دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «استاد شماره 7» ثبت شده است

۱۴۵۳- تودیع و معارفه

جمعه, ۱۶ آبان ۱۳۹۹، ۰۸:۱۶ ق.ظ

استادان این مقطع رو هم با همون قاعدۀ ارشدم نام‌گذاری کردم. تکلیف استاد شمارۀ ۱۷ که معلومه و شماره‌ش همون ۱۷ می‌مونه. بقیه هم به‌ترتیبی که درسشونو ارائه بدن. اولین درس این هفته یه درسی بود که استاد اون درسو استاد شمارۀ ۱۸ می‌نامم. این همون درسیه که نصفشو قراره یه استاد درس بده و نصفشو یه استاد دیگه. فعلاً همین استاد ارائه‌ش می‌ده؛ دو ماه دیگه استاد شمارۀ ۱۷. این دو تا خانومن. استاد شمارۀ ۱۹ آقاست. شمارۀ ۲۰ و ۲۱ هم خانومن. یه آماری هم از استادای ارشدم بدم. از هفده‌تا استاد ارشدم پنج‌تاشون خانم بودن و دوازده‌تا آقا. دورهٔ کارشناسی هم سه‌چهارتا استاد خانم تو کل دانشکده بودن. زمان ما پنج درصد استادها خانم بودن. الان که چک کردم دیدم رسیده به ده درصد. البته اونجا جنسیت دانشجوها هم به همین نسبت بود و هست تقریباً.

استاد شمارۀ ۲۰، تا گروهشو تشکیل داد عکسشو فرستاد و گفت بچه‌ها این منم و شمام عکساتونو بفرستید باهم آشنا بشیم. من یه عکس با ماسک دارم که عکس پروفایل همه‌چیمه. اونو گذاشتم. گفت عزیزجان، بدون ماسک. منم عکس شمال پارسالو فرستادم. پارسال تو پست شمال یه سری فیلم کوتاه هم گذاشته بودم. با توجه به اینکه عکس کارنامه و فیلم دفاعم رو تا این لحظه ۳۹۱ نفر دانلود کردن و فیلمای شمال رو ۱۱۶ نفر، لذا حالا که استقبال می‌کنید، توصیه می‌کنم روی لینک فوق (کلمهٔ شمال که رنگش قرمزه) هم کلیک نموده و فیلم‌های مذکور رو هم ببینید که از قافلۀ اون ۱۱۶ نفر عقب نمونید.

استاد شمارۀ ۱۸ هم ابتدای تدریس گفت وبکماتونو روشن کنید یه نظر ببینمتون بعد خاموش کنید :)) خودشم خنده‌ش گرفت از این یه نظر گفتنش. و ایشون تا این لحظه تنها استادی بوده که لینک جلسهٔ ضبط‌شده رو در اختیار دانشجوها قرار داده. بقیهٔ استادان گویا بلد نیستن و دانشجوها (تو اون گروهی که همهٔ دانشگاه توشن) معترضن که چرا یاد نمی‌گیرن و اگه یاد نمی‌گیرن و با تکنولوژی نمی‌تونن همگام بشن چرا این فرصت و فضا رو در اختیار استادان جوان قرار نمی‌دن و رها نمی‌کنن میز و صندلیشونو (البته اونا عصبانی بودن و یه کم خشن‌تر از اینی که من اینجا نوشتم نوشته بودن حرفاشونو) :|

استاد شمارۀ ۱۹ که آقاست نه عکس خواست نه وبکم. نمی‌دونم برخوردش با دانشجوهای پسر هم این‌جوریه یا چون ما خانومیم (بس که تو دکترا همه سن‌بالا هستن زبونم نمی‌چرخه بگم دختر. البته هم‌کلاسیای من دهۀ شصتی و هفتادی‌ان و خیلی هم سنشون زیاد نیست، ولی دورۀ ارشد، دهۀ چهلی هم داشتیم) چیزی نگفت. البته میکروفنامونو روشن می‌کردیم حرف می‌زدیم، ولی به چهره نمی‌شناسدمون.

با استاد شمارهٔ ۲۱ این هفته کلاس نداشتیم. تا حالا فقط یه وُیس فرستاده تو گروه، جهت آشنایی. تو هر دو سه جمله‌ای که گفته بود یه کلمۀ انگلیسی بود که معادل فارسی رایج داشت (به جای جلسات رو باید کاور کنیم میشه گفت پوشش بدیم). این کار از نگاه ما ناپسنده. معمولاً کسانی که با تکیه بر عوامل زبانی می‌خوان اعتبار اجتماعیشونو بالا ببرن این کارو می‌کنن. پروفایلش عکس گله و اسمشم هر چی گوگل کردم و سایتا رو گشتم هیچ عکسی پیدا نکردم ازش. 

تنها استادی که نیم‌فاصله رو تو طرح درسش و تو چت‌هاش رعایت می‌کنه استاد شمارۀ ۱۹ هست. همین رعایت‌نکنندگان یه روزی میشن داور مقاله و پایان‌نامه‌هامون و گیر میدن به همین فاصله‌ها و نیم‌فاصله‌ها. با معیارهایی مثل سواد و فروتنی و حوصله و اخلاق و غیره، ترتیب علاقه‌م به استادام فعلاً بدین شرح است: 

17>19>18>20>21. خانم‌ها قرمزن، آقایون آبی. 

یه آماری هم از میزان علاقه‌م به استادای ارشدم بدم. با همون معیارها، تا ترم سوم ارشد که سیزده تا استاد داشتیم، علاقه‌م بهشون این‌جوری بود: 

13=11>10>3>8>5>2>12>9>1>6>7>4

ترم آخر، چهار تا استاد دیگه هم اضافه شدن. الان احساسم نسبت به این هفده نفر با توجه به عملکردشون تو این چهار پنج سالی که از آشناییمون می‌گذره بدین شرح است:

3>17>11>10>13>6>14>16>8>9>15>5>2>1>7>12>4

حالا شاید چند سال دیگه نظرم بازم تغییر کنه. شمارهٔ ۱۳ همون آهنگر دادگر هست. و هر کدوم از این عزیزان هیئت علمی دانشگاه‌های مختلفن و یه سریا استاد مدعو و موقتی بودن تو فرهنگستان. شماره‌های چهارتا استادی که روز مصاحبهٔ ارشد منو پذیرفتن ایتالیک یا کج کردم. اون چهارتا ۶، ۱۱، ۱۳ و ۱۴ بودن که با این تصمیمشون سرنوشت منو تغییر دادن. زیر شمارۀ استادهایی هم که برای مصاحبۀ دکتری بهم توصیه‌نامه داده بودن خط کشیدم. از ۳ و ۵ و ۸ و ۱۳ یه بار توصیه‌نامه گرفتم، از ۱۷ دو بار. امسال دیگه هیچی از هیچ کدومشون نگرفتم و عکس قبلیا رو آپلود کردم برای مصاحبهٔ دانشگاهی که استاد شمارهٔ ۱۷ اونجا بود. اونا هم با توجه به شناختی که از قابلیت‌هام داشتن منو پذیرفتن. استاد شمارهٔ ۱۷ هم مثل اون چهارتا استاد، با تصمیمش در سرنوشتم اثرگذار بود. چرا میگم اثرگذار و تعیین‌کننده بودن؟ چون اگه قبول نمی‌شدم سال بعدش اصرار نمی‌کردم. و خدا رو شکر انقدر تنوع دارن علایقم که افسوس نشدن‌ها و نرسیدن‌ها رو نخورم. شد شد، نشد نشد. اون نشد یکی دیگه. این نشد بازم یکی دیگه. تنها چیزی که روش قفلی زدم و کلید کردم مراده که پنج سال و سه ماهه از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به‌جور، در سر کوی تو از پای طلب ننشستم. حافظ می‌فرماید.

امسال چهارتا هم هم‌کلاسی دارم که دخترن. اسم دوتاشون با میم شروع میشه و دوتاشونم با نون. دورۀ ارشد ده نفر بودیم و از این ده نفر دو نفر پسر بودن و هشت نفر دختر. یکی از پسرا و یکی از دخترا ترم اول انصراف دادن و یکی دیگه از پسرا هم همین چند ماه پیش انصراف داد و دفاع نکرد. شش نفر تا حالا دفاع کردن. سه نفر قبل از کرونا و سه نفر در زمان کرونا. یه نفر بی‌دفاع داریم که میگن مرخصی مادر شدن گرفته. پسرش فکر کنم دو سالشو تموم کرده. از ورودیای بعد از ما هم سه چهار نفر انصراف دادن. و از ورودیای بعدتر و بعدتر هم. لابد الان تو دلتون می‌گید خب که چی. ولی من دوست دارم آمار دقیق بدم. اصلاً شاید بعداً همین اعداد، رمز عکسی فیلمی وُیسی چیزی شدن. مثلاً رمز دانلود، مجموع تمام اعدادی باشن که تو متن این پست ذکر شده. یا مجموع اعداد زوج ضربدر مجموع اعداد فرد توی متن باشه. یا حالا هر روشی که مردم‌آزارانه‌تره. دورۀ کارشناسی هم دویست نفر بودیم و از این تعداد، حدوداً سی‌تا دختر بودیم و بقیه پسر بودن. البته از دی‌ماه پارسال دیگه دویست نفر نیستیم.

و استاد شمارۀ ۱۰ و ۷ و ۱۶ و ۶ در یک قاب یا کادر:



چون اینا از جاهای مختلفن و این عکس هم فرهنگستان نیست، تو یه کادر بودنشون، و تو کادر نبودن یه فرد دیگه که استادم نباشه برام جالب بود. عکسو اتفاقی از گوگل پیدا کردم.

۱۳ نظر ۱۶ آبان ۹۹ ، ۰۸:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۲۶ (رمز: ج***) علّامه

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۴۴ ب.ظ

مصاحبۀ دانشگاه علامه به‌روایت پست‌های اینستا:

این دانشگاهی که فردا صبح اونجا مصاحبه دارم دهکدهٔ المپیکه. دانشگاه علامه طباطبائی. و از اونجایی که من تا حالا اونجا نرفتم، الان نقشهٔ تهرانو گذاشتم جلوم ببینم چجوری باید برم اونجا. مسیرش اینجوریه که هر جای تهران که باشم، اول باید خودمو برسونم ارم سبز و اکباتان. بعد با مترو برم سمت کرج. چیتگر پیاده شم و یه کم پیاده برم و برسم به اتوبوسای همت و شریعتی. سوار اتوبوس شم و یه ایستگاه نه دو ایستگاه نه، حتی سه و چهار و پنج ایستگاه هم نه، بلکه هفده ایستگاه باید برم که تازه برسم دهکدهٔ المپیک. یه کیلومترم پیاده تا برسم دانشگاه مذکور. ینی من صبح برسم تهران، تا ظهر به‌زور می‌تونم خودمو برسونم دانشگاه.

ساعت ۱۱ شب، ۸ تیر

اتوبوس راه افتاد و از ترمینال خارج شد. با بابا هم خداحافظی کرده بودم و رفته بود. رفتم دم پنجره، پردهٔ اتوبوسو کنار زدم بیرونو ببینم یهو بابا رو دیدم انقدر ذوق کردم.

ساعت ۹ صبح، ۹ تیر

تا حالا فکر می‌کردم بدمسیرترین دانشگاه دنیا شهید بهشتیه. ولی امروز می‌خوام این تندیس و مقام رو از بهشتی بگیرم و بدم به علامه. مسئولین چی فکر کردن با خودشون که تو یه همچین جای پرت و پلایی دانشگاه ساختن واقعا؟ بغل ورزشگاه آزادیه. یه کم دیگه هم می‌رفتم رسیده بودم کرج.

دیشب برای اینکه زود راه بیفتم گاندو رو ندیدم که امروز زود برسم تهران. یه کم اتوبوسه تأخیر داشت و دو ساعتم علاف خیابونای تهران بودم. دیر رسیدم، ولی بالاخره رسیدم. نفر هشتمم و چند ساعتم اینجا باید منتظر بشینم تا اسممو صدا کنن. پذیراییشون در حد آب و کیکه. در مقایسه با شهید بهشتی که هیچی ندادن خوبه ولی در مقایسه با اصفهان که هم صبونه دادن هم ناهار و هم خوابگاه می‌دادن شبو بمونی، راضی نیستم از مهمان‌نوازیشون. ولی عوضش چند تا مشاور تحصیلی نشستن دارن راه و چاه مصاحبه رو میگن به دانشجوها و اون دو تا دانشگاه قبلی مشاوره نداشتن.



ساعت ۱۲، مسجد دانشگاه علامه طباطبائی

مصاحبه تموم شد و اومدم مسجد. ظاهر مسجدشون تقریباً هیچ شباهتی به مسجدای بقیهٔ دانشگاه‌ها و کلاً مسجدای دیگه نداره. همکفش که بخش اداریه، طبقهٔ اولشم تا حدودی اداریه و کلی در داره که معلوم نیست کدومش در ورودیه. 



مسجدش موزه هم داره. اولین بار که از جلوی این اتاقه رد شدم فکر کردم واقعی‌ان. بعد دقت کردم دیدم تکون نمی‌خورن. سمت چپی علامه‌ طباطبائیه، وسطی شهید مطهری و اون یکی هم نمی‌دونم کیه. مسجد باحالی دارن خلاصه.



ساعت ۱۴

اگر دانشگاه بهتان ناهار نداد،

اگر بوفهٔ دانشگاه را پیدا نکردید تا خودتان چیزی بخرید،

اگر سلف تا ساعت یک‌ونیم تعطیل می‌شود و اکنون ساعت دو است،

اگر با بیسکویت و شکلات حال نمی‌کنید،

اگر سوار اتوبوس هستید و دارید می‌روید ترمینال و گرسنه‌اید،

کافیست یک بسته نودالیت از کیفتان دربیاورید و همان جا داخل اتوبوس با آب جوش درون فلاسکتان (بعضیا هم میگن فلاکس) مخلوط کنید و بگذارید پنج دقیقه دم بکشد. سپس توی همان اتوبوسی که جز شما و راننده موجود دیگری داخلش نیست ناهارتان را میل بفرمایید. به همین سادگی، به همین خوشمزگی.



ساعت ۱۴:۲۰، اینجا تهران، ایستگاه حکیم

اتوبوسه داغ کرد، خراب شد. راننده هم گفت با عرض پوزش پیاده شید و سوار بعدی بشید. الان من منتظر بعدی‌ام و هوای تهرانم کأنّه جهنمه. انگار توی تنور نشسته باشی‌.



ساعت ۱۶، سایت دانشکدهٔ مهندسی پزشکی دانشگاه امیرکبیر

داشتم می‌رفتم ترمینال که بیام خونه، دوستم پیام داد که بیا امیرکبیر بریم بستنی بخوریم. منم اومدم امیرکبیر بریم بستنی بخوریم. الان اینجا نشستم منتظرم جلسهٔ دوستم و استادش تموم بشه و تا جلسه‌شون تموم بشه تلاش می‌کنم با خوردن قاقالی‌لیام کیفمو سبک‌تر کنم. گرمه، ولی خوشمزه است.



سمت راستیه که دست منه بیسکوبستنیه. این هیچی‌. معروف حضورتونه. ولی سمت چپی رو احتمالا نمی‌شناسید. پس معرفی می‌کنم: بستنی یخی خاکشیر و تخم شربتی، با هل و گلاب و زعفران. دو تا گربۀ وحشی هم موقع خوردن بستنی اومدن مصدع اوقاتمون شدن.



ساعت ۱۹، اتوبوس تهران-تبریز. هر چی منتظر موندیم اتوبوس پر نشد و ۶ نفریم. این آقاهه که با دخترش سمت راست من نشسته دوست باباست. آقای جبرئیل معروف به آجَبی!. من ایشونو می‌شناسم، ولی ایشون منو نمی‌شناسن. اول خواستم خودمو معرفی کنم، بعد گفتم بی‌خیال بذار راحت باشن. صبح وقتی بابا اومد دنبالم می‌بینن همو دیگه.

ولی خواب بودم و نتونستم قبل رسیدن زنگ بزنم بیان دنبالم. چهار صبح بیرونِ ترمینال پیاده‌مون کردن و منم تازه اون موقع زنگ زدم بابا. تا برسه، چند بار سکته کردم از حضور سگ‌های بغل خیابون و ماشینا و آدما. اما همچنان خودمو برای دوست بابا و دخترش معرفی نکردم و اونا رفتن. فکر کردم اگه بفهمن دیر زنگ زدم و هنوز کسی نیومده دنبالم، مجبور میشن منو برسونن و ترجیح دادن خومو معرفی نکنم و منتظر بمونم بابا بیاد.



ناگفته‌های اینستا:

دوستام گفتن اگه از صادقیه برم دهکدۀ المپیک بهتره. رفتم صادقیه. اینجا که رسیدم، درست همین جا و پای همین دو تا اتوبوس پاهام سست شد. قلبم؟ مچاله شد. دلتنگی اتفاق عجیبیست. گویی خواهی مرد اما نمی‌میری.



یکی از سؤالات مصاحبه اینه که چه زبان‌هایی رو چقدر بلدی. وقتی نام بردم و تهشم گفتم ترکی هم که خب زبان مادریمه استادی که این سؤال رو کرده بود برگشت سمت یه استاد دیگه و گفت قابل توجه شما؛ ترک هستن ایشون. منظورشو متوجه نشدم که چرا اینو گفت. دیکشنری تخصصی انگلیسی به انگلیسی رو باز کردن و یه کلمه آوردن گفتن راجع بهش توضیح بده. من نشنیده بودم اون کلمه رو تا حالا. گفتم بلد نیستم. استاد شمارۀ ۷ احتمالاً یادش نبود که یه زمانی باهاش آواشناسی پاس کردم، اما استاد شمارۀ ۶ هیچی نپرسید و گفت من این خانوم رو کامل می‌شناسم و از دانشجوهای خوب فرهنگستانه و نیازی نمی‌بینم چیزی بپرسم. و فقط کتابی که صفحۀ اولش ازم تقدیر! شده بود رو ورق زد و استاد دیگری راجع به کتاب چیزهایی پرسید.

چینش میز و صندلیای مصاحبه رو دوست نداشتم. کلی استاد پای تخته نشسته بودن و دانشجو باید تک‌وتنها، ردیف اول کلاس می‌نشست. چینش اصفهان هم بد بود. اونجا هم استادها تو کلاس جای دانشجوها نشسته بودن و دانشجو تک‌وتنها باید پای تخته می‌نشست. ولی بهشتی رو دوست داشتم. اتاق جلسه بود و میز گرد داشتن و دور یه میز کنار استادها می‌نشستیم. پارسالم بهشتی همین‌شکلی بود. پارسال تربیت مدرس و تبریز هم مصاحبه‌هاشون تو اتاق جلسه بود. در کل می‌خوام تندیس افتضاح‌ترین حالت چیدمان رو به‌لحاظ روانی به همین دانشگاه علامه بدم.

بعد از مصاحبه، با اتوبوس برگشتم صادقیه. یه خانومه تو اتوبوس داشت با خواهرش صحبت می‌کرد. مثل اینکه داشتن جست‌وجوی خانه‌به‌خانه می‌کردن برای پیدا کردن عروس و یه خوبشو دستچین کرده بودن و حالا داشت به خواهرش می‌گفت حسینم ببریم ببینه. ببینیم اصن می‌پسنده، نمی‌پسنده. بعد داشت راجع به قسمت حرف می‌زد. به خواهرش می‌گفت ببینیم قسمت چیه. حالم بد شد. انگار یکی دستمو گرفت و برد ۱۹ بهمن و نشوندم جلوی مهمونایی که کاش نمیومدن.

تا برسیم تبریز، راننده مسافر پیدا نکرد و همون شش نفر موندیم. فقط تونست وسط راه یه پیرمردی رو سوار کنه قزوین می‌خواست پیاده بشه. پیرمرده تا سوار شد یه مشت کاغذ خیس از ساکش درآورد و پهن کرد روی صندلیای خالی و زنگ زد به پسرش و تا می‌تونست فحش داد که چرا آبو گذاشتی کنار مدارک و اسناد. برگشتم و دیدم همۀ سنداش خمیر شدن. از راننده پرسید چقدر تا قزوین مونده؟ نشنید. گفتم شصت تا. چند دقیقه بعد دوباره پرسید و هر چند دقیقه یه بار سؤالشو تکرار می‌کرد و انگار فقط من می‌شنیدم. کسی جوابشو نمی‌داد. ترکی قزوین و ترکی ما یه کم فرق داره و عددهایی که می‌گفتم رو درست متوجه نمی‌شد. نون محلی بهم تعارف کرد. گفتم نه. اصرار کرد. اندازۀ یه بند انگشت برداشتم که دستشو رد نکرده باشم. دو تا آب‌نبات نعنایی از کیفم درآوردم و یکیو خودم خوردم و یکی دادم به پیرمرده. دوباره پسرش زنگ زد و باز فحشش داد. عصبانی بود. وقتی رسیدن قزوین، سر کرایه هم با راننده و شاگردش بحثش شد. گفت قبلاً پنج می‌دادم و حالا اونا پونزده می‌خواستن. اتوبوس تاریک بود. چراغ موبایلمو گرفتم که یه وقت کاغذاشو جا نذاره. یکی هم افتاده بود روی زمین، زیر صندلی. دلم براش سوخت. مدارک مهمی بودن که همه‌شون پاره و خمیر شده بودن.
اتوبوس یه جایی نگه‌داشت برای نماز. نمازخونه، قسمت خانوما بسته بود. رفتم نمازخونۀ آقایون و دم در، ردیف آخر آخر خوندم و برگشتم.
شیرای آب سرویس بهداشتی از این چشمیا بود. موقع گرفتن وضو دیدم یه دختر بچه اومده دستاشو بشوره. یه کم شیرو نگاه کرد و هر جاییشو که فکر می‌کرد میشه چرخوند، چرخوند و آب نیومد. دستامو گرفتم جلوی شیر و گفتم دستاتو بیار جلو. ببین هر موقع دستاتو اینجا ببینه آب میاد. نفهمید. ترکی گفتم. نفهمید. گفتم ترکی یا فارس؟ گفت کُردم. اسمشو پرسیدم. گفت اژین. احتمالاً معنیشو نمی‌دونست. منم نمی‌دونستم. بعداً گوگل کردم دیدم یه جا نوشته اژین یعنی زِبر، یه جا هم نوشته یعنی زندگی. گویا اسم یه جزیره هم هست توی یونان.
۲۶ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۲۵ (رمز: ص****) علّامه

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۰۰ ب.ظ

مصاحبۀ دانشگاه علامه یک هفته بعد از اصفهان بود. رفتنی، تو اتوبوس، صندلی کناریم خالی بود و یه مسافر آقا بعد از من سوار شد و فقط هم صندلی کنار من خالی بود. برای اینکه معذب نباشم، یه خانومه گفت بیا بشین پیش من و برادرش جاش رو با من عوض کرد که دو تا آقا پیش هم باشن. خانوم و برادرش هردوشون میانسال بودن. سر صحبت باز شد و خانومه هر چی سؤال راجع به کنکور و دکتری داشت ازم پرسید و تهشم گفت خیلی دلم می‌خواد بدونم قبول میشی یا نه. لبخند زدم. واضح و مبرهن بود که دلش می‌خواد شماره‌مو داشته باشه، لیکن من دیگه اون آدم سابق نبودم که تو قطار و اتوبوس شمارۀ همسفرامو می‌گرفتم و شماره می‌دادم بهشون.

یک‌دهم، یک‌دهم که زیاده، یک‌صدم انرژی و شور و شوقی که برای شهید بهشتی و اصفهان داشتم رو برای علامه نداشتم. یک‌هزارمشم نداشتم. کلاً هیچی انرژی و شور و اشتیاق نداشتم و چون روزانه مجاز نشده بودم، می‌دونستم اگه قبول شم و از پس شهریه‌شم بربیایم، تو بحث خوابگاه و خونه دچار مشکل میشم. اون یه هفته‌ای که خونه بودم به کشف و رفع باگ سیستم ثبت‌نامشون گذشت. این دانشگاه همون دانشگاهی بود که ول‌کنم به باگشون اتصالی کرده بود و واسه همۀ پیگیریام و واسه همه زنگ زدنام مرسی.

رتبه‌بندی دانشگاه‌ها تو دورۀ کارشناسی اینجوریه که مثلاً چون رتبۀ یک تا هزار میرن شریف، پس شریف خفنه. ولی دورۀ ارشد و دکتری، خفن بودن دانشگاه، رشته به رشته فرق می‌کنه. تو یه رشته شریف خوبه، یه رشته تهران خوبه، یه رشته امیرکبیر و تو رشتۀ ما هم تهران به‌لحاظ امکانات خفنش خوبه و علامه به‌خاطر اساتید خفنش. برای همین رتبه‌های یک تا دهمون معمولاً میرن این دو تا دانشگاه. تو دورۀ ارشد با این اساتید خفنی که می‌گم واحد داشتم. نه نمرۀ خوبی گرفتم، نه به درسشون علاقه‌مند شدم. نمرۀ ناخوب ینی اگه بقیه رو بیست گرفتم، اینا رو با شونزده و هفده پاس کردم که بده برای ارشد. با اساتیدشونم نتونستم ارتباط قلبی و عاطفی خوبی برقرار کنم. دوستشون داشتم و این دوست داشتنم یه دوست داشتن معمولی بود. حال آنکه عاشق اون یکی استادام بودم.

یه مشکل دیگه هم داشتم و اون این بود که دو تا استادایی که دورۀ ارشد باهاشون درس داشتم تو جلسۀ مصاحبه بودن. پارسال یکی از استادایی که همۀ درساشو با بیست پاس کرده بودم و ازش معرفی‌نامه داشتم تو جلسۀ مصاحبه بود و اون مصاحبه رو قبول نشدم. حالا داشتم می‌رفتم تو مصاحبه‌ای شرکت کنم که دو تا از استادایی که درساشونو با نمرۀ خوبی پاس نکردم اونجان. اصلاً اینکه یه آشنا تو جلسۀ مصاحبه باشه حالمو بد می‌کنه. بلد نیستم و نمی‌دونم رو به‌راحتی می‌تونم به اساتید غریبۀ بقیۀ مصاحبه‌ها بگم، ولی وقتی استادی که منو می‌شناسه جلوم نشسته و سؤال می‌کنه، معذبم، احساس ضعف می‌کنم، نمی‌تونم صادق باشم و حالم بد میشه بعدش. تو راه به این فکر می‌کردم که اگر این ۱۰۰ تومن هزینۀ ثبت‌نام رو با ۶۵ تومن بلیت رفت و ۶۵ تومن بلیت برگشت می‌ریختم تو جوب، حتی اگه حس خوبی بهم دست نمی‌داد، لااقل حس بدی هم بهم دست نمی‌داد. در حالی که مطمئن بودم بعد از مصاحبه حال خوبی نخواهم داشت. و بشر چجوری به این مرحله از پیشرفت رسیده که خودش دستی یه پولی هم میده که حالشو خراب کنن؟ انقدر خراب که برگشتنی به‌اشتباه بلیتو از ترمینال جنوب گرفته بودم و داشتم می‌رفتم ترمینال غرب. بعد تو مترو و نزدیکیای ترمینال غرب و نیم ساعت مونده به حرکتم فهمیدم بلیتو از غرب نگرفتم و باید خودمو تا نیم ساعت دیگه برسونم ترمینال جنوب.

۲۶ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. هر کدوم از واج‌ها و حروف یه سری ویژگی‌ها دارن که به واقع نمی‌تونم حفظشون کنم ولی باید حفظشون کنم. مثلاً ب و پ و ت و د و ک و گ و همزه و ق و غ انسدادی‌ان و ف و و و س و ز و ش و ژ و خ و ه سایشی و چ و ج انسایشی و ر لرزشی و م و ن خیشومی و ل کناری و ی روان! یا مثلاً پ و ب دولبیه و ت و د دندانی و ک و گ و ی کامی و خ و ق و غ ملازی و ف و و لبی-دندانی و س و ز و ر و ن و ل لثوی و ش و ژ و ج و چ لثوی-کامی و همزه و ه چاکنایی. حالا اینا یه سریاشون واک دارن و یه سریاشون بی‌واکن. واکه‌ها یه سری پسینن و یه سری پیشین و افراشته و افتاده و میانی و مثلاً الان لثوی‌ها رو (z , n , r , s , l) رو این جوری حفظ کردم که زنِ رسول! لثه‌هاش مشکل داره. (با همون حروف ز و ن و ر و س و ل این ترکیب رو ساختم.) با سایر حروف هم چیزای دیگه درست کردم که حالا بماند.

2. یکی از فانتزیام (آرزوهام) اینه که فامیلی‌م نامی بود و اسمم مینا و با یکی به اسم امین که اتفاقاً فامیلی اونم نامی بود و البته فامیلمون نبود ازدواج می‌کردم و دو تا پسر دو قلو داشتیم و اسمشونو می‌ذاشتیم مانی و نیما و این جوری با چهار تا واجِ الف و میم و ی و نون تشکیل خونواده می‌دادیم.

[آیکونِ دانشجوی پریشان‌حالی که داره با واکه‌های کوتاه و بلند و پسین و پیشین دست و پنجه نرم می‌کنه و استاد شماره پنجش که اسمش شهین‌ه (Shahin) بهش میل زده و یه ساعته داره فکر می‌کنه شاهین (Shahin) کیه و قبلاً هم یه دوستی به اسم سمن (Saman) داشته که با سامان (Saman) اشتباه می‌گرفتدش.]

پ.ن: من هر موقع امتحانِ این درسو دارم (میانترم، پایانترم، کوییز و...) خیلی سعی کنم احترام خودمو نگه‌دارم و ماه رمضونی درّ و گوهر نثارِ باعث و بانی این فلاکت نکنم و کاری به کار روح پرفتوحِ بنیانگذار این رشته‌ی علمی نداشته باشم، ولی خب نمیشه. به ولله نمی‌تونم سکوت کنم در برابر این ظلم و فاجعه‌ی انسانی که در حق بشریت کرده.
نور به قبرش بباره به هر حال.


کامنت1: امین تارخ اسم سه چهار تا بچه که داره همین طوریه دقیقا! خودش امینه. پسراش نیما و مانی و دخترش هم مینا! فقط فامیلیشون مشکل داره!!! وگرنه کاملا خانواده ای با الف و نون و ی و میم هستن!

کامنت2: امین تارخ سه تا پسر داره ک مینا خانوم در واقع آقای نامی تارخ هستن.

+ fa.wikipedia.org/wiki

۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۹:۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

895- من و هم‌کلاسیام (2)

پنجشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۱۲ ب.ظ
۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۱۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تو این کمتر از یه سال، به لطفِ این رشته‌ی جدید! با مفاهیمی آشنا شدم که تو عمرم نه راجع بهشون شنیده بودم، نه خونده بودم، نه حرف زده بودم و نه حتی فکر کرده بودم! و نه حتی فکر می‌کردم که یه روز بشینم راجع بهشون فکر کنم. و تو این مدت، هر جا سخن از کلمه و واژه و لغت بود، نام انواع و اقسام فرهنگ لغت‌ها و دیکشنری‌ها و اصطلاح‌نامه‌ها می‌درخشید و منم که فقط دهخدا رو می‌شناسم! و بی‌اغراق می‌تونم بگم اسمِ حداقل شصت هفتاد تا از این کتابای مرجعو تو این مدتِ کمتر از یک سال! شنیدم؛ که زانسو یکی‌شون بود. که خب فکر می‌کردم اینم مثل عمید و معین و دهخدا اسم یه بنده خداییه که اینو نوشته.

دقایقی پیش، داشتم وُیسِ جلساتِ آواشناسیو گوش می‌دادم (و تو چه دانی که آواشناسی چیست!)
یکی از بچه‌ها یه چیزی پرسید و استادمون گفت باید حروفشو از آخر به اول بررسی کنی و پیشنهاد می‌کنم از فرهنگ زانسو استفاده کنی و فلان و بهمان و تازه من الان (ینی دقیقاً همین الان) متوجه شدم منظور استاد از فرهنگ زانسو فرهنگیه که حروفش از آن سو چیده شده!!! و برای همینه که میگم آدرس این وبلاگ فعلاً دستِ هم‌کلاسیام نیافته :)))))

عوضش اونام نمی‌دونن انتگرال چیه! و نه تنها نمی‌دونن چیه، حتی شکل انتگرالم بلد نیستن بکشن!
لاپلاس و سری فوریه هم بلد نیستن حتی! اصن من اسم پسرمو می‌ذارم زانسو! 
خیلی هم خوش‌آواست!
۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

فرایندهای واجیو درس می‌داد
گفت چند تا کلمه بگین که n کنار G باشه تا ببینین این n با n های دیگه چه فرقی داره
بچه‌ها گفتن انقلاب، منقل،
از بغل‌دستیم پرسیدم سنگر و سنگین هم میشه؟
خندید و گفت تو هنوز با G درگیریا!!!
خندیدم و استاد برگشت سمت من و گفت چیزی شده؟
گفتم استاد هنوز فرق این غ و ق و گ رو نفهمیدم، فکر کنم من این درسو می‌افتم
گفت شما موقع امتحان هر جور تلفظ می‌کنی بنویس :)))
اساساً لهجه‌ی ترکی ندارم، ولی به شوخی به لهجه‌ی ترکی گفتم:
"عجب گیری افتادیم از دست شما فارسا، چه فرگی داره بگی انگلاب یا انقلاب آخه! :))) والا!"


گفت چند تا کلمه بگین که n کنار b یا m باشه تا ببینین این n با n های دیگه چه فرقی داره
بچه‌ها گفتن شنبه و 
فرزانه گفت میشه یه مثال دیگه بزنین؟
از اول ابتدائی همه‌اش همین یه مثالو یادمون دادن
گفتم دانمارک و یاد پست یه بنده خدایی افتادم که وقتی بچه بود موقع امتحان جغرافی اسم کشور دانمارکو دامارک نوشته بود و معلمشون فکر کرده بود دوستش بهش تقلب رسونده و گفته دانمارک و اینم دامارک شنیده و
حس کردم قلبم داره مچاله میشه
من هر موقع یاد گذشته می‌افتم قلبم مچاله میشه
چرا باید یهو یاد پستِ وبلاگی بیافتم که حذف شده؟


گفت چند تا کلمه بگین که m کنار f باشه تا ببینین این m با m های دیگه فرق داره
کلمه‌ای که ف بعد از میم بیاد به ذهن کسی نمی‌رسید
ولی به ذهن من، چرا؛
چند بار خواستم بگم ...م‌فر و تامل کردم
استاد سوالشو دوباره تکرار کرد و آروم زیر لب گفتم ...م‌فر
۰۳ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

+ گ.، ق. و غ.

+ شب آرزوها نزدیکه... فردا رو اگه روزه گرفتید پای سفره افطار، دعا یادتون نره، به دعای تک‌تک‌تون محتاجم :)

۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تایم استراحت بین کلاسا، بچه‌ها داشتن در مورد جزوه‌های استاد شماره10 صحبت می‌کردن و یکی از بچه‌ها برگشت بهم گفت تو به استاد بگو جزوه‌هاشو بهمون بده و یکی دیگه از بچه‌ها گفت وقتی نمیده چرا بخوایم ازش!!!

یکی از بچه‌ها خطاب به من: تو مهارت "نه" شنیدن داری؛ ترم پیش یادته تمرین می‌کردی یه چیزیو بخوای و به دست نیاری؟ میشه یه امتحانی بکنی؟ شاید جزوه‌هاشو بهت داد! نداد هم طوری نمیشه؛ محکم‌تر میشی

* * *

یه زبان‌شناس هست به اسم ووستر که مهندس برق بوده؛

هر موقع اساتید راجع به اون حرف می‌زنن، ملت منو نگاه می‌کنن.

امروز استاد شماره8 می‌گفت ان‌شاءالله خدا شما رو به مقام ووستر برسونه. 

ظاهراً مقام والایی در حوزه‌ی زبان‌شناسی داره و آدم مهمی بوده!

برای این کلاس اصطلاح‌شناسی، سه تا استاد میان سر کلاس. استاد شماره3 هم همیشه باهاشون میاد تا دم در کلاس و این سه تا میان تو و اونم باهاشون خدافظی میکنه و به مام سلام میده و میره.

امروز اولِ جلسه استاد شماره8 ازمون خواست یه گروه تلگرامی درست کنیم و اساتیدم ادد کنیم و یکی از ما ایمیلمون رو بهشون بدیم که به عنوان نماینده با اساتید در ارتباط باشه و فایل‌های ارسالی رو برسونه دست بچه‌ها.

کلاس که تموم شد، ملت شال و کلاه کردن برن و اصن تلگرام و گروه و شماره و ادد یادشون رفت

دم در اساتیدو خفت کردم که شماره و ایمیلشون رو بگیرم

استاد شماره9 خندید و گفت به ایشون میگن مهندس!!!

استاد شماره8 هم تایید کرد و گفت خانم مهندس حواسش بیشتر از بقیه جمع‌ه و 

همون‌جا دم در منو به مقام نمایندگی کلاس منصوب کردن

الانم اددشون کردم تو گروه و 


این خانوم م. همونه که انصراف داده و دیگه نمیاد سر کلاس

ولی هنوز تو گروه تلگرامه! (خالق کاراکتر مراد)

مکالمه من و آقای پ. به صورت پی وی در حین ادد کردن اساتید: 



میگم اگه یه روز خواستین از از زندگی‌نامه‌ام فیلم درست کنین، اون سکانسی که استاد شماره7 داره نرم‌کام و سخت‌کام رو توضیح میده و اونجایی که نمی‌تونم دستگاه گفتارو تو جزوه‌ام بکشم و میاد بالا سرم و میگه بده برات بکشم؛ 
خب؟
اونجا یه فلش بک بزنین سر کلاس کنترل خطی دکتر ن.، اونجایی که با یه تست اختلاف فاز و زاویه، پایداری و ناپایداری سیستم رو تعیین می‌کردیم، اونجا که جلسه تموم میشه و جلسه آخرم بود اتفاقاً، اونجا که میگه کسی اشکالی ابهامی نداره و میرم و میگم اون زاویه رو نشونم بده و میگه بده برات بکشم؛

اون روز اتوده رو یه جوری گرفتم سمتش که دستم به دستش نخوره و اونم یه جوری گرفت که اتودم افتاد رو میزش و برداشت زاویه رو نشونم داد...

بعدش فلش بک بزنین اردوی کویر و اون نیروگاه تولید برق نزدیک ورزنه، همون‌جایی که یه چند ساعت برای بازدید و شام و نماز نگه داشتن و دوربینو ببرین تو اون اتاق کوچیکی که اختصاص داده بودن برای نماز و پسرا و دختر قاطی هم نماز می‌خوندن؛ اونجایی که نمازم تموم میشه و به دوستم میگم ما باید پشت سر آقایون نماز بخونیم و میگه نمی‌دونستم؛ اونجایی که دارم کفشامو می‌پوشم و همون استاده که اون روز زاویه رو نشونم داد میاد تو برای نماز؛ همون استادی که یه عمر اون ور آب بوده و خط فارسی‌ش به قول خودش مثل خط بچه‌های کلاس اوله

بعدش فلش بک بزنین و برگردین سر کلاس آواشناسی و سر کلاس استاد شماره7 و نرم‌کام و سخت‌کام و یه جوری به بیننده بفهمونین دلم تنگ شده برای اون روزا

۲۴ نظر ۱۷ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

723- یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا

شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۲۰ ب.ظ

استاد شماره 7 (استاد آواشناسی) یه لیست بلند بالا از انواع و اقسام اصوات رو داده بود دستمون و

اونایی که برای زبان فارسی بودن رو توضیح می‌داد که ما دورشون خط بکشیم

توضیح می‌داد که اِ داریم، ای داریم، ب و پ و ت داریم، ولی این ث رو نداریم

جیم داریم، چ و خ داریم ولی این ح که از ته حلق میادو نداریم و

همین جوری داشتیم واج به واج پیش می‌رفتیم و اینکه این واج مخصوص عربیه و

این مخصوص فرانسه و این یکی آفریقایی و اون یکی ترکی و

این برای فارسیه و این برای فارسی نیست و 

اینو هزار سال پیش زبان فارسی داشت و الان نداره و نداشته و الان داره و

رسیدیم به غ و غ رو رد کردیم و لام و میم و نون و واو و ه و ی و

بخش مقدماتی آواشناسی تموم شد!

استاد سرشو بلند کرد که از قیافه‌هامون فیدبک بگیره و 

خب از اونجایی که دو تن از دوستان لیسانس زبان‌شناسی دارن، به این مبحث واقف بودن

دو نفرم ادبیات خوندن و اون دو نفر مترجمی زبانان هم به هر حال یکی دو درسی پاس کرده بودن

یه دختره هم علوم ارتباطات خونده و سه چهار تا زبان بلده و اونم اوکی بود

اما من!

همین که استاد سرشو بلند کرد گفت شما انگار متوجه نشدی نه؟ سوال داری؟

گفتم ینی ما فارسی‌زبانان! "غ" نداریم؟ باغ نداریم؟ غم و غصه نداریم؟

ملت یه نگاه عاقل اندر جاهلی کردندی و لبخند ملیحی زدندی و

استاد: این غ با ق یکیه! غ رو با گاما نشون میدیم، ق رو با کیو! فارسی فقط همین کیو رو داره

من: همممم؟ مگه ق ترکی نیست؟ همون که با جی نشون میدیم

استاد: از دید یه فارسی زبان غریب و قریب یه جور تلفظ میشن، اونی که با جی نشون میدیم گ هست

من: ینی گاو و گریه رو با جی نشون میدیم؟

استاد: با جیِ کوچیک البته!


خب اون لحظه سایر دوستان مثل شما ساکت بودن و با دقت داشتن به مناظره من و استاد گوش میدادن

من: مگه جیِ غیر کوچیک هم داریم؟ (آیکون درماندگی!!! آیکون گیج شدن!!! آیکون استیصال!!!)

استاد: اونی که با جیِ بزرگ نشون میدیم همون گ ای هست که از ترکی وارد شده

من: قره گاش گُز؟ (کاملاً ترکی تلفظش کردم!!!)

استاد: هممممم؟

من: منظورتون همین گ ای بود که من الان گفتم؟

استاد: بچه‌ها این تُرکه!!!


کلاس منفجر شد و ملت زدن زیر خنده که بله استاد! این ترکه!!!

گفتم آره خب من ترکم

گفت برای همینه که انقدر ق بلدی!!!

هیچی دیگه!

بنده خدا مجبور شد بی‌خیال درس اون جلسه بشه و تاریخچه‌ی ق و گ و غ رو بگه

خلاصه‌ی حرفاش این بود که "غ" که با گاما نشون می‌دیم، سایشی هست و از قسمت نرم‌کام تولید میشه و واکداره و در فارسی هزار سال پیش این آوا وجود داشته و میشه مرغ و باغ و غم و غصه رو براش مثال زد!!!

ولی "ق" که با کیو نشون می‌دیم، انسدادی هست و ملازی و بی‌واک و این "ق" رو اصفهانیا و یزدیا شبیه "ک" تلفظ میکنن و مال فارسی نیست؛ این اعراب وقتی این "ق" رو وارد ایران کردن (مثل قالَ = گفت) ایرانیا نمی‌تونستن تلفظش کنن و شبیه "ک" تلفظ می‌کردن و البته کم‌کم عادت کردن به این "ق" ولی خب یزدیا و اصفهانیا هنوز شبیه "ک" تلفظش می‌کنن

با گذشت زمان به جای این "ق" که انسدادی و ملازی و بی‌واک بود، گونه‌ی واکدارش رایج شد که با جی بزرگ نشون میدن و همون "گ" هست و در فارسی معیار، گونه‌ی اصلی همین جی بزرگه! که شبیه اون "گ" ای هست که تو ترکی هست ولی یه "گ" دیگه هم داریم که با جی کوچیک نشون میدیم و انسدادی و واکدار هست ولی ملازی نیست و نرم‌کامیه

به همین برکت قسم اگه خودم فهمیده باشم چی گفتم!!!

همین‌جوری که بهت و حیرت بر من مستولی شده بود، استاد گفت بازم نفهمیدی؟

گفتم نه! ولی میشه یه سوال دیگه هم بپرسم؟

استاد: در مورد "گ"؟

من: نه! در مورد "چ" و "ج"؛ اینا انسدادی و سایشی و لثوی کامی ان دیگه؟ نه؟ اون وقت این چ و ج ای که مخصوص لهجه‌ی ترکی و اصفهانیه چی؟ لثوی هست ولی کامی نیست، درسته؟

هیچی دیگه!

استادمون هنوز تو کماست :دی


آقا اگه خون آریایی تو رگاته اینو درست بخون:

یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا 

تازه یارش اگه قره گاش گُز باشه که دیگه هیچی (= چشم ابرو مشکی)

۲۰ نظر ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۹ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)