شباهنگ

شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

1066- یارِ مهربان

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ب.ظ

1. دیروز نمایشگاه بودم. 11 راه افتادم، 12 رسیدم، تا 5 اونجا بودم و 6 برگشتم خوابگاه.

2. نمی‌دونستم ملت پنجشنبه‌ها میرن بهشت زهرا و بازار و امامزاده شاه‌عبدالعظیم و حرم امام و به این فکر نکرده بودم که بهشت زهرا و بازار و امامزاده و حرم امام و نمایشگاه کتاب تو یه مسیرن. تنها شانسی که آوردم این بود که با اینکه به تئاتر شهر نزدیک‌تر بودم و می‌تونستم از اونجا برم دروازه دولت، اشتباه کردم و رفتم بهشتی و از بهشتی رفتم دروازه دولت. فلذا مسیرم چند ایستگاه طولانی‌تر شد. ولی مزیتش این بود که بهشتی خلوت‌تر بود و حتی جا برای نشستن هم بود. دروازه دولت و بازار و شهر ری و حرم قیامتی بود در نوع خودش. و با مشاهده‌ی این ازدحام! برای اولین بار از اشتباهی که کرده بودم و از بهشتی اومده بودم خوشحال بودم. عمیق‌تر که به این قضیه فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که هیچ کدوم از این دو مسیر فی نفسه اشتباه نبودن. هر دوشون به مقصد می‌رسیدن به هر حال. یکی زودتر یکی دیرتر. یکی با ازدحام و به سختی، یکی به سهولت و آرامش. این ماییم که باید سبک سنگین کنیم ببینیم کدوم مسیر برامون بهتره.

3. تو مترو دو تا خانوم مسن، یکی چادری و یکی مانتویی یهو نمی‌دونم سر چی دعواشون شد. یکی گفت فلانی مگه چی کار کرده که بازم رای بدم، این یکی گفت برو به فلانی رای بده ببین اوضاع عوض میشه؟ اون یکی دوباره برگشت گفت خدا پدر بهمانی رو بیامرزه که یارانه رو گذاشت و رفت، این یکی گفت ده برابر همین یارانه رو دارن ازمون می‌گیرن. تازه اگه فلانی بیاد آزادی‌مونو می‌گیره. خانم چادری گفت مگه آزاد نیستی الان؟ گفت نه که نیستم و بحثشون منحرف شد سمت حجاب و بقیه هم با نیشی تا بناگوش باز لایک و دیس‌لایکشون می‌کردن. 

4. تو یه مسیری قسمت خانوما خلوت بود و دو تا آقای مسن، یکی چاق و دومی لاغر، اومدن نشستن واگن خانوما. تا نشستن، لاغره به چاقه گفت ما آزاد به دنیا اومدیم، آزاد زندگی می‌کنیم و آزاد هم می‌میریم. ظاهراً بحثشون در مورد آزادی بود. گفت کسی حق نداره این آزادی رو از ما بگیره. موسی به دین خود عیسی به دین خود. دومی گفت نه! ما مجبوریم. 90 درصد این خانوما (به خانومای توی مترو اشاره کرد)، مجبورن حجاب داشته باشن. ما آزاد زندگی نکردیم و نمی‌کنیم و نخواهیم کرد. بقیه هم با تعجب داشتن بحث این دو عزیز رو پیگیری می‌کردن. خعلی دلم می‌خواست برم بهشون بگم اولاً شما سنگِ آزادیِ ما خانوما رو به سینه نزنین، ثانیاً واگنِ آقایون اون بغله و اینجا واس ماس!!!

5. نزدیکای نمایشگاه، روسریِ سرمه‌ایِ یه دختره توجهم رو به خودش جلب کرد. داشت روسری‌شو درست می‌کرد و منم با دقت داشتم روشِ روسری بستنش رو یاد می‌گرفتم. یه دختر دیگه که مقنعه سرش بود سوار شد و از روسری سرمه‌ایه یه چیزی پرسید و سر صحبتشون باز شد و داشتن با همدیگه در مورد نمایشگاه صحبت می‌کردن. نکته‌ی عجیبِ داستان اینجا بود که هر دو مانتویی بودن و شدیداً خوشگل، خوش‌پوش!، بدون آرایش و ساده، با حجاب کاملاً اسلامی. و تاکید می‌کنم بسی بسیار زیبا بودن هر دوشون. یه همچین موجوداتی رو کم می‌بینم این روزا. ینی اگه داداش بزرگتر از خودم داشتم یکی‌شونو می‌گرفتم برای داداشم :))) بحثِ چی بخرم و چی بخونم بود. روسری سرمه‌ایه به دختر مقنعه‌ایه گفت دارم میرم نشر فلان، یه کتاب شعر نوشتم به اسم فلان. دختر مقنعه‌ای پرسید ادبیات خوندی؟ روسری سرمه‌ایه گفت نه مدیریت خوندم. ولی شعر هم میگم.

6. وقتی رسیدم نمایشگاه اول رفتم انتشارات فلان. دختره رو دیدم. ذوق کرد و گفت شما همونی بودی که تو مترو کنار من نشسته بودی؟ گفتم آره، اومدم کتابای شعرو ببینم. دوباره ذوق کرد و کتابشو داد دستم و یکی صداش کرد و رفت. شعراش از این بندهای آزاد و بی‌وزن و قافیه بود. اسم کتابشم یه همچین چیزی بود. منم اصلاً و اساساً شعرِ نو و معاصر دوست ندارم. نخریدم :|

7. می‌تونستم امروز برم، یا امروز هم برم که توی دورهمیِ بلاگرا شرکت کنم. دلم هم می‌خواست این کارو بکنم. شاید این دورهمی می‌تونست آخرین خاطره‌ام از تهران باشه. به هر حال این ترم، ترم آخرمه و این احتمال وجود داره که من دیگه برنگردم تهران. ولی چرا علی‌رغم میل باطنی‌م، هیچ وقت نخواستم تو این دورهمی‌ها باشم؟ نظر شخصی من اینه که وبلاگ و بلاگر و خواننده، هویت و تعریف‌های خاص خودشونو دارن که با این دورهمی‌ها اون هویت رو از دست میدن. ینی ایده‌آل من از این فضا اینه که وقتی یه بلاگر یه مدت پست نمی‌ذاره نگرانش بشی و راهی جز کامنت یا پرس و جو از دوستان وبلاگی نداشته باشی. نه که گوشی‌تو برداری بهش زنگ بزنی یا بری محل کارش، محل تحصیلش یا دم در خونه‌ش.

8. دو تا کتاب مهندسی برای برادرم گرفتم و هشت جلد از کتابای آقای پناهیان، که در واقع ده جلد بود و دو جلدشو تموم کرده بودن. شش تا کتاب قصه از شاهنامه برای نسیم و امیرحسین، سه تا کتاب نقاشی برای نسیم و امیرحسین و برادرزاده‌ام (خدایی چه عمه‌ی خوبی‌ام من که برای برادرزاده‌ای که هنوز وجود نداره کتاب می‌گیرم) و یه پازل نقشه‌ی ایران مشترکاً برای خودم و بچه‌هام. روم به دیوار! ولی من استان‌های کشور پهناورم ایران رو نمی‌شناسم و هی سعی می‌کنم یاد بگیرم و هی فرصت نمی‌کنم. می‌خواستم از این کتابا که با ماژیک بنویسی و پاک کنی هم بخرم، بعد فکر کردم کو تا اینا به دنیا بیان و ماژیک دست بگیرن. فکر کردم لابد تا اون موقع ماژیکه خشک میشه. فلذا مدادرنگی گرفتم. حتی می‌خواستم حروف الفبا و اعدادم بگیرم براشون. فکر کردم ممکنه بذارن تو دهنشون بخورن و منصرف شدم. بعد فکر کردم چرا باید به بچه‌ای که هنوز نمی‌دونه چیو بذاره دهنش و چیو نذاره دهنش حروف الفبا و اعداد یاد داد؟ اون کتابای شاهنامه رو گرفتم که بچه‌هام مثل مادرشون فرهیخته! و بامعلومات بار بیان :دی


نمایشگاه کتاب، شهر آفتاب، 21 اردیبهشت


9. پارسال چه کتابایی به کتابخونه‌ی شباهنگ اضافه شد؟ 1 ، 2 ، 3 ، 4، 5

10. امسال چه کتابایی به کتابخونه‌ی شباهنگ اضافه شد؟



عیدتون مبارک

نظرات  (۳۴)

سپاس! :)
واقعا متوجه نشدم که کامنتا بازه!:| :))
پاسخ:
:)))) دلم برای کامنتاتون تنگ شده بود خب...
کامنتای پست ۴روز دیگه هم بازه دیگه؟(طبق چیزی که قبلا گفته بودی) :))
پاسخ:
آره گوشِ شیطون کر، یه مدت بازه! :)))
آخ جون کامنتدونی ^_^
پاسخ:
:)
منم از اینکه یه بلاگر منو ببینه یا من اونو ببینم واهمه دارم نمیدونم چرا؟ یه ترس  کوچولو شاید!!! :/
پاسخ:
حس من ترس نیست، یه جور حس شبیهِ کشتنِ اون کاراکتره.
مثلاً الان تو توی ذهن من محبوبه‌ی شبی. حتی اگه اسمت محبوبه نباشه، تو ذهن من همینی. و دوست ندارم این کاراکتر تو ذهنم کشته بشه و شخصیت واقعیت جاشو بگیره
به به عجب مادری : )
از همین الان کتاب قصه و پازل و فلان می خری براشون؟ 
پاسخ:
تندیسِ مادر نمونه رو باید بدین به من!
دیروز داشتم فکر می‌کردم آیا بابای این بچه‌ها هم ممکنه الان تو نمایشگاه باشه و براشون کتاب بگیره؟ ندا آمد خیر!!! اون اگه به فکر بود که تو رو پیدا می‌کرد...
4. اینقده بدم میاد این آقایونی که میان فضولی حجابِ اجباری خانوما رو می‌کنن ://
8. خوش به حال امیرحسین و نسیم :)) و همچنبن خوش به حال برادرزاده‌تون :)) یه ارشیا نامی هم بود، شاید اسمش یه‌چیز دیگه بود، اما پسربچه‌ای بود رفته بودین خونه‌شون؟ واسه اونم میخریدین خب :دی 
پاسخ:
4. به اینا میگن کاسه‌ی داغ‌تر از آش :))
8. ایلیا بود اسمش. ایلیا تازه الفبا رو یاد گرفته. امسال عید براش کتاب عیدی دادم. نمی‌تونست عنوانِ کتابو بخونه حتی :))
هووورا. جاکامنتی :))

عید توام مبارک. 
منم یه بار قصد داشتم برای طفل آینده ام از این کفش جیگیلی ها بخرم. ولی به اندازه تو همت نداشتم که برم واقعا بگیرمش. لعنتی... 

و یک تجربه که خودم کسب کردم، اینه که اگه آدمی رو که همیشه تو فضای مجازی (وبلاگ، انجمن ها، تلگرام) باهاش ارتباط داشتم، رو در رو ببینم، تا چندین روز بعدش نمیتونم توی اون محیط مجازی باهاش صحبت کنم و اگر این دیدار چندبار اتفاق بیفته اون آدم یحتمل از دایره رفقای مجازیم خارج میشه و پدرم در میا  بتونم چهارکلوم باهاش حرف بزنم توی فضاهای مجازی. 


پاسخ:
کفشو میشه از الان گرفت، ولی من چند بار خواستم اسباب‌بازی بگیرم، فکر کردم لابد تا اون موقع از مد می‌افته
با اینکه وبلاگِ من از اول برای حقیقی‌ها ساخته شد و رسالتشم همین بود که حقیقی‌ها از این کانال از احوالم باخبر بشن، ولی هیچ وقت دوست نداشتم مجازی‌ها هم حقیقی بشن یا همین حقیقی‌ها تو فضای حقیقی در مورد وبلاگم باهام صحبت کنن
اهم‌اهم![از جستجو باز می‌گردد]

http://bayanbox.ir/info/5175613957113801356/PMNfxPp
http://bayanbox.ir/info/6662265518909101338/images-3
http://bayanbox.ir/info/9029433896447402568/images-2
و 
http://bayanbox.ir/info/6966026325921412570/pu-sama-s-doctor-hoo-wallpaper-by-hewtab
پاسخ:
چه خوشششششششششگلن اینا! ممنونم ^-^
به نظرم یه پست میتونین بزارین که بچه ها یکم درباره استان هاشون بگگن
یا همین پایین همین الان
ببعدش میام دربارره پست نظر میزارم :) کامنت دونی باز خیلی خوبه
پاسخ:
فکر خوبیه. ولی به نظر این مدل پستا که نیاز به پاسخ جمعی داره و یه نوع اطلاع توشونه رو نگه داریم بعد از سلسله جلساتِ وصایای بلاگر.
آخه تصمیم دارم اون 10 نوع کامنت رو تو پستای بعدی موشکافانه بررسی کنیم و نحوه‌ی کامنت گذاشتن رو با هم‌فکری همدیگه یاد بگیریم.

آره کامنت‌دونیِ باز خیلی خوبه. خودمم دوست دارم :)
۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۵۸ سید رمضان حسینی
سلام
برای بعدا که خواستید برای بچه ها داستان شاهنامه بگیرید من کتابای کمیک نشر خراسان رو هم شدیدا پیشنهاد می کنم. طراحی و داستانش خوبه واقعا
پاسخ:
سلام
ممنون.
یادم باشه حتماً بعداً بخرم :)
پس خداروشکر که اسمم همینه : )
پاسخ:
:))) اسم قشنگی داری.
داشتم فکر میکردم امیرحسین و نسیم کی هستن؟ یادم افتاد بچه های تو و آقا مراد هستن، خدا حفظشون کنه واست ؛))
پاسخ:
:)))) اون موقع که تورنادو (تورنادو اسم یه طوفانِ مرگ‌باره) بودم، اسمشون نسیم و طوفان (توفان!) بود.
بعداً که شباهنگ شدم، رفتم کربلا اونجا نذر کردم اسمشونو بذارم امیرحسین و نسیم :دی
اسم دختر دومی‌م خاطره است. اسم سه تاشونو من انتخاب کردم و چهارمی رو اجازه می‌دم که پدرشونم نظر بده :)))
- این کتابهای هزار واژه که خریدی مگه تو کتابخونه فرهنگستان پیدا نمیشه؟! اما واقعاً برای چی این جور کتابها رو میخری؟.... (البته به نظر خودم هم خرید کتاب مهمه و جایگاه خاص خودشو داره، البته به خیلی مسائل دیگه هم بستگی داره....)
- میبینم که غیر از صحبت های آقای قرائتی به شنیدن/خوندن صحبت های آقای پناهیان هم رو آوردی... ;)
پاسخ:
اگه دقت کنی برای هزارواژه‌ها از لفظِ خریدن استفاده نکردم. نوشتم به کتابخونه‌ام اضافه شدن.
13 جلد مصوبات و این چند جلد هزارواژه رو سال اول و دوم ارشدم، دکتر حداد به مناسبت روز دانشجو هدیه داد بهمون.
و اما فایده‌شون چیه
جدا از اینکه رشته‌ی من به این کتابا مربوطه و لازمشون دارم و هر روز نمی‌تونم برم کتابخونه، ولی تو خودتم بعداً اگه خواستی کتاب ترجمه کنی یا مقاله بنویسی اینا و فقط هم همینا به دردت خواهند خورد!
حالا بماند که در طول روز هزاران کامنت دارم از طرف دوستان که فلان چیز معادلش چیه

والا من اصن سخنرانی گوش نمیدم. ینی فرصت نمی‌کنم. آقای قرائتی رو دوست دارم و چون دوست دارم، اگه فرصتی پیش بیاد حرفای ایشون تو اولویته.
در مورد این کتابا هنوز ایده‌ای ندارم. در مورد کاراکتر آقای پناهیان هم هیچ ایده‌ای ندارم هنوز. به واقعِ آدمِ پای منبر نشینی نیستم
۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۲۲ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
واقعا چرا آقایون سنگ آزادی مارو به سینه میزنند؟؟!! این قضیه مشکوکه دیگه:/
منم یه سری مداد و پاک کن واسه بچه هام نگهداشته بودم، که آخرش نصیب یکی از بچه های فامیل شد!!
پاسخ:
کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌شون نیست به نظرت؟ :دی
عید امسال ایلیا اینا اومده بودن خونه‌مون، بنده خدا داشت با اسباب‌بازیام بازی می‌کرد هی می‌گفتم مواظب باش خراب نشه. یهو گفت تو که بزرگ شدی اینا رو می‌خوای چی کار؟ گفتم اینا میراثِ بچه‌هامه چی فکر کردی؟ :)))
جل الخالق این وب شباهنگه که کامنت دونیش بازه!؟!؟ (هنوز متن رو نخوندم) گفتم شگفتیم رو ابراز بنمویم! :دی
پاسخ:
:)))) فکر کنم داری خواب می‌بینی
تبریک عید.
آقو به نظرم هیچ هدیه ای مثل کتاب نیست.
تاتی؟ به نظرم کتاب جالبی میاد
امنیت شبکه هم به نظر کتاب خوبیه
نیکولا را ملاقات ننمودید آیا 😁 در نمایشگاه کتاب؟
دیکتاتور نباشین بذارین مراد هم نظر بده .

پاسخ:
زبانِ تاتی هدیه است از طرف دوستم فرزانه. همون که کتابای شعر همسرشو بهم هدیه داده بود.
امنیت شبکه سفارشِ خان داداشمون بود
نیکولا رو ملاقات ننمودم :دی
دیکتاتور نیستم که... فامیلیِ بچه‌مو مراد تعیین می‌کنه کافیه دیگه. اسم بچه دیگه حق منه! سهم منه :))))
بابا فرهیخته
بابا بانوی ادبی
بابا تو دیگه کی هستی؟
چقدر کتاب خریدی ماشاءالله
خوش به حال برادر زاده ات
میشه عمه منم بشی؟:دی
من به جای بچه ها بودم اصن هنوز نیومده از توی گِل ها بهت افتخار میکردم!

پاسخ:
دوران کارشناسی‌م بیشتر از این می‌خریدم. الان گرون شده و وُسع‌مون نمی‌رسه زیاد بخریم.
اشکالی نداره می‌تونی عمه صدام کنی :دی ولی عمه‌ی دو سال کوچکتر از خودت به چه دردت می‌خوره آخه؟ :)))
گِل :))))

درود مجدد
کتاب زبان برنامه نویسی c چی تجویز میکنید؟ 
البته فکرکنم قبلا پرسیده بودم ولی......
و ایضا c++ 
یعنی در  شریف چی تجویز میکردن از برای برق
واینکه آیه برنامه نویسی دوست دارید؟با عرض پوزش از برادر مراد که این قدر از همسر گرامشان سوال میپرسیم.
باور کنید اشکال از ما نیست کامنت دانی باز است .😁
پاسخ:
درود :)))
گرایش بنده الکترونیک بود و فقط 3 واحد اونم ترم اول برنامه‌نویسی داشتم. زبانِ C پلاس پلاس!!!
منبع و مرجع که زیاد بود. یه کتاب فارسی بود که همین آقای جعفرنژاد ترجمه‌ش کرده.
استادمون خودش یه سری اسلاید و جزوه هم داشت.
من خودمم یه سری جزوه از گوگل کشف کرده بودم که دریچه‌های سی پلاس پلاس رو به رویم گشودند این جزوات.
و در پاسخ به سوالتون مبنی بر علاقه‌م به برنامه‌نویسی عرضم به حضورتون که خیر!!! بنده اگه ذره‌ای به کد و کدنویسی علاقه داشتم نمی‌رفتم گرایش الکترونیک. و دیجیتال می‌خوندم. هر چند به طرز عجیبی نمرات درسای گرایش دیجیتالم (مثل مدار منطقی و ساختار کامپیوتر و...) بیشتر از درسای الکترونیکم بود. (آخه شریف اینجوریه که تا ترم 5 گرایشت معلوم نیست و ترم 5 تصمیم می‌گیری چه گرایشی بخونی)

فیلم‌های مکتب‌خونه هم مفیدن:
قبوله اشکال نداره:دی
من تو رو به عنوان عمه خودم منصوب کردم
عمه عمه عمه

پاسخ:
فقط یادت باشه کاری نکنی که تاوانشو من که عمه‌ت باشم بدم :))))
عید شمام مبارک:*

پاسخ:
^-^ ایشالا که همه‌مون عیدیامونو از صاحبای این ماه بگیریم
فک نکنم من هیچوقت بتونم بیام نمایشگاه کتاب - _ -
سالهای قبل که همیشه هرررررسال مامانم تهران بود بش میگفتم تو رو خداااااا منو ببر میگف موقه امتاحاناته نمیبرمت بشین درستو بخون
پارسالم همین طور
امسال هم همین طور!
سال دیگه هم کنکور دارم و خودم نمیخام اصن
خلاصه یکی از اهدافم اینه دانشجو تهران باشم که چی؟بیام نمایشگاه کتاب!
پاسخ:
ایشالا هر جا دوست داری و به صلاحته قبول شی و یه روز بیای تهران و از نمایشگاه و دانشگاهش مستفیض بشی.
یکی از ایستگاه‌های مترو اسمش اسم وبلاگ توئه :)))
هر موقع می‌بینم اسمشو یاد تو می‌افتم ^-^
یعنی قصد داری کتاب ترجمه کنی؟.... کلاً به نظر میرسه برای آینده ات گزینه های زیادی تو ذهنته و هر کدوم که امکانش فراهم شد انجام میدی. افراد اینجوری زیاد دیدم.... مثلاً اگه کنکور قبول شی، یا اگه همینو ادامه بدی با مقاله نوشتن و....، یا گزینه های دیگه.... جالبه....
من چند وقت پیش با همکاری یه نفر یه کتابو ترجمه کردیم، اما چون قبلش با ناشری هماهنگ نکرده بودیم، اون کتاب هنوز که هنوزه جایی چاپ نشده....
پاسخ:
مثل یه سربازِ پوتین به پا و زره‌پوش و شمشیر (یا حتی تفنگ!) به دستم که خودمو برای هر سرنوشتی آماده کردم.
من فکر می‌کردم تو دبیرستانی باشی. بزرگ‌تر از منی؟
در مورد قانون وبلاگ و بلاگرت گاملا موافقم. ما که به فنا رفتیم شما نرو. آرامش بلاگری تو ناشناس موندنه . تا شناخته شی میزنی تو کار حرف تو دل موندن و سانسور. 
کتابها مبارکت و مبارکشون باشه. همینطور مدادرنگیها
پاسخ:
ممنون :)
نمی‌دونم می‌دونی یا نه؛ آدرس وبلاگ منو خانواده‌م، هم‌کلاسیای مدرسه و دانشگاهم دارن و می‌خونن نوشته‌هامو. حتی موقع فارغ‌التحصیلی تو فرمِ مشخصات هم آدرس وبلاگمو نوشتم. 
من حرف دلمو یا در قالبِ شعرها و آهنگایی که میذارم میگم، یا نمیگم و قراره با خودم به گور! ببرم. به عبارت دیگر! دلِ شکسته‌ی حافظ به خاک خواهد برد، چو لاله داغ هوایی که بر جگر دارد.
من یه کلاه بافتنی سبزرنگ که چندسال پیش خودم ساختمش رو واسه بچه ام نگه داشتم.البته کلاهش فقط بدردنوزادی میخوره:)
پاسخ:
منم بلدم کلاه ببافم :)
تازه اگه ببافم جغدی‌شو می‌بافم :دی
ولی همیشه فکر می‌کنم زوده برای کلاه و لباس
با توجه به گزینه 9 و 10 مشخص کنید شوآف چگونه واژه ای است؟ بارم 2 نمره

امسال کلی دلم برای نمایشگاه کتاب تنگ شد بعد از سال ها اولین باریه که نتونستم برم
پارسال و پیارسال و پارسوناژ سالش که نمایشگاه رو من باز من میکردم شب هم میبستم.
به هر حال یادش بخیر یه سر به عکس های پارسالم بزنید
پاسخ:
لینک عکسای پارسالتون ثبت نشده :(
شوآف؟  Show off ینی پز دادن. قصد و غرضم پز دادن نبود :( داشتم معرفی می‌کردم کتابایی که خریدمو :(

آقا من یه اعترافی تو گلوم گیر کرده و اگه نگم خفه میشم. اونم اینه که یه وبلاگی بود اسمش شبیه اسم وبلاگ شما بود. البته این وبلاگتون نه و اون وبلاگتون. نویسنده‌ی اون وبلاگی که اسمش شبیهِ اون یکی وبلاگتون بود هی پست سیاسی می‌ذاشت و هی رو اعصاب و روان من پیاده‌روی می‌کرد و هی هیچی نمی‌گفتم. بعد شما یه پست سیاسی گذاشتین (همون پستِ استاد سریع القلم!) اون پستو خوندم و فکر کردم شما اونی. بعدش اومدم بشورم اون دوستِ عزیزو پهن کنم رو بند. اشتباهی شما رو شستم پهن کردم رو بند. ینی اساساً اون کامنتی که در اعتراض به پستتون نوشتم، اعتراض به اون دوست عزیزی بود که اسم وبلاگش شبیه اسم وبلاگ شما بود.
سلام خوبین؟
خوشبحالتون من که تا حالا نرفتم نمایشگاه . به منم کتاب پیشنهاد بدین بخونم :)
+
عه اون کتاب امنیت شبکه اونجا چیکار میکنه.
نمیدونم چرا وقتی میام اینجا حس میکنم همه متخصصن الا من :| 
یاد ایام خوابگاه بخیر :)
پاسخ:
سلام. ممنون.
رمان پیشنهاد بدم یا کتاب اخلاقی و روانشناسی؟!
به نظرم از حافظ و سعدی و شاهنامه شروع کنید. بعدشم اگه دوست داشتد قرآن و نهج البلاغه
الان رمان خاصی به ذهنم نمیرسه پیشنهاد بدم
اممممم
خرمگس
لاله سیاه
کوزه بشکسته مسعود بهنود
کافکا در ساحل
کتابای امیرخانی
همینا به ذهنم رسید نصف شبی
بیخیال تکنولوژی:
http://undersky.blog.ir/1395/02/21/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86
مستقیم بزارم
در مورد شفاف سازی تون هم در مورد شستشوی اون فرد سپاس گذارم
این اسم وبلاگ هم به صورت پیش فرض هی میره رو اون خوبه که یادتون می مونه
شو آفو هم شوخی کردم
سپاس ایام بکام
پاسخ:
ممنون :)
فعلا که من به کام ایامم
کی بشه که ایام به کام ما بشه. الله اعلم...
http://undersky.blog.ir/post/87
همون لینک کوتاه تر
پاسخ:
تشکر
این اون نیست. ولی هر دو رو خوندم.
قبلا هم خونده بودم البته :)
یه پیشنهاد هم دارم شما که انقد کتاب میخری و تازه از وسع مالی هم صحبت میکنید یه سر به انقلاب و معادل تبریزیش گولوستان باغین قاباغی بزنید من نیمی از کتاب خونم رو از این دو جا گرفتم. تازه کلی هم کتاب رو نگرفتم مثلا دو جلد تحریر الوسیله امام خمینی دو تاش باهم 5 تومن. سنگین بود نگرفتم
پاسخ:
ممنون از راهنمایی تون. ولی من تبریزو به اندازه تهران نمی‌شناسم راستش. این باغ گلستان، یا به قول شما گلستان باغی! محیطش دخترونه نیست. من یه کم معذب میشم وقتی میرم اونجا. تازه کتابایی که من لازم دارم فکر نکنم اونجا گیر بیاد.
سلام یار مهربان من :* تشکر برای تبریک و همه چی
من امسال نرفتم نمایشگاه کتاب هر جوری حساب میکنم خرید انلاین برام راحت تره
پاسخ:
سلام ^-^
آره خریدِ آنلاین خیلی خوبه. این ایده‌ی خرید آنلاین ایده‌ی هر کی بوده خدا امواتشو بیامرزه. به دردِ تنبلایی مثل ما می‌خوره.
کاش دی‌جی کالا هندونه رو هم به لیستش اضافه کنه :)))
راستییییییییییییییییییییییییییییی! تولدتو از پشت این تریبون هم تبریک میگم!
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۳۸ قاسم صفایی نژاد
همیشه با کتاب :)
پاسخ:
به یادِ ایامِ کودکی؛
کتاب:
من یار مهربانم
دانا و خوش زبانم
گویم سخن فراوان
با آن که بی زبانم
پندت دهم فراوان
من یار پند دانم
من دوستی هنرمند
با سود و بی زیانم
از من مباش غافل
من یار پند دانم
:)))))))))))))))))))
سعی میکنم
پاسخ:
^-^
کتاب فروشیای باغ گلستان داخل باغ نیستن و محیطش خیلی بهتره خودش هم نبش مسیر بی آر تی هست از هر کجای تبریز سوار بی آر تی بشید ایستگاه قونقا پیاده بشید کتاب فروشی ها معلومه. دختر های تنها هم زیاد دیدم که میان اونجا کتاب های دانشگاهی مذهبی من کتابای نجوم و تاریخ و فیزیک و روانشناسی و همشو از اونجا گرفتم البته یه نکته ای داره و اون اینکه معمولا اگه عنوان کتاب خاصی رو بخاید اینجا پیدا نمیشه ولی اگه همینجوری موضوعی بگردید کتاب های فوق العاده با ارزشی رو به قیمت های خیلی ارزون پیدا میکنید. پارسال یکی بود 200 تومن میداد. تو همون جعبه 200 تومنیش کتابی بود که مثلا چاپ سال 88 بود و دو هزار تومن قیمت خورده بود. یا مثلا مجموعه قوانین تجارت رو که 1000 صفحه هست رو 1000 تومن خریدم. فک کنم به وزن کاغذش میفروختم گرون تر میشد.
پاسخ:
ناگفته نماند که من اصن آدمِ کتاب‌نگهداری نیستم. کتابخون هم نیستم به اون معنا. در کل ترجیح میدم امانت بگیرم یا امانت بدم. اولاً کتابخونه‌ی بزرگی ندارم. ثانیاً بدم میاد چیزی مثل کتابو بگیرم بخونم نگه‌دارم.
اون دخترای تنهایی که شما دیدین، احتمالاً تبریزی نیستن و دانشجوئن.
مثل من که ندونسته میرم نقاط کشف نشده و خطرناک تهرانو کشف می‌کنم، اونام لابد نمی‌دونن اونجا محیطش یه کم بده.
البته من از اونجا کلی خاطره دارمااااا. بچه که بودم زیاد می‌رفتیم و شام و ناهارمونو تو پارکِ همونجا می‌خوردیم. بعداً محیطش یه جوری شد که دیگه نرفتیم.
وقتی کسی می‌خواد کامنت بذاره، ولی نظری نداره، چه باید کنه؟ :)
آیا ۲بیت شعر قابل قبوله؟

اون کسے کہ پیش چشم یڪ جھان 
به رسالتِ تـُــو تن میده، منـــــم

روزبه بمانی

بہ وصف هیچ کسے جز تـُـو دم نخواهـم زد
خوشا کسے کہ اگر شاعر است، شاعر توستـ 

فاضل نظری
پاسخ:
آره قبوله :)))
مثل باران بهاری که نمی گوید کِی
بی خبر در بزن و سرزده از راه برس! 

حسین منزوی