دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت


یکی دو روز پیش وقتی داشتم این لباسا رو می‌چیدم روی مبل که ازشون عکس بگیرم براتون، گفتم حالا که بچه‌مچه تو دست و بالم نیست عروسکامو بیارم بذارم کنار لباسا که قشنگ دیده بشه. عروسکا تو کمد و داخل کاور بود. آوردم و عکسشونو گرفتم بعد بردم گذاشتم تو کمد. بیشتر عروسکای منو مادربزرگم اینا اوایل دهۀ هشتاد از سوریه و عراق و مشهد سوغاتی آوردن. فکر کنم یه چندتا هم از مکه و مدینه دارم. وقتی داشتم این عکسا رو می‌گرفتم یاد سوریه افتادم و اینکه بیست سال پیش چجوری بود و الان چجوری شده و چی شد و چطور شد و اینا. دوستم همون روز پیام داد و گزارش وبینارهای هفتۀ پژوهشو خواست که ایمیل کنم. اون روز کلاسم داشتم و وسط کلاس، داشتم گزارش ایمیل می‌کردم. تو گزارشم نوشته بودم این وبینارها کی تشکیل شد و چند نفر شرکت کردن و کیا سخنرانی کردن و راجع به چی حرف زدن و اینا. یه کم بعد دوستم پیام داد که اگه یه اسکرین‌شات از وبینارها تو هر کدوم از گزارشا می‌ذاشتی خوب بود. گفتم باشه اینو دیگه بعد از کلاس انجام می‌دم. عصری رفتم سراغ عکسا. وقتی داشتم برای وبینار آواشنایی قضایی عکس انتخاب می‌کردم، این عکسو دیدم. عکس یه داعشی هست که موقع بریدن سر ملت صورتشو می‌پوشوند و فقط صحبت می‌کرد. من تا حالا صداشو نشنیدم و کلاً دیرتر از بقیۀ مردم جهان در جریان ماجرای داعش قرار گرفتم و وقتی هم در جریان قرار گرفتم زیاد نزدیک نشدم بهش. استادمون می‌گفت کلی مقالۀ زبان‌شناسی راجع به صدای این داعشی نوشته شده و خیلیا اومدن بررسی کردن که این یارو لهجه‌ش برای کجاست و اصالتاً کجاییه و اینا. فکر کردن به محل خرید عروسکا و صدای این داعشی شاید دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید، ولی گویا موضوع جالبی بوده برای مغزم که خواب دیشبم رو به این موضوع اختصاص بده. با اینکه دیشب موقع خواب به چیزای دیگه فکر می‌کردم، ولی خواب دیدم داعش شهرو محاصره کرده و یه عده جوان رعنا و برومند و خوش‌تیپ که به‌واقع بهشون میومد سوپراستاری چیزی باشن یه سری طرح پیشنهاد داده بودن برای اینکه از محاصره دربیایم. روی یه میز بزرگ نقشۀ شهرو نشون می‌دادن و اینکه از کجا دشمنو بیرون کنیم. شب بود و همه جا تاریک و صدای بمب و موشک هم میومد. بعد تو اون گیرودار بابا و امید هم می‌خواستن برن کمک اینا. منم گریه می‌کردم که تو رو خدا نرین شهید می‌شین. بعد حالا زمستونم بود و همه شال جلوی صورتشون بود و دقیق نمی‌شناختم کیا اونجان. بعد، یه لحظه تو اون بلبشو محمدرضا (نوۀ مشترک عمو و عمۀ بابا) که هم‌سن برادرمه رو هم دیدم و دیگه گریه‌هام شدت گرفت که تو دیگه چرا و نرو و شهید میشی و تو رو خدا نرو. ینی می‌خوام بگم یه همچین ناخودآگاه شهیدپروری دارم من. بعد یه چندتا از بچه‌های دانشگاهم دیدم که رفته بودن به اون گروهی که می‌خواستن شهرو نجات بدن کمک کنن. به‌قدری ناراحت بودم از رفتنشون که در وصف نمی‌گنجه. ینی اگه بگم از اول تا آخر خوابم گریه کردم و ناراحت بودم اغراق نکردم.



هنوز فرصت نکردم برگه‌های امتحان پست قبل رو تصحیح کنم، ولی گزینۀ درست، گزینۀ ۴ بود. کی و کجا به موضوعِ خریدِ چیزمیز برای بچه‌ها اشاره کرده بودم؟ خیلی جاها. مثلاً تو پست سُک‌سُک براشون کتاب خریده بودم. تو پست خرده‌خاطرات سفر، براشون جامدادی و نوشت‌افزار گرفته بودم، تو پست روایتی دیگر از سفر هم باز براشون کتاب گرفته بودم، تو پست سویل هم کتاب گرفته بودم و در پست پیامک‌ها لباسایی که براشون انتخاب کرده بودمو گذاشته بودم تو سبد خریدم ولی هنوز پرداخت رو انجام نداده بودم. یه شال و کلاه هم جولیک برای چهارمی بافته.

از اونجایی که من همیشه حواسم به همه چی هست گزینۀ ۸، گزینۀ انحرافی بود. این همه چی که می‌گم واقعاً ینی همه چی. از تاریخ انقضای محتویات یخچال و کابینت و داروها و شوینده‌ها و خوراکیا گرفته تا قبضای خونه‌مون و خونه‌تون و خونه‌شون و جریمه‌های ماشینمون و ماشنیتون و ماشینشون و حجم نت مودممون و مودمتون و مودمشون و بسته‌های مکالمه و اینترنت گوشیامون و گوشیاتون و گوشیاشون و دوشنبه‌های آخر ماه و روزهای رایتلی و طرح‌های ایرانسلی و کدهای تخفیف و ساعت کلاسا و سخنرانیا و امتحانا و تحویل مقاله‌ها و جواب دادن به کامنتا و قسط و وام و آمار روزه‌های قضا از ابتدا تاکنون. ینی نه‌تنها حواسم به همه چی خودم هست حواسم به همه چی بقیه‌ای که همه چیشونو سپردن به من هم هست. الانم که در خدمت شمام مهلت دفترچه بیمۀ خدمات درمانیم تموم شده و می‌رم تمدیدش کنم. عضویت کتابخونه‌م هم منقضی شده و باید اونم تمدید کنم. چندتا کتابم دست خودم و برادرم امانته و باید ببرم پسشون بدم. به‌نظرم حسابدار یا منشی خوبی می‌شدم. استعدادشو داشتم.

۰۰/۱۰/۰۸

نظرات  (۵)

۰۸ دی ۰۰ ، ۱۵:۱۹ مهتاب ‌‌

خوشحالم یه گزینهٔ خاص رو انتخاب کرده بودم. لذت انتخاب گزینهٔ انحرافی از گزینهٔ درست بیش‌تر نباشه، کم‌تر نیست :دی

پاسخ:
:))) انصافاً به‌شدت محتمل طراحی کرده بودم اون گزینه رو
۰۸ دی ۰۰ ، ۱۷:۲۸ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

عفو بفرمایید استاد دوباره رفوزه شدم :))

این‌ها همه دختر هستن که :|

پاسخ:
آخر ترم باید پروژه‌ای تحقیقی چیزی بدم بهتون بلکه پاس بشید.
نه دیگه اون آبیه رو می‌تونم تن امیرحسین کنم. چهارمی رو هم که نمی‌دونم دختره یا پسر، لذا سفید انتخاب کردم. البته این سفیده یه کم چین داره و دخترونه به‌نظر می‌رسه :|

امید که عروسکای خوشگل به زودی مخاطب خاص دار بشن :)

صحنه ای از خواب من: خواب دیدم دارم میرم سمت گنبد حرم بعد حالا هنگام طی راه پله هاش تصویر ذهنیم این بود که این راه پله های برج میلاده و به دلیل یه سری مسائل مجبور شدم از بالا بیام پایین و پله ها رو حالت سُر خوردن (خودمم موندم چطوری پله ها رو رو ایستاده اونم از نرده نه از روی پله سُر میخوردم) اومدم پایین! خدایی اسکار باید بگیره خوابم :)
 

احیاناً مطلبی در مورد شهید نوری نخوندین که تو خوابتون سوپراستارام رفتن دفاع؟ :))

 

منم هیچ وقت فیلم داعشیا رو ندیدم شاید از لحاظ نترسیدن خوب باشه ولی از ی لحاظی اونم درک عمق قضیه برام خوب نبود :( بعد زبانشناسیشم جالبه ها اگه نظرتونه بی زحمت بذارید با دنیای دیگه ی قضیه ام آشنا بشیم :)

 

عااااااقا ما از کجا بدونیم گزینه انحرافیه؟ از این حرکتا نزده بودین که ولی غیر مستقیم فهموندن قضیه زیااااد بوده که مام گفتیم اینو انتخاب کنیم... بعله خرید برای چندقلوها زیاد بوده ولی اینکه بانی مدو چیکار کردین اشاره داشتین تو پستی؟ نچ نچ :))

 


 

پاسخ:
آمین
منم تو بیشتر خواب‌هام با پله‌ها مشکل دارم
نه راجع به ایشون مطلبی نخوندم. اسمشونم نشنیدم. کلاً تو این فازها و فضا نیستم.
من خودم راجع به جان جهادی مقاله نخوندم ولی احتمالاً اگه گوگل کنید بیاره.
اینا چندقلو نیستنا، طی سال‌های متمادی قراره به دنیا بیان ان‌شاءالله :))

بله بله میدونم قضیه 4تا رو. ولی این چندوقته خیلی از چندقلو بودن شنیدم تو نوشتنم تأثیر داشته :) فک کنید چهارقلو بشن (آیکون چشمای ستاره ای) :)

 

پاسخ:
آرزو بر جوانان عیب نیست :))

برا شما آرزو کردما :))))))) دیگه برآورده شه به روحم صلوات نفرستید!:)

پاسخ:
:)) خیلی هم خوبه.