دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۳۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امیرحسین (طوفان سابق)» ثبت شده است

یک وقتی اگر احیاناً گذرتون به خوابگاه پسران شریف افتاد و اونجا این سینی رو دیدید، صاحبش علی، خوانندهٔ وبلاگ منه و اینم مامانش براش جهاز خریده. اونم تا سینیه رو دیده عکس گرفته فرستاده برام.

دو تا از خواننده‌های وبلاگم (الکی مثلاً بلد نیستم آدرس وبلاگاشونو لینک کنم) شریف قبول شدن. انقدر که من الان خوشحالم و ذوق دارم و در پوست خود نمی‌گنجم، خودشون بعید می‌دونم باشن.

سه. حس مادرانه‌ای که الان نسبت به این دو تا دارم قابل وصف نیست. انگار امیرحسین خودم دانشگاه قبول شده باشه. ینی انقدر که من پیگیر خرید تشت و تشک برای خوابگاهشون بودم مامانشون نبوده فکر کنم. کم مونده صُبا لقمهٔ نون‌پنیرگردو بگیرم ببرم دم در نگهبانی بذارم تو کیفشون بگم یه وقت تو سالن مطالعه دوستاتون چیزمیز تعارف کردن نگیرینا. دغدغهٔ فعلیم هم اینه که آیا خوابگاه پسرا هم مثل خوابگاه دخترا لباسشویی داره یا نه و آیا بلدن کته درست کنن یا از بین غذاهای اونجا و پیتزا و ساندویچ کدوم مضرتره.

چهار. موقع ثبت‌نام این لیستو به دانشجوها دادن. مرادی هم عکسشو گرفته فرستاده برام. آدم الکی‌خوشحال‌تر و الکی‌ذوق‌کن‌تر از خودم خودمم فقط. و صدالبته که هر گردی گردو نیست.

+ باز بودن نظرات بهانه‌ای باشه که شما هم عکس بفرستید از چیزمیزایی که دیدین یادم افتادین و یه جون به جونام اضافه کنید.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ مرداد ۹۸ ، ۱۰:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اعتراف می‌کنم که یکی از دردناک‌ترین کارهای دنیا اینه که پنج صبح بیدار شی و در حالی که چشمات از شدت خستگی باز نمی‌شن نور صفحۀ گوشیتو به‌سختی و با بدبختی تحمل کنی و هر کلیدواژه‌ای که به‌نظرت بعداً در نوشتن جزئیات و شرح خوابت کمک می‌کنه رو یادداشت کنی. اینکه اون لحظه نمی‌تونی جمله‌بندی کنی و فقط کلمه می‌نویسی و کلمات رو هم گاهی با غلط املایی می‌نویسی یه طرف؛ درد آنجاست که می‌ری دست و صورتتو می‌شوری و میای می‌بینی هیچی از خوابت یادت نیست جز این چند تا کلمه. یکی از فانتزیامم اینه که یه کانالی داشته باشم که هر روز صبح خواب‌هامو توش بنویسم. ولی به دلایل مختلف شدنی نیست و تو ورد برای خودم می‌نویسمشون. چون اولاً همۀ خواب‌هام مسخره و بامزه نیست که برای بقیه جذاب باشه. خواب پریشان و غم‌انگیز هم می‌بینیم و اونا رو دوست ندارم تعریف کنم. دو اینکه آدم وقتی برای خودش می‌نویسه می‌دونه چقدر توضیح لازم و کافیه، اما وقتی برای بقیه می‌نویسه هم باید اطلاعات شخصی رو سانسور کنه و هم یه چیزی که برای خودش بدیهیه رو کلی توضیح بده تا خواننده متوجه بشه. سه اینکه بعضی خواب‌ها تعریف کردنشون دردسر داره. مثلاً همین دیشب، اپیزود یا بخش اول خوابم سلف دانشگاه دوستم بود و یکی از مسئولین اومده بود از غذای دانشجوها بخوره و ما تو دلمون می‌گفتیم آره جون خودت! از کی انقدر مردمی و خاکی بودی و خبر نداشتیم؟! که خودم می‌دونم این خوابو چرا دیدم ولی نمی‌تونم توضیح بدم. فلذا به شرح اپیزود دوم بسنده می‌نماییم:

گفت مامان، پس کی آدرس وبلاگتو می‌دی منم بخونم؟ گفتم هر موقع همۀ حروف الفبا رو یاد گرفتی. که خب البته می‌دونستم همۀ حروفو بلده و قبل از معلم یادش دادم :| گفت همه رو بلدم. گفتم ولی این کافی نیست و باید تا فردا صبر کنیم ببینیم نمرۀ املای دو تا حرف آخرو هم بیست... یاد تمام زجرهایی که خودم برای به دست آوردن این نمره کشیده بودم افتادم. یادم افتاد هر بار هر نمره‌ای که می‌گرفتیم مامان و بابا باید امضا می‌کردن و یادم افتاد بابا هیچ وقت نمرات زیر بیستم رو امضا نمی‌کرد و مامان امضاشون می‌کرد. یادم افتاد املا نوزده گرفته بودم و مامان تهران بود و معلممون گفته بود باید با امضا بیاید مدرسه و بابا به نیابت از مامان امضایی شبیه امضای اونو روی برگه زد و من چقدر غصه خوردم که بیست نگرفتم. اینا تو خواب یادم افتاد و حرفمو پس گرفتم و گفتم اگه من و معلمت از عملکرد فردات راضی باشیم و من مطمئن بشم که دیگه همۀ حروف الفبا رو بلدی و همۀ کلماتو می‌تونی بخونی آدرس وبلاگمو می‌دم بهت که خاطراتمو بخونی. یه دختر یک‌روزه و اگه بخوام دقیق‌تر بگم یکی دو ساعته هم تو بغلم بود و داشتم یه جایی می‌نوشتم که دخترم چهار صبحِ پنجمین ماه هزار و چهارصد و چهار به دنیا اومد و پنج و پنج دقیقه برای اولین بار شیر خورد. بعد تو کفِ این چهار و پنج بودم که نامبرده محتویات معده‌شو روی شونۀ راستم خالی کرد و شما که غریبه نیستین، یه کم چندشم شد از این کارش، ولی ضمن ذوق مضاعف با خودم گفتم حتماً از این صحنه باید عکس بگیرم و بعد به یادداشتم این نکته رو افزودم که دخترم برای اولین بار آروغ زد. باباشونم خونه نبود. لابد سر کار بود دیگه. حالا نمی‌دونم این چه کاریه که قبل از پنج صبح باید خانه و کاشانه و زن و زندگی رو ترک بگه. ولی موضوعی که بیشتر ذهنمو درگیر کرده اینه که پسرم مردادماه امتحان املا داشت؟ نظام آموزشی ینی قراره دگرگون بشه تا هفت هشت سال آینده؟ یا بچه‌م تجدیدی آورده و مونده برای تابستون؟ همچین لباسی به همین رنگ هم تنم بود و الان حتی دارم به این هم فکر می‌کنم که آیا مردادماه زمان مناسبی برای پوشیدن این لباسه؟ بعدشم اینکه هر جوری حساب می‌کنم سال ۱۴۰۴ نمی‌تونم یه پسر کلاس اولی داشته باشم و همه‌ش هم تقصیر توئه که هنوز پیدام نکردی.


  • ۰۱ آبان ۹۷ ، ۰۸:۳۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

به دعوت صبای عزیزم و دکتر سین، برای شرکت در چالش آقای صفایی‌نژاد؛ اینکه اگه یه روز خواستید کتابی بنویسید، دوست دارید موضوع کتابتون چی باشه و در چه زمینه‌ای باشه.

1. دوست دارم یه کتابِ یه کم تخصصی راجع به زبان‌آموزی کودک بنویسم. اینکه یه نوزاد چطور از مرحلۀ غان‌وغون و تولید آواهای بی‌معنی می‌رسه به ساخت کلمه و جمله و کدوم قواعد نحوی رو زودتر یاد می‌گیره و کدوم رو دیرتر. می‌تونم یه فصلشم اختصاص بدم به زبان‌آموزی بچه‌های دوزبانه و کتابمو تقدیم کنم به بچه‌هام: امیرحسین (طوفان سابق)، نسیم، خاطره و چهارمی که اسمشو قراره باباش بذاره و فعلاً چهارمی صداش می‌کنیم.

2. دوست دارم یه کتاب با موضوع وبلاگ و وبلاگ‌نویسی بنویسم. ترجیحاً با اسم مستعار وبلاگیم. یه فصلشو اختصاص بدم به بلاگرها و اصول و قواعد نویسندگی، یه فصل برای خواننده‌ها، یه فصل راجع به تعامل خواننده و نویسنده و کامنت و تجربیات این چند سال خودم و فصل آخر هم از رفتن و بستن و حذف کردن وبلاگ و دلایل این کار. و این کتاب رو تقدیم کنم به پدر و برادرم که بلاگر بودند، برادرم هنوزم بلاگره و مرادمم اگه بلاگر باشه فبهاالمراد! تقدیم ایشونم می‌کنم.

3. دوست دارم یه کتاب تخصصی و علمی در مورد خواب و فرایند خواب دیدن در رد و ابطال کتاب‌های تعبیر خواب بنویسم. من منکر رویای صادقه و وحی و الهام نیستم، ولی وقتی می‌بینم یه عده چطور خوابشونو جدی می‌گیرن و چقدر کتاب تعبیر خواب الکی و بی‌خود همه جا ریخته کهیر می‌زنم. و چون آدما خوابی که دیدنو زود فراموش می‌کنن، من اولین کاری که می‌کنم بعد از بیدار شدن، نوشتن خوابمه و از اونجایی که یه مدت بعد یادم میره چی نوشتم یکی از تفریحاتم اینه که هر چند وقت یه بار نوشته‌هامو بخونم و ریسه برم از خنده. و این کتاب رو هم تقدیم کنم به همۀ مادران، به پاس لالایی‌هایی که تو گوشمون خوندن و اولین بار تو آغوش این عزیزان خواب رفتیم.

4. من اصولاً آدمِ ابراز احساسات جلوی جمع نیستم. ندارم، ولی اگه استعداد سعدی و حافظ رو داشتم قطعاً هیچ وقت نمی‌تونستم شعرهایی که برای یار گفتم رو منتشر کنم و به جهانیان عرضه بدارم و همون یه نسخه‌ای که نگاشته بودم رو می‌بردم به یار می‌دادم و می‌گفتم فقط خودت بخونیا. همون طور که اگه یه غذایی برای یکی که دوستش دارم درست کنم تأکید می‌کنم فقط خودت بخوریا. آخه نیست که عشق قاطیش می‌کنم، خوشم نمیاد کس دیگه‌ای بهره ببره. در همین راستا دوست دارم یه کتاب بنویسم که برای تو باشه، از تو باشه، از با تو نبودن و با تو بودنم باشه. یه نسخه و فقط هم همون یه نسخه رو داشته باشم و یه روزی که نمی‌دونم کی بدمش به تو.

5. دوست دارم یه روز برم جنوب، مناطق جنگی و اخراجی‌هاطور و حتی معراجی‌هاطور متحول بشم و برای ادای دینم به شهدا یه کتاب با موضوع دفاع مقدس بنویسم. فعلاً چون از این فضا خیلی دور و پرتم و تا حالا یه صفحه کتابم راجع به این موضوع نخوندم، ایده‌ای راجع به محتواش ندارم و نوشتن این کتاب در حد فانتزیه برام.

6. دوست دارم یه فرهنگ لغت جامع شامل فحش‌ها و حرف‌های خیلی زشت و بی‌ادبانه بنویسم. چند وقتیه که با استادم و تیمش در تهیه پیکرۀ گفتاری همکاری می‌کنم. کار ما اینه که فایل‌های صوتی طبیعی رو، ینی صداهایی که بدون اطلاع گوینده ضبط شده رو جمله به جمله و کلمه به کلمه با نرم‌افزار خاصی که داریم تقطیع کنیم و برای اولین بار در ایران! یه سری کارهای زبان‌شناسانه روش انجام بدیم. دلیل اطلاع ندادن بهشون اینه که اگه بدونن صداشون ضبط میشه یه چیزایی رو نمی‌گن و به چیزایی رو یه جور دیگه میگن. بعد شما فکر کن یه عده تو این فایل‌های صوتی حرف‌های زشت هم می‌زنن. خیلی زشت ها. بعد من به واسطۀ هم‌صحبتی با دوستان بی‌ادبم تو خوابگاه، متوجه می‌شم که این فحشه، ولی معنی‌شو نمی‌فهمم. املاشم بلد نیستم. اگه بدونین این روزا چیا از گوگل جست‌وجو می‌کنم. بعد هر بار یاد مصرع هر چیز که در جستن آنی، آنیِ مولوی می‌افتم خنده‌م می‌گیره. روم هم نمیشه از استادم یا سایر همکاران معنی این عبارات وزین رو یا حتی املا و آوانویسی‌شونو بپرسم و فرهنگ لغتی هم پیدا نکردم که جامع و مدون به این مبحث پرداخته باشه. یه فرهنگ عامیانه دارم که خب اسمش روشه دیگه عامیانه است، هر عامیانه‌ای که فحش نیست. این شد که تصمیم گرفتم خودم یه روز یه همچین کتابی بنویسم و تقدیم دوستان بی‌ادبم کنم که مرا در تهیۀ این کتاب یاری نمودند.

6.5. تو این پروژه، من تو تیم ضبط صدا نیستم. نمی‌خوام اطرافیانم همه‌ش حس کنن وقتی دارن با من حرف می‌زنن صداشونو ضبط می‌کنم. هر چند میشه بعد از ضبط بهشون اطلاع داد و اجازه گرفت و هیچ اسمی از اون فرد برده نمیشه و مهم‌تر اینکه این جملات و کلمات به تیکه‌های دو سه ثانیه‌ای تقطیع میشن و اسامی خاص هم از فایل صوتی حذف میشه. با این حال من کارهای نرم‌افزاری و زبانی رو انجام میدم فقط و می‌دونم که تیم ضبط صدا چقدر با مشکل کمبود موقعیت روبه‌رو هست. به عنوان مثال ما از کلانتری و زندان و دادگاه و پادگان و اینجور جاها، فایل صوتی نداریم و پیکره‌مون کلمات و جملاتی که تو این موقعیت‌ها به‌کار میره رو نداره. چون اغلبمونم دختریم صدای مردونه و موقعیت مردونه هم کم داریم. من خودم صدای خودمو حین کشتن سوسک تو خوابگاه برای استادم فرستادم. البته اون موقع که اون بزرگوار رو می‌کشتم و ازش فیلم می‌گرفتم فکر نمی‌کردم قراره بعداً به دردم بخوره. 

+ زین پس می‌تونید به جای عکس جغد فایل صوتی هم برام بفرستید بفرستم برای استادم.

+ با تشکر از دوستان که از این چالش‌ها برگزار می‌کنن و تشکر ویژه‌تر از دعوت کنندگان.

+ منم باید دعوت کنم؟ خب، دعوت می‌کنم ازتون شما هم شرکت نمایید و بگید دوست دارید چه کتابی بنویسید؟


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این چند وقتی که فیلم‌های مکتب‌خونه رو می‌دیدم، نکات و چیزهای جدیدی که یاد می‌گرفتم رو برای خودم یادداشت می‌کردم. نکاتی رو هم که فکر کردم ممکنه برای شما هم جالب باشه، اینجا میارم. اگه روی اعداد و لینک‌ها کلیک کنید، فیلمشم می‌تونید ببینید. به دلیل جذابیتِ این فصل (رشد مغز کودک)، خلاصه‌ی اغلب قسمتا رو ارائه می‌دم. خواه پند گیرید خواه ملال :دی

قسمت 168 و 169، به نوعی مقدمه محسوب میشه و با مطرح شدن سوالاتی مثلِ «آیا بچه بین چهره و صدای مادرش و دیگران تمایز قائل میشه»، «آیا استرس و احساسات مادر به کودک منتقل میشه»، «آیا تفاوت در تجارب زندگی فرد روی ژن‌هاش و نسل‌های بعدیش تأثیر داره»، «آیا صفات اکتسابی می‌تونن وراثتی باشن و به نسل‌های بعدی منتقل بشن» و اینکه «تجربه‌ی محبت مادری و تجربه‌هایی مثل قحطی در دوران کودکی بعداً چه تأثیری روی رفتارش داره» بحثِ شیرینِ رشد مغز شروع میشه.

قسمت 170، میگه تربیت و طبیعت جدا از هم نیستن و محیط روی رفتار تأثیر داره. تغییراتی که تجلیِ ژنی داشته باشن رو توضیح میده و به عنوان نمونه، تأثیر یادگیریِ زبان و تجربه‌ی قحطی و محبت رو روی ژن مثال می‌زنه و میگه بعضی از این ویژگی‌های اکتسابی به سطح سلول جنسی نمی‌رسن و به نسل بعد منتقل نمیشن، ولی بعضیاشون میشن.

قسمت 171، چگونگی تبدیلِ کرم! به انسان طی چهل هفته رو توضیح میده و میگه اگه بچه 28 هفتگی‌ش به دنیا بیاد هم می‌تونه اون بیرون رشد کنه و نمیره و آدم بشه. و این چیزا برای منی که تو کفِ ناف بودم و هستم هنوز، تازگی و جذابیت داره و شگفت‌انگیز به نظر می‌رسه. ولیکن هنوز هم معتقدم برای نجات جون آدما هم که شده هیچ وقت نباید برم سراغ پزشکی.
داستانِ ناف چی بود؟ nebula.blog.ir/post/13

قسمت 172، معماری و مدل‌های عصبی رو توضیح میده که خب سرِ سوزنی هم متوجه نمیشم چی میگه و علاقه‌مند هم نیستم متوجه بشم چی میگه. در ادامه‌ی همین قسمت، دانشگاهی رو معرفی می‌کنه که امریکاست و دانشجوها و استاداش همون جا توی دانشگاه زندگی می‌کنن و خب اولین چیزی که بعد از شنیدنِ این نکته به ذهنم رسید این بود که فکر کن پیازت تموم بشه و بری تق‌تق، درِ واحدِ استادت اینا رو بزنی که دکتر پیاز داری؟ دکترم در حالی که شلوار کردی تنشه چار تا دونه پیاز بیاره و بگه آش رشته درست می‌کنی؟ بوش همه‌ی بلوکو برداشته. بعد تو هم بگی آره الان تو فازِ پیازداغشم. آماده که شد براتون میارم :دی

قسمت 177، این سوال مطرح میشه که آیا کودک هنگام تولد صدای مادرش رو تشخیص میده یا نه. برای پاسخ دادن به این سوال، دانشمندان میان از مغز کودکِ یه روزه EEG می‌گیرن و متوجه میشن وقتی صدای غریبه برای بچه پخش میشه قسمت راست مغزش فعال میشه و وقتی صدای مامانش پخش میشه، قسمت چپ. و سوال من الان اینه که چرا با صدای باباها این آزمایشا رو انجام نمی‌دن هیچ وقت؟ بی‌توجهی به مردان تا کی؟!

قسمت 181، در مورد توانمندی‌های کودک پنج‌ماهه و هفت‌ماهه و حافظه و درک و فهمشون میگه.

قسمت 182، در مورد صدماتیه که به مغز نوزاد وارد میشه و اثراتیه که بعداً روی رفتارش می‌ذاره میگه.

اون روز که داشتم این قسمت‌ها رو می‌دیدم، کاملاً اتفاقی متوجه شدم شبکه‌ی دو هم داره مستندی رو در مورد کودک انسان نشون میده. دقایق آخرِ این مستند رو دیدم و متوجه نشدم اسم و مشخصات برنامه چیه که دانلودش کنم و کامل ببینم. منتظر موندم سایت‌هایی که برنامه‌های صدا و سیما رو آرشیو می‌کنن، این مستند رو بذارن رو سایتشون برای دانلود. چند روز بعد وقتی برنامه‌های مستند شبکه‌ی دو رو بررسی می‌کردم متوجه شدم فقط اون روز نبوده که این مستند پخش می‌شده و این مستند قسمت‌های دیگری هم داره. از کیفیت فیلم و پوشش افراد و مطالبی که ارائه می‌شد، می‌شد فهمید که مستند، قدیمیه. ولی با این‌همه برام تازگی و جذابیت داشت. آرشیوِ مستندهای روزها و هفته‌ها و ماه‌های قبلِ شبکه دو رو جست‌وجو کردم و این چهار تا رو پیدا کردم. اگه فرصت و علاقه دارید، ببینید:

مستند کودک انسان، قدرت تکلم در کودکان
(
telewebion.com/episode/1710569):

اولین چیزی که با دیدن این مستند نظرمو به خودش جلب کرد اسم بچه بود. اسمش هدر بود و من داشتم فکر می‌کردم لابد پدر یا مادرش بلاگر بودن که اسم بچه‌شونو گذاشتن هدر :دی. تو این قسمت با شدت و فرکانسِ مکیدنِ پستونک بچه، در مورد درک کودک از چهره‌ی وارونه و سکوت و اشاره و زبان مادریش تحقیق می‌کردن و اینکه آیا حروف اضافه رو از واژه‌ها می‌تونه تفکیک کنه یا نه. و من چقدر دلم می‌خواست کلی بچه داشتم که این آزمایشا رو روشون انجام می‌دادم و به‌عنوان پروژه تحویل اساتیدم می‌دادم :دی

مستند کودک انسان، فکر کردن
(telewebion.com/episode/1709975):

در مورد درک کودک از ریاضیات و اعداد و قانون جاذبه و استفاده از ابزارهایی مثل قاشق و نرده و...

مستند کودک انسان، روابط اجتماعی
(
telewebion.com/episode/1708783):

در مورد درک کودک از تفاوت جنسیت‌ها و جنس خودش و دوست شدن با بقیه و مشارکت و همکاری و اینا.

مستند کودک انسان، راه رفتن
(
telewebion.com/episode/1709397):

در مورد تجربه‌ی چهار دست و پا راه رفتن کودک و ترسش از ارتفاع و پرتگاه‌های بصری و استفاده از دستش موقع راه رفتن.

همزمان با دیدنِ این مستندها و فیلم‌های مکتب‌خونه، داشتم خودمو برای آزمون استخدامی (مربی مهدکودک) آماده می‌کردم و کتابی در همین راستا می‌خوندم موسوم به «کمک برای والدین: راهنمای عملی تغییر و اصلاح رفتار کودک». انقدر نچسب بود این کتاب که هر آن تصمیم می‌گرفتم ببندم بذارم کنار و با خودم می‌گفتم اگه همه‌شو نخونی، حق نداری بهش بگی مزخرف. چون ممکنه فصل بعدش مزخرف نباشه و خب با تمام تلاشی که کردم کتابه رو تو دلم جا کنم، مهرش به دلم ننشست و تا آخرین صفحه‌ش مزخرف بود. البته شاید به درد تربیت بچه‌های غربی بخوره. ولی مطلقاً حتی یک درصد هم حاضر نیستم بچه‌هامو بر اساس این کتاب تربیت کنم. ینی اصن بچه‌های من بر یه همچین اساس‌هایی نمی‌تونن تربیت بشن. 

همزمان با خوندنِ این کتاب و دیدن این مستند و درس‌های مکتب‌خونه، متنی به دستم رسیده بود برای مجله‌ای. و من باید این متنو ویراستاری می‌کردم و اتفاقاً تو آزمون استخدامی ویراستاری هم شرکت کرده بودم و این کار تمرین هم محسوب می‌شد برام. تو یه بخشی از این متن در مورد تولستوی نوشته بود «او با دختری به نام آندره یفنا، ازدواج نمود و صاحب سیزده فرزند شد». علاقه‌ی من به کودکان و بازی باهاشون بر کسی پوشیده نیست و اعتراف می‌کنم تو فانتزیام حداقل دو تا دختر و دو تا پسر دارم. و از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون دلم می‌خواست دویست سال زودتر به‌دنیا میومدم و زودتر از آندره یفنا با تولستوی آشنا می‌شدم و همین جوری که داشتم به دویست سال پیش فکر می‌کردم یادِ لطفعلی‌خان زند هم افتادم که اونم همون حول و حوش می‌زیست و خب دچار بحران عاطفی شدم که اگه دویست سال پیش می‌زیستم، ترجیح می‌دادم برم شیراز و زنِ عشق دیرینم بشم یا مهاجرت کنم روسیه و سیزده فرزند به‌دنیا بیارم و در ادامه حتی داشتم به این فکر می‌کردم که فارسی یادشون بدم یا ترکی یا روسی؟ و حتی داشتم فکر می‌کردم اسمشونو چی بذارم و اگه اسمشون ماه‌های سال باشه طبق اصلِ لانه‌ی کبوتری حداقل دو تا از بچه‌هام اسم مشابه خواهند داشت و حتی داشتم فکر می‌کردم روسیه به استرآباد گرگان نزدیکه و چقدر نزدیک آقامحمدخان ایناییم و حتی‌تر اینکه داشتم فکر می‌کردم اگه دویست سال پیش به دنیا میومدم قبل از اینکه سلسله‌ی قاجار، زندیه رو منقرض کنه، خودم آقامحمدخانو منقرض می‌کردم.

ادامه دارد...



من این دو تا فیلمو کامل ندیدم؛ ولی دوستشون دارم و همیشه آرزو داشتم دو تا دختر و دو تا پسر و در کل یه همچین خانواده‌ای داشته باشم و خب آرزو بر جوانان عیب نیست. ولیکن واقعیت اینه که:


از سلسله عکس‌های اکانت اینستاگرام خانوادگی‌م.

دفتری که تو این عکس جلومه دفتریه که خلاصه‌ی مکتب‌خونه رو توش می‌نوشتم.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اواخر شهریورماه، داشتم کمد و کتابخونه‌مو مرتب می‌کردم که فضای اتاقمو برای کتابا و کنکور دکترا آماده کنم. از لابه‌لای انبوه کتابای قدیمی و جزوه‌های دبیرستان و دوره‌ی لیسانس و ارشدم سی چهل برگه‌ی آچهار پیدا کردم که ده دوازده سال پیش، هر ماه توی هر کدومشون غذاهایی که خورده بودیم رو با تاریخش نوشته بودم. دفتری پیدا کردم که توش خواب‌هامو نوشته بودم. کارهای عجیب‌تر از اینا هم کردم من. ولی چون آدما هنوز یاد نگرفتن هر سؤالی به ذهنشون می‌رسه رو نپرسن و نمی‌دونن لزومی نداره دلیلِ هر کاری که بقیه انجام میدن رو بدونن و علتش رو بپرسن و منم چون دلم نمیاد مربوط نبودنِ مسائل زندگی‌م و کارهایی که انجام می‌دم بهشون رو براشون یادآوری کنم، ترجیح می‌دم کمتر در مورد کراماتم بنویسم.

به خودم اومدم و دیدم ساعت‌هاست وسط اتاقم لابه‌لای انبوه خرت و پرت‌ها نشستم و دارم آمار و فراوانی غذاهای ده سال پیشو تحلیل می‌کنم. فراوانی قیمه صفر بود و هنوزم صفره؛ قبلاً سوپ و آش بیشتر می‌خوردیم به نسبت الان؛ پیتزا کمتر می‌خوردیم، ساندویچ بیشتر می‌خوردیم، میگو تو لیست غذایی‌مون نبود؛ ماهی بیشتر بود. داشتم غذاهایی که تو این ده سال آروم آروم به سفره‌مون اضافه و ازش کم شدن رو بررسی می‌کردم. خواب‌هایی که دیده بودمو مرور می‌کردم. هیچ کدوم یادم نمیومد. هیچ کدوم. بعضیاشون بی‌نهایت عجیب و مسخره بودن و بعضیاشون ترسناک. اون سال‌ها درگیر امتحان و المپیاد و کنکور بودم و اغلب خواب‌هام درسی و مدرسه‌ای بودن. خوابِ نتایج به اشکال مختلف، خواب هم‌کلاسیام، معلمام و البته خوابِ مرگ و قبرستون؛ در حالی که هر چی فکر می‌کنم ما اون موقع فوتی نداشتیم تو فک و فامیل و دوست و آشناها، جز مادربزرگ پدرم. اطلاعات خوبی میشد از توشون پیدا کرد. اینکه مثلاً من اسم و فامیلمو تو خواب می‌دونستم؛ به اعداد و اعمال ریاضی آگاهی داشتم ولی درست جمع و تفریقشون نمی‌کردم تو خواب؛ اینکه خواب‌های رنگی می‌دیدم؛ نه فقط رنگ‌های اصلی بلکه نارنجی و بنفش رو هم دیده بودم و اینکه بعد از هشت، نُه سال بعضی از خواب‌هام تعبیر شده بود و اتفاقی که خوابشو دیده بودم افتاده بود.

استادی که فیلم‌های کلاساشو از مکتب‌خونه دانلود می‌کنم و می‌بینم هر چند جلسه یه بار در مورد مفهومی به اسمِ POI یا Problem Of Interest صحبت می‌کنه. میگه باید یه سؤالی، موضوعی، دغدغه‌ای تو ذهنِ منِ محصل و منِ دانشجو باشه که تو همه‌ی زندگی‌م ذهنم درگیرش باشه و دنبال پاسخ باشم و مدام بهش فکر کنم. مثل موضوعِ حافظه، خاطره، به یاد آوردن، فراموش کردن، ارتباط و اینکه دقیقاً چه اتفاقی تو ذهن ما می‌افته و با کسی یا چیزی ارتباط برقرار می‌کنیم و دوستش داریم یا ازش بدمون میاد، اینکه یه ناشناس تازه‌وارد چه ویژگی‌های متمایزی و چه تفاوتی با سایرین داره که توجه‌مون بهش جلب میشه و یه فولدر تو مغزمون باز می‌کنه برای خودش و جا خوش می‌کنه تا همیشه. وقتی از دانشجوهاش پرسید پی اُ آیِ شما چیه، یاد دفترچه‌ی خواب‌های ده سال پیشم افتادم؛ اینکه من حتی موضوع پایان‌نامه‌ی کارشناسی‌م هم فیلتر سیگنال‌هایی بود که فرکانسشون، فرکانس خواب بود. که مثلاً یه آدم خواب‌آلودی که کار مهمی انجام میده رو هشیار نگه‌داریم. خواب می‌تونه یه پی اُ آیِ هیجان‌انگیز برای یه جغد باشه؟

آخرین خوابی که تو این دفتر نوشته بودم خوابِ شریف بود. بعدها که رفتم خوابگاه دیگه خواب ندیدم. ماه‌ها و حتی شاید یکی دو سال خواب ندیدم و عادتِ نوشتنِ خواب‌هامو ترک کردم. این یکی دو سالِ اخیر خواب‌هام دوباره برگشته بودن و هر از گاهی جسته گریخته تو وبلاگم می‌نوشتم‌شون؛ ولی به دلایلی نه همه رو و نه کامل.

آخرین شبِ شهریور تصمیم گرفتم از فردا هر چی خواب دیدم موبه‌مو بنویسم، بی‌هیچ سانسور و ملاحظه‌ای، فقط برای خودم و تحقیقات و پژوهش‌های احتمالی‌م در آینده. مثل ده سال پیش. ساعت خوابم رو منظم کردم. حدودای دوازده، یک تا شش، هفت. سعی کردم ذهنم رو درگیر چیزی نکنم و فیلم و سریال‌ها رو دنبال نکنم. ارتباطاتم رو کمتر کردم و قبل از خواب سعی کردم به چیزی فکر نکنم و در خسته‌ترین حالت ممکن برم رخت‌خواب که ذهنم فرصت فکر کردن به موضوعی رو نداشته باشه. سعی هم نکردم حتماً خواب ببینم. حداکثر تا یه ربع نیم‌ساعت بعد از بیدار شدن خوابمو یادداشت می‌کردم که چیزی از قلم نیافته و یادم نره. بعد از نوشتن بعداً دوباره نمی‌خوندم و مطلقاً در موردش فکر نمی‌کردم. فقط اگه می‌دونستم دلیلِ دیدن اون خواب چیه و چه اتفاقی روز قبلش افتاده بوده که تو ذهنم تأثیر گذاشته داخل پرانتز یادداشت می‌کردم. چهارم، دهم، یازدهم، دوازدهم، سیزدهم، پونزدهم، بیست و دوم، بیست و سوم و سی‌ام مهر هیچ خوابی ندیدم. نمی‌دونم چرا. ولی بقیه‌ی شبا خواب‌های طولانی‌ای می‌دیدم. طولانی، با چند موضوع متفاوت. آبان‌ماه هم این روندِ ثبت خواب رو ادامه دادم؛ ولی تعداد شب‌هایی که آبان خواب دیدم حتی نصفِ ماه قبل هم نبود و خواب‌هام به شدت کوتاه بودن. چرا؟ نمی‌دونم. می‌خوام این روندو تا همیشه ادامه بدم. برام لذت‌بخش و هیجان‌انگیزه. چون به قصد پژوهش و نه به نیت پست کردن برای خودم می‌نویسم و می‌نوشتم‌شون، و نه برای وبلاگم و انتشار در فضای عمومی، و چون می‌خوام و می‌خواستم یادداشت‌هام کامل و با جزئیات باشه، فیلترهای شخصی رو لحاظ نکردم و نمی‌تونم همه رو به سمع و نظرتون برسونم؛ ولی یه چند تا کوتاهشو می‌ذارم اینجا مستفیض بشید:

25 مهر: اون یارو که سیم‌کارت دوستمو خریده بود و بلاکشم کرده بودم، بلاک رو شکسته بود و کلی پیام بهم داده بود. 

27 مهر: کفگیر و برنج یادمه فقط. احتمالا من غذا درست کرده بودم و خانوادگی می‌خوردیمش.

6 آبان: آدرس وبلاگمو عوض می‌کردم که فقط به بعضیا بدم. و از اینکه داشتم آدرس دوست داشتنی‌مو ترک می‌کردم غمگین بودم.

11 آبان: یه پست نصفه نیمه نوشته بودم و اشتباهی منتشرش کردم و داشتم سعی می‌کردم برش گردونم به حالت پیش‌نویس.

19 آبان: (خوابم سه پاراگراف طولانی با سه موضوع مختلف بود. بخشی از پاراگراف دوم:) شریف بودم. یه پسرم داشتم انگار. بغلم بود. برای اولین بار پوشک‌شو کثیف کرده بود. کثیف‌کاری‌ش از نوعِ شماره‌ی دو بود. همکف ابن سینا مجبور شدم عوضش کنم. مامان هم پیشم بود و ازش خواستم کمکم کنه در این امر مهم و خطیر. کارِ به شدت چندشناکی بود.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیشب زنگ زدن بابا و گفتن حال عمه‌ش خوب نیست. عمه‌ی 80 ساله‌ی بابا ده ساله که آلزایمر داره. هیچ کسو، حتی خودشم نمی‌شناسه. همه چی رو فراموش کرده؛ حتی حرف زدن. آخ! حتی حرف زدن. بچه‌هاش که البته بچه هم نیستن و خودشون بچه‌ها و نوه‌ها دارن، می‌گفتن عمه هر از گاهی یهو میگه "مواظب باش تو تنور نیافتی"، "گرگ‌ها به گله حمله کردن" و جمله‌هایی که شاید شصت هفتاد سالیه تاریخ مصرفشون گذشته؛ اما هنوز تو ذهنشه؛ تهِ ذهنشه. دیشب بعد اینکه مامان و بابا رفتن خونه‌ی عمه اینا، اومدم پنل وبلاگمو باز کردم و نوشتم ده سال با آلزایمر و بدون خاطره زندگی کردن چه جوریه؟ ده سال حرف نزدن و آروم یه گوشه نشستن و حتی جایی که درش نشستی رو نشناختن؛ ده سال فکر نکردن؛ ده سال بودن، اما نبودن؛ ده سال سیر شدنِ تو از دنیا و دنیا از تو. آدمایی که آلزایمر دارن، دیگه نمی‌تونن چیزی رو ضبط و ذخیره کنن. دیروز و زمان ماضی از دستور زبانشون حذف میشه و فقط حال، فقط حال و فقط حال. اینا رو نوشتم و عنوان پستم هم گذاشتم "گل سرخ و سفید ارغوانی، فراموشم نکن تا می‌توانی"، به دلم ننشست عنوان. پاک کردم و نوشتم "یادم تو را فراموش". داشتم به اون جملات تاریخ مصرف گذشته‌ای فکر می‌کردم که شاید اگه یه روز آلزایمر گرفتم و حرف زدن یادم رفت، به زبون میارم. نوشتم و تهشم نوشتم عمه‌ی 80 ساله‌ی بابا امشب عمرشو داد به شما. که زنگ زدن گفتن هنوز زنده است و رفته کما. یاد اون حکایت سعدی افتادم که شخصی همه شب بر سر بیمار گریست، چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست. به این فکر کردم که اگه خودم تا فردا صبح جان به جان‌آفرین تسلیم کردم چی؟ بیشتر از اینکه نگران یادداشت‌های نصفه نیمه و منتشرنشده‌‌ام باشم و غصه‌ی کادوهای جغدیِ هنوز به دستم نرسیده‌ی دوستان تهران‌نشینم رو که گفتن هر موقع اومدی اینجا خبرمون کن بهت بدیمشون و غافلگیرت کنیم رو بخورم، نگران اون جعبه‌ی قرمزِ بی‌نام و نشونِ توی کمدم بودم که شش تا فیل کوچولو توش بود و با روبان قرمز به هنرمندانه‌ترین شکل ممکن کادوپیچش کرده بودم و یه کارت تولدت مبارک روش گذاشته بودم و منتظرانه نگهش داشته بودم تا شال دخترم تموم بشه و یه روز با بافنده‌ی شال قرار بذارم و با یه شال آبی غافلگیر بشم و با شش تا فیل غافلگیرش کنم. پستی که نوشته بودمو نصفه نیمه رها کردم. بی‌خیالِ عنوانِ تازه به دلم نشسته، گزینه‌ی انصرافو زدم و رفتم سراغ کمدم. روی یه برگه اسم و آدرس وبلاگشو نوشتم که اگه تا شال دخترم تموم بشه خودم تموم شدم، براش کامنت بذارن و فیل‌ها رو برسونن دستش و شالو بگیرن ازش و بذارن کنار ماشینی که برای امیرحسینم گرفتم.

+ کسی که فردا را از زندگی خود بشمارد، حق مرگ را چنان که در خور آن است رعایت نکرده است. حضرت علی (ع)

+ beeptunes.com/track/468565778

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هر واقعه ابتدا به صورت رویاست، آنگاه اتفاق می‌افتد. و هیچ‌چیز رخ نمی‌دهد مگر در آغاز، رویایی باشد (کارل سندبرگ، شاعر، نویسنده و ویراستار آمریکایی). چند وقت پیش اینو جایی خوندم و صرف نظر از اینکه کی با چه هدفی و برای کیا گفته در موردش فکر کردم. بیاید به جای "هر واقعه" و "هیچ‌چیز" بگیم بعضی واقعه‌ها، بعضی چیزها. «بعضی وقایع ابتدا به صورت رویا هستند، آنگاه اتفاق می‌افتند. بعضی چیزها رخ نمی‌دهند مگر در آغاز، رویایی باشند». این منطقی‌تره. بعدشم می‌تونیم داخل پرانتز بنویسیم شباهنگ، مهندس، زبان‌شناس، نویسنده و ویراستار ایرانی. 

بارها بلاگرها به چالشِ نامه به ده سال بعد، نامه به سی‌سالگی، چهل‌سالگی و تصورتون از چند سال بعد دعوتمون کردن و استقبال خوبی هم شده از این چالش‌ها. آخریش، دعوتِ ماری جوانا بود تو کانالش از بلاگرها و خواننده‌هاش که رویاهاشونو بنویسن و براش بفرستن. چند وقت پیش هم مریم پستی نوشته بود با عنوان «رویاپردازی خوبه، به شرطی که». پستشو که خوندم براش کامنت گذاشتم «رویا همون آرزوئه؟» بهش گفتم «نمی‌دونم من کلاً از اول بی‌رویا بودم، یا از ترس نرسیدن بهشون، سعی کردم به فکرم هم خطور نکنن. طوری زندگی کردم که اگه یه طور دیگه زندگی می‌کردم فرقی برام نداشت». گفت «نه آرزو نیست. رویا رویاست. همون ایده‌آل‌هاست».

نمی‌گم هیچ‌وقت هدفی نداشتم و هیچ‌وقت به بعداً فکر نکردم. ولی هیچ‌وقت دوست نداشتم از آینده بنویسم، از تخیلاتم، از رویاهام، از آرزوهام. هیچ‌وقت دوست نداشتم خیال‌پردازی کنم، به فردا فکر کنم، به آینده و هر چیزی و هر کسی که احتمال وقوعش کمتر از یکه. اصلاً مگه احتمال حضور من پشت همین لپ‌تاپ یک دقیقه بعد چند درصده؟ برای همین خیلی اهل فیلم و رمان و هر قصه‌ای که ساخته و پرداخته‌ی ذهن کسی باشه نبودم. برای همین همیشه سعی کردم خاطره بنویسم. از چیزایی بنویسم که اتفاق افتادن و تموم شدن. خاطره نوشتم؛ از گذشته و حال نوشتم که بمونه برای بعد. بعدی که به زودی بخشی از گذشته و حال می‌شد.

داشتم رویاهایی که ملت برای ماری جوانا فرستاده بودن رو می‌خوندم. بیشتر رویاها رو میشد در غم، غربت، پوچی، تنهایی و حتی مرگ خلاصه کرد. خیلیا از ایران رفته بودن، دخترا شوهر نکرده بودن، پسرا زن نگرفته بودن. یک سری هم تو رویاهاشون ازدواج کرده بودن و تو همون رویا طلاق هم گرفته بودن حتی. یه چند تا رویای خوشگلِ رنگی‌رنگیِ حال‌خوب‌کن هم بینشون بود البته. نوشتن از زمانی که نرسیده، آدمایی که ندیدی و اتفاقاتی که هنوز تجربه نکردی سخته؛ با این حال من هم سعیم رو کردم و یه چیزایی نوشتم. نه که برای ماری جوانا بفرستم. حتی تصمیم داشتم نذارم اینجا. شما هم بنویسید. یا همینجا تو کامنت‌دونیِ شباهنگ، یا تو وبلاگ‌هاتون، یا تو دفتر خاطرات. بنویسید و بفرستید برای ماری جوانا. به رویاهاتون فکر کنید. به فردا. آینده رو تصور کنید. «بعضی وقایع ابتدا به صورت رویا هستند، آنگاه اتفاق می‌افتند. بعضی چیزها رخ نمی‌دهند مگر در آغاز، رویایی باشند»

من هیچ وقت پستامو توی ادامۀ مطلب نمی‌نویسم. ولی این بار سنت‌شکنی می‌کنم و می‌ذارمش ادامۀ مطلب...

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. دیروز نمایشگاه بودم. 11 راه افتادم، 12 رسیدم، تا 5 اونجا بودم و 6 برگشتم خوابگاه.

2. نمی‌دونستم ملت پنجشنبه‌ها میرن بهشت زهرا و بازار و امامزاده شاه‌عبدالعظیم و حرم امام و به این فکر نکرده بودم که بهشت زهرا و بازار و امامزاده و حرم امام و نمایشگاه کتاب تو یه مسیرن. تنها شانسی که آوردم این بود که با اینکه به تئاتر شهر نزدیک‌تر بودم و می‌تونستم از اونجا برم دروازه دولت، اشتباه کردم و رفتم بهشتی و از بهشتی رفتم دروازه دولت. فلذا مسیرم چند ایستگاه طولانی‌تر شد. ولی مزیتش این بود که بهشتی خلوت‌تر بود و حتی جا برای نشستن هم بود. دروازه دولت و بازار و شهر ری و حرم قیامتی بود در نوع خودش. و با مشاهده‌ی این ازدحام! برای اولین بار از اشتباهی که کرده بودم و از بهشتی اومده بودم خوشحال بودم. عمیق‌تر که به این قضیه فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که هیچ کدوم از این دو مسیر فی نفسه اشتباه نبودن. هر دوشون به مقصد می‌رسیدن به هر حال. یکی زودتر یکی دیرتر. یکی با ازدحام و به سختی، یکی به سهولت و آرامش. این ماییم که باید سبک سنگین کنیم ببینیم کدوم مسیر برامون بهتره.

3. تو مترو دو تا خانوم مسن، یکی چادری و یکی مانتویی یهو نمی‌دونم سر چی دعواشون شد. یکی گفت فلانی مگه چی کار کرده که بازم رای بدم، این یکی گفت برو به فلانی رای بده ببین اوضاع عوض میشه؟ اون یکی دوباره برگشت گفت خدا پدر بهمانی رو بیامرزه که یارانه رو گذاشت و رفت، این یکی گفت ده برابر همین یارانه رو دارن ازمون می‌گیرن. تازه اگه فلانی بیاد آزادی‌مونو می‌گیره. خانم چادری گفت مگه آزاد نیستی الان؟ گفت نه که نیستم و بحثشون منحرف شد سمت حجاب و بقیه هم با نیشی تا بناگوش باز لایک و دیس‌لایکشون می‌کردن. 

4. تو یه مسیری قسمت خانوما خلوت بود و دو تا آقای مسن، یکی چاق و دومی لاغر، اومدن نشستن واگن خانوما. تا نشستن، لاغره به چاقه گفت ما آزاد به دنیا اومدیم، آزاد زندگی می‌کنیم و آزاد هم می‌میریم. ظاهراً بحثشون در مورد آزادی بود. گفت کسی حق نداره این آزادی رو از ما بگیره. موسی به دین خود عیسی به دین خود. دومی گفت نه! ما مجبوریم. 90 درصد این خانوما (به خانومای توی مترو اشاره کرد)، مجبورن حجاب داشته باشن. ما آزاد زندگی نکردیم و نمی‌کنیم و نخواهیم کرد. بقیه هم با تعجب داشتن بحث این دو عزیز رو پیگیری می‌کردن. خعلی دلم می‌خواست برم بهشون بگم اولاً شما سنگِ آزادیِ ما خانوما رو به سینه نزنین، ثانیاً واگنِ آقایون اون بغله و اینجا واس ماس!!!

5. نزدیکای نمایشگاه، روسریِ سرمه‌ایِ یه دختره توجهم رو به خودش جلب کرد. داشت روسری‌شو درست می‌کرد و منم با دقت داشتم روشِ روسری بستنش رو یاد می‌گرفتم. یه دختر دیگه که مقنعه سرش بود سوار شد و از روسری سرمه‌ایه یه چیزی پرسید و سر صحبتشون باز شد و داشتن با همدیگه در مورد نمایشگاه صحبت می‌کردن. نکته‌ی عجیبِ داستان اینجا بود که هر دو مانتویی بودن و شدیداً خوشگل، خوش‌پوش!، بدون آرایش و ساده، با حجاب کاملاً اسلامی. و تاکید می‌کنم بسی بسیار زیبا بودن هر دوشون. یه همچین موجوداتی رو کم می‌بینم این روزا. ینی اگه داداش بزرگتر از خودم داشتم یکی‌شونو می‌گرفتم برای داداشم :))) بحثِ چی بخرم و چی بخونم بود. روسری سرمه‌ایه به دختر مقنعه‌ایه گفت دارم میرم نشر فلان، یه کتاب شعر نوشتم به اسم فلان. دختر مقنعه‌ای پرسید ادبیات خوندی؟ روسری سرمه‌ایه گفت نه مدیریت خوندم. ولی شعر هم میگم.

6. وقتی رسیدم نمایشگاه اول رفتم انتشارات فلان. دختره رو دیدم. ذوق کرد و گفت شما همونی بودی که تو مترو کنار من نشسته بودی؟ گفتم آره، اومدم کتابای شعرو ببینم. دوباره ذوق کرد و کتابشو داد دستم و یکی صداش کرد و رفت. شعراش از این بندهای آزاد و بی‌وزن و قافیه بود. اسم کتابشم یه همچین چیزی بود. منم اصلاً و اساساً شعرِ نو و معاصر دوست ندارم. نخریدم :|

7. می‌تونستم امروز برم، یا امروز هم برم که توی دورهمیِ بلاگرا شرکت کنم. دلم هم می‌خواست این کارو بکنم. شاید این دورهمی می‌تونست آخرین خاطره‌ام از تهران باشه. به هر حال این ترم، ترم آخرمه و این احتمال وجود داره که من دیگه برنگردم تهران. ولی چرا علی‌رغم میل باطنی‌م، هیچ وقت نخواستم تو این دورهمی‌ها باشم؟ نظر شخصی من اینه که وبلاگ و بلاگر و خواننده، هویت و تعریف‌های خاص خودشونو دارن که با این دورهمی‌ها اون هویت رو از دست میدن. ینی ایده‌آل من از این فضا اینه که وقتی یه بلاگر یه مدت پست نمی‌ذاره نگرانش بشی و راهی جز کامنت یا پرس و جو از دوستان وبلاگی نداشته باشی. نه که گوشی‌تو برداری بهش زنگ بزنی یا بری محل کارش، محل تحصیلش یا دم در خونه‌ش.

8. دو تا کتاب مهندسی برای برادرم گرفتم و هشت جلد از کتابای آقای پناهیان، که در واقع ده جلد بود و دو جلدشو تموم کرده بودن. شش تا کتاب قصه از شاهنامه برای نسیم و امیرحسین، سه تا کتاب نقاشی برای نسیم و امیرحسین و برادرزاده‌ام (خدایی چه عمه‌ی خوبی‌ام من که برای برادرزاده‌ای که هنوز وجود نداره کتاب می‌گیرم) و یه پازل نقشه‌ی ایران مشترکاً برای خودم و بچه‌هام. روم به دیوار! ولی من استان‌های کشور پهناورم ایران رو نمی‌شناسم و هی سعی می‌کنم یاد بگیرم و هی فرصت نمی‌کنم. می‌خواستم از این کتابا که با ماژیک بنویسی و پاک کنی هم بخرم، بعد فکر کردم کو تا اینا به دنیا بیان و ماژیک دست بگیرن. فکر کردم لابد تا اون موقع ماژیکه خشک میشه. فلذا مدادرنگی گرفتم. حتی می‌خواستم حروف الفبا و اعدادم بگیرم براشون. فکر کردم ممکنه بذارن تو دهنشون بخورن و منصرف شدم. بعد فکر کردم چرا باید به بچه‌ای که هنوز نمی‌دونه چیو بذاره دهنش و چیو نذاره دهنش حروف الفبا و اعداد یاد داد؟ اون کتابای شاهنامه رو گرفتم که بچه‌هام مثل مادرشون فرهیخته! و بامعلومات بار بیان :دی


نمایشگاه کتاب، شهر آفتاب، 21 اردیبهشت


9. پارسال چه کتابایی به کتابخونه‌ی شباهنگ اضافه شد؟ 1 ، 2 ، 3 ، 4، 5

10. امسال چه کتابایی به کتابخونه‌ی شباهنگ اضافه شد؟



عیدتون مبارک

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

پنج‌شنبه رسیدیم کربلا. دعای کمیل تو شبستان خانوما با صدای امّ عمّارِ عزیز، نازنین و دوست‌داشتنی.

2.

سکانس‌های متعدد و مشابهی داشتم که خانومای مفتّش دستکشامو لایک کردن. تو یکی از همین سکانسا، دستکشا تو کیفمه و خانومه داره کیفمو تفتیش می‌کنه و دستکشا رو درمیاره و بررسی می‌کنه و می‌پرسه: مِن ایران؟ منم میگم بله. ایرانی‌ام.

3.

تو صفِ تفتیش! یه چند تا خانومِ ایرانی از لباسای یه خانوم هندی خوششون اومده بود و داشتن ازش می‌پرسیدن اهل کجاست و خانوم هندی متوجه نمی‌شد. بعد از تلاش‌ها و پرس و جوهای فراوان خانوما فهمیدن که این خانوم، هندیه. ولی کماکان خانوم هندی متوجه نشده بود اینا از چی خوششون اومده.
خانوما که رفتن به خانوم هندی گفتم لباسش خوشگله و چون نمی‌دونستم به لباساشون چی میگن؛ از لفظِ clothes و dress استفاده کردم که بگم Your dress look really nice and looks good on you

4.

نماز صبح دیروز با جماعت در حرم؛ نماز صبح امروز خواب موندم و قضا!
حالا یه وقت پیش خودتون فکر نکنید شیخ‌تون همیشه خواب می‌مونه! 
چشمِ شیطون کور، گوشاش کر امسال فقط سه چهار بار نماز صبم قضا شد. تف به ریا!

5.

تو یه سکانسی تو نجف یه پرنده‌ای روی آستین اخوی یه حرکت ناشایست انجام داد و من قاه قاه خندیدم. تو یه سکانس دیگه یه پرنده‌ی دیگه توی کربلا انتقام اخوی رو گرفت و روی چادرم، عملیات شماره‌ی 2 انجام داد.

6.

تو یه سکانسی توی بازار نحوه‌ی شستنِ استکان توسطِ یکی از آقایونِ عرب که یه جایِ قهوه‌خونه‌طوری داشت و به ملت چای می‌داد رو دیدم و حالم از چای و چای‌کار و چای‌ساز و چای‌دان و چای‌خور و هر چی که به چای مربوطه به هم خورد. با یه لیتر آبی که توی کاسه ریخته بود، استکان‌ها رو می‌شست... چِندش...

7.

می‌خواستم یه فلاسک کوچیک، از اونایی که خودم دارم برای دوستم سوغاتی بخرم. از آقاهه قیمتشو پرسیدم و ایشون که از قضا ایرانی بودن به زبان شیرین فارسی گفتن یه چیز دیگه بخر؛ اینا اینجا گرونه. اینا رو برو از ایران بخر. ما خودمون از اونجا میاریم.
تا حالا فروشنده تا بدین حد از انصاف ندیده بودم به واقع.

8.

از جلوی یه مغازه‌ای که لوازم تحریر می‌فروخت رد می‌شدیم و دیدم یه سری جامدادی داره که روش عکس جغده. با صدایی نه چندان آهسته گفتم خدایا!!! خداوندا!!! بار الهی!!! آخه چرا من یه بچه هفت ساله ندارم از اینا براش بخرم و مامانم دو نقطه خط وار نگام می‌کرد. یهو رفتم تو مغازه و با سه تا جامدادی برگشتم.
مامان: برای کی خریدی؟
من: زرده برای خودمه، صورتیه برای نسیم، آبی برای امیرحسین (طوفانِ سابق).
مامان: !!!
پ.ن برای خوانندگان جدید: نسیم و طوفان بچه‌های منن. هنوز به دنیا نیومدن البته :دی

9.

تو یه سکانسی ما می‌ریم برای من چادر لبنانی بخریم و خریدای قبلی دست منه و من از شدت ذوق با همون چادر لبنانیه از مغازه میام بیرون و چادر قبلی‌مو می‌ذارم تو کیفم و خریدا رو تو مغازه‌ی چادرفروشی جا می‌ذارم و تا روزِ بعدش خریدا همون جا می‌مونه و بعداً می‌ریم می‌گیریم.

10.

تو یه سکانس دیگه من و مامان داریم از جلوی یه مغازه‌ای رد می‌شیم که یهو فروشنده مامانو صدا می‌کنه که خانووووم! خانووووم!
مام برمی‌گردیم سمت مغازه ببینیم چی میگه و چی می‌خواد
آقاهه در حالی که داره یه مقدار خاک رو تو یه کیسه‌ی صورتی می‌ذاره از مامان می‌پرسه دخترتون مجرده؟
و در حالی که ما با چشمای از تعجب گرد شده تایید می‌کنیم، کیسه رو میده به مامان که بذاره تو جهیزیه‌ی دختری که من باشم و تاکید می‌کنه سید علی رو دعا کنیم حتماً.
و ما تا بدین لحظه نفهمیدیم سید علی خودش بود یا باباش یا داداشش یا عموش یا پسرش یا کی! حتی گمانه‌هایی وجود داره که شاید اصن منظورش رهبر بوده.
الان منم و تُربَت متبرّک و دعا برای سید علی‌ای که نمی‌دونیم کیه.

11.

در بازار
یه آقاهه که پشت سرم بود خطاب به فروشنده: بولار نِچه دیلَر؟
فروشنده: !!!
من چونان قاشق نشسته خطاب به آقاهه: آقا اینا عربن، ترکی که بلد نیستن. خب فارسی بپرسین سوالتونو.
آقاهه: !!!
ظاهراً آقاهه ترکیه‌ای بود و جمله‌ی فارسیِ منو متوجه نشد.
فلذا
من خطاب به آقاهه: بولارین قیمتین سُروشوسوز؟ (=قیمت اینا رو می‌پرسین؟)
آقاهه با سر تایید کرد.
من خطاب به فروشنده: آقا این تسبیحا چنده؟
فروشنده: [...] هفت تومن (اون قسمتِ نقطه چین رو متوجه نشدم)
من: بیست و هفت تومن؟
فروشنده: نه نه؛ هفت تومن.
من خطاب به آقاهه: یِدّی تومن، ایکی یاریم عراقی (= هفت تومن، معادل با دو و نیم عراقی)
آقاهه: یدّی خمینی؟ (= هفت خمینی؟)
من: بله یدّی خمینی، یدّی مین. (= بله هفت خمینی، معادل با هفت هزار تومن)
دقیقاً جمله‌های بعدی‌مون یادم نیست؛ ولی گفت گرونه و نخرید و رفت.
منم در حالی که به واحد پولی به نام "خمینی" می‌اندیشیدم به طیّ مسیرم ادامه دادم.

12.

جامدادیا، تربتِ متبرّکِ سید علی و روسریام!


13.

پارسال خانومِ ت. یه ذکری یادم داده بود که تو حرم حضرت ابوالفضل بگم. (حضرت ابوالفضل داداشِ امام حسین‌ه؛ ولی مامانش حضرت زهرا نیست. حرمش با حرم امام حسین 378 متر فاصله داره. حرمِ یکیشون این ورِ بین‌الحرمینه، یکیشون اون ورِ بین‌الحرمین. می‌دونم بدیهی‌ه ولی یه دوستی داشتم اینا رو نمی‌دونست. وقتی براش توضیح دادم پرسید پس حضرت عباس کیه؟ عرضم به حضورتون که حضرت عباس همون حضرت ابوالفضل‌ه) ذکری که خانم ت. یادم داد این بود: یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین. (ای برطرف‌کننده‌ی غم و اندوه از روی حسین به حق برادرت حسین، اندوه و مشکل من را برطرف کن).

از آقای قرائتی شنیده بودم که می‌گفت وقتی دعا می‌کنید برای همه دعا کنید. نه فقط خودتون، نه برای شیعه‌ها یا مسلمونا؛ برای همه‌ی آدما! برای شفای همه‌ی مریضا، برای حاجت‌روا شدنِ همه‌ی اونایی که حاجت دارن، برای همه‌ی اونایی که درد و مشکل و غم و گرفتاری دارن. می‌گفت حتی وقتی فاتحه می‌خونین هدیه کنین برای همه‌ی اموات؛ نه فقط اموات خودتون.

این شد که من وقتی این ذکرو از خانمِ ت. یاد گرفتم، تغییرش دادم به  اکشف کربَنا (ضمیرِ «نا» ینی ما، ضمیرِ «ی» ینی من). از اون موقع هر موقع این ذکرو می‌گم، نه فقط برای اندوه و مشکل خودم، برای گیر و گرفتاری بقیه هم دعا می‌گم.

14.

چند وقت پیش دکتر سین ختم وبلاگ قرآنی... منظورم ختم قرآن وبلاگی بود :دی (تپقِ تایپی زدم؛ ولی دلم نیومد پاک کنم تپقمو.) بله عرض می‌کردم! چند وقت پیش ایشون طی پستی بلاگران را به خواندن قرآن فراخواندند و تا من برسم کربلا رسیده بودن انعام. منم از انعام شروع کردم و این یه هفته سه چهار تا از سوره‌ها رو خوندم.
معمولاً قبل یا بعدِ نماز و زیارت یه چند صفحه می‌خوندم و روزای آخر رسیده بودم به سوره‌ی توبه.
ایستاده بودم جلوی ضریح و این سوره رو می‌خوندم که یه خانوم عرب اومد کنارم وایستاد و فکر کنم فکر کرد دارم زیارت عاشورا می‌خونم. شاید گفت بلند بخون منم بخونم. متوجه نشدم دقیقاً چی میگه و چی میخواد. وقتی چند بار درخواستِ مبهمشو مطرح کرد، سوره رو نشونش دادم و گفتم توبه است! توبه. بعدش رفت.
من تا سوره‌ی توبه رو خوندم؛ شمام اگه می‌تونین تو کامنت‌دونیِ پستِ زیر اعلام وجود کنید و توی این ختم قرآن شریک بشید.

پستِ دکتر سین: inja-minevisam.blog.ir/1395/10/05

15.

سعی می‌کردم هر روز لیست دوستای وبلاگی و مخاطبین گوشی‌مو چک کنم و آدما یادم بیافتن و حتی اگه خبر ندارن من کجام برای برآورده شدن آرزوهاشون و سلامتی و موفقیت‌شون دعا کنم. بعضیا بدون اینکه اسمشونو جایی بنویسم همیشه جلوی چشمم بودن و اسمشون روی زبونم. ولی یه عده به بامزه‌ترین شکل ممکن میومدن به ذهنم. مثلاً فرض کنید اسم بعضیا آمانگالدا باشه. یه بچه تو صحن می‌دوید و مادرش دنبالش بود و هی صدا می‌کرد آمانگالدا آمانگالدا وایستا. یا مثلاً مسئول تور یه شهری پرچمی گرفته باشه دستش که مسافرا گم نشن و اسم تور، آمانگالدا گشتِ آمانگالدستان باشه. یا مثلاً کنار ضریح یه خانومه اون یکی خانومو صدا می‌کرد که خانومِ آمانگالدازاده... خانومِ آمانگالداپور... خانومِ آمانگالدانیا... خانومِ آمانگالدامند... و من یادِ آمانگالداها می‌افتادم. مورد داشتیم با دیدنِ مارشمالو، تیرِ چراغ برق، کابل مخابرات، انار، صفحه‌ی عربیِ گوگل و حتی ته‌سیگارِ کف خیابون یاد یه عده افتادم.

16.

علاوه بر سیستمِ کفشداریِ سنتی و قدیمی که کفشا رو می‌دادیم و یه شماره می‌گرفتیم و شماره رو می‌دادیم و کفشا رو پس می‌گرفتیم، یه سری کمد دور تا دور حرم تعبیه شده بود که ملت خودشون کفشاشونو می‌ذاشتن اون تو و کلیدا رو با خودشون می‌بردن.
معمولاً پیرمردا و پیرزنا به شماره‌ی کمدشون دقت نمی‌کردن و یا سواد و توانایی خوندن شماره‌ی کمد و کلید رو نداشتن و یکی از تفریحات سالمم این بود که بعد از نماز برم پیرمردا و پیرزنا رو در کشفِ کفشاشون کمک کنم. انقدر دعا می‌کردن آدمو که آدم دلش می‌خواست تا صبح کنار کمدا وایسه و شماره‌ی کمد و کلیدا رو براشون بخونه.

17.

یکی از خادمای خانوم داشت توضیح می‌داد که نمازو باید شکسته بخونیم و خانوم مسنی کنارم نشسته بود که متوجه نمیشد خادم چی میگه. براش توضیح دادم و دو رکعتِ اول که تموم گفتم بلند شه و با جماعت دو رکعت دیگه همین جوری برای خودش نماز بخونه. نماز که تموم شد تشکر کرد که این مورد رو یادش دادم و گفت اهل گیلانه و پرسید اهل کجام و از آشنایی باهم خوشحال شدیم و خدافظی کردیم و رفتیم پی کارمون. 

18.

یه خانوم مسن می‌خواست برای دخترش که اسمش لیلی بود یه سری عکس بفرسته. براش ارسال فایل به وسیله‌ی تلگرام رو توضیح دادم. کلی تشکر کرد و رفت. روز بعد دوربینش خراب شده بود و تو رستوران همو دیدیم. تا منو دید گفت کاش دوربینمو می‌آوردم درستش می‌کردی.
حیف ما داشتیم برمی‌گشتیم تهران و نتونستم درستش کنم.
کلاً تف به ریا :دی

19.

تو حرم نشسته بودم و منتظر مامان بودم بیاد که بریم. سه تا خانوم مسن روبه‌روم نشسته بودن. داشتم قرآن می‌خوندم که سمت چپیه ازم خواست بطری آبی که کنارم بودو بهش بدم. گفتم بطری مال من نیست. ولی آبمیوه دارم. گفت آبمیوه ضرر داره برام و نخورد.
چند دیقه بعد مامان اومد و می‌دونستم که تو کیفش آب داره. بهش گفتم به اون خانوما آب بده و وقتی سمت چپیه داشت آب می‌خورد سمت راستیه از مامانم پرسید تو خواهر فلانی نیستی؟ مامانم گفت چرا. من فلانی‌ام.
کاشف به عمل اومد این خانوما همسایه‌های خاله‌م اینا هستن و سلام و احوالپرسی و چه طوری و چه خبر و سلام برسون و از این صوبتا.

20.

لایِ سجاده‌ای که برای علی گرفته بودم چند تا نخِ سبز بود. علی پسر دوستمه. علی دو ماهشه. مامانِ علی خبر نداره برای پسرش یه سجاده‌ی کوچولوی سبز خریدم؛ مگه اینکه این پستو بخونه و سورپزایزم لو بره.
صبحِ اون روزی که قرار بود برگردیم تهران، برای نماز صبح رفتم حرم. نخ‌های سبزم برداشتم ببرم گره بزنم کنارِ گرهِ بقیه‌ی مردم. بردم حرم، تلّ زینبیه، قتلگاه، ضریح حبیب‌بن‌مظاهر و امام حسین و حضرت ابوالفضل. هر کدومو یه جا گره زدم. هم شل می‌بستم، هم مثل بندِ کفش یه جوری می‌بستم خادمای حرم راحت بتونن باز کنن و اذیت نشن. نمی‌دونم چرا داشتم این کارو می‌کردم. نخ آخریو که گره زدم با خودم گفتم این کارا از تو که باسوادی بعیده.

21.

سجاده رو کشیدم روی هر دو ضریح که متبرک بشه. تو هر دو حرم با همین سجاده دو رکعت نماز حاجت خوندم به نیت همه‌ی اونایی که گفته بودن التماس دعا و حتی اونایی که می‌خواستن بگن و نگفته بودن و اونایی که نمی‌خواستن بگن و نگفته بودن.

22.

سر میز شام (شام سوم)، من، بابا، مسئول غذای ایرانی... امممم نه!، مسئول ایرانی غذا... به عبارت دیگه، یه آقاهه که ایرانی بود و مسئول غذا بود.
بابا و آقاهه داشتن باهم صحبت می‌کردن و من چونان قاشق نشسته پریدم وسط حرفشون که یه چیزی به بابا بگم.
بابا: ایشون دخترم هستن.
آقاهه: سلام، منم یه دختر هم‌سن و سال شما دارم. کلاس دهمه.
من: سلام. خدا حفظشون کنه. ولی من یه ده سالی ازش بزرگترم فکر کنم.
بابا: :دی
آقاهه: پس هم‌سن اون یکی دخترمی. داره پزشکی می‌خونه. 
من: موفق باشن. (ولی احتمالاً از ایشونم بزرگترم)

23.

میز، میز که میگم منظورم اینه. غذا رو هم حتماً باید توی سینی بخوریم. دلیلشم نمی‌دونم. یه چند بار سینی برنداشتم و بشقابو همین‌جوری آوردم گذاشتم رو میز و اون آقاهه که مسئول جمع کردن ظرفا و تمیز کردن میز بود برام سینی آورد.


24.

دقت کردین چیزایی که خریدمو همون جا پوشیدم؟ کیف، روسری، چادر... کلاً بعداً برای من یه مفهوم تعریف نشده است.

25.

در سطح شهر، به ندرت راننده‌ی زن دیدم. اگه دقیق‌تر بگم فقط یه دونه راننده‌ی زن دیدم.

26.

تو فرودگاه یه جایی بود به اسم اتاق سیگار (اسموکینگ روم). یه خانوم محجبه‌ی غیرایرانی البته! رفت اون تو و نشست و یه نخ سیگار زد و برگشت.

27.

این چند روز موقتاً برای پروفایل تلگرامم یه عکس از کربلا گذاشته بودم (همون عکسِ پست قبل). صبح وقتی داشتم عکسمو عوض می‌کردم، یه سر رفتم تو اون فولدری که قبلاً عکسای پروفایل‌هامو می‌ریختم توش. از ابتدا تاکنون هر عکسی رو گذاشتم برای هر پروفایلی (پروفایل ایمیل، فیس‌بوک، اینستا، تلگرام، وایبر یا حالا هر چی) تو اون فولدره. معمولاً آدما عکسایی که خیلی خیلی خیلی دوست دارن رو می‌ذارن برای پروفایلشون.
یکی از این عکسا که بی‌نهایت دوستش داشتم، عکس دورهمی با هم‌مدرسه‌ایام بود. نمی‌دونم دوربین دست کی بود؛ ولی من داشتم بالارو نگاه می‌کردم.
چند وقته به هر دلیلی من برای هیچ کدوم از پروفایل‌هام عکسی که صورتم معلوم باشه نمی‌ذارم و با باز کردن اون فولدر یهو پرت شدم لابه‌لای خاطرات اون روزا.
چند وقت پیش مامانم برای تلگرامش عکس سه نفری خودم و خودش و داداشمو گذاشته بود و کلی جیغ و داد و کولی بازی درآوردم که اون عکسو برداره. 
مطلقاً نمی‌خوام راجع به این موضوع و این بند، کامنت داشته باشم. مطلقاً به هر دلیلی!

28.

روی میزِ مأموری که گذرنامه‌هارو مهر میزنه یه دوربینه که تصویر ملت رو ثبت و ضبط می‌کنه.
پیرمردی قبل از من توی صف بود. وقتی رفت جلوی دوربین انگشتشو گذاشت رو چشمیِ دوربین. بنده خدا فکر کرد برای اثر انگشته. نمی‌گم خنده‌ام نگرفت. کارش بامزه و خنده‌دار بود. ولی غمی تهِ دلم نشست. شاید اگه سازنده‌ی اولین دوربین هم تو زمین و زمانی که این بنده خدا به دنیا اومده به دنیا میومد جلوی دوربین همین کارو می‌کرد. آیا به یه همچین کسی میشه گفت مستضعفِ علمی؟ مستضعف با ضعیف فرق داره. مستضعف خودش نمی‌خواد ضعیف باشه و جامعه ضعیفش کرده. اصن از کجا معلوم پیرمردای اروپایی هم در مواجهه با یه همچین پدیده‌ای همین کارو انجام میدن؟ چرا من سرمو نمی‌ندازم پایین و راجع به کوچکترین حرکات بی‌اهمیت ملت ساعت‌ها فکر می‌کنم و ذهنمو مشغول می‌کنم؟

29.

من منکرِ این نیستم که فرودگاه امام انقدر از تهران دوره که اگه اهل تهران باشی و بخوای اونجا نماز بخونی، نمازت شسکته میشه. ینی قبول دارم که مسافتش زیاده. ولی خب آخه 85 تومن زیاد نیست یه کم؟ همین شش سال پیش بلیت قطار تهران-تبریز 4 تومن و اتوبوس 9 تومن بود. ینی با 8 تومن میشد رفت تبریز و برگشت! اصن همین هفته‌ی پیش مگه کرایه‌ی همین مسیر 60 تومن نبود؟

30.

تمام مسیر کربلا تا نجف، لپ‌تاپ بغلم بود و جزوه‌هایی که تایپ کرده بودمو ویرایش می‌کردم که کامل کنم و بفرستم برای اساتید و بچه‌ها. فرودگاه نجف باتری لپ‌تاپم تموم شد و رفتم دو ساعتِ تمام کنار مأمور اطلاعات وایستادم که از پریزِ کنار میزش استفاده کنم و جزوه‌هامو ویرایش کنم. انقدر وایستادم که دیگه منو با مأمور اطلاعات اشتباه می‌گرفتن و یه وقتایی مسافرا میومدن سراغ من و من هدایتشون می‌کردم سمت مأمور!
دیدم یکی از هم‌کلاسیام اسمس داده که تا دو ساعت دیگه لطفاً جزوه رو بفرست. گفتم تا شب فرودگاهم و نت ندارم و فردا می‌فرستم. جواب داده من فردا نت ندارم.
سوال من اینه که آیا من مسئول اینترنت نداشتن شمام؟

31.

دیشب وقتی رسیدم تهران چند تا حس رو توأمون داشتم. (توأمان مثناست؛ ینی دو تا حس. ولی از اونجایی که من چند تا حس داشتم حسّ‌هام توأمون بودن نه توأمان :دی)
حسِ اولم وای بازم خوابگاه! حس بعدی دلتنگی برای جایی که چند ساعت پیش اونجا بودم. حس بعدی حس خستگی ناشی از راه (صبح از کربلا راه افتادیم سمت نجف و ظهر از نجف سمت تهران و مسیر فرودگاه تا خوابگاهم یه ساعت طول کشید.)، حس بعدی دلشوره و نگرانی و نیز دلتنگی برای خانواده که داشتن برمی‌گشتن تبریز. حس بعدیِ استرس امتحانِ شنبه و دوشنبه و چهارشنبه و شنبه و چهارشنبه‌ی بعدی و نیز حسِ خشم نسبت به بعضی از هم‌کلاسیا که انتظار داشتن من تو این شرایط! جزواتی که تایپ کردم رو براشون بفرستم و حس نهایی: گرسنگی. که چون دیروقت بود و چون دخترا 9 به بعد اجازه‌ی خروج از خوابگاهو ندارن، نمی‌تونستم برم خرید و دلم هم نمی‌خواست از هم‌اتاقیام چیزی بگیرم. با مرغ و گوشت یخ زده هم نمیشه یه چیز فوری درست کرد.
خاطرتون جمع! گرسنه سر بر بالین ننهادم و یه چیزی خوردم به هر حال. ولی سخته یه هفته شام و ناهار هتلو بخوری و یهو بیای جایی که یه بطری آبم پیدا نشه. از پارچ آب مشترکمونم که آب نمی‌خورم اصولاً. ینی برم بمیرم با این ادا و اطوارای مزخرفم.

32.

یه جایی می‌خوندم آدما سه دسته‌ن.
بصری‌ها، تصاویر براشون بیشتر جلب نظر می‌کنه و از آنچه که دیدن، بیشتر صحبت می‌کنن. هیجانی‌ترن. سریع‌تر صحبت می‌کنن. از حرکات دست زیاد استفاده می‌کنن. به رفتارها، به ظاهر و هر آنچه به چشم میاد، بیشتر توجه می‌کنن. بصری‌ها، تصویری‌ان. با اون‌ها باید خیلی خلاصه صحبت کرد. توضیح و تفسیر زیاد، حوصله‌شونو سر می‌بره. آرامش افراطی و شل بودن، بصری‌ها رو کلافه می‌کنه. 
به نظر خودم شصت درصدِ من  بصری‌ه.

سمعی‌ها از آنچه که شنیدن بیشتر صحبت می‌کنن. کلام و طنین و آهنگ رو به خاطر می‌سپارن و هیجان آرام‌تری دارن. آهسته صحبت می‌کنن و سعی می‌کنن بیانشون شیوا و رسا باشه و به گفتار خودشون و طرف مقابل، توجه خاصی دارن. و نیز به اظهار علاقه‌ی گفتاری، به جمله‌ی دوستت دارم، به لحن و طنین و به موسیقی و خوش‌آهنگی صدا. با سمعی‌ها باید کمی آرام‌تر از بصری‌ها صحبت کنید اما خلاصه هم نکنید. شرح و تفسیر فراوان هم ندهید. یک آفرین برای یک سمعی هزار مرتبه بیشتر از یک شاخه گل می‌ارزه.
به نظر خودم سی درصدِ من سمعی‌ه.

اما لمسی‌ها! اینا از آنچه که لمس کردن بیشتر حرف می‌زنن. خیلی آرومن و حتی یک نوع رخوت و سستی رو میشه در اون‌ها دید. احساس‌شون عمیق‌تره و با آنچه که با دست و تن حس می‌کنن میانه‌ی خوبی دارن. لمسی‌ها را باید در آغوش کشید و بوسید و دستاشون رو به گرمی فشرد. نه با هدیه و گفتنِ دوستت دارم.
و به نظر خودم فقط ده درصدِ من لمسی‌ه.

نمی‌دونم و سواد و تخصصشو ندارم که بگم این صفتِ بصری و سمعی و لمسی ارثی‌ن یا اکتسابی؛ ولی در موردِ خودم مطمئنم بلاگر بودنم و حضور تو این فضای مجازی و رفاقت‌های با فاصله و دوستی از راهِ دور و تحصیل تو یه شهر دیگه و حتی دوزبانه بودنم، تو این درصدها بی‌تاثیر نبودن.

دیشب وقتی رسیدم خوابگاه، سلام دادم و احوالپرسی و زیارت قبول و همین.
بوس و بغل و وای عزیزم دلم برات تنگ شده بود افسانه است. تعریف نشده برام.

33.

صبح بعدِ نماز برای آخرین بار رفتم حرم. روبه‌روی ضریح، کنار دیوار، نزدیک در نشسته بودم و آخرین زیارت عاشورا رو می‌خوندم. خانومه مفاتیح‌شو نشونم داد و گفت میشه دعای وداع رو برام پیدا کنی؟
فهرستو باز کردم و پیداش کردم و نشونش دادم.
گفت میشه بلند بخونی منم تکرار کنم؟ عینکمو نیاوردم.
بلند و شمرده خوندم و تکرار کرد.
گفتم ببخشید که بعضی جاها مکث کردم. اولین بارم بود می‌خوندم. یه سری کلمه‌هاش برام تازگی داشت.
پرسید اولین بارته میای؟
گفتم نه. ولی اولین بارم بود این دعا رو می‌خوندم.
سرمو بلند کردم و برای آخرین بار خیره شدم به ضریح. بلند شدم و رفتم سمت کفشداری و دلم تنگ شد.

مرا هزار امید هست و هر هزار تویی

34.

ضریحِ سمتِ خانوما ردیفا رو جدا کردن که صف وایستی و راحت زیارت کنی. دیگه داشتیم برمی‌گشتیم و قیافه‌م محزون و غمگین بود و سعی می‌کردم همه‌ی اونایی که التماس دعا گفته بودن رو یادم بیارم. وقتی رسیدم زیر قبّه (قُبّه همون جای گنبدی شکله. دقیقاً کنار ضریح. زیرِ اون مخروط ِ گرد و برآمده شکل) وقتی رسیدم، کیفمو باز کردم سجاده رو دربیارم بکشم روی ضریح. قیافه‌ام کماکان محزون بود. یهو پیرزنی که کنارم ایستاده بود به زبان شیرین فارسی گفت آی خانوما اینجا زیر قُبّه است، اینجا هر چی آرزو کنین برآورده میشه، اینجا مراد میدن، مرادتونو بخواین، مراد همین جاست.
آقا تا من این کلیدواژه‌ی مرادو شنیدم نیشم تا بناگوش باز شد. ینی یهو یه جوری از قیافه‌ی محزون به آیکونِ دو نقطه دی تغییر فاز دادم که خانوم خادم فکر کرد خل شدم. نمی‌تونستم جلوی خنده‌مو بگیرم. یه نگاه به پیرزنه کردم یه نگاه به خادم یه نگاه به سجاده‌ای که دستم بود. سرمو بلند کردم دیدم درست زیر قُبّه‌ام.

حتی حافظ هم یه شعر داره  توش گفته "ای ملک العرش مرادش بده"

35.

گر چه وصالش نه به کوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته‌ی سربسته چه دانی، خموش

ای ملک العرش مرادش بده

و از خطر چشم بدش دار گوش


36. یه خاطره از کربلای قبلی: nebula.blog.ir/post/777

  • ۱۷ دی ۹۵ ، ۰۲:۱۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

0. بندها به هم مربوط و مرتبطن و با ترتیب خاصی نوشته شدن.

1. با اینکه موکت و روفرشی اینجا نوئه و خودم هم روفرشیِ مخصوص دارم! که اگه لازم بود روی زمین بشینم، روی اون بشینم؛ ولی بازم راحت نیستم رو زمین غذا بخورم یا درس بخونم و این تخت‌خواب، علاوه بر تختِ خواب برام حکم میز مطالعه و میز غذاخوری هم داره. اون روز، مثل همیشه لبه‌ی تخت‌خوابم نشسته بودم و سفره رو چیده بودم روی تختم و داشتم به خوابگاه دوره‌ی کارشناسی‌م می‌اندیشیدم که سوئیت بود. یه خونه‌ی پنجاه شصت متری که اتاق خواب و آشپزخونه و سرویس و بالکن و همه چی داشت. هم میز مطالعه داشتیم، هم میز ناهارخوری. آشپزخونه اُپن بود و کلی کابینت و کلی کمد و حتی من تو اتاق خواب یه میز جدا و مخصوص! علاوه بر میزای مطالعه داشتم و کلاً 4 یا 5 نفر بودیم. واحدهای 5 نفره بزرگ‌تر بودن و هر موقع تعدادمون فرد بود تخت‌خواب تکی رو من برمی‌داشتم که بالای سرم کسی نباشه. حالا برای ارشد به جای پیشرفت، پسرفت کردم و اومدم تو یه اتاقی که از این سرش تا اون سرش 4 قدم هم نمیشه و 4 نفر توش زندگی می‌کنن و علاوه بر خودشون همسایه‌هاشونم میارن که باهاشون زندگی کنن. خبری از میز و صندلی نیست و اگه خودم کمد نمی‌خریدم باید مثل بقیه لباسامو می‌ذاشتم تو چمدون می‌موند. رشته‌ی ارشد من اصلاً خوابگاه نداشت. تو دفترچه هم نوشته بود که این رشته هنوز خوابگاه نداره. ولی یه جایی بود (قبلاً عکساشو تو پست 903 نشون‌تون داده بودم) که می‌تونستیم بریم اونجا. یه جایی که هزینه‌ش خیلی خیلی کمتر از هزینه‌ی اینجا بود. ولی بقیه‌ی هم‌رشته‌ایام هفته‌ای یه شب تهران بودن و برمی‌گشتن شهر خودشون و اگه می‌رفتم اونجا، کل هفته رو تنها می‌موندم. نرفتم و اومدم اینجا که خوابگاهِ دانشگاه خودم نیست و چون خوابگاه دانشگاه خودم نیست هزینه رو آزاد حساب می‌کنن و تازه نه میز داره نه صندلی.

2. اون هفته که برای سالگرد دایی بابا رفته بودم کرج، نسیم و هم‌اتاقی شماره‌ی 2 و شیما اینا اردوی شمال بودن و چون با دو تا قطار مختلف قرار بود برن شمال، بلیتا و کارت‌ملیاشونو با دو نفر دیگه عوض کرده بودن که بچه‌های اتاق ما و اتاق شیما اینا باهم تو یه کوپه باشن. بعد از اینکه برگشتن، اون دو نفر کارت اینا رو برگردوندن و اینا گفتن کارتشون دست ما نیست و ما اصن کارت نگرفته بودیم ازشون و کارتشون دست مسئول اردوئه و خلاصه این وسط کارت اون بندگان خدا هپلی هپو شد! اون بندگان خدا هم این چند روز پیگیر و درگیر کارت‌ملی‌شون بودن و مسئول اردو و امور فرهنگی و کل دانشگاهو به هم ریخته بودن که خب البته حق داشتن. اون روز که من لبه‌ی تختم نشسته بودم و داشتم به فقدان میز و صندلی می‌اندیشیدم، هم‌اتاقی شماره‌ی 2 کیف پولشو باز می‌کنه و کارت ملیه رو می‌بینه و کلی عذاب وجدان و فلان و بهمان! بعدشم مسئول اردو (یه دختره هم‌سن و سال خودمون) اومد و از نسیم خواست اونم دوباره کیفشو بگرده و نسیم گفت شما اصن به من کارت نداده بودی و همزمان داشت کیفشو می‌گشت و کیفه رو جلوی چشم ما خالی کرد رو زمین و کارته افتاد رو زمین و خب کارت دوم هم پیدا شد. مسئول امور فرهنگی زنگ زد که این دو نفر باید بیان از اون دو نفر و از ما عذرخواهی کنن و اینا نرفتن. چون معتقدن عمدی نبوده کارشون! اون دو نفرم بی‌خود قیل و قال کردن و حالا مگه چی شده که رفتن امور فرهنگی و گزارش دادن که کارتمون گم شده. کارته دیگه. 
کلی نصیحت‌شون کردم که برن یه عذرخواهی خشک و خالی بکنن و قتل هم اگه غیر عمد باشه بازم مجازات داره و به هر حال بی‌مسئولیتی کردید که کیف‌تونو خوب نگشتید و اصن نگشتید! و ده روز تمام اون دو تا رو بدون کارت گذاشتید. والا اون دو نفرم متانت به خرج دادن که تازه بعدِ دو هفته رفتن امور فرهنگی. گفتم برن عذرخواهی کنن و من اگه جای اونا بودم همون فردای اردو پدرِ هر دو تونو بابت گم کردن کارت‌ملی‌م درمیاوردم که دیگه شماره‌ی ملی خودتونم یادتون بره. 
هم‌اتاقیا خندیدن و بدون اینکه اشاره‌ی مستقیمی به پیام تلگرامی اخیرم در راستای ساعت خواب داشته باشن گفتن: بله تو رو می‌شناسیم. یکی از اعضای اتاق شیما اینا هم که طبق معمول اتاق ما بود گفت تو باید وکیل می‌شدی و خونِ یه وکیل تو رگاته!
آخرشم نرفتن برای عذرخواهی.

3. هم‌اتاقی شماره‌ی 2 کفش خریده بود و آورد تو اتاق پوشید که ببینیم و تبریک بگیم و لابد قیمتشو بپرسیم و بگیم از کجا خریدی و من تمام حواسم 6 دانگ به تهِ کفش مذکور بود که یه موقع خاکی نباشه و روفرشی کثیف نشه. همین جا بود که کیف پولشو باز کرد و کارت ملی اون بنده‌ی خدا رو نشونم داد و عذاب وجدانشو ابراز کرد.

4. با دوست، هم‌رشته‌ای و هم‌دانشگاهی سابقم مطهره حرف می‌زدم (چت می‌کردم)، گفت با تمام مشغله‌ای که جدیداً با ورودِ نی‌نی به زندگی‌شون درست شده، همچنان وقتی میاد پای لپ‌تاپ جزو اولین وبلاگ‌هایی هستم که می‌خونه و لذت می‌بره و وسط حرفاش اشاره کرد به نی‌نی و گفت این فسقلی یکم بخوابه که من لااقل ناهار درست کنم و نماز بخونم.

5. صبح که بیدار شدم دیدم بازم کتری‌مون نیست. حدس زدم اتاق شیما اینا باشه و یه یادداشت دیگه نوشتم برای هم‌اتاقیام و چسبوندم کنارِ یادداشت قبلی. نوشتم دوستان عزیزی که کتریِ شخصی منو امانت گرفتید و سوزوندید و بعدش یه کتری بزرگ گرفتید که مشترکاً استفاده کنیم، لطفاً یا کتری‌مونو ندید به شیما اینا، یا اگه می‌دیدید یا می‌برید اونجا دورهمی چایی بخورید، شب قبل از خواب بیارید اتاق خودمون که منی که دلم نمی‌خواد صبح برم درِ اتاقشون و بیدارشون کنم و از همه مهم‌تر ببینم‌شون و کتری‌مونو پس بگیریم، صبونه‌مو بدون چایی نخورم. و در ادامه‌ی یادداشت با رنگ قرمز افزودم: "این چندمین باره که دارم این نکته رو تذکر می‌دم". ظهر! که بیدار شدن یادداشتو خوندن و خودشون رفتن کتری رو آوردن و دیگه نمی‌دونم چی گفتن به شیما اینا که همون روز رفتن برای خودشون کتری خریدن :دی

6. نسیم دیرتر از همه یادداشتمو خوند و با خنده گفت فکر کنم تا آخر سال دیوار اتاقو پرِ تذکر و اطلاعیه و اعلامیه می‌کنی و منم با خنده گفتم آره مثلاً یادداشت بعدی در مورد جاکفشیه. خوشبختانه عادتِ پوشیدنِ دمپاییای منو ترک کردید، ولی لازمه یه تذکر بنویسم بزنم رو دیوار که دوستان عزیز، کفش و دمپاییاتونو نذارید روی کفشای من.

7. همون شب با هم‌اتاقی شماره‌ی 3 که به یادداشتای روی در و دیوار من میگه منشورِ نسرین، رفتیم جمهوری که از پاساژ علاءالدین برای گوشی شوهرش lcd بگیریم. تو راه داشتیم صحبت می‌کردیم و گفت همه‌مون کاملاً متوجه هستیم که تو این چند ماه اخیر رفتارت عوض شده و منم گفتم دلیل تغییر رفتارم حضور مستمر شیما اینا تو اتاقمونه. درسته که بعضی وقتا برای خوابیدن و غذا خوردن میان اتاق ما، ولی یادشون رفته که به هر حال مهمونن و مثلاً برای باز کردن درِ یخچال باید اجازه بگیرن و موقع ورود در بزنن. یه موقعی شماها نیستین و من تنهام. اینا سرشونو می‌ندازن پایین نه در می‌زنن نه اجازه می‌گیرن. همین جوری میان تو! والا تا وقتی نگار تو این خوابگاه بود، یادم نمیاد بدون اطلاع اومده باشه اتاق ما و حتی یادمه که در می‌زد و یا منتظر بفرمای من می‌موند یا خودم می‌رفتم درو باز می‌کردم. اینا رو گفتم و سکوت کردم و دیگه نمی‌دونم بعد از این حرفا به شیما اینا چی گفته که از اون به بعد موقع ورود در می‌زنن و حتی یه بار که حواسشون نبود در بزنن عذرخواهی کردن که در نزدن. فکر کنم دیگه لازم نیست یادداشت دیگه‌ای بچسبونم کنار یادداشت قبلی و روش بنویسم: دوست عزیز، قبل از ورود، در بزن و اجازه‌ی ورود بگیر و بعد وارد شو.

8. هم‌اتاقی شماره‌ی 3 متاهله (همونی که پست 669 در موردش نوشته بودم و لازمه دوباره این نکته رو یادآوری کنم که من مخالف درس خوندن خانوما نیستم. ولی مخالفِ خوابگاه اومدن و چند ماه اینجا موندنِ خانومای متاهلم. کلاً مخالفِ اینم که یکی که مناسبِ یه کاری نیست، بیاد جای یکی که برای اون کار وقت و انرژی و تمرکز بیشتری داره و مفیدتره رو بگیره). شش ساله ازدواج کرده و برگشتنی (برگشتنی قیده؛ ینی وقتی کارمون تو پاساژ علاءالدین تموم شد و داشتیم برمی‌گشتیم خوابگاه) داشت از تجربه‌های زندگی مشترک‌ش با خانواده‌ی شوهرش می‌گفت و با رفتار فعلی من و یادداشت‌هایی که روی در و دیوار می‌چسبوندم مقایسه می‌کرد و بهم هشدار می‌داد که در زندگی‌م کلاً یه کم کوتاه بیام و تحملم رو بیشتر کنم که در آینده دچار مشکل نشم. منم گفتم در زدن و اجازه گرفتن موقع ورود چیزی نیست که آدم بتونه باهاش کنار بیاد یا کوتاه بیاد. حتی من بارها دیدم مسئولین خوابگاه هم بدون اجازه یا درو باز کردن اومدن تو یا در زدن و بدون بفرما اومدن تو! و برای همینه که من اغلب درو قفل می‌کنم که سرشونو نندازن پایین و بیان تو و فکر نکنن اینجا کاروانسراست. و هر کی این قانون رو رعایت نکنه، از کمترین میزان شعور هم برخوردار نیست و باید یه یادداشت براش بنویسی که عزیزم قبل از ورود، در بزن و اجازه‌ی ورود بگیر و بعد وارد شو.
هم‌اتاقیم که هفت هشت ده تایی خواهر شوهر داشت خندید و گفت ببینیم و تعریف کنیم.

9. رفتنی (رفتنی هم قیده؛ ینی وقتی داشتیم می‌رفتیم جمهوری) یه خانومه با یه بچه تو بغلش تو بی‌آرتی بودن و صورت بچه سمت من بود. این بچه به قدری شیرین و خوردنی بود که من تا تونستم چلوندمش و هی قربون صدقه‌ش رفتم و دماغ‌شو، لپ‌شو، انگشتاشو، گوششو و هر قسمتی که در دسترسم بود رو کشیدم و فشار دادم و بوسیدم! این خانومه که پیاده شد، یه خانوم دیگه سوار شد که اونم بچه بغلش بود و همین اعمال رو روی اون بچه هم پیاده کردم و این قابلیت رو در خودم می‌دیدم که بچه رو یواشکی بذارم تو کیفم و پیاده شم و فرار کنم حتی.

10. برگشتنی (ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم خوابگاه) به هم‌اتاقی‌م گفتم تا چهارراه ولیعصرو پیاده برگردیم که من مغازه‌هایی که لباس بچه می‌فروشنو ببینم و ذوق کنم. تو مسیرمون یه دست‌فروش، کفشای بچگونه می‌فروخت و یه کفش پسرونه‌ی خیلی ناز داشت که عن‌قریب بود بخرم‌ش. ولی نخریدم. به هم‌اتاقی‌م سپرده بودم هر چی لباس جغدی دید نشونم بده و هی بهش می‌گفتم تو که شوهر داری تا عید یه نی‌نی بیار که من اینا رو براش بخرم.

11. هم‌اتاقی‌م اون روز دو تا امتحان داشت و شب قبلش بیدار مونده بود و بعد امتحان هم تا 9 شب جمهوری و ولیعصر بودیم و دنبال lcd و لباس بچگونه. فقط می‌خواست برسه خوابگاه و بخوابه. فلذا تند تند جلوتر از من راه می‌رفت که فقط برسه و بخوابه. نزدیک میدون سه تا دختر که به قیافه‌شون نمی‌خورد ایرانی باشن، جلومو گرفتن که اکسکیوز می، دو یو آندرستند انگلیش؟ گفتم نه زیاد. یه کم بلدم و اشاره کردم هم‌اتاقی‌م وایسه. دخترا گفتن دنبال گِگ هستن و گِگ کجاست؟ اول فکر کردم منظورشون گیتِ مترو یا بی‌آرتی‌ه ولی با دستشون عملِ خوردن رو اجرا کردن و فهمیدم منظورشون کیکه. اون دور و ورا یه جایی می‌شناختم که نون و کیک صبحانه و پیراشکی می‌فروشن و بردیم‌شون اونجا و تو راه پرسیدم اهل کجان و گفتن کشمیر. هم‌اتاقی‌م گفت پاکستان؟ گفتن نه!!!! ایندیا! و من همیشه به این فکر می‌کردم که حالا که دولت هند و پاکستان سر کشمیر دعوا دارن، خودِ کشمیریا دوست دارن از کدوم کشور باشن که به نظر می‌رسه هند رو ترجیح می‌دن. وقتی رسیدیم و مغازه رو نشون‌شون دادم گفتن منظورشون گگ هست، گِگ، قند! گفتم کیک تولد؟ قنادی؟ برث‌دی؟ و تازه فهمیدم اینا دنبال قنادی‌ن و خب نزدیک خوابگاه و یه کم جلوتر یه قنادی هست که امسال کیک تولدم هم از همونجا گرفته بودم و خدا خدا می‌کردم شب وفات پیامبر و شهادت امام حسن بسته نباشه. تا برسیم قنادی، خودمو معرفی کردم و اسمشونو پرسیدم. اسمشون مهوش، تابش و وظیفه بود. دانشجوی دندان‌پزشکی.
گگ‌فروشی رو نشون‌شون دادیم و خداحافظی کردیم و برگشتیم خوابگاه. هم‌اتاقی‌م از خستگی نای راه رفتن نداشت و می‌گفت هیچ وقت فکر نمی‌کردم تو انقدر پرانرژی و اجتماعی باشی. همیشه تو خوابگاه ساکتی و انقدر تو خودتی که فکر می‌کردم خوشت نمیاد با کسی ارتباط برقرار کنی و کلاً امشب تصوراتم رو در مورد خودت دگرگون کردی.

12. اون شب از شدت خستگی بیهوش شدم و خواب دیدم داریم می‌ریم (با کی داریم می‌ریم؟ الان می‌گم.) داشتیم می‌رفتیم خونه‌ی مادرشوهرم اینا! خواب من از اون سکانسی شروع شد که وارد یه خونه‌ای شدیم که خیلی شیک و تر و تمیز و باکلاس بود؛ ولی میز و صندلی نداشت و رفتیم روی زمین نشستیم! فکر کنم این قسمت از خواب، مغزم تحت تاثیر بند 1 پست بوده. ما (من و مراد و یه بچه که بغل مراد بود) در نزدیم و به نظرم بدون اجازه رفتیم تو. مدام داشتم تو ذهنم به دیالوگ‌های خودم و هم‌اتاقی‌م و بند 8 و اون یادداشته فکر می‌کردم که "قبل از ورود، در بزن و اجازه‌ی ورود بگیر و بعد وارد شو". کسی نیومده بود استقبال ما و یحتمل ما خودمون کلید داشتیم. به محض ورود، به مراد گفتم کفشای بچه رو دربیار. با کفش داشت روی فرش راه می‌رفت و حواس من 6 دانگ به تهِ کفشاش بود که خاکی نباشه (ذهنم تحتِ تاثیر بند 3 و کفشای هم‌اتاقی‌م بود.) و دقیقاً همون کفشایی پای بچه بود که چهارراه ولیعصر (بند 10) دیدم و بچه همون بچه‌ای بود که تو بی‌آرتی (بند 9) بغل مامانش بود. در همون حین مادرشوهر وارد کادر شد. بچه رو دادم بغل مادربزرگش و خودم هم رو زمین نشستم و لپ‌تاپ بغلم بود و داشتم پست می‌ذاشتم (من حتی توی خواب هم بلاگرم). سکانس بعدی، بچه کنار من نشسته بود و هی اینتر می‌زد :دی ینی انگشت من روی بک اسپیس بود و انگشتای کوچولوی اون روی اینتر و نمی‌ذاشت تایپ کنم. یادمم نیست چی داشتم تایپ می‌کردم. همین یادمه که تا یه کلمه تایپ می‌کردم اینتر می‌زد و می‌خندید و آب از لب و لوچه‌ش می‌ریخت و ذوق می‌کرد و نمی‌ذاشت به کارام برسم (ذهنم تحت تاثیر فسقلی بند 4 بود). آخرش بچه رو نشوندم جلوم گفتم پسرم! اینتر برای وقتیه که جمله یا پاراگراف تموم بشه. بعدش نسیمو نشونش دادم که عین بچه‌ی آدم یه گوشه نشسته بود و گفتم از نسیم یاد بگیر. ببین چه قدر آرومه، ساکته! بذار به کارام برسم و انقدر اینتر نزن. بعدش پشیمون شدم که چرا بچه‌ها رو با همدیگه مقایسه کردم (تو این مقایسه هم ذهنم تحت تاثیر یه چیزی بود که بماند...). به هر حال نباید بچه رو این جوری تربیت کنی که به یکی بگی از اون یکی یاد بگیر و کلاً نمی‌دونم نسیم کِی و چه جوری وارد کادر شد. ولی یکی دو سالی از طوفان بزرگتر بود و ساکت و مظلوم یه گوشه نشسته بود و شبیه بچگی خودم بود. طوفان هم کماکان داشت اینتر می‌زد و می‌خندید و آب از لب و لوچه‌ش می‌ریخت رو لپ‌تاپم.

و تندیس حس خوب‌دارترین و شیرین‌ترین خوابی که تا حالا دیدم رو به این خواب می‌دم و همون طور که ملاحظه می‌کنیم اغلب خواب‌هایی که می‌بینیم از اتفاقات روزمره نشأت می‌گیره و رویای صادقه نیست. پس اگه میام اینجا تعریفشون می‌کنم دلیلش اینه که چون بامزه و مسخره به نظر می‌رسن، فکر می‌کنم می‌تونن بهونه‌ای باشن برای اینکه دورهمی بخندیم بهشون. علی ایُ حال اگر در آینده‌ای دور دیدید که من دارم این جوری
پست
می‌ذارم
که
هی
یه
کلمه
می‌نویسم
و
بعدش
اینتر
می‌زنم
بدانید
و
آگاه
باشید
که
طوفان
کنارم
نشسته

+ بشنویم: Ehsan_Khaje_Amiri_Khab_o_Bidari.mp3.html



امشب، شایدم فرداشب، شایدم آخر هفته (دقیقاً نمی‌دونم کی!) رادیوبلاگی‌ها ویژه‌برنامه داره (به مناسبِ چی؟ :دی) و احتمالاً سعادت اینو داشته باشید که 40 ثانیه صدای منو بشنوید. به محض انتشار پست مذکور لینکشو می‌ذارم اینجا. گوش به زنگ و چشم به راه باشید.


radioblogiha.blog.ir/post/174

  • ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

0. امروز یه استاد 97 ساله به عنوان استاد مهمان اومده بود کلاسمون برامون از نحوه‌ی نگارش علمی و مقاله‌نویسی می‌گفت. خیلی ناز و گوگولی بود. خدا حفظش کنه. امید به زندگی من حتی نصف سن اون استادم نیست ینی!

1. پستِ محمدتقیِ پارسال یادتونه؟ پسرِ دوستم پروین... دو تا دیگه از دوستامم یهویی ناغافل مامان شدن و چهارمی هم تو راهه و وجه اشتراک این دوستان اینه که اولین دوستای شریفی من بودن. مثلاً یکیشون روز اول وقتی داشتیم می‌رفتیم اردوی ورودیا (مشهد) تو قطار کنارم نشسته بود و اسمشو پرسیدم و دوست شدیم باهم. و همه‌ی عکسایی که تو مشهد گرفتم رو اون برام گرفته بود. یکیشونم اولین هم‌گروهی یکی از درسای ترم اولم بود و اون ترم همه‌ی 18 واحدمون باهم مشترک بود. ترم اول، دویست تا ورودی رو چهل تا چهل تا تقسیم کرده بودن و تیمِ چهل تاییِ ما متشکل از چهار تا دختر و کلی پسر بود و این دخترا اولین موجوداتی بودن که باهاشون دوست شدم و حالا مامان شدن ^-^ 
یادی از گذشته‌ها: deathofstars.blogfa.com/post/27

2. هفته‌ی پیش جلسه که تموم شد، آهنگر موقع رفتن گفت دوشنبه شبا قبل خواب خواهر برادرای کوچیک‌تونو بذارین جلوتون متن درسو (همون نامه‌های مولانا رو که برای دوستان و آشنایانش نوشته) با صدای بلند برای برادر خواهرای کوچیک‌تون بخونید و تمرین کنید که سر کلاس وقتی یهو همچین ناغافل میگم شما بخون، آماده باشید. می‌خواستم پاشم بگم داداچ، خواهر برادرای ما خودشون الان دانشجوئن. طفلِ چشم و گوش بسته که نیستن...
حالا اگه می‌گفت بچه‌هاتونو بذارین جلوتون یه چیزی... 
والا

3. خواب دیدم رفتم شریف و از مسئول کارگاه برق خواهش کردم اجازه بده نیم ساعت لحیم‌کاری کنم. گفتم دلم برای لحیم کردن مدار تنگ شده و مسئول کارگاه برقم قبول کرد و تمام مدتی که تو خواب هویه دستم بود داشتم فکر می‌کردم من کِی خودم مدارامو لحیم کردم اصن! که الان دلم هم تنگ شده... هویه به شدت سنگین بود. به شدت!!! انقدر سنگین که وقتی بیدار شدم دستم درد می‌کرد.
بشنویم: Dishab_Khabe_To_Ra_Didam


  • ۱۱ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیشب آقای پ. تماس گرفته بود و سوالاتی در مورد وبلاگ و وبلاگ‌نویسی می‌پرسید. 

سال آخر کارشناسی، بعد از کنکور ارشد، چهل پنجاه نفر اولو دعوت کردن برای مصاحبه. من دیر رسیدم و تو اتاق انتظار جا برای نشستن نبود و من و چند نفرو فرستادن بشینم دفتر آقای آهنگر دادگر. اون چند ساعتی که منتظر بودم، داشتم پست می‌ذاشتم و خیلیاتون پستِ روز مصاحبه‌ی ارشدم رو خوندید (پست 75). تو اون پست از دختر و پسر اصفهانی که کنارم نشسته بودن نوشتم و از آقای ق. و ط. و آدمای جدیدی که داشتم باهاشون آشنا می‌شدم. بعداً فهمیدم اون دختر اصفهانیه عاطفه است و پسره، آقای پ. و دقیقاً ما پنج شش نفری که جا برامون نبود بشینیم، قبول شدیم.

اون موقع هنوز فصل سوم وبلاگمو شروع نکرده بودم و تورنادو بودم. تورنادو یه دختر شرّ و شیطون بود که تو همون برخورد اول، روز مصاحبه، وقتی حتی نمی‌دونست که کیا قراره از مصاحبه قبول شن، یه برگه داد دست آقای پ. و گفت میشه شماره‌تونو داشته باشم؟ حتی بعدتر که نتایج اومد، روز اول ترم اول ارشد، برگشتم بهش گفتم شما چه قدر منو یاد هم‌کلاسی دوران کارشناسی‌م می‌ندازید. بهش گفتم وبلاگ دارم و توش خاطره‌هامو می‌نویسم. گفتم جزوه نوشتن‌تون، خط‌تون، مدل درس خوندن و بیاید قبل از امتحان نکاتو مرور کنیم گفتن‌تون، حتی لهجه‌ی اصفهانی‌تون منو یاد هم‌کلاسی‌م می‌ندازه. گفتم اون هم‌کلاسی‌م یکی از کاراکترای وبلاگم بود و قراره فصل جدید رو با کاراکترهای جدید شروع کنم. 

اون روز فکر می‌کردم آقای پ.، ارشیای دوم وبلاگمه. یه کاراکتر جدید که فکر می‌کردم آدرس وبلاگمو می‌دم بهش و میشه ماکسیمم تگِ این فصل. اما زهی خیال باطل که من حالا دارم وبلاگمو از هم‌کلاسیام پنهان می‌کنم. زهی خیال باطل که من دیگه اون دختر شرّ و شیطون دو سال پیش نیستم. زهی خیال باطل که یه حصار کشیدم دور خودم و سایه‌ی هر کی داره بهم نزدیک میشه رو با تیر می‌زنم.

دیشب آقای پ. تماس گرفته بود که سوالاتی در مورد وبلاگ و وبلاگ‌نویسی بپرسه. چند وقت پیش هم بعد از کلاس، بحث وبلاگ رو پیش کشید و از فضای بلاگستان و سرویس‌های ارائه دهنده پرسید. با تمام قوا سعی کردم منحرفش کنم. گفتم این روزا اصن کسی وبلاگ نمی‌نویسه، اصن کی وبلاگ می‌خونه، گفتم کانال تلگرامی بهترین ایده است، گفتم اصن فضای بلاگستان مناسب ایشون و در شأن ایشون نیست و اصن بعد اتفاقی که برای بلاگفا افتاد همه انگیزه‌شونو از دست دادن و الان همه‌ی بلاگرا یه مشت بچه مدرسه‌این و وقتی دیدم مصممه که حتماً وبلاگ داشته باشه، شروع کردم به تعریف و تمجید از بلاگفا و بلاگ‌اسکای و تا جایی که در توانم بود سعی کردم به بیان فکر نکنه. وقتی تعداد کاربرا و امکانات این سرویس‌ها رو  می‌پرسید اسم بیان از دهنم پرید بیرون و خب  راستش دلم نمی‌خواست فردا پس فردا وقتی دارم لیست دنبال‌کنندگانم رو چک می‌کنم ببینم آقای پ. هم داره دنبالم می‌کنه. 

حالا پیام داده که وبلاگ ساختم. آدرسشو نپرسیدم و حتی نپرسیدم بلاگفا یا بیان یا چی؟ حتی تبریک هم نگفتم. حتی هیچی نگفتم.

اینا بچه‌های منن:

وقتی تو آشپزخونه داشتم ناهار درست می‌کردم رفتن سر وقتِ لپ‌تاپ من و باباشون و آدرس وبلاگمو پیدا کردن و یواشکی دارن پستامو می‌خونن (اون سفیده لپ‌تاپ منه، مشکیه لپ‌تاپ مراده)



کامنت گذاشتن حق مسلم خواننده است؛ ببخشید که این حق رو ازتون گرفتم. یه مدت به خلوت نیاز دارم. دلتنگم. دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

  • ۰۱ آبان ۹۵ ، ۱۴:۵۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. خسرو شکیبایی: فریـد، بابا! عشق اون نیست که وقتی دیدیش دلت بلرزه. عشق اونه که وقتی نمی‌بینیش دلت میخواد کـَنده شه... (مجموعه تلویزیونی خانه‌ی سبز)
شباهنگ: نسیم، مامان! شاعرا و نویسنده‌ها و کتابا و لغت‌نامه‌ها، تعاریف و معانی مختلفی از عشق ارائه دادن که هیچ کدومشون جامع و مانع نیست. عشق یه نوع هیجان مثل بقیه‌ی هیجاناتیه که قراره تجربه کنی. هیجاناتی مثل ترس، خشم، غم، شادی، نفرت، تعجب، غرور، کنجکاوی، تاسف، حسادت، تسلط، شرم، جسارت، گناه، پشیمانی، بدبینی، اطاعت، پذیرش، کینه، انتظار، ناامیدی، امیدواری. عشق هم یکی مثل همینا و شاید ترکیبی از ایناست. نباید سرکوبش کنی و شرمنده باشی، نباید خجالت بکشی و پنهانش کنی. باید یاد بگیری همه‌ی اینا رو مدیریت کنی. شاید به کمک یه راهنما نیاز داشته باشی. یه بزرگتر که سرزنش‌ت نکنه و راه درستو بهت نشون بده. متاسفم، ولی روی کمک پدر و مادرت حساب نکن. تو هیچ وقت نخواهی تونست با اونا راجع به این حس‌ت صحبت کنی.

2. یه پسره به اسم علیرضا، از هم‌دانشگاهیای سابق دوستم، از طریق LinkedIn بهش پیام داده "با وجود دختر زیبایی مثل شما، حیف نیست آخر هفته تنهایی ناهار بخورم؟" و دعوتش کرده برای ناهار و آشنایی. دوستم می‌خواد بره. چون این پسر اولین معیارِ دوستم که دست و دل بازیه رو داره. چون ناهار دعوتش کرده!!! دوستم تا حالا دوست پسر نداشته. دوستم دوست داره ازدواج کنه و خانواده‌ش خواستگاراشو رد می‌کنن و منتظر شاهزاده‌ای سوار بر اسب سفیدن. بهش میگم این پسره برات شوهر نمیشه هاااا! من حوصله‌ی شکست عشقی خوردنتو ندارماااا! هیچ خواستگاری این جوری پیشنهاد نمیده هاااا! اون یکی دوستم حرفای منو تکذیب کرد و گفت کار خوبی می‌کنی. برو. یه ناهار که آدمو نمی‌کشه. و در ادامه افزود: "اصن شماها چرا دوست پسر ندارین؟ این روزا همه چندتا چندتا دارن. شوهر که کردین می‌فهمین اونم دوست دختر داشته. دوست پسر اصن ترس نداره. باهاش میرین پارک، سینما، کافی‌شاپ".

3. از مدرسه‌ی ابتدائیم فقط من نمونه دولتی قبول شدم. اون موقع شهرمون فقط دو سه تا مدرسه‌ی نمونه داشت. اون روز با خودم گفتم نمونه دولتی، دوستای مدرسه‌مو ازم گرفت. سه سال بعد، از کلاسمون فقط من تیزهوشان قبول شدم. اون روز با خودم گفتم تیزهوشان دوستای راهنمایی‌مو ازم گرفت. چهار سال بعد، از کلاسمون فقط دو نفر شریف قبول شدن. اون روز با خودم گفتم تهران و شریف، مدرسه و خانواده‌مو ازم گرفتن. وقتی اومدم فرهنگستان، رشته‌ی جدید، خوابگاه جدید، آدمای جدید... تنهای تنها بودم. خواستم بگم فرهنگستان، شریف رو هم ازم گرفت. ولی نگفتم. چون این من بودم که داشتم داشته‌هامو از خودم می‌گرفتم.

4. داشتم به همه‌ی دورهمی‌هایی فکر می‌کردم که دوستام اخیراً به مناسب قبولیشون دعوتم کردن و رد کردم. رد کردم چون حوصله‌ی کسیو ندارم. داشتم به دلتنگیام فکر می‌کردم و به اینکه شریف SMS داده آخر هفته فارغ‌التحصیلا قراره جمع شن سالن جابر و دستاورداشونو بکنن تو چش و چال هم و شما هم بیاید و حضور به عمل برسونید و چه غم‌انگیز که نه کسی هست که باهاش برم و نه کسی هست که برم تا ببینمش.

5. اونایی که از نزدیک می‌شناسنم، می‌دونن آدم منضبط و قانونمداری هستم و به قوانین جایی که تابعش هستم، حتی اگه به نظرم غیرمنطقی و عجیب بیان احترام می‌ذارم. قوانینی مثل مصرف برق در ساعات پیک و ورود و خروج به خوابگاه و گردی صورت و دست‌ها تا مچ. اخیراً یه کتاب احکام گرفتم و دارم می‌خونمش. امروز داشتم به این فکر می‌کردم که اگه معادی وجود داشته باشه، اونایی که به معاد ایمان ندارن، اون دنیا دست خالی‌ن و چه قدر افسوس خواهند خورد. ولی اگه معادی وجود نداشته باشه، اونایی که به معاد ایمان داشتن، لذت‌های نقدِ این دنیا رو هم از دست دادن و به امیدِ نسیه مُردن و خب معادی هم وجود نداره. داشتم فکر می‌کردم قسمت مذهبی و ایمانیِ مغزم نیاز به مرمت و بازسازی داره.

6. ازش می‌پرسم حالا این پسره که دختر زیبایی مثل تو پیدا کرده و نمی‌خواد تنهایی ناهار بخوره چی کاره است؟ میگه ذخیره‌ی زندگی. میگم چی؟ میگه نوشته lifesaving. میگم نجات غریق :|

7. مثل وقتایی‌ام که کُدِمون ران نمی‌شد و باگشو پیدا نمی‌کردیم. مثل وقتایی که مدار کار نمی‌کرد و می‌نشستیم دونه دونه ترانزیستورا و دیوداشو با ولت‌متر تست می‌کردیم. همه سالم بودن ولی مدار خروجی نداشت. مثل وقتایی که بویِ دیود و خازن و مقاومت سوخته آزمایشگاهو برمی‌داشت و مثل وقتایی که با کابلای اسیلوسکوپ ور می‌رفتیم که شاید ایراد از کابله. کلافه‌ام. به اندازه‌ی همه‌ی معادلات و مسأله‌های بی‌جواب، کلافه‌ام.

8. با خوندنِ این کتابِ احکام به نکات ظریفی دست پیدا کردم.
می‌دونستم مشروبات الکلی و هر چی که آدمو مست کنه خوردنش حرامه؛ ولی نمی‌دونستم نجسه. ینی مثلاً نمی‌دونستم اگه بریزه روی فرش، باید همون واکنشی رو نشون بدم که وقتی امیرحسین (طوفان سابق) جیش می‌کنه روی فرش!!! 
می‌دونستم اگه وضو نداشته باشی دست زدن به اسم خدا حرامه ولی نمی‌دونستم این اسم، هر زبانی رو شامل میشه؛ حتی God. و من یه پلاک طلا دارم که روش نوشته God و تا همین چند وقت پیش همیشه گردنم بود و خب همیشه هم وضو نداشتم. چند وقت پیش خسته‌ام کرد. گذاشتمش خونه :|
می‌دونستم چه چیزایی وضو رو باطل می‌کنه، ولی نمی‌دونستم ریا هم وضو رو باطل می‌کنه و وقتی این موردو خوندم اولین چیزی که به ذهنم رسید، وضویِ مسئولین ادارات بود که پیراهناشونو تا آرنج تا می‌کنن و با دست و صورت خیس و جوراب تو جیب از جلوی آدم رد میشن. البته میشه کارشونو گذاشت به حسابِ امر به معروفِ عملی و غیرزبانی. بستگی به نیتشون داره.

9. مَنِ استَوى یَوماهُ فهُو مَغبونٌ، و مَن کانَ آخِرُ یَومَیهِ شَرَّهُما فهُو مَلعونٌ، و مَن لم یَعرِفِ الزِّیادَةَ فی نفسِهِ فهُو فی نُقصانٍ، و مَن کانَ إلى النُّقصانِ فالمَوتُ خَیرٌ لَهُ مِنَ الحیاةِ. (امام کاظم (ع))

هر که دو روزش برابر باشد، ضرر کرده است و هر که امروزش بدتر از دیروزش باشد از رحمت حق به دور است و هر که پیشرفتى در وجود خود نبیند در کمبود به سر بَرَد و هر که در مسیر کاستى باشد، مرگ براى او بهتر از زندگى است.

10. معمولاً وقتی چمدونامو می‌بندم بیام خوابگاه چیکه چیکه اشک می‌ریزم و اون روز وقتی داشتم لباسامو می‌ذاشتم توی چمدون، از اعماقِ کمدِ لباسم این گوگولی مگولیا رو پیدا کردم و نیشم همچین تا بناگوش باز شد که انگار نه انگار چند دیقه پیش فین فین کنان داشتم گریه می‌کردم. 

11. مقایسه کنیم. امروزِمونو با دیروزمون مقایسه کنیم، جورابای یک سالگی‌مونو با جورابای الانمون. خودمونو با خودمون. تغییر کنیم. تغییری که با رشد همراهه. یه جوری تغییر کنیم که اون هم‌اتاقی‌ای که نه از پست و وبلاگ سر در میاره و نه آدرس وبلاگتو داره بهت بگه عوض شدی. بهت بگه چرا از در و دیوار عکس نمی‌گیری بذاری وبت. بهت بگه چرا صبح بیدار میشی قبل شستن دست و صورتت لپ‌تاپتو روشن نمی‌کنی. بهت بگه شبا زود می‌خوابی و حتی ازت بپرسه "لپ‌تاپت سوخته؟"

+ بشنویم: Omid_Hajili_Delbar.mp3.html


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ترجمه: من عمرم را در راه علم صرف کردم، چیزهای زیادی یاد گرفتم، در حوزه‌ی فیزیک اتم را شکافتم، نظریه‌هایی در حوزه‌ی کوانتوم ارائه کردم، اما یک چیز ماند که عمرم کفاف نداد سر از آن چیز دربیاورم، آن هم آب و هوای تبریز بود.

ترجمه: بینندگان محترم، من دیگه نمی‌دونم فردا هوا چه جوری میشه، استعفامو از همین جا اعلام می‌کنم، مواظب خودتون باشید، خدانگهدار.

  • ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


چند وقت پیش سر همون کلاسی که براش سه تا استاد داریم، بحث naming بود و استاد شماره 9 داشت از اهمیت نام‌گذاری و اصول نام‌گذاری می‌گفت و نام‌گذاری انواع باد رو مثال زد و گفت لفظِ "نسیم" و "طوفان" برای انواع باد کافی نیست و ما دوازده نوع باد داریم و باید برای هر کدومشون یه اسمی بذاریم.

خواستم دستمو بلند کنم و ضمن ابراز ذوق بابت ذکر خیرِ بچه‌هام، نسیم و امیرحسین (طوفانِ سابق! :دی)، استادو به چالش بکشم و قضیه رو وارد حاشیه کنم و دلم نیومد و شمشیرمو غلاف کردم و گفتم بذار باشه برای بعد.

هفته‌ی بعدی که میشه دو سه هفته پیش، یه وقت ملاقات گرفتم از استاد شماره 5، که یکی از سه استادِ همین درسه و یه چند تا سوال درسی داشتم و مطرح کردم و جواب گرفتم و زدم تو جاده خاکی که  استاد؟! چه کاریه اینجا جمع شدیم و هی جلسه تشکیل می‌دیم و تحقیق می‌کنیم و وقت و انرژی می‌ذاریم که برای انواع باد اسم بذاریم؛ خب چرا بر حسب سرعتشون نمی‌گیم باد شماره‌ی یک و دو و سه و ... مثلاً باد شماره‌ی دوازده!؟ حالا حتماً باید یه عده بیان اینجا اسم پیشنهاد بدن و یه عده دیگه بررسی کنن و یه عده تصویب کنن که مثلاً به فلان باد بگیم تُندوَزه و چی چی وَزه و دوازده تا اسم درست کنیم؟ شماره‌گذاری بهتر نیست؟ هم نام‌گذاری سریع‌تره، هم راحت‌تره، هم دیگه نیازی به این سازمان و تشکیلات نیست. و همین جوری که داشتم یه عده رو از نون خوردن می‌نداختم حرفمو بدین نحو ادامه دادم که مثلاً چی میشد اسم خیابونای ما هم شماره بود و این جُک رو که البته یه واقعیته مطرح کردم که:

آدرس دادن تو ایران این مدلیه: بزرگراه آیت‌اله صدرآملی، خیابان میرزاکوچک‌خان جنگلی، ۲۰۰ متر بعد از فلکه انصارالمجاهدین، ۱۰۰ متر نرسیده به بانک قوامین، جنب مسجد بلال حبشی، کوچه شهید صیف‌الدین خواجه‌انصاری (حاج شیخ صفی‌الدین سابق) جنب سوپرمارکت سرداران، بن بست گلستان، ساختمان مارلیک پلاک ۱۲+۱ -منزل حاج کمال عین‌آبادی و آدرس دادن اروپاییا: خیابان ۴۵، شماره ۱۲۰، منزل دیوید آنتونی. و در ادامه تصریح کردم که من حتی عمه‌هام، خاله‌هام، هم‌اتاقیام و یه سری بندگان خدا و اساتیدم رو هم با شماره خطاب قرار می‌دم و پرسید مثلاً من الان استاد شماره‌ی چندم و منم گفتم 5.
یه کم فکر کرد و گفت می‌تونه موضوع جالبی برای مقاله باشه و منم می‌خواستم بگم اصن استاد، ما خیلی چیزای دیگه رو هم با شماره می‌گیم؛ مثل وقتایی که به بچه‌هامون یاد می‌دیم وقتی شماره‌ی 2 داشتن بهمون بگن :))))
والا!
ولی خب نگفتم این موردِ آخرو!
ولی اگه مقاله‌ای در همین راستا نوشتم به این مثال هم اشاره می‌کنم :دی
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

آموزش نماز برای کودک رو برای کودکم گرفتم :دی
4 تا کتاب کامپیوتری از انتشارات دانشگاه سابق، برای داییِ کودکم به مناسبت تولدش (البته با 60 روز تاخیر :دی)
10 تا کتابم برای خودم که دو تاشو استاد شماره 6 نوشته و دو تاشو استاد شماره 11 و پنج تا مجموعه غزل از امید صباغ نو؛ تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض، روایت سه تم، جنگ میان ما دو نفر کشته می دهد، خود/زنی!، مهرابان (برگشتنی، این مهرآبان رو تو مترو خوندم :دی) و وُرد فورمیشن و یه چند تا کتابم سپردم ملت واسه تولدم بخرن :دی
این 4 تا رو هم از نمایشگاه پارسال گرفته بودم
باقیِ حرفام بقای عمرِ شما!
  • ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۰۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

قرآن از کسانی که به هنگام خطر یاد خدا می‌کنند ولی همین که نجات یافتند او را فراموش می‌کنند، به شدت انتقاد کرده و می‌فرماید "اذ رکبوا فی الفلک دعوا الله" گروهی به هنگام غرق شدن خدا را می‌خوانند، اما چون نجات می‌یابند، خدا را فراموش می‌کنند.

اصولا ایمان لحظه ای ارزشی ندارد، فرعون نیز که دید در دریا غرق می‌شود، ایمان آورد و گفت "آمنت" که این گفتار دیگر ارزشی نداشت. خداوند فرمود "الان و قد عصیت" اکنون دیگر توبه و ایمان سودی ندارد.

در قرآن از ایمانی ستایش شده که همراه با پایداری و استقامت باشد "قالوا ربنا الله ثم استقاموا" در زندگی نیز تنها ازدواج مهم نیست، همسرداری مهم است. زایمان مهم نیست، تربیت فرزند مهم است.



+ عنوان، ربط مستقیمی به پست نداره؛ ولی به صورت غیرمستقیم، نشون میده نگارنده احتمالاً داره آهنگ عشقِ عارف رو گوش میده

  • ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

 نسیم جان! عزیز دلم، قربون اون شکل ماهت برم، تو آزادی که برای درس خوندن و کسب و تحصیل علم، هر رشته و شهری رو انتخاب کنی و خونه و زندگی و من و بابامراد و برادر، خواهراتو (امیرحسین (طوفان سابق!)، خاطره و ساحل) رو ترک کنی و بری برای خودت توی یه شهر غریب، تک و تنها زندگی کنی و به کسب علم و دانش بپردازی...

آمّا! 

به این فکر کن که یه روز، که اون روز اتفاقاً نه صبونه خوردی و نه ناهار؛ خسته و درب و داغون، عصر، از پشت سنگر علم و دانش برمی‌گردی خوابگاه و فرداشم امتحان داری و یهو هوس یه سیخ جیگر! می‌کنی؛ 
به این فکر کن که اون موقع نه به من دسترسی داری، نه به ابوی و نه اخویت و تا فاصله‌ی 60 کیلومتری‌تم جیگرکی نمی‌شناسی و بشناسی هم اصن لب به غذای بیرون نمی‌زنی

اون وقت باید بیای رو تختت دراز بکشی و همین جوری که منتظر باز شدنِ یخِ گوشت چرخ‌کرده‌ای، به این فکر کنی که هر که خربزه خواهد جور هندوستان کشد...
من که میگم بمون و همین جا پیش ما درستو بخون
اصن نخون...
به خدا تهش قراره مای‌بی‌بی بچه‌تو بشوری!
حالا خود دانی...

یه چیزی هم بگم به مامانت افتخار کن
تیم پروژه‌ای که مامانت الان داره روش کار می‌کنه چهار تا سرگروه داره
خب؟
مامانتم یکی از اون چهار تاست
بگو خب...

اممممم.... داده‌های مامانت کمترین خطا رو داشته تا حالا!!!

یه چیز بامزه هم بگم کَف کن!!!

می‌دونی که من چه قدر چهارو دوست دارم؟
استادمون گفته از فرهنگ معاصر، تا صفحه‌ی سیصدش، روی کلمه‌ها یه کاری انجام بدم
خب؟
بگو خب!
بعد فکر کن امروز رفتم ببینم کدوم کلمه‌ها رو باید تحلیل کنم و
شاید باورت نشه!
خودمم باورم نمیشه
ولی اولین کلمه‌ی صفحه‌ی 301، "چهار" بود!!!



+ فردا امتحان دارم و تُف هم بلد نیستم...

و کماکان دلم جیگر میخواد :((((((

  • ۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

* پست اختصاصی برای فرزندانم



مادرتون وقتی 23 سال و 9 ماه و 11 روزه بود

عکسِ سرلاک رو فرستاد تو گروه 4 نفره متشکل از خودش و مامان‌بزرگ و بابابزرگ و دایی‌تون و

دایی‌تون استیکر فامیل دورو فرستاد و گفت من دیگه حرفی ندارم!!!

و یکی از اسفناک‌ترین خاطرات روز اول دوران دانشجویی مادرتون، روز اول دانشگاه، هم‌زمان با مراسم جشن ورودی‌ها به وقوع پیوست؛ بدین صورت که مامان و مامان‌بزرگ و بابابزرگ و دایی‌تون وارد سالن مراسم (همون سالن تربیت پست قبل) شدن و مسئولین محترم، خان‌دایی جان‌تون رو به سمت دانشجویان راهنمایی نمودند.
مامانتونم در بهت و حیرتی عظیم فرورفته بود که آقااااااااااااااا! اون داداش کوچیکه‌ی منه به واقع!!!

ماجرای اسفناک دوم زمانی اتفاق افتاد که مراسم چهلم جدّتون، ینی بابابزرگِ مامان‌تون بود و یه سری از فامیل‌های دور، دورادور شنیده بودن که نوه‌ی جدّتون، پس ازسال‌ها تلاش و مشقّت و مهمونی نرفتن و حبس شدن تو اتاق، لابه‌لای کتب و دود چراغ خوردن، دانشگاه!!! قبول شده و چون نمی‌دونستن مادرتون قبول شده یا خان‌دایی جان‌تون و چون کلاً نمی‌دونستن کدوممون از اون یکی بزرگتریم به واقع! ترجیح می‌دادن به خان‌دایی جان‌تون تبریک بگن به واقع!!!

و ماجرای سوم در یکی از شهربازی‌های زادگاه مادرتون (تبریز) رقم خورد؛ بدین‌گونه که مادرتون که یه هفده سالی از خداوند عمر گرفته بود، به راحتی موفق شد از تمام وسایل بازی کودکان استفاده نماید ولیکن مسئولین شهربازی به خان‌دایی جان‌تون اجازه ندادند و فرمودند آقا اون اسبه که سوارش شدی مال بچه‌هاس! بیا پایین! اونم اومد پایین :دی


پ.ن: میگم این یارو سِرِلاکه عوارض موارض نداشته باشه یه وقت؟ خوشمزه است خب :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

فردا میلاد و ولادته و یه جورایی عیده و ضمن تبریک و شادباش این روز عزیز و همچنین بردِ تراکتورسازی در برابر نفت تهران، شیخ شباهنگ دام ظلها العالی شایدم ضِل یا زِل و حتی ذِل میخواد روزه بگیره

+ beeptunes.com/track/7223022

فکر نکنم نیازی به معرفی باشه؛ اینا بچه‌های منن :دی

  • ۰۷ دی ۹۴ ، ۱۷:۱۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


+ داشتم فولدر تلگرامم رو پاک‌سازی می‌کردم، این دو تا رو پیدا کردم یاد بچه‌هام افتادم :دی

نسیم - عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می‌دانی 318 کیلوبایت

امیرحسین -  مثل مامانش معلوم نیست فازش چیه :دی 4.7 مگابایت

  • ۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۶:۲۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اینم امیرحسینم‌ه که داره مارو نگاه می‌کنه


طفلک بچه‌ام مثل من و باباش دانشمنده؛ همیشه یه کتاب جلوش بازه :))))

تو این جمع، دکتر یا روانپزشک نداریم؟

میخوام ببینم کِی خوب میشم؟ اصن خوب میشم؟ :پی

+ 500 امین پستِ بعد از به فنا رفتن بلاگفا!

  • ۱۱ آذر ۹۴ ، ۲۳:۳۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
یا می‌ذارم خونه‌ی مامانش اینا و میرم دانشگاه :))))))


باید آخر هفته یه جلسه توجیهی بذارم برای خوانندگان جدیدالورود و تجرد خودم و تخیلی بودن اشخاصی به نام مراد و نسیم و امیرحسین رو تبیین و تشریح کنم براشون!
ولی...



  • ۳۰ آبان ۹۴ ، ۲۳:۰۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
اینکه از صبح بیدارم و تا الان چشم رو هم نذاشتم یه طرف قضیه است،
اینکه تا صبح بیدارم و قرار نیست چشم رو هم بذارم یه طرف قضیه...
چرا؟
چون برادر محترم فردا امتحان ریاضی داره و سوالاشو یکی یکی با تلگرام برام می‌فرسته و 
منم جواب اونایی که بلدمو می‌نویسم و می‌فرستم و 
اونایی که بلد نیستمو نگه داشتم از اشپیگل کمک بگیرم
خدا اموات اونایی که اشپیگل رو بهم معرفی کردن، بیامرزه! (لینک دانلود کتاب)
شب‌زنده‌داریای امتحانای خودم یه طرف! مصائب امتحانات این بشر هم یه طرف (آیکون خواهر فداکار!)

من؛ همین الان یهویی:

  • ۲۷ آبان ۹۴ ، ۰۲:۳۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بوی برنج سوخته هم فضای خونه رو عطر آگین کرده

اسم این کوچولو هم نسیم‌ه مثلاً


جایزه هیجان‌انگیزترین اتفاق امروزم تقدیم می‌کنم به اون لحظه‌ای که استاد داشت برگه‌های گزارش کارامونو پس می‌داد و یهو همچین ناغافل برگشت گفت از کار خانم شباهنگ خوشم اومده و ازشون میخوام خلاصه کارشونو برای بچه‌ها هم توضیح بدن و خانم شباهنگ علی‌رغم عدم آمادگی و سکته‌ی خفیف مبنی بر غافل گیر شدن و اینکه اصن یادش نبود که کارش چی بود و از کی و کدوم مقاله بود، در کمال اعتماد به نفس و آرامش یه مشت دری وریِ آماری و عدد و رقم در راستای ساخت هجایی و بسامد واژگانی و درصد موجود و درصد خلأ تحویل ملت داد و ناگفته نماند که یه بار یکی از بچه‌ها می‌گفت ضرب و تقسیم که هیچ، جمع بیشتر از 2 رقم مغزشو اذیت می‌کنه، بقیه هم تصدیقش می‌کردن! اون وقت من نمی‌دونم با چه انگیزه‌ای داشتم CV تک هجایی صامت و مصوت و تعداد ممکنشون که 23 مصوت ضربدر 6 صامت و به عبارتی 138 حالت ممکن رو توضیح می‌دادم و جایگشت‌های ممکن و موجود رو تبیین و تشریح می‌کردم!!!

و احساسی‌ترین صحنه اونجایی بود که بعضیا عمداً یا سهواً موضوع ارائه دو هفته بعد بنده رو غارت کردن و مریدان به حمایت از بنده ندای اعتراض سر دادند که استاااااااااااااااااااااد، این مبحث رو قرار بود شباهنگ ارائه بده و از دست رفتن اون موضوع یه طرف، حس خوب حمایت دوستان یه طرف! اصن اشک تو چشام حلقه زده بود از شدت ذوق!!! این حس خوب، ما را و همه نعمت فردوس و ایضاً موضوع سمینار شما را!

  • ۱۸ آبان ۹۴ ، ۰۰:۱۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


آقایون همه‌شون رفتن خونه مامان بزرگم اینا، به جز پسرا! 

خانوما هم نمازشونو خوندن و در جای جای خونه خوابیدن 

و وظیفه خطیر تزئین شله زردارو به من و زهرا (دخترعمه‌ی پریسا) سپردن

مامانم هم کمکمون کرد! ولی خب در نیمه راه، رهامون کرد و رفت خوابید :(

منم تا جایی که تونستم هنرنمایی کردم و 

فقط موندم با چه رویی می‌خوایم اینارو بین در و همسایه پخش کنیم

سمت راستی از بالا سومی، مراده

امیرحسینم طوفانِ سابقه

ولی من هلاک اون مدارک LRC ام :دی


چند دیقه پیش محمدرضا بیدار شده برای نماز؛

منم حواسم نبود و داشتم شله زردارو می‌نوشتم :)))))

جیغ و داد که چشاتو ببند که اسلام به خطر افتاد

دِ خب برادر من از خواب بیدار میشی یه یالاهی، اِهمی، اُهومی! 

ای بابا!

شاعر در همین راستا می‌فرماید:

هم روسری َت به پشــت ِ ســر اُفتــادهـ

هم موی ِ تــو تا قـــوس ِ کمـــر افتــادهـ

لا حـــول و لاقـــُوه الّا باللـــه

اسلامـــ دوبارهـ در خطـــر افتـــاده

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از اون‌جایی که بیرون رفتن و نون خریدن برای من سخت‌تر از درست‌کردن کیکه, داشتم برای صبونه‌ی فردا کیک درست می‌کردم و دیر رسیدم برای جماعت و وقتی رسیدم دیدم دخترا از رکوع بلند شدن؛ ولی آقای حاج‌آقا که از صدای کفشام حضور بنده رو حس کرده بود، کماکان به ذکر اذکارش ادامه داد تا منم جوین (join) بشم :دی


داشتم دنبال یه بیت شعر و یه غزل در مورد یه موضوعی سرچ می‌کردم, گوگل این دخترو پیدا کرد!
فکر کنم نسیم، خواهرِ امیرحسین (طوفانِ سابق) یه همچین چیزیه

حالا هر چند مامانش هم‌سن این بود, روسری هم سر نمی‌کرد ولی

بار الهی...
یه دونه از اینا لطفا ^_^


دو روزه نان استاپ دارم یه آهنگ کردی از بارزان محمودیان گوش می‌دم

با یه تقریب خوبی دارم کُردی یاد می‌گیرم فقط چون این کردیش کرد سلیمانیه عراقه, نوشتنش سخته

مضمونش اینه که انقدر نمیای نمیای وقتی میای می‌بینی مردم! والا!!!

همون‌جایی که میگه عشق پاک و زیر خاک و از این صوبتا!

اینجا کردِ سلیمانیه نداریم عایا؟!

اینم لینک آهنگ

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

نیست که ما خیییییییییییلی با فرهنگیم؛ آبو همین جوری سر نمی‌کشیم و هی می‌ریزیم تو لیوان می‌خوریم و هی لیوانارو می‌ذاریم توی سینک ظرف‌شویی و هی آب می‌خوریم و هی لیوانارو می‌ذاریم اون تو که یه بدبختی مثل من بره بشوره!!!

میگم زین پس نمی‌شورم و خودت باس بشوری

خب آبو که خوردی خودت یه آبی به لیوان بزن چرا می‌ذاری من بشورم آخه؟

برگشته میگه هیچ وقت یک ایرانی را تهدید نکن!!! من خودم یه بار تو هیئت استکانای عاشورا تاسورارو شستم

من و پیرهن چارخونه اش: هیئت؟ نه واقعاً هیئت؟!!!!!!!!!!!!!!!! :دی


گفتم هیئت یاد این این پست ساحل افکار افتادم و کامنت خودم و جواب مسترنیما:

یادش به خیر...


+ بچه حلال زاده هم که به دایی‌ش میره...

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اصن مگه من کفش پاشنه بلند می‌پوشم؟ اصن مگه من کفش پاشنه بلند دارم اصن؟!

در واقع اون عکس سمت چپی, فوتوشاپ محضه, من و کفش پاشنه بلند؟!

هیهات!!!

والا!!!

ولی یکی از فانتزیام اینه که وقتی به سن پیری رسیدم و حسابی ناتوان و فرتوت شدم و رو به قبله در بستر مرگ منتظر عزرائیل بودم, نوه کوچیکه ام, دختر پسرم طوفانو میگمااااااااااااااا, همون که خیلی شبیه منه, آره همون! اون موقع لابد آلزایمر گرفتم و اسمش یادم نیست... یکی از فانتزیام اینه که همین نوه ام وقتی به سن پیری رسیدم و حسابی ناتوان و فرتوت شدم و رو به قبله در بستر مرگ منتظر عزرائیل بودم, کفش پاشنه بلند قرمز بپوشه و بیاد عیادتم! منم هی قربون صدقه اش برم و یواشکی آه بکشم و بگم هعی جوانی... هعی... بعدشم یاد کلاس سیسمخ بیافتم و کفشای آدیداسم و بگم هعی جوانی و از نوه هام بخوام یه مدار مقاومتی بیارن و ازشون بخوام از مقاومت 1k صد میلی آمپر جریان بگذرونن, بعدش بگم یه مقاومت 1k دیگه سری کنن باهاش و بعدش یه مقاومت دیگه و همین جوری مقاومتارو زیاد کنن و هی مقاومتارو سری کنن, منبع تغذیه ثابته هاااااا, جریان رفته رفته کم میشه که مفهوم اتحاد و دست در دست هم دادن و ایستادگی در برابر مشکلات رو بفهمن, بعدشم جان به جان آفرین تسلیم کنم...

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)



+ داشتم "اقلیت" فاضل نظریو میخوندم؛ از این بیت‌ها خوشم اومد:


زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم؟

که می‌گردم ولی زلف پریشانی نمی‌بینم 


شانه هایم تاب زلفت را ندارد, پس مخواه

تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند


کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را


+ از این دو تا مصرع هم خوشم اومد:


.... "لا الهی" هم اگر آمده بی "الا" نیست


.... هر روز نقابی زده ام روی نقابی


+ خیلی بده سر صبی سرت از درد منفجر بشه و روزه باشی و نتونی مسکن که هیچ, یه کم آب بخوری و دستتو بزاری روی شقیقه‌ت و محکم فشارش بدی و 

خدایا! مگه تو عادل نیستی؟ پس آرامش رو بگیر از اونایی که آرامش رو ازم گرفتن!!!

همین.

+ الان خوبم.

+ چند ساعت پیش در راستای زبانشناسی یه اتفاق خوب دیگه افتاد. 

+ در راستای افطاری دیروز دانشکده که نتونستیم حضور به عمل برسونیم:


  • ۱۶ تیر ۹۴ ، ۲۰:۵۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

برق نداریم و پست امشبو این جوری تایپ می‌کنیم



گوشیم چشمک میزد که باطریم داره تموم میشه و دارم خاموش میشم

یه نگاهی به ساعت انداختم و دیدم یازده و نیمه

لپ تاپو خاموش کردم و گوشیو زدم به برق و

ظرفای افطاریو از روی میز جمع کردم و رفتم که بشورمشون

بعدش می‌خواستم نماز بخونم و بعدشم دوش بگیرم و

بعدشم گزارش سنسور سرطانو بنویسم و سحری بخورم و

همین جوری که داشتم به برنامه هام فکر می‌کردم لیوانمو شستم و

بشقابو گرفتم زیر آب که خیس بشه و دیگه بقیه شو ندیدم

ینی صدارو داشتم و تصویرو نداشتم

ینی برقا قطع شد و منم تنها و عین چی از تاریکی وحشت دارم

گوشیم هم که شارژ نداره و

شیر آبو بستم و خودمو رسوندم سمت تخت

گوشیم کنار بالشم بود

حواسم بود که کلی کارتن و چمدون رو زمینه و نخورم زمین

با اون ده درصد شارژی که داشتم زنگ زدم به مژده که وقتی میای سر راه شمع بگیر

رفته بود خونه عموش و قرار بود تا دوازده برگرده

تا مژده برسه, با اون ده درصد شارژ گوشیم, بقیه ظرفارو شستم و

نماز خوندم و برای اینکه نترسم, سرمو با لپ‌تاپ گرم کردم


حالا برگشته و 6 تا شمع هم خریده و

خودش خوابیده و من تق تق دارم تایپ می‌کنم

بعدشم میرم سحری درست کنم و بخورم و 

الان دیگه نمی‌ترسم ولی داشتم فکر می‌کردم که جزو اون دسته از آدمایی ام 

که تحت هر شرایطی باید کاری که میخوان رو انجام بدن و 

نشد و نمیشه و بمونه برای بعد براشون معنی نداره

مثل همین تایپ کردن تو این شرایط

یا مثل درست کردن کیک وسط اسباب کشی دیروز

یا حتی رنده کردن هویج برای سالاد, توی تاریکی!!!


فکر کنم من از این مامانا بشم 

حس می‌کنم روح من تو این خانومه هلول کرده شایدم حلول! 

چرا من یادم نمیمونه کدومش درسته آخه!

چرا دو تا "ه" داریم آخه؟ 

باید به حداد بگم رسیدگی کنه به این معضل!!!



لابد این بچه هم نسیم ه! طوفانم لابد رفته مدرسه مثلاً

یا مثلاً داره کتاب می‌خونه و منم دارم به کامنتای وبلاگم جواب میدم مثلاً 

باباشونم لابد رفته دنبال یه لقمه نون حلال!!! 

الکی مثلاً این طوفانه:



پری دوش وقت سحر... (4 ثانیه قبل از اذان)



* عنوان پست از سعدی!

  • ۰۲ تیر ۹۴ ، ۰۲:۳۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)