دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شوهر پریسا» ثبت شده است

۱۵۱۹- فردا سه‌شنبه نیست

يكشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۵۹ ب.ظ

سه‌شنبه با پریسا قرار داشتم که برم خونه‌شون. البته درستش اینه که بگم قرار دارم که برم خونه‌شون. قرارمون این‌جوری شکل گرفت که صبح پیام داد و گفت سه‌شنبه میای بریم بیرون؟ نپرسیدم برای چی. گفتم شاید برای روز مرد می‌خواد برای شوهرش کادو بگیره. گفتم باشه. چند ساله ازدواج کرده و هر چند وقت یه بار بهم میگه بیا خونه‌مون و من هر بار یه بهونه میارم و نمی‌رم. سالی یه بار همو می‌بینیم. روز تاسوعا، دم در خونۀ مادربزرگ نگار اینا، موقع دادن شله‌زرد و گرفتن آش. چند روز پیش دفاع ارشدش بود. گفت بیا تنها نباشم که یه وقت نت قطع شد و مشکلی برای لپ‌تاپم پیش اومد پیشم باشی. رفتم. اون روز خودمم کلاس داشتم و فرصت نشد زیاد باهم گپ و گفت داشته باشیم. گفت قبل از اینکه ترم جدیدت شروع بشه بازم بیا. درسمم تموم شده و وقتم آزاده. گفتم باشه. پریسا نوۀ عمو و عمۀ باباست. قبل از ازدواج مثل خواهر بودیم. بادکنکای ماشین عروسیشو خودم فوت کردم، باهم آرایشگاه رفتیم، عکاس خصوصی مراسمشون بودم و حالا با اینکه خونه‌شون نزدیک خونۀ ماست و همیشه هم تنهاست و دوست دیگه‌ای جز من نداره نمی‌دونم چرا کم بهش سر می‌زنم. در واقع اصلاً بهش سر نمی‌زنم و زین حیث عذاب وجدان دارم. روز دفاع بهش گفتم لینک جلسه رو بفرست برای دوستات. گفت شمارۀ هیچ کدومو ندارم و با هیچ کدوم از هم‌کلاسیام در ارتباط نیستم. با هیچ کدوم، به معنای واقعی کلمه. گفت ما هیچ کسو نداریم. مثل بعضیا نیستیم که از مصر هم دوست پیدا می‌کنن. منو می‌گفت. و خبر نداشت به‌واسطۀ وبلاگم دیگه از کجاها دوست و رفیق پیدا کردم. پریسا تو هیچ شبکۀ اجتماعی‌ای نیست و تنها راه ارتباطیش با من و استادش ایمیل و پیامک بود. این حجم از تنهایی در مخیّله‌م نمی‌گنجه. قبل از ازدواجش ارتباطمون خیلی خوب بود. هر چی من می‌خریدم اونم می‌خرید. هر کاری می‌کردم اونم می‌کرد. برق خوندنش هم شاید به‌تبعیت از من بود. من یه جورایی الگوش بودم. از یه جایی به بعد راهمون جدا شد. حالا شاید از این می‌ترسم که ظاهر زندگی منو ببینه و یه درصد پشیمون بشه که ازدواج کرده. در مواجهه با دوستای متأهلم اغلب همین حسو دارم. من نسبت به اونا آزادترم و اونا مقیدتر و محدودتر. من هیچ وقت دوست نداشتم جای اونا باشم ولی شاید اونا غبطه بخورن به شرایط من. از این می‌ترسم که فلان درخواستو از شوهرشون بکنن و اونا بگن از وقتی با فلانی که من باشم می‌گردی این حرفا رو می‌زنی. نمی‌خوام سبک زندگی من روی سبک زندگی اونا اثر بذاره. احتمالاً دلیل اینکه یه سری مردا بعد از ازدواج به همسراشون می‌گن با دوستای مجردت قطع رابطه کن همینه. اون روز که برای دفاع رفته بودم خونه‌شون، معیارهای ازدواجمو پرسید. تعارفو گذاشتم کنار و گفتم ببین اگه امروز روز دفاع من بود انتظار داشتم شوهرم یه ساعت مرخصی بگیره و پیشم باشه. یا لااقل لینک جلسۀ دفاع رو بگیره و تو جلسه باشه، یا چه می‌دونم تماس تصویری بگیره و منو ببینه. یاد روز دفاع خودم افتادم که بابا دم در اتاقم وایستاده بود و با ذوق فیلم می‌گرفت و بعدشم با ذوق برای دوستاش تعریف می‌کرد چجوری دفاع کردم. حالا این بنده خدا شوهرش بعد از دفاع زنگ زد بهش، ولی زنگ برای من کافی نیست. برای من کمه. معیار من همراهیه. فرق هست بین خواستگاری که می‌پرسه چه خبر از دانشگاه با خواستگاری که می‌پرسه درس و دانشگاهت کی تموم میشه. معلومه این دومی همراه نیست باهات. و خب با چنین افکار و عقایدی همون بهتر که از جامعۀ متأهلین فاصله بگیرم و بذارم زندگیشونو بکنن :| خلاصه صبح برای یه دورهمی دونفره برنامه ریختیم و قرار شد سه‌شنبه برم خونه‌شون و بعدش بریم بیرون. تولد بابا و روز پدر هم نزدیکه و می‌تونستم با یه تیر دو نشون بزنم و خودمم خرید کنم.

امشب بعدِ شام بلند شدم کیک درست کنم که فردا که می‌رم خونه‌شون ببرم باهم بخوریم. بابا هم با دوستش یه سفر کاری داشت و یه کم بیشتر درست کردم که به بابا و دوستشم بدم. بعد به پریسا پیام دادم که بابا هشت‌ونیم می‌خواد بره بیرون. اون موقع بیداری بگم منم بذاره سر کوچه‌تون؟ با تعجب جواب داد فردا یا سه‌شنبه؟ نگاه به تقویم کردم دیدم ای بابا دو روز مونده تا سه‌شنبه.

عکس و طرز تهیۀ کیکو تو پست بعدی می‌ذارم.

۰۳ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۷- از هر وری دری ۱

شنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۳۱ ب.ظ

یک. دنبال یه عنوان ثابت، شکیل، زیبا و با مسمّی (بخونید مسمّا) می‌گردم برای یه همچین پستایی که از چند پُستک (پست کوچک) یا پُک (مخفف پست کوتاه :دی) تشکیل شده‌ن. از هر وری دری هم بد نیست البته. پیشنهاد بهتری ندارید؟

دو. مهلت اون مأموریت سرّی که در موردش باهاتون صحبت کردم و ازتون خواستم فیلم بگیرین از خودتون و راجع به اهمیت زبان فارسی صحبت کنید و بفرستید براشون بازم تمدید شد. تا آخر امشب.

سه. برای اون دو دقیقه‌ای که می‌خواستم صحبت کنم دویست‌تا فیلم از خودم گرفتم و هیچ کدوم به دلم ننشست. وسواس گرفته بودم چیزی نگم که از نظر علمی اشتباه باشه و مایۀ سرافکندگی استادام نشم. حواسم هم بود که ویراسته حرف بزنم. ینی اگه موقع نوشتن، استفاده از کلمۀ «پیرامون» به جای «دربارۀ» غلطه، موقع حرف زدن هم غلطه و باید حواسم به چنین خطاهایی هم بود. بعد یه بار وسط حرف زدنم در زدن، یه بار تلفنم زنگ خورد، یه بار هواپیما رد شد، یه بار گوشیمو که تکیه داده بودم به جایی سُر خورد، یه بار اذان پخش شد از گوشی کناری و یه بارم بعد از گفتنِ دوتا جمله حرفام یادم رفت. خونۀ خودمونم نبودم. یه چندتا از این فیلما رو یادگاری نگه‌داشتم. بامزه‌ترینشون اونجا بود که حرف زدم و همین‌جوری که زل زده بودم به دوربین گوشیم، مکث کردم و گفتم اُلمادی (به زبان ترکی ینی «نشد») و از اول ضبط کردم. چند بارم محل زل زدنمو تست کردم و بالاخره نفهمیدم کجا رو نگاه کنم که دقیقاً چشم تو چشم بینندۀ فیلم بشم. امیدوارم فیلمم بین انبوه فیلم‌های رسیده به دستشون گم بشه.

چهار. یه بارم وسط ضبط همین فیلم، خیرات! آوردن. نوۀ پسرعمۀ بابابزرگم برای شادی روح پدرش و مادربزرگش که متأسفانه کرونا گرفتن و فوت کردن کیک و شیر آورده بود. آخرین باری که فریبا رو دیده بودم اوایل کارشناسی بودم. مادربزرگ و پدربزرگشو آورده بود عیددیدنی. اولین و آخرین باری که اومدن خونه‌مون همون یه بار بود. اون موقع تو فیس‌بوک بودیم و لینک وبلاگمو اونجا گذاشته بودم و از اون طریق خوانندۀ وبلاگم هم بود. انقدر عوض شده بود نشناختمش. باهم خوش و بش کردیم و همون‌جا دم در ده دیقه‌ای حرف زدیم و هر چی بفرما زدم بیا تو گفت نه ممنون باید برم. اون از سختی‌های بزرگ کردن دوتا بچه‌ش که از اسم و جنسیتشون بی‌اطلاعم گفت و منم از مشقت‌های درس خوندن. اون گفت تو کار خوبی کردی درستو ادامه دادی و من گفتم نه اتفاقاً کار تو درست‌تر بود که شوهر کردی :|

پنج. به‌دلیل مشابهت‌های بسیار زیاد تحصیلاتی که یکی از خواستگارها به شوهر پریسا داشت حدس زدم اونا منو به اینا معرفی کردن. چند وقت پیش غیرمستقیم به پریسا گفتم نکنه از این کارا. به این خواستگار آخری هم میومد که با شوهر ندا در ارتباط باشه. هنوز ندیدم ندا رو که به اونم بگم نکنه از این کارا.

شش. یه خانومی تو خیابون جلوی یکی از فامیلامونو گرفته گفته دنبال دختر چادری بیست‌وهفت‌هشت‌ساله‌ام برای پسر سی‌وشش‌وهفت‌ساله‌م. می‌شناسید؟ ایشونم یاد من افتاده و ازش پرسیده آقاپسر چه‌کاره هستن؟ ایشونم گفته پاسدارن. پاسدار به زبان ما میشه همونی که تو سپاهه. خدا رو شکر انقدری شناخت داشت ازم که متوجه باشه به درد این خانواده نمی‌خورم و شماره نده بهشون، ولی وقتی بهم گفت یه همچین موردی بوده قیافه‌م دیدنی بود. آخه این چه طرز دنبال دختر گشتنه؟!!! تو رو خدا به ماماناتون بگید این‌جوری براتون دختر پیدا نکنن. نکنن از این کارا :|

هفت. نوجوان که بودم، آرش جزو اسم‌های موردعلاقه‌م بود. چند وقت پیش یه آرش نامی تو تلگرام پیام داد «۳۴ سالمه تهران شما چند سالتونه از کجایید» جواب ندادم و اسکرین‌شات گرفتم. چند ساعت بعد دیدم پیاماشو پاک کرده ولی اسمش هنوز تو لیست چت‌هام هست. شماره‌ش معلوم نبود. شمارۀ منم کلاً برای هیچ کس معلوم نیست. چند روز پیش دیدم اسمشو عوض کرده. الانم چک کردم دیدم عبارتِ مهندس رو به بیوش اضافه کرده.

هشت. با این مقدمه که استاد شمارۀ ۲۰ و ۱۷ خانوم هستن، برای استاد شمارۀ ۲۰ باید دوتا مقاله می‌فرستادیم. یکی رو پنج صبح و یکی رو دهِ شب فرستادم و توضیح دادم حالم خوب نبود و بیمارستان بودم. استاد بامحبتم در پاسخ نوشته سلام. مقالۀ شما را با یک روز تأخیر دریافت کردم. حالا مقایسه کنید با جواب استاد شمارۀ ۱۷ که وقتی گفت چرا بعد از یک سال هنوز کاراتونو تحویل ندادید و یکی از دخترا گفت کسالت داشتم، در جوابش نوشت بلا به دور، ایشالا حالت خوب بشه، آیا الان بهتری؟، می‌خوای بسپریم یکی دیگه این بخش از کارو انجام بده و چندتا گل و قلب هم گذاشت ته پیامش. حالا ترم بعد بازم با این استاد شمارۀ ۲۰ درس دارم و خدا صبرم بده. ولی خب یکی از قشنگیای زندگی تحصیلیم اینه که استاد راهنمام استاد شمارۀ ۱۷ هست.

نه. باید اسلایدهامونو تو کتابخانۀ دیجیتال دانشگاه (ریپازیتوری هم می‌گن) بارگذاری کنیم. نام کاربری و رمزمون برای سایتا شمارۀ دانشجویی و کد ملی هست. به هر نحوی وارد کردم، وارد نشدم!. دوستام گفتن باید اول زنگ بزنی تو رو تو سیستم تعریف کنن بعد وارد بشی. زنگ که می‌زنم جواب نمی‌دن. ایمیل و پیام هم گذاشتم ولی هنوز جواب ندادن. به استاد شمارۀ ۱۹ پیام دادم که هنوز نام کاربریم تو سیستم تعریف نشده و متأسفانه نتونستم کارامو اونجا بارگذاری کنم. برای کارای ایشونم تا ۳۰ بهمن فرصت داشتیم. جواب داده عیبی نداره کمی صبر کنید. ایشون آقا هستن و گزینۀ مناسبی به‌نظر می‌رسن برای استاد مشاور بودن رساله‌م.

ده. یکی از مقالاتی که تو مقاله‌م بهش ارجاع دادم مقالۀ شاخص‌های معناشناختی واژه‌های فرهنگستان بود. فایلشو نداشتم و چند سال پیش استادمون نسخۀ کاغدیشو بهمون داده بود. این نسخه هم کامل نبود و صفحات آخرو نداشت. معلومم نبود چه سالی چاپ شده و تو کدوم مجله و کنفرانس. گوگلم که کردم اسمی ازش نبود. فقط تو سایت علم‌نت یه اسم ازش بود، بدون تاریخ. نوشته بود مقالۀ کنفرانس آرا و اندیشه سید جمال‌الدین اسدآبادی که تو مجموعه مقالات همایش یکصدوپنجاهمین سالگرد آرا و اندیشه سید جمال‌الدین اسدآبادی چاپ شده. حالا درسته زیاد از تاریخ سر در نمیارم، ولی دیگه انقدر حالیمه که این مقاله نمی‌تونه تو کنفرانس سید جمال‌الدین اسدآبادی ارائه بشه. ولی محض اطمینان مجموعه مقالات مذکور رو پیدا کردم و بررسی کردم و خب توش نبود. بعد از اینکه به نتیجه نرسیدم، تازه اینجا تصمیم گرفتم که مصدع اوقات یکی بشم و ازش بپرسم این مقاله کجا منتشر شده؟ به دو سه نفر پیام دادم و همچنان کتابخونه‌مو داشتم زیرورو می‌کردم بلکه تو یکی از مجموعه مقالات پیداش کردم. مجموعه مقالات اپ‌های طاقچه و فیدیبو و کتابراهم گشتم و بالاخره مقاله رو از صفحۀ سیصد یه کتاب شونصدصفحه‌ای پیدا کردم و سریع رفتم پیاممو قبل از دیده شدن پاک کردم که وقت دوستام حتی برای مسئله‌ای که حل شده گرفته نشه.

یازده. اطلاعیۀ اون شصت گیگ دانشجویی رو گذاشتم تو گروه جدیدالورودها که کل دانشگاه توشه. یکی اومده پیام خصوصی داده خطم به اسم بابامه و پیغام ثبت‌نام موفقیت‌آمیز بود رو دریافت نمی‌کنم چی کار کنم؟ نوشتم خب شمارۀ خودتونو وارد کنید. جواب داد حفظ نیستم. گفتم خب زنگ بزنید یه جایی و شماره‌تون بیفته ببینید. گفت شارژ نداره آخه. نفس عمیقی کشیدم و گفتم خطتون ایرانسله یا همراه اول یا رایتل؟ امیدوار بودم دیگه اینو بدونه و گفت همراه اول. تو گوگل نوشتم کد استعلام شماره همراه اول. اولین نتیجه این بود: ستاره ۹۹ مربع. گفتم این کد رو بزنید شماره‌تونو نشون میده. اینم اضافه کردم که تو گوگل نوشتم و از اونجا فهمیدم. که متوجه بشه که خودش هم می‌تونست این کارو انجام بده. کد رو نوشته و عکس گرفته و نشونم داده که این‌جوری؟ نوشتم بله. بعد نوشته خب بعدش چی کار کنم؟ دوباره نفس عمیق دیگری کشیدم و نوشتم بعد نداره که، به محض وارد کردن کد شماره رو نشون میده. از صفحۀ گوشیش دوباره اسکرین‌شات گرفته فرستاده برام و نوشته میشه شماره‌مو تایپ کنید برام؟ پایین نوشته بود ۹۸۹۱۰ و بقیۀ شماره. نفس عمیق سوم رو کشیدم که حالا گیریم گوگل کردن بلد نیست، ولی یه کاغذ و خودکار پیدا نمیشه اینو یادداشت کنه و تو سایت ثبت‌نام وارد کنه؟ من باید یادداشت کنم براش؟ نوشتم ببین این نهصدوده به بعد شماره‌ته. شماره‌شو یادداشت کردم و تشکر کرد و رفت.

دوازده. چو دیدی نداری نشانی ز شوی، ز گهواره تا گور...


۰۲ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۳۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۹۴- نقطۀ عطف

سه شنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۸، ۱۲:۵۳ ق.ظ

به‌دعوتِ بانوچه، برای بازی وبلاگی آقاگل:

کاکِروی عزیزم こんにちは.

お元気ですか?

コロナで何をしていますか?

 と申します دردانه

日本人ではありません و 日本語が よく 話せません

می‌خواستم بهت بگم که 愛してる و 大事にしたい

چون 君は本当にいいヤツだな

またね و さようなら

نفهمیدین چی گفتم؟ خب برای شما ننوشتم که بفهمید. نامه برای کاکروئه. شمام برای ترجمۀ جملات ژاپنی اگر خواستید از گوگل ترنسلیت استفاده کنید گزینۀ ژاپنی به انگلیسی رو انتخاب کنید. اگر ژاپنی به فارسی بزنید به سرنوشت پست ۱۲۵۳ دچار می‌شید. یادتونه که؟ کلیک کنید یادتون بیافته. این دومین نامهٔ من به یک شخصیت خیالی بود. اولین نامه رو وقتی ده سالم بود برای عمو پورنگ نوشتم. براش یه نقاشی هم کشیدم و همچنان منتظرم نامه‌مو از صندوق پستی برنامه دربیاره و بخونه. کد پستیشون اگر اشتباه نکنم نوزده سیصدونودوپنج خط تیره چهل‌وسه چهل‌وسه بود. اکنون ضمن دعوت از همه‌تون که شما هم نامه بنویسید برای شخصیت داستانی یا کارتونی مورد علاقه‌تون، دو قسمت موردعلاقه‌م از فوتبالیست‌ها رو معرفی می‌کنم:

فوتبالیست‌ها ۲۰۱۸، قسمت ۵۲ [کلیک] تو این قسمت عاشق کاکرو شدم. تا پیش از این ازش بدم میومد :دی

فوتبالیست‌ها در راه جام جهانی، قسمت آخر [کلیک]

عکس‌نوشت ۹۴. سیزده‌بدر. با پریسا اینا رفتیم شاهگلی. شوهر پریسا هم اون سال به جمع ما اضافه شده بود. عمارت شاهگلی در دستان من.



بعدش نمی‌دونم چی شد که سر از کوه درآوردیم. انقدر یهویی و بدون برنامه‌ریزی بود که با یه همچین کفشایی کوه رو درمی‌نوردیدم.



عکس‌نوشت ۹۴. آخرین روزهایِ خوابگاه کارشناسی. روزهای خوبی که با مژده سپری می‌شد. ماه رمضونی که خونه نبودم. سحرهایی که بلند می‌شدم و آهسته، طوری که بقیه رو بدخواب نکنم سحری درست می‌کردم. سحری می‌خوردم. دانشگاه می‌رفتم. ظهرهای گرم تهران. عصرهایی که جون نداشتم بلند شم دو قدم راه برم، ولی می‌رفتم خرید. نون تازه، سبزی، میوه، هندونه، طالبی. کیک درست می‌کردم. سالاد، سوپ، دسر. میز افطار می‌چیدم و دلم تنگ می‌شد برای در و دیوار. برای آدما؟ نه برای همه‌شون. نه برای خیلیاشون.



عکس‌نوشت ۹۴. ارشد زبان‌شناسی قبول شدم. و حالا فرهنگستان، من در حال ارائه.



عکس‌نوشت ۹۴. کارگاه یک‌روزۀ زبان‌شناسی رایانشی شریف. اینجا هم همه رو سانسور کردم جز خودم و دکتر ش.



عکس‌نوشت ۹۴. ترم اول ارشد. با هم‌اتاقی جدیدم رفتیم کلاس رقص ثبت‌نام کردیم و برگشتنی یه گلدون کاکتوس خریدیم.



عکس‌نوشت ۹۴. بهمن‌ماه. دانشکدۀ برق. عرشه. برای وبلاگم تولد گرفتم. براش کیک خریدم. باورتون میشه؟ من برای تولد وبلاگم کیک خریدم و از آقای شیرینی‌فروش خواستم روش جغد بکشه و بنویسه تولدت مبارک شباهنگ. لبخندِ توی این عکس جزو معدود لبخندهای راست‌راستکیمه. لبخندی که پشتش غمی نیست، یا اگه هست انقدرام بزرگ نیست. 



سفرنوشت ۹۴. دومین سفر کربلا. فرودگاه نجف:



عنوان: سال ۹۴ سال عجیبی بود. نقطۀ عطف زندگیم بود. نقطۀ عطف توی همۀ ابعاد زندگیم. همۀ ابعاد. نقطۀ عطف به معنای واقعی کلمه. دقیقاً همون نقطۀ عطفی که تو ریاضیات و توابع تعریفشو خونده بودیم. جایی که منحنی تغییر، تغییر می‌کنه. من روند زندگیمو به دو بخش تقسیم می‌کنم. من، قبل از ۹۴، و من، بعد از ۹۴.

+ نقطۀ عطف زندگی شما کجاست؟

۴۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۵۶- نگیم کشکش کمه

سه شنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۸، ۰۷:۲۲ ب.ظ

به رسم هر ساله، ظهر تاسوعا شله‌زردا رو برداشتیم رفتیم خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا و شله‌زرد دادیم و آش گرفتیم. با خودمون بشقاب و قاشقم برده بودیم. این دفعه شکلاتم می‌دادن با آش. نذر کنکور برادر نگار بود، که دعا کنیم براش. ما هم دعا کردیم براش. شما هم دعا کنید براش. بعد همون‌جا دم در تو ماشین نشستیم سلفی‌هامونو با آش گرفتیم و خوردیم و روانۀ امامزاده شدیم. سمت راستی اخوی منه، سمت چپی اخوی پریسا. داریم می‌ریم امامزاده. و ما هر بار مسیر خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا تا امامزاده رو به تحلیل و چرایی خوشمزگی آش اختصاص می‌دیم و هیچ وقت هم دقیقاً نمی‌فهمیم چرا با همۀ آش‌هایی که جاهای دیگه می‌خوریم فرق داره. این بار یک فندق هم به جمعمان اضافه شده بود. یک فندق گرسنه که تا در ماشینو باز کردم پیاده شم آشو بگیرم خودش رو انداخت بغل من که منم ببر. و همچین که رسیدیم دم در خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا سرش رو انداخت پایین و رفت تو. کشیدمش بیرون که کجا گلم؟ وایستا بیرون بره بیاره. سپس به امامزاده رفتیم. امامزاده سید ابراهیم، که هر حاجتی بخواهی می‌دهد. راست هم می‌گویند. می‌دهد. فرایند حاجت‌خواهی ما و حاجت‌دهی ایشان بدین صورت است که یک روز من و پریسا رفتیم مراد خواستیم. سال بعد او مراد داشت. پس خانه خواست. رفتیم برای پریسا و مرادش خانه خواستیم و برای من هم مراد خواستیم. سال بعد پریسا و مرادش خانه داشتند. پس فرزند خواست و کم‌وکسری‌های خانه را خواست. رفتیم و برای پریسا و مرادش فرزند و کم‌وکسری‌های خانه را خواستیم و برای من هم همچنان مراد خواستیم. سال بعد پریسا و مرادش محمدیاسین را داشتند و کم‌کسری هم نداشتند. امسال به پریسا گفتم من که می‌دانم این بار هم ماشین می‌خواهید و تا سال بعد ماشین هم می‌خرید، پس بیا و رفاقتی مراد منم قاطی حاجاتت بکن که تو مستجاب‌الدعوه‌ای. برای برادر نگار هم دعا کن حتی.

و ای اونایی که کنار خیابون بساط چایی دارین و به رهگذاران چایی می‌دین، تو اینا چایی می‌دین نمی‌گین من جغد ببینم خل می‌شم دامن از کف می‌دم؟ هیچی دیگه. کم نذر داشتم، دو بسته لیوان جغدی هم به نذرای مراد اضافه شد.

و اما بعد. عکس‌هایی که تو عروسی مریم گرفته بودیم دست نگار بود و نمی‌خواستیم با تلگرام برای هم بفرستیم. قرار بود هر موقع همو دیدیم بگیرم. دم در گوشیشو آورد که با وای‌فای دایرکت بفرسته. همیشه می‌شد و این بار نشد. گفتم با شیریت بفرست. همیشه می‌شد و این بار نشد. زیاد بود و با دندان‌آبی! طول می‌کشید. فلش و تبدیلمو دادم بهش و ریخت رو فلش و منم آوردم خونه باز کردم دیدم حجم عکسا صفر کیلوبایته و باز نمی‌شه. بعد دم در که درگیر انتقال عکسا بودیم یه خانومه اومد و آش خواست. ساعت دو بود و آش تموم شده بود. کلی التماس کرد که مریضم و یه پیاله از سهم خودتون بیارید همین جا بخورم. تو یه پیالۀ کوچیک براش آش آوردن. خیلی هم خوشگل تزئینش کرده بودن. خانومه پیاله رو گرفت و نگاه کرد و گفت کشکش کمه. بیشتر بریزید کشکشو. نگار گفت تموم شده، همینو داریم. خانومه گفت نه این کشکش کمه. آشو پس داد رفت. و من و نگار و پریسا با بهت و حیرتی وصف‌ناپذیر همدیگه رو نگاه می‌کردیم که نه به اون همه التماس کردنش نه به این پس دادنش. 

عکس فندق است، توی بغل من، در حال خوردن آشی که نمی‌دونیم چرا انقدر خوشمزه است.


۲۶ نظر ۱۹ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۱۴- تا کی به تمنای وصال تو یگانه

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۵۴ ب.ظ

نذری بپزم پخش کنم خانه به خانه؟

چهار سال در یک نگاه:

۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

952- تاسوعا و عاشورای 95، به روایت تصویر

پنجشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۵، ۰۵:۴۱ ب.ظ


پارسال نگار درو باز کرد و قاشقم گرفتم ازش. این دفعه خاله‌ش اومد دم در و دیگه روم نشد قاشق بگیرم (نگار اگه این پستو می‌خونی به مامان‌بزرگت اینا بگو همیشه کنار آشِ ما، چهار تا قاشقم بذارن :دی من الکی میگم نه مرسی می‌بریم خونه. واقعیت اینه که ما هیچ وقت آش شما رو نمی‌بریم خونه و همیشه تو خیابون می‌خوریم). پریسا زنگ زد شوهرش، از خونه‌شون (خونه‌ی مادرشوهرش) قاشق بیاره. (محمدرضا داداشِ پریساست. این دو نفر، محصول مشترک پسرعمه و دخترعموی اَبَوی هستند. امید هم که اَخَویمه)


یادی از محرّمِ پارسال:

+ پایِ دیگِ شله‌زرد (post/390)

+ فرایند تزئین شله‌زردها و مراد (post/391)

+ تا کی به تمنای وصال تو یگانه، نذری بپزم پخش کنم خانه به خانه (post/396)

+ آش نذریِ مامان‌بزرگ نگار اینا (post/397)

+ شمع و امامزاده و شتر و مراد (post/398)

+ ظهر عاشورا و فیلم نی‌نای‌نای و مراد (post/399)

۴۰ نظر ۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۷:۴۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

396- ای ملک العرش "مراد"ش بده

يكشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۷:۵۱ ب.ظ

گر چه وصالش نه به کوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی بکوش

ای ملک العرش مرادش بده

و از خطر چشم بدش دار گوش


اون شب که داشتیم شله زرد درست می‌کردیم، نگار زنگ زد که مامان‌بزرگش اینا آش نذری دارن و 

صبح برم دیگ آشم هم بزنم که دیگه وصالم به مراد قطعی بشه :دی

(هر سال یه کاسه آشو با شله زرد معاوضه می‌کنیم ولی تا حالا نرفته بودم آشم هم بزنم)

مکالمه من و نگار بدین شرح بود:

ابتدا سلام و احوالپرسی و خوبی و چی کار می‌کنی و چه خبر و اینا (حدوداً نیم ساعت :دی)

من: از صبح خبری ازت نیست، تلگرام برات دو تا پیام گذاشتم هنوز جواب ندادی

نگار: آره از صبح درگیرم و چک نکردم و حالا چی کارم داشتی؟

من: می‌خواستم رزومه‌تو برای این پروژه زبان‌شناسی رایانشی بفرستی،

بخش هوش مصنوعی‌ش کار من نیست

اگه فرصت همکاری نداری یه چند تا مرجع و کتاب معرفی کن خودم ببینم می‌تونم یه کاریش بکنم یا نه


یه نیم ساعت در راستای رزومه و روبات حرف زدیم و

نگار: گفتی دو تا پیام گذاشتی، اون یکی پیامت چی بود؟

من: می‌خواستم بپرسم برای سورت کردن و پیدا کردن بزرگترین عدد از بین n تا عدد رندوم،

به جز روش کوئیک سورت روش دیگه‌ای هم هست یا نه، 

ینی یه روشی که تعداد عملیات کمتر از چک کردن n تا داده باشه


یه نیم ساعتم در راستای سورت و کد و دیجیتال حرف زدیم و بالاخره رفتیم سراغ اصل مطلب

که حضور من در مراسم آش‌پزان خونه‌ی مامان‌بزرگش اینا بود 

و هم‌زدن دیگ آش و طلب حاجت ینی همون مراد :دی

داشتم تو اتاق پریسا تلفنی با نگار حرف می‌زدم که پریسا اومد تو گفت منم ببر هم بزنم :دی 

من: پریسا! تو دیگه حرف نزن، مرادِ تو الان نشسته جلوی تلویزیون، اوناهاش!!! ببین...

پریسا: میام آشو هم بزنم که تو به مرادِت برسی!!! بیام؟ نیتم مراده!!! باور کن!!!

من: اگه فقط برای من و مراد دعا می‌کنی بیا

من: نگار پریسا هم میاد!

نگار: باشه :)))))


یه نیم ساعتم مکالمه در راستای خداحافظی و سلام برسون و اینا! :))))


ولی صبح انقدر درگیر شله زردا بودیم که نرسیدم برم آشو هم بزنم و

گفتم نگار به نیت من و مراد خودش هم بزنه دیگو؛ اونم همون لحظه رفت همش زد؛

ظهر که رفتیم خونه مامان‌بزرگ نگار اینا آش بگیریم سه تا شله زردم بردیم؛

اون شله زرده که روش نگار نوشته بودم و مدار LRC و اونی که روش اسم مراد بود!


اون روز انقدر مراد مراد گفتم که یکی دو تا از فامیلامون کاملاً جدی پرسید که آیا مراد اسم یکی از هم‌کلاسیامه؟

و خبریه عایا؟!!!

من: :|||||||||

یکی از فامیلامونم گفت انقدر مراد مراد نگو، یه وقت دیدی جدی جدی اسمش مراد شدااااااااااااا!

من: خب چه اشکالی داره، خیلی هم خوبه! اصن اسمش هر چی باشه من مراد صداش می‌کنم :))))


خلاصه صبونه خوردیم و ماشینو برداشتیم و


عکس: من و پریسا و محمدرضا و امید

تا کی به تمنای وصال تو یگانه، نذری بپزم پخش کنم خانه به خانه؟ :پی


گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو


از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو


می رود از فراق تو خون دل از دو دیده ام

دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو


دور دهان تنگ تو عارض عنبرین خطت

غنچه به غنچه گل به گل لاله به لاله بو به بو


ابرو و چشم و خال تو صید نموده مرغ دل

طبع به طبع دل به دل مهر به مهر و خو به خو


مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ تار به تار پو به پو


در دل خویش “طاهره” گشت و ندید جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو


+ عنوان، مصراعی از حافظ و شعر بالا از طاهره قرة العین

۱۵ نظر ۰۳ آبان ۹۴ ، ۱۹:۵۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

153- کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر

پنجشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۲۷ ب.ظ

دیدین بعضی وقتا کنترل تلویزیون ده متر باهاتون فاصله داره و

شمام لم دادین و نای بلند شدن ندارید و از بخت بد یکی هم رفته رو منبر و

نمی‌تونید کانالو عوض کنید! چون کنترل تلویزیون ده متر باهاتون فاصله داره...


این روزا هر کی بحث ازدواجو پیش می‌کشه, دلم میخواد دمپاییمو دربیارم و 

به قصد کشت انقدر بزنمش که مرگ مغزی بشه!!!


چشمم به سقف خونه بود و گوشم با اون آقاهه حجه الاسلام و المسلمین!

فازش دین و مذهب و منبر نبود, 

به عنوان کارشناس خانواده داشت در مورد ازدواج و نحوه آشنایی صحیح حرف می‌زد

هر چی می‌گفت لایکش می‌کردم!

سرمو برگردوندم ببینم کیه... نشناختم! 

نه که من خودم شیخم؛ گفتم به هر حال ممکنه همکارم باشه :دی

دیدم نمی‌شناسم, دوباره زل زدم به سقف؛ ولی گوشم به حرفاش بود

 

امسال میم. , پ. و ن. سه تا از دخترای فامیل در اقدامی انتحاری یهویی ازدواج کردن 

و همین طور دو تا از پسرای فامیل!!!

هر کدوم تو یه مرحله از این پروسه ان,

ولی انقدری بهشون نزدیک هستم که از نحوه آشنایی و قیمت سرویس طلا و جهیزیه هاشون خبر داشته باشم,

نسبت خانوادگی‌مونم این جوریه که مامان بزرگ یا بابابزرگ اونا, خواهر یا برادر مامان بزرگ یا بابابزرگ منن

ولی انقدر با دخترا صمیمی ام که یه جورایی مثل چهار تا خواهر بودیم و هستیم البته!

 

داشتیم شام می‌خوردیم؛ میم. روبه روم و ن. هم کنارم نشسته بود

میم. ازم سالاد خواست ظرف سالادو گرفتم سمت میم. و یواشکی پرسید:

دو سال دیگه هم تهران می‌مونی... تو تا کی قراره درس بخونی دختر؟

نوشابه سمت من بود, ن. نوشابه می‌خواست

نوشابه رو گرفتم سمت ن. و گفتم چو دیدی نداری نشانی ز شوی ز گهواره تا گور دانش بجوی

بعد از شام یه کم باهم حرف زدیم, عکسای مراسمشونو دیدم... خوب بود... خوش گذشت...


عروسی یکی از پسرای فامیل, کنکور داشتم,

عروسی اون یکی پسره که داداش این پسره بود, امتحانات پایان ترم, 

بله برون میم. خرداد ماه بود و بازم کنکور و 

مراسم عقد ن. بازم امتحانات پایانترمم بود

فقط مراسم پ. رو دیدم که عید بود و همه ی بادکنکای مراسمشو خودم فوت کردم و 

عکاسی و فیلم‌برداریشم با من بود

با این اوصاف, فقط شوهر پ. منو دیده بود و 

بقیه پسرا و دخترایی که به فامیلمون اضافه شده بودن رو تا همین چند روز پیش ندیده بودم

 

قبل از شام نشسته بودم کنار خاله 80 ساله بابا

ینی اول اون طرف نشسته بودم, بعدش رفتم نشستم پیشش

ملت این جور موقع ها میگن بوی مامان بزرگمو میداد

به هر حال دوستش دارم؛ حتی بیشتر از نوه های خودش دوستش دارم (میم. و ن. نوه هاشن)

شوهر ن. برگشت سمت من و از ن. پرسید: ایشون بودن که زبانشناسی قبول شدن؟

گفتم بله, بعدش لبخند زدم و احوالپرسی و خوب هستین و اینا

شوهر ن.: ینی حدادو از نزدیک دیدی؟

گفتم آره دیگه... فیس تو فیس! چهل و پنج سانتی متر باهاش فاصله داشتم

داداش ن.: البته اینم بگو که هیچ کدوم از مصاحبه کننده هارو نمی‌شناختی

همه زدن زیر خنده و ازم خواستن ماجرا رو دوباره براشون تعریف کنم

منم سیر تا پیاز مصاحبه رو تعریف کردم براشون


خاله‌ی بابا اومد نزدیک تر و یواشکی تو گوشم گفت سمت راستی شوهر میم. و سمت چپی شوهر ن. هست

می‌خواستم بگم می‌دونم خاله!!!

بعدش یه کم دیگه نزدیک تر اومد و یه جوری که فقط خودم بشنوم گفت مراسمشون چند ماه پیش بود, 

اون موقع تو تهران بودی, امتحان داشتی, نیومدی!

می‌خواستم بگم می‌دونم خاله!!!

در ادامه افزود: شوهر میم. دو سال از میم. بزرگتره, سمت چپی, شوهر ن. شش سال از ن.؛

می‌خواستم بگم می‌دونم به خدا!! حتی میزان تحصیلاتشونم می‌دونم!!! :دی

بعدش یه کم دیگه هم اومد نزدیک تر و پرسید حالا به نظرت کدومشون خوش تیپ تره؟

خندیدم و گفتم خالهههههههههههههههههههههه, هر دو تاشون داماد خودتن, کدومو بگم آخه, 

گفتم به چشم برادری هر دوتاشون خوش تیپن!

یه کم دیگه نزدیک تر اومد و (دیگه داشتم خفه میشدم :دی) پرسید: شوهر پ. خوبه یا دامادای من؟

دوباره خندیدم و گفتم خالهههههههههههههههههههههه, یه کاری میکنی این سه دختر بیافتن به جون منا!

با نگاه شیطنت‌آمیز گفتم خاله اصن شوهر من قراره از همه شون خوش تیپ تر باشه :دی

 

ادامه دارد...

* عنوان پست, از شهریار

۱۴ نظر ۰۸ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از فردا اینترنت دانشگاه و خوابگاه شریف هم مثل بقیه جاها محدود میشه, 

تا امروز نامحدود بود

صرف نظر از اینکه مقدار مصرف من کمتر از همین هفت هشت گیگی هست که 

توسط مسئولین تصویب شده, با این همه حس خوبی نسبت به این محدودیت ندارم






۰۱ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

19- دقایقی پس از کنکور مهندسی پزشکی

چهارشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۸:۰۱ ب.ظ

بدترین صحنه ای که آدم بعد از کنکورش میتونه ببینه اینه که 

یه معتاد داره صندوق صدقه رو میشکنه و هیشکی هیچی نمی‌گه! (نزدیک دانشگاه تهران)


من و نگار و آش شعله قلم‌کار 

با سابقه‌ای که دارم همچین حرکتی از من بعید بود که بیرون آش بخورم! 



دوستانی دارم, بهتر از آب روان!

خدا حفظشون کنه برام! 






این مهدی ه

90 ای!

منم 89 ام!

داره اشکال درسی منو جواب میده

منم دارم عکس می‌گیرم

اونجا هم دانشگاهه

اون کتابی هم که دستشه کتاب مهندسی پزشکی الهامه

الهام کتابشو داده به من

الهام 88 ایه, الان ارشده!

اینکه چرا مهدی همچین لباسی پوشیده بمونه برای بعد...

الان باید برم کنکور انفورماتیک پزشکی رو بخونم

فردا بازم کنکور دارم 


+ امروز پریسا شوهرشو ادد کرد تو گروه وایبر و تلگرام فک و فامیل

مدیونید اگه فکر کنید حسودیم شد 

۳۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)