شباهنگ

شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

1113- یه خاطره از فردا

چهارشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۲۹ ب.ظ

هر واقعه ابتدا به صورت رویاست، آنگاه اتفاق می‌افتد. و هیچ‌چیز رخ نمی‌دهد مگر در آغاز، رویایی باشد (کارل سندبرگ، شاعر، نویسنده و ویراستار آمریکایی). چند وقت پیش اینو جایی خوندم و صرف نظر از اینکه کی با چه هدفی و برای کیا گفته در موردش فکر کردم. بیاید به جای "هر واقعه" و "هیچ‌چیز" بگیم بعضی واقعه‌ها، بعضی چیزها. «بعضی وقایع ابتدا به صورت رویا هستند، آنگاه اتفاق می‌افتند. بعضی چیزها رخ نمی‌دهند مگر در آغاز، رویایی باشند». این منطقی‌تره. بعدشم می‌تونیم داخل پرانتز بنویسیم شباهنگ، مهندس، زبان‌شناس، نویسنده و ویراستار ایرانی. 

بارها بلاگرها به چالشِ نامه به ده سال بعد، نامه به سی‌سالگی، چهل‌سالگی و تصورتون از چند سال بعد دعوتمون کردن و استقبال خوبی هم شده از این چالش‌ها. آخریش، دعوتِ ماری جوانا بود تو کانالش از بلاگرها و خواننده‌هاش که رویاهاشونو بنویسن و براش بفرستن. چند وقت پیش هم مریم پستی نوشته بود با عنوان «رویاپردازی خوبه، به شرطی که». پستشو که خوندم براش کامنت گذاشتم «رویا همون آرزوئه؟» بهش گفتم «نمی‌دونم من کلاً از اول بی‌رویا بودم، یا از ترس نرسیدن بهشون، سعی کردم به فکرم هم خطور نکنن. طوری زندگی کردم که اگه یه طور دیگه زندگی می‌کردم فرقی برام نداشت». گفت «نه آرزو نیست. رویا رویاست. همون ایده‌آل‌هاست».

نمی‌گم هیچ‌وقت هدفی نداشتم و هیچ‌وقت به بعداً فکر نکردم. ولی هیچ‌وقت دوست نداشتم از آینده بنویسم، از تخیلاتم، از رویاهام، از آرزوهام. هیچ‌وقت دوست نداشتم خیال‌پردازی کنم، به فردا فکر کنم، به آینده و هر چیزی و هر کسی که احتمال وقوعش کمتر از یکه. اصلاً مگه احتمال حضور من پشت همین لپ‌تاپ یک دقیقه بعد چند درصده؟ برای همین خیلی اهل فیلم و رمان و هر قصه‌ای که ساخته و پرداخته‌ی ذهن کسی باشه نبودم. برای همین همیشه سعی کردم خاطره بنویسم. از چیزایی بنویسم که اتفاق افتادن و تموم شدن. خاطره نوشتم؛ از گذشته و حال نوشتم که بمونه برای بعد. بعدی که به زودی بخشی از گذشته و حال می‌شد.

داشتم رویاهایی که ملت برای ماری جوانا فرستاده بودن رو می‌خوندم. بیشتر رویاها رو میشد در غم، غربت، پوچی، تنهایی و حتی مرگ خلاصه کرد. خیلیا از ایران رفته بودن، دخترا شوهر نکرده بودن، پسرا زن نگرفته بودن. یک سری هم تو رویاهاشون ازدواج کرده بودن و تو همون رویا طلاق هم گرفته بودن حتی. یه چند تا رویای خوشگلِ رنگی‌رنگیِ حال‌خوب‌کن هم بینشون بود البته. نوشتن از زمانی که نرسیده، آدمایی که ندیدی و اتفاقاتی که هنوز تجربه نکردی سخته؛ با این حال من هم سعیم رو کردم و یه چیزایی نوشتم. نه که برای ماری جوانا بفرستم. حتی تصمیم داشتم نذارم اینجا. شما هم بنویسید. یا همینجا تو کامنت‌دونیِ شباهنگ، یا تو وبلاگ‌هاتون، یا تو دفتر خاطرات. بنویسید و بفرستید برای ماری جوانا. به رویاهاتون فکر کنید. به فردا. آینده رو تصور کنید. «بعضی وقایع ابتدا به صورت رویا هستند، آنگاه اتفاق می‌افتند. بعضی چیزها رخ نمی‌دهند مگر در آغاز، رویایی باشند»

من هیچ وقت پستامو توی ادامۀ مطلب نمی‌نویسم. ولی این بار سنت‌شکنی می‌کنم و می‌ذارمش ادامۀ مطلب...


امسال چهل و هفتو تموم کرد. به زور نشوندمش پای کیک. می‌گفت خجالت می‌کشم با این سن و سال شمع فوت کنم. با زن‌داداشم خداحافظی می‌کنم و درِ قابلمه رو برمی‌دارم ببینم دلمه‌ها در چه حالن. زنگ زده بود بپرسه حتماً باید آردو الک کنه یا بدون الکم میشه. میگه هر کاری می‌کنم باز امید میگه شبیهِ شیرینیای آبجی نشده. هفته‌ی پیش اومده بودن تهران. برای تولد همسرم دعوتشون کرده بودم. امید از شیرینیا خوشش اومده بود. درِ قابلمه رو می‌ذارم و شعله رو کم می‌کنم. امیرحسینم عاشق دلمه است. هفده سالشه. هفته‌ی دیگه هم تولد اونه. هنوز نمی‌دونیم چی براش بخریم. نگاه به ساعت می‌کنم و دوباره بهش زنگ می‌زنم. خاموشه. دلم شور می‌زنه. یه کاسه چیپس و پفک میارم می‌ذارم جلوی تلویزیون و دوباره نگاه به ساعت می‌کنم. برمی‌گردم آشپزخونه و ایمیلامو چک می‌کنم. یکی از بچه‌ها ایمیل زده که آیا از فصل آخر هم سوال می‌دم یا نه. دیشبم ایمیل زده بود که اجازه بدم تکلیفاشونو بعد امتحانا تحویل بدن. من نمی‌دونم اینا طول ترم چی کار می‌کنن؟ نگاه به برگه‌های روی میز می‌کنم. ورقه‌های امتحان دانشجوهای همسرمه. چه‌قدر بدخطن.
+ چه‌جوری می‌خونی جواباشونو؟ اینا باید دکتر می‌شدن با این خطشون. دیر نکرده؟
- نه خانوم، بچه که نیست. مردی شده واسه خودش.
موقعیتشو چک می‌کنم. آفلاینه. ولی تا یه ساعت پیش کتابخونه بوده انگار. عینکمو می‌زنم به چشمم.
+ این بنده خدا راه‌حلش درسته هااا. یه اشتباه محاسباتی کوچیک تو جریان مدار داشته، که گند زده به بقیه‌ی محاسبات. چرا کل نمره رو کم کردی ازش؟
- یه مهندس باید یاد بگیره که اشتباه نکنه.
+ یادته من سر همین یه اشتباه کوچیک یه درسو افتادم؟
جواب ایمیل دانشجومو می‌دم. میگم همه‌ی کتابو باید بخونن، از همه جاشم سوال میدم. به اندازه‌ی کافی هم برای تکلیفاشون فرصت داشتن به نظرم.
+ مامان، تخمه آفتابگردون نداریم؟ الان نیمه‌ی دوم شروع میشه.
نسیم سیزده سالشه. عاشق فوتباله. طرفدار رئال و دیوارِ اتاقش پرِ عکس فوتبالیست‌ها. میگه می‌خوام ورزشکار شم. هیچیش به من نرفته خداروشکر. نه رنگ چشماش، نه رنگ موهاش، نه خُلق و خوش. همونقدر که من زنگ‌های ورزشو پیچوندم اینم همونقدر از ریاضی بدش میاد. حلال‌زاده به دایی‌ش رفته. بلند میشم میرم سمت کابینت و کاسه رو پر تخمه می‌کنم میارم می‌ذارم روی میز، جلوی تلویزیون.
خاطره شونه‌شو میاره و ازم می‌خواد موهاشو شونه کنم. می‌نشونم‌ش بغلم و دوباره ساعتو نگاه می‌کنم. خاطره هفت سالشه. جدول ضربو حفظه و از چهارسالگی خوندن، نوشتن یادش دادم. کلی شعر بلده. موهاشو می‌بافم و ازش می‌خوام دفتر مشقشو بیاره که بهش دیکته بگم. فردا امتحان املا داره. باز برگشتن به چهل سال پیش و مثل زمان ما از بچه‌ها امتحان می‌گیرن.
نگاه به ساعت می‌کنم. نیمه‌ی دوم هم تموم میشه. نسیم پَکَره. فکر کنم تیم‌شون باخته. کبکِ همسرم که خروس می‌خونه. با خوشحالی صدای تلویزیونو کم می‌کنه و 
+ یه چایی واسه ما میاری خانوم؟
ساعتو نگاه می‌کنم و جمله‌ی یه ساعت پیشو دوباره تکرار می‌کنه: بچه که نیست. مردی شده واسه خودش. صدای ماشینو می‌شنوم و میرم لب پنجره. آروم ولی عصبانی بهش میگم باز بدون گواهینامه ماشینو دادی دستش؟ درو باز می‌کنم و از خاطره می‌خوام که وسایلشو جمع کنه و بیاد کمکم میز شامو بچینیم. دختر بزرگم هیچیش به من نرفته، ولی تو این یه مورد که دست به سیاه و سفید نزنه و کمکِ مامانش نکنه لنگه‌ی خودمه. پسرم آخ‌جون امشب شام دلمه داریم گویان وارد میشه. ازش می‌خوام زودی دست و صورتشو بشوره و بیاد سر میز. همسرم برگه‌ها رو از روی میز برمی‌داره و می‌ذاره کنار لپ‌تاپ. یه سر میاد اینجا. وبلاگم. 
+ عه پست جدید! پست یازده هزار و صد و یازدهم. 
لبخند می‌زنم و می‌گم جدید نیست. بازنشر پست هزار و صد و سیزدهه. بیست سال قبل نوشتمش. رویایی که حالا دیگه خاطره است. زل می‌زنم تو چشماش و میگم اون روز خیلی دلم می‌خواست بدونم کجایی. می‌خنده و میگه توی ذهنت. می‌خندم و میگم: توی قلبم. صدای دره. نسیم میره درو باز کنه. خاطره کاسه‌های خالی رو از جلوی تلویزیون برمی‌داره می‌بره می‌ذاره آشپزخونه و از اونجا داد می‌زنه: سوخت. امیرحسین هوله به دست از دستشویی میاد بیرون و می‌پرسه چی سوخت؟ نسیم و مادرشوهرم با یه کاسه آش میان تو. می‌رم آشپزخونه و می‌بینم دلمه‌ها جزغاله شدن.

نظرات  (۳۴)

دلمه ها جزغاله شدن؟پایان تلخ بود؟:دی
+خاطره،معلومه میخواد از اون نابغه ها بشه ها:دی
+چرا طرفدار رئااااااال؟بارسلونا به این خوبی،ماهی!!بعد رئاااال؟
پاسخ:
پایانی تلخ و سوخته :))
آره دختر کوچیکه به خودم رفته. هزار ماشالا. بزنم به تخته.
خب نسیم طرفدار رئاله، باباش طرفدار بارسا. منم تراکتورسازی :))
رویای من؟! خب؛ دوست داشتم جای همین امیرحسین باشم :دی هرچند دیگه از سنم گذشت. 

مینویسم. ناشناس هم میفرستم واسه این کانال :دی هرکی تونست تشخیص بده :))

+ امیرحسینو واسه گواهینامه نداشتن دعواش نکنید خب :))) حالا ما پراید داریم میترسیم همینم از بین بره نمیتونم برم بیرون باهاش! دیگه شما که غمِ این چیزا رو ندارید بذارید بچه کِیف کنه. هیچی جای رانندگی رو نمی‌گیره :))) - البته منظورم این مسخره‌بازی‌هایی که این روزا سرِ ماشین و موتور در میارن نیستا! رانندگی معمولی منظورمه :دی -
++ رویایِ خوبی دارین. ساده. صمیمی. خوب.
پاسخ:
آخی... شما الان هم‌سن و سالِ امیرحسینِ بیست سال بعدی :دی
به نظرت برای تولدش چی بخریم؟ :))
+ من با اینکه گواهینامه دارم، اگه مجبور نباشم رانندگی نمی‌کنم. هفته‌ی پیش بابا مجبورم کرد من رانندگی کنم که جای کلاچ و ترمز یادم نره یه وقت.
+ + آره، تازه چند وقت یه بارم میایم شمال جوج بزنیم با نوشابه. اگه تا اون موقع فراموشمون نکردین مزاحمتون میشیم :دی احتمالاً تا اون موقع دیگه شما هم زن گرفتی

+ الان جدی جدی داریم می‌ریم جوج بزنیم با دوغ. بعداً میام بقیه‌ی کامنتا رو جواب میدم.
چه غریب بود :دی
پایانشو شیرین تر میکردی خب تو ذوق امیرحسین خورد
پاسخ:
حقش بود :دی
تا اون باشه بدون گواهینامه رانندگی نکنه :))
برای تولدش یه 206 بخرید =)) دیگه میخواید ارزون بخرید یه رمان خوب میتونه جالب باشه. ساعت‌مچی و اینا هم هست ولی جای 206 رو نمیگیره :/ :))

+ حالا اینکه شما علاقه‌ای به رانندگی نداشته باشید، جذابیت و آرمش‌بخشیِ رانندگی رو نفی نمی‌کنه که :دی از مُرادتون هم بپرسید حرفِ من و امیرحسین رو تأیید می‌کنه - که اگه تأیید نمی‌کرد ماشین نمی‌داد دستش - :))
پاسخ:
یه چند ساله که به خاطر مسائل آلودگی و جمعیت، دولت داشتنِ بیشتر از دو تا ماشینو برای هر خانوار! ممنوع کرده. فکرِ ماشینو تا وقتی زن نگرفته و خانوار! تشکیل نداده باید از سرش بیرون کنه. بعدشم خب ماشین من و باباش هست دیگه...
ساعت فکر خوبیه. خوب که چه عرض کنم، اصن عالیه! عالی...
سلام نسرین :)
عجب رویای شیرینی با کلی جزعیات 
حالا چرا آخرشو تو ذوق پسرت زدی و دلمه هاشو سوزوندی؟ :))))
حالا چرا دستپاچه شده :)))))
تو که همش تو راه آشپزخونه بودی باید زودتر میفهمیدی و شعله را کم می کردی
آخه دلمه با شعله کم خوشمزه تر میشه البته با یه ذره ته دیگش .دلم دلمه خواست
سه تا بچه واقعا می تونی اونم با شغل بیرون؟!:/
:))
 عالی بود برم رویامو بنویسم
پاسخ:
سلام
جزئیات با همزه درسته مهربان :دی
خب امشب به خاطر این کارش باید تنبیه میشد به هر حال :))
سه تا بچه کمه به نظرم. چهارمی هم تو راهه ایشالا :دی
۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
چه خوب^_^ ان شاالله که آینده ای پر ازاتفاقات خوب در انتظارت باشه!
وقتی داشتم متن هایی که واسه ماری فرستاده بودن رو می خوندم، همونایی یا تنهان یا مجردن یا طلاق گرفتند! فکر کردم من ترجیح میدم اون موقع 4 تا بچه داشته باشم قد و نیم قد که بشینیم باهم کاردستی درست کنیم و نقاشی بکشیم:)
پاسخ:
مثل اسمِ قشنگت منتظر اتفاقات خوبم.
آره والا؛ ملت چه جوری دلشون میومد غم قاطیِ رویاهاشون بکنن آخه؟
منم دوست دارم 4 تا بچه داشته باشم :دی
منم نوشتم مثلا! البته فقط تو وبلاگ.

رویات خیلی خــــــوب بود :))
تگ مادر شوهر عزیزتر از جانم :دی :دی
پاسخ:
آره خوندم. ولی من سعی کردم تصورم رو ببرم به 40 سالگی به بعد. بیست و نهی که تو ازش نوشتی سنیه که دقیقاً بیخ گوش منه
عه یادم رفت بگم. مادر شوهرم طبقه‌ی پایین ما زندگی می‌کنن و هر موقع شام و ناهار نداریم یا غذامون می‌سوزه آوار میشیم رو سر ایشون :دی
:)
پاسخ:
با سلام :دی
خب... در پاسخ به اون کامنتت که خصوصی بود :دی شاید بلندپروازی و رویایی بودن این نوشته خیلی کمرنگ باشه، ولی این نهایتِ نهایتِ تهِ تهِ رویای منه. ینی این تهِ خوشبختی منه. کف هم نه هااا! تهِ تهش
اگه بگم با خوندن پست بغض کردم و الانم گریه!باورت میشه؟!
نه که حسودیم بشه ها
نه
ولی یجوری شدم-_-
+من ده سال ایندع خودمو نوشتم واس مریم فرستادم.پشیمون شدم.قبل اینکه سین شه حذف کردم.طبق محاسبات ده سال دیگه دختر من دوسال و پسر تو هفت سالشه
.حدودا سی سال دگ میشه امیرحسین داماد من شه؟:))))) دخترمو پیش عروس کردمااااا 
تازه بلندی اسم امیرحسینو کوتاهی اسم دخترم جبران میکنه..
پاسخ:
بغض و گریه؟ کجاش متاثرت کرد؟ دلمه‌ها؟ :دی
خب اگه دخترت عاشق هم‌کلاسیش شد و نخواست زنِ امیرحسین بشه چی؟ البته خیلی هم دلش بخواد :))
این پست نوید اینو میده که شما مث بعضیا شوور کنی وبتو ول نمیکنی
بیس سال بعدم میخواد پست بذاره^_^
مستر نیما رو دیدی چه کمرنگ شده از وقتی مزدوج شده؟
هیژده هم که اصن یه پست انتشار در اینده گذاش که رفقا من الان که دارید اینو میخونین در حال عقد میباشم ! نیستم دیگه و خدافظ..
پاسخ:
من اگه امکانات داشتم از اون دنیا هم براتون پست می‌ذاشتم و کلی عکس هم از بهشت و جهنم براتون آپلود می‌کردم حتی!
خب پسرا یه کم مشغله‌هاشون با ما فرق داره و درکشون می‌کنیم که وبلاگشونو رها می‌کنن
یه سوتی یافتم راجب مراد
البته شباهنگ سوتی بده نیس
شاید عمدا نوشتی
بهرحال من یه نکته دسگیرم شد میام تل میگم بت:))
پاسخ:
این متنو قبل از انتشار شصت بار از ابعاد مختلف خوندم. من بی‌گدار به آب نمی‌زنم. تمام نکات ظریفش آگاهانه بود :دی
حالا امتحان چه درسی قرار بوده بگیری؟
پاسخ:
ملیکا دیدی آدما تو فیلما میرن آینده و یه قسمتی از آینده‌شون مبهم و تار و مه‌آلوده؟ اسم این درس و اسم پسر دومم اینجوریه برام :دی مبهمه :)))
خیلی باحال بود...
به کانال ماری جوانا رفتمو تعدادیشو خوندم.چه قدر این ایده ها قشنگن.اخه واسه چند لحظه هم که شده سفر به اینده و سیر در تخیلات و خیال پردازی های دیگران یه حس دلنشینی به ادم دست میده.
همیشه میخواستم بگم که چه قدر خوبه که ادم مفید باشه.مثلا تو.تو همیشه وقتی یه پست میذاری یه چیزی به ادم اضاف میکنی حالا چه دانش چه چیزای دیگه.شاید در کنارش ادم اعصابش خورد شه که چه قدر تو متفاوتی با همه.چه قدر اصول داری! اما به قول خودت که فکر کنم قبلا گفته بودی سخنی نرانم که خوانندگانم گویند شرم باد تو را یه چیزی تو همین مایه ها.(جمله ای که بیهقی گفته راجع به کتابش و فکر کنم تو یه بار راجع به وبلاگت گفتی.)
میخواستم منم دوباره یاداوری کنم که واقعا همینی.مثلا من همیشه وقتی میخوام تو وبلاگم پست بذارم بعدش میگم خب که چی الان؟! بعدشم بیخیال میشم.
چه قدر من خوشم میاد از اونایی که واسه خواننده هاشون ارزش قایلن...مثل تو.
اقا من دخترما فکر نکنی پسرم بگی چرا میگی خوشم میاد ازت.(ما باید خیلی حواسمونو جمع کنیم تو کامنت گذاشتن واست.پس و پیش نگیم یه وقت.؛)
پاسخ:
ممنون. مفیدی از خودتونه. چشاتون مفید می‌بینه :دی و خوشحالم که وقت خواننده تو وبلاگم تلف نمیشه :)
به هر حال من اگه ده تا خواننده داشته باشم، خودم خواننده‌ی ده تا وبلاگم و می‌فهمم که خواننده چه انتظارات و توقعاتی از نویسنده داره و نیازهاش چیه :)
و ممنونم که وقتی کامنت می‌ذاری حواست به خلق و خوی کسی که کامنتو براش میذاری هست
از آشنایی با دخترخانومی مثل شما هم خوشحالم و خوشبختم و خوشوقتم و کلاً خوشم
خاطره: من وقتی چهار پنج سالم بود خوندن یاد گرفتم. از رو کتابای خواهرم. خانواده خوشش اومد و رو برادرمم این جریان رو پیاده کردن که بشین با خواهرات خوندن یاد بگیر. این بچه هم میشست بالاسر ما و نگاه می کرد مشق نوشتنمونو.
اولین املایی که بهش گفتن معلمش به مامان گفته بود بیا و چه نشسته ای که بچه ت چپ به راست و آینه ای می نویسه:))))))
هر چی دیده بود - و از بالای دفتر دیده بود!- عینا ثبت و ضبط کرده بود بچه م^-^
پاسخ:
:)))) من همیشه فکر می‌کنم اگه بچه‌ی اول نبودم، می‌تونستم پله‌های ترقی رو با سرعت بیشتری بپیمایم.
خاطره: من تا وقتی مدرسه نرفته بودم خوندن نوشتن بلد نبودم. ولی همچین که یاد گرفتم، پدرِ کتابای پدرمو دراوردم بس که خوندم و از ابعاد مختلف تحلیلشون کردم :دی
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۹ نیمچه مهندس ...
یعنی نیام بگم تو اون سنی که میخوای خاطره رو به دنیا بیاری ریسکش هم برای خودت هم دخترت زیاده؟فضول نیستم،نگرانتم.
+تو پست قبلت کامنتی گذاشتم مبنی بر اینکه گیش گیش! و به این صورت چپ و راست شدند.اون گیش گیش صدای کتک کاری بود:)
پاسخ:
موقعِ دنیا اومدن خاطره سی و هفت سالم بود دیگه. من اصن به حرفای دکتر جماعت اعتقاد ندارم. هر چی بگن یه گوشم دره یه گوشم دروازه. تازه مگه قرارمون از اول چهار تا بچه نبود؟ :دی ینی منظورم اینه که چهل و چهار سال انقدرام دیر نیست برای به دنیا اومدن پسر دومم. حالا چون خونواده رد میشه، آدم معذبه راجع به این مسائل صوبت کنه، ولی خب ترجیح می‌دم اونم تو این رویا حضور داشته باشه. و لو اینکه ما و حتی من از حضورش بی‌خبر باشم. اسم این یکی رو دیگه قراره باباش بذاره و باباشم در دسترسم نیست بپرسم ازش :دی

سال اول کارشناسی دو تا از هم‌کلاسیای برقم، هر کدوم صاحب یک عدد برادر با اختلاف سنی 19 شدن. در بهت و حیرت فرورفته بودم که سال سوم کارشناسی، هم‌اتاقیم صاحب یک عدد خواهر شد. با اختلاف سنی 22 سال :دی فلذا ماهی رو هر وقت از آب بگیری دیر نیست :))) جمعیت کشورم لابد تا اون موقع رو به پیری رفته و به هر حال این تنها کاری بود که از دست من برمیومد برای این مملکت انجام بدم.
قشنگ بود واقعا. ولی برای منی که از زمانی که خودم رو شناختم در حال رویا پردازی بودم زندگی بدون خیال غریبه واقعا.
اتفاقا امشب آفای همسر خوابش نمی برد و گفت کاش می تونستم مثل تو خیال بافی کنم تا خوابم ببره.
منم شروع کردم براش یه تصویر قشنگو ترسیم کردن، با جزییات. ولی به این نتیجه رسیدم خیال از ذهن که بیرون بیاد ماهیت جادوییش رو از دست میده و میشه فقط حرف
پاسخ:
من شبا انقدر خسته و داغون میرم تو رختخواب که ذهنم یاری نمی‌کنه به رویا بپردازم. کلاً تخیلم خوبه، ولی هنوزم ترجیح میدم به وقایعی که رخ ندادن فکر نکنم
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۴:۰۸ شن های ساحل
دخترم به پسرت نمی دم ایششش:))))
پاسخ:
خیلی هم دلتون بخواد با خونواده‌ی ما وصلت کنین.
والا! :)))
بیست سال دیگه که آلودگی و اینا نداریم. ماشینا با انرژی خورشیدی کار می‌کنن اونوقت :)) فقط 206 عالیه :دی 
پاسخ:
:)) ینی واقعاً شما فکر می‌کنی با این مسئولینی که خدا سایه‌شونو از سرمون کم نکنه، بیست سال دیگه اوضاع مملکت ما از اینی که هست بهتر میشه؟ انقدر امیدواری ینی؟
فکر کنم اون موقع طرح زوج و فرد هم جواب نده و مثلاً بیان بگن روز اول و یازدهم و بیست و یکم ماه اونایی بیان بیرون که آخرین رقم پلاکشون یکه. روز دوم و دوازدهم و بیست و دوم اونایی که رقم آخر پلاکشون دوئه. و الی آخر :|
آخی عزیزم چقدر خوب نوشته بودی:*
امیدوارم همش به بهترین شکل محقق بشه:*
پاسخ:
:) ممنون
من هم امیدوارم...
خیلی هم رویای قشنگیه ...خیلی هم عالیه... خیلی هم دل برانه است!!
نظرم بیشتر ناظر به مقدمه مطلبت در مورد رویا و در مورد حسی بود که خود نوشته منتقل می کرد...نه رویای شباهنگ...اصلا یکی از رویاهای من اینه که بچه هام با بچه های شباهنگ وصلت کنن!! از قدیم گفتن مامانو ببین و ...بعله :دی

+ راهی نداریم جز رفتن به سمت انرژی های غیر فسیلی مهندس! تازه، این کار شما مامان برقی ها و بابابرقی هاست ... اگر همه بگن نمیشه و وضع خرابه و فیلانه و بهمانه شما هم همینو بگی پس چه کسی برخیزد؟! هان!:دی
پاسخ:
:)))) آقاااااااااااا اسم بچه‌هاتو می‌نویسم تو لیست :دی
ایشالا تا اون موقع انرژی هسته‌ای رایج میشه؛ ولی مای آیز دنت درینک واتر (چشمم آب نمی‌خوره)
باشه رویاتونو یه وقت دیگه میخونم/شباهنگ،مهندس ، ویراستار، زبان شناس و...
پاسخ:
:)
البته به این دلیل بعدا میخونم که بچه داداشم داره همزمان که من نظر میذارم لپتاپمو نابود میکنه:)))
پاسخ:
خدا حفظش کنه :)

گویا یاد دادن خوندن و نوشتن به بچه‌ها اینقدر زود خوب نیست
کارشناس‌ها میگن

پاسخ:
من بعد از پزشک‌ها، دومین گروهی که به حرفاشون اعتقاد ندارم کارشناسان و دانشمندانه
راستش خاطره ای از فردا مستلزم داشتن یک طرح هست برای فردا.
لیک در مملکت ما دیدن فردا سخت است .
.
.
.
امیرحسین از این کار ها هم می‌کنه پس،فایده نداره باید با مراد صحبت کنم.:)
پاسخ:
درسته که اوضاع مملکت جوریه که نمیشه حتی برای یه ساعت بعد هم برنامه‌ریزی کرد، ولی طرح داشتن برای شما پسرا که کاری نداره. یه طرحی تو ذهنتون می‌زنید و بعدشم می‌تونید به پدر یا مادر و حتی انجمن اسلامی دانشگاهتون درخواست بدید که مثلاً یک دختر مذهبی، یزدی و دانشجوی پزشکی بهتون معرفی کنن که البته فعال سیاسی هم باشد.
بله طرح آسان نمود اول .....لیک افتاد مشکل ها
یا خود خدا:D

مذهبی
یزدی
پزشکی
فعال سیاسی    
پاسخ:
مذهبی
ترک
برقی
انقلابی :دی
عالی بود. کلی انرژی گرفتم و خوشحال شدم.
آیندت روشن و رویاهات تحقق یافته ان شاالله
پاسخ:
:) همچنین
والا وضعیتِ امیدواریِ من که از روی نوشته‌هام مشخصه! نه بابا؛ امیدم به این مسئولای نامسلمون نیست که. احتمالم بر این بود که ایران دچار فروپاشی میشه و بعدش هم تسخیر (!) میشه و... :||| :))) البته خدا نکنه! ایشالا ملتِ ولایت‌مدار قیام کنه و شرِّ استکبارِ جهانی رو از سرمون کم کنه :))) با عرض معذرت؛ چقدر خنده‌دار شده این حرف‌ها... :(
پاسخ:
خیلی دلم می‌خواست مثل فیلما ماشین زمان داشتیم و می‌رفتم آینده
اینجوری دیگه ممکن بود برای خیلی چیزا تلاش بیهوده نکنم
من در مورد خودم خیلی خیال بافی میکنم
اما
یک تصویر هست که همیشه از آینده خودم میبینم
یک خانم 90یا بیشتر ساله ایی که پوستش چروک شده و موهاش خاکستری و یک عینک قاب زرشکی متمایل به بنفش زده و همچنان که پشت میز چوبی بزرگی نشسته و یک کاغذ A4دستش ه و داره می خونه ، به آخرین کتاب فلسفی زیر چاپش داره فکر می کنه.
فک کنم بعد از این پلان میرم به دیار باقی:))
از پرستاری به فلسفه؟! نمیدونم چه جور به اونجا رسیدم 
پاسخ:
:)) اگه می‌خوای قدم در وادی فلسفه بذاری یه کم محتاطانه‌تر این کارو بکن
فلسفه مثل بقیه‌ی رشته‌ها نیست. ذهن آدمو هر لحظه به چالش می‌کشه
بیچاره اون دختری که تو باشی مادرشوهرش :|
پاسخ:
و خوش به حال اون مادرشوهری که من باشم عروسش. البته دخترِ شاه پریون هم که باشی، تو بالاترین مقاطع علمی هم باشی، دنیا رو سرت قسم بخوره، بازم مادرشوهرا معتقدن که پسرشون حیف شده :|
تحویل بگیر یکم خودتو بنظرم =))))
پاسخ:
:)) نوشابه بدم خدمتتون؟! یه چند تا باز کردم کسی نیست بخوره
جالب بود
ایشالا همینی بشه که نوشتی :)

شیوه آموزشی رو خوب اومدی :/
پاسخ:
تازه امیرحسینم هم سال دیگه کنکور داره. شرط معدلم برداشتن کلاً :| :دی
۰۷ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۱ نیمه سیب سقراطی
ای جان دلم ... چه فردای خواستنی بود اونقدر که مجبورم کرد به فردا روز خودمم فکر کنم ... دوس دارم همینقدر رنگی رنگی باشه ، دلم میخواد حس زندگی ازش بچکه و همه چی به جاش برام باشه ، داشته باشمش ... ولی تا میخوام بهشون فکر کنم میترسم نسرین ... میترسم ... نپرس از چی ، نپرس چرا ... فقط میترسم ... 
پاسخ:
نیمه‌ی عاقلم میگه احتمال رخداد این آینده یک در میلیارده و نیمه‌ی عاشقم چپ چپ نگاش می‌کنه و میگه زر مفت نزن
فک میکردم اتفاقا خیلی به آینده و رویاهات فکر کنی.

چقد شفاف و زلال نوشتی...
من یه چیزای مات و دربه‌داغونی تو ذهنمه!
پاسخ:
شاید اقتضای سنت باشه که رویات مات و مبهم و درب و داغونه
شباهنگ بچه ها زیاد نیستن؟! یه تجدید نظر کن جانم :)
پاسخ:
تازه مهدکودک هم نذاشتم‌شون :دی