دُردانه

فصل چهارم
اصلاً حسین جنس غمش فرق می‌کند

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چهارمی» ثبت شده است

۱۵۷۲- چالش‌های شارمین

سه شنبه, ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ۰۸:۳۴ ب.ظ

خوانندگان وبلاگ شارمین توی این پست ۴۲ فقره چالش! طراحی کردن و پیشنهاد دادن و سپس به‌دلخواه برخی از وبلاگ‌نویس‌ها رو به شرکت در برخی از این چالش‌ها دعوت کردن. من به چالش‌های شمارۀ ۱ و ۸ و ۱۸ و ۱۹ و ۲۱ و ۲۴ دعوت شدم.


چالش شمارۀ ۱. طراح این چالش خودم بودم و همه رو دعوت کردم و خودم هم جزو همه محسوب می‌شم. شرح چالش: ده‌بیست‌تا از وبلاگ‌هایی که می‌خونی رو معرفی کن.

پاسخ: هوپ، نسرین، مترسک، شارمین، محمدعلی، مهتاب، آقاگل، بانوچه، راسپینا، مهرداد، خورشید، زهره، نیمچه‌مهندس، معلوم‌الحال، حورا رضایی، سرندیپ، ماستفت، در دیار نیلگون، الی، مضراب، دست‌ها، کوثر، تسنیم، سمیه، میلیونر، علی‌اصغر، دلنیا، واران و کلی وبلاگ دیگه.


چالش شمارۀ ۸. طراح این چالش ناشناسه و هوپ دعوتم کرده. شرح چالش: ماجرای اولین عشق شما :|

با سه بیت از غزل مجتبی ناصری طهرانی پاسخ می‌دم.

یک روز سرد و برفی شد وقت آشنایی
با دیدنش گرفتم حس غزل‌سرایی

رفتم به او بگویم من عاشقت شدم را
لرزیدم از نگاهش، گفتم عجب هوایی

من ماندم و نگاهی، افسوس ماند و آهی
او رفت و روی قلبم، جا ماند رد پایی


چالش شمارۀ ۱۸. طراح این چالش هم ناشناس هست و آتنه دعوتم کرده. شرح چالش: ده مورد از فانتزی‌هایی که تو ذهنتون هستند و دوست دارید اتفاق بیفتن ولی ممکنه خیلی‌هاشون خیلی دور و دراز باشند و هیچ‌وقت اتفاق نیافتند رو نام ببرید.

پاسخ: برگردد. دلار بشه هزار تومن. سکه بشه یه میلیون. دوتا دختر و دوتا پسر داشته باشم. تو خونه تلویزیون نداشته باشیم. همۀ وسایل خونه تولید داخلی باشن. پای سفرۀ عقد تو وبلاگم پست بذارم و عنوانشم بذارم عروس رفته پست بذاره. کارآفرین باشم و برای مردم اشتغال ایجاد کنم. چندتا کتاب تو حوزۀ زبان بنویسم و کِیسم بچه‌هام باشن. تو هفتۀ مشاغل برم مدرسۀ بچه‌هام و مهندسی و زبان‌شناسی رو معرفی کنم به دانش‌آموزا. تنهایی تو جادۀ بین‌شهری رانندگی کنم و ماشینم پنچر شه و خودم رفع و رجوع کنم قضیه رو. در صحنهٔ ترورِ یه دانشمند حضور داشته باشم و نجاتش بدم. خودمم یه جوری بمیرم که بتونم اعضای بدنمو اهدا کنم. 

 

چالش شمارۀ ۱۹. طراح این چالش ناشناس هست و هوپ دعوتم کرده. شرح چالش: ده تا از عادت‌های عجیب و غریبی که دارید تو زندگیتون رو نام ببرید.

پاسخ: هر عکس یا اسکرین‌شاتی در طول روز بگیرم تا شب باید منتقلش کنم به لپ‌تاپ و در پوشۀ مناسب قرارش بدم. تو لیوان و ظرف خیس و با قاشق و چنگال خیس آب و غذا نمی‌خورم. اگه فقط همون یه ظرفو داشته باشم صبر می‌کنم خشک بشن. انتهای صفحات جزوه‌م باید جمله‌م تموم بشه و نرم صفحهٔ بعدی جمله رو تموم کنم. تهِ ظرف رو با نون یا با انگشت تمیز نمی‌کنم. کلاً از ته غذا بدم میاد. در برابر دکتر رفتن و دارو خوردن مقاومت می‌کنم و معتقدم دردها خودبه‌خود خوب میشن. موقع مطالعۀ عمیق انگشتم لای موهای سرمه و با موهام بازی می‌کنم. چون اعداد رُند رو دوست دارم وقتی آهنگ گوش می‌دم یا فیلم می‌بینم باید صداش رُند باشه. مانده‌حسابم باید رُند باشه. وقتی می‌خوابم میزان باتری گوشی و لپ‌تاپم باید صد باشه. اگه سینک پر ظرف کثیف باشه خوابم نمی‌بره. وقتی لباس یا کیف یا کفش جدید می‌خرم حتماً باید یکی از قبلیا رو ببخشم به کسی یا بندازم دور؛ در غیر این صورت نمی‌خرم. عادت دارم درِ اتاق و درِ داخلی خونه رو باز بذارم و هم‌اتاقیام با این قضیه مشکل داشتن همیشه. با قفل کردن و پسورد گذاشتن روی چیزمیزام مشکل دارم. دوست دارم باز و بی‌قفل باشه همه چی :|


چالش شمارۀ ۲۱. طراح این چالش ناشناس هست و هوپ دعوتم کرده. شرح چالش: ده‌تا کار کوچک و معمولی روزمره که حالتون رو خوب می‌کنه نام ببرید.

پاسخ: پرداخت قبض، خرید اینترنتی، نوشتن تو وبلاگم، خوندن وبلاگ بقیه، آه‍نگ شاد، دوش گرفتن، آب دادن به گل‌ها، آشپزی و شیرینی‌پزی، شستن ظرف، اتو کشیدن لباس‌ها، بازی با بچه‌های زیر دو سال، تماس تصویری گروهی با نگار و مریم و زهرا و نرگس، گریه کردن و خوابیدن.


چالش شمارۀ ۲۴. طراح این چالش آبان هست و شارمین دعوتم کرده. شرح چالش: از محتویات کیفتون عکس بگیرید و به اشتراک بذارید.

پاسخ: من هر موقع از بیرون برمی‌گردم محتویات کیفمو خالی می‌کنم تو کشو و هر بار می‌رم بیرون بر اساس اینکه کجا می‌رم و برای چه کاری می‌رم و چه مدت بیرونم توشو با ضروریات پر می‌کنم. تو کیف مهمونی فقط گوشی می‌ذارم و این حداقل محتواست و تو کیف دانشگاهم از شیر مرغ تا جون آدمی‌زاد پیدا میشه. کاملاً متغیره کیفیت و کمیت چیزمیزای توی کیفم. من سال ۹۳ هم تو چالش کیف شرکت کرده بودم و چون لینک پستمو بلاگفا حذف کرده، عکسِ کیفِ اون چالش رو برای این چالش هم بازنشر می‌کنم.

۱۸ خرداد ۰۰ ، ۲۰:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۲۵- در تربیت فرزندان

يكشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۵۵ ق.ظ

در راستای اون پروژه که تو قسمت شش و شش‌ونیمِ این پست توضیح داده بودم، دارم یه فایل صوتی از دبیرستان پسرانه رو برچسب می‌زنم که بدون اطلاع قبلیشون ضبط شده و توش راحت دارن صحبت می‌کنن و گاهی هم فحش می‌دن به همدیگه و معلما. البته در واقع دارن فحش می‌دن و وسط فحش دادن، گاهی صحبت هم می‌کنن. و من هی دارم لبمو گاز می‌گیرم و نچ‌نچ می‌گم حین کار و از اونجایی که تاکنون این حرف‌ها رو از مذکرهای پیرامونم نشنیدم و فکر می‌کردم تو افسانه‌ها و کتاباست فقط، در بهت و حیرت فرورفته‌ام و از وقتی هم کارام سنگین‌تر شده تایپ و واج‌نویسی فایلا رو می‌سپرم بقیه انجام بدن و خودم تقطیع و برچسباشو می‌زنم فقط. البته تایپ و واج‌نویسی ده پونزده درصد کاره و بازم بیشتر کارا رو دوش خودمه. ولی زین پس باید یه دور محتوا رو گوش بدم بعد بسپرم دوستان تایپش کنن. اینا خیلی بی‌ادب بودن. خیلی! :|

نکتۀ قابل‌تأمل قضیه هم اینجاست که دستمزد کار روی هر یک ساعت فایل صوتی، اون موقع که دلار سه چهار تومن بود هم ششصدهزار بود، الانم ششصدهزاره و احتمالاً تا ابد همین ششصدهزاره. روال کار هم از ابتدا این‌جوری بود که این ششصد تومن رو می‌دادن به یه نفر و همۀ کارو یه جا ازش تحویل می‌گرفتن. من چون درگیر کنکور دکتری بودم، همون اول کار تصمیم گرفتم کارو به چند (چهار) مرحله تقسیم کنم و همه رو خودم انجام ندم. هم تو وقت و انرژیم صرفه‌جویی می‌شد، هم اینکه اون کارایی که یه غیرزبان‌شناس می‌تونست انجام بده رو دیگه من انجام نمی‌دادم. تا حالا که این روش موفق بوده و گفتم بقیۀ سرگروه‌ها هم با این روش پیش برن. با اون روشی که اونا پیش گرفتن، بازدهیشون یک‌دهم بازدهی تیم ما هم نیست. این‌جوری تقسیم کار کردم:

مرحلهٔ اول، تایپ هر پکیج یک‌ساعته (البته طبق شیوه‌نامه): حدوداً ۵ ساعت طول می‌کشه (یک روز مهلت می‌دیم)

دستمزد = سه‌شصتم کل دستمزد که میشه ۳۰هزار تومن!

مرحلهٔ دوم، تقطیع نرم‌افزاری هر پکیج یک‌ساعته (اعصاب و روان پولادین می‌خواد، چون دقت در حد دهم ثانیه لازمه): حدوداً ۴۵ ساعت طول می‌کشه (یک هفته مهلت می‌دیم)

دستمزد = بیست‌وهفت‌شصتم کل دستمزد که میشه ۲۷۰هزار

مرحلهٔ سوم، واج‌نویسی هر پکیج یک‌ساعته (اینم طبق شیوه‌نامه): حدوداً ۱۰ ساعت طول می‌کشه (دو روز مهلت می‌دیم)

دستمزد = چهارشصتم کل دستمزد که میشه ۴۰هزار (مرحلۀ سوم از مرحلۀ اول راحت‌تره، برای همین با اینکه دو برابر زمان می‌طلبه ولی دستمزدش دو برابر نیست.)

مرحلهٔ چهارم، برچسب‌های نرم‌افزاری هر پکیج یک‌ساعته (این خیلی تخصصیه و اصل کار همینه): حدوداً ۶۰ ساعت طول می‌کشه (دو هفته مهلت می‌دیم)

دستمزد = بیست‌وشش‌شصتم کل دستمزد که اینم میشه ۲۶۰هزار

حالا من با این روش، توی چند ماه شش ساعت کار تحویل دادم و هفت هشت ساعت دیگه هم دستمه و به‌زودی تحویل می‌دم ایشالا. اون وقت بقیۀ سرگروه‌ها چند ساله!!! و واقعاً چند ساله با یه ساعت کار درگیرن و همون یه ساعت رو هم درست و حسابی تحویل ندادن هنوز. البته اون موقع که این شش ساعت رو تحویل دادم سرگروه نبودم و یه عضو معمولی بودم. ولی حالا باید سرگروه‌ها هم کارا رو به من تحویل بدن. و اعضای تیمشون امروز و فردا می‌کنن همچنان. یه سری از فایلا هم تو هارد دانشگاهه و یه ساله ابر و باد و مه و خورشید و فلک منتظرن من برم تهران اون فایلا رو چک کنم و کرونا نمی‌ذاره. یه تبصره هم باید بگم به قرارداد اضافه کنن که هر کی تو فلان مدت کارو تحویل نداد به یکی دیگه می‌سپریم و دیگه ازش قبول نمی‌کنیم. خب کاری که تو دو سه هفته میشه انجام داد رو چرا انقدر لفتش می‌دن؟ :| و از اونجایی که هر بار شیوه‌نامه به‌روز شده من مجبور شدم کارامو چندین بار تصحیح و به‌روز کنم و بقیه‌ای که پولاشونو گرفتن کاراشونو دیگه به‌روز نمی‌کنن (البته حق هم دارن، چون تعهدی از این بابت ندارن) باید اینم بگم تو قرارداد اضافه کنن که اگه مثلاً تا فلان مدت شیوه‌نامه تغییر کرد، یه بار کارو با شیوه‌نامۀ جدید به‌روز کنن و از بار دوم به بعد دستمزد اضافه بگیرن بابت تصحیح و به‌روز کردن کاراشون.

و دیگه اینکه من پیش‌تر با مکالمه‌کاوی و بررسی رفتارهای زبانی دخترای خوابگاه دورۀ ارشدم تصمیم گرفته بودم دخترامو نفرستم خوابگاه که بی‌ادب نشن. الانم تصمیم گرفتم پسرامو نفرستم مدرسه :| :)) :|


اینم چند وقت پیش دیدم تو خیابون

۶ نظر ۱۰ اسفند ۹۹ ، ۱۱:۵۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۱- خام بُدم پخته شدم

يكشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۹، ۱۲:۱۴ ق.ظ

رسیدم به این مقالۀ استاد شمارۀ ۱۹ و با خوندن این دوتا پاراگراف لبخندی زدم از اعماق جان، به پهنای صورت که البته به نیشِ تا بناگوش باز شباهت بیشتری داشت تا لبخند. به خودم قول دادم منم در آینده یه همچین مقاله‌ای بنویسم و توش بگم پسر اولم تو فلان سن به فلان چیز فلان می‌گفت و دختر دومم بهمان. من تا یه همچین مقاله‌ای ننویسم آروم نمی‌گیگیرم و اگه یه همچین چیزی ننوشته مُردم رو قبرم بنویسید ناکام. اصلاً به‌نظرم من یه دونه از این مقاله‌ها به دنیا بدهکارم و زندگی هم یه همچین فرصتی رو به من بدهکاره و یه ضرب‌المثل ترکی هم داریم که ترجمه‌ش میشه طلبکار سلامتی بدهکارو می‌خواد۱. حالا این خط و نشون رو اینجا یادگاری می‌ذارم که چند سال دیگه بیام بهتون بگم الوعده وفا. 



من از قبل این استادو نمی‌شناختم، ولی الان یه جوری با این مقاله‌ش و سبک زندگیش حال کردم که اگه انتخاب استاد مشاور با خودم باشه به مشاوری برمی‌گزینمش. قشنگ معلومه از وقتی بچه‌هاش به غان و غون کردن افتادن قلم و کاغذ گرفته دستش و اینا هر چی ادا کردن، ثبت و ضبط کرده و ازش یه مقاله درآورده. و به‌نظرم از اونجایی که باباها نسبت به مامان‌ها با بچه‌ها کمتر در ارتباطن، احتمالاً متوجه ظرایف زبانی بچه‌هاشون نشده. مگر اینکه خانومشم کمکش کرده باشه.

یه نکته هم راجع به این پزیدن بگم. من خودم بچه بودم، اول، دوم و حتی سوم ابتدائی، سعی می‌کردم از فعل پختن استفاده نکنم و به جاش بگم پزیدن. چون پُخ به زبان ترکی معادل با گُه و عن (ببخشید که ان‌قدر شفاف دارم می‌گم) هست و واژۀ مؤدبانه‌ای نیست و من تا این سن بر زبانم جاریشون نکردم و اولین بارم هست تایپشون می‌کنم :)) لذا فکر می‌کردم به جای پختن اگه بگم پزیدن مؤدبانه‌تره. تا اینکه به‌مرور زمان با پختن کنار اومدم و به کار بردمش :|

شمام اگه از کودکی‌تون یا از کودکانتون خاطرۀ زبانی دارید با ما در میان بگذارید.


۱ این ضرب‌المثلی که ترجمه‌شو گفتم اینه: بُشلو بُشلون ساغلن ایستر. ترجمهٔ تحت‌اللفظیش میشه صاحب بدهی سلامتیِ صاحب بدهی رو می‌خواد. حالا نمی‌دونم طلبکار کجاشه که فارسیش میشه طلبکار سلامتی بدهکارو می‌خواد. و دلیلشم اینه که زنده بمونه و بدهیشو بده.

۳۶ نظر ۱۴ دی ۹۹ ، ۰۰:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند روز پیش جلسۀ مجازی داشتیم با مسئول آموزش دانشکده که چکیده و نکات آیین‌نامۀ آموزشی رو برامون توضیح بده و اگر سؤالی داشتیم بپرسیم. گفت طبق آیین‌نامه ما هر ترم باید ۶ تا ۸ واحد برداریم. سه ترم آموزشی داریم و بقیه‌ش پایان‌نامه و دفاعه. ترم چهارم باید آزمون جامع بدیم و قبول بشیم. اگه قبول نشیم باید ترم پنج این آزمون جامع رو بدیم و اگر نمرۀ لازم رو کسب نکنیم باید بی‌خیال دکتری بشیم. قبل از آزمون جامع باید همۀ درسامونو پاس کرده باشیم و معدلمون بالای ۱۶ باشه. هر کی معدلش کمتر از ۱۶ باشه باید ترم چهار چندتا درس دیگه برداره و نمرۀ خوب بگیره که معدلش برسه به ۱۶ که ترم پنج آزمون جامع بده. مدرک زبان هم باید داشته باشیم. مدرک من انقضاش تا اسفنده و باید تا ترم ۴ یه بار دیگه امتحان زبان بدم. این آزمون جامع از سه یا چهار درس مهم هست و باید تو این آزمون نمره‌مون تو هر کدوم حداقل ۱۴ باشه و میانگینشون هم حداقل ۱۶ باشه. حالا اگه میانگین بالای ۱۶ بود ولی یکی از درسا کمتر از ۱۴ بود، بازم موردقبول نیست و باید اون درسو دوباره امتحان بدی. اگه همۀ درسای آزمون جامع رو ۱۵.۹۹ بگیری هم قابل‌قبول نیست. چون میانگینشون کمتر از ۱۶ میشه. همه‌ش ۲۰ و یکیش ۱۳.۹۹ هم قابل‌قبول نیست. خلاصه باید نمره‌ها بالای ۱۴ باشن و میانگین بالای ۱۶. بعد از این آزمون جامع می‌تونیم از پروپوزال (که معادل فارسیش پیشنهاده هست و اون ه مال خودشه) دفاع کنیم. تا ترم ۶ این فرصت رو داریم و تا ترم ۶ باید از پروپوزال دفاع کرده باشیم. از اون به بعد روی پایان‌نامه کار می‌کنیم. تا پایانِ ترم ۸ هم باید کلاً دفاع کرده باشیم. قبل از دفاع هم باید حتماً یه مقاله از رساله چاپ شده باشه یا حداقل پذیرفته شده باشه و بعداً چاپ بشه. مجله داخلی باشه هم اشکالی نداره. من فکر می‌کردم باید تو مجلۀ خارجی چاپ کنیم. پرسیدم. گفت اون قانون برای رشته‌های فنی هست. بعد اگه نتونیم تو این ۸ ترم دفاع کنیم، می‌تونیم درخواست بدیم و یه ترم دیگه فرصت بگیریم. این ترم ۹ رایگانه ولی اگر همچنان نتونیم دفاع کنیم ترم ۱۰ و ۱۱ و تا هر وقت دیگه که دفاع نکرده باشیم باید شهریه بدیم. نمی‌دونم شهریه‌ش چقدره. کلاً یه بار می‌تونیم مرخصی بی‌دلیل بگیریم که البته با احتساب هست. ینی جزو سنوات حساب میشه. مسئوله اینا رو که توضیح می‌داد، من یه برگه کنار دستم گذاشته بودم و تندتند یادداشت می‌کردم. برای مرخصی بدون احتساب باید دلیل پزشکی داشته باشیم. ینی خدای نکرده مریض باشی و نیاز به استراحت داشته باشی. دانشجوهای خانم می‌تونن برای تولد هر بچه پنج ترم مرخصی بدون احتساب بگیرن. این پنج ترم برای زایمان و شیر دادن و از آب و گل درآوردن بچه‌ست. گفت محدودیتی هم نداریم و تا هرچندتا بچه باشه مرخصی شاملش میشه. من سریع گوشۀ برگه کنار یادداشت‌هام نوشتم چهار ضربدر پنج مساوی بیست ترم. بعد بیستو تقسیم بر دو کردم ببینم چند سال میشه. بعد دیگه رفتم هپروت و بقیۀ قوانینو نشنیدم :| :))


+ عنوان از سعدی

+ ای سپیده بیا


۸ نظر ۰۵ دی ۹۹ ، ۰۱:۱۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۷- بازتحلیل

سه شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ۱۰:۱۱ ق.ظ

هر گاه گویشوران به هر دلیلی ساختار تاریخی و اولیۀ یک واژه را نادیده بگیرند و برای آن واژه ساختار کاملاً متفاوتی قائل شوند با بازتحلیل یا Reanalysis روبه‌رو هستیم. مثال: «دوقلو» واژه‌ای در زبان ترکی متشکل از دوق (زاییدن) + لو (پسوند نسبت) است؛ در فارسی این ساختار را نادیده گرفته، «سه‌قلو» و «چهارقلو» را ساخته‌ایم؛ و نیز «دوبله» و «سوبله»، «لوکس» و «دولوکس».

دخترخاله با علم و اطلاع از این موضوع که من شیفتۀ بچه‌م (برخلاف ماری که بچه‌گریزه)، این عکسو برام فرستاده و زیرش نوشته سه‌قلوهای جاری ندا. اولش متوجه نوشتۀ زیر عکس نشدم. قلب فرستادم و پرسیدم خدا حفظشون کنه، سه‌قلوهای کی‌ان؟ نوشت بچه‌های برادرِ شوهرِ ندا. قلب دیگه‌ای فرستادم و نوشتم چه نازن، اسمشون چیه؟ جواب داد «نیلا ی ائل آی آی هان». با شمّ زبانی تشخیص دادم که اسم یکی نیلای است و دیگری ائلای و آن یکی هم آیهان. هر سه‌شون «آی» دارن که در زبان ترکی یعنی ماه. بعد داشتم فکر می‌کردم حالا کدوما اسم دخترا هست و کدوم اسم پسر؟ اینکه دوتا دختره و یه پسر رو هم از روی رنگ لباسشون تشخیص دادم. گفتم نیل شاید مخفف نیلی و نیلوفر باشه. ائل هم یعنی ایل و مردم و قوم و قبیله. ولی هان نمی‌دونستم ینی چی که به‌لطف گوگل فهمیدم همون خان هست. چون زبان ترکیه، خ نداره. و بدین سان فهمیدم آیهان اسم قلِ آبیه و نیلای و ائلای اسم قلای صورتی :|

من اگه مامانِ یه همچین سه‌قلوهایی بودم، تز دکترامو زبان‌آموزی کودک انتخاب می‌کردم و همزمان بهشون ترکی و فارسی یاد می‌دادم ببینم چجوری قواعد صرفی و نحوی دو زبان از دو خانوادۀ زبانی کاملاً متفاوت رو یاد می‌گیرن. ولی متأسفانه باباشون فعلاً قصد ازدواج نداره و من مجبورم روی یه موضوع دیگه‌ای کار کنم :|

+ بشنویم: گل به صحرا آمده، یارا کجایی؟ پس چرا سوی ده بالا نیایی؟ [لینک]


۲۳ نظر ۲۰ آبان ۹۹ ، ۱۰:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۸۴- یک مشت دانستنی یا زکات علم نشر آن است

جمعه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۸، ۱۱:۱۱ ق.ظ

صفر. بعد از خواندن پست، شما نیز دانسته‌هایتان را با ما به اشتراک بگذارید. ندانسته‌هایتان را هم مطرح کنید شاید جوابشو پیدا کردیم.

یک. موقع ثبت وبلاگ، بعضی از سرویس‌ها از ما نام و نام خانوادگی می‌خوان و وقتی هم که خالی می‌ذاریم یا اسپیس می‌زنیم نمی‌پذیره و میگه حتماً باید پر کنید اون قسمت رو. من الان یه نگاه به فهرست دنبال‌کننده‌ها کردم دیدم اغلبتون یه نقطه، دو نقطه، سه نقطه، علامت لبخند :) و ستاره گذاشتید برای نام خانوادگی. بعضی‌هاتون هم اسمتونو دو قسمت کردید و نصفشو برای نام نوشتید، نصفشو برای نام خانوادگی. چارۀ کار اینه که از کاراکتر تهی استفاده کنید. کاراکتر تهی با اسپیس فرق داره و واقعاً یه کاراکتره؛ ولی خالیه. اگر پای سیستم هستید، alt و 2800 رو بگیرید و اگر بلد نیستید یا با گوشی هستید و نمی‌تونید، کاراکترِ توی این پرانتز رو کپی کنید و پیست کنید به جای نام خانوادگی‌تون. یه اسپیس هم بزنید بعدش. چون نام‌خانوادگی حداقل باید دوحرفی باشه و این یه دونه هست: (⠀)

دو. ممکنه براتون پیش اومده باشه که بخواید به یه کامنت توی یه پست ارجاع بدید. اغلبِ ما لینک دادن به پست رو بلدیم، ولی لینک دادن به کامنت رو نه. وبلاگ‌های بیان این امکان رو دارن. کافیه شما روی تاریخ کامنت مورد نظرتون کلیک کنید. مثلاً اینجا من روی ۹ شهریور ۹۸ کلیک کردم و لینک این کامنت ایجاد شد.

سه. اگر بیانی هستید و موقع نوشتن پست، با ویرایشگر پیچیده حال نمی‌کنید، از قسمت تنظیمات مرکز مدیریت، بذاریدش روی حالت پیش‌فرض ساده. (راهنمایی: عکس)

چهار. بخش نظرات اغلب شماها به شکلِ «ویرایشگر html برای متن نظر» هست. سختیِ این روش اینه که کامنت‌گذار وقتی می‌خواد یه چیزی رو کپی پیست کنه، یه صفحۀ دیگه براش باز میشه و گزینۀ «چسباندن!» میاد براش. من چون خودم خوشم نمیومد از این صفحۀ چسباندن، تنظیمات نظر وبلاگ خودمو روی گزینۀ «ویرایشگر ساده با امکان ارسال html» گذاشتم. ولی الان که داشتم مقایسه می‌کردم، دیدم توی حالت اول یه کشوی کوچیک هست که کلی امکانات اونجا هست. با این امکانات، میشه توی متن کامنت لینک داد، زیرنویس و بالانویس گذاشت، چپ و راستش کرد و خط افقی کشید و بولد کرد و کلی امکانات دیگه. و دلم نیومد این امکانات رو ازتون دریغ کنم. حالا نمی‌دونم شما به‌عنوان کامنت‌گذار، کدوم رو ترجیح می‌دید. صفحۀ چسباندن باشه و این کشوی امکانات هم باشه، یا صفحۀ چسباندن نباشه و این امکانات هم نباشه. کدوم؟ (به این صورت: عکس، یه عکس دیگه)

پنج. می‌دونید که وقتی به کامنتِ یه بیانی پاسخ می‌دید یه نوتیفیکیشن (اعلان) برای طرف میاد. ولی شاید ندونید اگه پاسختونو ویرایش کنید، دوباره بهش اطلاع داده نمیشه. پس اگر می‌خواید دوباره اطلاع داده بشه، باید پاسخ قبلی رو با گزینۀ حذف پاسخ، حذف کنید بعد دوباره از اول جواب بدید به کامنتش. اینجوری دوباره براش اعلانِ پاسخ میاد. (راهنمایی: عکس)

شش. وقتی یه کامنتِ عمومی رو تأیید نمی‌کنید و نمایش نمی‌دید، ولی جواب می‌دید، اون جواب به دست کامنت‌گذار نمی‌رسه و نمی‌بینه جواب شما رو و نمی‌فهمه جواب دادید. انگار که پولاتونو ریخته باشید تو یه جیب سوراخ.

هفت. اگر بیانی هستید و برای یه وبلاگ بیان کامنتی گذاشتید و پشیمون شدید و خواستید حذفش کنید تا طرف نبینه، حداکثر نیم ساعت فرصت دارید حذفش کنید. البته به شرطی که تو این نیم ساعت طرف کامنت رو ندیده باشه. اگه دیده باشه امکان حذف ندارید و فقط می‌تونید ویرایش کنید کامنتتون رو. برای ویرایش هم همین نیم ساعت فرصت رو دارید و بعداً امکان ویرایش هم ندارید.

هشت. با علامت سطل آشغال، کامنتی که گذاشتید فقط از پنل خودتون حذف میشه و کماکان به دست طرف می‌رسه. اگر می‌خواید نرسه دستش، علامت مداد رو بزنید، و بعد گزینۀ حذف نظر رو. نیم ساعت بیشتر هم فرصت ندارید برای حذف. تازه به شرطی که تو این نیم ساعت کامنتتونو نخونده باشه. اگه بخونه، امکان حذف رو از دست می‌دید. (راهنمایی: عکس، یه عکس دیگه)

نه. یه علامت دست هست کنار مداد، که باهاش کامنت‌گذارو بلاک می‌کنن. من تا حالا استفاده نکردم ازش، نمی‌دونم چجوریه و قابل برگشت هست یا نه. اگر کسی استفاده کرده تجربیاتشو به اشتراک بذاره. (عکس)

ده. اگر کامنتی برای وبلاگی گذاشته باشید، و از پنلتون، از بخش نظرات ارسالی، کامنتتونو برای خودتون حذف کرده باشید، پاسخ طرف رو دریافت نخواهید کرد.

یازده. یه چیزی هم یادتون می‌دم؛ فقط ازش سوءاستفاده نکنید. دیدین یه وقتایی بعضی از بلاگرا صفحۀ وبلاگشونو سفید می‌کنن یا کامنتاشونو کلاً از بیخ و بن می‌بندن؟ ممکنه یه پیام یا حرف مهمی داشته باشید که بخواید بهشون بگید و در این شرایط نتونید. اولاً توصیه‌م اینه که وقتی یکی میره یه مدت خلوت می‌کنه راحتش بذارید و سعی نکنید خلوتشو به هم بزنید. ولی حالا اگه حرف مهمی دارید، یا فکر می‌کنید با پیامتون خوشحال میشه، یه راه مشروط داره. شرط اولش اینه که وبلاگ بیان داشته باشید و اون بلاگر بیانی باشه و قبلاً برای شما کامنت گذاشته باشه. با دادنِ پاسخ به کامنت اون بلاگر یه نوتیفیکیشن براش میاد و پیام شما رو که در واقع پاسخ پیام سابق خودشه می‌بینه. اگر قبلاً به همۀ کامنتاش جواب دادید و کامنت بی‌پاسخ ندارید، یکی از کامنتاشو حذف پاسخ کنید، بعد دوباره پاسخ بدید. این‌جوری دوباره براش نوتیفیکیشن میاد. شرط دومش هم اینه که طرف کامنت‌هایی که این ور و اون ور گذاشته رو از پنلش پاک نکرده باشه. اگر این کارو کرده باشه، پاسخ شما نمی‌رسه دستش.

دوازده. اگر شما هم وبلاگ‌ها رو با فیدخوان‌هایی مثل اینوریدر و فیدلی می‌خونید و بلاگ‌اسکایی‌ها براتون به‌روز نمیشن، از این سایت می‌تونید براشون فید مصنوعی درست کنید و دنبالشون کنید. (راهنماییِ بیشتر: یک، دو، سه، چهار)

سیزده. تا اینجا همه‌ش دانستنی‌های وبلاگی و اغلب برای بیانی‌ها بود. چند تا نکتۀ غیروبلاگی هم بگم به درد بی‌وبلاگ‌ها بخوره.

چهارده. ایرانسل یه طرحی داره به اسم کنترل مصرف آزاد، که نمی‌دونم چرا پیش‌فرضش اینه که غیرفعاله و ملت خودشون باید برن فعالش کنن. و چون خیلیا نمی‌دونن چیه و کجاست، فعالش نمی‌کنن. وقتایی که شما بستۀ اینترنتی ندارین، ممکنه دادۀ همراهتون اشتباهی باز باشه و چون بسته ندارید، هزینۀ این کارتون یا میاد روی قبض، یا از شارژتون کم می‌کنه. در حالی که اگه گزینۀ کنترل مصرف آزاد فعال باشه، دیگه نه میاد روی قبض، و نه از شارژتون کم میشه. دادۀ همراهتونم می‌تونید باز بذارید و نگران این نباشید که بستۀ اینترنتی ندارید. از کجا باید طرح کنترل رو فعال کنید؟ اپ ایرانسل من -> پرونده -> طرح کنترل مصرف آزاد. (عکس)

پانزده. ممکنه هزینۀ قبضای همراه اولتون بیش از مقداری باشه که انتظارشو دارید. یا ممکنه بدون اینکه تماس تلفنی یا پیامکی یا مصرف اینترنت داشته باشید شارژتون کم بشه. دلیلش پیامک‌های تبلیغاتیه. چجوری غیرفعالش کنید؟ کد ستاره ۸۰۰ مربع، یا اپ همراه من -> خدمات من -> پیامک‌های تبلیغاتی و محتوایی -> خدمات مبتنی بر محتوا -> خدمات فعال. (عکس)

شانزده. رایتل یه طرحی داره به اسم جمعه‌های رایتلی. جمعه‌های آخر ماه ستاره ۲۰ مربع رو بگیرید، تا ۳۰ گیگ اینترنت هدیه بگیرید.

هفده. همراه اول یه طرحی داره به اسم دوشنبه‌سوری. دوشنبه‌های آخر ماه ستاره ۱۰۰ ستاره ۶۴ مربع رو بگیرید، تا ۱۰۰ گیگ اینترنت هدیه بگیرید.

هجده. ایرانسل یه طرحی داره که اسم نداره. اونایی که اپ ایرانسل من رو دارن، یه تخم‌مرغ تو صفحۀ اول اپ هست که هر روز یه هدیه توش گذاشتن. پوچ هم گذاشتن توش البته.

نوزده. اگه غذاتون شور شد چند تیکه سیب‌زمینی بندازید توش.

بیست. اگه ریموت در پارکینگتون کار نمی‌کنه و می‌خواید دستی باز کنید، اول برق متصل به درو قطع کنید از داخل. وگرنه عمراً باز بشه در.

بیست‌ویک. وقتی یه پیامی رو از تلگرامِ طرف مقابل حذف می‌کنید، مثل آدم حذف میشه. ولی وقتی این کارو با واتساپ انجام می‌دید، واتساپ به طرف میگه فلانی پیامشو پاک کرد. خیلی احمقه به‌واقع :|

بیست‌ودو. تا حالا تو ورد پیش اومده بخواید یه سری کلمه رو به ترتیب حروف الفبا مرتب کنید؟ من اسم یه سری آدم رو داشتم مرتب می‌کردم. فامیلی یکیشون المعی بود و انتظار داشتم همون اول، توی الف‌ها باشه. ولی وُردِ خنگ، الف‌لامشو الف‌لامِ معرفه در نظر می‌گیره و حساب نمی‌کنه و المعی رو می‌ذاره کنار میم‌ها.

بیست‌وسه. خوابگاه که بودیم، سر لفظ گوجه و آلو و آلوچه و بادمجون با برخی فارسی‌زبانان و برخی ترک‌زبانان بحث و جدل داشتیم. ما به اون گردالیای سبز که شما بهش گوجه‌سبز می‌گین، آلوچه می‌گیم و به زرداش آلو. به گوجه‌فرنگی هم بامادور می‌گیم. بعد یه سریا بودن که به گوجه‌فرنگی بادمجون می‌گفتن، به آلوچه گوجه. یه وقتایی من واقعاً متوجه نمی‌شدم منظور از گوجه اون قرمزاست، یا سبزا، یا منظور از بادمجون، اون بنفشاست یا قرمزا :| حالا از وقتی فهمیدم شیرازیا به سیب‌زمینی آلو میگن رفتم یه گوشه زانوهامو بغل کردم و در حالی که سرمو می‌کوبم به دیوار، عموسبزی‌فروش بله رو می‌خونم و میان گریه می‌خندم.

بیست‌وچهار. خط‌های قدیمیی نقطه نداشتن. اغلب بدون نقطه بودن و اهل زبان خودشون تشخیص می‌دادن چی نوشتن. اتفاقاً دورۀ لیسانس هم من یه دوستی داشتم این جزوه‌هاش کلاً نقطه نداشت (عکس جزوه‌ش). دلایل مختلفی هست که چرا تاریخ شهادت حضرت فاطمه (س) مشخص نیست که یکی از این دلایل، نقطه نداشتن خط اون زمانه. شما یه کاغذ بردار روش بنویس سبعون، بدون نقطه. سبعون ینی هفتاد. یه بارم بنویس تسعون، بدون نقطه. تسعون ینی نود. بدون نقطه اینا شبیه همن و تو اسناد تاریخی زمان شهادت حضرت فاطمه هفتادوپنج یا نودوپنج روز بعد از پیامبر ذکر شده. ینی اونایی که تاریخشو گفتن نقطۀ سبعون یا تسعون رو نذاشتن و ما نمی‌دونیم منظورشون کدوم بوده. (منبع)

بیست‌وپنج. مخصوص بانوان! (منظورم اینه که ربطی به آقایون نداره و به دردشون نمی‌خوره و می‌تونن این بندو رد کنن برن بندِ بعدی). در رابطه با ایام فاطمیه یاد یه صحبتی افتادم که با آرایشگرم داشتم. یه خانومی هست که کارش خیلی خوبه و من چند ساله می‌رم پیش اون. چند وقت پیش می‌گفت زمانی که دانشجو بودی، یه بار ایام فاطمیه ازم وقت گرفتی. انقدر این کارم عجیب بوده که یادش مونده بود. بعد اون موقع این پیش خودش فکر کرده بود که چرا من صبر نکردم این ایام تموم بشه بعد ابروهامو اصلاح کنم. بهش گفته بودن حالا شاید چون داره می‌ره تهران نمی‌تونه صبر کنه و خلاصه چند سال بعد که همین چند وقت پیش باشه این حرفو پیش کشید که بعضی از خانوما محرم و صفر و ایام شهادت نمی‌رن آرایشگاه و اون موقع تعجب کردم از این کارت. گفتم حالا یادم نیست کلاس اینا داشتم و عجله داشتم برم تهران یا چی، ولی مطمئنم انقدر پرت بودم از این فاز و فضا که خبر نداشتم ایام فاطمیه است. کلاً در رابطه با تقویم و تاریخ و روزای خاص این‌جوری بودم و هستم که مثلاً یه روز با دوستم قرار می‌ذاشتم برم خونه‌شون. بعد تو مترو یا تو خیابون از ازدحام جمعیت یا از رایگان بودن مترو متوجه می‌شدم اون روز سیزده (اعتراف: اول نوشتم شونزده، بعد چک کردم دیدم سیزدهه) خرداد، یا بیست‌ودوی بهمنه. الانم یه وقتایی روزای تعطیل زنگ می‌زنم دانشگاه. با اینکه موردعلاقه‌ترین خرید هر سالم خرید تقویمه، ولی اگه به من بود هیچ وقت ساعت و تقویم رو اختراع نمی‌کردم برای بشریت.

بیست‌وشش. این برنامۀ جدیده برای انتشار پست‌ها. تأکید داشتم که شمارۀ آخرین پست سال، ۱۳۹۸ باشه و شمارۀ پستِ ۲۵ بهمن، ۱۳۸۶ باشه. می‌دونید که بیست‌وپنجم چه روزیه و ۱۳۸۶ چه سالیه؟ ایشالا تا آخر سال طبق همین برنامه پیش می‌ریم، بعد دیگه یه مدت پیش نمی‌ریم :دی.


و اما عکس‌نوشت ۱۳۸۴. این آخرین عکس‌نوشت با دوربین قدیمی‌مونه. از این دوربینا که یه حلقه فیلم سی‌وشش‌تایی می‌نداختیم توش و صبر می‌کردیم تا پر بشه. بعد می‌رفتیم چاپشون می‌کردیم و می‌دیدیم ای دل غافل، تو یکی چشامون بسته است، تو یکی دهنمون بازه، یکی تاره، یکی سیاهه، یکی سفیده. من این دوربینو نگه‌داشتم هنوز. بابام یه دوربین خیلی قدیمی داغون از دوران نوجوانیش نگه‌داشته بود که یه مدت اسباب‌بازی ما بود. منم تصمیم دارم این دوربینو نگه‌دارم بچه‌هام باهاش بازی کنن. اینجا تو این عکس رفتم مشهد. سومین سفر مشهد و سومین سفر عمرم. دو تا مشهد قبلی هفت هشت سالم بود و با مامان‌بزرگم اینا رفته بودم. اینجا با اردوی دانش‌آموزی رفتم. یادمه تو این سفر با ده دوازده تومن کلی سوغاتی خریدم. دو تا خودکار چهاررنگ دویست‌وپنجاه‌تومنی برای خودم و برادرم، بادبزن چهارصدتومنی، روسری هزارتومنی، بلوز هفتصدوپنجاه‌تومنی. خدای من! مخم سوت می‌کشه وقتی به قیمتای اون موقع و الان فکر می‌کنم. من اون وسطی‌ام که فلاش گوشی صورتشو منوّر کرده؛ مانتوصورتی. پنج تومن خریده بودم این مانتو رو. اسم اون دو تا دوستم یادم نیست. سمت راستیه اسمش فکر کنم ف داشت، ز هم شاید داشت. سمت چپی هم شاید الف داشت. مطمئن نیستم. سمت چپه هر جا می‌رفتیم تخفیف می‌گرفت. خودکارایی که من دویست‌وپنجاه گرفتمو اون دویست گرفت.


۱۰۴ نظر ۱۱ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بزنم به تخته (شمام بزنین به تخته) از هر انگشتم یه هنر می‌باره و می‌ریزه. همین‌جور هنره که از انگشتام فوران می‌کنه و فواره می‌زنه. نمد بدون الگو هستن ایشون. اون کیک‌های بدون فر که یادتونه؟ کلاً شعار من هر کاری و هر چیزی بدون یه چیز دیگه است. نمد می‌دوزیم بدون الگو، بدون مربی، بدون آموزش، کیک می‌پزیم بدون فر، زندگی می‌کنیم بدون تو.



اون روز که رفته بودم کلاس آشپزی، مسئول ثبت‌نام یه فهرستی نشونم داد و گفت کلاس خیاطی و نمددوزی و عثمان‌دوزی و سرمه‌دوزی و روبان‌دوزی و چرم‌دوزی و فلان و بهمان دوزی هم داریم. حالا روبان و چرم رو می‌تونم تصور کنم که میشه دوخت ولی سُرمه و عثمان دوختنی‌ان مگه (بین خودمون بمونه ولی اولش سِرمه رو سُرمه خوندم و داشتم فکر می‌کردم این مایع سیاه‌رنگی که قدیما می‌زدن به چشم رو چجوری میشه دوخت)؟ خانومه اشاره کرد به کمد شیشه‌ای پشت سرم و گفت اونجا چند تا نمونه‌کار هست از هر کدوم. یه جعبه دستمال کاغذی عروسکی بود که زیرش نوشته بود نمددوزی. گفتم تصورم از نمد پشم گوسفند بود که آب قاطیش کنن و انقدر بکوبن که صاف بشه و باهاش کلاه و فرش درست کنن. چند تا ظرف فلزی و چوبی و سفالی هم بود بینشون. اسم‌های عجیبی هم داشتن. نمی‌دونم چی‌چی‌کاری. یادم نموند. خدایی هیچ وقت این چیزای دکوری و بذار یه گوشه نگاش کنو درک نکردم. مخصوصاً اگه چیز گرون و باارزشی باشه و قرار باشه علاوه بر اینکه بذاریم یه گوشه نگاش کنیم، مراقبشم باشیم نشکنه و خراب نشه و به سرقت نره. حالا اگه یادگاری باشه و ما رو یاد یکی که برامون عزیزه بندازه یه چیزی، ولی اینکه خودم برم یه پولی بدم و همچین چیزی رو بخرم یا ساعت‌ها وقت بذارم و همچین چیزی رو برای خودم درست کنم و به اثاث خونه اضافه کنم غیرقابل‌درکه برام. حالا باز اگه قرار باشه برای یکی که برامون عزیزه درست کنیم یه چیزی. فقط اون جعبه دستمال کاغذیه چشمو گرفت که البته به نظرم نیازی به کلاس و مربی و کتاب آموزشی نداشت. یه سر رفتم بازار ببینم قیمت پارچه‌ش چنده. تو یه پاساژ که گویا مرکز فروش این چیزا بود یه مغازه گفت چهل در پنجاهش هزار تومن. بقیۀ مغازه‌ها همه‌شون هزار و پونصد و دو تومن، دیجی‌کالا و بامیلو بعد از چهل درصد تخفیف بالای دو تومن :| اندازه و جنس و کیفیتشونم یکی بود. هزار تومنیه رو خریدم. این وسط اونایی که همیشه گرون‌تره رو می‌خرن که لابد کیفیتش خوبه، اونارم درک نمی‌کنم. در راستای حفظ محیط زیست، موقع خرید چند تا پلاستیک از کیفم درآوردم و به فروشنده گفتم نمی‌خواد پلاستیک بدین می‌ذارمشون این تو. تحت تأثیر قرار گرفت. تا رسیدم قیچی و خط‌کش و خودکار دستم گرفتم و تا پاسی از شب مشغول برش و دوختشون بودم. دیروز یه جوری از پنج صبح (دقیقاً از پنج صبح) با جدیت داشتم انجامش می‌دادم که انگار مشتری دم در منتظره و می‌خوادش. ماحصل کارم شد این دو تا جعبه و گردنی که نه می‌چرخد و نه خم می‌شود و نه کلا تکان می‌خورد :| از مراحل کارم هم عکس گرفتم. ولی برای اینکه پست زیاد شلوغ نشه لینکشونو می‌ذارم:

[بیر]،[ایکی]،[اوچ]،[دُرد]،[بِش]،[آلتی]،[یِدّی]

یه جوری هم مدیریت کردم که کل دورریزم شد اینا:


۳۵ نظر ۰۳ مهر ۹۷ ، ۱۶:۳۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1111- مدرسۀ جمهوری اسلامی

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ

از صبحِ خروس‌خون تا بوق سگ داشتم «بیست چهل و هشت» بازی می‌کردم. هندزفری به گوش، گوشیمو زده بودم شارژ و تا خود شب تو شارژ بود که وسط بازی باتری خالی نکنه یه وقت. نتیجه اینکه رکورد قبلی خودمو زدم و همزمان چند ساعت مکالمه‌ی انگلیسی جهت تقویت زبان هم گوش دادم. عذاب وجدان هم نداشتم که وقتم به چنین بطالتی صرف شد. شب (دقیقاً نمی‌دونم چه موقع از شب) تو اخبار (سرم تو گوشیم بود و با تمام قوا داشتم بیست چهل و هشت بازی می‌کردم و نمی‌دونم کدوم کانال و کدوم خبر) می‌گفت معاون یا وزیرِ نمی‌دونم آموزش و پرورش یا یه چیزی تو این مایه‌ها گفته به مدارس تیزهوشان و نمونه دولتی اعتقادی ندارم و مخالف اینم که تمام امکانات در اختیار افراد خاص و ثروتمند قرار بگیره و دانش‌آموزان محروم، محروم بمونن.



خب من، شما و هر عقل سلیم و هر آدم منصفی مخالفه که تمام امکاناتو در اختیار یه عده‌ی خاص قرار بدن و عده‌ای دیگر از اون امکانات محروم بمونن. این گفتن داره؟ لابد داره دیگه. لابد لازمه هر چند وقت یه بار یه بلندگو دستمون بگیریم و به بقیه بگیم ما مخالف اینیم که تمام امکانات در اختیار افراد خاص و ثروتمند قرار بگیره.

من ابتدائی تو یه مدرسه‌ی معمولی و عادی بودم و راهنمایی، نمونه دولتی و دبیرستان، تیزهوشان. نه خاص بودم و نه ثروتمند. ولی انگیزه داشتم. انگیزه داشتم که برم یه مدرسه‌ی بهتر. مدسه‌ای که امکانات بیشتری داره و این امکاناتو در اختیارم می‌ذاره و به پیشرفتم کمک می‌کنه. می‌دونستم که باید بیشتر تلاش کنم و بیشتر درس بخونم. برای رسیدن به این امکانات، نه معلم خصوصی داشتم و نه می‌تونستم داشته باشم. نه کلاس تقویتی و فوق برنامه می‌رفتم و نه می‌تونستم برم. بیشتر تلاش کردم و بیشتر خوندم و کمتر بچگی کردم که به اون امکاناته برسم.

حالا این آقا یا خانومِ مسئول میگه مخالف اینم که تمام امکانات در اختیار افراد خاص و ثروتمند قرار بگیره و دانش‌آموزان محروم، محروم بمونن. راست میگه. پس این امکانات در اختیار کی قرار بگیره؟ همه؟ خب امکانات کمه و نمی‌شه به طور مساوی در اختیار همه قرار داد. پس باید امکاناتو بذاریم یه گوشه و بگیم هر کی می‌خواد به اینا برسه بیشتر تلاش کنه، بیشتر بخونه، کمتر بخوابه، کمتر تفریح کنه که بهشون برسه. خودِ خدا هم بهشتو طبقه طبقه کرده که یه انگیزه‌ای بشه که بنده‌هاش تلاش کنن که برسن اون بالا بالاها. جهنمشم یه سطح و مرتبه نداره. 

اینایی که میگن مدارس و دانشگاه‌های خاص شکاف و تضاد طبقاتی ایجاد می‌کنه، همون کمونیست‌هایی هستن که تو چین و روسیه مالکیت رو از افراد گرفتن که به خیال خودشون همه برابر باشن که خب نتیجه‌ی مکتبشون این بود که دیگه کسی انگیزه‌ای برای پیشرفت و بهتر شدن نداشت. چون اساساً برتر بودن معنی نداشت. از اون طرف مارکسیست‌ها تو امریکا گفتن هر کی هر زمینی رو آباد کنه زمین مال خودش میشه. نتیجه‌ی اینم این بود که ملت ریختن به جونِ بیابونا و آبادش کردن و انقدر تولید کردن که یه وقتایی شیر گاواشونو می‌ریختن تو دریا و گندماشونو آتیش می‌زدن که بازار متعادل بمونه. نمی‌گم این طرز تفکر بی‌عیب و نقص بود، ولی خب تا وقتی که زمین‌ها تموم نشده بود و ملت نیافتاده بودن به جونِ همدیگه، انگیزه داشتن برای کار کردن. که به نظرم نیمه‌ی پرِ لیوان این مکتب همین انگیزه است. و این مسئول، به نام عدالت و برابری داره این انگیزه رو می‌کشه.

یادمه اوایل دهه‌ی 80، اون موقع که من راهنمایی نمونه دولتی قبول شدم، همینایی که می‌گفتن این امکاناتو باید در اختیار دانش‌آموزان محروم هم قرار بدیم و نباید تمام امکانات در اختیار افراد خاص و ثروتمند قرار بگیره، 50 درصد سهمیه دادن به دانش‌آموزای روستایی. ینی هر مدرسه‌ی نمونه موظف بود بعد از آزمون، 50 نفر شهری و 50 نفر روستایی برداره. به خیال خودشون داشتن دانش‌آموزان محروم رو از امکانات بهره‌مند می‌کردن. به نظرم که البته این نظر می‌تونه اشتباه باشه، کارشون دو ایراد بزرگ داشت. 

ایراد اول، دوقطبی کردن مدرسه بود. دوقطبی، هم از نظر مالی هم از نظر درسی و هم حتی از نظر فرهنگی. یه عده که پدر و مادرشون وزیر و وکیل و دکتر و مهندس بود و خونه‌های میلیاردی و لباس و کیف و کفش مارک داشتن در کنارِ، و شاید بهتره بگم در نقطه‌ی مقابل دانش‌آموزانی بودن که زندگی متوسط و متوسط به پایینی داشتن. یه عده به تافل فکر می‌کردن و برای املا و انشاشونم معلم‌هایی داشتن که اون موقع (15 سال پیش) ساعتی صد تومن می‌گرفتن و یه عده تازه اولین بارشون بود A و B و C یاد می‌گرفتن و نمره‌کم‌های کلاس بودن. این تضاد، تضاد قشنگی نبود. این نگاه‌های از بالا به پایین و از پایین به بالا قشنگ نبود. قشنگ نبود به نام عدالت و برابری مدرسه رو دوقطبی کنن.

ایراد یا نقد دوم. چرا دولت امکاناتِ کمی که داره رو در اختیار کسانی می‌ذاره که نه قراره کار کنن نه قراره ادامه‌ی تحصیل بدن؟ صریح‌تر می‌گم. عده‌ای از این دانش‌آموزان ازدواج کردن و مدرسه رو رها کردن. دانشگاه هم نرفتن. نمی‌گم اشتباه کردند که ازدواج کردند و نمی‌گم کسی که ازدواج می‌کنه نیازی به تحصیلات نداره. اصلاً بذارید خودزنی کنم. می‌خوام بگم کسی که می‌خواد صبح تا شب تو آشپزخونه با سبزی و کفگیر و قابلمه و بچه سر و کله بزنه، نیازی به مدرک برق شریف نداره و می‌تونه مثلاً خانه‌داری و فرزندداری و علوم تربیتی بخونه و حتی بره مدرک دکترای آشپزی بگیره. و صندلی اون دانشگاه و اون رشته‌ای که به کارش نمیاد رو در اختیار کسانی قرار بده که می‌خوان وارد کار و صنعت بشن و از اون مدرک استفاده کنن. و برای همین حرفای خودم سه تا نقد دارم. یک اینکه ممکنه یه نفر به تحصیل یه رشته‌ای علاقه داشته و فقط هم به تحصیل علاقه داشته باشه نه کار. دو اینکه همون بچه‌های مارک‌پوش الان ایران نیستن و اونا هم نموندن و نمی‌خوان برگردن که به دردِ اینجا بخورن و تو این مورد با اون گروهی که از امکانات استفاده کردن و بعدش شوهر کردن و نرفتن دانشگاه مشترک هستن. و سه اینکه چند درصدِ ما همون رشته‌ای رو خوندیم و از همون امکاناتی استفاده کردیم که قرار بود بعداً تو اون حوزه کار کنیم؟ اغلب تحصیل‌کرده‌ها (به جز اونایی که پزشکی خوندن) مدرکشونو گرفتن گذاشتن درِ کوزه و آبشو می‌خورن و بهره و بازدهی نداشتن. دیگه تهش اینه که انقدر بخونی که استاد بشی و دانشجو پرورش بدی و اونا استاد بشن که دانشجو پرورش بدن و این چرخه تا ابد بچرخه. راه‌حل این مشکلو من نمی‌دونم. شما هم نمی‌دونی. مسئولین هم نمی‌دونن. من چند ساله پی‌گیر و درگیر آزمون‌های استخدامی سنجشم. برای رشته و گرایش منِ دختر چه کارشناسی و چه ارشد، کار نیست. خب پس چرا رشته‌اش هست؟

همین مسئولین، اواخر دهه‌ی 80 بعد از فارغ‌التحصیلی ما تعداد مدارسِ به قول خودشون خاص رو بیشتر کردن. نمونه‌ها و تیزهوشانا یهو چند تا شد و به خیال خودشون امکانات رو افزایش دادن. ولی این امکانات نبود که بیشتر شده بود. انگیزه و کیفیت و سطح سواد معلما و بچه‌ها بود که پایین اومده بود.


اون شب هی یاد مدرسه افتادم و هی خاطرات مدرسه جلوی چشمم رژه رفتن. دلم می‌خواست اون مسئوله که یه همچین حرف زده رو گیر می‌آوردم و به قصد کشت انقدر می‌زدمش که الفبا یادش بره. اون شب انقدر به سیستم مدیریتی کشور و آموزش و پرورش و مدرسه فکر کردم و انقدر اعصابم خرد و خاکشیر بود که خواب دیدم بچه‌مو می‌برم ثبت‌نام کنم تو یه مدرسه‌ی معمولی. و داشتم به یکی می‌گفتم من تو مدرسه‌ی معمولیِ استقلال درس خوندم و باباش تو مدرسه‌ی معمولی آزادی. بچه‌مونو می‌خوایم بذاریم مدرسه‌ی جمهوری اسلامی :| و با شعارِ استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی بچه‌مو که نمی‌دونم دختر بود یا پسر ثبت‌نام کردم تو مدرسه‌ی جمهوری اسلامی :| 

اسم مدرسه‌ی دوران ابتدائی‌م استقلال بود. خدا رو شکر اسم مدرسه‌ی شوهر آینده‌م هم تو خواب بهم الهام شد. الان دربه‌در دنبال مدرسه‌ی جمهوری اسلامی‌ام و یه سرچی هم تو گوگل زدم ببینم این مدرسه کدوم شهره و کجای شهره و تا نوشتم مدرسه‌ی جمهوری اسلامی اینا رو آورد. حالا موندم بعد ازدواج بریم انگلیس یا آلمان. اگه طرفدارِ رئال باشه مادرید هم انتخاب بدی نیست.


۴۸ نظر ۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

828- یک بار عاشقم شدی چهارصد بار می‌میرم برات

جمعه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۱۲ ب.ظ

قرآن از کسانی که به هنگام خطر یاد خدا می‌کنند ولی همین که نجات یافتند او را فراموش می‌کنند، به شدت انتقاد کرده و می‌فرماید "اذ رکبوا فی الفلک دعوا الله" گروهی به هنگام غرق شدن خدا را می‌خوانند، اما چون نجات می‌یابند، خدا را فراموش می‌کنند.

اصولا ایمان لحظه ای ارزشی ندارد، فرعون نیز که دید در دریا غرق می‌شود، ایمان آورد و گفت "آمنت" که این گفتار دیگر ارزشی نداشت. خداوند فرمود "الان و قد عصیت" اکنون دیگر توبه و ایمان سودی ندارد.

در قرآن از ایمانی ستایش شده که همراه با پایداری و استقامت باشد "قالوا ربنا الله ثم استقاموا" در زندگی نیز تنها ازدواج مهم نیست، همسرداری مهم است. زایمان مهم نیست، تربیت فرزند مهم است.



+ عنوان، ربط مستقیمی به پست نداره؛ ولی به صورت غیرمستقیم، نشون میده نگارنده احتمالاً داره آهنگ عشقِ عارف رو گوش میده

۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

266- برسد به دست بچه‌هام

سه شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۰۱ ب.ظ

پسرم، این‌که تو یه شهر غریب, تنها و خسته از این سر شهر از این دانشگاه تا اون خوابگاه و از اون خوابگاه تا این دانشگاه و از این دانشگاه تا اون یکی خوابگاه و از اون یکی خوابگاه تا اون یکی دانشگاه رفتی و برگشتی و رفتی و برگشتی و دنبال مهر و امضا از فلانی و بهمانی بودی, این‌که تو همین شهر غریب! خسته و گشنه باس بری دنبال اسباب و اثاثیه و از پست تحویل بگیری و ببری اون یکی خوابگاه و این‌که اون یکی خوابگاه 4 طبقه است و آسانسور نداره، حتی این‌که علی‌رغم روزانه بودنت, برخورد شبانه‌ای دارن باهات، بازم دلیل نمیشه وقتی یه آقا یا خانوم مسن تو مترو سوار قطار شدن، تو بلند نشی و جاتو ندی بهشون؛ همون‌طور که می‌دونی اولویت نشستن رو صندلی این‌جوریه که اول باید افراد ناتوان و کم‌توان بشینن, بعد جوون رشیدی مثل تو! حتی اگه خیییییییلی خسته باشی؛

دخترم، همونایی که برای داداشت توضیح دادم، در مورد شما هم صدق می‌کنه؛ علاوه‌بر اونا حواست باشه که اگه واگن خانوما نشسته بودی و احیاناً یه پیرمرد با قد خمیده که دست دخترشو گرفته گم نشه اومد واگن بانوان، مثل بعضیا جیغ جیغ نکنی که ای وای چرا اجازه می‌دین آقایون بیان قسمت ما و ای وااااااااااای! تو اون شرایط بلند شو جاتو بده به اون بنده خدا :)

اتفاقاً مامانتون اینارو در شرایطی می‌نویسه که جاشو داده به یه خانومه و خودش الان کنار در ایستاده و پای چپش به شدت درد می‌کرد و تکیه داده به شیشه‌ای که صندلی‌هارو از در جدا می‌کنه و ناهار هم نخورده حتی!

۴ نظر ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)