبال، مثل اون بنده خدای توی جکه شده بودم که دیگه زندگی براش معنی نداشت و خودشو از ساختمون پرت کرد پایین. منم یه همچو حسِ پرت کُنایی بهم دست داده بود و عکس لامصبم هنوز لود نشده بود ببینم توش چیه که یک آن به خودم اومدم که من که امروز اصن دانشگاه نرفتم که با یکی باشم و آخر هفته هم بود و فکر کنم شرکت هم نرفته بودم که باز با یکی باشم و بعد یه خرده دیگه به خودم اومدم که اصن مگه هولدن منو دیده و میشناسه که عکس بگیره ازم و یه خرده دیگه هم به خودم اومدم که اصن مگه این مراد بدبخت وجود خارجی داره که باهاش باشم که عکس بگیرن ازمون و مگر نه اینکه این کاراکتر توهمی بیش نیست و عکسه لود شد و دیدم این دو تا کیفو تشبیه کرده به من و مراد! و بدین سان رفتیم براش کامنت گذاشتیم و روح پر فتوحشو مورد عنایتمون قرار دادیم که زین پس چنین و چنان سکته ‌مون ندن.


۹۴/۱۲/۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

مراد

هولدن

نظرات  (۱۵)

اای جاااااااااانم

خیلی ناناسن

چه بهم میاین^___^

پاسخ:
^-^
واییییی خیلی خوب بود:))
کیفها هم خیلی بامزند
ینی یه کاری کردی ادم هرجا جغد میبینه یادت میفته
پاسخ:
:))) خود جغدم تو آینه خوشو ببینه یاد من می افته
:))))))
منم تو همین فکر بودم که دقیقا چرا سنکوپ کردی:))))
پاسخ:
من که سنکوپ نکردم... ناخودآگاه ذهنم سکته کرد!
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۵۱ مستر نیمــا .
گود وان
یه پسرخاله داره این جکه رو حداقل 100 بار برامون تعریف کرده ولی لامصب اونقدر قشنگ تعریف میکنه که هر بار یه ساعت بهش میخندیم
پاسخ:
جک نیستن که اینا!
اینا خاطره ی یه بدبختی مثل منه که جک شده
:))))
اینجور وقتا ادم مغزش ارور میده و نمیتونه تا چند دقیقه خوب فکر کنه:))
پاسخ:
دقیقاً!!!
:))))))))))
پاسخ:
D;
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۴۶ محسن رحمانی
حالا کدومش شمایید:دی
پاسخ:
اونی که سفیدتره؛ سمت راستی!
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۴۷ محسن رحمانی
قشنگن.
پاسخ:
اوهوم
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۰۱ راحنا رهایی
من چیزی ندارم بگم جز خداوکیلی مطمئنی زنده ای :دییییییی
پاسخ:
:دی یه نفسی میاد و میره اگه قطع نشه این وسط
الان فقط میطلبه ، یعنی اون موقع میطلبیده بهت بگن : دیوانههههه :)))))))
پاسخ:
:)))) دیوانه برای یه لحظمه
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۴۱ محسن رحمانی
شما هم توی مسابقه مهندس حضور داشتید؟
پاسخ:
بله.
دو سه نفر دیگه نوبت منه

۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۰۲ مهندس خانوم
عاغا اینم چنتا سوژه ی شباهنگانه داشت لینکشو برات گذاشتم!

http://wall.rangirangi.com/
پاسخ:
مرسی... چه عکسای خوبی!
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۲۲ دفترچه زندگی
پاهاشون خیلی بامزس
پاسخ:
بلی!
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۳۲ هولدن کالفیلد
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
پاسخ:
خجالتم خوب چیزیه والا
منو تا مرز سکته برده و حالام میخنده
😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
یورولمیسن 😆😆😂😂😂😂😂😂
پاسخ:
ساغول؛ یاشا