دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۹۴ مطلب با موضوع «[منبر][موضع][مردم][مملکت]» ثبت شده است

۱۵۸۹- رو دوشم درد خوزستان

سه شنبه, ۲۹ تیر ۱۴۰۰، ۰۹:۲۲ ق.ظ

از اینکه آب خنک تو یخچال داریم و وقتی شیرِ آبو باز می‌کنم آب هست عذاب وجدان دارم. از اینکه راحت نفس می‌کشم، راحت راه می‌رم، راحت می‌خوابم، راحت بیدار می‌شم و چند جا تو طول روز می‌خندم عذاب وجدان دارم. خجالت می‌کشم که خوشحالم، که دارم و ندارن، که حالم خوبه. حالم از این حال خوب بده. از این راحتی ناراحتم. از اینکه زورم نمی‌رسه وضعیت بقیه رو تغییر بدم و بهتر کنم ناراحتم. این همدلی‌ها و پست‌ها و استوری‌ها و هشتگ‌ها لازمه، ولی کافی نیست. از اینکه بیشتر از این از دستم برنمیاد ناراحتم.

بین شما کسی هست که ساکن استان خوزستان، پرآب‌ترین! استان و استانی که بزرگترین رود ایران، کارون توشه باشه یا حداقل این دو سه سال اخیر تو این استان زندگی کرده باشه؟ از خوزستان بگید برام؛ از حال مردمش، از این روزایی که شنیدم بهتون سخت می‌گذره. از آبادان، اندیمشک، خرمشهر، هویزه، مسجدسلیمان، شوشتر، دزفول، ماهشهر، شادگان، سوسنگرد، اهواز...



+ عکس: یکی از استوری‌های قدیمی صفحۀ عباس حسین‌نژاد، نویسندۀ کتاب مناجات

+ عنوان: جنگ‌زده، محسن چاوشی

۷ نظر ۲۹ تیر ۰۰ ، ۰۹:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۷۸- از هر وری دری ۹

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۴۰۰، ۰۸:۰۰ ق.ظ
یک. یکی از نامزدهای شورای شهرمون، کدش ۱۵۷۸ بود و من بهش رأی داده بودم و انتخاب شد. ۱۵۷۸امین پست اینجا رو تقدیم این بزرگوار می‌کنم. نتایج انتخابات انجمن علمی دانشکده هم اعلام شد و اونی که بهش رأی نداده بودم (چون که پیاما رو دیر چک می‌کرد و انجمن تو اولویتش نبود) با ۱۱ رأی جزو چهار نفر اول شده. منم با ۷ رأی، علی‌البدلم و با حفظ سِمت همچنان به طراحی پوستر و گاهی هم ویرایش گزارش مشغولم.

دو. من عاشق چهار و مشتقات چهارَم و یادآوری می‌کنم که دُرد به زبان ترکی میشه چهار و دُردِ دُردانه هم اشاره داره به فصل چهارم وبلاگ‌نویسیم. اگه خاطرتون باشه که احتمالاً نیست برای تولد بیست‌وچهارسالگیم هم یه پست نوشته بودم پر از چهار بود. روز تولدم هم بین چهارمین روز چهارمین ماه میلادی و چهارمین روز چهارمین ماه شمسیه. روز تولد قمریم هم چهارده ذی‌القعده‌ست که امسال مصادف شده با چهار تیر. بعد حالا با این همه ارادت و عشقی که به چهار و مشتقاتش دارم انتظار می‌رفت پای صندوق ذوق کنم از دیدن کد انتخاباتی ۴۴ و عکس‌ها بگیرم و بگیرید و نشونتون بدم و نشونم بدید. ولی نداشتم این ذوقو. من بادمجون و کدو و پیاز و کرفس دوست ندارم. حس می‌کردم تو رستورانم و گشنمه و یه همچین مِنویی جلومه.

سه. ذی‌القَعدة یا ذوالقَعدة یازدهمین ماه از ماه‌های قمری است. این ماه جزو ماه‌های حرام و ماه‌های حج است. ذوالقعده از قعود و نشستن گرفته شده و از آنجا که اعراب در این ماه از جنگ فرومی‌نشستند، به این نام نامیده‌اند.

چهار. چهاردهم هر ماه، ماه کامل میشه و بهش می‌گن ماه شب چهارده. این هفته شبی که ماه قراره کامل بشه تولد قمریمه. اون شب ماهو ببینید و یاد من بیافتید. پرنورترین ستاره هم ستارۀ شباهنگه. درخشان‌ترین ستارۀ آسمان که کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.

پنج. یه سری گیاه که اسمشونو نمی‌دونم و عطر صداش می‌کنیم تو باغچه داریم و اینا رو می‌چینیم و می‌ریزیم تو قوری که چایو معطر کنه. این عطرا این‌جوری‌ان که اگه یکی دو روز بمونن زرد می‌شن. امروز مامان می‌گفت موقع چیدنشون نعناع هم چیدم و نعناع‌ها رو گذاشتم تو کیسه فریزر کنار اینا که بعداً جداشون کنم و بعداً یادش رفته و اینا چند روز کنار هم موندن. می‌گفت تو این چند روز عطرها زرد نشدن. گفتم سری بعد که چیدی یه سری از عطرا رو با نعناع نگه‌دار و یه سریا رو بدون نعناع. اگه زرد نشن، این کشف اتفاقیتو به جامعۀ بشریت اعلام می‌کنیم.

شش. تو کتاب شیمی دوم دبیرستانمون راجع به کشف اتفاقی یه ماده یا خاصیت یه ماده نوشته بود. یه دانشمندی که یادم نیست اسمش چی بود یه چیزی رو می‌ذاره تو کشو، کنار یه چیز دیگه و یادش می‌ره گذاشته اونجا و تعطیلات میشه و نمی‌ره دفترش سراغ اون کشو. بعد چند روز اون چیزه روی چیزای تو کشو اثر می‌ذاره. از وقتی مامان کشفشو بهم گفته یادش افتادم و از صبح دارم چیزایی که اتفاقی کشف شدن رو گوگل می‌کنم و از دوستام می‌پرسم و پیدا نمی‌کنم اون چیز چی بود و اون دانشمند کی بود. یکیشون گفت هانری بکرل بود، یکیشون گفت ماری کوری و چندتا اسم دیگه. حدس خودمم رونتگنه. ولی یه حسی میگه اینا نیستن. حالا هم پیله کردم پیدا کنم کی بود و چی بود، هم زورم میاد پاشم برم از انباری کتاب شیمیمو دربیارم. جای سختیه. کتابای نظام جدید شماها هم احتمالاً نداشته باشه این مطلبی که من دنبالشمو.

هفت. دیشب بابا داشت با دوست عربش حرف می‌زد. منم داشتم سعی می‌کردم بفهمم چی می‌گن و فقط عائله و کرونا رو متوجه شدم. فکر کنم داشت خانوادگی کرونا گرفتنمونو توضیح می‌داد. یه جمله هم گفت توش دکترا و لا قصد ازدواج داشت. فکر کنم منو می‌گفت.

هشت. چهارشنبه دوتا ارائه داشتم و این دوتا آخرین ارائه‌هام بودن. آخرین جلسۀ کلاسامونم بود. البته قراره تابستون بازم گاهی جلسه داشته باشیم، ولی ارائه نداریم دیگه. این دوتا چهارشنبۀ اخیر واقعاً سخت گذشت. پنج‌تا کلاس دوساعته داشتم پشت سر هم. حسم بعد از آخرین کلاس، «آزاد شدم خوشحالم ننه» بود. ترم بعد هم کلاسا حضوریه. تو مقطع دکتری حدوداً نُه‌تا درس باید بگذرونی. هر ترم تقریباً سه‌تا. کلاً سه ترمه و بقیه‌ش پایان‌نامه‌ست. با اینکه دلم برای تهران تنگ شده و چندتا کار ریز و درشت تو دانشگاه دارم که باید برم و انجامشون بدم ولی زورم میاد بار و بندیل ببندم برم خوابگاه. به‌لحاظ روحی ترجیح می‌دم یا یه اتاق تک‌نفره بگیرم و تنها باشم یا یه اتاق تک‌نفره بگیرم و تنها باشم :|

نُه. اپلیکیشن همراه من رو به‌روزرسانی کنید و از قسمت طرح‌های تشویقی اپ، ده گیگ اینترنت سه‌روزه هدیه بگیرید. امروزم دوشنبۀ آخر ماهه و کد ستاره صد ستاره شصت‌وچهار مربع یادتون نره. جمعه هم ماه تو آسمون کامل میشه.
۳۱ خرداد ۰۰ ، ۰۸:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۷۰- صبر بر عملکرد کُند مسئولان

يكشنبه, ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ۱۱:۵۳ ق.ظ

در روایت‌ها و احادیث، صبر رو به دو یا سه نوع تقسیم کردن. صبر هنگام مصیبت و صبر هنگام عبادت کردن و صبر بر گناه نکردن. با اجازه‌تون می‌خوام شما رو با نوع چهارم صبر هم آشنا کنم و اون صبر بر عملکرد کند و تأخیر مسئولان هست. اون سفارش مرجوع‌شدۀ هفتۀ پیشم از اُکالا یادتونه؟ مبلغش هنوز به حسابم برنگشته. تو بخش شکایات، درخواست رسیدگی به موضوع رو دادم و زنگ هم زدم، ولی در حال پیگیریه. یه هفته‌ست دارن بررسی می‌کنن پولمو پس بدن یا نه. حالا چند روز بعد از اون سفارش نافرجامی که خودشون مرجوعش کردن و گفتن آدرست دوره و خارج از محدودۀ ماست یه سفارش دیگه هم به همون فروشگاه قبلی دادم و سفارشمو آوردن. این سری پرداخت در محل رو انتخاب کرده بودم که اگه نیاوردن منتظر پس دادن پولم نمونم. و تصمیم دارم سر فرصت اینم پیگیری کنم ببینم چجوریه که سری اول دور بودم و سری دوم نزدیک شدم. به‌نظرم هدفشون سوختنِ کد تخفیف خرید اولم بود که حاصل شد. دانشگاه فعلی هم چند ماهه مدرک ارشدمو می‌خواد و مدرک مذکور رو باید یه مسئول تو سازمان دانشجویی تأیید کنه. هنوز انجامش نداده. نه‌تنها مدرک من بلکه مدرک بقیه که از رشته‌ها و دانشگاه‌های دیگه هستن هم هنوز تأیید نشده. گفتن این تأیید مدارک یه مسئول بیشتر نداره و فعلاً داره پیارسالیا رو تأیید می‌کنه. یکی هم نیست بهشون بگه این همه جوان بی‌کار تو این مملکت ریخته. ده‌تاشونو بردارین بگمارین! تو اون کار که کار ما هم سریع‌تر پیش بره. استاد مشاور دوم ارشدم هم پیام داده که مقالۀ پایان‌نامه‌تو برای ارتقای درجۀ استادی لازم دارم و کی چاپ میشه که ازش بهره ببرم. ایشون از همون ابتدا گفته بود اگه اسم من تو مقاله بیاد هستم وگرنه برو سراغ یکی دیگه. آخ که چقدر مناعت طبع داره این بزرگوار. گفتم مقاله خیلی وقته پذیرش شده ولی چاپش با خداست. بعد پیام دادم به مسئولین مربوطه و گفتن در حال چاپه. یه ساله که در حال چاپه. روال کارهامم این‌جوریه که وقتی فایلی پروژه‌ای چیزی می‌خوان حتماً باید تا فلان ساعت تحویل بدی و بعد که تحویل می‌دی تا چند ماه و حتی چند سال نه خبری از تأیید هست نه رسیدگی نه هیچی. سین هم نمی‌کنن پیامتو حتی. اون‌وقت اون عجله‌شون برای انجامش چیه رو درک نمی‌کنم. هفتۀ پیشم برای پیگیری یه کاری رفته بودم یه جایی. همین که وارد شدم بعد از سلام و درود بر روح پرفتوحشون، مکالمه رو این‌جوری شروع کردم که حدود چهار پنج ماه پیش یه درخواست داده بودم که فلان اطلاعاتم رو ویرایش کنید. مشکل هم از سیستم خودشون بود که گزینۀ دیگه‌ای نداشت و من گزینۀ نامربوط رو مجبور شده بودم بزنم. گفتم اطلاعاتم هنوز همون قبلیه و اصلاحش نکردید. مسئول مربوطه خودش کف کرد که چهار پنج ماهه کارم انجام نشده و گفت چه صبری داری! گفت همون هفتۀ اول باید میومدی پیگیری می‌کردی ببینی چرا انجام نشده. و هفتۀ بعد و بعدتر میومدی تا بالاخره رسیدگی کنیم. گفتم خب حالا که اومدم لطفاً ویرایشش کنید. و به جان خودم یک دقیقه بیشتر طول نکشید اصلاح اطلاعات. یک دقیقه :|

۸ نظر ۱۶ خرداد ۰۰ ، ۱۱:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۶۲- در انتظار تأیید صلاحیتم

سه شنبه, ۴ خرداد ۱۴۰۰، ۱۲:۰۴ ق.ظ

سه چهار روز پیش دبیر انجمن علمی دانشجویی زبان‌شناسی دانشگاهمون پیام داد که برای دورۀ جدید انجمن ثبت‌نام نمی‌کنی؟ صبح بود. با یه چشم بسته و اون یکی نیمه‌باز و در حالی که نه در جریان شیب انجمن بودم نه در جریان بام انجمن، جواب دادم که من ورودی جدیدم، زیاد با قوانین دانشگاه و سایت‌ها آشنا نیستم. ازش خواستم لینک ثبت‌نامو برام بفرسته. این بزرگوار همونی بود که پارسال اواخر پاییز آگهی دعوت به همکاری داده بود برای طراحی پوسترهای سخنرانی‌ها و وبینارهای زبان‌شناسی و منم کلی سؤال‌پیچش کرده بودم که هر ماه چندتا پوستر قراره طراحی کنم و هر پوستر چند ساعت زمان می‌طلبه و آیا اگه فضا ناخوشایند بود می‌تونم هر موقع خواستم انصراف بدم و هی من می‌پرسیدم و هی این بنده خدا جواب می‌داد. بعد ازش خواسته بودم منو با طراح قبلی آشنا کنه که از اونم راهنمایی و مشورت بگیرم و ببینم با چه نرم‌افزارایی کار می‌کرد و چرا ادامه نداد و چه سختیایی داره این کار. بعد در مورد امتیازها و دستمزد و تعهدات و وظایفم پرسیده بودم و اینکه تا کی قراره باهاشون همکاری کنم. بنده خدا با یه حالتی که چقدر جدی گرفتی قضیه رو، گفته بود با این همه سؤال و محکم‌کاری دیگه حتماً یه سال باید برامون طراحی کنید. اون موقع گفته بودم اگه اذیت نشم تا هر موقع بگین و بتونم هستم ولی دوست ندارم قول الکی بدم یا با اکراه یه کاری رو انجام بدم. برای همین همۀ جوانب رو می‌سنجم و تو همۀ کارام همین‌قدر جدی‌ام. تو این چند ماه که اذیت نشدم. از حقوق صدوده‌هزارتومنیم هم که اگه تقسیم بر پنج ماه و پنج‌تا پوستر کنیم میشه بیست‌ودوهزار تومن راضی‌ام :)) اینا هم گویا از کارم راضی بودن و می‌خواستن همچنان باهاشون همکاری کنم. البته تو این پنج ماه اسمم به‌عنوان عضو انجمن، ثبت نشده بود. چون وسط دوره بهشون ملحق شده بودم. حالا اون لینکه رو فرستاد و رفتم توش و دیدم عضویت در انجمن دانشجویی یه سری شرایط داره که باید سال آخر نباشی و معدلت فلان نباشه و مشکل انضباطی نداشته باشی و فلان نباشی و بهمان باشی. شرایطشو داشتم و ثبت‌نام کردم که همکاریم رسمی بشه. بعد دیدم نوشته ثبت‌نامت با موفقیت انجام شد و صلاحیتتو بررسی می‌کنیم و خبر می‌دیم. بعدشم لابد قراره تبلیغاتو شروع کنم و تَکرار کنم که به من رأی بدن و اگرم رأی نیاوردم ضمن ثبت اعتراض، به طرفدارام می‌گم شیشه‌های بانکا رو بشکنن و سطل آشغالا رو آتیش بزنن :|

+ وزیر جوان این دم آخری برای همه ۷ گیگ اینترنت یک‌ماهه در نظر گرفته. ظهر اطلاعیه‌شو برای دوستان و آشنایان فرستادم. یه عده گفتن وای! قضیه مشکوکه و یه عده هم یه متن هشداردهنده که نمی‌دونم کدوم شیرِپاک‌خورده‌ای نوشته رو فوروارد کردن که گولشونو نخوریم و کد ملیمونو بهشون ندیم و اینا به‌خاطر انتخابات می‌خوان اطلاعات ما رو جمع کنن. واقعاً از دانشجوی دکتری حوزۀ زبان و ادبیات انتظار فوروارد کردن همچین پیام بی‌سروتهی رو نداشتم. حالا من خودم از این بُعد به قضیه نگاه می‌کردم که چه خوب که وقتی برق نداریم و مودم قطعه، گوشیامون نت داره. تنها ربطشم به انتخابات این بود که شاید خواستن ملت اینترنت داشته باشن و بازار تبلیغات مجازی گرم باشه. که شما می‌تونی دنبال نکنی و با این هفت گیگ یه کار دیگه بکنی. جالبه اون شصت گیگ دانشجویی رو هم از همین سایت و با همین روشِ کد ملی گرفتن، ولی نمی‌دونم چرا اون موقع مشکوک نشدن. بعد من چون چند روزه به خودم قول دادم تا چهل روز با هیشکی راجع به هیچی بحث نکنم هی لبخند می‌زدم و می‌گفتم باشه عزیزم شما نگیر. و با این رویه اعصابم به‌قدری آرومه که می‌خوام به جای چهل روز، چهل سال آینده رو هم با هیشکی راجع به هیچی بحث نکنم. امسالم تو انتخابات شرکت می‌کنم؛ نه به این دلیل که تو دهن دشمن زده باشم و انگشتمو بکنم تو چشم امریکا و اسرائیل یا ثابت کنم پشتیبان نظامم. اینا می‌تونه دلایل فرعی باشه و لزوماً هم دلیل همۀ مردم نیست. دلیل من خیلی ساده‌تر از این حرفاست و اونم اینه که نمی‌خوام بی‌تفاوت باشم. شما شرکت نمی‌کنی؟ باشه باشه شما شرکت نکن عزیزم :|

+ ولی به من رأی بدین، من براتون پوسترهای خوشگل در کمترین زمان ممکن با محتوایی ویراسته طراحی می‌کنم. و به قول مریم اگر به من رأی بدین به هیچ جوشی اجازۀ پدیدار شدن نمی‌دم، مخصوصاً قبل از مجالس رسمی، چای شما هیچ‌وقت سرد نمی‌شود، مشکل کمبود زمان و علی‌الخصوص کمبود مکان! را در سطح شهر حل می‌کنم، تمام گوشه‌های مبل و میز را با پنبۀ دولا می‌پوشانم تا انگشت کوچیکۀ شما رو اذیت نکنه، سیستمی پیاده می‌کنم که اون‌جایی از پشتتون که دقیقاً می‌خاره رو علامت‌گذاری کنه، خوابتون رو با کیفیت اصحاب کهف تنظیم می‌کنم، قیمت‌ها رو اما با زمان شاه تنظیم می‌کنم، کاری می‌کنم آلارمتون صبح پاشه شما رو ماچ کنه، دوباره خاموش شه، هر چیزی که مجبورید توی رژیم بخورید طعم پیتزا و نوشابه بده، اولین کلیدی که می‌ندازید تو در، همون کلید اصلیه باشه و قابلیت میوت صدا رو روی بچه‌های فامیل نصب می‌کنم. پس به من رأی بدید. قول می‌دم پشیمون نشید.

+ اون میمِ بعد از صلاحیت تو عنوان پست، هم می‌تونه فعلِ هستم باشه هم مضافه‌الیه و ضمیر متصل.

+ و این پست


۸ نظر ۰۴ خرداد ۰۰ ، ۰۰:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یکی از اقوام سببی‌مون (ینی فامیلی که به‌سبب ازدواج یکی از فامیلامون باهامون فامیل شده) برای انتخابات مجلس نامزد شده. عروس و خانوادۀ عروسش هم که فامیل نَسَبی ما باشن دارن براش تبلیغات می‌کنن. تو شبکه‌های مختلف اجتماعی گروه و کانال ساختن و به‌معنای واقعی کلمه گرفتارمون کردن و اسیر شدیم به خدا. صبح اضافه می‌شم به کانال تلگرامی حامیان دکتر فلانی و از اونجا لفت می‌دم و می‌بینم ظهر اضافه شدم به گروه واتساپی حامیان دکتر فلانی. اونجا رو هم که ترک می‌کنم عصر لینک کانال و گروه حامیان دکتر رو خصوصی می‌فرستن برام. به‌صورت پیوسته هم دارن عکس و اسم و رسم دکتر فلانی رو استوری می‌کنن و می‌ذارن تو وضعیت و عکس پروفایلشون و از عزیزان می‌خوان با انتشارشون از دکتر فلانی حمایت کنن. استیکر هم ساختن براش. ینی برای سلام و صبح به‌خیر گفتن هم عکس دکتر فلانی رو می‌فرستن تو گروه که پشت میز نشسته و میگه سلام. کانال‌ها و گروه‌ها شماره هم دارن. به این صورت که اگه از گروه حامیان دکتر فلانی ۱ لفت بدی اضافه می‌شی به گروه حامیان همون دکتر فلانی، اما این بار شمارۀ ۲. محتوای مطالب کانال‌ها و گروه‌ها هم از تبریک اعیاد گرفته تا سخن بزرگان و ترفندهای شستن دستشویی با سرکه و نوشابه و خمیردندان گرفته تا کلیپ طنز راجع به گرانی مرغ و میوه و آجیل همه چیو شامل میشه الّا اهداف و برنامه‌های بزرگوار. و هنوز نفهمیدم یک و دوش برای چیه. تازه فقط مدیرها می‌تونن پیام بذارن.

حالا این دکتر فلانی کیه؟ یه دانشجوی دکترای چهل‌ساله (حالا درسته زندگی مسابقه نیست و طی کردن مراحل مختلف و کسب تجربه‌ها به سن‌وسال نیست، ولی دقت کنید که بزرگوار چهل سالشه و عروس داره) تو یکی از رشته‌های مهندسی تو یکی از دانشگاه‌ها. اولین نکته که توجهم رو جلب کرد استفاده از عنوان دکتر تو تبلیغاتش بود. در حالی که هنوز دانشجوئه. و بعد هم رزومه‌ش. مدرس دانشگاه، محقق و پژوهشگر، معاون سابق فلان‌جا، عضو فلان باشگاه، طراح و مجری فلان پروژه، عضو نظام مهندسی و مدیرعامل دوتا شرکت. چرا من باید به کسی که انقدر سرش شلوغه رأی بدم که نماینده‌م بشه؟ نکتۀ بعدی که برای من مهم بود و برای بقیه شاید نه، رعایت نشدن علائم نگارشی و نیم‌فاصله تو متن تبلیغاتشه. ببینید عزیزان من، شما وقتی یه چیزی می‌نویسید، اگه این اصول و قواعد رو رعایت نکنید، مثل اینه که با لباس کثیف و چروک و بدبو تو یه مهمونی حاضر شدید. یا با دهن بدبو و دندونای زرد و مسواک‌نزده شروع کنید به حرف زدن. هر چقدر هم که بگید مهم محتواست نه ظاهر، ولی حقیقت اینه که خواننده اول ظاهر متن رو می‌بینه. قبل از اینکه شروع کنه به خوندن و شروع کنه به هم‌صحبتی با شما، چیزی که توجهش رو جلب می‌کنه تمیزی دندونا و رنگ و بو و اتوی لباس شماست. دیگه نمی‌دونم چه مثالی بزنم که متوجه بشید غلط املایی و غلط نگارشی چقدر زشته :)) اینا که رعایت شده باشه، مخاطب تازه می‌رسه به محتوا. حالا شاید تا دورۀ کارشناسی متوجه این مسائل نگارشی نباشیم، ولی موقع نوشتن پایان‌نامه و اولین مقاله دیگه حتماً متوجه می‌شیم. مگر اینکه خودمون ننوشته باشیم، یا دانشگاه و داورا تو باغ نباشن. بعد از مرحلۀ ویرایش ظاهری، تازه می‌رسیم به تحلیل متن و همون سطح از زبان‌شناسی که می‌گفتم غول مرحلۀ آخره. وقتی شما اسم گروه رو می‌ذاری حامیان فلان، و منو اضافه می‌کنی توش بدون اینکه اجازه بدی که فکر کنم و تصمیم بگیرم ببینم آیا حامی فلانی‌ام یا نه، همین اول کار داری منو مجبور می‌کنی به حمایت. پس اسم گروه مهمه. و دیگه اینکه نباید رزومه‌تو بی‌خود و بی‌جهت طولانی کنی. حشو چیز خوبی نیست. با دوتا عبارت شامل که سایر عبارت‌ها رو هم دربربگیره هم می‌شه نشون داد که من آدم فعالی‌ام.

یه بار آقای باقری تو یکی از سخنرانیاش یه حرف خوبی راجع به ارتباط زبان و سایر حوزه‌ها زد. می‌گفت کار زبان‌شناس (کار، به‌معنای واقعی کلمه. فعالیتی که از توش پول دربیاره) اینه که بره به آدما درست و به‌جا حرف زدن و نوشتن رو یاد بده. به سیاست‌مدار بگه تو وقتی این‌جوری سخنرانی می‌کنی این برداشت‌ها از صحبتت میشه. این‌جوری نگی بهتره. به خبرنگار بگه خبرو این‌جوری بنویس، از این جمله‌ها استفاده کن. به بازاریاب بگه وقتی داری تبلیغات می‌کنی این‌جوری حرف بزن، این‌جوری مشتری رو جذب کن. به مشتری یاد بده چجوری تخفیف بگیره، چجوری تشکر کنه، به پدر و مادر، به بچه‌ها، به زن و شوهر، به دانشجو، به استاد، به پزشک، به بیمار، به مغازه‌دار، به مجری تلویزیون و حتی به‌نظرم به بلاگر و خوانندۀ وبلاگ یاد بده که چجوری باهم ارتباط پایدار و سودمند برقرار کنن که این ارتباطشون کدورت پیش نیاره، گوینده رو به هدفش برسونه، منظور رو درست برسونه و برای دوطرف دلنشین و مفید باشه. دیدین بعضی پزشک‌ها یه‌جوری با مریضشون حرف می‌زنن که طرف بدون دارو هم حالش خوب میشه؟

یه نکتۀ دیگه هم اینه که موقع تبلیغات باید مخاطب رو حتماً در نظر بگیری. نباید فلّه‌ای یه محتوایی تولید کنی و پخش کنی. مخاطب معمولی، محتوای معمولی می‌خواد، مخاطب متخصص، محتوای تخصصی. پارسال من شصت‌هفتادتا پست تو اینستاهام منتشر کردم که فرصت نشد اینجا هم بذارمشون. چند روز پیش می‌خواستم منتقلشون کنم اینجا. اولش گفتم کاری نداره که، چندتا عکسه که باید آپلود کنم و بعدشم کپی پیست توضیحات عکس‌ها. بعد دیدم نه، انقدرا هم آسون نیست. توضیحی که برای فلان عکس تو اینستای فامیل نوشته بودم، با توضیحی که تو اینستای دوستان مدرسه و دانشگاه بود فرق داشت. تفاوت‌ها جزئی بودنا، ولی بازم باید می‌نشستم مقایسه می‌کردم ببینم کدوم متن مناسب وبلاگمه. چون شما از یه جهت شبیه خانواده و فامیلم هستین (به‌لحاظ نزدیکی و صمیمیتی که بینمون هست)، از یه جهت هم شبیه دوستان دانشگاهم هستید (به‌لحاظ فاصله‌ای که بینمون هست). و این کار منو پیچیده می‌کنه. یه مثال جزئیش اینه که چند وقت پیش موقع خونه‌تکونی چندتا عکس از محتویات کمدم گرفتم که یکیش عکس کتاب آیین‌نامۀ رانندگی بابام بود، یکیش برگه‌های امتحان کلاس دوم دبستانم، یکیش آلبوم عکس بازیگران و ورزشکاران و یه عکس هم از فلاپی‌دیسکم. همه رو تو یه پست گذاشتم، ولی ترتیب و توضیح این عکس‌ها برای فامیل این‌جوری بود که اول عکس کتاب بابا رو گذاشتم بعد برگه‌های امتحان و بعدش فلاپی و آخر سر عکس بازیگرا. ولی برای دوستام اول برگۀ امتحانی رو بعد فلاپی بعد بازیگرا و بعدش کتاب بابا. حالا اگه همین عکسا رو می‌ذاشتم تو وبلاگم، با یه چینش دیگه می‌ذاشتم. ینی علاوه بر ترتیب عکس‌ها ترتیب پاراگراف‌ها که در واقع توضیح عکس‌ها بود هم فرق داشت. متن‌ها هم حتی اختلاف جزئی باهم داشتن. مثلاً برای فامیل نوشته بودم این کتاب باباست، برای دوستام نوشته بودم این کتاب بابامه. ینی یه ضمیر هم آورده بودم که معرفش باشه.


پ.ن: زبان ابزار ارتباط ما آدماست. اونجا که می‌گفتم کار زبان‌شناس اینه که حتی به روابط زبانی بین زن و شوهر کمک کنه یاد داستان جرشنری تو کتابی که هولدن خودمون! نوشته افتادم. داستان زن و شوهریه که دائم دارن جروبحث می‌کنن و البته قصدشون دعوا نیست. فقط چون منظور همو نمی‌فهمن، حرفاشون باعث تنش بینشون می‌شه. تصمیم می‌گیرن اصطلاحاتی که تو جروبحثاشون دارن رو دیکشنری کنن و معنیشو توضیح بدن که طرف مقابل دچار سوء برداشت نشه. اسمشم می‌ذارن جرشنری. کتابش تو اپ طاقچه هست. دوست داشتید بخونید.

۲۳ نظر ۰۶ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۸- وایِ من محتاج یک رکعت‌شمارم کرده‌ای

سه شنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۰، ۱۰:۳۳ ب.ظ

یه قاعده‌ای هست تو احکام نماز که اگه نشسته باشی و شک کنی که رکعت سوم بودی یا چهارم، فرض می‌کنی که چهارم بودی و بعدش یه رکعت اضافی می‌خونی که احیاناً اگر سه‌تا خونده بودی این اونو جبران کنه. یا اگه شک کنی که دو بودی یا سه، می‌گی سه و بر این اساس ادامه می‌دی و بعد که تموم شد باز یه رکعت دیگه می‌خونی که اگه در واقع دوتا خونده بودی و سه رو اشتباه فرض کرده بودی جبران بشه. حالت‌های مختلف دیگه هم داره و گوگل کنید میاره. چند ساله که همۀ اینا رو با قاعده یاد گرفتم و گاهی به کارم میاد. دیشب داشتم نماز می‌خوندم (تف به ریا البته). از سجده که بلند شدم این سؤال برام ایجاد شد که رکعت اولم یا دوم؟ یا سوم؟ یا حتی چهارم؟! بعد دیدم من حتی یادم نمیاد که دارم نماز سه‌رکعتی مغربو می‌خونم یا چهاررکعتی عشا رو. این دوتا فرشتۀ شونۀ چپ و راستم هم داشتن پوکرفیس همو نگاه می‌کردن و نچ‌نچ‌گویان سرشونو به نشانۀ تأسف تکون می‌دادن.

مُشوّشم این روزها

+ عنوان، یه مصرع از یکی از غزل‌های مهدی ذوالقدر

+ یکی دیگه، با همین مضمون

+ رادیوبلاگی‌ها، روز سوم

۱۰ نظر ۰۳ فروردين ۰۰ ، ۲۲:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۴- تو را من چشم به نوتیفیکیشنم

يكشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۰، ۱۰:۱۰ ق.ظ

یه ویژگی دیگه‌م هم اینه از روز ازل تاکنون همهٔ پیام‌ها و پیامک‌هامو نگه‌داشتم. حتی اون وایبری که سال ۹۳ استفاده می‌کردیمو هنوز از گوشی قدیمیم پاک نکردم که پیام‌هاش پاک نشه. بعد برای اینکه پیام‌های تبریک این بزرگوار یه جا باشن، هر سال این موقع گوشی قدیمی‌مو روشن می‌کنم که پیام تبریکش کنار پیام‌های قبلیش ذخیره بشه. اینم از اون خاصیتِ گذاشتن همهٔ تخم‌مرغا تو یه سبدم ناشی میشه. حالا امسال هر چی منتظر موندم خبری نشد. هی از خودم می‌پرسیدم چرا پیامی نفرستاد؟ چرا ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد؟ که بالاخره آخرین پیامشم فرستاد :|


پیام‌های قبلیش:


۸ نظر ۰۱ فروردين ۰۰ ، ۱۰:۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۰- شما چجوری حقتونو می‌گیرید؟

يكشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۴۷ ق.ظ

گفتم حالا تا بحث اعتراض به نمره تو پست قبل داغه، یه پست هم در مورد اعتراض‌های مالی و احقاق حق! بنویسم. چند روز پیش تو اتاق‌تکونیام دفتر خاطرات دوران راهنماییمو پیدا کردم و یه تورقی زدم. همۀ معلما و دوستام توش برام چند خط یادگاری نوشته بودن. یکیشون نوشته بود تو در آینده وکیل خوب و موفقی میشی. خوب که فکر کردم دیدم واقعاً ویژگی‌هایی که یه وکیل داشته باشه رو دارم. اولیش سماجت در گرفتن حق و رسوندن حق به حق‌داره. چندتا مثال می‌زنم.

چند سال پیش بابا یه سفری براش پیش اومد و چون خارج از کشور بود و چون نیاز بود که اونجا تماس تلفنی داشته باشه، قبض موبایلش زیاد شد. از اونجا زنگ زد گفت سریع پرداخت کنیم. وقتی مبلغ زیاد میشه باید سریع اقدام کنی که قطع نکنن. پرداخت شد و فرداش دوباره زنگ زد گفت بازم قبض اومده. حالا نمی‌دونم قبلی میان‌دوره بود این پایان‌دوره یا چی، ولی به هر حال مبلغش زیاد بود برای یه روز!. گفتم مطمئنی اشتباه نشده؟ مگه چند ساعت حرف زدی؟ چک کن مدت مکالمه‌هاتو بعد. گفت ولش کن. تو فقط پرداخت کن قطع نشه. ینی هر چقدر که بابا آدم ولش‌کن‌بی‌خیالیه من صدبرابرش آدم پیله و ول‌نکنی‌ام. یا اون قسمت ولش‌کنِ مغزم خرابه یا از اول کار گذاشته نشده برام. از برنامۀ همراه من لیست تماس‌هاشو درآوردم و دیدم اون روز فقط چند ثانیه تماس داشته. وقتی از سفر برگشت لیست و ساعت و مدت تماس‌هاشو از گوشیش چک کردم و دیدم اون روز همون یه تماسو داشته فقط. درخواست دادم جزئیات هزینه‌های اینترنت و تماس و پیامک رو کامل ایمیل کنن. بابا هم که ولش کرده بود قضیه رو. دیدم مدت تماس اون مکالمۀ یکی‌دوثانیه‌ای رو نوشتن یک ساعت تمام. گزارش فرستادم که اعتراض دارم به مبلغ قبض و رسیدگی کنن. فرداش از همراه اول زنگ زدن و توضیح دادم براشون. اولش زیر بار نمی‌رفتن که شما یک ساعت صحبت کردید و این هزینۀ هنگفت برای اون یه ساعته. تو گوشی که مدت مکالمه چند ثانیه ثبت شده بود و از نظر منطقی و عقلانی هم هیچ آدمِ عاقلی خارج از کشور یک ساعت تماس برقرار نمی‌کنه. خلاصه گفتن باشه می‌ریم دوباره بررسی می‌کنیم و چند روز بعد زنگ زدن که آره اشتباه شده و دیگه چون قبضو پرداخت کردید، ما مبلغشو به‌عنوان طلبتون می‌ذاریم به حساب قبضای بعدیتون.

مورد بعدی تو اسنپ بود. چند سال پیش با مامان می‌رفتم جایی و قرار شد با اسنپ بریم. اون موقع کرایه‌های اسنپ پنج تومن بود. گوشی دست من بود و داشتم مسیر و هزینه‌ها و سایر جزئیات برنامه رو بررسی می‌کردم. دستمزد راننده رو نوشته بود شش تومن، دریافتی از مسافر رو نوشته بود پنج تومن. اون هزار تومن رو خود شرکت اسنپ به حساب راننده می‌ریخت. موقع پیاده شدن مامان گفت چقدر میشه و راننده گفت شش تومن و مامان شش تومنو داد و پیاده شدیم. بعد من گفتم چرا بقیه‌شو نگرفتی؟! اینجا نوشته پنج تومن. مامان هم مثل بابا گفت ولش کن :| ولی خب من ولش نکردم :دی پیام گذاشتم برای پشتیبانی اسنپ که ما به جای پنج تومن اشتباهی شش تومن دادیم. الان یادم می‌افته خنده‌ام می‌گیره از این حرکتم که چه کاری بود آخه :)) اینا هم سریع! همون روز هزار تومن رو به حسابم برگردوندن و خب اینجا بود که من به پشتیبانیشون ایمان آوردم :| (حالا البته این بحثش جدا از این قضیه‌ست که یه وقتایی بقیۀ پول رو نگیرم و به‌عنوان انعام بدم به راننده. ینی از این کارا هم می‌کنم، ولی خب از اون کارا هم بلدم :|)

مورد بعدی هم جالبه :)) چند وقت پیش بود که یکی از اقوام گفت براش سیم‌کارت رایتل بگیرم و گرفتم و گفتم حالا که روز تولدت نزدیکه، تا روز تولدت فعالش کن که هدیۀ مکالمه و اینترنت تولد رو هم بگیری. روز تولدش، حدودای یازدهِ شب سیم‌کارتو فعال کرد و یه تماس هم برقرار کرد که خیالمون راحت بشه که فعال شده. بعدش اون کد دریافت هدیه رو وارد کردم براش. پیغام اومد که این کد فقط تو روز تولد کار می‌کنه. گفتم ینی چی!. خب امروز تولدشه دیگه. کد رو با اعداد فارسی و انگلیسی وارد کردم و نشد. تا قبل از دوازده چندین بار امتحان کردم و هر بار می‌گفت فقط روز تولد این فعال میشه. ایمیل زدم به پشتیبانی رایتل و قضیه رو گفتم. اونا هم فرداش زنگ زدن برای پیگیری. بهشون گفتم احتمالاً ساعت سیستم‌های شما این‌جوریه که مثلاً یازدهِ شب، تاریخ عوض میشه و فردا میشه. گفتن نه مطمئنیم این‌جوری نیست و تا حالا همچین چیزی گزارش نشده. گفتم خب من چند بار به روش‌های مختلف امتحان کردم و عکس هم دارم. می‌تونم ایمیل کنم. گفتن نه دیگه نیازی به عکس نیست و بررسی می‌کنیم. چند روز بعد زنگ زد گفتن مشکل از ما بوده و حالا اگه بخواین امروز هدیه‌تونو فعال کنیم. و فعال کردن :|

مورد آخر، قبض آبمونه و هنوز رسیدگی نکردم بهش :| این همکف ما قبلاً مسکونی بود و چند ساله کوبیدیم با خاک یکسانش کردیم و تبدیل به پارکینگ شده. ولی قبض آب و برق و گاز میاد هنوز براش. چند ساله که هر دو ماه یه بار من دو تومن قبض آب می‌دم برای همکف که اونم هزینۀ اشتراکه و احتمالاً چند لیتر آبی که برای آب دادن درختِ تو حیاط مصرف میشه. که البته این چند ماه بارون و برف داشتیم و درخته هم تو خواب زمستونی بود و مصرف چندانی نداشتیم. ماشینم معمولاً می‌بریم کارواش و تو این چند ماه تغییری تو الگوی مصرفمون نداشتیم که یهو قبض آب شش برابر بشه. به بابا هم که می‌گم میگه ولش کن، مهم نیست :| رفتم پرینت مصرف رو درآوردم و دیدم مقدار لیتر مصرفی همکف و خونۀ خودمون نزدیک به همه. مگه میشه مصرف آب یه جای خالی از سکنه برابر باشه با مصرف آب چهارتا آدم؟ حالا البته هزینۀ قبض خودمونم دو برابر سری‌های قبلی شده که گذاشتم به حساب گرون شدن و تورم و خونه‌تکونی و بشوربساب. ولی دیگه اون همکفیه هیچ‌جوره تو کتم نمی‌ره و متأسفانه فعلاً فرصت رسیدگی ندارم و سایتش هم به قبض‌های قبلی اجازۀ دسترسی نمیده که مقایسه کنم :| ولی اگه ببینم سری بعد هم همین مبلغ میشه می‌رم سراغ کنتور آب!. شاید مأموره اشتباه خونده باشه. قرائت کنتور برقو که یاد گرفتم، حالا همینم مونده سر از کنتور آب دربیارم که درمیارم اونم ایشالا.

ما از این پست نتیجه می‌گیریم که نویسنده نه‌تنها حق خودش، بلکه حق بقیه رو هم می‌گیره و بهشون می‌ده. ولی خب سعی می‌کنم این ویژگیم رو کنترل کنم چون اگه پام به سیاست و احقاق حق‌های جدی‌تر باز شه سرمو به باد می‌دم با این خصلتی که دارم :|



این اسکرین‌شات هم فکر کنم برای پشتیبانی آنلاین ایرانسله. شایدم برای یه چیز دیگه‌ست. حتی یادم نمیاد چه مشکلی رو توضیح دادم که رسیدگی کنن، ولی از این جوابشون که «متأسفم این رو می‌شنوم» خوشم اومده بود و عکس گرفته بودم یادگاری نگه‌دارم.

شما چجوری حقتونو می‌گیرید؟ شده نتونید بگیرید و زورتون نرسه؟ اصلاً می‌گیرید یا شمام فازتون ولش‌کن بی‌خیاله؟ بعضیام واگذار می‌کنن به خدا :|

۷ نظر ۲۴ اسفند ۹۹ ، ۱۱:۴۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۳۷- متن‌کاوی

شنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۰۰ ق.ظ

یه گروه بزرگ واتساپی داریم که توش معمولاً اطلاعیه‌ها رو به اشتراک می‌ذاریم و کسی پیام غیرمرتبط به درس و دانشگاه نمی‌ذاره. دیشب یکی که نمی‌دونم استاد بود، دانشجو بود یا چی، یه متن طولانی بی‌مناسبت گذاشت و منم با اینکه معمولاً وقت و حوصلۀ خوندن متنای فورواردی رو ندارم، این یکیو خوندم. با دقت هم خوندم. بدون دستکاری و ویرایش، کپی می‌کنم:

«سرگذشت فرشته هایی که حقیقت داشتند

دی‌ ماه ۱۳۵۳ استاندار وقت کرمان در دفترش پذیرای زوجی بود، زوج میانسال پولداری، ساکن تهران که به تازگی از مسافرت طولانی‌ به دور دنیا و شهرهایِ ایران برگشته بودند هیچوقت کسی‌ ندونست چرا از بینِ این همه شهر کرمان رو انتخاب کردند. مرد مهندس کشاورزی و تحصیل‌کرده‌ ی دانشگاه تهران و بعدا پاریس بود. خیلی‌ پولدار بودند، پولی‌ که حاصل کارِ مرد از تجارت و تخصصش بود نه ارثیه ی فامیلی.

مرد به استاندار وقت گفت: "سالهاست زندگی‌ می‌کنیم و متاسفانه فرزندی نداریم و وارثی. تصمیم گرفتیم با پولی‌ که داریم در کرمان چیزی بسازیم. "استاندار خیلی‌ خوشحال شد. فوری پیشنهاد داد: 

"بیمارستان بسازین. کرمان بیمارستان کافی‌ نداره."

مرد گفت: "نه!"

استاندار پیشنهاد داد: "هتل! کرمان فقط یک هتل داره."

- نه!

- مدرسه؟ مسجد؟ مرکزِ خرید؟

و جوابِ همه نه بود. همسرِ مرد توضیح داد: 

ما تصمیم گرفته ایم در کرمان دانشگاهی بسازیم. با همه ی امکانات!

و مرد کلامِ همسرش رو کامل کرد: ما یه دانشگاه اینجا میسازیم اونوقت هتل و مسجد و بیمارستان و مرکزِ خرید و مرکزِ جذبِ توریست هم در کنارِ اون دانشگاه ساخته میشه. ما دانشگاهی در کرمان میسازیم برایِ بچه‌هایی‌ که نداریم و می‌تونستیم داشته باشیم.

اون روز و تمامِ هفته ی بعد اون زوجِ میانسال در ماشین استانداری تمامِ کرمان رو برایِ پیدا کردنِ زمین مناسب برایِ ساختن اون دانشگاه زیر و رو کردند. هر جا بردنشون، چیزی پسند نکردند.

روزِ آخر در حومه ی کرمان در بیابونِ برهوتِ کویری کرمان، 

راننده کلافه دمی ایستاد تا خستگی‌ در کنند و آبی بنوشند.

راننده بعدها تعریف کرد که: " تا مرد پیاده شد که قدمی‌ بزند، زیر پاش یک سکه ی یک ریالی پیدا کرد. برش داشت و به من گفت همین زمین رو می‌خوام. برکت داره. پیدا کردنِ این سکه نشونه ی خوبیست. اینجا دانشگاه رو میسازم. 

" راننده می گفت بهشون گفتم: "اینجا؟؟ اینجا بیابونه. بیرونِ کرمانه، نه آب داره و نه برق. خیلی‌ فاصله داره تا شهر." ولی‌ مرد سکه ی یک ریالی رو گذاشته بود جیبش و اصرار کرده بود که نه فقط همین زمین رو می‌خوام. همه ی زمینِ این منطقه رو برام بخرین. دانشگاه رو اینجا میسازم.

"اون زمین خریده شد، و احداثِ دانشگاهِ کرمان از همون ماه با هزینه و نظارتِ مستقیم اون مرد شروع شد. اتاق کوچکی در اون زمین ساخته شد و تصویرِ کوچکی از اون مرد رویِ یکی‌ از دیوار‌ها بود. 

کسی‌ تو کرمان اصلا اونو نمیشناختش. 

سالها گذشت، خیلی‌ اتفاق‌ها افتاد. انقلاب شد، جنگ شد. ولی‌ هیچ چیز و هیچ کس نتونست، مشکلات شخصی‌، بیماری، و حتی در اوج جنگ هرگز اجازه نداد ساختنِ اون دانشگاه متوقف شه. و در تمام این مراحل همسرش در کنارش بود و لحظه‌ای ترکش نکرد. اون دانشگاه ساخته شد. یکی‌ از زیباترین، مجهزترین دانشگاه‌های ایران. شامل دانشکده‌های مختلف تقریبا در تمامی‌ رشته ها. سرانجام در ۲۴ شهریور ۱۳۶۴ در حضور خودش و همسرش ، اون دانشگاه افتتاح شد. دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان! نامی‌ از او بر هیچ جا نبود غیرِ از همون عکسِ کوچیکِ قدیمی‌ تو اون اتاق کوچیک. وقتِ سخنرانی‌ افتتاحیه گفته بود که چقدر خوشحاله که اون دانشگاه رو ساخته و حس میکنه که این فرزندانِ خودش هستند که به اون دانشگاه میان. و آرزو کرده بود که اتاقِ کوچکی در ورودی اون دانشگاه داشت که با همسرش اونجا زندگی‌ میکرد و میتونست آمد و رفتِ هر روزه ی فرزندانش رو ببینه. اتاقی‌ به اون داده نشد. ولی‌ او ادامه برایِ اتمامِ اون دانشگاه رو هرگز متوقف نکرد. دانشکده‌های مختلف یکی‌ بعد از دیگری شروع به کار کردند.

آخرین دانشکده ، دانشکدهِ پزشکی‌ بود. در کنارِ این دانشکده او و همسرش یک بیمارستانِ ۳۵۰ تخت خوابی‌ هم ساخته بودند.

روز افتتاحِ اون دانشکده دقیقا با فارغ التحصیلی من در....... افتتاحیه رفتم، همه ی دانشجوها از رشته‌های مختلف اومده بودند. جا برایِ سوزن انداختن نبود. کسی‌ حتی نمی‌دونست که اونا اومدن یا نه. بیشترِ ماها هیچ تصویری از اونا ندیده بودیم.وقتی‌ رئیس دانشگاه کرمان سخنرانی‌ کرد و گفت به پاسِ تمامِ تلاش‌ها و کاری که کرده ‌اند دانشکده و بیمارستانِ دانشگاهِ کرمان به نام او نامگذاری شده، و با اصرار از او و همسرش خواست که پشت تریبون بیان و شروع به کارِ اونجا رو رسما اعلام کنند، اون وقت ما زوجِ پیر و کوچیک و لاغر اندامی رو دیدیم که از پله‌ها بالا رفتند. هیچ سخنرانی‌ نکردند و هیچ نگفتند. فقط اونجا ایستادند و دانشجوها همه بدونِ هیچ هماهنگی‌ قبلی همه با هم به احترامشون بلند شدند و برایِ بیشتر از ۲۰ دقیقه فقط دست زدند. و اونا فقط نگاه کردند و گریه کردند. زنده یادان فاخره صبا و علیرضا افضلی پور.هم اکنون هر دو در کنار هم و در قبرستان ظهیرالدوله آرمیده اند. روحشان شاد راهشان پر رهرو»

برای منی که تا حالا کرمان نرفتم و دانشگاهشو ندیدم و نمی‌شناسم و اسم این دو بزرگوار رو هم نشنیده بودم متن مفید و تأثیرگذاری بود. شهید باهنر رو هم در این حد می‌شناسم که تو یه دوره‌ای همکار شهید رجایی بوده. اعضای گروه در پاسخ به فرستندهٔ متن تشکر کردن و نوشتن به‌به و جالب بود و عالی بود. اسم و تاریخچۀ دانشگاهو گوگل کردم که یه کم بیشتر بدونم در موردش. دیدم دانشکدهٔ پزشکی این دانشگاه «دانشکدهٔ پزشکی مهندس افضلی‌پور» نامیده شده و این‌طور هم نیست که هیچ نامی از ایشون در دانشگاه نباشه. همین رو نوشتم تو گروه. گفتن مهم اصل مطلبه. ولی خب برای من فرع مطلب و اون نقد پنهانی که پشتش بود هم مهم بود. از ویراسته نبودن و رعایت نشدن علائم نگارشی و نیم‌فاصله‌های متن که صرف‌نظر کنیم، می‌رسیم به اون علامت تعجب بعد از «دانشگاهِ شهید باهنرِ کرمان!» که بی‌معنی نیست. بار عاطفی و یه حسی پشتش داره. «اتاقی به اون داده نشد» هم. اونایی که با تحلیل گفتمان و کاربردشناسی آشنایی دارن متوجه نکات ظریفِ دیگه‌ای که تو متن هست هستن. مثلاً معلوم یا مجهول نوشتن جمله‌ها تو هر متنی هدفمنده. فرض کنید یکی زده یکیو کشته. چه بگیم «پلیس کودکی را در درگیری کشت» چه بگیم «کودکی در یک درگیری کشته شد» یک اتفاق واحد رو روایت کردیم ولی دوتا تفکر متفاوت پشت این دوتا جمله هست. من وقتی داشتم اون متن بالا رو می‌خوندم حس می‌کردم نویسنده ناراحته که دانشگاه کرمان رو این دو نفر ساختن و اسم یکی دیگه روی دانشگاهه. و این تفکر و انتقادشو با یه سری ابزار زبانی بروز داده. حتی اشاره کردن به قبل و بعد از انقلاب هم معنی داره. فعلاً به سیستم نام‌گذاری دانشگاه‌ها و کوچه‌ها و خیابون‌ها (با یادآوری این که اسم دانشگاه شریف هم از شهید مجید شریف واقفی گرفته شده و قبلاً آریامهر بود) کاری نداریم؛ صحبتم الان سر اینه که ما در طول روز در معرض صدها متن هستیم که ظاهرشون معمولی و بی‌طرفانه هست ولی همه‌شون یه تفکری پشتشونه که اون تفکره تأثیر می‌ذاره تو طرز تفکرمون. لزوماً هم متن نوشتاری نیست. تبلیغات تلویزیونی، اخبار، فیلم‌ها و سریال‌ها، وبلاگ‌ها، و حتی عکس‌ها هم متن محسوب می‌شن و پشت همه‌شون یه تفکر هست. 


پ.ن: تحلیل متن و تحلیل گفتمان به‌نظرم غول مرحلۀ آخر زبان‌شناسیه. زبان‌شناسی سطوح مختلفی داره. سطح اولش آواشناسی و واج‌شناسیه که شیوۀ تولید صداها و جایگاه حروف رو بررسی می‌کنه. بعدش سطح واژه‌سازیه که بهش می‌گن صرف یا مورفولوژی یا ساختواژه. یه سطح بالاتر، نحو و ساختِ جمله هست. سطح نهایی هم تحلیل متن و گفتمانه که به‌نظرم شیرین‌ترین بخش هست و چون دورۀ ارشد ما تمرکز، بیشتر روی صرف و ساختواژه بود، کمتر پرداختیم به متن. البته بعد از ما به ورودیای جدید تحلیل گفتمان رو هم ارائه کردن و منم مجازی بودن کلاسا رو غنیمت دونستم و شرکت کردم تو کلاسا، ولی بازم در مقایسه با هم‌کلاسیای الانم که دورۀ کارشناسی و ارشدشون شصت هفتاد واحد مرتبط با این موضوع گذروندن، اطلاعاتم کمه. اما چون سروکارش با متنه و سروکار ما هم تو بلاگستان با متن و نوشتن، علاقۀ ویژه دارم بهش و دوست دارم آموخته‌هامو به وبلاگم هم منتقل کنم. ایشالا چند روز دیگه پست «ساخت اطلاع» رو می‌نویسم اونجا هم توضیح می‌دم. فعلاً ذهنم مشغول ارائۀ چهارشنبۀ این هفته‌ست :(

۲۳ اسفند ۹۹ ، ۱۱:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

همین پارسال، یه شب با خالق هستی دعوام شد که پروردگارا، بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم؛ من هیچ کسم یا که درین خانه کسی نیست؟ بهش گفتم نمی‌شد یه سیستمی در اختیارمون می‌ذاشتی که از اون طریق باهات تماس بگیریم و مشکلاتمونو مطرح کنیم و پاسخگوی خلایق باشی؟ نماز و دعا؟ اینکه فقط ما حرف بزنیم تو بشنوی نه. تو هم حرف بزنی. ما هم بشنویم. قرآن؟ ارتباط آنلاین منظورمه، ارتباط حلقه‌بسته، فیدبک‌دار، بدون نویز. Simplex نه، Half-Duplex نه. ارتباط دوطرفۀ همزمان. به قول این مخابراتیا Full-Duplex. بهش گفتم من حرفای هزاروچهارصد سال پیشتو نمی‌فهمم. درد من جدید و پیچیده است. اصلاً چرا انداختیمون وسط رینگ بوکس زندگی و خودت اون بیرون ساکت نشستی و نگامون می‌کنی فقط؟ تو چرا انقدر صبوری؟ چرا هیچی نمیگی؟ چرا نظر نمی‌دی؟ چرا کامنت نمی‌ذاری؟ چرا خاموشی؟ این چه مدل تربیت کردنه؟ چرا دلمونو خوش کردی به آسانیِ بعد از سختی؟ کو اون آسونی؟ می‌شنوی چی میگم؟ می‌شنوی. خب پس تو هم یه چیزی بگو. تو چرا فقط می‌شنوی آخه؟ جواب هم بده خب. فرکانس صدات با گوشای ما هم‌خوانی نداره؟ این دیگه تقصیر ما نیست که. یه مبدّلی چیزی بذار این وسط که بشنویم چی میگی، که صدات به گوشمون برسه. حالا خودتم اگه نمی‌خوای صحبت کنی این همه فرشته داری. بذارشون پشت تلفن که هر موقع سؤالی مشکلی داشتیم زنگ بزنیم راهنماییمون کنن. به زبان خودمون، در حد فهم خودمون. تو چرا از این پشتیبانیا نداری تو دم و دستگاهت؟ می‌دونی این جواب ندادنت چقدر حرصم میده؟ مثل این آنلاینایی که سین می‌کنن پیام آدمو ولی جواب نمیدن. دِ خب یه چیزی بگو. یه رعدوبرقی، طوفانی، بارونی، بادی، نسیمی حداقل. قهر کردم. پتو رو کشیدم روی سرم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم دیدم ایرانسل یه کد هدیه فرستاده. کده رو زدم ببینم چیه. کد دانلود رایگان یه کتاب بود. از خدا بخواه او می‌دهد. اسم کتاب از خدا بخواه او می‌دهد بود. با اینکه تو این یه سال هیچ وقت فرصت نکردم اون کتابو بخونم، ولی هدیۀ به‌موقعی بود. جوابی بود که دنبالش بودم. دیشب هم همین حرف‌ها تکرار شد. نه فقط دیشب که همۀ این شب‌ها دارم با این حرف‌ها روی مخ کائنات تردمیل می‌رم که چرا باید ارتباط خالق با مخلوق یک‌طرفه باشه و خالق هیچ صحبتی نکنه و فقط بشنوه. این کجاش قشنگه؟ اصلاً مگه تو عنوان اون کتاب نگفتی بخواه بدم. کو؟ کجاست؟ ندادی که. بعد دیدم یکی از این برنامه‌های نصب‌شدۀ روی گوشیم پیام فرستاد که در مسابقۀ بزرگ فلان شرکت کنید و برنده شوید. ولمون کن تو رو خدا گویان نوتیفیکیشنو رد کردم. صبح دیدم دوباره همون پیام اومده و نوشته مسابقه امروز ساعت یازده شروع میشه و به اولین نفری که به همۀ سؤالا پاسخ درست بده بدون قرعه‌کشی جایزه می‌دیم. سؤالا از یه کتاب بود. نگاه به ساعت کردم دیدم ده‌ونیمه. بازش کردم و وارد سایت مسابقۀ بزرگ آنلاین شدم!. کتابه، وصیت‌نامۀ امام علی به امام حسن بود. دانلودش کردم و دیدم بیست‌وهشت صفحه‌ست با فونت درشت. نامه بود تا کتاب. حجمش انقدر کم بود که قبل از یازده تمومش کردم و رأس ساعت یازده وارد لینک مسابقه شدم.

همیشه فکر می‌کردم با تلاش بیشتر میشه به اون چیز دلخواه رسید و هر سه گزینه رو انتخاب کردم. ولی جواب گزینۀ یک و دو بود و برنده نشدم خلاصه. اگر دوست داشتید شرکت کنید، تا ساعت سه فرصت هست. ده‌تا سؤاله، ده دقیقه زمان. اگر هم شرکت نکردید، پیشنهاد می‌کنم کتاب رو بخونید حتماً. من که بعضی جملاتشو نوشتم زدم رو دیوار اتاقم.

لینک کتاب و سؤالات


۲۱ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۳۱- به‌مناسبت دیروز که روز جهانی زن بود

سه شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۰۰ ب.ظ

چندتا خانوم داشتن دربارۀ چندتا خانوم دیگه صحبت می‌کردن. می‌گفتن فلانی دختر خوبیه. از وقتی ازدواج کرده، هر چی شوهرش بگه همونه. همون روز اول بهش گفت فلان، اینم گفت چشم. گفته بهمان، اینم گفته چشم. تنهایی هم جایی نمی‌ره. خیلی دختر خوبیه. ولی بهمانی چند وقت پیش با دوستای مسجدش رفته بود مشهد، زیارت. آخه چه معنی داره دختر بعد از ازدواج تنهایی بره سفر.

فی‌الواقع پسره هم روشن‌فکر و آدم‌حسابی باشه و به حقوق همسرش احترام بذاره، بازم چهارتا زن عتیقه تو فک و فامیل و دوست و آشناهای طرفین پیدا می‌شه که فریادِ وا اسلاما سر بده با دیدن زندگی اینا. حالا اگه این حرف‌ها رو از زن‌ها نشنوم کمتر حرص می‌خورم. تازه شمال و کوه و کویر و احیاناً اردوی مختلط هم نه، سفر زیارتی رفته، با خانومای مسجد. نچ نچ نچ نچ. 

البته تا کرونا ریشه‌کن نشده، بهتره تو خونه بمونیم و سفر نریم :|

ولی تو یه همچین جامعه‌ای، من از «ازدواج کردن» و «تا آخر عمر ازدواج نکردن» به یک اندازه می‌ترسم.

۱۹ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هشت ماه است که موحّد شده‌ام!

پنجشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۹، ۱۰:۰۰ ب.ظ


هوالعلیم

هشت ماه است که موحّد شده‌ام!

وقتی بین شلوغی‌ جمع و قربان‌صدقه‌ رفتن‌های عمه و عمو دنبال من می‌گردد و با دیدنم لبخند می‌زند و چشم از من برنمی‌دارد؛ وقتی برای رفع نیاز گرسنگی و تشنگی فقط من را می‌شناسد، وقتی هنوز هیچ کلمه‌ای نمی‌‌گوید اما تهِ گریه‌هایش ماما ماما می‌گوید، همۀ این‌ها من را متوجّه می‌کند که در دل همۀ تضادها، در دل همۀ کشش‌ها و سرگرمی‌ها، باید بدانم تمام نیازهایم را کجا ببرم. فرزندم عشق را به من یاد می‌دهد؛ چون شرط عشق مقابله است. یعنی بتوانی از چیزی دل بکنی و به چیزی دل بسپاری. وقتی در اوج بازی به سمت من می‌خزد و غذا و خوابش را تمنا می‌کند، می‌فهمم که باید عاشقی را تمرین کنم. دل کندنی‌ها را بدانم و دل سپردن‌ها را بلد باشم.

من مادر یک پسر هشت‌ماهه هستم و هشت ماه‌ست که عاشقی را تمرین می‌کنم، و سعی دارم دلِ پر از کثرت و صددله‌ام را یکدله کنم.



پ.ن: پست مهمان، به قلم خانم الف، نویسندۀ سابق وبلاگ تعطیل بازتاب نفس صبحدمان، برای چالشِ میم مثل مادر، پ مثل پدرِ بلاگردون. دعوت‌نامه‌ای داشتم از طرف حورا جان. دعوت‌نامه‌ام رو تقدیم خانم الف نازنین کردم که می‌دونم دل شما هم برای قلمش تنگ شده بود.
منم هر موقع مامان شدم هر روز از این پستا و عکسا می‌ذارم براتون ^-^
۱۵ نظر ۰۷ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۰۵- پارک ساعی

جمعه, ۵ دی ۱۳۹۹، ۰۷:۱۱ ب.ظ

چهارم دی ۱۳۳۱ (۲۵ دسامبر ۱۹۵۲) سالروز درگذشت کریم ساعی است؛ سازندهٔ پارک ساعی تهران و کسی که درختان خیابان ولیعصر را کاشت. ماجرای درگذشت استاد ساعی از قول دکتر محمدابراهیم باستانی‌پاریزی:

در دوران نوجوانی، از آنجا که خواهرم و همسرش در شیراز زندگی می‌کردند، زیاد به شیراز می‌رفتم. یکی از این بارها در بازگشت از شیراز چند دقیقه‌ای به پرواز مانده بود که مردی با کت و شلوار اتوکشیده بالا آمد و رو به مسافران گفت: «مسافران عزیز! من مسئولیتی در سرجنگل‌داری کشور دارم و چند ساعت پیش به من خبر دادند یک هیئت خارجی مهم مرتبط با کارم به تهران آمده‌اند و قصد مذاکره و انعقاد قرارداد دارند و حضور من در این مذاکرات و بازدیدها ضروری است. از طرفی هواپیما هم جای اضافه ندارد. هر‌کس که بلیت خودش را به من بدهد، من همین الان هزینهٔ بلیت برگشت و یک هفته اقامت و تفریح در بهترین هتل شیراز را به او می‌دهم.»

من کتم را روی دستم انداختم، بلند شدم و گفتم: «من بلیتم را به شما می‌دهم، از لطف شما هم ممنونم؛ من خواهرم اینجاست و به هتل و هزینه‌های دیگر احتیاجی ندارم؛ شما به کارتان برسید.» خلاصه هر‌چه آن مرد اصرار کرد، من چیزی قبول نکردم و به منزل خواهرم برگشتم.

چند ساعتی که گذشت، رادیو با قطع برنامه‌های خود اعلام کرد: «هواپیمای حامل تعداد زیادی از هم‌وطنان که از شیراز به تهران در حرکت بود، سقوط کرده و تمام مسافران از جمله مهندس ساعی، رئیس سازمان سرجنگل‌داری کشور و بنیان‌گذار بسیاری از پارک‌ها، باغ‌ها و جنگل‌های کشور کشته شده‌اند.» حالا من برای همیشه تأسف می‌خورم که چرا با دادن بلیت خودم به آن مرد که بعد از مرگش فهمیدم چه خدمات بزرگی به سرسبزی و آبادانی کشور کرده است، باعث شدم کشورم از خدمات او محروم شود و من زنده بمانم.‌


۲۰ نظر ۰۵ دی ۹۹ ، ۱۹:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۶۰- سیگارهای بهمنش را دوست دارم (۲)

جمعه, ۲۳ آبان ۱۳۹۹، ۰۷:۳۰ ق.ظ


یکی از دانشگاه‌ها وبینار داشت و از دانشجوهای سراسر کشور دعوت شده بود که شرکت کنن. استادی که تو این جلسه قرار بود صحبت کنه استاد موردعلاقه‌م بود. درسی باهاش نگذروندم، ولی اخلاق و منش و برخوردشو دوست دارم و تخصصش رو هم. بعد از اینکه صحبت‌هاش تموم شد، زمانی رو اختصاص داد به دانشجوها که سؤالاتشونو بپرسن. شمارۀ همراهش رو هم داد و گفت همه‌تون می‌تونید هر روز از فلان ساعت تا فلان ساعت زنگ بزنید و راجع به مسائل درسی باهم صحبت کنیم. با دقت و مهربانی به سؤالات بچه‌ها جواب می‌داد. یک آن دیدم سیگاری درآورد و روشن کرد. جا خوردم. همۀ اون یک ساعتی که در حال پاسخگویی بود، به سیگار گذشت. تموم که می‌شد بعدی رو روشن می‌کرد. اولین بارم بود سیگار کشیدنشو می‌دیدم. اما همچنان استاد موردعلاقه‌م بود. بعضی از کارها هستن که من انجامشون نمی‌دم و به انجامشون علاقه‌مند نیستم. یا عقایدی وجود دارن که من باهاشون مخالفم. تبعاً از کسانی هم که اون کارها رو انجام می‌دن و اون عقاید رو دارن هم خوشم نمیاد. باهاشون ارتباط نمی‌گیرم و اگر هم به‌اجبار در ارتباط باشم همون یه کار و یه عقیده بهونۀ خوبیه برای فاصله گرفتن ازشون و اینکه ازشون بدم بیاد و اگر بدم میاد بیشتر بدم بیاد. لزوماً هم کارهای زشت یا نادرستی نیستن. ممکنه یه کار معمولی و حتی خوب باشه که من باهاش حال نمی‌کنم. ترجیح می‌دم جز همین سیگار کشیدن مثال دیگه‌ای نزنم. چون الان صحبتم سر اینکه چه کارهایی رو دوست ندارم و با چه عقایدی مخالفم و کیا اون عقایدو دارن و اون کارها رو انجام می‌دن نیست. مسئله اینه که یه عده هم هستن که بیشتر از بقیه دوستشون دارم و اونا به این عقایدی که باهاشون حال نمی‌کنم پایبندن. و فعالیت‌هایی دارن که من ازشون بدم میاد. اینجاست که دچار تناقض می‌شم. نمی‌دونم همچنان اون افراد رو دوست داشته باشم یا چون طرف داره کاری که دوست ندارمو می‌کنه ازش بدم بیاد. کما اینکه از بقیه‌ای که اون کارو می‌کردن هم بدم میومد. ممکنه کار، کار خوبی باشه، عقیده، عقیدۀ درستی باشه و به‌نفعتم باشه. ولی الان بحث سر نفس و ماهیت اون کار نیست. بحث سر تغییر دیدگاه ما نسبت به اون کار هست. بحث سر این بی‌منطقیه. تازه مسئله وقتی پیچیده‌تر میشه که اون افراد رو خیلی فراتر از حد معمول و میانگین دوست داشته باشم و به‌نوعی مریدشون باشم. این‌جور مواقع کم‌کم حس بدم نسبت به اون عقیده یا فعالیت رو از دست می‌دم و به‌مرور منم هم‌رنگشون می‌شم. باهاشون همراهی می‌کنم. تأثیر می‌پذیرم. اینکه سیگار دست کی باشه نظرمو نسبت به سیگار تغییر میده و هیچ منطقی هم پشت این تغییر دیدگاهم نیست. این ترسناکه. 

ان‌شاءالله متوجه هستید که سیگار کشیدن مثالی بود برای تقریب ذهنتون. لذا توصیه می‌شود کامنت‌هاتون حول محور سیگار نچرخه.

+ سیگارهای بهمنش را دوست دارم (۱)

۲۴ نظر ۲۳ آبان ۹۹ ، ۰۷:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۹- ننوشته بود بابت پاسخ کدوم سؤال دکترلازمم

دوشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ۰۲:۲۲ ق.ظ

آخر هفته‌م به پر کردن فرم و پرسش‌نامه و پرینت و امضای انواع تعهدها و گرفتن عکس از فرم‌ها و اسکن و آپلود و پست کردن برخی مدارک به این‌ور و اون‌ور گذشت. هفت خانِ (خوان هم می‌نویسن) ثبت‌نام یه طرف، انواع پرسش‌نامه‌های سلامت روان و سلامت جسم و سوابق و علایق ورزشی و هنری و تحصیلی هم یه طرف. سؤالی نموند که نپرسیده باشن و من پاسخ نداده باشم. از آداب غذا خوردن گرفته تا مسائل روان‌شناسانه و سابقۀ کارهای پژوهشی و حتی راجع به کرونا. همین‌جوری که داشتم به سؤالاشون فکر می‌کردم زیر لب غر می‌زدم که چرا توی گزینه‌های رشتۀ دبیرستان شما چه بود نوشتن ریاضی و ننوشتن ریاضی-فیزیک؟ اصلاً به شما چه ربطی داره من چند ساعت بعد از غذا چای می‌خورم، چقدر از زندگی لذت می‌برم، درآمدم چقدره، درآمد اعضای خانواده‌ام چقدره، پدر و مادر باهم زندگی می‌کنند یا نه و چقدر رشته‌م رو دوست دارم. اصلاً گیریم که جواب همۀ اینا رو فهمیدید. خب که چی؟ قراره اقدام خاصی هم بکنید یا فقط آمار می‌گیرید؟ اصلاً بین پاسخگویان، کسی بوده که به آیندۀ شغلی رشته‌اش امیدوار باشه و گزینۀ خیلی زیاد رو انتخاب کنه؟ اسکرین‌شات می‌گرفتم از صفحات که بعداً یه وقتی سرم خلوت شد بیام اینجا و مفصّل در موردشون بنویسم. سوژۀ اعظمم این بود که چرا توی فرم‌ها بعد از نام و نام‌خانوادگی و تاریخ تولد، فقط نام پدر رو می‌پرسن و آیا مهم نیست که ما محصول مشترک دو نفریم نه یه نفر؟ همین‌جوری که داشتم جواب اینکه قد و وزن و گروه خونیم چیه رو می‌دادم، به این هم فکر می‌کردم که جدی چرا؟ به دوستان خارج‌نشینم پیام دادم و پرسیدم شما اونجا وقتی فرم پر می‌کنید، جز اسم خودتون، اسم پدر و مادرتون رو هم می‌پرسن؟ یا گفتن نه، یا گفتن بله، و هر دو. یادم افتاد صداوسیمامون اسم کوچیک مجری‌های خانم رو هم زیرنویس نمی‌کنه. که نامحرم نبینه و ندونه؟ نمی‌دونم. همۀ دنیا می‌دونن اسم مادر و همسر و دختر پیامبر چی بود. مگه اونا الگوی ما نیستن؟ چند روز گذشت و دیدم نه‌تنها سرم خلوت نمیشه بلکه هر لحظه به‌صورت تصاعدی برنامه‌م سنگین‌تر هم میشه. همین دیشب تا پنج صبح بیدار بودم. در این حد که از بی‌خوابی نمیرم خوابیدم و هشت صبح بیدار شدم. الانم که ساعت دوئه و فردام از ساعت هشت سه‌تا کلاس پشت سر هم دارم. اون روز که پست نفرساعت رو می‌نوشتم و می‌گفتم اگر از خوابم هم بزنم و تا آخر آبان هیچ کاری جز کارهای اون لیستو انجام ندم بازم تموم نمیشن، فکر کلاس‌های مجازی و تکالیف و تمرین‌هامو نکرده بودم.

یه تعداد از سؤال‌ها رو بین متن لینک کردم، یه تعداد رو هم اینجا می‌ذارم: عکس یک، دو، سه، چهار، پنج، شش.

بعد از پر کردن سؤالات خواب و خوراک، دیدم تو گواهی سلامتم اینو نوشتن:



اینو می‌تونستم ضمیمۀ اون سؤال کنم که پرسیده بود چقدر هله‌هوله می‌خوری. زیر میزمه اینجا:



این عکسم هم می‌خواستم ضمیمۀ اون سؤال کنم که پرسیده بود اخیراً چقدر تغییرات وزنی داشتی.

+ یادی هم بکنیم از گذشته‌ها

۱۴ نظر ۱۲ آبان ۹۹ ، ۰۲:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این دو تا از اون وقتی که پونزده تومن بودن تو سبد خریدمن. منتظر بودم حضرت صاحب لیوان سمت چپی تشریفشو بیاره بعد باهم بخرمشون. چند روز پیش یادشون افتادم و قیمتشونو چک کردم دیدم پنجاه تومن شدن. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.



عنوان از سعدی

۳۰ مهر ۹۹ ، ۰۷:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۰- شنیده می‌شوید

شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۶ ق.ظ

چند وقت پیش یه شعر از گروس عبدالملکیان تو یکی از کانال‌ها یا وبلاگ‌ها یا تو پست و استوری نمی‌دونم کی خوندم و خوشم اومد و برای خودم یادداشتش کردم:

«ما کاشفان کوچه‌های بن‌بستیم

حرف‌های خسته‌ای داریم

این بار پیامبری بفرست

که تنها گوش کند»

وصف حال کسیه که احتمالاً از موعظه خسته شده. شعره گوشۀ ذهنم بود، تا همین چند روز پیش که اتفاقی از جلوی تلویزیون رد می‌شدم (ما نمی‌شینیم پای تلویزیون. از جلوش رد می‌شیم)، شنیدم یه حاج آقایی داره راجع به کلمۀ «اُذُن» به‌معنی گوش و تفسیرِ یه آیه صحبت می‌کنه. وایستادم ببینم چی میگه (حالا بخوام تلویزیون ببینمم ایستاده می‌بینم. این‌جوری عذاب وجدانش کمتره). داشت ویژگی‌های پیامبرو می‌گفت. چون از وسط بحثش رسیده بودم نفهمیدم از کجا به اونجا رسیده و اومدم گوگل کردم و ماحصل تحقیقاتم این بود که به کسی که خوش‌باوره و هر چی می‌شنوه تصدیق می‌کنه «أُذُن» می‌گن و گویا پیامبر این ویژگی رو داشته و یه عده انتقاد کرده بودن چرا ایشون هر چی می‌شنوه می‌پذیره. حالا اون حاج آقاهه این کلمه رو یه جور دیگه هم تفسیر می‌کرد و از یه زاویۀ دیگه به «گوش بودن» نگاه می‌کرد. می‌گفت یکی از ویژگی‌های پیامبر این بود که می‌نشست مثلاً تو مسجد و ملت میومدن درد دل می‌کردن باهاش و حرف می‌زدن. همین کاری که روان‌شناس‌ها می‌کنن و میگن بیاید حرف بزنید، ما گوش کنیم. بعضی از مشکلات هستن که همین که راجع بهشون صحبت کنیم حل میشن، یا اگر هم حل نشن، اگه بیان بشن، رنج و دردشون کمتر میشه و پیامبر در مواجهه با مشکلات این‌چنینی مردم، براشون گوش بود و می‌شنید و توجه می‌کرد بهشون. این تعبیر و تفسیرو بیشتر دوست داشتم.

یادم باشه یه وقت آقای عبدالملکیان رو از نزدیک دیدم بهش بگم فرستاده.

عنوان: اسم یه برنامۀ رادیویی بود یه زمانی. نمی‌دونم هنوزم پخش میشه یا نه.

۲۶ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

‏«آدم وقتی یک سیب را گاز می‌زند و از بو و مزه‌اش کیف می‌برد، چه لازم دارد که پشت جعبه ‌آینه باشد برای نمایش به دیگران، که آی سیب خورده‌ام؟» از کتاب نامه به سیمین؛ ابراهیم گلستان.

روایت داریم از غیرمعصوم که مستحب است هر که خواست عکسی، متنی، پستی، استوری‌ای، چیزی جایی منتشر کند قبل از انتشار سی مرتبه این ذکر را بگوید و اگر برای سؤالِ «چه لازم دارد» پاسخی شایسته و درخور یافت اقدام نماید؛ در غیر این صورت سکوت پیشه کند که این سکوت، خود فضیلت بسیار دارد.

۱۴ مهر ۹۹ ، ۰۷:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۲۷- غصۀ اکبر

شنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۲ ق.ظ

می‌گن یکی داشته یه بنده خدایی رو می‌زده و هی داد می‌زده می‌کشمت اکبر می‌کشمت اکبر. بعد یکی داشته رد می‌شده، می‌پرسه چرا می‌زنیش؟ نزن. اون یارو که داشته کتک می‌خورده می‌گه ولش کن بابا بذار بزنه من که اکبر نیستم.

یه بنده خدایی هم بوده که اتفاقاً اونم اکبر بوده. اکبر طبقۀ دوازدهم یه ساختمان نیمه‌کاره کار می‌کرده. یکی از پایین صداش می‌زنه که اکبر، زنت از طبقهٔ پنجم خونه‌تون افتاد پایین مرد. بیچاره خیلی ناراحت میشه و سریع میاد پایین و می‌ره سمت خونه‌ش. تو راه، یه کم آروم میشه و سر چهارراه اول یادش میاد که خونه‌شون دو طبقه بیشتر نیست. به راهش ادامه میده و یه کم بعد میگه من که اصلاً زن ندارم. باز به راهش ادامه میده و سر کوچه‌شون می‌ره تو فکر و با خودش میگه من که اکبر نیستم.

حالا یه بنده خدایی که نمی‌دونم اسمش چیه (فرض می‌کنیم اونم اسمش اکبره) به جای شمارۀ خودش، اشتباهی شمارۀ ما رو داده بانک و دیگه هر کنش و تراکنشی انجام میده، پیامکش برای ما میاد. هفته‌ای دو سه بار، چیزای دوتومنی و ده‌تومنی و بیست‌تومنی می‌خره. بعضی وقتا می‌نویسه خرید، بعضی وقتا برداشت. به‌نظرم اینا رو یا خرج شارژ سیم‌کارت می‌کنه یا کارت مترو و بی‌آرتیشو شارژ می‌کنه. بعیده بره سوپری و خریدش انقدر رند باشه. بعضی خریداش اینترنتیه، بعضیاشم کارت می‌کشه. چند بارم رفته دویست تومن از عابربانک گرفته. یه بارم ۵۴۵۰۰ تومن کارت کشید که تنها خرید غیررندش بوده تا حالا. حقوقش ماهی ۲میلیون و ۲۶۶هزار و ۷۹۹تومن و ۱ ریاله که بیست‌وششم هر ماه به حسابش واریز میشه. معلوم نیست کجا کار می‌کنه. شاید بازنشستۀ جاییه. شایدم بیمه‌ای، قسطی، وامی، چیزی داره که بابت اونا کم میشه و این مبلغ می‌مونه. یارانه‌شو به این حسابش نمی‌ریزن. اگه اینجا می‌ریختن می‌فهمیدم خانواده‌شون چند نفرن. شایدم فعلاً مجرده. اگه مجرد باشه بعیده با این اوضاع حالاحالاها کسی زنش بشه. اکبر امسال تونسته چهار میلیون پس‌انداز کنه. اگه مجرد نباشه و سرپرست خانواده باشه و تنها نان‌آور خانه، احتمالاً زندگی سختی دارن. هر بار که پیامک واریز حقوق اکبر میاد صد تومن برای قبضا می‌ذارم کنار، هشتصد تومن برای سه کیلو گوشت و بیست کیلو برنج و صد تومنم برای میوه و سبزی. ایشالا اجارهٔ خونه نمی‌ده. به قیمت پوشک بچه فکر می‌کنم که شنیدم کمرشکنه، به هزینهٔ تحصیل بچه‌ها، به لپ‌تاپی که لازم دارند، به هزینهٔ جهیزیهٔ بچه‌ها. بگم ایشالا زن و بچه هم نداره که شرمنده‌شون نشه؟ به قیمت نون و پنیر و ماست و شیر و کره و تخم‌مرغ و رب و روغن و بنزین و کرایهٔ تاکسیا هم فکر می‌کنم. هر جوری حساب می‌کنم دخل و خرج این زندگی جور درنمیاد. کم میاد. سر کوچه یادم می‌افته این پیامک حقوق من نیست و من اکبر نیستم. اکبر نیستم، ولی دلیل نمی‌شه غصهٔ اکبرو نخورم. که مرد ار چه بر ساحل است ای رفیق، نیاساید و دوستانش غریق. من از بینوایی نیَم روی زرد، غم بینوایان رخم زرد کرد. نخواهد که بیند خردمند، ریش، نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش. چو بینم که درویش مسکین نخورد (بخونید نخَرد) به کام اندرم لقمه زهر است و درد. یکی را به زندان درش دوستان، کجا مانَدش عیش در بوستان؟

+ تو کز محنت دیگران بی‌غمی...

۱۲ مهر ۹۹ ، ۰۷:۱۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۰- بر هیچ مپیچ

چهارشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۶ ق.ظ

چند وقت پیش توی یکی از کتاب‌های شهید مطهری جمله‌ای دیدم به نقل از امام حسین که همهٔ آنچه خورشید بر آن طلوع می‌کند، تمام دنیا و دریا و خشکی و کوه و دشتش را به لُماظَه تشبیه کرده بود. آدم وقتی غذا می‌خورد، لای دندانهایش یک چیزهایی مثلًا یک تکه گوشتی باقی می‌ماند که با خلال دندان آن را درمی‌آورد. همان را لُماظَه می‌گویند. دنیا و مافیهایش در منطق حسین لُماظه هستند. یاد تشبیه دیگری افتادم. پدر همین پسر توی نهج‌البلاغه گفته بود «دنیای شما نزد من از آب بینی بزغاله هم بی‌ارزش‏‌تر است.».

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

۲۶ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۰۶- از رنجی که می‌بریم

شنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۲ ق.ظ
چند وقت پیش که موجِ عکس سیاه و سفید به حمایت از حقوق زنان تو اینستا راه افتاده بود، این عکسمو سیاه و سفید کردم و گذاشتم تو صفحه‌م. هر دو صفحه‌م. هم برای فامیل، هم برای هم‌مدرسه‌ایا و هم‌دانشگاهیا. با این توضیح که «سه سال پیش تو حیاط شریف گرفتیمش؛ جلوی کتابخونه مرکزی. سمت راستی منم، وسطی منیره‌ست و سمت چپمون شیرین ایستاده. داریم در مورد بومی‌سازی طراحی و توسعهٔ نرم‌افزارهای کنترل ساختمان هوشمند مبتنی بر پروتکل‌های استاندارد جهانی صحبت می‌کنیم. عکسای سیاه‌وسفیدی که در پاسخ به پویش، یا چالش حمایت از زنان و اعتراض به تبعیض‌های جنسیتی می‌ذارید خوبه، لایک داره، ولی خوب‌تر اینه که بنویسید به‌عنوان یک زن چه محدودیت‌هایی رو تا حالا تجربه کردید و کدوما رو کنار زدید، چجوری موفق شدید، و با چه محدودیت‌هایی همچنان درگیرید. از دستاوردهاتون و تلاش‌ها و برنامه‌هاتون به‌عنوان یک زن بگید. از این متن‌های کلیشه‌ای و کپی پیستی نه؛ از شعارهای فمینیستی نه؛ نظر خودتونو بنویسید، راجع به خودتون بگید، از خودتون، تجربه‌های خودتون. اگرم حوصلهٔ نوشتن ندارید لااقل یه عکس معنادار و عمیق از خودتون بذارید که وقتی می‌بینیم راجع به پیامش فکر کنیم. فکر کنیم به دخترایی که بهشون گفتن ریاضی نخون چون محیطش مردونه‌س؛ به دخترایی که بعد از گرفتن دیپلم، خانواده‌شون نذاشتن برن دانشگاه؛ دخترایی که موقع انتخاب رشته و دانشگاه بهشون گفتن فقط شهر خودت؛ خوابگاهیایی که ساعت ورود و خروجشون کنترل شد و بابتِ تا نُهِ شب طول کشیدن امتحانشون، به نگهبان خوابگاه جواب پس دادن، به خانواده جواب پس دادن؛ دخترایی که بعد از تموم شدن درسشون، یا خانواده بهشون اجازه ندادن کار کنن، چون محیط جامعه مردونه‌ست، یا تو شرایط استخدامشون ظرفیت فقط برای مردها بود؛ و دخترایی که موقع ازدواج تسلیم عُرف‌های اشتباه جامعه شدن و شدن یکی از زن‌های معمولیِ آهنگ سینا حجازی. عکس رو تقدیم می‌کنم به دخترهایی که تو یه همچین جامعه‌ای موفق شدن که موفق بشن!.».


پریروز خبر حذف عکس دخترا از جلد کتاب ریاضی سوم ابتدایی تو فضای مجازی پیچید و دفترچۀ آزمون استخدامی منتشر شد و نتایج دعوت به مصاحبۀ دکترا اومد. دفترچه رو نشون بابا دادم و گفتم ببین، ظرفیت رشتۀ من همه‌ش برای آقایونه. گفت می‌خواستی یه رشتۀ دیگه بخونی. گفتم مگه من خواستم؟ کارنامه‌مو گذاشتی جلوی مشاور و تا چشمش به رتبه‌م افتاد گفت جز به برق شریف به چیز دیگه‌ای فکر نکن. عصر وقتی نتیجۀ دعوت به مصاحبه رو نشونش دادم و گفتم به‌نظرت کجا برم با بی‌اعتنایی گفت هیچ جا. اول ازدواج، بعد کنارش درستم بخون. یاد وقتایی افتادم که می‌گفت اول درس، بعد کنارشم هر چی دوست داری بخون. انگار که این هر چی دوست دارم ها نمی‌تونستن درس باشن. چیزی نگفتم. رفتم تو اتاقم. درو بستم. غصه خوردم. گریه کردم. شام نخوردم. غصه خوردم. نه از شدت علاقه‌م به درس و از فکر قله‌های فتح‌نشدۀ علم. نه. از اینکه بابای روشن‌فکری که وقتی ده سال پیش مردای فامیل بهش گفتن دخترتو نفرست غربت فرستاد، حالا پشیمونه. همونی که می‌گفت دوست دارم به آرزوهات برسی، همونی که با خبر موفقیتام خوشحال می‌شد و هر بار با خبر قبول نشدنم ناراحت می‌شد و هر بار می‌گفت بسپرم به فلانی که به استادات بگه موقع مصاحبه هواتو داشته باشن و وقتی می‌گفتم نه؛ من خودم از پس خودم برمیام، بیشتر بهم افتخار می‌کرد، حالا فکر می‌کنه اگه ازدواج نکنم نمی‌تونم از پس خودم بربیام. نگرانمه. می‌ترسه. چهار تا خواستگار زپرتی که عار بوده براشون مدرک تحصیلیشون کمتر از مدرک دختر باشه و منصرف شدن، این ترسو انداختن به جونش که اگه دخترش دکترا بخونه دیگه خواستگار سراغش نمیاد و دیگه نمی‌تونه ازدواج کنه و تنها می‌مونه و بدبخت میشه. نیاد پدر من. می‌خوام صد سال سیاه یه همچین کسی با چنین طرز تفکری نیاد سراغ من. من تنهایی رو ترجیح می‌دم به بودن در کنار کسی که همراهم نیست، بلکه سدّ راهمه.
۲۲ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۰۳- این هندونۀ سربسته

چهارشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۱۹ ق.ظ

بعضی از مسائل هستن که نوشتن دربارۀ اونا، خطوط قرمز من هستن و سعی می‌کنم تا جایی که بتونم راجع بهشون تو وبلاگم ننویسم. اگر هم مطلبی باشه تو وبلاگ خصوصیم می‌نویسم و منتشر نمی‌کنم. تو حالت پیش‌نویس نگه‌می‌دارم اون مطالب رو. در واقع اگر هم بنویسم برای خودم می‌نویسم. یکی از این موضوعات بحث خواستگاریه. جز یه بار که از روی بی‌تجربگی خاطره‌ش رو اینجا نوشتم، یادم نمیاد اومده باشم و تعریف کرده باشم فلان روز فلان اتفاق افتاد و چنین شد و چنان شد و اینو گفتیم و اینو شنیدیم. همون یه باری هم که نوشته بودم، چند روز بعدش پشیمون شدم و چون رسم و عادت ندارم پست‌هایی رو که منتشر کردم بعد از انتشارشون حذف کنم، رمزدارش کردم و کسی رمزشو نداره. الانم نیومدم خاطره تعریف کنم. یه مطلبی بود که حس کردم گفتنش اینجا خالی از لطف نیست.

خواستگار داشتن و خواستگاری رفتن تو این سن یه امر طبیعیه و منم مثل خیلی از دخترا، چند ساله با این موضوع درگیرم. چون مخالف ازدواج سنتی‌ام، معمولاً اجازه نمی‌دم اول خواهر و مادر بیان بپسندن بعد برن پسرشونو بیارن. ولی چند بار زورم نرسید مقاومت کنم. مادر و خواهرشونو برداشتن آوردن دیدنم که باهم صحبت کنیم. این روش که آدم با یه غریبه که تا دو ساعت پیش اسمشم نشنیده بود بشینه صحبت کنه که تازه آشنا بشه و ازدواج کنه اصلاً موردپسند من نیست. حالا کِی اومدن؟ همه‌شون یک هفته قبل از کنکورهای ارشد و دکترا. آخری همین مردادماه، یک هفته قبل از آزمون. همه‌شون هم می‌دونستن و گفته بودم امتحان دارم. عالم و آدم می‌دونستن که من کی کنکور دارم و هر کی یه ذره شناخت نسبت به من داشته باشه می‌دونه تیپ شخصیتیم جزو تیپ‌های درسخون و درس‌دوسته!. ایدئال اینه که خودش یه سر به سایت سنجش بزنه و از تاریخ آزمون مطلع بشه بعد پا پیش بذاره. این ایدئاله و حالا اگه طرف از این وادی پرته و نمی‌دونه سایت سنجش و کنکور چیه، لااقل وقتی گفتیم و فهمید ذهن طرف مقابلش این روزا درگیره، بگه خب بعد از آزمون میایم. حالا اگه عجله داره که تا عیدها و ولادت‌ها تموم نشده تکلیفش مشخص بشه و اگه نشد سریع بدون فوت وقت بره سراغ بعدی!، لااقل وقتی اومد، عذرخواهی کنه که مصدّع اوقات شده. چون واقعاً مصدّع اوقاتم شده بودن و با این توضیح که صُداع ینی سردرد، من از شدت سردرد نه خواب داشتم نه خوراک. منِ کم‌توقع به همین عذرخواهی هم راضی بودم به خدا. ولی خب دریغ از ذره‌ای درک موقعیت، عذرخواهی و عذاب وجدان. اینجا دو تا مسئله مطرحه. یا اینا متوجه شرایطتون هستن، اما انقدر خودخواهن که شرایط شما و تمرکزی که بهش نیاز دارید براشون مهم نیست، که خب سالی که نکوست از بهارش پیداست و باید حساب کار دستتون بیاد که اینی که الان متوجه شرایط روحی شما نیست، بعیده بعداً متوجه شرایط دیگۀ شما در زمینه‌های دیگه بشه. یا خودخواه نیست، ولی متوجه اهمیت مسئله‌ای که درگیرش هستین نیست و نمی‌دونه کسی که کنکوریه روزای آخر تست می‌زنه و خلاصه‌هاشو مرور می‌کنه و مهمونی نمی‌ره و خونه‌شون مهمون نمیاد و یه ساعت هم براش یه ساعته. اینایی که تو این دانشگاه‌های بدون کنکور درس خوندن، یا اینایی که وقتی می‌رفتن سر جلسۀ آزمون نمی‌دونستن کنکور تستیه یا تشریحی، جزو همین قشری هستن که متوجه اهمیت موضوعی که شما درگیرشین نیستن. همین می‌تونه اولین تفاوت شما با اون فرد باشه. مثالی که زدم مثال درسی و کنکوری بود، ولی ممکنه شما ورزشکار باشید و تو اون مقطع درگیر مسابقه باشید، یا دغدغهٔ کاری داشته باشید یا هر مسئلهٔ دیگه‌ای. اصل حرفم وقت‌شناسی و درک شرایط موقت و ویژهٔ طرف مقابله. 

همون یه مطلب مدّنظرم بود که بگم؛ ولی حالا که تا اینجا گفتم، دو تا نکته هم راجع به تماس تلفنی بگم. خانومه زنگ می‌زنه میگه برای امر خیر تماس گرفتم و کلی اطلاعات اعم از تحصیلات و قد و وزن و تعداد خواهر و برادر و شغل و زیربنای خونه و مایملک می‌گیره و آدرس خونه رو می‌خواد‌، ولی خودشو معرفی نمی‌کنه. یا زنگ می‌زنه به موبایل خودم و شمارهٔ خونه رو می‌خواد و همچنان خودشو معرفی نمی‌کنه. والا من هر جا به هر کی برای هر کاری زنگ بزنم، حتی اگه مطمئن باشم طرف شماره‌مو داره و منو می‌شناسه، باز بعد سلام خودمو معرفی می‌کنم. چون اینو جزو آداب اجتماعی می‌دونم. اگه اشتباه هم زنگ زده باشم باز توضیح می‌دم که با فلانی کار داشتم و مثل اینکه اشتباه گرفتم. این دیگه از بدیهی‌ترین آداب اجتماعیه که من حتی تو فضای مجازی، تو اولین پیام‌ها و کامنت‌هام هم رعایت می‌کنم و می‌گم کی‌ام و از کجا اومدم. اون وقت کسی که برای اولین بار زنگ زده، ناشناسه، و اطلاعات خصوصی می‌پرسه و آدرس می‌خواد، نباید خودشو معرفی کنه؟ نباید جلب اعتماد کنه؟ حالا میایم آشنا می‌شیمم شد جواب؟ شگفت‌انگیزتر اونایی هستن که خودشونم نمی‌دونن با کی و کجا تماس گرفتن. اونایی که بعد از گرفتن اطلاعات دیگه زنگ نمی‌زنن هم جالبن. همین چند وقت پیش یه خانومی زنگ زد پرسید دختر مجرد دارین؟ بعدشم فقط مقطع تحصیلیمو پرسید و خداحافظی کرد. حتی رشته‌م هم نپرسید. خودشم که معرفی نکرد. خنده‌م گرفته بود و تو دلم هزار بار آرزوی شفای عاجل می‌کردم برای این قشر و هزار بار از خدا می‌خواستم سریعاً منو از دست اینا نجات بده. و البته دیگه زنگ نزد. متأسفانه چون این احتمال رو میدم که دوست و آشنای دوستان و آشنایانمون باشن نمی‌تونم پشت تلفن بشورم پهنشون کنم روی بند و مؤدبانه برخورد می‌کنم. کلاً این ناشناس بودنشون دست و بالمو می‌بنده تا نتونم برخورد شایستهٔ شخصیتشون داشته باشم. روال جواب گرفتن از پسر بعد از مراسم خواستگاری هم جالبه. من وقتی نظرم منفیه، ناز نمی‌کنم. الکی طرف مقابلم هم منتظر نمی‌ذارم. سریع به جمع‌بندی می‌رسم و همون موقع با دلیل یا به خودشون می‌گم نه یا وقتی رفتن، می‌سپرم به خانواده که اگه زنگ زدن بهشون بگید نه. اون وقت برای دریافت جواب مثبت یا منفی از طرف اونا، روال اینه که اونا برن و فکر کنن و اگه نظرشون مثبت بود چند روز بعد تماس بگیرن بگن ما با شرایط شما موافقیم و اگه نظرشون منفی باشه، دیگه رسم نیست زنگ بزنن بگن اینو. حالا ایدئال من اینه که اینا دلیل منفی بودن نظرشونو شفاف بگن تا اولاً طرف بره اون ایرادشو اگه اصلاح‌شدنی بود اصلاح کنه ثانیاً اگه دو طرف کس دیگه‌ای رو با این ویژگی‌ها می‌شناختن به همدیگه معرفی کنن. یه همچین جامعۀ آرمانی‌ای دارم من. اون وقت این جماعت زنگ هم نمی‌زنن برای نهِ خشک و خالی، چه برسه به توضیح. ینی اگه خانوادۀ پسر نظرشون منفی باشه به‌معنای واقعی کلمه گم و گور میشن (اصطلاحی قشنگ‌تر از این بلد نیستم در مواجهه با یه همچین رسمی).

پ.ن: چند وقت پیش با یکی از دوستام راجع به این مسائل صحبت می‌کردم. گفت پارسال دانشگاه کارگاه آموزشی داشت و تو اون کارگاه شاهین فرهنگ سخنرانی کرده و دانشجوها سؤال‌هاشونو پرسیدن و لینک این سخنرانیا رو برام فرستاد. من تا اون موقع اصلاً نمی‌دونستم شاهین فرهنگ کیه و هیچ پیش‌زمینۀ ذهنی در موردش نداشتم. خیلی هم اهل سخنرانی گوش دادن نیستم. چون معمولاً با منطقی که پشت حرفای طرف هست موافق نیستم. حالا چون اون دوستمو قبول دارم، پیشنهادشو رد نکردم و اون ده دوازده تا فایلی که تو کانال دانشگاه گذاشته بودنو دانلود کردم که گوش بدم. اتفاقی اول فایل ۲۹ بهمن پارسالو باز کردم. یک ساعت و ۴۵ دقیقۀ اولش خوب بود. ده دقیقۀ پایانی، یه پسری اومد یه سؤالیو مطرح کرد که باورم نمی‌شد این سؤال، سؤال دانشجوی اون دانشگاه باشه. گیر عجیبی داده بود به اینکه زن عقل نداره و دلیل و برهان هم میاورد. این آقای فرهنگ هم هر چی توضیح می‌داد و می‌گفت اون حدیث جعلیه می‌پرید وسط حرفش که نه جعلی نیست. منم با بهت و حیرت به این فکر می‌کردم که بیچاره کسی که حاضر بشه زن این بشه. که خب یادم افتاد یه سری از خانوما خودشونم فکر می‌کنن عقل ندارن و مشکل نیمهٔ گمشدهٔ اون بزرگوار هم حل شد همون‌جا. ینی انقدر این چند دقیقۀ پایانی این فایل شگفت‌انگیز بود که هر بار یادش می‌افتم با شگفتی از خودم می‌پرسم چند سال طول می‌کشه نسل این طرز تفکر منقرض بشه؟

+ این لینک تلگرامی اون فایله. پنجاه مگابایته تقریباً. تو همین کانال با هشتگ فرهنگ ده تا فایل دیگه هم هست.

۱۹ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۸۸- که ایام فتنه‌انگیز است

سه شنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۸، ۰۱:۰۱ ق.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۸۸. آخ که چه سالی بود اون سال. پیش‌دانشگاهی بودم و هنوز به سن رأی نرسیده بودم. چه روزایی بود. چه روزایی بود. فکر کنم بشه حدیث مفصّل رو خوند از این عکس مُجمل. اولین عکسی بود که سال ۸۹ وقتی پامو گذاشتم شریف گرفتم.



عکس‌نوشت ۱۳۸۸. کلاس المپیاد ادبی، دورۀ استانی. از شهرستان‌های مختلف اومده بودن و تو این دوره شرکت کرده بودن. یه آقایی بود به اسم ر. و یکی هم بود به اسم خ. که مدال المپیاد داشتن و دانشجوی دکترای ادبیات بودن. هر سال از تهران میومدن مدرسه‌مون برای تدریس المپیاد. چون کلاسای ادبیاتمون خلوت بود هر سال، از اول دبیرستان تا پیش‌دانشگاهی مستمع آزاد می‌رفتم می‌نشستم و هم فیض می‌بردم هم فضا رو پر می‌کردم که خیلی هم خلوت به‌نظر نرسه کلاس. برای دورۀ استانی هم همینا اومدن برای تدریس. مریم تا سال دوم مدرسۀ ما بود. چون تو مدرسه‌مون رشتۀ انسانی نداشتیم سال سوم رفت فرهنگ و از این دوره فقط مریم بود که مدال آورد. دو تا پسر هم بودن که چند سالی بود روشون تمرکز داشتم!. اسم یکی جواد بود یکی مهرداد. هر موقع هر جا مسابقۀ ادبی شرکت می‌کردم، رتبه‌های اول تا پنجمش بین من و مریم و مهسا و جواد و مهرداد جابه‌جا میشد. یه بار من اول می‌شدم، یه بار این، یه بار اون. جایگشت رتبه‌ها بود بینمون. ندیده بودمشون، ولی اسمشون همیشه بالا یا پایین اسم من بود. نتایج مرحلۀ اول که اومد، بعد از اسم خودم دنبال اسم اونا گشتم. همین‌جوری که لیستو بالا پایین می‌کردم دیدم از استانمون یکی هم هست به اسم مینا درختی. همون دختری که تو بناب گوشیمو داده بودم دستش عکسمو بگیره. کلاسای دوره چون مختلط بود، این فرصت پیش اومد که مهرداد و جوادو از نزدیک ببینم. یادمه جواد زنگ تفریح رفت پای تخته و شماره‌شو نوشت. شعر هم می‌نوشت با فونت نستعلیق. حالا نمی‌دونم منظورش دقیقاً چی بود و برای کی می‌نوشت اینا رو ولی متأسفانه یا خوشبختانه من چون موبایل نداشتم با خودم گفتم شماره به چه کارم میاد و شماره‌شو هیچ جای جزوه‌م یادداشت نکردم. حالا یکی نبود بگه تا ابد که بی‌خط و گوشی نمی‌مونی؛ بالاخره که یه روز تو هم گوشی می‌خری. آینده‌نگر نبودم دیگه. رفتم سراغ مینا. قیافه‌ش تو خاطرم بود هنوز. خودمو معرفی کردم گفتم یادته جلوی هتل بناب گوشیمو دادم بهت عکسمو بگیری؟ یادش بود.

اولین باری که الویه خوردم اول ابتدائی بودم. اولین باری هم که سالاد ماکارونی خوردم تو همین کلاسای استان بود. یادم نیست بهمون ناهار نمی‌دادن و هر کی از خونه یه چیزی می‌برد یا من غذای اونجا رو نمی‌خوردم و از خونه می‌بردم. خلاصه هر روز سالاد ماکارونی می‌بردم و الان هر موقع هر جا سالاد ماکارونی ببینم یاد کلاسای المپیاد ادبی می‌افتم.

سرانجامِ مینا و مهرداد و جواد چه شد؟ از مینا که خبر ندارم، ولی چون مهرداد و جواد هم‌مدرسه‌ای یه تعداد از هم‌دانشگاهیام بودن، اون اوایل یه بار از طریق فرید سراغشونو گرفتم و گفت مهرداد برق می‌خونه و جواد تجربی بود و پشت کنکوره. دیگه بعدها ارتباطم با فرید هم قطع شد و دیگه نشد که اطلاعاتم رو به‌روز کنم. چند وقت پیش می‌خواستم سراغ فریدو از مهسا بگیرم، دقت کردم دیدم اول باید یکیو پیدا کنم سراغ مهسا رو بگیرم ازش :| خلاصه که نمی‌دونم اینا الان کجان و چی کار می‌کنن و جواد تا کی پشت کنکور موند. به کمک گوگل و اینستای فرزاد فقط تونستم همینو بفهمم که مهرداد ازدواج کرده و مدرک ارشد برقشم گرفته. آقای ر. و خ. هم که اون موقع دانشجوی دکترا بودن الان استاد دانشگاهن. اسم آقای ر. روی یادتون نگه‌دارید قراره تو پست ۱۳۹۰ بهش برگردیم دوباره.

از سمت راست اولی جواده، سومی آقای ر.، اولی از راست نشسته هم مهرداده.



عکس‌نوشت ۱۳۸۸. روز سمپاده و دارن از المپیادیا تقدیر و تشکر به عمل میارن. به هر کدوممون یه ساعت رومیزی دادن. ساعته الان رو میزمه.



عکس‌نوشت ۱۳۸۸. کنکوری بودم اون سال. سخت مشغول مطالعه و تست زدن. خونۀ مادربزرگم ایناست و کمده همون کمدِ عکس‌نوشت ۱۳۷۱. هنوزم همون جاست.



سفرنوشت ۱۳۸۸. اصفهان. اون برهوتی که پشت سرمه زاینده‌روده :| این ساعتی هم که دستمه تو سفر مشهد پست قبل از مشهد گرفتیم. اگر اشتباه نکنم چهارهزارودویست تومن. ساعتم رادیو و هندزفری هم داشت. همهٔ موج‌ها رم می‌گرفت. وقتایی که می‌رفتم مدرسه روی رادیو آوا تنظیمش می‌کردم و تو راه آهنگ گوش می‌دادم. موبایل نداشتم اون موقع. با همین ساعت رفتم سر جلسهٔ کنکور. ساعته رو هنوزم دارمش و سالمه. فقط باتریش تموم شده و یه بار که دادم باتریشو عوض کنن سیم رادیوشو قطع کردن. یه باتری بی‌کیفیت هم انداختن و زود تموم شد. منم دیگه نبردم دوباره باتری بندازم :|



مهندسانه، ۵ اسفند:



+ عنوان از حافظ

۳۱ نظر ۰۶ اسفند ۹۸ ، ۰۱:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۸۷- اَسفار

يكشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۸، ۰۱:۰۱ ق.ظ

پیش‌گفتار: اسفندماه یکشنبه، سه‌شنبه، پنج‌شنبه پست می‌ذارم که تا آخر سال به پست ۱۳۹۸ برسیم.

مقدمه: دوست داشتم عکس‌نوشت‌ها مسافرت‌هامون رو هم شامل بشه که بعداً که مرور می‌کنم بگم آره فلان سال فلان جا رفته بودیم و یادش به‌خیر. تا پست قبل، و در واقع تا عکس‌نوشت قبلی، جز دو باری که هفت‌سالگی و هشت‌سالگی با پدربزرگم اینا و یه باری که سوم راهنمایی با اردوی دانش‌آموزی رفتم مشهد، سفر دیگه‌ای نداشتم. از سال ۸۶ سفرهای خانوادگی ما شروع میشه و من از هر سفر یک عکس (که با دوربین گوشی‌های سونی اریکسون رحمة الله گرفته شدن) و یک خاطرۀ کوتاه با عنوان سفرنوشت انتخاب کردم. 

سفرنوشت ۱۳۸۶. شهرکرد. به‌عنوان اولین سفر خانوادگی، تجربۀ شیرین و به یاد ماندنی‌ای بود. مخصوصاً وقتی یهویی موقع بدرقه، مادربزرگم هم به جمع ما پیوست و همسفرمون شد. حضور مادربزرگم شیرینی سفر رو دوچندان کرد. تنها قسمت مسخره و مزخرفش اونجا بود که بعداً فهمیدم یه خانومه تو هتل منو برای پسرش پسندیده بود و مامانم اینا بهش گفته بودن دخترمون قصد ادامۀ تحصیل داره و هنوز بچه است. من روحمم از این موضوع خبر نداشت و بعداً مامانم بهم گفت. واقعاً چجوری تونستن از یه الف بچهٔ پونزده‌ساله (اونم با طرز تفکر داغونی که تو پست ۱۳۸۵ به سمع و نظرتون رسوندم خواستگاری کنن؟). ینی هر موقع یاد نگاه‌های خانومه و پسرش می‌افتم حالم بد میشه. این دختره، دخترِ همین خواستگاره هست.

این آهنگِ فاخر رو هم در راستای عکس ذیل تقدیمتون می‌کنم. باشد که حالش را ببرید: 

[آمدی بر سر چشمه دختر کوزه‌به‌دست]

البته به جای کوزه بطری دستمه، ولی خب مهم نیّته.



سفرنوشت ۱۳۸۶. قم. از شهرکرد برگشتنی یه سر هم رفتیم قم. در حد زیارت و نماز. زیاد نموندیم. خلاقیت در سانسور عکسا رو :))



سفرنوشت ۱۳۸۶. مشهد. چند ماه بعد از سفر شهرکرد و قم، رفتیم مشهد. این دومین سفر خانوادگیمون بود.



سفرنوشت ۱۳۸۷. مشهد. این بار با پدربزرگم اینا رفتیم مشهد. تو صحن نشسته بودیم و داشتیم عکس می‌گرفتیم که یهو این بچه اومد نشستم بغل من. و در خاطره‌ها ثبت شد. منم نیشم تا بناگوش بازه. 



سفرنوشت ۱۳۸۷. همدان. با اردوی دانش‌آموزی رفتم همدان. اینجا پای همین کتیبه‌ای که به خط میخی بود و من نمی‌فهمیدمش تصمیم گرفتم میخی یاد بگیرم. میخی زبان نیست، خطه. شونزده سالمه اینجا.



سفرنوشت ۱۳۸۷بُناب. نام شهریست کوچک، در استانمان. با اردوی دانش‌آموزی، با هم‌کلاسیام رفتم. برای مسابقۀ قرآن سمپاد. من چون عربیم خوب بود، همیشه برای رشتهٔ ترجمه می‌رفتم. یادم نیست چی شد که رفتم و چندم شدم. معمولاً خودم ثبت‌نام نمی‌کردم و مدرسه اسممو می‌نوشت می‌گفت بیا برو برامون مقام کسب کن. اینجا با پسرای سمپاد تو یه هتل بودیم. دخترا طبقۀ فکر کنم دوم بودن، پسرا طبقۀ سوم. یا شایدم برعکس. پله‌ها رو با سنگ و تخته و بتن مسدود کرده بودن و فقط حق داشتیم با آسانسور بریم همکف برای رستوران و برگردیم طبقهٔ خودمون. روز آخر من داشتم از همکف برمی‌گشتم اتاقمون. بعد یادم نبود کدوم کلید آسانسورو می‌زدیم بره دوم. آسانسوره یه جوری بود که انگار همکف رو هم طبقه حساب می‌کرد. بعد من به دلیل خطای محاسباتی!، طبقۀ پسرا پیاده شدم و از دیدن اون همه پسر یهو انقدر هل شدم که دیگه برنگشتم داخل آسانسور و رفتم سمت راه‌پله. چون روز آخر بود، سنگ و بتن و اینا رو برداشته بودن و من بدوبدو برگشتم طبقۀ خودمون و وقتی دوستام دیدن دارم از طبقۀ پسرا میام قیافه‌شون دیدنی بود و سؤالی که براشون پیش اومده بود این بود که من اونجا چی کار می‌کردم :)) این عکسو تو حیاط هتل گرفتم. موبایلمو دادم به یه دختره که اونم از یه شهر دیگه اومده بود و ازش خواستم ازم عکس بگیره. بعد ازش اسمشو پرسیدم و گفت مینا درختی. این اسمو یادتون نگهدارید که پست بعدی قراره باز بهش برگردیم. این کاپشنم هم همونیه که چند ماه پیش برای کنفرانس مشهد پوشیده بودم. فکر کنم تو این ده سال ده بارم درست و حسابی نپوشیدمش، ولی تو همهٔ عکسام حضور فعال داره :|



جمعه، دوم اسفند. خواب می‌دیدم سر صندوق حواسم پرت میشه و برگه رو بدون اینکه بنویسم می‌ندازم تو صندوق. به مأموره التماس می‌کردم بازش کنه برگه‌مو دربیارم توشو بنویسم. اونم می‌گفت اجازه نداریم باز کنیم و پلمپه! منم کلی غصه خوردم که رأی خالی دادم. بعد دیگه جمعه پای صندوق هزار دفعه برگه رو چک کردم که مطمئن شم توشو نوشتم :| 


۱۸ نظر ۰۴ اسفند ۹۸ ، ۰۱:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۸۰- از همیشه زنده‌تر

جمعه, ۱۳ دی ۱۳۹۸، ۰۹:۱۸ ب.ظ

شب، سیب‌ها رو ورقه ورقه کرده بودم و چیده بودمشون روی شوفاژ. عکس گرفته بودم و برای فامیل پست گذاشته بودم که قراره چیپسِ سیب بشن اینا. نوشته بودم «بدین صورت عمل می‌کنیم که در تصویر ملاحظه می‌کنید. سری اول روی پارچه چیده بودم و این سری روی کاغذ.».

صبح تا سماور جوش بیاد و چایی دم بکشه چیپس‌ها رو یکی‌یکی آروم آروم چیدم توی ظرف. عکس گرفتم و پست گذاشتم «بله عزیزانم، حاصل پست دیشب هستن ایشون. ده ساعت طول کشید تا اون بشه این. و توصیهٔ اکید می‌کنم روی کاغذ پهنشون نکنید. چون می‌چسبن بهش موقع کندن می‌شکنن. پارچه یا اگه ورق آلومینیومی داشتید روی اونا بهتره. آبلیمو هم یادتون نره. هم خوشمزه‌ش می‌کنه هم نمی‌ذاره سیاه بشه.».

لقمه‌به‌دست سوییچ کردم روی اون یکی اکانتم. اکانتی که برای دوستان مدرسه و دانشگاهه. اونجا پست نمی‌ذارم. برای مطلع شدن از حال و احوال دوستانم ساختم اونجا رو. خبر خاصی نبود. رفتم سراغ استوری‌هاشون. مثل همیشه چند تا عکس از تولد و دورهمی و کنسرت و کافه و رستوران. رسیدم به استوری سیما؛ یکی از هم‌رشته‌ای‌های سابقم. با #مرگ_بر_امریکا و استیکر گریه عکسی گذاشته بود. اسم صاحب عکس رو ننوشته بود. توی دلم گفتم احتمالاً شهید شده. قاسمی؟ سلیمانی؟ یک اسمی تو همین مایه‌ها داشت. یادم نبود اسمش. گوگل رو باز کردم و نوشتم شهادت + قاسم + سلیمان. روی اولین نتیجه کلیک کردم. امیدوار بودم که شایعه باشه. تلویزیون خاموش بود.

لیست مخاطبین تلگرامم رو باز کردم که برای دوستانی که تهرانن و احتمالاً علاقه دارن که توی جشنوارۀ اسرار عشق شرکت کنن، دعوت‌نامه‌مو بفرستم و بنویسم من تهران نیستم؛ اگر دوست دارید شما جای من برید. لیست رو بالا و پایین می‌کردم که متوجه شدم عکس‌های پروفایل مخاطبینم داره عوض میشه. وضعیت واتساپم هم کم از پروفیل مخاطبین تلگرامم نداشت. هنوز امیدوار بودم که شایعه باشه. تلویزیون همچنان خاموش بود.

از طرف فرهنگستان مأموریت گرفته بودم که پاسخگوی سؤالات معلم‌ها راجع به واژه‌های مصوب کتاب‌های درسی باشم. دیشب توی گروه معلم‌های استان اَدَم کرده بودند و قرار بود امشب رأس ساعت مقرر سؤالاتشون رو مطرح کنن. داشتم مکالمات سابقشون رو مرور می‌کردم. کلیدواژه‌های فرهنگستان و حداد رو جست‌وجو کرده بودم ببینم فضای ذهنیشون چیه. مشغول مرور آرشیو بودم که دیدم اعضا دارند یکی‌یکی پیام تسلیت می‌فرستن. گویا خبر صحت داشت. غمگین شدم برای از دست دادن کسی که تا همین چند دقیقه پیش بلد نبودم اسمش رو درست گوگل کنم. بالاخره تلویزیون رو روشن کردم.

محبت از معرفت میاد. تا کسی رو نشناسی نمی‌تونی دوستش داشته باشی. من نسبت به قاسم سلیمانی شناخت چندانی نداشتم، اما اینایی که عکس پروفایلشونو عوض می‌کردن و اینایی که دوستش داشتن رو می‌شناختم. اینا رو دوست داشتم. پس باواسطه قاسم سلیمانی رو هم دوست داشتم. دلم می‌خواست من هم عکس پروفایلمو عوض کنم، از این پست‌های شهادتت مبارک تو گروه‌ها بذارم و عکس قاسم سلیمانی رو استوری کنم و تو وضعیت واتساپم بنویسم مرگ بر امریکا. ولی هر چی فکر کردم دیدم تا حالا از این کارا نکردم و بهم نمیاد. بالاخره کاری که آدم می‌کنه باید بهش بیاد. 

اینوریدرم رو باز کردم. پست‌های جدید بلاگستان اغلب راجع به اتفاق امروز بود. دلم می‌خواست من هم بنویسم. اومدم سراغ وبلاگم. اینکه اینجا راجع به امروز بنویسم هم بهم نمیومد. بعد یادم افتاد امروز چهارشنبه نیست. طبق برنامه من باید چهارشنبه‌ها پست بذارم. پنل وبلاگمو باز کردم و انگشتامو گذاشتم روی کیبرد. نوشتم و پاک کردم. نوشتم و پاک کردم. نمی‌دونستم چی دارم می‌نویسم و اومدم چی بنویسم. نشد اون چیزی که می‌خواستم؛ اما از هیچی بهتره.



+ شعر از «روی جیب سمت چپ»، مجموعه اشعار نیمایی رضا احسان‌پور، نشر آرما.

+ عکس‌نوشت ۱۳۸۰ طلبتان.

۱۳ دی ۹۸ ، ۲۱:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۰- اَلْأَمْنُ وَ اَلْعَافِیَةُ

شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۸، ۱۲:۵۶ ب.ظ

از شرط‌های لازم برای وبلاگ‌نویسی دسترسی به اینترنت و داشتن مطلب و یک دستگاه گوشی یا تبلت یا لپ‌تاپ یا کامپیوتر است. اما شرط دیگری که چون همیشه هست، از آن غافلیم شرط سلامتیست. الان اینترنت هست، لپ‌تاپم هست، کلی عکس و کلیدواژه و حرف برای گفتن هست، کلی خاطره از سفر هست، اما چه فایده که سرما خورده‌ام و تا چشمم به صفحهٔ لپ‌تاپ می‌خورد سردرد می‌گیرم. همین چند خط را هم به مدد آن سرُم دیشب و چهار تا آمپول و دو تا قرص و شربتی که رنگش به غایت حال‌به‌هم‌زن است با چشمانی نیمه‌باز با گوشی در کمترین نور ممکنش می‌نویسم که بگویم عزیزان من قدر نعمت سلامتی را بدانید. اصلاً حدیث داریم که «نِعْمَتَانِ مَکْفُورَتَانِ، اَلْأَمْنُ وَ اَلْعَافِیَةُ». ارزش دو نعمت از نظر مردم پوشیده است: امنیت و تندرستی. 

+ با این پس‌لرزه‌های زلزلهٔ دیروز سراب و میانه حس امنیت هم نداریم. علی‌الحساب قدر امنیتتان را هم بدانید.

+ به یک بلاگر ساده جهت تایپ یک طویله (پست طویل) با موضوع سفرنامه نیازمندیم.

۱۸ آبان ۹۸ ، ۱۲:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1364- Ask and it is given

چهارشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۰۴ ق.ظ

سر شب با خالق هستی دعوام شد که پروردگارا، بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم؛ من هیچ کسم یا که درین خانه کسی نیست؟ با قهر خوابیدم؛ با دلخوری؛ با گلایه. که یا رب این همه نعمت دادی، دستت درد نکنه، ولی چه فایده وقتی کاسۀ چه کنم دستمون گرفتیم؟ نمی‌شد یه سیستمی هم در اختیارمون می‌ذاشتی که از اون طریق باهات تماس بگیریم و مشکلاتمونو مطرح کنیم و پاسخگوی خلایق باشی؟ نماز و دعا؟ اینکه فقط ما حرف بزنیم تو بشنوی نه. تو هم حرف بزنی. ما هم بشنویم. قرآن؟ ارتباط آنلاین منظورمه، ارتباط حلقه‌بسته، فیدبک‌دار، بدون نویز. Simplex نه، Half-Duplex نه. ارتباط دوطرفۀ همزمان. به قول این مخابراتیا Full-Duplex. من حرفای هزاروچهارصد سال پیشتو نمی‌فهمم. درد من جدیده، پیچیده است. اصلاً چرا انداختیمون وسط رینگ بوکس زندگی و خودت اون بیرون ساکت نشستی و نگامون می‌کنی فقط؟ تو چرا انقدر صبوری؟ چرا هیچی نمیگی؟ چرا نظر نمی‌دی؟ چرا کامنت نمی‌ذاری؟ چرا خاموشی؟ این چه مدل تربیت کردنه؟ چرا دلمونو خوش کردی به آسانیِ بعد از سختی؟ کو اون آسونی؟ اگه میگی سیگنال زندگی سینوسیه، اوکی. سینوسیه. ولی چرا سی ساله سیگنالش اون پایینا گیر کرده؟ این چه سینوسیه که سی سال گذشته و هنوز پیک مثبتشو ندیدم؟ می‌شنوی چی میگم؟ می‌شنوی. خب پس تو هم یه چیزی بگو. تو چرا فقط می‌شنوی آخه؟ جواب هم بده خب. فرکانس صدات با گوشای ما هم‌خوانی نداره؟ این دیگه تقصیر ما نیست که. یه مبدّلی چیزی بذار این وسط که بشنویم چی میگی، که صدات به گوشمون برسه. حالا خودتم اگه نمی‌خوای صحبت کنی این همه فرشته داری. بذارشون پشت تلفن که هر موقع سؤالی مشکلی داشتیم زنگ بزنیم راهنماییمون کنن. به زبان خودمون، در حد فهم خودمون. مثل پشتیبانی اسنپ، اسنپ‌فود، دیجی‌کالا، ایرانسل، همراه اول، رایتل. مثل همۀ این شرکتا که یه کارمند باحوصله گذاشتن پشت تلفن و زنگ می‌زنیم پیشنهاد می‌دیم، انتقاد می‌کنیم و سؤالامونو ازشون می‌پرسیم. من تا حالا با خیلیاشون حرف زدم. تو چرا از اینا نداری تو دم و دستگاهت؟ می‌دونی این جواب ندادنت چقدر حرصم میده؟ مثل این آنلاینایی که سین می‌کنن پیام آدمو ولی جواب نمیدن. دِ خب یه چیزی بگو. یه رعدوبرقی، طوفانی، بارونی، بادی، نسیمی حداقل. چیزی نمی‌گی؟ باشه. قهرم اصلاً. پتو رو کشیدم روی سرم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم دیدم ایرانسل یه کد هدیه فرستاده. کده رو زدم ببینم چیه. کد دانلود رایگان یه کتاب بود. از خدا بخواه او می‌دهد. اسم کتاب از خدا بخواه او می‌دهد بود. به‌واقع کفم برید و به رادیکال شصت‌وسه قسمت نامساوی تقسیم شد. انگار که خدا سر صبی با یه لیوان آب‌پرتقال و یه تیکه باقلوا بیاد بالای سرت با لبخند بگه آشتی؟

لابه‌لای پستام اپلیکیشن‌های زیادی رو تا حالا معرفی کردم. امروزم می‌خوام با فیدیبو آشناتون کنم. یه جای رسمی و قانونی برای خرید و دانلود کتابه. چند وقته یه کمپین کتابخوانی راه انداخته و ایرانسلم برای حمایت از این کمپین هر از گاهی یه کد هدیه برای دانلود بعضی از این کتابا می‌فرسته برای ملت. این چند وقته کدای هدیۀ فک و فامیل و دوستامو جمع کردم بدمش به شما. اونا لازم نداشتن این کتابا رو. فیدیبو هم نداشتن. نمی‌خواستن هم داشته باشن. شما اگه اپ فیدیبو ندارید، اگه خواستید می‌تونید از بازار دانلود کنید و اگر هم دارید، روی این لینک کلیک کنید و کدهایی که پایین نوشتم رو وارد کنید و کتاب‌ها رو بگیرید. اگر کده کار نکرد به این معنیه که قبل از شما یکی دیگه از کده استفاده کرده. بالاخره اینجا دویست‌هزار تا خواننده داره و شما یکی از اون دویست‌هزار خوانندۀ خوشبختی هستید که اینجا رو می‌خونید. تا ۲۰ مهر، با این کدها هر روز یه کتاب بهتون پیشنهاد داده میشه و اگه کد رو وارد کنید و اون روز کتابی که هدیه داده رو دریافت نکنید، کتاب رو از دست می‌دید و فردا یه کتاب دیگه پیشنهاد میده بهتون با اون کد. ولی اگه کتاب رو دریافت کنید، دیگه اون کد می‌سوزه و کتاب دیگه‌ای با اون کد نمی‌تونید بگیرید. پس اگر فکر می‌کنید کتاب پیشنهادی به دردتون نمی‌خوره کتاب رو دریافت نکنید بذارید اونایی که به دردشون می‌خوره دانلودش کنن و اگر هم کتابه رو می‌خواید قبل از اینکه بقیه کد رو استفاده کنن کتابه رو دانلود کنید. بعضی کتابا صوتیه، بعضیاشم معمولی. برای رعایت نظم هم کدا رو به‌ترتیب کپی کنید و اگه دیدید استفاده شده کد بعدی رو کپی کنید و نرید از آخر شروع کنید. اگر هم کسایی رو می‌شناسید که کتابه به دردشون می‌خوره، کدها رو بهشون هدیه بدید. اصلاً این پستو بذارید تو پیونداتون ملت بیان بردارن استفاده کنن یه ثوابی هم به من و شما برسه این وسط. همه رو هم امروز استفاده نکنید. برای فردا و پس‌فردا و شنبه هم نگه‌دارید. الان اینجا شما ۳۶ تا کد می‌بینید. ینی از امروز تا شنبه حداقل ۹ نفر می‌تونن حداکثر ۴ تا کتاب دانلود کنن. کامنتای این پستم بازه که سؤالی داشتید بپرسید. و تَکرار می‌کنم که انقضای این طرح تا شنبه ۲۰ مهره.

کدایی که رنگشون قرمزه استفاده شدن.

naeb4fz7

7at94rzf

1guywghb

fmxqaqmw

f14fbad7

97n5f94t

rsqcp82y

va54bvtv

tyaatzec

495qtvn1

zjfd4s6p

839hh44y

nj2gt38q

e49ab8s1

p52j3w9x

ryr7vmcw

wadxhknc

tp1hwks8

4mxw177d

e91uk275

udsteyw8

xjjmx8ta

1tz4qjye

z7yngaw2

2n71nvwk

68vvvapy

1t7x1g8h

5m1ppa5b

kctrye8x

ydq4h7ah

qkwgnhhx

376cyktz

e72s6944

4bgndyme

kpdgecbx

r62dh83p

dngxa3r1

fev66grv

k9v6q35f

uqg84ww4

zm4wwtt1

qa4jt3s6

بعداًنوشت: من اصلاً فکر نمی‌کردم این‌جوری از کدای هدیه استقبال بشه :| فکر نمی‌کردم کسی فیدیبو داشته باشه حتی :))

روی این لینکم می‌تونید کلیک کنید هر روز کتاب هدیه بگیرید تا ۲۷ ام

https://fidibo.com/landing/gift-dk?id=mtn

۴۵ نظر ۱۷ مهر ۹۸ ، ۰۰:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۵۹- سی‌ویک شهریور

يكشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۸، ۱۲:۰۱ ق.ظ

سی‌ونه سال پیش تو یه همچین روزی صدّام رئیس جمهور وقت عراق با شعار امروز مهران، فردا تهران، به ایران حمله کرد. سنّم قد نمیده از اون روزا بگم. شمام مثل من؛ نبودید اون موقع. تو دانشگاهم از سبد درسای معارف که دفاع مقدسم توشون بود انقلابشو پاس کردم و کم‌سوادم تو حوزهٔ دفاع مقدس. تا همین چند وقت پیشا فکر می‌کردم عباس دوران لقب حضرت ابوالفضله. چ و روزهای زندگی و ماجرای نیمروز و ویلایی‌ها و روز سوم و شوق پرواز و در چشم باد، اون قسمتای آخرشو دیدم و یه کم با فضای دههٔ شصت آشنام؛ کتاب ولی نخوندم هیچی. ولی دوست دارم بشینم پای حرفای مردم و بدونم اون روز خبر حمله رو چجوری فهمیدن. از رادیو؟ تلویزیون؟ از صدای موشکا؟ بشینم پای حرفای مردم عراق، سربازای عراقی، سرباز فراریای اینجا، اونجا، این‌وریا، اون‌وریا، اقلیت‌های مذهبی، استادای دانشگاه، پزشکا، مهندسا، هنرمندا، شهریا، روستاییا، ساکنین شرق و مرکز ایران، خرمشهریا، آبادانیا، کردها، دانشجوهای اون موقع، بی‌سوادها حتی. قطعاً دیدگاه‌هاشون باهم فرق داره، زاویهٔ دیدشون فرق داره، خاطراتشون هم فرق داره. چهل سال گذشته و دیدگاه یه تعداد هم فرق کرده شاید. نمی‌دونم اگه اون موقع سن الانمو داشتم چی کار می‌کردم. کاری که از دست خودم برنمیومد، ولی بند پوتین کسی رو هم نمی‌بستم. چون دلشو نداشتم. هنوزم ندارم. برای همین همیشه یه احساس دِین دارم به جبهه‌رفته‌های اون موقع و خانواده‌هاشون. دلشون دریا بوده. من دلشو ندارم. فکر اینکه عزیزانم رو تو جنگ از دست بدم سخته. سخت‌تر، اسارت و انتظار و چشم‌به‌راهیه. لابد خدا یه ظرفیتی تو یه عده دیده که اونا رو دههٔ سی و چهل فرستاده این دنیا و ماها رو دههٔ شصت و هفتاد و هشتاد. ماها اگه بودیم انقلاب هم نمی‌کردیم. ماها یه مشت آدم بی‌بخار و حال‌نداریم، البته دور از جون شما، که وضع موجود هر چی باشه خودمونو وفق می‌دیم باهاش و تغییرش نمی‌دیم. ببینید چجوری به گرونی عادت کردیم؟ اولش یه کم جوگیر می‌شیم، ولی زود عادت می‌کنیم. 

+ بسته بودن نظرات بهانه‌ای باشه که وبلاگ‌های شما به‌روز بشه با این موضوع؛ اگر که حرفی برای گفتن دارید.

+ سی‌ویک شهریور، به قلم میرزا

+ سی‌ویک شهریور، به قلم حمید آبان

+ سی‌ویک شهریور، به قلم جان کتینگ

+ سی‌ویک شهریور، به قلم واران

۳۱ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۵۸- نصرت

جمعه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۸، ۰۱:۴۲ ب.ظ

داشتم یواشکی گلدوزیای مشکی روی چادرشو بررسی می‌کردم که آیا اینا رو چسبونده یا دوخته که یهو برگشت عقب. گفتم تا حالا ندیده بودم روی چادر هم گلدوزی کنن. گفت قابل شما رو نداره. یک‌میلیون و ششصدوپنجاه‌هزار تومن خریدمش. من: :| صاحبش قابل داره :| (مگه من قیمتشو پرسیدم :| تا قرون آخرشم می‌گه :|)

رفته بودیم مجلس روضه؟ تعزیه؟ مرثیه؟ یکی از اقوام و قرار بود یه خانومه برامون صحبت کنه هدایت شیم. این‌جور جلساتو به‌دلایلی نمی‌رم. یک اینکه حوصله‌شو ندارم، دو اینکه حرص می‌خورم. ینی رفتار مردم و مداح و صابخونه حرصم می‌ده. اینکه با هفت قلم آرایش میان مجلس عزا حرصم می‌ده و به‌واقع نمی‌دونم این چه طرز غصه خوردن و اندوهه برای امام حسین. سه اینکه تو اماکنی که کلی خانوم اونجان و دنبال دختر خوبن معذبم. این دلیل سوم، خودش چند تا دلیل داره که می‌گذریم. حالا اینا چون فامیلن و نرم نمیشه، رفتم. خانوم سخنران گویا تصادف کرده بود و یه ساعتی دیر رسید. تا برسه، مامان پریسا و یکی دیگه از خانوما زیارت عاشورا و توسل و الرحمن خوندن و خانومه وقتی رسید، من با شیطنت گفتم ما دعاهامونو خوندیم و مونده فقط گریه. که خانوم روبه‌رویی که چادر گلدوزی‌شده سرش بود برگشت سقلمه‌ای نثارم کرد که حوصلۀ گریه نداریم. بله، حوصلۀ گریه هم ندارن. حس خوبی نسبت به مداح (سخنران؟ عزادار؟ چیه اسمشون؟) نداشتم. هم چون دیر رسیده بود، هم از اینایی که درآمدشون از راه دینه خوشم نمیاد، هم پیش‌فرضم اینه که سواد رسانه‌ای ندارن و اطلاعاتشون قدیمی و به‌دردنخوره. ولی وقتی عذرخواهی کرد و توضیح داد که مقصر پشت سری بود و به‌خاطر جلسه واینستاد افسر بیاد و بعدتر که سخنرانیشو شروع کرد و حرفاشو شنیدم و آخر سر هم که فهمیدم پول نمی‌گیره عاشقش شدم. جول اوستینو می‌شناسین؟ یه خانوم تو اون مایه‌ها بود. حرفاشم ترکیبی از روان‌شناسی و دین و رسانه و فرهنگ و اقتصاد و احکام بود. حوصله‌سربر نبود و یه ساعت بیشتر طول نکشید. برای من تکراری بود، ولی مفید بود. از اون حرفا که تکرار شدنش خوبه. موضوع اصلی، عاشورا و تبیین هل من ناصر ینصرنی بود و اینکه نصرت و یاری ینی چی و چه ابعادی داره. یکی با شمشیرش به دین کمک می‌کنه، یکی با علمش، یکی با قلمش، یکی با مالش، هر کی به هر طریقی که می‌تونه. اینکه می‌گن کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا (همۀ روزها عاشورا و همۀ زمین‌ها کربلاست)، ینی همۀ ما همیشه می‌تونیم تو این یاری کردن سهیم باشیم و عاشورا تموم نشده.

+ این گلدونا رو بچه‌های نیازمند درست کردن. می‌دن به این خانوم مداح که براشون بفروشه. یه جوری عکس گرفتم خانومی که چادر گلدوزی‌شده سرشه هم بیفته. یک‌میلیون و ششصدوپنجاه‌هزار تومن خریدتش :|

+ اینم ببینید: www.yjc.ir/fa/news/6989727

+ شمارۀ پستا رو دارین؟ پست قبلی انقلاب اسلامی پیروز شد، تو این پست مردم قراره برن پای صندوق و ۹۸.۲ درصد رأی آری بدن به جمهوری اسلامی و منافقا هم دارن مردمو ترور می‌کنن، پست بعدی هم عراق حمله می‌کنه به ایران.

۴۴ نظر ۲۲ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۴۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۵۶- نگیم کشکش کمه

سه شنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۸، ۰۷:۲۲ ب.ظ

به رسم هر ساله، ظهر تاسوعا شله‌زردا رو برداشتیم رفتیم خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا و شله‌زرد دادیم و آش گرفتیم. با خودمون بشقاب و قاشقم برده بودیم. این دفعه شکلاتم می‌دادن با آش. نذر کنکور برادر نگار بود، که دعا کنیم براش. ما هم دعا کردیم براش. شما هم دعا کنید براش. بعد همون‌جا دم در تو ماشین نشستیم سلفی‌هامونو با آش گرفتیم و خوردیم و روانۀ امامزاده شدیم. سمت راستی اخوی منه، سمت چپی اخوی پریسا. داریم می‌ریم امامزاده. و ما هر بار مسیر خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا تا امامزاده رو به تحلیل و چرایی خوشمزگی آش اختصاص می‌دیم و هیچ وقت هم دقیقاً نمی‌فهمیم چرا با همۀ آش‌هایی که جاهای دیگه می‌خوریم فرق داره. این بار یک فندق هم به جمعمان اضافه شده بود. یک فندق گرسنه که تا در ماشینو باز کردم پیاده شم آشو بگیرم خودش رو انداخت بغل من که منم ببر. و همچین که رسیدیم دم در خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا سرش رو انداخت پایین و رفت تو. کشیدمش بیرون که کجا گلم؟ وایستا بیرون بره بیاره. سپس به امامزاده رفتیم. امامزاده سید ابراهیم، که هر حاجتی بخواهی می‌دهد. راست هم می‌گویند. می‌دهد. فرایند حاجت‌خواهی ما و حاجت‌دهی ایشان بدین صورت است که یک روز من و پریسا رفتیم مراد خواستیم. سال بعد او مراد داشت. پس خانه خواست. رفتیم برای پریسا و مرادش خانه خواستیم و برای من هم مراد خواستیم. سال بعد پریسا و مرادش خانه داشتند. پس فرزند خواست و کم‌وکسری‌های خانه را خواست. رفتیم و برای پریسا و مرادش فرزند و کم‌وکسری‌های خانه را خواستیم و برای من هم همچنان مراد خواستیم. سال بعد پریسا و مرادش محمدیاسین را داشتند و کم‌کسری هم نداشتند. امسال به پریسا گفتم من که می‌دانم این بار هم ماشین می‌خواهید و تا سال بعد ماشین هم می‌خرید، پس بیا و رفاقتی مراد منم قاطی حاجاتت بکن که تو مستجاب‌الدعوه‌ای. برای برادر نگار هم دعا کن حتی.

و ای اونایی که کنار خیابون بساط چایی دارین و به رهگذاران چایی می‌دین، تو اینا چایی می‌دین نمی‌گین من جغد ببینم خل می‌شم دامن از کف می‌دم؟ هیچی دیگه. کم نذر داشتم، دو بسته لیوان جغدی هم به نذرای مراد اضافه شد.

و اما بعد. عکس‌هایی که تو عروسی مریم گرفته بودیم دست نگار بود و نمی‌خواستیم با تلگرام برای هم بفرستیم. قرار بود هر موقع همو دیدیم بگیرم. دم در گوشیشو آورد که با وای‌فای دایرکت بفرسته. همیشه می‌شد و این بار نشد. گفتم با شیریت بفرست. همیشه می‌شد و این بار نشد. زیاد بود و با دندان‌آبی! طول می‌کشید. فلش و تبدیلمو دادم بهش و ریخت رو فلش و منم آوردم خونه باز کردم دیدم حجم عکسا صفر کیلوبایته و باز نمی‌شه. بعد دم در که درگیر انتقال عکسا بودیم یه خانومه اومد و آش خواست. ساعت دو بود و آش تموم شده بود. کلی التماس کرد که مریضم و یه پیاله از سهم خودتون بیارید همین جا بخورم. تو یه پیالۀ کوچیک براش آش آوردن. خیلی هم خوشگل تزئینش کرده بودن. خانومه پیاله رو گرفت و نگاه کرد و گفت کشکش کمه. بیشتر بریزید کشکشو. نگار گفت تموم شده، همینو داریم. خانومه گفت نه این کشکش کمه. آشو پس داد رفت. و من و نگار و پریسا با بهت و حیرتی وصف‌ناپذیر همدیگه رو نگاه می‌کردیم که نه به اون همه التماس کردنش نه به این پس دادنش. 

عکس فندق است، توی بغل من، در حال خوردن آشی که نمی‌دونیم چرا انقدر خوشمزه است.


۲۶ نظر ۱۹ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۵۵- خط ۱۴۴

يكشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۸، ۰۷:۴۴ ب.ظ

گفتن میری آبرسان و از اونجا سوار خط ۱۴۴ میشی و چهارراه لاله پیاده میشی. کتابخونه مرکزی اونجاست. رفتم و ثبت‌نام کردم و کتاب‌هایی که می‌خواستم رو گرفتم. فکرشم نمی‌کردم کتابایی که می‌خوام رو داشته باشه، ولی همه رو داشت. برگشتنی خورده بودم به پست یک رانندۀ کج‌خُلقِ اخمو و شاگردِ از راننده کج‌خُلق‌تر و اخموتر که پول نقد قبول نمی‌کردن و بی‌کارت‌ها رو هم سوار نمی‌کردن. وقتی دیدم آقایی که میلۀ سه‌متری دستش بودو پیاده کردن که با میله نمیشه سوار اتوبوس شد و وقتی یه آقای دیگه رو پیاده کردن که برو اول کارتتو شارژ کن بعد سوار شو و ده‌تومنی خانومه رو خرد نکردن و گفتن پول نقد نمی‌گیریم بگو یکی به جات کارت بزنه دلم سوخت. نمیشه راننده یه کارتو پر کنه بذاره توی جیبش جای ملت کارت بزنه پولشو بگیره؟ یا من زیادی مهربونم؟ البته که اونا داشتن به وظیفه‌شون عمل می‌کردن و وقتی قبلاً اطلاعیه زده بودن که از فلان تاریخ پول نقد نخواهیم گرفت، حق داشتن پول نگیرن. ولی یکی هم ممکنه کارتشو تو خونه جا گذاشته باشه، یا عجله داشته باشه و فرصت شارژ کردن نداشته باشه، یا مسافر باشه و فقط همین یه بارو بخواد سوار اتوبوس بشه و نخواد که کارت بخره. اصلاً ممکنه کارت پیدا نکنه که بخره. حالا با اون میله اگر سوار اتوبوس نشه، سوار چی بشه؟ تاکسی؟ گذاشتتش روی زمین دیگه. یا بازم من زیادی مهربونم؟ هیچ کسم نه پول خرد داشت نه حاضر بود جای کسی کارت بزنه. یک مشت بی‌تفاوت دور هم جمع شده بودیم و تشکیل جامعه داده بودیم. کارتم رو گرفتم دستم و به هر کی سوار می‌شد و پول دستش بود اشاره می‌کردم کارت منو بزنه. یکی می‌گفت خدا خیرت بده، یکی می‌گفت خوشبخت شی، یکی می‌گفت الهی محتاج و گرفتار نشی هیچ وقت، یکی هم وقتی بهش گفتم پول خرد ندارم چهارصد تومنتو پس بدم گفت صدقۀ سرت. دیگه کجا میشه پیدا کرد این همه دعاهای خوشگل و رنگی‌رنگی.

إنَّ حَوائِجَ النّاسِ اِلَیکُم مِن نِعَمِ اللّه ِعَلَیکُم فَلاتَمَلُّوا النِّعَمَ: نیاز مردم به شما از نعمت‌هاى خدا بر شما است. از این نعمت افسرده و بیزار نباشید. امام حسین علیه السلام.

۱۷ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۹۶- ما اینجا گوزن را به شقایق ربط می‌دهیم

دوشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۳۰ ب.ظ

از علاقه‌م به خرید اینترنتی که گفتم، رسیدم به اینجا که من ترجیح می‌دم همۀ کارامو تو خونه انجام بدم. تو خونه کار کنم و تو خونه هم خرج کنم. گفتم با جامعه و آدماش حال نمی‌کنم زیاد و همیشه دوست داشتم استادا و معلما فیلم‌های آموزشی‌شونو برامون بفرستن و ما تو خونه تعلیم ببینیم و تو خونه آزمون بدیم و تو خونه مدرک بگیریم و تو خونه کار کنیم و تو خونه پول دربیاریم و تو خونه خرج کنیم و سرانجام تو خونه بمیریم. دبیرستان که بودم، شصت هفتاد تا از این دی‌وی‌دیای آموزشی داشتم که معلمای مبتکران درس به درس، پای تخته با نمونه سوال و تمرین، کل کتاب درسیو آموزش می‌دادن. تابستون قبل شروع کلاسا می‌نشستم اینا رو می‌دیدم و درسایی که در حالت عادی تو نه ماه یاد می‌دادنو من یکی دو ماهه با آزمون غیرحضوری، پشت کامپیوتر یاد می‌گرفتم. بعدها هم با مکتب‌خونه آشنا شدم و برای درسای دانشگاهی این روال رو پی گرفتم. ولی خب علی‌رغم میل باطنی‌م هیچ وقت نه تو مدرسه نه تو دانشگاه غیبت نکردم و همیشه سر کلاس می‌رفتم و جزوه هم می‌نوشتم. از خرید و آموزش و کار غیرحضوری گفتم و از نفرتم از اینکه بگن سر ساعت مشخص باید فلان‌جا حاضر باشی و فلان کارو انجام بدی. گفتم که دوست دارم ددلاین یا مهلت رو تعیین کنن و به حال خودم رها کنن تا هر موقع هر جا حسشو داشتم انجام بدم. من باشم و یه حساب بانکی و لپ‌تاپم. هزار سال هم تو خونه حبسم کنن نمی‌پوسم. آخ هم نمی‌گم. اصن من باید صد سال پیش به دنیا میومدم که خانوما به خاطر کشف حجاب رضاخان پاشونو از خونه بیرون نمی‌ذاشتن. 

حالا انقدرام درون‌گرا نیستم و دوستام متفق‌القول هستند که برون‌گراترین فردی هستم که به عمرشون دیدن و حاضر هم نیستن با درون‌گراییم کنار بیان و بپذیرن که من انزواطلبم. چون تا پام برسه تهران یکی‌یکی‌شونو خبر می‌کنم که پاشین بیاین همو ببینیم. مخاطبای گوشیم هم همینو نشون میدن. اینکه من با همۀ اقشار جامعه در ارتباطم. آنچه که دلخواهمه درون‌گراییه و آنچه که نشون میدم یک عدد برون‌گرا با روابط اجتماعی بسیار بالا.

حالا همۀ اینا رو گفتم که برسم به اینجا که برداشت من بعد از بررسی موشکافانۀ اسلام اینه که دین ما یه دین اجتماعیه. همیشه ملت رو تشویق کرده به کارهایی که لازمه‌ش باهم بودنه. انقدر که از افعال جمع استفاده شده تو قرآن و احادیث، از افعال مفرد استفاده نشده. کارهای انفرادیشم به‌نوعی به دیگران مربوط میشه. بامزه‌ترین حدیثی هم که راجع به این موضوع دیدم این بود که ملعون است کسی که تنها بخورد و تنها بخوابد؛ و در ادامه هم گفته شده بود که بیم آن می‌رود که فرد دیوانه شود. فلذا توصیه شده که تنها نمونید و مکروهه این تنهایی. چون دیوانه می‌شید. تا اینجای حرفام مقدمه بود که بگم احتمالاً ثواب مسجد رفتن و نماز جماعت خوندن کسی که تو خونه بند نمیشه و دائم بیرونه و با مردمه و از بودن با مردم حال می‌کنه با ثواب مسجد رفتن و نماز جماعت خوندن یه مسلمون درون‌گرا یکی نیست. یا ثواب نماز اول وقت یه آدم مقرراتی که دوست داره بهش بگن کی چه کاری انجام بده با اونی که دوست داره زمان ارائۀ پروژه‌هاش شناور باشه. منطقیه که نباید یکی باشه. بدیهیه که من باید با خودم کلی کلنجار برم و یه انگیزۀ خیلی قوی باید در من باشه که از این دستورات تبعیت کنم. بنابراین اونی که صد سال پیش به‌خاطر حفظ حجاب مونده تو خونه، اگه عاشق بیرون رفتن بوده اجرش باید از اجر من که از خدامه تو خونه حبس باشم بیشتر باشه. البته من به نتیجه‌ای که کارمون روی شخصیتمون می‌ذاره بیشتر اهمیت می‌دم و روش تمرکز دارم تا اجر. اجر و ثواب رو هم برای تقریب ذهن شما می‌گم و منظورم نتیجۀ کارمون روی شخصیتمونه نه صرفاً باغ‌هایی که از زیر آن نهرهایی روان است. چون بهشت من خونه است و باغ و درخت و دشت و کوه رو هم دوست ندارم خیلی. 

حالا چی شد که یهو رفتم رو منبر؟ آقای قرائتی دوشنبه‌ها مسجد دانشگاه امیرکبیر بیست دیقه نیم ساعت صحبت می‌کنه و دوستم فایل‌هاشو برام می‌فرسته وقتایی که دستم بنده و گوشم آزاده گوش بدم. تو یکی از این جلسات گفته بود اگه یه وقت تابستون آب خنک دیدین و وضو گرفتین که خنک شین با اون وضو نماز نخونین. شما وضو نگرفتی برای نماز؛ وضو رو برای خنک شدن گرفتی. نیت خیلی مهمه. بعد من داشتم به همۀ کارهایی که دوست ندارم بکنم یا نکنم ولی می‌کنم یا نمی‌کنم فکر می‌کردم. مثلاً من زمان مدرسه و دورۀ کارشناسی بیشتر نمازای صبم قضا می‌شد. همیشه با نیم ساعت یه ساعت تأخیر می‌خوندمشون. ساعت شروع کلاسام یه جوری بود که نمی‌تونستم یه دور برای نماز بیدار شم، یه کم بخوابم بعد بیدار شم برم دانشگاه. بعدها سعی کردم هر طور که شده برنامه‌ریزی کنم برای نماز صبح. و تونستم این خلأ یک‌ساعته بین نماز و دانشگاه رو پر کنم. کار سختی بود و تونستم از پسش بربیام. و حالا دیگه عادت کردم. چه بخوام چه نخوام شش صبح بیدار میشم و دیگه کار سختی نیست برام. برای همین فکر می‌کنم اگه اون موقع ثواب نماز صبام هزار بود، الان صده. ینی می‌خوام بگم اگر هم قراره اجر، ثواب یا نتیجۀ کارمونو ببینیم به تناسب نیتمون و سختی کارمون خواهد بود. نیت من اون موقع بیدار شدن برای نماز بود، الان مغزم خودبه‌خود دستور بیدارباش میده. ینی تو خونه موندن من در دورۀ رضا خان همچین اجری هم نداره و فکر هم نمی‌کنم روی شخصیت و نفسم اثر خاصی بذاره و باعث رشد روحیم بشه. ولی برای اون دختری که دوست داره بیرون باشه خیلی ستمه این خونه موندن. یا برای منی که از وقتی یادمه همۀ اکانتام از ایمیل و فیس‌بوک و وایبر گرفته تا همین تلگرامش عکس داشت و عکس خودم بود و اتفاقاً عکس‌های خوشگلم هم بود و بهترینشون بود، عکس نذاشتن برای پروفایل این اکانت‌ها به احترام حرف کسی دشوارترین کار ممکن بوده و هست. حال آنکه ممکنه برای بقیه موضوعیت و اهمیت نداشته باشه عکس گذاشتن یا نذاشتن. به هر حال هر کسی خودش می‌دونه انجام دادن یا ندادن کدوم کارها براش سخت یا آسونه. و به‌نظرم هدف از خلقت و وظیفۀ ما تو زندگی درآوردن پدر نفسمون و بیچاره کردن اونه. این مبارزه با دلخواه‌ها رو هم از حرفای آقای پناهیان که بازم فایل‌هاشو دوستم گاهی برام می‌فرسته استنباط کردم. خلاصه اگه مرجعتون منم که می‌گم تا می‌تونید به خودتون سخت بگیرید که به قول حافظ «نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست».


یکی از دوستان کامنت گذاشتن که «تاکید نماز جماعت برای خانم‌ها نیست. خانم‌ها اتفاقا بهشون توصیه شده برای این مواردی که حالا به اون صورت ضروری نیست، از خونه بیرون نرن. بدون این که البته منعی هم شده باشه. ولی توصیه است.». من نمی‌دونستم اینو. ولی وقتی همچین چیزایی می‌شنوم راغب میشم پاشم برم مسجد :)) الانسان حریص علی ما مُنع :|

یه چیز دیگه هم که تو کامنتا سرش بحثه سختی کشیدن و چرایی و چگونگیشه. همون‌طور که گفتم، کار سخت برای هر کس تعریف خاص خودشو داره. برای من به‌شخصه حجاب داشتن سخته. رعایت حد و حدود ارتباط با نامحرم سخته. این‌طور نیست که به‌راحتی به این اصول پایبند باشم. کلی کلنجار می‌رم با خودم سر همین چیزایی که شاید برای بعضیا عادی شده.

۲۴ دی ۹۷ ، ۱۵:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۹۳- راست گفت خداوند بلندمرتبه و بزرگ

سه شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۴۴ ق.ظ

برای شرکت در مصاحبه‌های دکتری و تقریباً هر مصاحبۀ کاری و تحصیلی دیگری احتیاط مستحب و حتی گاهی واجب است که یک مدرک زبان معتبر، و لو داخلی و نه در حد تافل و آیلتس داشته باشی. نتیجۀ آزمون اردیبهشت‌ماهم آن‌چنان خوب نبود. تیرماه هم شرکت کردم. اما درگیر مصاحبه بودم و نخوندم و چون هزینۀ آزمون رو پرداخت کرده بودم درخواست تغییر تاریخ آزمون دادم. پذیرفتند که مردادماه شرکت کنم. مردادماه به‌شدت درگیر پروژه‌ای بودم که باید تا پایان شهریور تحویل می‌دادم و چون فکر می‌کردم شهریور دفاع می‌کنم ساعت کارم رو افزایش دادم که پروژه رو تا پایان مرداد تحویل بدم. پس برای زبان چیزی نخوندم. درخواست تغییر تاریخ آزمون دادم. پذیرفتند که شهریورماه شرکت کنم. شهریورماه اون هفته کلی عروسی دعوت بودم. درخواست تغییر تاریخ آزمون دادم. پذیرفتند که مهرماه شرکت کنم. مهرماه حال روحی خوبی نداشتم. از تمام مصاحبه‌ها رد شده بودم و کار و درس و پایان‌نامه و زندگی رو تعطیل کرده بودم و غصه می‌خوردم فقط. درخواست تغییر تاریخ آزمون دادم. پذیرفتند. آبان‌ماه هم به همین حال و احوال گذشت. چیزی نخونده بودم. درخواست تغییر تاریخ آزمون دادم. پذیرفتند که آذرماه شرکت کنم. استادم پیام داد که پایان‌نامه‌ات چه شد و خب باید می‌نشستم پای پایان‌نامه‌ام و کاملش می‌کردم. پس آذرماه هم زبان نخواندم. درخواست تغییر تاریخ آزمون به بهمن‌ماه را دادم. پذیرفتند. برای بهمن‌ماه هم چند تا پروژۀ جدید گرفته بودم، هم دوباره در آزمون دکتری شرکت کرده بودم، هم کماکان درگیر پایان‌نامه بودم. پس امروز دوباره درخواست تغییر تاریخ آزمون دادم. هنوز نپذیرفته‌اند، ولی قرار است بپذیرند. اما این درخواست، آخرین درخواست بود. چون آزمون‌ها را به سال بعد موکول نمی‌کنند. بعید می‌دانم برای آزمون اسفندماه هم فرصت خواندن داشته باشم. خب از این داستان چه نتیجه‌ی می‌گیریم؟

صبح که داشتم درخواستم رو می‌نوشتم خنده‌ام گرفت. یاد آیه‌ای افتادم که ملت وقتی زمان مرگشون می‌رسه به خدا می‌گن تو رو خدا بهمون یه فرصت دیگه بده. برمون‌گردون دنیا، قول می‌دیم کارای خوب انجام بدیم و خوب درس بخونیم. خدا هم میگه حاشا و کلا که من شماها رو می‌شناسم. اگه برتون‌گردونم و مهلت بدم باز همین آشه و همین کاسه. و صدق الله العلی العظیم :|



پ.ن۱: «و مردم را از روزی که عذاب الهی به سراغشان می‌آید بترسان. آن روز که ظالمان می‌گویند: پروردگارا، مدّت کوتاهی ما را مهلت ده تا دعوت تو را بپذیریم و از پیامبران پیروی کنیم» (ابراهیم: ۴۴)

پ.ن۲: «(آن‌ها همچنان به راه غلط خود ادامه می‌دهند) تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد. می‌گوید: پروردگار من، مرا بازگردانید؛ شاید در آنچه ترک کردم (و کوتاهی نمودم) عمل صالحی انجام دهم. (ولی به او می‌گویند:) چنین نیست! این سخنی است که او به زبان می‌گوید (و اگر بازگردد، کارش همچون گذشته است) و پشت سر آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند» (مۆمنون: ۹۹ و ۱۰۰)

پ.ن۳: «(آن‌ها در واقع پشیمان نیستند؛) بلکه اعمال و نیّاتی را که قبلاً پنهان می‌کردند در برابر آن‌ها آشکار شده (و به وحشت افتاده‌اند) و اگر بازگردند، به همان اعمالی که از آن نهی شده بودند، باز می‌گردند؛ آن‌ها دروغ‌گویانند» (انعام: ۲۸)

پ.ن۴: داشتم عنوان پست‌های قدیمی‌م رو می‌خوندم. چقدر از آیه و حدیث استفاده می‌کردم تو عنوان‌هام اون موقع. آرشیوم رو مرور می‌کردم. پیش‌تر بیشتر روی منبر می‌رفتم. سیمم متصل‌تر بود به اون بالا بالاها.

۱۸ دی ۹۷ ، ۱۱:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چهارشنبه قبل از اینکه برم تهران، رفتم بنیاد شهریار.

اسم بنیاد سعدی و بنیاد شهریار رو زیاد شنیده بودم از اهالی فرهنگ و فرهنگستان. هر دو یک جورهایی وابسته به فرهنگستان هستند. یکی برای اعتلای زبان فارسی تلاش می‌کند و دیگری برای اعتلای شعر فارسی. بنیاد سعدی، تهران بود و رفته بودم قبلاً و دیده بودم و بنیاد شهریار، تبریز. پیش‌تر عکس‌هایی از بنیاد سعدی گذاشته بودم اینجا، اما چون چند روزی خودم مهمان اونجا بودم اسمش رو نگفتم که یک وقت نیایید اونجا ترورم کنید :دی طبقۀ آخر بنیاد سعدی مخصوص مهمانان خارجی هست و یه جورایی مهمانسرا محسوب میشه و چند روزی که خوابگاه نداشتم اونجا بودم. هنوز هم هر موقع برم تهران و بی‌مکان! باشم امیدم به اونجاست.

دوباره بخوانید: nebula.blog.ir/post/903

بنیاد شهریار رو نمی‌شناختم. نرفته بودم تا حالا و دقیقاً نمی‌دونستم کجای تبریزه. به لطف گوگل‌مپ پیداش کردم و بابا رسوندم جلوی ساختمونش و رفت. و از اونجایی که من یه کم اسکولم :| ساختمونو دور زدم و کلاً رفتم یه خیابون دیگه و یه ساعتی گم شدم. بعد که برگشتم همون جایی که پیاده شده بودم قیافه‌م دیدنی بود :|

در زدم و از این آیفون‌های تصویری داشتن. نمی‌دونستم اگه می‌پرسیدن کیه چی بگم. نپرسیدن و بی‌هوا درو باز کردن. رفتم تو، گفتن شما؟ خودمو معرفی کردم و گفتم از دانشجوهای فرهنگستانم و اومدم ببینم اینجا چه خبره. دقیقاً همینو گفتم :)) هدایتم کردن جایی که دو تا خانوم نشسته بودن. هر چی من انرژی و شور و شوق داشتم اونا همون‌قدر خسته و یخ بودن. مثل اینایی که بهشون میگی دوستت دارم و میگن مرسی. برنامۀ کلاس‌ها و جلسات و گردهمایی‌هاشونو گرفتم و اومدم بیرون. پنج دقیقه هم طول نکشید مکالمه‌م با خانوما. جاذبۀ خاصی نداشتن. حالا نمی‌دونم تهران و برخورد تهرانی‌ها و بشین برات چایی بیاریمشون پرتوقعم کرده یا اون روز خسته بودن یا کلاً همیشه همینن. هر چی می‌پرسیدم می‌گفتن تو کانال تلگرامیمون هست :| من هم همون‌جا عضو کانالشون شدم و دیدم تنها چیزی که تو کانالشون هست اینه که امروز کلاس‌های فلان استاد تشکیل میشه یا نمیشه.

کانالشون: bonyadeshahriar@

ضد تبلیغ نکرده باشم؛ کلاس‌های خوبی اونجا تشکیل میشه. قیمت‌هاش هم مناسبه. گفت ترمی صد تومن و من نفهمیدم هر درس صد تومن یا کلاً صد تومن و چون تصمیم نداشتم شرکت کنم نپرسیدم. کلاس‌های شعر فارسی و زبان ترکی آذری که راستش خودم به هیچ کدوم علاقه ندارم. ولی بارها شماها پرسیده بودین ازم که برای یادگرفتن زبان ترکی چی کار کنیم که به نظرم کلاس‌های بنیاد شهریار رو امتحان کنید اگه ترکی بلد نیستید و ساکن تبریزید.

[شماره تلفن بنیاد شهریار و برنامۀ کلاس‌ها]

یکشنبه که رفته بودم دکتر حداد رو ببینم از بنیاد شهریار هم گفتم. وقتی پرسیدن چطور بود گفتم مثل کسی که بهش بگین دوستت دارم و بگه مرسی. بعداً که به جوابم فکر می‌کردم خنده‌م گرفته بود. نمی‌دونم چرا من مثل خیلیا که جلوی ایشون فاخر و رسمی صحبت می‌کنن نمی‌تونم صحبت کنم و نمی‌دونم چجوری تونستم یه همچین چیزی بگم :))

برگشتنی (ینی وقتی داشتم از بنیاد شهریار برمی‌گشتم خونه)، تصمیم گرفتم برای اولین بار متروی شهرمون رو تجربه کنم. نمی‌دونم چند وقته مترو داریم ولی من اولین بارم بود می‌خواستم با مترو برم جایی و اصن نمی‌دونستم ایستگاه‌های مترو کجان. یکیشون صدمتری بنیاد شهریار و اون‌ور خیابون و روبه‌روی میدان ساعت بود. ولی از اونجایی که من هم اسکولم و هم کور! از جلوی مترو رد شدم و رفتم سمت بازار و تربیت و سه راه امین و ۱۷ شهریور و ارتش و خدا شاهده دقیقاً بعد از دو ساعت پیاده‌روی و جست‌وجو و پرس‌وجو رسیدم میدان ساعت و همون جای قبلی. کارد می‌زدن خونم از خشم درنمیومد. دو ساعت پیاده‌روی که اگه در راستای مسیر خونه بود، نیم‌ساعته رسیده بودم :| تازه نقشه هم دستم بود و از اونجایی که تو نقشه نمی‌نویسه این ایستگاه مترویی که تو نقشه هست در حال ساخت و احداثه، یه چند تا ایستگاه که تازه کلنگشو زده بودن بسازنش هم پیدا کردم تو این دو ساعت :|

قبل از ۹ کارم تو بنیاد شهریار تموم شده بود و ۱۱ دوباره برگشتم جلوی ساختمون بنیاد. نمی‌دونستم بخندم یا بگریم. از هر کی هم می‌پرسیدم مترو کجاست نمی‌دونست و یه جوری نگام می‌کرد :| و این نشون می‌داد مردم ما هنوز با مترو آشنا نشدن.

یازده رسیدم همین‌جایی که تو عکسه و تا ده دقیقه، یه ربع کسی جز من اونجا نبود. منم تا تونستم از در و دیوار و زمین و زمان عکس گرفتم. روکش بعضی صندلیارم نکنده بودن و خییییییییلی دلم می‌خواست برم بکنمشون. ولی مأمور مترو نگام می‌کرد و نمی‌شد. بعد یه دختره اومد. ازش پرسیدم طبق نقشه ما الان میدان ساعتیم و وسط خطیم. ولی چرا اونجا راهش بسته است؟ قطار چجوری قراره بیاد؟ گفت اینجا اول خطه و مترو میاد اینجا و از اینجا برمی‌گرده. اون نصف دیگه‌شو هنوز نساختن.



لحظۀ اومدنِ قطار :دی. ینی یه جوری عینهو ندید بدیدا عکس می‌گرفتم از همه چی که مطمئن بودم ملت تو دلشون می‌گن آخی طفلک تا حالا مترو ندیده.



نقشه‌ای که دستم بود کلی خطوط پرپیچ‌وخم داشت مثل متروی تهران. ولی زهی خیال باطل که اون ایستگاه‌ها رو هنوز کلنگشم نزده بودن و فرضی بودن همه‌شون. کل متروی ما همین یه خطه که تازه نصفشم هنوز نساختن و از میدان ساعت که وسط خطه شروع میشه میره ائلگلی (ضدانقلابا می‌گن شاهگلی :دی ائلگلی ینی برکهٔ مردم، شاهگلی ینی برکهٔ شاه :|) و برمی‌گرده.



سه نفر تو واگن خانوما بودن و چهار پنج نفر تو واگن آقایون. ینی نه‌تنها جا برای نشستن بود، بلکه جا برای دراز کشیدن هم بود :)) بعد باید پیاده می‌شدم و نمی‌دونستم کجا پیاده شم و اگه پیاده شم، ایستگاه کجای اونجاییه که پیاده شدم. خونه‌مون بین ایستگاه دانشگاه و آبرسانه و من یا باید آبرسان پیاده می‌شدم و یه کم می‌رفتم اون‌ور، یا دانشگاه پیاده می‌شدم و یه کم میومدم این‌ور. تازه اینم نمی‌دونستم ایستگاه مترو کجای آبرسان یا دانشگاه تبریزه :))

موقع پیاده شدن هم تا جایی که تونستم عکس گرفتم و وجدانم تصویر خودشو شطرنجی کرده بود و هی می‌گفت بسه تو رو خدا آبرومو بردی. من ولی از رو نمی‌رفتم و به ثبت لحظات شیرین متروسواریم ادامه می‌دادم. موقع خروجم از مأمور مترو پرسیدم لازم نیست کارت بزنیم؟ گفت فعلاً نه. متروی تهران این‌جوریه که موقع خروج هم کارت می‌زنی که یه مقدار از مبلغ رو برگردونه اگه تا آخر خط نرفته باشی. با این سؤالم حس کردم که مأموره حس کرد که من خودم بچۀ کف متروام و انقدرام ندید بدید نیستم. ولی خب مطمئنم اون روز یه عده رفتن تو خونه برای خونواده‌شون تعریف کردن که امروز یه دختره سوار مترو شده بود که تا حالا مترو ندیده بود و از همه چی عکس می‌گرفت. 

عنوان: متروی تبریز

۰۸ دی ۹۷ ، ۱۶:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۸۲- ز حکمت ببندد دری

چهارشنبه, ۵ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۴۲ ب.ظ

استاد مشاورم که دقیق بودنش رو بسیاربسیار دوست می‌دارم، سطربه‌سطر پایان‌نامه‌مو خونده و ویرایش کرده. فکر می‌کردم کارم هیچ ایرادی نداشته باشه ولی از عنوان و فهرست و نحوۀ ارجاع گرفته تا شاید باورتون نشه حتی بخش تشکرشو باید تغییر بدم. چون اول از استاد مشاورم تشکر کردم، بعد از استاد راهنمام. و این مرسوم نیست. ینی از ۷۵ صفحه‌ای که داده بودم بخونه، با دقت و حوصله و ظرافت و نکته‌سنجی فوق‌العاده‌ای که ایشون داره، ۷۵۰ تا ایراد پیدا کرده و در جای‌جای پایان‌نامه‌م یادداشت و کامنت گذاشته. و تنها جایی که ازم تعریف کرده همین اول کاره که نوشته شروع بسیار مرتبط و مناسب. از مقدمه، و در واقع از اولین پاراگرافِ اولین بخش کارم، ینی اولین چیزی که گفتم راضی بوده و من این شروع مناسب رو مدیون وبلاگمم که همیشه موقع نوشتن پست‌هام به این فکر کردم که چجوری و با چه جمله‌ای سخنم رو آغاز کنم که بیشترین اثرگذاری رو داشته باشه و مخاطب رو تا ته طویله بنشونه پای نوشته‌م. جا داره تو قسمت تشکر از شماها هم سپاس‌گزاری کنم که تا ته می‌نشینید پای منبرم :دی



یکشنبه که رفته بودم دکتر حداد رو ببینم مهربانانه نگاهی به کارم انداخت و زنگ زد استاد مشاورم هم بیاد. باهم صحبت کردن و گفتن استاد مشاور دومی که تخصص مدل‌سازی و سیستم دینامیک یا پویایی‌های سیستم داشته باشه انتخاب کنم و اون استاد تأیید کنه کارمو. و صد البته که حرفشون به‌حق بود و خودم هم از ابتدا چنین قصدی داشتم. اما اون موقع روم نمی‌شد بهشون بگم شما تخصص فلان بخش از کارم رو ندارید و نتونستم ازشون بخوام اجازه بدن از استاد دیگری هم کمک بگیرم. گفتن از دانشکدۀ مدیریت دانشگاه سابقم استاد مشاور دومم رو برگزینم و خب کی بهتر از دکتر مشایخی که ترم شش کارشناسی باهاش سیستم دینامیک پاس کرده بودم؟ همون روز، ینی یکشنبه رفتم شریف و دانشکدۀ مدیریت و طبقۀ چهارم و خوردم به در بسته. گفتن دکتر مشایخی ایران نیست. پرسیدم پس چه کسی کلاساشونو اداره می‌کنه؟ گفتن یکی به اسم آقای خ. که از شانس یا قسمت یا هر اسمی که این پدیده داره یکشنبه ظهر دکتر مشایخی کلاس سیستم دینامیک داشت و اون روز یکشنبه بود و ظهر نشده بود هنوز. رفتم پشت در کلاس منتظر موندم کلاس آقای خ. تموم بشه. یه آقای حدوداً چهل‌ساله اومد بیرون. تصورم از آقای خ. یه موجود بیست و چند ساله بود و فکر می‌کردم از دانشجوهای دکتراست. کارمو براش توضیح دادم و گفتم اومدم پی دکتر مشایخی و گفتن ایران نیست و گفتن شما به جای ایشون درسشونو ارائه می‌دید. گفتم اگه وقتش آزاده کارمو بخونه و استاد مشاور دومم باشه. گفت تا یه ماه فرصت این کارو ندارم، ولی اواخر دی می‌تونم بخونم جواب بدم. موقع خداحافظی ازش خواستم اگه ممکنه اطلاعات تماسش رو داشته باشم. شماره، ایمیل، آدرس دفتر و دانشکده و هر کانال ارتباطی دیگه‌ای. کارتشو داد و رفت. روی کارتش نوشته بود ع. ب. استاد دانشگاه تربیت مدرس. صحنۀ به‌غایت خنده‌داری بود. فکر کن یه ساعت با یکی که فکر می‌کنی آقای خ. هست حرف بزنی و موقع خداحافظی بفهمی آقای ب. هست. چون برای اواخر دی وقت داده بود، به دوستام سپردم استاد دیگه‌ای بهم معرفی کنن که زودتر از این تاریخ وقتش آزاد باشه و مهشید گفت یه استادی هست که از علم و صنعت میاد دفاع بچه‌های شریف. ولی اسمشو نمی‌دونست. از بچه‌های شریف نام و نشان این بزرگوار رو پرس‌وجو کردم و با اینکه به شدت کارم لنگ یه همچین استادی بود، ولی ته دلم خداخدا می‌کردم پام به علم و صنعت باز نشه. مهرزاده هویت این استاد رو پیدا کرد. اسمش خ۲ بود. اما اغلب ایران نبود. خدا رو شکر که نبود. از جلسۀ تصویب واژه‌های رشتۀ مدیریت یه استاد مسن و باکلاس که اسمش نسرین بود هم پیدا کردم که هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی بود. هر چند تخصصش یه کم متفاوت با کار من بود ولی شماره و ایمیل و آدرس دفترشو گرفتم که اگه کمک لازم داشتم برم سراغش. دانشگاه الزهرا هم رفتم. دانشگاه امیرکبیر هم رفتم. اما اساتید مدیریت اونجا گرایششون اندکی فرق داشت با کار من. همون موقع شقایق استاد داور خودش، دکتر ح. رو معرفی کرد. از دانشگاه خوارزمی. ینی من این یه هفته رو دانشگاه‌گردی کردم فقط. دکتر ح. تخصصش دقیقاً همونی بود که می‌خواستم و حتی این درس رو ارائه هم داده بود به شقایق اینا. ایمیل زدم بهش که کی می‌تونم بیام مصدع اوقات بشم و اصن می‌تونم بیام یا نه؟ تأکید کردم ساکن تهران نیستم و در اولین فرصتی که داره بهم وقت بده. منتظر جوابش موندم. یه ساعت، دو ساعت، یه روز، یه روز و نصفی و دیگه دیروز عصر ناامید شدم و شال و کلاه کردم سمت راه‌آهن که برگردم تبریز. خسته، له، داغون، بی‌نتیجه. خب خیلیا هستن که جواب آدمو نمی‌دن. کم تجربه نکردم تماس‌های بی‌پاسخ و پیام‌ها و ایمیل‌های بی‌پاسخ و حتی کامنت‌های بی‌پاسخ رو. حرکت قطار ساعت شش بود. ده دقیقه به شش رسیدم راه‌آهن. هنوز بلیت نگرفته بودم. زنگ زدم بابا و گفتم شش از اینجا راه بیفتم حدودای شش می‌رسم تبریز و بیاید دنبالم. خدافظی کردم و تندتند اطلاعاتمو وارد سایت خرید بلیت کردم. اما هر کاری کردم وارد صفحۀ بانک و پرداخت نشد که نشد. بعدشم خطا داد که چون چیزی به حرکت قطار نمونده امکان خرید ندارید. رفتم به مأمور قطار گفتم میشه همین‌جا پول بلیتو دستی بدم؟ (می‌دونم اتوبوس نیست و قطاره :دی) گفتم ۵۰ تا جای خالی دارین تو همین واگن. گفت یا اینترنتی بخر، یا برگرد از دفتر راه‌آهن بلیت بگیر. گفتم دو دیقه دیگه راه می‌افتین آخه. گفت با رئیس قطار صحبت کن. کلی آدم دور رئیس قطار جمع شده بودن که مثل من بلیت نداشتن. همه‌شون مرد بودن و فقط من خانم بودم اونجا. چون رئیس قطار به اونا توجه نمی‌کرد منم دیگه نرفتم جلو که مورد توجه واقع نشدنم رو ببینم. با اینکه کلی تمرین کردم وقتی نه می‌شنوم ناراحت نشم ولی هنوز قدرت نه شنیدن ندارم و نرفتم جلو. درهای قطار بسته شد و من غمگین و خسته و له و داغون زنگ زدم بابا و گفتم از این قطار جا موندم. با قطار هفت یا هشت میام. صدای سوت قطارو شنیدم. راه افتاد و از رفتنش فیلم گرفتم. لحظۀ بسیار جان‌گذاری بود به‌واقع. آن‌چنان که مأمور قطار هم دلش به حالم سوخت و گفت اشکالی نداره با بعدی میری.


[فیلمِ دور شدن قطار، سه ثانیه، ۴ مگابایت]


شش و چهار دقیقه کنار ریل ایستاده بودم که صدای ایمیل اومد. بله من همیشه آنلاینم :دی دکتر ح.، استاد شقایق اینا جواب ایمیلمو داده بود و گفته بود فردا ظهر بیا دفترم صحبت کنیم. زنگ زدم بابا و گفتم امشب نمیام. (جا داشت بابا بگه اول بذار دو دیقه از تصمیم قبلیت بگذره بعد تصمیم جدید بگیر :دی)

امروز رفتم دفتر دکتر ح. باهاش صحبت کنم. قبول کرد که استاد مشاور دومم باشه. از کارمم خوشش اومد و گفت خیلی جدیده و معلومه کلی فکر پشتشه. و من داشتم فکر می‌کردم اگه دیروز سوار قطار می‌شدم، اگه جواب ایمیلمو اون موقع نمی‌دیدم و بلیت بعدی رو می‌گرفتم و برمی‌گشتم تبریز...

این آیه رو خیلی دوست دارم:

«عَسى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» بقره، ۲۱۶

چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیر شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شر شما در آن است.

۰۵ دی ۹۷ ، ۲۳:۴۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۵۶- در دجله انداز

دوشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۰۵ ب.ظ

وقتی مهرناز صفحات اسکن شدهٔ کتابی که لازم داشتم رو فرستاد و وقتی بهش گفتم می‌دونم کاری که کردی رو نمیشه جبران کرد، ولی بگو که در ازای لطفت چه کنم و وقتی گفت این چرخه رو ادامه بده و تو هم یه وقت دیگه یه جای دیگه به یکی دیگه کمک کن یاد این چهار تا پست قدیمی افتادم. خواننده‌های جدید احتمالاً نخوندنش و قدیمیا هم دوباره بخونن بد نیست. به ترتیب بخونید:

[سارایی که هیچ وقت ندیدمش]

[ماکارونی، تخمهٔ آفتابگردون، بوستان]

[این بی‌کتاب نموندنام]

[ساک سنگین]

۲۸ آبان ۹۷ ، ۱۲:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۴۶- پدرت در خیابان انقلاب کرد؛ تو در دلم

يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۵۲ ق.ظ

من آدمِ قاطی جماعت شو و از لاک خود بیرون بیایی نیستم. آسته میرم آسته میام تا گربه شاخم نزنه. یادم نمیاد صدامو برای چیزی بلند کرده باشم، زنده باد مرده‌ بادی گفته باشم و تا حالا راهپیمایی نرفتم. آرمان نداشتن خوب نیستا. شما مثل من نباشید. ولی اینایی که تو راهپیمایی‌ها حالا چه اربعین، چه روز قدس و چه بیست‌ودوی بهمن و چه امروز که ۱۳ آبان باشه شرکت می‌کننو دوست دارم. اینایی که خودشون میرنا؛ نه اینایی که به‌زور می‌برنشون. راهپیمایی‌روهای واقعی رو میگم. قبلاً نسبت بهشون دید خوبی نداشتم و گارد می‌گرفتم. حتی فکر می‌کردم اولین و مهم‌ترین سؤالی که باید از خواستگارم بپرسم راهپیمایی رفتن یا نرفتنشه و خط قرمزم دخالت نکردنش تو همچین کارایی بود. ولی چند سالی میشه که نگاهم عوض شده.


۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۱:۵۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

داشتم به آدمایی که فقط یه بار دیدمشون اما هنوز در خاطرم هستن فکر می‌کردم. دقت کردین که من راجع به هر کی که بنویسم و تو پست‌هام مستقیم و غیرمستقیم ازش بگم تگش می‌کنم و تو قسمت برچسب‌ها یا کلمات کلیدی اسمشو می‌نویسم که هر موقع کسی روی اون اسم کلیک کرد بقیۀ پست‌های مرتبط بهش رو هم ببینه؟ بلاگفا این‌جوری بود که می‌تونستی آمار تگ‌شدگانو بذاری تو یه ستون کنار مطالبت و همه ببینن. بیان ولی این امکانو نداره که آمار و ارقامو نشون مخاطب بده. خودم می‌بینم فقط. طبیعیه که آدم راجع به افرادی که بیشتر می‌بینه و بیشتر باهاشون در ارتباطه بیشتر بنویسه و در صدر باشن. رفتم انتهای لیست. اون آخرِ آخر. آدمایی که فقط یک بار تگ شده بودن. چه اینجا، چه بلاگفا. آدمایی که فقط یه بار ازشون نوشته بودم. یکی یکی اسامی رو می‌خوندم و سعی می‌کردم یادم بیاد کجا و کی دیدمشون و راجع بهشون نوشتم. رسیدم به خانوم داوودی. یه خانوم پیر و مانتویی که تو پیاده‌رو کنار دیوار جوراب و دستکش می‌فروخت. کمکش کرده بودم وسایلشو از این ور خیابون ببره اون ور خیابون. ازش جوراب خریده بودم و دو جفت دستکش هم بهم هدیه داده بود. نصف شبی یاد یکی که شش ساله ازش بی‌خبری بیفتی و ندونی کجاست و چی کار می‌کنه. بری بگردی و پستی که شش سال پیش نوشتی رو پیدا کنی و دوباره بخونی و تازه یادت بیفته وقتی دستکشا رو بهت می‌داد ازت خواسته بود برای پسراش فاتحه بخونی. پسرای مجاهدش. اعدامشون کرده بودن. ازت خواسته بود براشون فاتحه بخونی و تو هیچ وقت نخونده بودی. ینی یادت نبوده که بخونی و حالا، نصف شبی، بعد شش سال یاد اون دستکشا بیفتی و یاد پسراش و فکر کنی چرا امشب؟ فلسفۀ خواندنِ فاتحه رو از گوگل جست‌وجو کنی و فکر کنی گناه نباشه یه وقت برای کسایی که گناهکارن فاتحه بخونم؟ بعد ببینی نوشته فاتحه برای طلب استغفار و بخشیده شدن مرده است. بعد فکر کنی یکی یه موقعی یه کار بدی کرده و مرده و حالا بعد این همه سال، یه غریبه که نمی‌شناسدش داره براش فاتحه می‌خونه که بخشیده بشه. عجیب نیست؟

+ دارم سیانورو می‌بینم و به پسرای خانوم داوودی فکر می‌کنم. خیلی وقت پیشا دانلودش کرده بودم؛ ولی فرصت نمی‌کردم ببینمش. امشب یهو هوس کردم ببینمش. شنیده بودم یکی از کاراکترهاش مجید شریف واقفیه که اوایل از مجاهدین بود و بعداً که مسیرشو عوض کرد دوستاش شهیدش کردن. کسی که حالا اسمشو گذاشتن روی دانشگاهی که قبلاً اسمش صنعتی آریامهر بود.

۱۲ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۴۰- روش‌های نوین دوست‌یابی

شنبه, ۵ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۰۱ ق.ظ

شماره ناشناس بود. برداشتم گفتم بله بفرمایید. یه پسری پشت خط بود که در پاسخ به بله بفرمایید من گفت «سلام نسرین، خوبی؟». لحنش صمیمی بود. جواب سلامشو دادم، گفتم ممنون و پرسیدم شما؟ گفت می‌گم حالا. انتظار داشت بپرسم منو از کجا می‌شناسی؟ چیزی نگفتم. گفت احساس می‌کنم کسی پیشته و برای همین نمی‌تونی باهام صحبت کنی. خوبیت هم نداره این‌جوری حرف بزنیم. بعداً هر موقع تنها شدی یه تک بزن خودم زنگ می‌زنم بهت صحبت می‌کنیم.

هیچی دیگه. پوکرفیس همین‌جوری که زل زده بودم به دیوار و داشتم دنبال دوربین مخفی می‌گشتم، با احترام بلاکش کردم و گفتم بیام بگم هر موقع یه غریبه‌ای زنگ زد و اسمتونو می‌دونست خوف نکنید اصلاً. احتمالاً از تلگرام و یه همچین شبکه‌هایی فهمیده اسمتونو. الان میگم چجوری.

اگه تلگرام دارید، گوشی‌تونو بردارید و یه شمارهٔ شانسی روی گوشی‌تون ذخیره کنید. اسمشم بذارید تست یک. خب حالا برید مخاطب‌های تلگرامتونو چک کنید ببینید تست یک تلگرام داره یا نه. نداره؟ اگه از قسمت مخاطب‌های تلگرام شمارهٔ شانسی رو ذخیره می‌کردید همون موقع می‌فهمیدید تلگرام داره یا نه. بیاید یه شمارهٔ شانسی دیگه به اسم تست دو ذخیره کنید. اینم تلگرام نداره؟ ناامید نشید. یه شمارهٔ شانسی دیگه رو امتحان کنید. اسمشو بذارید تست سه. این یکی تلگرام داشت؟ خب حالا بیاید روی اسم تست سه از مخاطب‌های تلگرام کلیک کنید و گزینهٔ حذف مخاطب رو انتخاب کنید. تست سه از مخاطب‌های تلگرامتون حذف شد. از تلگرام خارج نشید. چی می‌بینید؟ بله. اسمی که صاحب اون شماره برای تلگرامش انتخاب کرده. چی نوشته؟ یه N خالی؟ نشد که. برگردید یه شمارهٔ دیگه ذخیره کنید. تست چهار. بیاید تلگرام و تست چهارو از مخاطب‌ها حذف کنید. به جای تست چهار، جای اسمش چی می‌بینید؟ تیم فقط تراکتور؟ جل‌الخالق! برید سراغ یه شمارهٔ دیگه. اسمش خسته است؟ ای بابا. برید تست شش. ذخیره‌ش کنید و بیاید از تلگرام پاکش کنید. چی می‌بینید؟ پسره؟ ناامید نشیدا. یه شمارهٔ دیگه رو امتحان کنید. تست هفتم. ذخیره‌ش کنید و بیاید از تلگرامتون تست هفت رو حذف کنید. این اسمو دوست ندارید؟ برید سراغ یه شمارهٔ دیگه. تست هشتم. اسمش نسرینه؟ عکس نداره؟ این اسمو دوست دارید؟ فکر می‌کنید می‌تونید دوستای خوبی برای هم باشید؟ خب پس تبریک می‌گم. شما موفق شدید بفهمید صاحب این شماره اسمش نسرینه و الان شمارهٔ نسرینو دارید. حالا بهش زنگ بزنید. نه، نه، یه دیقه صبر کنید. قبلش چند بار تمرین کنید که وقتی گوشیو برداشت و گفت بله بفرمایید، خیلی صمیمانه سلام بدید و بگید خوبی نسرین؟ نسرین از شما خواهد پرسید کی هستید و اسمشو از کجا می‌دونید و چی کار دارید و کی هستید و اسمشو از کجا می‌دونید. همین سؤال و جواب‌ها برای شروع ارتباط کافیه و تازه بعداً خاطره هم میشه براتون. ولی زهی خیال باطل که وی بی‌اعصاب‌تر و بی‌حوصله‌تر و خسته‌تر از این حرف‌هاست و بلاکتون می‌کنه.

البته یکیو می‌شناسم با همین روش ازدواج کرد، الانم دو تا بچه دارن.

۰۵ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۳۰- خواستن‌ها همه موقوف توانستن بود

چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۷ ب.ظ

مشهد که بودیم، یه وقتایی قبل یا بعد از نماز یه آقایی میومد و روضه‌ای می‌خوند و اشکی درمی‌آورد و دعایی می‌کرد و مردم آمین می‌گفتن. یه بار گفت اینم بگم که کسی نباشه که از این مجلس بره و چشماش خیس نشده باشه. گفت. چشمای من ولی خیس نشد. مردمو که نگاه می‌کردم نمی‌فهمیدم این اشک و آهشون برای چیه، برای کیه. برای همین نماز که تموم می‌شد بلند می‌شدم و می‌رفتم. میگن اگه روضه گوش بدی و گریه نکنی قساوت قلب میاره. وقتی آمادگی قلبی نداری همون بهتر که پاشی و مجلس رو ترک کنی. اربعین نزدیک بود. آقاهه با شور و هیجان داد می‌زد دستاتونو ببرین بالا و همین‌جا کربلا رو از امام رضا بخواین. می‌گفت هر کی می‌خواد امسال اربعین کربلا باشه بلند بگه یا حسین. همه می‌گفتن یا حسین. من ولی ساکت بودم. اربعین مگه همین دو سه هفتۀ دیگه نیست؟ من که نه ویزا دارم و نه برنامه‌ای برای کربلا رفتن، چرا الکی بگم آمین؟ چرا بخوام وقتی نمیشه؟ گیریم که پاسپورتم هم آماده باشه، فرض کنیم هفتۀ آینده هم قرار نیست برم تهران و قرار کاری هم ندارم با فلان استاد و جلسۀ دفاع دوستم هم نمی‌رم و استادم هم نگفته پایان‌نامه‌تو بردار بیار ببینم چه کردی. وقتی توان پیاده‌روی ندارم، وقتی نمی‌تونم تو چادر و موکب بخوابم، وقتی نمی‌تونم آب و غذای بین‌راهی بخورم و تو هتلشم مریض میشم، چه برسه بین راه و وقتی هر کی میره و می‌پرسم چطور بود میگه جای تو نیست چرا الکی دعا کنم که منم اربعین اونجا باشم؟ آدم دعا می‌کنه که بشه دیگه؟ اگه قرار نیست بشه، اگه نمیشه و نمی‌تونه چیو بخواد؟ چرا بخواد؟ چرا خودشو سنگ رو یخ کنه؟ چرا امید الکی به خودش بده؟ به اینا فکر کردم و با خودم گفتم وقتی می‌دونی غیرممکنه چرا دلت می‌خواد؟

* * *

گاهی آدم با روضه تو حرم کنار هزار هزار چشم خیس و ناله و آه اشکش درنمیاد، ولی تو خونه پشت لپ‌تاپ و هندزفری تو گوش، وقتی داره مقاله می‌خونه و کاراشو انجام می‌ده، وقتی آهنگ‌هایی که پلی میشه می‌رسه به اونجا که «تو دلم همیشه هستی پیش روم اگه نباشی عاشقت که میشه باشم، آرزوم که میشه باشی» چشماش گرم میشه و گونه‌هاش خیس که دوری و ازم جدایی، ولی کنج دل یه جایی داری. با خودش فکر می‌کنه همین که بخوای هم کافیه، همین که آرزوشو داشته باشی هم کافیه. اصلاً دعا ینی همین. تو چی کار به بعدش داری؟ حال الانت مهمه که می‌خوای. بعد آهنگو عوض می‌کنه و از فولدر سامی بیگی سوییچ می‌کنه به کلیپ حامد زمانی و حسین الاکرف و یوم‌الزیارة نزار قطری و «مگه میشه دل به تو داد و بی‌خیال کربلا شد» و هی دلش کربلا می‌خواد.

به قول مستانه، با این پلی لیستی که من دارم، تسمه تایم که هیچی، طحالمم پاره شده.

۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یادم نیست چه سالی؛ شاید ده دوازده سال پیش. سر کلاس بودم که اومدن اسم دو سه نفرو خوندن و گفتن مدیر باهاتون کار داره. دلم هرّی ریخت. داشتم فکر می‌کردم چه خبط و خطایی کردم که مدیر حتی صبر نکرده کلاسم تموم بشه و این‌جوری پِی‌اَم فرستاده. با اون یکی دو نفر رفتیم دفتر و دور یه میز بزرگ نشستیم. چند نفر غریبه هم بودن دور اون میز. گفتن از رادیو اومدن با بچه‌ها مصاحبه کنن و مدرسه شما رو معرفی کرده. بهشون گفته بودن ما به سؤالاتشون بهتر جواب می‌دیم. مدیر پشت میزش نشسته بود و من و یکی دو نفر دیگه با خبرنگارهای رادیو این‌ور دور میز. یادم نیست کیا جز من اونجا بودن و چه سالی و چه روزی و زنگ کدوم کلاس و چه درسی. از سؤالات اون جلسه همین یادمه که یه خانوم یا آقا که حتی اینم یادم نیست که خانوم بود یا آقا پرسید کی می‌دونه دعا چیه؟ برای چی دعا می‌کنیم ما؟ دستمو بلند کردم که جواب بدم. جواب دادم. جواب خوبی هم دادم. جوابی که سال‌ها بعد وقتی پای یکی از سؤالات امتحان درس‌های معارف دورهٔ کارشناسیم هم نوشتمش نمرهٔ کاملو گرفتم. دعا، آرزو، خواسته، حاجت و هر جمله‌ای که با امیدوارم و ایشالا شروع بشه. سال‌ها می‌گذره از اون روز، از اون سؤال، از اون جواب، از اون مصاحبه، از اون امتحان، از اون پست و از آرزوهای برآورده نشده و دعاهای مستجاب نشده‌م. و من همهٔ این سال‌ها، هنوز و همچنان دارم به این سؤال و جوابی که دادم فکر می‌کنم.


+ این پستو برای خودم نوشته بودم. گزینهٔ لایک و دیس‌لایکشو برداشته بودم، کامنتاشو بسته بودم و قبل از شمارهٔ عنوان ستاره گذاشته بودم که یعنی حتی کامنت خصوصی هم نذارید. اما بعد از خوندن پست سید طه نظرم عوض شد :) الان کامنتا بازه. اگه مطلبی و نظری دارید که فکر می‌کنید به درد من و بقیه می‌خوره می‌شنوم. ولی فقط می‌شنوم و جواب نمیدم. در واقع جوابی ندارم که بدم.

پست سید طه: http://zolal.blog.ir/post/323/Doa1

۶ نظر ۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۱:۲۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

+ خونه‌ی مامان‌بزرگم‌اینا

+ از سلسله پست‌های اینستاگراممان

+ ولی به‌نظرم بهتره وظیفه‌ی خطیر آموزش نماز به پسرامونو به پدراشون واگذاریم تا با چادر نماز نخونن :))

+ یا حداقل یه جوری براشون تبیین کنیم که پسرن و چادرنماز فقط واس ماس :دی

۱۸ نظر ۱۹ آذر ۹۶ ، ۰۸:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1161- اهمیت نده ۲

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ق.ظ

چند وقت پیش که داشتم شماره‌های گوشی قدیمی‌م رو به گوشی جدیدم منتقل می‌کردم، تصمیم گرفتم شماره‌هایی که بیخود و بی‌جهت فضای گوشی‌م رو اشغال کردن و نه من کاری با صاحبان اون شماره‌ها دارم و نه اونها کاری با من، پاک کنم. شماره‌هایی که به اسم مزاحم سیو کرده بودم هم پاک کردم. این روزها انقدر دخترِ خوش‌اخلاق و خوش‌برخورد در جامعه ریخته که قطعا اون مزاحم‌ها منِ بی‌اعصاب و شماره‌مو فراموش کردن و لزومی نداره که شماره‌شونو نگه‌دارم که اگر باز هم زنگ زدند جواب ندم. چهل پنجاه تایی پاک کردم و از اونجایی که عادت دارم برای شماره‌ی مخاطبینم عکس هم بگذارم، پروفایل تلگرام چهارصد نفر باقیمانده رو بررسی کردم و یک عکس خداپسندانه برای هر کدومشون برگزیدم. حدودا صد نفرشون مربوط به مدرسه بودند و صد نفر فامیل و صد نفر برای دوره‌ی لیسانس و صدتایی هم دوره‌ی ارشد. اگر دوستان مدرسه‌م می‌دونستن این هفت سال، عکس دوران دبیرستانشون روی شماره‌هاشون بوده، قطعا منو وسط میدون شهر از وسط نصف می‌کردن! موقع انتقال شماره‌ها و انتخاب عکس، عکس‌های اون موقع و این موقع‌مونو که مقایسه می‌کردم روحم شاد میشد. رسیدم به شماره و عکس ساناز، هم اتاقی سال‌های اول کارشناسی‌م. چهار پنج سالی بود که همدیگه رو ندیده بودیم و ارتباط چندانی نداشتیم. صمیمی نبودیم ولی جزو اون دسته از هم‌اتاقی‌هایی بود که بعد از جدایی‌مون هم برای تولد هم، همدیگه رو دعوت می‌کردیم. دنبال عکس برای شماره‌ش بودم. انقدر به من اعتماد داشت که عکس‌های تولدشو من با دوربینم گرفته بودم و هیچ وقت نگفته بود پاکشون کنم. عکس پروفایل تلگرامشو که نگاه کردم دیدم عکس یه پسره، با ظاهری ترسناک و داعش‌طور. گفتم لابد عکس برادرشه؛ یا ازدواج کرده و عکس همسرشه. این رسمِ گذاشتنِ عکس ابوی و اخوی و شوهر برای پروفایل بین برخی دخترا مرسومه و عجیب نبود برام. در مورد ترسناک بودنِ عکس هم این گونه توجیه کردم که چنین ظاهر و پوششی در برخی مناطق ایران عادیه. ولیکن دلم رضا نمی‌داد شماره‌شو منتقل کنم به گوشی جدیدم. گفتم شاید مثل خیلی‌ها که وقتی از ایران رفتند سیم‌کارتشونو به برادر یا خواهرشون دادن این هم رفته و یه همچون کاری کرده. یک چیز مرسوم دیگه هم بین دخترا هست و اونم اینه که اگر احیانا زبونم لال و روم به دیوار، دوست‌پسر داشته باشن و نخوان خانواده‌شون در جریان باشه، اسم اون فرد رو به اسم هم‌اتاقی‌شون سیو می‌کنن. مثلا هم‌اتاقی شماره یکَم هر موقع می‌رفت خونه، اسم دوست‌پسرشو به اسم هم‌اتاقی شماره‌ی دو تغییر می‌داد. و حالا من شماره‌ای داشتم تو گوشی‌م به اسم ساناز که به نظر می‌رسید مالکش یه آقاست. و اگر کسی سابقه‌ی اسمس‌های این شماره رو تفحص می‌کرد (که البته بی‌جا می‌کرد چنین کاری می‌کرد، وقتی آیه داریم که لَا تَجَسَّسُوا۟) مواجه می‌شد با انبوهی از پیام‌های تبریک تولد و کجایی و دارم می‌رسم و دیر میام و دسرت خوشمزه بود، دستت درد نکنه و خواهش می‌کنم، نوش جونت عزیزم‌هایی که معلوم نبود مخاطبش کیه. از دوستان مشترک و کسانی که احتمال داشت خبری از ساناز داشته باشن پرس‌وجو کردم، به خودش هم ایمیل زدم و برای اینستاگرامش هم پیام گذاشتم و پرسیدم آیا این شماره شماره‌ی خودته یا نه. جوابی دریافت نکردم و به تلگرام شماره‌ی مذکور که عکس پروفایلش مردی بود به غایت زشت و کریه‌المنظر با خالکوبی‌هایی در جای‌جای بدنش و یک اسلحه هم بر دوشش! پیام دادم که سلام. من هم‌اتاقی سابق ساناز هستم. این شماره قبلاً شماره‌ی ساناز بود. الان خطشو داده به شما؟ فرمود در خدمتم. خواستم بگم چه خدمتی آخه برادر من! گفتم فکر کنم متوجه منظورم نشدید. سوالم این بود که اگه این شماره دیگه شماره‌ی ساناز نیست، پاک کنم از گوشیم. در پاسخ به سوالم عکس سر بریده‌ی مرغی را برایم ارسال فرمود و گفت این هم ساناز. 

بلاکش کردم. با شماره‌ی دیگه‌ای زنگ زد و تا جواب دادم قطع کرد. اون شماره رو هم بلاک کردم. و دردسر شروع شد. به پدرم گفتم. فرمود تقصیر خودته که به همه چیز گیر میدی. چند روز بعد با شماره‌ی دیگه‌ای زنگ زد و برداشتم و جواب نداد و بلاک کردم. ساناز هم بالاخره به پیام اینستاگرامی‌م جواب داد و گفت چون چند وقتی از این خطم استفاده نکردم، مخابرات فروختدش به کسی. قضیه رو بهش گفتم. عذرخواهی کرد. ولی چه فایده! ساناز همون موقع که سیم‌کارتش به کس دیگری واگذار شده بود می‌تونست به دوستانش پیام بده که اون شماره دیگه شماره‌ی خودش نیست تا دوستاش به دردسر نیفتن.

چند روز پیش قضیه رو دوباره به بابا گفتم و پرسیدم من اگه بخوام از کسی شکایت کنم از کجا باید شروع کنم و چگونه اقدام کنم و چه مراحلی رو باید طی کنم. فرمود بلاک کن و اهمیت نده. وقتی بهش گفتم اون آقا باید بفهمه که کارش اشتباه بوده و باید عذرخواهی کنه و مجازات بشه و دیگه چنین رفتاری رو تکرار نکنه، بابا جمله‌ی قبلش رو دوباره تکرار کرد و "پس تو کی میخوای با واقعیت‌های زندگی کنار بیایِ" خاصی تو نگاهش بود.

خدا رو شکر سیم‌کارتاش تموم شده و منم چون وقعی به تماس‌هاش ننهادم، دیگه مزاحمم نمیشه. ولیکن هنوز هم معتقدم باید بفهمه کارش اشتباه بوده، عذرخواهی کنه، مجازات بشه و دیگه چنین رفتاری رو تکرار نکنه.

۵۸ نظر ۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۱:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1154- اینستای گرامی

شنبه, ۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۲۳ ب.ظ

صبح تو عالم خواب و بیداری و در حالی که چشام از خستگی باز نمی‌شد داشتم اینستامو چک می‌کردم. اشتباهی رفتم اون قسمتی که ملت رو به لیست دنبالنده‌ها و دنبالیده‌ها! اضافه می‌کنی (من زبانِ هر وسیله‌ و برنامه‌ای که بشه فارسی کرد رو فارسی می‌کنم؛ ولی هر موقع بخوام کاری انجام بدم به انگلیسی برمی‌گردونم و اون کارو انجام می‌دم. یه وقتایی انقدر معادل‌های فارسی بده که نمی‌فهمم چی میگه و نمی‌دونم از کجا اون کاری که می‌خوام رو انجام بدم). دستم خورد و رفتم اون قسمت و دیدم نوشته 79 تا از مخاطبای گوشیت اینستا دارن و تو فالوشون نمی‌کنی و فالوشون کن. زیرشم نوشته بود "یافتنِ همه". منم خب فکر کردم یافتن ینی یافتن. یافتنِ همه رو زدم که ببینم کیا رو فالو نمی‌کنم. من دو تا اکانت اینستا دارم. یکی خانوادگیه، یکی دوستانه. این دو مقوله رو از هم جدا کردم که موضوع پستام و مخاطبشون تداخلی باهم نداشته باشن. خانوادگیا شامل فک و فامیل و اقوام و آشناهاییه که رفت و آمد خانوادگی باهم داریم و دوستانه شامل همکارا و هم‌کلاسیا و هم‌مدرسه‌ایا و بچه‌های خوابگاه و دانشگاهه. حدس می‌زدم این 79 تا آقایون همکار و هم‌کلاسی‌م باشن که شماره‌شونو داشتم و ارتباطمون انقدر عمیق نبود که به اینستا برسه. بر اساس تجارب گرانبهایی که این هفت هشت سال در مورد غریبه‌ها کسب کردم، باید در ارتباط با آقایون با احتیاط عمل کرد. مورد داشتیم (دوره‌ی کارشناسیم) دوستم پیام داده بود چرا شوهرم تو لیست مخاطبین گوگل پلاس‌ته و حذفش کن از مخاطبات. و خب من اساساً فعالیتی در جی‌پلاس نداشتم و ندارم. اون اوایل ایمیل هر کیو داشتم، جی‌پلاسش رو هم فالو می‌کردم و خب شوهر ایشونم احتمالاً همکار یا هم‌کلاسیم بوده که ایمیلشو داشتم لابد. و مورد دیگری داشتیم من طبق عادت معمول و مألوف که به خیل عظیم دوستان ایمیل می‌زدم و لینک مطلب مفیدی رو می‌فرستادم، برای یکی از خوانندگان وبلاگم هم چنین کردم و پاسخی دریافت نمودم با این مضمون که "شما کی هستی و چرا برای نامزد من مطلب فرستادی؟". و من نمی‌دونستم این بزرگوار ایمیلشو در اختیار بانو گذاشته و برام قابل هضم نبود زن آدم بشینه پشت اکانت آدم و چک کنه ببینه شوهرش با کیا در ارتباطه و خب براش توضیح دادم از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود. و پشت دستمو داغ کردم با مرد جماعت وارد تعامل نشم مگر به قدر ضرورت!. خلاصه این "یافتنِ همه" را زدن همانا و ارسال درخواست برای همه‌شون همانا!!! وقتی دیدم جلوی اسم تک‌تک‌شون نوشته درخواست دنبال کردن با موفقیت ارسال شد یهو جیغ زدم و دنبال دکمه‌ی غلط کردم می‌گشتم فقط! انقدر هول شده بودم که مودمو خاموش کردم و بعد که دیدم با دیتا وصلم گوشیمم خاموش کردم حتی! :| بعد با خودم گفتم الان ینی درخواستات پس گرفته شد؟ با قلبی آکنده از ندامت دوباره رفتم اون قسمتِ خراب شده‌ی یافتن همه و یکی یکی درخواستامو پس گرفتم و پشت اون یکی دستمم داغ کردم روی چیزی که معنی‌شو نمی‌دونم کلیک نکنم.


پستِ دیشبِ اینستای خانوادگی‌م :)

۳۹ نظر ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۸:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1153- منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت

دوشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۲۱ ب.ظ

صف اول خلوت بود. یه مهر برداشتم و نشستم. خانم الف هم ردیف اول نشسته بود. یه کم زود رفتم که بیتا رو پیدا کنم. کتاب و کادوشو گذاشتم کنار مُهر. قیافه‌ش یادم رفته بود. همون شال سفیدو سر کردم که اون روز سر کرده بودم. که راحت‌تر پیدام کنه. نیومده بود انگار. سمت چپم اندازه‌ی یه نفر خالی بود. خودم با فاصله نشسته بودم البته. که مثلاً با خانوم کناری صمیمی نشم. با گوشیم مشغول بودم که اذان تموم شه. یه خانومی اومد و ازم پرسید جای کسیه؟ گفتم نه. نشست کنارم. سمت چپ. یه خانوم دیگه هم اومد و نشست سمت راستم و با من و خانوم سمت چپی احوالپرسی کرد. خانم میم داشت وضو می‌گرفت. اونم اومد نشست کنار خانوم سمت راستی. از جمعِ خانوما فقط خانم الف و میم رو می‌شناختم. اونا بیتا رو می‌شناختن و هر روزم میومدن مسجد. کتابو دادم به خانم میم که هر وقت بیتا رو دید کتابو بهش بده. می‌گفتن بیتا فردای اون روز که بهش قول دادی هفت روز دیگه براش کتاب میاری اومده و هفت تا انگشتشو نشون داده و گفته هفت تا خوابیدم دیگه. پس چرا اون دختره نیومده کتابمو بده؟ یحتمل خواب‌های ظهر و عصرشم حساب کرده بود. پس‌فردای اون روزم اومده و هر بار بهش گفتن هنوز هفت تا نشده. ولی حالا که هفت تا شده بود، نیومده بود.

منتظر تموم شدن اذان بودم و مشغول گوشی‌م؛ که خانم سمت راستی که کم کمش هفتاد هشتاد سالی سن داشت پرسید امروز کسی فوت کرده؟ گفتم شما منو می‌شناسین؟ گفت نه. گفتم والا عمه‌ی بابا فوت کرده، ولی خب احتمالاً نمی‌شناسین کیو میگم. گفت خواهر فلانی؟ گفتم آره آره خانم فلانی اون یکی عمه‌ی بابامه. گفت تو نوه‌ی خانم فلانی هستی؟ گفتم نه خب اگه من نوه‌ی خانم فلانی بودم، خانم فلانی مامانِ بابام می‌شد. در حالی که خانم فلانی عمه‌ی بابامه. پس من نوه‌ی برادر خانم فلانی‌ام. گفت پس نوه‌ی آقای فلانی هستی؟ گفتم نه ایشون برادر پدربزرگم هستن. من نوه‌ی برادر آقای فلانی هستم. یه کم فکر کرد و یهو گفت تو دخترِ فلانی نیستی؟ اسم بابامو گفت. گفتم عه! شما بابامو می‌شناسین؟ گفت من دخترداییِ شوهرِ اون یکی عمه‌ی باباتم. یه نفس عمیقی کشیدم و داشتم آخرین جمله‌شو آنالیز می‌کردم که نماز شروع شد.

بین نماز تصمیم داشتم زیارت عاشورا بخونم و برای عمه‌ی بابا هم نماز بخونم. ولیکن خانم سمت راستی مبحث قبلی رو ادامه داد و خاطرنشان کرد که من بابات و عمه‌هات و مامانت و هفت جدّتو می‌شناسم و یکی یکی اسم می‌برد که اعتمادمو جلب کنه. گفت هر از گاهی هم می‌بینم میای مسجد؛ ولی خب نمیام حالتو بپرسم که فکر نکنن قصد دیگه‌ای دارم. متوجه منظورش از قصد دیگه نشدم، ولی وقتی خانوم سمت چپی یهو شیرجه زد وسط صحبتم با خانم سمت راستی و پرسید چند سالته، خونه‌تون کجاست و چقدر سواد داری فهمیدم قصد دیگه‌ای دارن اینا. متاسفانه اولین معیار اغلب خانومایی که دنبال دخترن خیابون و منطقه‌ایه که دختر مذکور خونه‌ش اونجاست. خدا رو شکر خونه‌مونو پسندیده بودن و الان تنها دغدغه‌شون این بود که من درس خوندم و می‌خوام کار کنم و داشتن با مثال‌های گوناگون مجابم می‌کردن که اشتباه می‌کنم. و خانم سمت راستی با تمام قوا تلاش می‌کرد منو که نوه‌ی برادرزنِ پسرعمه‌ش باشم، بیش از پیش به خانم سمت چپی بشناسونه. اون طور که متوجه شدم من نوه‌ی داییِ عروسِ خانوم سمت چپی هم بودم. و هر چی سعی می‌کردم موضوع رو منحرف کنم به سمت و سویی دیگر، نمیشد و تا آخرش هم نشد. زیرا خانوم سمت چپی خیلی شیک و شُسته رُفته گفت بحثو عوض نکن؛ شاید یه مورد خوب برات سراغ داشته باشم و منم در کمال خونسردی و با لبخندی که خشمی آتشین پشتش پنهان بود گفتم من به درد مورداتون نمی‌خورم و تصمیم دارم برگردم تهران که درسمو ادامه بدم. و هر دو از یمین و یسار داشتن مجابم می‌کردن که انقدر زحمت می‌کشی، تهش شوهرت نمی‌ذاره کار کنی. و من با تمام وجود دلم می‌خواست نماز دوم شروع بشه و بخونم و فرار کنم. عن‌قریب بود که بختم واشه دیشب. گره‌شو محکم‌تر کردم تو برسی.

۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۷:۲۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. با مادربزرگش اومده بود. میگن با مادربزرگش زندگی می‌کنه. پدر و مادرش جدا شدن. صف اول نشسته بود و موقع نماز فرستاده بودنش عقب. وسط صفم نذاشته بودن بشینه و فرستاده بودنش به منتها الیه سمت راست صف دوم. نشستم کنارش و گفتم دفعه‌ی بعد که دیدمت برات کتاب میارم. کتاب دوست داری؟ گفت آره و سرشو انداخت پایین. اون سری که برای اون یکی دختره که اسمشو نمی‌دونم کتاب برده بودم، دیده بود و دلش کتاب خواسته بود. اسمشو پرسیدم و گفتم کلاس چندمی؟ گفت بیتا. مدرسه نمی‌رم هنوز. ولی نقاشی بلدم. لبخند زدم. پرسید بلدی با کاغذ خونه درست کنی؟ برام خونه هم درست می‌کنی؟ گفتم آره. چشم ازم برنمی‌داشت که یه وقت قیافه‌ام یادش نره. نماز که شروع شد، اینم بلند شد مثل بقیه نماز بخونه. رکعت دوم بودیم که یهو نمازشو قطع کرد پرسید بلدی کادو کنی برام؟ جوابی نشنید. جلوی خنده‌مو گرفتم. نماز که تموم شد یواشکی گفتم آره بلدم. می‌خواست مثل کتابِ اون یکی دختره که نمی‌دونم چرا اسمشو نپرسیدم کادو کنم. دید دارم با انگشتام ذکر می‌گم، تسبیح آورد برام. منم نگفتم با تسبیح‌های مسجد راحت نیستم و گرفتم ازش. نماز که تموم شد بلند شدم برم. گفت فردا میاری دیگه؟ گفتم فردا نه. هر دفعه‌ی بعدی که فردا نیست. بهش گفتم الان دارم میرم خونه و خونه‌مون از اینجا خیلی  دوره. هر موقع بیام خونه‌ی مامان‌بزرگم اینا بازم میام مسجد و کتابتو می‌دم. یه کم فکر کرد و گفت هر موقع ینی چند روز دیگه؟ یه کم فکر کردم و "هفت تا خوبه؟ هفت تا رو نشونم بده ببینم بلدی". دستشو گرفت سمتم. گفتم نه! این پنج تاست. دو تای دیگه هم از اون یکی دستت بذار روش. گفت با کاغذ برام قایق و خونه هم درست کن بیار. گفتم باشه و رفتم. داشتم کفشامو می‌پوشیدم که شنیدم به مامان‌بزرگش میگه این غریبه 7 روز دیگه برام کتاب و قایق و خونه میاره.

2. هر کدوم یکی یه ظرف قیمه‌ی نذری دستشون بود. سه تا پسر هفت هشت ساله‌ی بی‌قاشق. نشسته بودن کنار مسجد و درِ ظرفا رو شکسته بودن و باهاش قاشق درست کرده بودن. دست کردم تو کیفم ببینم قاشق دارم یا نه. همیشه چند تا قاشق چنگال یه بار مصرف تو کیفمه. سه تا بیشتر نداشتم. رفتم نزدیکشون و گفتم بچه‌ها؟ من سه تا قاشق دارم که فکر کنم مال شماست. 

3. من صف سوم نشسته بودم و اون صف دوم. هی برمی‌گشت عقب و نگام می‌کرد. چشم ازم برنمی‌داشت و منم سرمو بلند نمی‌کردم که راحت باشه. نماز اولو خوندیم. تموم که شد دوباره برگشت سمت من. سرمو بلند کردم و لبخند زدم و گفتم اسمت چیه؟ خجالت کشید. لبخندمو پهن‌تر کردم و گفتم چی صدات کنم پس؟ گفت آیلین. سرشو انداخت پایین و پرسید اسم تو چیه؟ گفتم حدس بزن. فکر کردم شاید ندونه حدس زدن چیه. گفتم قیافه‌ام شبیهِ چه اسمیه؟ گفت اِلنا؟ گفتم نه. اسمم اِلنا نیست. اسم منم مثل اسم تو آخرش این داره. مثل آیلین. یه کم فکر کرد و گفت رُزا؟ خندیدم و گفتم نسرین. پرسید کلاس چندمی؟ گفتم اول تو بگو بعد من میگم. گفت دوم. گفتم منم... دوازدهو با پنج و دو جمع کردم و گفتم منم کلاس نوزدهمم.

4. میگن من وقتی تازه تازه می‌خواستم راه رفتن یاد بگیرم دستمو می‌ذاشتم روی اون نرده‌ها (نرده است دیگه؟ یا حفاظ؟ یا میله؟ یا حالا هر چی)، بعد سعی می‌کردم وایستم و تعادلم رو حفظ کنم. یهو یاد این کمد افتادم نمی‌دونم چرا. کمده رو داریم هنوز. خونه‌ی مامان‌بزرگم ایناست. بعد چون ممکنه بپرسید پیرهن مشکی بابا برای چیه، عارضم که من دو ماه قبل محرم دیده به جهان گشودم و تو این عکس، ماه محرمه.


۲۵ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۲:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1148- آریا

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۹ ب.ظ

1. اون سمت چپ، اولی، اولین گوشی‌م بود. از سوم دبیرستان تا اوایل کارشناسی. عکسای مدرسه و فصل اول وبلاگمو با اون گرفتم. مدرسه هم می‌بردمش یواشکی. تو جیب‌کوچیکه‌ی کاپشنم قایمش می‌کردم و وقتایی که کاپشن نمی‌پوشیدم می‌ذاشتمش اونجای کیفم که زیپ مخفی داشت1
روزای اول دانشگاه جان به جان‌آفرین تسلیم کرد2
ساتیو دومین همراهم بود. صدای اس‌ام‌اس‌هاش هنوز تو گوشمه3
عکسای دانشگاه و فصل تورنادو رو با همین گرفتم. صدای استادا رو باهاش ضبط می‌کردم، فیلم می‌گرفتم، از جزوه‌ها عکس می‌گرفتم، از در و دیوار و غذاهایی که درست می‌کردم و صُبا اون بود که بیدارم می‌کرد تا خواب نمونم4
سیستم عاملش سیمبین بود. وایبر و تلگرام که اومد، بهونه‌گیر شد، هی خاموش شد و بالاخره تاچش از کار افتاد. 
سال آخر کارشناسی سونی رو خریدم. سومین همدم و همراه. هر کدومشون انگار مال یه دوره از زندگی‌م بودن. انگار هر فصلی از زندگی‌م که تموم می‌شد و ورق می‌خورد، گوشیام می‌دونستن که وقت رفتنه. چند وقتی بود که سونی نای همراهی نداشت. از حال می‌رفت و دیگه صدام به صداش نمی‌رسید. 
دو روزه آریا وارد زندگی‌م شده. آریا اسمشه. در واقع مدلشه، و چهارمین همراه و همدم من محسوب میشه. 
2. یه سیم‌کارت ایرانسلم توش بود؛ به عنوان هدیه. تو انتخاب شماره نقشی نداشتم؛ شانسی بود. رُند نیست؛ ولی جامع و کامله. ینی جز اون صفرِ اولش، ده رقم بعدیش شامل رقم‌های صفر تا نُهه. دو تا سالِ تولد هم توشه. 71 و شصتو؟ چه اهمیتی داره شصت و چنده. 
راسته که میگن ایرانسلی شو، دنیاتو تغییر بده؟ دنیای من که هنوز همونه که.
3. انقد به روزمره‌نویسی گیر ندید؛ شاید بعضیا واقعا کسی رو ندارن که در مورد همین اتفاقات ساده و پیش پا افتاده‌ی زندگیشون باهاش حرف بزنن.
4. مصلحت کشور، مصرف تولید داخلی و کمک به کارگر ایرانی است.

۳۹ نظر ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۹:۳۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1142- بیات‌نوشت4 (این قسمت: من فارسی دیلین سویرم)

سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۴۴ ق.ظ

دو سال پیش، روز مصاحبه‌ی ارشدم بابت دو موضوعِ به نظر خودم مهم نگران بودم. اولی نامرتبط بودن رشته‌ی کارشناسی و دبیرستانم به زبان‌شناسی و علوم انسانی بود و دومی تُرک بودنم و اینکه چه طور باید بهشون ثابت کنم که عاشق زبان فارسی‌ام. هر چند، هنوز که هنوزه بیشتر اساتیدم نمی‌دونن من ترکم، ولی اون روز با خودم فکر می‌کردم با سابقه‌ای که هم‌زبانانم در مخالفت با فرهنگستان دارن، همین دو دلیل و بهانه کافیه برای رد شدنم از مصاحبه. و تا آخر عمرم خودمو مدیون همه‌ی اساتیدی می‌دونم که رأی قبولی دادن و موافقت کردن که من هم جزو تیمشون باشم.

چند شب پیش آقای صالحی، دبیر انجمن فرهنگی آموزشی ویرایش و درست‌نویسی مهمان خندوانه بود. رامبد جوان در حضور ایشون از گرافیست برنامه خواست یک اثر گرافیکى در مورد زبان فارسی خلق کنه که روى صفحۀ اینستاگرامشون انتشار بدن و از کسانی که دلشون می‌خواست برای زبان فارسى قدمی بردارند، خواستند این تصویرو در صفحه‌شون بگذارند و از دوستانشون بخوان که درست بنویسن، غلط املایى نداشته باشن و به زبان فارسى اهمیت بدن. ذوق کردم و ذوقم بیشتر هم شد وقتی دیدم رامبد جوان، فرهنگ توصیفی دستور زبان فارسیِ استاد شماره‌ی 11 رو به آقای صالحی هدیه داد. ذوق کردم و دلم برای استادمون تنگ شد.

هم‌کلاسیام و همکارام هم این عکسو تو صفحه‌هاشون گذاشتن. داشتم کامنت‌ها رو می‌خوندم و تاسف می‌خوردم و شرمنده بودم. تأسف از ناآگاهی و تعصب جاهلانه و این بیماری روانی که ملت رو در فضای مجازی به رگبار فحش ببندی و لذت هم ببری. و خب ازاونجایی‌که دنبال‌کننده‌ها و دنبال‌شده‌های اینستاگرامی من فک و فامیلم و فقط فک و فامیلم هستند، برخوردها و کامنت‌های خودم رو هم پیش‌بینی می‌کردم. 

قانع کردن مخالف‌های فارس‌زبانِ غرب‌زده، با همه‌ی سختی‌هایی که داره، به سختیِ توجیه کردنِ هم‌زبان‌های خودم نیست. و من چقدر ناتوانم که نمی‌تونم به نزدیک‌ترین کسانم بفهمونم زبان چیه و فرهنگستان دقیقاً داره چی کار می‌کنه و فارسی لهجه‌ی سی و سوم عربی نیست و اصلاً فارسی لهجه نیست و فارسی از یه شاخه‌ی زبانی جداست و عربی جدا. چقدر ناتوانم موقع بحث کردن با آدمایی که نه هدف مشترکی دارم باهاشون، نه علاقه‌ی مشترک. هیچ چیز مشترکی جز زبان مشترک. و چقدر بحث کردن باهاشون بی‌فایده است. /تیرماه 96/



اواخر تیرماه بعد از دیدن این برنامه و به توصیه‌ی رامبد عزیز! تصمیم گرفتم من هم قدمی هر چند کوچک، برای زبان فارسی بردارم و تا آخر تابستون هر شب یه نکته‌ی نگارشی و ویرایشی تو وبلاگم بذارم. پست‌هایی که مدّ نظرم بود آماده بودن. می‌تونستم اون شصت هفتاد تا مطلبی که برای محل کارم نوشته بودم رو بذارم. ولی خب... چون بابت اون مطالب، پول گرفته بودم، شرعاً و قانوناً و اخلاقاً اونا دیگه مال خودم نبودن و باید بهشون اطلاع می‌دادم که میخوام ازشون استفاده کنم و ازشون اجازه می‌گرفتم و به اسم اونا منتشر می‌کردم. اگه از اونا اسم می‌بردم، شما می‌فهمیدین اونا کی‌ن و این دلخواه من نبود. از طرفی اگه می‌پرسیدن کجا می‌خوای ازشون استفاده کنی چی می‌گفتم؟ می‌گفتم وبلاگم؟ این هم دلخواه من نبود...

بیات‌نوشت چیست؟ نوشته‌های منتشر نشده، از دهن افتاده و بیاتی که خاصیت و اهمیت چندانی نداره و پیام مهمی درش نهفته نشده.

۱۹ نظر ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1140- بیات‌نوشت2 (این قسمت: مختصات)

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۴۳ ق.ظ

زمین همون زمینه و توپ همون توپه و ورزشگاه همون ورزشگاهه و منم همون آدمم لابد. نشستم پای تماشای فوتبال. بعدِ چند سال؟ یازده؟ دوازده؟ سیزده؟ چهارده؟ یادم نیست. غریبی می‌کنم. دیگه هیچ کدوم از بازیکنا رو نه به اسم می‌شناسم نه به قیافه. طبیعیه خب. اون روزا که نه موبایل بود و نه لپ‌تاپ و نه اینترنت بود و نه اینستا و نه هیچی؛ مجله‌ها و روزنامه‌ها و مصاحبه‌ها رو می‌خوندم و خبرا و عکسا رو جدا می‌کردم و می‌چسبوندمشون توی دفترچه‌ام و زیرش می‌نوشتم فلانی این فصل میره فلان تیم. فلانی گروه خونی‌ش فلانه و دو تا خواهر داره و یه خواهرزاده. فلانی چپ‌دسته و قرمه‌سبزی دوست داره. اون روزا فلانیا ده پونزدهی سالی ازم بزرگتر بودن؛ ولی امشب اسم هر کیو یاد گرفتم و بیوگرافیشو سرچ کردم دیدم ازم کوچیکتره.

گزارشگره می‌گفت نتیجه‌ی بازی برای حال ما فرقی نمی‌کرد، ولی ازبکستان ناراحته که ما بازیو نبردیم. سوریه ولی بدجوری خوشحال بود. برام عجیبه  که یه اتفاق واحد و مشخص و تعریف شده در یک چارچوب معیّن بیافته و هر کدوم یه جور متفاوت ببینیمش و حس مشترکی نداشته باشیم. برام عجیبه که حس من تابع مکان و زمان من باشه و عجیبه که چرا با زاویه‌ی دید خودمون در مورد خوب یا بد، خوشایند و ناخوشایند بودن اون اتفاق قضاوت می‌کنیم. و دارم به تمام اون اتفاقاتی فکر می‌کنم که خوشحالم کردن و می‌تونستم خوشحال نباشم، ناراحتم کردن و می‌تونستم ناراحت نباشم. یا اتفاقاتی که افتادن و افتادنشون فرقی به حالم نداشت و می‌تونست داشته باشه. خوبه که داشته باشه؟ نکنه احساس و برداشت ما تابع مختصات و زاویه‌ی دید ماست؟ مهمه که کجای زمین و زمان باشیم؟ من چقدر نقش دارم تو عوض کردن جایی که درش قرار دارم؟ دارم فکر می‌کنم.

و دارم فکر می‌کنم گزارشگرِ عربی، دژاگه رو چه جوری می‌گفت؟ /14 شهریور 96، بازی ایران-سوریه/


بیات‌نوشت چیست؟ نوشته‌های منتشر نشده، از دهن افتاده و بیاتی که خاصیت و اهمیت چندانی نداره و پیام مهمی درش نهفته نشده.

۲۳ نظر ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۴۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1139- بیات‌نوشت1 (این قسمت: ماکاروحانی)

يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۳ ب.ظ

پسردایی بابا، بعد از اینکه رأی دادیم: پارک یا خونه؟

ایلیا: پارک
بیتا: پارک
من: پارک

دخترخاله‌ی بابا که مامانِ بچه‌ها باشه، خطاب به من که مهمونشون باشم: ببخشید تو رو خدا، پارک و ماکارونی پیشنهاد بچه‌ها بود.

ایلیا (نگاه به انگشتم می‌کنه و): نسین تو هم رای دادی؟
من (انگشتمو می‌گیرم سمتش و): آره. ایناهاش. 
ایلیا: من تا حالا رأی ندادم. فایده نداره.

می‌خندم و بغلش می‌کنم و میگم تو همین الان به پارک رأی دادی ایلیا. وقتی بابات پرسید بریم خونه یا پارک، اگه ما نمی‌گفتیم پارک الان پارک نبودیم. ماکارونی هم پیشنهاد شما بوده هااا! (وگرنه من ماکارونی دوست ندارم :|)
لپم رو می‌کشه و می‌بوسه. آبدار و محکم!!! 
صورتمو پاک می‌کنم و میگم حالا فهمیدی رأی چیه و چه فایده‌ای داره؟

شوهر دختردایی بابا هم ماکارونی دوست نداشت. منم با اکراه می‌خوردم. ولی با اونایی که ماکارونی دوست داشتن، باهم سر یه سفره نشسته بودیم. /اردیبهشت 96/


پ.ن: داشتم یادداشت‌هامو مرتب می‌کردم؛ یه چند تا نوشته‌ی منتشر نشده پیدا کردم که نه دلم اومد پاکشون کنم، نه به نظرم ارزش پست کردن داشتن. تلگرامم پرِ یه همچین یادداشت‌هاییه که از دهن افتاده. نمی‌دونم چی کارشون کنم.

۲۱ نظر ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1138- نامیرا

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۱۱ ق.ظ


«نامیرا»؛ داستانی که مخاطب آخرش را می‌داند و نمی‌داند. داستانی شخصیت‌محور و رمانی با خرده‌روایت‌هایی از انتخاب شدن، انتخاب کردن، تغییر روش، تغییر هدف، تغییر آرزو و تغییر عاقبت آدم‌ها. نام کتاب ریشه در مفهوم «کل یوم‌ عاشورا و کل ارض کربلا» دارد. مفهومی که می‌گوید پهنه‌ی سرزمین کربلا به اندازه‌ی کل زمین وسعت پیدا کرده است.

دیدین بعضیا بعدِ یکی دو صفحه از خوندنِ رمان و یکی دو دیقه بعدِ دیدن فیلم می‌زنن جلو و میرن صفحه‌ی آخرشو می‌خونن و دوباره برمی‌گردن اول قصه؟ خب من اینجوری‌ام و فکر کردم چون این دفعه می‌دونم تهش چی میشه، می‌تونم این سری عین آدم! قصه رو بخونم و برم جلو. ولی از اونجایی که شخصیت‌های داستانو نمی‌شناختم، تا فصل آخر نمی‌دونستم بالاخره کی کدوم ور می‌مونه و کی با کیه. 

+ اون یادداشت‌های توی تقویمِ کنار کتاب چیه؟ 
من به سختی می‌تونم اسامی، قیافه‌ها و صدای آدما رو یادم نگه‌دارم. نقطه‌ی ضعف و پاشنه‌ی آشیلم هم تو دوران تحصیل، همین موضوع و حفظ کردن اعلام و انواع و اقسام اسم آدما و اسم آثارشون بود. موقع خوندنِ این کتابم یه همچون گیر و گرفتاری‌ای داشتم. هی شِیث و شَبَث و اَشعَثو قاطی می‌کردم و یادم می‌رفت کی کدومه. همون‌طور که شب امتحان متون کهن علمی با جوزجانی و بوزجانی درگیر بودم و صبح دیدم جرجانی هم داریم حتی! و در همین راستا، هر موقع رمان می‌خونم اسم کاراکترها رو یه گوشه یادداشت می‌کنم و شخصیت‌هایی که به هم مربوطن رو با فلش به هم وصل می‌کنم. همین چند وقت پیش، سر کلاس معنی‌شناسی، یکی از هم‌کلاسیای سال پایینی که ارتباطمون در حد سلام و جزوه بود و حتی نمی‌دونستم رشته‌ی کارشناسی‌ش چیه، چند دیقه بعدِ من اومد و نشست رو صندلی کناریم. از بدوِ ورودش تا جلسه تموم بشه من غرق در بحر مکاشفه بودم و داشتم فکر می‌کردم این اسمش چی بود؟ ضمیر ناخودآگاهم می‌گفت اسمش ف. و د. داره. یه برگه درآوردم و هر چی اسم پسرِ ف. و دال‌دار به ذهنم می‌رسیدو نوشتم. فرزاد؟ فرهاد؟ فرشاد؟ فربد؟ فرنود؟ فرهود؟ فرشید؟ فریدون!؟ فردین!!!؟ فرود؟ فرید؟ فِرِد؟ :| استادمون بنده خدا فکر می‌کرد من به چه موضوع مهمی دارم فکر می‌کنم و چی یادداشت می‌کنم. درسش که تموم شد گفت احساس می‌کنم شما یه سوالی تو ذهنتونه. بپرسید. و من روم نشد بگم چه سوال مهمی از صبح تو ذهنمه و چون روم نشد بگم چه سوال مهمی از صبح تو ذهنمه گفتم میشه در مورد مشخصه‌های نمونه‌ای، Prototypeها، تفاوت قالب‌ها (Stereotype) و کهن‌الگوها (Archetypes) بیشتر توضیح بدید؟ و بیشتر توضیح داد.

+ پیام اخلاقی این پست چی بود و در کل چی می‌خواستم بگم؟ 
- در کوفه‌ای که ۱۸ هزار نامه برای امام حسین علیه‌السلام فرستاده می‌شود چطور یکباره ورق برمی‌‌گردد و آدم‌هایی که تا دیروز مشتاق استقبال از پسر پیامبر و علی بودند، ناگهان با زرق و برق سکه‌های پسر مرجانه پشت او را خالی کردند و سفیرش را ‌کشتند؟ بصیرت یعنی اینکه بدانیم شمری که سر از امام حسین (ع) برید همان جانباز جنگ صفین است که در کنار امام علی (ع) تا مرز شهادت پیش رفت.

+ بالاخره اسم هم‌کلاسیت یادت افتاد؟
- خیر. بعد از کلاس لیست شماره‌هامو چک کردم. زیرا که اسم و شماره‌ی ایشون تو گوشیم بود و فؤاد بود ایشون.

+ کدوم بخش کتابو بیشتر از همه دوست داشتم؟ [این قسمت]

+ از کدوم صفحات کتاب عکس گرفتم؟ [یک] و [دو] و [سه]

+ چه جوری می‌تونیم بخریم این کتابو؟ [دیجی‌کالا]

+ کی خریده بود اینو برام؟ [ایشون]

+ فکر کنیم: [دردِ بی‌دردی]

۵۶ نظر ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1134- اسنپ

شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۲۳ ب.ظ

روز آخری که تهران بودم و داشتم می‌رفتم راه‌آهن نصبش کردم. من همیشه آخرین کسی‌ام که به یه نرم‌افزار، به یه پدیده، و به هر مقوله‌ای تو زندگی‌م اعتماد می‌کنم. همیشه آخرین کسی‌ام که هر چیزی رو باور می‌کنم. همیشه آخرین و همیشه محتاط‌ترین. و البته همیشه مهلک‌ترین ضربه‌ها و بدترین اتفاقات رو هم خودم تجربه می‌کنم.
چند ثانیه بعد از ارسال درخواست ماشین یه آقاهه زنگ زد که "خانوم شما کجایی؟". شوکه شده بودم. فکر کن یه شماره‌ی ناشناس زنگ بزنه و بگه کجایی؟ فکر کردم اشتباه گرفته. 
نمی‌دونستم وقتی درخواست ماشین می‌کنی، راننده می‌تونه شماره‌تو ببینه و داشته باشه. گفتم ببخشید؟ شما؟! گفت راننده‌ی اسنپم. سر کوچه‌ی رستاک وایستادم. پس چرا نمی‌بینمت؟ نمی‌دونستم چی بگم. هنوز چمدونامو نبرده بودم دم در. مات و مبهوت و گیج و منگ! لغو درخواست زدم و اینترنتمو قطع کردم و رفتم پایین. دوباره زنگ زد. دیدم یه پراید وایستاده سر کوچه. با دست اشاره کردم که بیاد پایین‌تر. دیرم شده بود. سوار شدم.

همه‌ی اون بیست دیقه نیم ساعتی که تو ماشین بودم، داشتم به شماره‌ام فکر می‌کردم. من ده ساله همین شماره رو دارم. برای همین به هر کس و ناکسی شماره نمی‌دم. داشتم فکر می‌کردم چون اینا تأییدیه‌ی سلامت روانی می‌گیرن از اسنپ و اونجا کلی مدرک و نام و نشون دارن، نمی‌تونن و نباید برای مسافرا مزاحمت ایجاد کنن. ولی خب شماره‌مو که داره. با یه شماره‌ی دیگه مزاحمتشو ایجاد می‌کنه. بعد با خودم گفتم چه مزاحمتی؟ تو که داری از این شهر میری. بعد به این فکر کردم که مگه مزاحم لزوماً باید تو شهری که زندگی می‌کنی باشه؟

وقتی رسیدیم راه‌آهن گفت شما گزینه‌ی استفاده از هدیه‌ی اولین سفر رایگانو نزدی و 15 تومن تقبل کنید. خواستم بگم نه تنها اون گزینه رو نزدم بلکه حتی لغو درخواست هم زدم و الان دقیقاً نمی‌دونم روی چه حسابی منو آوردی راه‌آهن. نگفتم. پونزده تومنو تقبل کردم و بعد به هم‌اتاقی‌م پیام دادم که خواستی بری ترمینال با هدیه‌ی اسنپ من برو.

ظهر سر سفره، بابا و پسرخاله داشتن در مورد اسنپ صحبت می‌کردن. گفتم چیز خوبیه. ولی کاش شماره‌ی آدمو به راننده نشون نمی‌داد. به هر حال شماره یه چیز شخصیه. گفتن شماره است دیگه. حساسیت نشون نده به این چیزا. بابا گفت اونا انقدر سمن دارن که توِ یاسمن توشون گُمی. چیزی نگفتم. بابا، پسرخاله‌ی بابا، امید، شما و هر آقای دیگه‌ای، هیچ کدومتون هیچ وقت تو مخاطباتون مزاحمِ1، مزاحمِ2، مزاحمِ3، مزاحمِ4 سیو نکردید، هیچ وقت با شنیدن صدای ناشناس رنگتون نپریده، پیام‌هاشونو نخوندید و بلاک نکردید، نترسیدید و آرامشتون با یه تماس و با یه پیام به هم نریخته. اصولاً شماها نمی‌دونید و نمی‌تونید بدونید مزاحم چیه. چون مزاحم یه چیزیه دقیقاً از جنس خودتون. مزاحم‌هایی هم که باهاشون مواجه شدید مزاحم‌های خواهر و مادر و همسر و دختراتون بودن نه خودتون. تو این جامعه قدرت دست شماست. پس ترسیدن رو بلد نیستید. پس حق میدم بگید شماره است دیگه؛ انقدر حساسیت نشون نده.

۳۴ نظر ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1131- قهر نکنیم

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ب.ظ

یه وقتایی داریم از جلوی تلویزیون رد می‌شیم که بریم یه کاری انجام بدیم و ناخوداگاه می‌بینیم یه ربع بیست دیقه است همین‌جوری سرپا جلوی تلویزیون وایستادیم و یادمون میره کجا داشتیم می‌رفتیم و چی کار قرار بود بکنیم.

صبح خمیازه‌کشان و تلوتلوخوران داشتم می‌رفتم دست و صورتمو بشورم که میخکوب شدم پای برنامه کودک. من، خسته و خواب‌آلود و بی‌حوصله و خانم مجری، با لبخندی به پهنای صورت و با انرژی هر چه تمام‌تر داشت عید قربانو به بچه‌های گلِ توی خونه تبریک می‌گفت و ازشون می‌خواست یه دست به افتخار خودشون بزنن. دستمو گذاشتم جلوی خمیازه‌ام. داشت می‌گفت امروز یه روز خیلی خاص و مهمه که هر چی از خدا بخوایم بهمون میده. بعد از بچه‌های گلِ توی خونه خواست چشماشونو ببندن و آرزو کنن و هر چی که دوست دارن داشته باشنو از خدا بخوان. خانم مجری داشت یکی یکی اسم اسباب‌بازیا رو می‌گفت. عروسک، ماشین کنترلی... خمیازه‌ی بعدی رو کشیدم. دلم می‌خواست زنگ بزنم بگم خانم محترم، لطفاً بچه‌های گلِ توی خونه رو گول نزن؛ خدا اگه نخواد بده نمی‌ده. حالا چه امروز که به قول تو یه روز خاصه ازش بخوایم چه هر روز و لحظه‌ی خاص دیگه‌ای. اصن خدا یه چیزایی رو نمیده. خمیازه‌کشان داشتم صحنه رو ترک می‌کردم که دیدم میگه ولی بچه‌های گلم، یادتون باشه که همه‌ی این اسباب‌بازیا امشب نمی‌رسه دستتون. بعضیاتون باید یه کم صبر کنید. بعضیاتونم لابد یه چیزی خواستید که خدا صلاح نمی‌دونه بهتون بده. یادمون باشه که نباید قهر کنیم. باشه بچه‌های گلم؟

بچه‌ی گلِ درونم لبخند نصفه نیمه‌ای زد و گفت باشه و خمیازه‌ی بعدیو کشید و رفت دست و صورتشو بشوره.

+ دعای عرفه

۱۸ نظر ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1126- دنیا مانند پلی است؛ از روی آن عبور کنید

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۲۳ ب.ظ

یه خانوم جوون هم‌سن و سال خودم بود. استادمونو می‌گم. می‌گفت تصور کنید دارن می‌برنتون به یه مسافرت چند روزه که همه آرزوشو دارن برن اونجا و این قرعه به نام شما افتاده. یه مسافرت کوتاهِ سه چهار روزه به یه جای سرسبز؛ یا نه اصن کنار ساحل، کویر، کوه، دریا، جنگل، زیارت، کره‌ی ماه، مریخ! یه سفر مهم علمی؛ هر جا که دوست دارید؛ یه جایی که اونجا لذت ببرید و از امکانات یا زیباییش استفاده کنید. این سه چهار روزم تو چادری، مسافرخونه‌ای، جایی می‌مونید. 

حالا تصور کنید یه بنده خدایی همین که رسید مسافرخونه، چمدونشو می‌ذاره زمین و زنگ می‌زنه چند تا کارگر بیان دیوارای اتاقشو رنگ بزنن، در و پنجره‌ها رو عوض می‌کنه و پرده و ملافه‌ی نو می‌خره و میز و صندلیا رو عوض می‌کنه و همه‌ی این چند روز مشغول رُفت و روب جاییه که سه چهار روز بیشتر قرار نبوده اونجا بمونه. وقتی برمی‌گرده شهرش و ازش می‌پرسن چی دیدی و  چی آوردی، تازه یادش می‌افته عه! نه زیارتی، نه سیاحتی، نه کشفی، نه تماشایی، نه هیچی. دست خالی. خالیِ خالی. می‌بینه همه‌ی این مدت پاشو از اتاقش بیرون نذاشته و سرش گرم مسافرخونه بود و انگار فقط خستگی به تنش مونده. می‌گفت حکایت ما تو این دنیا شبیه حکایت همینیه که تا می‌رسه، چمدونشو می‌ذاره زمین و شروع می‌کنه به عوض کردن در و پنجره و تخت و تشک و خرید میز و کمد و فرش و بخر و بخور و بشور و بساب و اصن یادش می‌ره برای چی اومده بود.

این سه چهار روز، همون شصت هفتاد سال عمر ماست. وقتایی که به حرفاش فکر می‌کنم آروم میشم. آروم میشم و خیلی چیزای ظاهراً مهم از چشمم می‌افتن. بعد می‌شینم به این چند سالی که از دست دادم فکر می‌کنم و دستای خالی‌م...

۲۴ نظر ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1112- کاش چپ و راست نمی‌شدیم

سه شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۶ ب.ظ


چند روز پیش خبرنگاری از من پرسید: شما اصلاح‌طلب هستید یا اصول‌گرا و یا طرفدار اعتدال؟ در پاسخ گفتم: هیچ‌کدام؛ من علاقه‌مندم همان جوان اوایل انقلاب باشم؛ زمانی که این جناح‌بندی‌ها و چپ و راست‌ها نبود و همه همدل و همزبان برای کشور عزیزمان ایران و تحقق آرزو‌های شهیدان صادقانه کار می‌کردیم.

این آرزوی قلبی من بوده و هست که همۀ ما ایرانیان باهم و در کنار هم باشیم؛ در وزارت بهداشت نیز سعی کردم همین‌گونه عمل کنم. ای کاش هیچ‌گاه درگیر مرزبندی‌های جناحی که گاهی موجب بی‌اخلاقی هم می‌شود، نمی‌شدیم و ای کاش دوباره به روزها و سال‌های اول انقلاب بازگردیم؛ روزهایی که همه چیز رنگ اخلاص و جلوه‌ای خدایی داشت.

طی روزهای اخیر رخداد جالب توجهی برایم پیش آمد و آن اینکه چشم‌های دو دوست قدیمی و از نام‌آوران عرصۀ سیاست، دکتر عارف و دکتر حداد عادل را همزمان معاینه کردم؛ مشخص شد چشم راست دکتر عارف و چشم چپ دکتر حداد تار می‌بیند و هر دو به جراحی نیاز دارند. به طنز به آن دو بزرگوار گفتم، مشکل جدی کشور در معاینۀ چشم‌پزشکی شما بروز و ظهور کرده است! و توضیح دادم که جریانات سیاسی، به‌واقع خود و کشور را از نعمت بینایی متوازن محروم کرده‌اند.

تجربۀ سی و هشت سال گذشته نشان داده برای پیشرفت، نیاز به همۀ امکانات و سرمایه‌های کشور داریم؛ چپ و راست و میانه باید دست به دست هم دهند تا مشکلات حل شود و در شرایط امروز جهان و منطقه، این نیاز بیش از همیشه محسوس است.

امیدوارم با روشن شدن چشم راست جناب عارف و چشم چپ جناب حدادعادل، چپی‌ها و راستی‌ها بیش‌تر به افق‌های دور توجه نمایند؛ دوستان و دشمنان کشور را دقیق‌تر رصد کنند؛ زیبایی‌ها را بیشتر ببینند و به‌جای فرصت‌های کوتاه‌مدت جناحی به منافع بلندمدت ملی و آرمان‌های بلندی بیندیشند که برای تحقق آنها خون‌های عزیزی ریخته و جان‌های شیرینی تقدیم شده است.

در پایان از دکتر عارف و دکتر حداد عادل سپاس‌گزارم که اجازه دادند برای این مطلب از عکس‌های‌شان استفاده کنم.

دکتر حسن هاشمی

drhasanhashemi@

۱۳ نظر ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1111- مدرسۀ جمهوری اسلامی

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ

از صبحِ خروس‌خون تا بوق سگ داشتم «بیست چهل و هشت» بازی می‌کردم. هندزفری به گوش، گوشیمو زده بودم شارژ و تا خود شب تو شارژ بود که وسط بازی باتری خالی نکنه یه وقت. نتیجه اینکه رکورد قبلی خودمو زدم و همزمان چند ساعت مکالمه‌ی انگلیسی جهت تقویت زبان هم گوش دادم. عذاب وجدان هم نداشتم که وقتم به چنین بطالتی صرف شد. شب (دقیقاً نمی‌دونم چه موقع از شب) تو اخبار (سرم تو گوشیم بود و با تمام قوا داشتم بیست چهل و هشت بازی می‌کردم و نمی‌دونم کدوم کانال و کدوم خبر) می‌گفت معاون یا وزیرِ نمی‌دونم آموزش و پرورش یا یه چیزی تو این مایه‌ها گفته به مدارس تیزهوشان و نمونه دولتی اعتقادی ندارم و مخالف اینم که تمام امکانات در اختیار افراد خاص و ثروتمند قرار بگیره و دانش‌آموزان محروم، محروم بمونن.



خب من، شما و هر عقل سلیم و هر آدم منصفی مخالفه که تمام امکاناتو در اختیار یه عده‌ی خاص قرار بدن و عده‌ای دیگر از اون امکانات محروم بمونن. این گفتن داره؟ لابد داره دیگه. لابد لازمه هر چند وقت یه بار یه بلندگو دستمون بگیریم و به بقیه بگیم ما مخالف اینیم که تمام امکانات در اختیار افراد خاص و ثروتمند قرار بگیره.

من ابتدائی تو یه مدرسه‌ی معمولی و عادی بودم و راهنمایی، نمونه دولتی و دبیرستان، تیزهوشان. نه خاص بودم و نه ثروتمند. ولی انگیزه داشتم. انگیزه داشتم که برم یه مدرسه‌ی بهتر. مدسه‌ای که امکانات بیشتری داره و این امکاناتو در اختیارم می‌ذاره و به پیشرفتم کمک می‌کنه. می‌دونستم که باید بیشتر تلاش کنم و بیشتر درس بخونم. برای رسیدن به این امکانات، نه معلم خصوصی داشتم و نه می‌تونستم داشته باشم. نه کلاس تقویتی و فوق برنامه می‌رفتم و نه می‌تونستم برم. بیشتر تلاش کردم و بیشتر خوندم و کمتر بچگی کردم که به اون امکاناته برسم.

حالا این آقا یا خانومِ مسئول میگه مخالف اینم که تمام امکانات در اختیار افراد خاص و ثروتمند قرار بگیره و دانش‌آموزان محروم، محروم بمونن. راست میگه. پس این امکانات در اختیار کی قرار بگیره؟ همه؟ خب امکانات کمه و نمی‌شه به طور مساوی در اختیار همه قرار داد. پس باید امکاناتو بذاریم یه گوشه و بگیم هر کی می‌خواد به اینا برسه بیشتر تلاش کنه، بیشتر بخونه، کمتر بخوابه، کمتر تفریح کنه که بهشون برسه. خودِ خدا هم بهشتو طبقه طبقه کرده که یه انگیزه‌ای بشه که بنده‌هاش تلاش کنن که برسن اون بالا بالاها. جهنمشم یه سطح و مرتبه نداره. 

اینایی که میگن مدارس و دانشگاه‌های خاص شکاف و تضاد طبقاتی ایجاد می‌کنه، همون کمونیست‌هایی هستن که تو چین و روسیه مالکیت رو از افراد گرفتن که به خیال خودشون همه برابر باشن که خب نتیجه‌ی مکتبشون این بود که دیگه کسی انگیزه‌ای برای پیشرفت و بهتر شدن نداشت. چون اساساً برتر بودن معنی نداشت. از اون طرف مارکسیست‌ها تو امریکا گفتن هر کی هر زمینی رو آباد کنه زمین مال خودش میشه. نتیجه‌ی اینم این بود که ملت ریختن به جونِ بیابونا و آبادش کردن و انقدر تولید کردن که یه وقتایی شیر گاواشونو می‌ریختن تو دریا و گندماشونو آتیش می‌زدن که بازار متعادل بمونه. نمی‌گم این طرز تفکر بی‌عیب و نقص بود، ولی خب تا وقتی که زمین‌ها تموم نشده بود و ملت نیافتاده بودن به جونِ همدیگه، انگیزه داشتن برای کار کردن. که به نظرم نیمه‌ی پرِ لیوان این مکتب همین انگیزه است. و این مسئول، به نام عدالت و برابری داره این انگیزه رو می‌کشه.

یادمه اوایل دهه‌ی 80، اون موقع که من راهنمایی نمونه دولتی قبول شدم، همینایی که می‌گفتن این امکاناتو باید در اختیار دانش‌آموزان محروم هم قرار بدیم و نباید تمام امکانات در اختیار افراد خاص و ثروتمند قرار بگیره، 50 درصد سهمیه دادن به دانش‌آموزای روستایی. ینی هر مدرسه‌ی نمونه موظف بود بعد از آزمون، 50 نفر شهری و 50 نفر روستایی برداره. به خیال خودشون داشتن دانش‌آموزان محروم رو از امکانات بهره‌مند می‌کردن. به نظرم که البته این نظر می‌تونه اشتباه باشه، کارشون دو ایراد بزرگ داشت. 

ایراد اول، دوقطبی کردن مدرسه بود. دوقطبی، هم از نظر مالی هم از نظر درسی و هم حتی از نظر فرهنگی. یه عده که پدر و مادرشون وزیر و وکیل و دکتر و مهندس بود و خونه‌های میلیاردی و لباس و کیف و کفش مارک داشتن در کنارِ، و شاید بهتره بگم در نقطه‌ی مقابل دانش‌آموزانی بودن که زندگی متوسط و متوسط به پایینی داشتن. یه عده به تافل فکر می‌کردن و برای املا و انشاشونم معلم‌هایی داشتن که اون موقع (15 سال پیش) ساعتی صد تومن می‌گرفتن و یه عده تازه اولین بارشون بود A و B و C یاد می‌گرفتن و نمره‌کم‌های کلاس بودن. این تضاد، تضاد قشنگی نبود. این نگاه‌های از بالا به پایین و از پایین به بالا قشنگ نبود. قشنگ نبود به نام عدالت و برابری مدرسه رو دوقطبی کنن.

ایراد یا نقد دوم. چرا دولت امکاناتِ کمی که داره رو در اختیار کسانی می‌ذاره که نه قراره کار کنن نه قراره ادامه‌ی تحصیل بدن؟ صریح‌تر می‌گم. عده‌ای از این دانش‌آموزان ازدواج کردن و مدرسه رو رها کردن. دانشگاه هم نرفتن. نمی‌گم اشتباه کردند که ازدواج کردند و نمی‌گم کسی که ازدواج می‌کنه نیازی به تحصیلات نداره. اصلاً بذارید خودزنی کنم. می‌خوام بگم کسی که می‌خواد صبح تا شب تو آشپزخونه با سبزی و کفگیر و قابلمه و بچه سر و کله بزنه، نیازی به مدرک برق شریف نداره و می‌تونه مثلاً خانه‌داری و فرزندداری و علوم تربیتی بخونه و حتی بره مدرک دکترای آشپزی بگیره. و صندلی اون دانشگاه و اون رشته‌ای که به کارش نمیاد رو در اختیار کسانی قرار بده که می‌خوان وارد کار و صنعت بشن و از اون مدرک استفاده کنن. و برای همین حرفای خودم سه تا نقد دارم. یک اینکه ممکنه یه نفر به تحصیل یه رشته‌ای علاقه داشته و فقط هم به تحصیل علاقه داشته باشه نه کار. دو اینکه همون بچه‌های مارک‌پوش الان ایران نیستن و اونا هم نموندن و نمی‌خوان برگردن که به دردِ اینجا بخورن و تو این مورد با اون گروهی که از امکانات استفاده کردن و بعدش شوهر کردن و نرفتن دانشگاه مشترک هستن. و سه اینکه چند درصدِ ما همون رشته‌ای رو خوندیم و از همون امکاناتی استفاده کردیم که قرار بود بعداً تو اون حوزه کار کنیم؟ اغلب تحصیل‌کرده‌ها (به جز اونایی که پزشکی خوندن) مدرکشونو گرفتن گذاشتن درِ کوزه و آبشو می‌خورن و بهره و بازدهی نداشتن. دیگه تهش اینه که انقدر بخونی که استاد بشی و دانشجو پرورش بدی و اونا استاد بشن که دانشجو پرورش بدن و این چرخه تا ابد بچرخه. راه‌حل این مشکلو من نمی‌دونم. شما هم نمی‌دونی. مسئولین هم نمی‌دونن. من چند ساله پی‌گیر و درگیر آزمون‌های استخدامی سنجشم. برای رشته و گرایش منِ دختر چه کارشناسی و چه ارشد، کار نیست. خب پس چرا رشته‌اش هست؟

همین مسئولین، اواخر دهه‌ی 80 بعد از فارغ‌التحصیلی ما تعداد مدارسِ به قول خودشون خاص رو بیشتر کردن. نمونه‌ها و تیزهوشانا یهو چند تا شد و به خیال خودشون امکانات رو افزایش دادن. ولی این امکانات نبود که بیشتر شده بود. انگیزه و کیفیت و سطح سواد معلما و بچه‌ها بود که پایین اومده بود.


اون شب هی یاد مدرسه افتادم و هی خاطرات مدرسه جلوی چشمم رژه رفتن. دلم می‌خواست اون مسئوله که یه همچین حرف زده رو گیر می‌آوردم و به قصد کشت انقدر می‌زدمش که الفبا یادش بره. اون شب انقدر به سیستم مدیریتی کشور و آموزش و پرورش و مدرسه فکر کردم و انقدر اعصابم خرد و خاکشیر بود که خواب دیدم بچه‌مو می‌برم ثبت‌نام کنم تو یه مدرسه‌ی معمولی. و داشتم به یکی می‌گفتم من تو مدرسه‌ی معمولیِ استقلال درس خوندم و باباش تو مدرسه‌ی معمولی آزادی. بچه‌مونو می‌خوایم بذاریم مدرسه‌ی جمهوری اسلامی :| و با شعارِ استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی بچه‌مو که نمی‌دونم دختر بود یا پسر ثبت‌نام کردم تو مدرسه‌ی جمهوری اسلامی :| 

اسم مدرسه‌ی دوران ابتدائی‌م استقلال بود. خدا رو شکر اسم مدرسه‌ی شوهر آینده‌م هم تو خواب بهم الهام شد. الان دربه‌در دنبال مدرسه‌ی جمهوری اسلامی‌ام و یه سرچی هم تو گوگل زدم ببینم این مدرسه کدوم شهره و کجای شهره و تا نوشتم مدرسه‌ی جمهوری اسلامی اینا رو آورد. حالا موندم بعد ازدواج بریم انگلیس یا آلمان. اگه طرفدارِ رئال باشه مادرید هم انتخاب بدی نیست.


۴۸ نظر ۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1104- فکر کنم داعش بود

شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۳ ق.ظ

داشتم تو یکی از این سایتا دنبال اتوی مو می‌گشتم و یکی رو دیدم و پسندیدم و گفتم قبل خرید نظرات خریداران رو هم بخونم. خانوما همه‌شون ابراز رضایت کرده بودن و پیشنهاد داده بودن نه یکی نه دو تا، تا می‌تونیم از اینا بخریم و نگه‌داریم برای آیندگان و بدیم در و همسایه و فک و فامیل و دوستامون و کلی هم تقدیر و تشکر کرده بودن از دست اندر کاران تولید این محصول. این وسط یه آقایی به اسم سینا کامنت گذاشته بود برای ریشام ازش استفاده می‌کنم و خیلی هم راضی‌ام ازش.

۲۵ نظر ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۱:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1093- یَا جَواداً لایَبخَلُ

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ق.ظ

امروز توی تره‌بار دورترین هندونه‌ی ممکن رو انتخاب کردم. با دستم اشاره کردم اونو می‌خوام. شاگرد تره‌باریه پرید روی سکو و از دو تا پله و از روی هندونه‌ها بالا رفت و اونی که می‌خواستم رو آورد. گذاشت روی ترازو و قیمتشو گفت و پولشو گرفت. تو راه داشتم به همه‌ی اون هندونه‌هایی فکر می‌کردم که از خدا خواستم و نداد. با دستم اشاره کردم اونو می‌خوام و هر چی صداش کردم انگار صدامو نشنید. حتی نگاهمم نکرد. دلخور شدم. یه وقتایی گفت برو فردا بیا. دلخور شدم. یه وقتایی یه هندونه‌ی دیگه داد دستم. دلخور شدم. شاگرد تره‌باریه پولشو می‌گرفت. براش مهم نبود هندونه‌ی من رسیده، شیرینه، قرمز هست؟ نیست؟ پولشو می‌گرفت. ولی لابد برای خدا مهم بود که هندونه‌ی خوب بده دست مشتری. لابد می‌دونست هندونه‌ای که دستمو گذاشتم روش که اینو می‌خوام شیرین نیست، قرمز نیست، یا سرما خوردم و هندونه برام خوب نیست. یه وقتایی هم لازمه یکیو واسطه کنی که اللَّهُمَّ بِحَقِّ هَذَا الْقُرْآنِ وَ بِحَقِّ مَنْ أَرْسَلْتَهُ بِهِ وَ بِحَقِّ کُلِّ مُؤْمِنٍ مَدَحْتَهُ فِیهِ وَ بِحَقِّکَ عَلَیْهِمْ فَلا أَحَدَ أَعْرَفُ بِحَقِّکَ مِنْکَ، قسمش بدی به عزیزاش، قسمش بدی به خودش، که بِکَ یَا اللَّهُ، بِمُحَمَّدٍ، بِعَلِیٍّ، بِفَاطِمَةَ، بِالْحَسَنِ، بِالْحُسَیْنِ، بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، بِعَلِیِّ بْنِ مُوسَى، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِعَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، بِالْحُجَّة. قسمش بدی و صداش کنی، اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا رَبَّنَا یَا إِلَهَنَا یَا سَیِّدَنَا یَا مَوْلانَا یَا نَاصِرَنَا یَا حَافِظَنَا یَا دَلِیلَنَا یَا مُعِینَنَا یَا حَبِیبَنَا یَا طَبِیبَنَا.

* اى بخشنده‌اى که بُخل ندارد.



جواب کامنتِ بی‌اسم و آدرس با این مضمون که کتابایی که قطور و حجیم هست مثلا ۶۰۰ صفحه البته ۲۰ تا کتاب همشون تو همین مایه‌ها به همراه تست در ۵ ماه باقی مونده برا یه آزمون چجوری میشه برنامه‌ریزی کرد و خوند و دوره کرد. شما اگه جای من بودی برنامه ریزیت چطور بود؟
پاسخ: به طور عادی نمیشه 20 تا کتاب 600 صفحه‌ای به همراه تست رو در 5 ماه خوند و دوره کرد. من جای شما بودم یا زودتر شروع می‌کردم یا از امروز هر روز 80 صفحه‌شو می‌خوندم تا تو این 150 روز 12000 صفحه تموم بشه :|
سوالاتی از قبیل هر روز چه قدر درس می‌خونی و چه قدر درس بخونم خوشایندِ طبع من نیست و بی‌نهایت از اینکه مشاور درسی باشم متنفرم. فلذا نپرسید همچین چیزایی رو. سپاس.

۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1084- طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۷ ب.ظ

بند و بساط خاصی نداره. قیافه‌ش هم معمولیه. معمولیِ معمولی. دور میدون، نزدیک مترو می‌شینه و مردمو تماشا می‌کنه. کنارش روی یه مقوا با خط درشت نوشته استخاره و طالع‌بینی. هر بار از اونجا رد میشم می‌بینمش. هر بار خیره میشم تو چشماش و هر بار برمی‌گرده سمت من نگاهمو می‌دزدم. هر بار با تأسف از کنارش رد میشم و سرمو به نشانه‌ی افسوس تکون می‌دم و با خودم میگم هنوز هم هستند کسایی که به فالگیرا و کف‌بینا اعتقاد داشته باشن؟ از خودم می‌پرسم به چه امیدی و تا کی اینجا می‌شینه؟ هر روز چند تا مشتری داره؟ چند می‌گیره؟ چی میگه به ملت؟ مگه فردا دست خودمون نیست؟ پس این چی میگه این وسط؟

دیروز یه حال دیگه بودم. وقتی بهش رسیدم قدمامو آهسته‌تر کردم. مثل همیشه خیره شدم به مقوایی که روش نوشته بود طالع‌بینی و گذاشته بود کنارش. نگاهم به نگاهش گره خورد. دلم می‌خواست عقل و منطق و من به فال اعتقاد ندارم و اینا خرافاته رو کنار بذارم و برم بشینم روبه‌روش و کف دستمو بگیرم سمتش و بگم آخرش، تهِ تهِ تهش چی میشه؟

از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد، وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف، ابروی دوست کی شود دستکش خیال من، کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف، طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف، گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1083- من تروریست نیستم

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۰ ق.ظ

فردا دو تا امتحان دارم و باید برمی‌گشتم تهران.

خوابگاه من جاییه که به نوعی منتهی میشه به مسیر تشییع شهدای حادثه‌ی پریروز. خیابونا رو بسته بودن. همه جا خلوت بود. تا یه جایی با مترو اومدم و بقیه رو پیاده. این بقیه که میگم یه ربع راه بیشتر نیست. ولی خب روزه باشی و ساک و چمدونم داشته باشی، یه ربع هم یه ربعه. خیابونا پرِ پلیس و موتوری بود. از یه جایی حس کردم دو تا مأمور با لباس شخصی دنبالمن. با موتور بودن. رفتن دور زدن و پیچدن جلوم. عذرخواهی کردن و گفتن اگه میشه ساکتونو باز کنید. بلیت و کارت شناسایی‌مو نشون دادم. گفتم از راه‌آهن میام. دانشجوام و میرم همین خوابگاه دو تا کوچه پایین‌تر. داشتم محتویات ساکمو به مأمور اول نشون می‌دادم و دومی داشت بلیتمو چک می‌کرد. چادرمو گذاشته بودم تو کیفم. با کیف و ساک سختم بود نگهش دارم. یاد اون سکانسه افتادم که پلیسا اون پسره که ساکش با ساک یه طلبه جابه‌جا شده بودو گرفته بودن و وقتی ساکشو باز کردن و عمامه و عباشو دیدن خجالت کشیدن. مثلاً می‌تونستن چادرمو ببین و خجالت بکشن. یا حتی می‌تونستن مشکوک‌تر بشن که لابد لباس مبدّل‌مه. دومیه گفت یه کم ترکی حرف بزن. فکر کنم می‌خواست مطمئن بشه که از تبریز میام و بلیتم جعلی نیست. یه کم ترکی حرف زدم. بلیتمو پس گرفتم. زیپِ کیفمو بستم. دوباره عذرخواهی کردن و رفتن.


+ برای شادی روحِ شهدا و سلامتیِ سربازها و مدافعان حرم: الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ

+ بخونید: lafcadio.blog.ir/post/96/3/18

۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1072- که در این مملکت قحط‌الرجال است

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۱۸ ب.ظ

من امروز نادلخواه‌ترین تصمیم عمرم رو گرفتم. کسی رو انتخاب کردم که قبولش ندارم، دوستش ندارم، بهش ایمان ندارم و نمی‌خوامش. اما انتخاب کردم تا رقیبش انتخاب نشه. پای صندوق رأی پر از بغض بودم، پر از نفرت، پر از غصه، پر از غم، پر از یأس... من، امروز، برای فردای خودم متأسفم.

عنوان از جمهوری‌نامه‌ی ملک‌الشعرای بهار

۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1070- و علی‌رغم فتنه‌ی چشمت به نگاه تو رأی خواهم داد

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۲۴ ب.ظ

داشتیم بستنی می‌خوردیم و سلفی می‌گرفتیم و حرف می‌زدیم. یه دختره اومد گفت ببخشید؟ شما به کی قراره رأی بدی؟ بدونِ اینکه فکر کنم گفتم به ایکس. یه لحظه به خودم اومدم و گفتم نه. شاید به ایگرگ. رنگِ نواری که به دستش بسته بودو دیدم و گفتم شایدم ایکس. گیج شده بودم. تا حالا این جوری موردِ تفتیش عقیده واقع نشده بودم به واقع. گفت میخوای یه کم باهم صحبت کنیم؟ شاید نظرت عوض شد. نگاه به دوستم کردم که بعد از مدت‌ها باهم قرار گذاشته بودیم که همو ببینیم. به دختره گفتم ببخشید ما وقت نداریم. گفتم تو نمی‌دونی رأیِ من به کیه، ولی قطعاً نمی‌تونی با چند دقیقه توضیح و توجیه و تحلیل، یه باور قلبی رو تغییر بدی.

یکی از خانومای گروهِ حوزه‌ی شریف اجازه گرفت که مطالب سیاسی تو گروه بذاره. گفت اگر نماینده‌ی کلاس خواست اطلاع‌رسانی کنه مطلب رو پین کنه که همه ببینن. گفت با توجه به اوضاع انتخابات، ما هم یه قدمی برداریم. شاید تونستیم رأیِ کسی رو عوض کنیم. پرسید نظر شما چیه؟ موافقین؟ من هیچ وقت تو این گروه بحث نکردم و پیام نذاشتم. ولی اون لحظه لازم دونستم مخالفتم رو ابراز کنم. گفتم موافق نیستم. چون اولاً آرای اعضای این گروه واضحه و ثانیاً معلومه قراره تبلیغات حولِ کدوم نماینده باشه و ثالثاً هیچ کس نظرش با پست‌های تلگرامی عوض نشده و نمیشه و نخواهد شد. یه چند نفر با من موافق بودن. ولی وَقَعی به نظرات مخالف ننهاده شد و شروع کردن به تبلیغات. من هم وَقَعی به پیام‌های تبلیغی ننهادم. به نظرم تبلیغ وقتی معنی داره که گروهِ مقابل هم حقِ مخالفت داشته باشن.

تو گروهِ هم‌مدرسه‌ایام همه دارن از ایکس طرفداری می‌کنن و فضای تبلیغی گروه فامیل رو طرفداران ایگرگ دستشون گرفتن. تعداد معدودی از اعضای گروهِ دوره‌ی کارشناسی‌م هم طرفدار ایگرگ هستن. ولی فضای تبلیغی این گروه‌ها منصفانه و عادلانه نیست. چون هر پستی که بر خلاف فضای حاکم بر گروه باشه به سرعت سرکوب میشه. مخالفتم رو مبنی بر توقف بحث سیاسی بیان کردم و گفتم واقعیت اینه که سلایق متفاوته و کسی درست یا غلط نمیگه. گزینه‌ی ایکس یه سری محاسن و امتیازات داره و گزینه‌ی ایگرگ هم یه سری محاسن و امتیازاتِ دیگه. مثل این می‌مونه که یه عده دوست دارن بهره‌ی مدارشون بیشتر بشه یه عده سویینگ و یه عده مقاومت ورودی. هر کی سلیقه‌ی خودشو داره. نکته اینجاست که پست‌ها و مطالب، رأی کسی رو تغییر نمیده و به نظر می‌رسه هدف، درآوردنِ لجِ گروهِ مقابله.

داشتم به طرفدارانِ ایکس و ایگرگ فکر می‌کردم. نمیشه گفت باسوادها به ایکس رأی میدن و بی‌سواد به ایگرگ. مثال نقضش همه‌ی هم‌دانشگاهیایی که طرفدارِ ایگرگن. نمیشه گفت مسجدی‌ها و مذهبی‌ها به ایگرگ رأی میدن و غیرمذهبی‌ها به ایکس. مثال نقضش چادری‌ها و اعتکاف‌رفته‌هایی که پروفایلشون تا 1400 با ایکسه. حتی نمیشه گفت فقرا به ایگرگ رأی میدن و دستشون به دهنشون می‌رسه‌ها به ایکس. که برای این مورد هم مثال نقض دارم. همین قدر می‌دونم که طرفدارانِ ایکس دو دسته‌ن: یک. اونایی که می‌خوان ایکس بازی رو ببره، دو. اونایی که به ایکس رأی میدن چون نمی‌خوان ایگرگ بازی رو ببره. طرفدارانِ ایگرگ هم دو دسته‌ن: یک. اونایی که می‌خوان ایگرگ بازی رو ببره، دو. اونایی که به ایگرگ رأی میدن چون نمی‌خوان ایکس بازی رو ببره.

زمانِ استراحت بینِ کلاسا بود. رفتم... اممم... کجا رفتم؟ اونجایی که رفتم اسم نداره. یه اتاقه که به ما ارشدا اختصاص دادن و چند تا میز و صندلی و یخچال و سایر امکانات رفاهی! از قبیل لیوانِ یه بار مصرف، چای، قند، آب‌سردکن، آب‌گرم‌کن، کمد، کشو، رخت‌آویز، جارختی و حتی پریز داره. ولی اسم نداره. رفتم همون جا. همون جایی که اسم نداره. ینی بعدِ دو سال هنوز برای اون اتاق اسم انتخاب نکردیم. داشتم لیوانِ نسکافه‌مو هم می‌زدم و فکر می‌کردم. به هزار تا چیز فکر می‌کردم. به اینکه چی کار کنم که به اون دو نفری که از اولِ ترم نیومدن کلاس جزوه ندم و به بقیه بدم، به اینکه یه هفته تعطیلیِ بعدِ کلاسا رو برم خونه یا نه. به اینکه با پس‌اندازم چی کار کنم؟ اینجا یه خونه اجاره کنم و بمونم کار کنم؟ برگردم و ماشین بخرم مسافرکشی کنم؟ :دی طلا بخرم؟ دلار؟ یا حتی گندم و جو؟ به اینکه مایحتاجِ یخچال رو آخرِ هفته بخرم و هفته‌ی دیگه پامو از خوابگاه بیرون نذارم. به اینکه آیا ممکنه گروهِ بازنده‌ی انتخابات به خوابگاهِ ما حمله کنه؟ به اینکه کاش تو این بُحبوحه‌ی سیاسی با شوهرم! آشنا می‌شدم و مدلِ فکر کردنشو می‌سنجیدم. خب واقعاً برام مهمه بدونم چه جوری عصبانی میشه، چه جوری از نظرش دفاع می‌کنه و چه جوری به نظرات مخالف جواب میده. فکر می‌کردم. به هزار تا چیز فکر می‌کردم و نسکافه رو هم می‌زدم و خودمو با تمام قوا برای کلاسی بعدی آماده می‌کردم که بچه‌ها هم اومدن. دوستم گفت شوهرم یه شعر جدید گفته و می‌خواد منتشرش کنه. قبلِ انتشار فرستاده یه دور بخونمش. یه قُلُپ از نسکافه رو سر کشیدم و گفتم بلند بخون منم بشنوم. ولی شمرده شمرده بخون که هضمش کنم.


و علی‌رغم فتنه‌ی چشمت به نگاه تو رأی خواهم داد

نه! من آدم نمی‌شوم حوا! به گناه تو رأی خواهم داد


با تو بودن همیشه و هر جا به منِ بی‌تو خوب می‌چسبد

هم به راه تو رأی خواهم داد هم به چاه تو رأی خواهم داد


من چه می‌خواهم از تو غیر از تو؟ هر چه از دوست می‌رسد نیکوست

سهمم از زندگی شود حتی اشتباهِ تو، رأی خواهم داد


چادرت انقلاب اسلامی‌ست، عشوه‌های تو سلطه‌ی طاغوت!

هم طرفدار نهضتت هستم هم به شاه تو رأی خواهم داد


نفست وحی زندگی دارد شور و حال پرندگی دارد

آه، عیسی‌ترین پدیده‌ی‌ قرن! من به آهِ تو رأی خواهم داد


ساده‌ای مثل مشکی مویت، بکر، وحشی، طبیعی و کولی!

بین این رنگ‌های امروزی به سیاه تو رأی خواهم داد


شعرهای تمام شاعرها، خود گواه تواَند با این حال

هم اگر حجتی نباشد جز روی ماه تو، رأی خواهم داد

رضا احسان‌پور

۳۷ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1068- و شاعر می‌فرماید: آرزو بر جوانان عیب نیست.

دوشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۰۲ ب.ظ


امروز تو مترو یه خانومی رو دیدم که سه تا دختر سه قلو داشت. این عکسو در شرایطی گرفتم که هر دو دستم پر بود و مسیرم با اینا یکی نبود و اگه وایمیستادم یا یه لحظه غفلت می‌کردم سوژه از دست می‌رفت و اگه می‌دویدم چیزی که دستم بود به فنا می‌رفت. تازه یه جوری باید صحنه رو شکار می‌کردم که کسی متوجه نشه دارم صحنه رو شکار می‌کنم. بنده خدا نمی‌دونست دست کدومشونو بگیره. هر سه شون پیرهن قرمز پوشیده بودن و به قدری شیرین و بانمک! بودن که از صمیم قلب و با تمام وجود دلم می‌خواست هر سه شون الان مال من بودن. اون وقت اسم یکی‌شونو می‌ذاشتم نسیم، دومی رو می‌ذاشتم خاطره، سومی ساحل.

۲۷ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1066- یارِ مهربان

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ب.ظ

1. دیروز نمایشگاه بودم. 11 راه افتادم، 12 رسیدم، تا 5 اونجا بودم و 6 برگشتم خوابگاه.

2. نمی‌دونستم ملت پنجشنبه‌ها میرن بهشت زهرا و بازار و امامزاده شاه‌عبدالعظیم و حرم امام و به این فکر نکرده بودم که بهشت زهرا و بازار و امامزاده و حرم امام و نمایشگاه کتاب تو یه مسیرن. تنها شانسی که آوردم این بود که با اینکه به تئاتر شهر نزدیک‌تر بودم و می‌تونستم از اونجا برم دروازه دولت، اشتباه کردم و رفتم بهشتی و از بهشتی رفتم دروازه دولت. فلذا مسیرم چند ایستگاه طولانی‌تر شد. ولی مزیتش این بود که بهشتی خلوت‌تر بود و حتی جا برای نشستن هم بود. دروازه دولت و بازار و شهر ری و حرم قیامتی بود در نوع خودش. و با مشاهده‌ی این ازدحام! برای اولین بار از اشتباهی که کرده بودم و از بهشتی اومده بودم خوشحال بودم. عمیق‌تر که به این قضیه فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که هیچ کدوم از این دو مسیر فی نفسه اشتباه نبودن. هر دوشون به مقصد می‌رسیدن به هر حال. یکی زودتر یکی دیرتر. یکی با ازدحام و به سختی، یکی به سهولت و آرامش. این ماییم که باید سبک سنگین کنیم ببینیم کدوم مسیر برامون بهتره.

3. تو مترو دو تا خانوم مسن، یکی چادری و یکی مانتویی یهو نمی‌دونم سر چی دعواشون شد. یکی گفت فلانی مگه چی کار کرده که بازم رای بدم، این یکی گفت برو به فلانی رای بده ببین اوضاع عوض میشه؟ اون یکی دوباره برگشت گفت خدا پدر بهمانی رو بیامرزه که یارانه رو گذاشت و رفت، این یکی گفت ده برابر همین یارانه رو دارن ازمون می‌گیرن. تازه اگه فلانی بیاد آزادی‌مونو می‌گیره. خانم چادری گفت مگه آزاد نیستی الان؟ گفت نه که نیستم و بحثشون منحرف شد سمت حجاب و بقیه هم با نیشی تا بناگوش باز لایک و دیس‌لایکشون می‌کردن. 

4. تو یه مسیری قسمت خانوما خلوت بود و دو تا آقای مسن، یکی چاق و دومی لاغر، اومدن نشستن واگن خانوما. تا نشستن، لاغره به چاقه گفت ما آزاد به دنیا اومدیم، آزاد زندگی می‌کنیم و آزاد هم می‌میریم. ظاهراً بحثشون در مورد آزادی بود. گفت کسی حق نداره این آزادی رو از ما بگیره. موسی به دین خود عیسی به دین خود. دومی گفت نه! ما مجبوریم. 90 درصد این خانوما (به خانومای توی مترو اشاره کرد)، مجبورن حجاب داشته باشن. ما آزاد زندگی نکردیم و نمی‌کنیم و نخواهیم کرد. بقیه هم با تعجب داشتن بحث این دو عزیز رو پیگیری می‌کردن. خعلی دلم می‌خواست برم بهشون بگم اولاً شما سنگِ آزادیِ ما خانوما رو به سینه نزنین، ثانیاً واگنِ آقایون اون بغله و اینجا واس ماس!!!

5. نزدیکای نمایشگاه، روسریِ سرمه‌ایِ یه دختره توجهم رو به خودش جلب کرد. داشت روسری‌شو درست می‌کرد و منم با دقت داشتم روشِ روسری بستنش رو یاد می‌گرفتم. یه دختر دیگه که مقنعه سرش بود سوار شد و از روسری سرمه‌ایه یه چیزی پرسید و سر صحبتشون باز شد و داشتن با همدیگه در مورد نمایشگاه صحبت می‌کردن. نکته‌ی عجیبِ داستان اینجا بود که هر دو مانتویی بودن و شدیداً خوشگل، خوش‌پوش!، بدون آرایش و ساده، با حجاب کاملاً اسلامی. و تاکید می‌کنم بسی بسیار زیبا بودن هر دوشون. یه همچین موجوداتی رو کم می‌بینم این روزا. ینی اگه داداش بزرگتر از خودم داشتم یکی‌شونو می‌گرفتم برای داداشم :))) بحثِ چی بخرم و چی بخونم بود. روسری سرمه‌ایه به دختر مقنعه‌ایه گفت دارم میرم نشر فلان، یه کتاب شعر نوشتم به اسم فلان. دختر مقنعه‌ای پرسید ادبیات خوندی؟ روسری سرمه‌ایه گفت نه مدیریت خوندم. ولی شعر هم میگم.

6. وقتی رسیدم نمایشگاه اول رفتم انتشارات فلان. دختره رو دیدم. ذوق کرد و گفت شما همونی بودی که تو مترو کنار من نشسته بودی؟ گفتم آره، اومدم کتابای شعرو ببینم. دوباره ذوق کرد و کتابشو داد دستم و یکی صداش کرد و رفت. شعراش از این بندهای آزاد و بی‌وزن و قافیه بود. اسم کتابشم یه همچین چیزی بود. منم اصلاً و اساساً شعرِ نو و معاصر دوست ندارم. نخریدم :|

7. می‌تونستم امروز برم، یا امروز هم برم که توی دورهمیِ بلاگرا شرکت کنم. دلم هم می‌خواست این کارو بکنم. شاید این دورهمی می‌تونست آخرین خاطره‌ام از تهران باشه. به هر حال این ترم، ترم آخرمه و این احتمال وجود داره که من دیگه برنگردم تهران. ولی چرا علی‌رغم میل باطنی‌م، هیچ وقت نخواستم تو این دورهمی‌ها باشم؟ نظر شخصی من اینه که وبلاگ و بلاگر و خواننده، هویت و تعریف‌های خاص خودشونو دارن که با این دورهمی‌ها اون هویت رو از دست میدن. ینی ایده‌آل من از این فضا اینه که وقتی یه بلاگر یه مدت پست نمی‌ذاره نگرانش بشی و راهی جز کامنت یا پرس و جو از دوستان وبلاگی نداشته باشی. نه که گوشی‌تو برداری بهش زنگ بزنی یا بری محل کارش، محل تحصیلش یا دم در خونه‌ش.

8. دو تا کتاب مهندسی برای برادرم گرفتم و هشت جلد از کتابای آقای پناهیان، که در واقع ده جلد بود و دو جلدشو تموم کرده بودن. شش تا کتاب قصه از شاهنامه برای نسیم و امیرحسین، سه تا کتاب نقاشی برای نسیم و امیرحسین و برادرزاده‌ام (خدایی چه عمه‌ی خوبی‌ام من که برای برادرزاده‌ای که هنوز وجود نداره کتاب می‌گیرم) و یه پازل نقشه‌ی ایران مشترکاً برای خودم و بچه‌هام. روم به دیوار! ولی من استان‌های کشور پهناورم ایران رو نمی‌شناسم و هی سعی می‌کنم یاد بگیرم و هی فرصت نمی‌کنم. می‌خواستم از این کتابا که با ماژیک بنویسی و پاک کنی هم بخرم، بعد فکر کردم کو تا اینا به دنیا بیان و ماژیک دست بگیرن. فکر کردم لابد تا اون موقع ماژیکه خشک میشه. فلذا مدادرنگی گرفتم. حتی می‌خواستم حروف الفبا و اعدادم بگیرم براشون. فکر کردم ممکنه بذارن تو دهنشون بخورن و منصرف شدم. بعد فکر کردم چرا باید به بچه‌ای که هنوز نمی‌دونه چیو بذاره دهنش و چیو نذاره دهنش حروف الفبا و اعداد یاد داد؟ اون کتابای شاهنامه رو گرفتم که بچه‌هام مثل مادرشون فرهیخته! و بامعلومات بار بیان :دی


نمایشگاه کتاب، شهر آفتاب، 21 اردیبهشت


9. پارسال چه کتابایی به کتابخونه‌ی شباهنگ اضافه شد؟ 1 ، 2 ، 3 ، 4، 5

10. امسال چه کتابایی به کتابخونه‌ی شباهنگ اضافه شد؟



عیدتون مبارک

۳۴ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1063- چه می‌کنه این انتخابات!

دوشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۳۳ ب.ظ

۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1062- آواره بشُم مملکتُم دست تو باشه

دوشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۵۴ ب.ظ
۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پرسیده بودین مولودی چیه. مولودی همانا جشن تولد امامان است و اغلب در ماه شعبان صورت می‌گیرد. من اولین بارم بود تو یه همچین مراسمی شرکت می‌کردم. نمی‌دونم مولودی آقایون چه شکلیه، ولی خانوما این مراسمو با ساز و آواز و دف و دُهُل و دست و جیغ و هورا برگزار می‌کنن. آرایش می‌کنن، لباس خوشگل می‌پوشن، سوره‌ی انعام می‌خونن، میوه و شیرینی و آش میدن و شکلات پرت می‌کنن رو سر ملت. و مدام برای صابخونه و امواتش صلوات می‌فرستن. این مراسم معمولاً تو پارکینگ برگزار میشه و ورود آقایون و عکسبرداری و فیلمبرداری ممنوع هست. اینجایی که من بودم صندلیا به صورت حلقوی دورِ خانم مداح چیده شده بودن. خانومه یه دستش میکروفن بود و با دست دیگه‌ش شکلات پرت می‌کرد سمت ملت. دو تا همکار داشت که دف می‌زدن و هم‌خوانی می‌کردن. یه خانوم هم بود که وظیفه‌اش همکاری در پرتاب شکلات به دوردست‌ها و گذاشتن شکلات تو کیف خودشون بود. من ردیف اول، تو حلق هر چهارتاشون نشسته بودم و همه چی رو تحت نظر داشتم. میانگین سنی هر چهارتاشونم پنجاه بود. (یاد اون آدم فضاییه افتادم که زمینو توصیف می‌کرد می‌فرستاد کهکشان و بعدشم می‌گفت تماس فِرت. سریال فضانوردان؟ آدم‌فضاییا؟ مسافران؟ حالا هرچی... شهاب و ستاره و ناهید و بهرام و فرید کاراکترهای سریال بودن.)


موضوع و نکته‌ی جالبی که توجه منو شدیداً به خودش جلب کرد، بخش پرتاب شکلات بود. از اونجایی که من از اون شکلات‌خورای حرفه‌ای‌ام و هوا را از من بگیر و شکلات را نه، تمرکز کرده بودم رو شکلات‌ها. صابخونه که دختردایی بابا باشه، کاسه کاسه شکلات می‌آورد میذاشت جلوی خانم مداح و ایشون با شور و حالی توصیف ناپذیر مشت‌مشت شکلات برمیداشتن پرت می‌کردن سمت خانوما. منم هی جاخالی می‌دادم نخوره تو سر و صورتم. هفت هشت ده کاسه‌ی اول از این شکلاتای "کیلویی ارزون تومن" بود. از اینا که اساساً من به عنوان شکلات قبولشون ندارم. بعضی از مهمونا با خودشون شکلات آورده بودن و می‌دادن صابخونه که بریزه تو کاسه. این خانومه موقع پرتابِ اینا، دو مشت می‌ریخت تو کیف خودش و همکاراش و یه مشت پرت می‌کرد سمت ملت، دو تا من، یکی تو! دوباره چند تا کاسه از اون شکلات ارزونا آوردن. همه رو پرت کرد سمت ملت. بعد دقت کردم دیدم چند تا شکلات گرون توشون بود، اونا رو جدا کرد گذاشت رو میز و بعدشم ریخت تو کیف خودش و همکاران! سری آخر، مهمونای خیلی خاص یه سری شکلات خیلی خاص تو جعبه‌های خوشگل آورده بودن. اونا رو اصلاً و ابداً پرت نکرد جایی. مراسم که تموم شد گفت خانوما کسی هست که شکلات نداشته باشه؟ اینا اضافی موندن بیاین بردارین. یه خانومه گفت دوست دارم از دستِ شما که تبرکه بگیرم. با دستِ مبارکش از اون شکلات ارزونا برداشت داد به خانومه و اون شکلات‌های خاص رو ریخت تو کیف خودش و همکاران. این بنده خدا به چهار تا شکلاتی که بهش سپرده بودن بین ملت پخش کنه رحم نمی‌کنه و همه‌ی همّ و غمّش پر کردن کیف خودش و همکاراش بود. اون وقت چه انتظاری داریم از اونی که پشت میزِ ریاست نشسته یا یه کشورو سپردن دستش؟


امام علی علیه السلام منذَر، پسر جارود عبدی، را که از قبیله عبدالقیس بود، به بخشداری منطقه‌ای، منصوب کرد. اما او، به بیت‌المال خیانت کرد و با بذل و بخشش‌های بی‌حساب و کتاب به دوستان و خویشان، بیت‌المال را غارت کرد. این خبر به امام علی (ع) می‌رسد. آن حضرت در نامه‌ای تند، ضمن توبیخ و عزل، او را احضار می‌کند. و لئنْ کان ما بلغنی عنکَ حقاً، لَجَمَلُ أهلِکَ و شِسْعُ نَعْلِکَ، خیرٌ منکَ و مَنْ کان بصفتک فلیس بأهل ِأنْ یُسَدَّ به ثَغرٌ أوْ یُنْفَذَ به امر، أوْ یُعلی له قدرٌ، أوْ یشْرَکَ فی أمانَةٍ، أوْ یُؤمَنَ علی جبایِةٍ! فأقْبِلْ إلیَّ حینَ یصلُ إلیک کتابی هذا. إنْ شاء ِالله؛ اگر آنچه به من گزارش رسیده، درست باشد، شتر خانه‌ات و بند کفش تو، از تو، باارزش‌تر است. و کسی که همانند تو باشد، نه لیاقت پاسداری از مرزهای کشور را دارد و نه می‌تواند کاری را به انجام رساند، یا ارزش او، بالا رود، یا شریک در امانت باشد و یا از خیانتی دور ماند. پس چون این نامه به دست تو رسد، نزد من بیا.

۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1043- اصولگرای خوب و منطقی

جمعه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۲۰ ب.ظ

خواب دیدم پای صندوق رأی‌م و دارم لیست اسامی نامزدا رو ورق می‌زنم. یه لیست چندهزارتایی بود. ظاهراً همه تأیید صلاحیت شده بودن و منم اسم اونی که می‌خواستم بهش رأی بدم رو فراموش کرده بودم و داشتم از بین اسامی دنبال اسمش می‌گشتم. لوکیشن خوابم دفترِ معاون آموزش‌مون بود و جناب آهنگر پای صندوق ایستاده بودن. وقتی دید دارم با استرس لیستو ورق می‌زنم با لحن پدرانه‌ی همیشگی‌ش که باباجون صدامون می‌کنه بهم گفت چیزی شده بابا؟ گفتم اسم اونی که می‌خوام بهش رأی بدم رو فراموش کردم. گفتم همیشه اسم آدما رو فراموش می‌کنم. ولی ویژگی‌هاشون یادم می‌مونه. گفت خب ویژگی این بابایی که می‌خواستی بهش رأی بدی رو بگو شاید کمکی از دستم بربیاد. بی‌معطلی گفتم اونی که می‌خواستم بهش رأی بدم یه اصولگرای خوب و منطقی بود. یه کم مکث کرد و فکر کرد و گفت فلانی رو می‌گی؟ گفتم آره آره خودشه. همینه. اسمشو روی برگه نوشتم و انداختم توی صندوق.

الان هر چی فکر می‌کنم اسم اون اصولگرایِ خوب و منطقیِ عزیزی که بهش رأی دادم یادم نمیاد. یه اسم مبهم چهار پنج حرفی تو ذهنمه که «ز» داره. کدوم «ز»، هم حتی یادم نیست. ظریف؟ زاکانی؟ غرضی؟ زرنیخی؟
می‌دونم زرنیخی نداریم. ولی خب زرنیخی هم تو پس‌زمینه‌ی ذهنم هست.

۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1032- توزیع عادلانه

دوشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۴۶ ب.ظ

1. گَهی پشت به زین

هم‌کلاسیا انقدر به نمره‌هاشون اعتراض کردن و نامه و پیغام و پسغام برای استاد فرستادن که استاد بینوا، بعد از سه ماه!، تجدیدنظر کرد و 3 نمره هویجوری در راه رضای خدا به همه اضافه کرد بلکه پاس شن دست از سرش بردارن. در همین راستا، امروز بهم خبر دادن نمره‌م شده 23. به میمنت و مبارکی. تا باشه از این نمره‌ها. خدا بیشترش کنه. ولی اگه بگم هیچ حسی نسبت به این اقدام استاد ندارم، و یا خوشحالم که نمره‌ی هم‌کلاسیام هم بیشتر شده دروغ گفتم. به ضرس قاطع عرض می‌کنم که برتری‌ای که الان تبدیل شده به هم‌ترازی و هم‌سطحی، حق مسلم من بود و حق دارم استادم رو نبخشم. حق ندارم؟

2. گَهی زین به پشت

سرمربی یکی از تیم‌های مطرح کشور که قراردادهای میلیاردی می‌بنده و دستمزدهای میلیاردی می‌گیره، به مناسبت روز پدر اومده تو یکی از این برنامه‌ها و در پاسخ به سوال مجری در راستای چه خبر و اوضاع چه طوره میگه الحمدلله، خدا رو شکر که به هر حال یه زندگیِ متوسطی دارم و می‌گذره.
این اگه متوسط زندگی می‌کنه، ما دقیقاً داریم چی کار می‌کنیم؟

3. ببینیم: www.aparat.com

۲۱ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۴۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1031- کی می‌گه، چی می‌گه، کی چی می‌گه؟ (2)

دوشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ب.ظ

نامجو یه آهنگی داره به اسم «نامه». متنش، ترکیبی از چند غزل حافظ هست. این آهنگ اولین آهنگیه که از نامجو شنیدم و یادمه انقدر خوشم اومده بود که برای دوستام فرستاده بودم و واکنش‌شون این بود: «نامجو؟»، «تو مگه نامجو گوش میدی؟»، «عجب! پس تو هم نامجو گوش میدی!». 

چون هیچ وقت بیوگرافی خواننده‌ها و پیج‌ها و افکار و عقاید شخصی‌شونو دنبال نمی‌کنم و تو جمع‌ها و تشکّل‌های خاصی هم نیستم که ببینم طرفداراشون کدوم قشر از جامعه هستن، مشابه این واکنش رو بارها تجربه کردم.

حدیثی داریم از حضرت علی (ع) که «خُذ الحکمَةَ حَیثُ کانَتْ وَ انْظُر اِلی ما قالَ و لا تنظُرْ الی مَنْ قال». معنی‌ش اینه که حکمت را هر جایی است فرا بگیر و نگاه کن به آنچه گفته می‌شود نه به گوینده‌ی سخن.

اگه یادتون باشه پست 1005، در مورد قضاوت و پیش‌داوری و پیش‌زمینه‌ی ذهنی خودم نسبت به یکی از بلاگران و اساتید نوشته بودم. از خودم پرسیده بودم چرا در آنِ واحد نظرم راجع به یه پست یا یه مقاله عوض شد؟ مطلب که همون مطلب بود. چی عوض شد این وسط؟ همیشه با خودم فکر می‌کردم اگه قرار باشه ما به گفته بنگریم نه به گوینده، پس چرا خدا پیامبراشو از بین راستگوترین و مهربان‌ترین و خوش‌اخلاق‌ترین و بهترین افرادش انتخاب می‌کرد؟ اگه مهم اون حرفی باشه که می‌خواسته ابلاغ کنه، چه فرقی داره این حرفو کی به مردم برسونه؟

به نظرم حدیثِ به گفته بنگر نه به گوینده، منافاتی با «اصل تأثیرگذاری شخصیت صاحب سخن در صحت و استحکام کلامش» نداره. ینی وقتی در جایگاهِ گوینده هستیم، باید به این نکته توجه کنیم که شخصیتِ ما به عنوانِ مبلّغ بر فرایند تبلیغ اثر داره. اما در جایگاه شنونده، حکمت را فراگیر و لو از منافقین. یعنی اگر احساس کردی که آنچه طرفِ مقابل دارد، علم و حکمت است و درست است، فکر نکن که او کافر است، مشرک است، نجس است، مسلمان نیست. برو بگیر، حکمت مال توست و در دست او امانت است. این روایت دلالت داره بر این که حکمت، ذاتاً دارای ارزش است و هر جا یافت شود، باید فراگرفته شود و شخصیت افراد نباید مانع و سدّی در پذیرش آن شود. طبق این روایت معیار و ملاک اساسی، سخن حق و کلام صحیح است و شخصیت گوینده نباید تأثیر منفی بر این معیار بگذارد.

+بشنویم: Mohsen_Namjoo_Nameh.mp3

۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1028- تو مو می‌بینی و من پیچشِ مو

پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۵:۲۹ ب.ظ

در راستای پست قبل، یکی از دوستان کامنت گذاشته بودن که ما اون بازی کشیدن مو رو به نیت اینکه شوهر کی خوشگل‌تره انجام می‌دادیم. استغفرالله! یکی از دوستان هم پرسیده بودن تو آزمایشگاه ثبت سیگنالای مغزی، یه وقتایی اونی که سیگنالشو می‌گرفتن، خودش بوده و روسری سرش بوده. ولی بعداً که الکترودها رو از سرش جدا می‌کرده چند تا تار مو بهش می‌چسبیده و یادش نیست که متوجه نشده بوده یا فکر کرده بوده اشکال نداره و تمیز نکرده و الکترودها رو یکی از پسرا تمیز کرده و یادشه یه بار گفته "موهاتم که چسبیده به الکترودها". دیدن یا دست زدن به موهای کنده شده‌ی دختر چه حکمی داره؟! در راستای سوال ایشون، یادمه دبیرستان که بودیم، معلم‌مون می‌خواست کار با کولیس ورنیه (قطرسنج) رو یاد بده و نازک‌ترین چیزی که باهاش آزمایش می‌کردیم تار مو بود و چون خودش کچل بود از ما یه تار مو خواست. منم که همیشه جان بر کف و داوطلب در زمینه‌های علمی فرهنگی بودم و حتی وقتی معلم زیست‌مون داشت گروه خونیا رو یادمون می‌داد، این خونِ من بود که رفت زیر میکروسکوپ و A مثبت از آب درومد. فلذا دست کردم زیر مقنعه و یه تار مو درآوردم دادم دست آقای معلم و قطرشو اندازه گرفتیم. حالا بعدِ ده سال نشستم دارم به عقوبت اُخرویِ کارم فکر می‌کنم و سایت‌های مراجعو بررسی کردم و بعدشم زنگ زدم دفترشون.

نتیجه‌ی تحقیقاتم طی 24 ساعتِ گذشته: مویی که از سرِ زن جدا شده و روی فرش یا حالا هر جایی افتاده اگر نامحرم ببیند و دست بزند چه حکمی دارد؟ پاسخ: در این زمینه بین فقها اختلاف نظر است، برخی می‌گویند حرام نیست ولی بنا بر احتیاط واجب باید از نگاه و لمس موی جدا شده از نامحرم اجتناب شود و دست زدن به آن خلاف احتیاط است. برخی نیز معتقدند اگر به قصد لذت نباشد، اشکال ندارد. والا من خودم شخصاً چندشم می‌شه. لذت کجا بود آخه. روایت داریم وقتی مو تو غذا باشه، فرقی نداره مژه‌ی دلبر باشه یا سیبیل مراد. اصن اینا که یه تار موی همسرشونو به یه دنیا نمیدن، اگه همونو تو غذا پیدا کنن چی؟
خب دیگه بیشتر از این منقلب‌تون نمی‌کنم. تا فتوایی دیگر بدرود.

--------------------

بعداًنوشت‌ها: یکی دیگه از دوستان طی کامنتی تأکید کردن باید حتماً موی جلوی سر کنده بشه تا شوهر مورد نظر خوشگل باشه. دوست دیگری فرمودن احتمالاً اون روز گلبول‌های قرمزو زیر میکروسکوپ دیدید. زیرا گروه خونی رو با میکروسکوپ تعیین نمی‌کنن. به نقل از ایشون یه ماده‌ای هست به اسم آنتی‌کُر (سه تا آنتی‌کر داریم، A و B و Rh) سه قطره خون می‌ذاریم رو یه لام شیشه‌ای، روی یکی A می‌ریزیم، روی یکی B و یکی هم که Rh. بعد یه کم صبر می‌کنیم. اگر A لخته شد گروه خونی A هست. اگه B لخته شد B و اگر هر دو لخته شد گروه خونی AB. اگر هیچ کدوم لخته نشد گروه خونی O هست. واسه منفی و مثبت بودن هم اگر قطره‌ی خون سومی که Rh ریخته بودیم لخته شد مثبت و اگه نشد منفیه.

کامنت گذاشتن ما هنوز هم وقتی یه چیزو باهم می‌گیم می‌دوییم و موهای همو می‌کشیم تا شوهرمون خوشگل‌تر شه. مثلا موی بچه‌های متاهلو که می‌کشم جیغ میزنن میگن به هر حال شوهر ما خوشگل‌تره! شوهر اونا که دیگه تعیین شده حالا چه اصراریه موهای ما رو بکشن و نذارن شوهرامون خوشگل‌تر باشن؟! و اینکه سال پیش‌دانشگاهی سر کلاس فیزیک دبیرمون خواست قطر یه چیزی رو اندازه بگیره و رو به بچه‌ها گفت یه تار مو میخوام منم داوطلبانه یه تار مو تقدیمش کردم و بعد از گرفتنش گفت چقدر درازه! و اینکه من خودم یه سوال شرعی همیشه توی ذهنم بوده و اونم اینکه آیا تف نامحرم حرامه؟ مثلا یه دختره آب بخوره و دقیقا از همونجایی که آب خورده یه پسر آب بخوره و اون قسمته تفی بوده باشه... حکمش چیه دقیقا؟!

پاسخ شیخ شباهنگ دامَ ظلهاالعالی: والا من شنیدم روی صندلی یا جایی که خانوم نشسته باشه، بعد از اینکه بلند شد نباید یه آقا بشینه و باید صبر کنه یه مدت بگذره. فکر کنم حکم این لیوان تف‌تفی هم همین باشه. خدا وکیلی من توی لیوان دهنی خودمم آب نمی‌خورم. این کدوم اسکوله که می‌خواد توی لیوان دهنیِ یه دختر نامحرم و تازه دقیقاً از همون ناحیه‌ی تف‌تفی شده آب بخوره آخه؟

سوالات شرعی و حتی غیرشرعی‌تان را از شیخ بپرسید!!!

۱۷ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یکی از بزرگان نقل می‌کرد که ﺍﺯ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﺩﻭﻻﺑﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﺍﻟﺰﻣﺎﻥ چگونه خواهد بود؟ ایشان ﻣﺜﺎﻝ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺯﺩﻧﺪ، ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: مَثَل ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﺍﻟﺰﻣﺎﻥ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭘﺪﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﯽ ﺣﺒﺲ می‌کند ﻭ می‌گوید: ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﻣﻦ می‌روم ﻭ برمی‌گردم. ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩ می‌رود ﭘﺸﺖ ﭘﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ بچه‌هایش ﻧﮕﺎﻩ می‌کند.

ﭘﺴﺮ ﺍﻭﻝ؛ ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺪﺭ ﺳﻮﺀﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ می‌کند ﻭ ﺷﺮﻭﻉ می‌کند ﺑﻪ ﺑﻬﻢ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﻭ ﺷﺮﺍﺭﺕ.
ﭘﺴﺮ ﺩﻭﻡ؛ ﮐﻪ می‌بیند ﭘﺴﺮ ﺍﻭﻝ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ می‌ریزد ﻭ ﺷﺮﺍﺭﺕ می‌کند، می‌نشیند ﻭ ﺷﺮﻭﻉ می‌کند ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﯿﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﯿﺎ.
ﭘﺴﺮ ﺳﻮﻡ؛ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ می‌کند ﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺳﺮﮔﺮﻡ می‌شود.
ﭘﺴﺮ ﭼﻬﺎﺭﻡ؛ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﭘﺪﺭ ﭘﺸﺖ ﭘﺮﺩﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ می‌کند، ﺷﺮﻭﻉ می‌کند ﺑﻪ ﻣﺮﺗﺐ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺗﺎﻕ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﯿﺎﻣﺪﻥ ﭘﺪﺭ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﻭ می‌داند ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ می‌بیند. ﭘﺲ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ می‌گوید ﻫﺮ ﭼﻪ ﻫﻢ ﭘﺪﺭ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﺑﯿﺎﯾﺪ، ﻣﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می‌کنم ﻭ ﭘﺪﺭ ﻫﻢ ﻣﺮﺍ می‌بیند، ﺩﺭ ﻋﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺁﻣﺪن ﭘﺪﺭ ﻧﯿﺰ ﻫﺴﺖ.

ﺍﯾﻦ ﻣﺜﺎﻝ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺳﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺧﺮﺍﻟﺰﻣﺎن، ﻋﺪهﺍﯼ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ می‌ریزیم. ﻋﺪﻩﺍﯼ ﺍﺻﻼ ﺁﻗﺎ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻣﺸﻐﻮﻟﯿﻢ. ﻋﺪﻩﺍﯼ ﻫﻢ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺴﺖ می‌نشینیم ﮐﻪ ﺁﻗﺎ ﺑﯿﺎ ﺁﻗﺎ ﺑﯿﺎ. عده‌ای هم از هیچ کاری برای رضایت ولی امرشان دریغ نمی‌کنند.

📖

احمق مردا که دل درین جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت بازستاند...

📖 تاریخ بیهقی، داستان بردارکردن حسنک وزیر

این که آدم در یک زمانه‌ی خاصی به دنیا آمده باشد و خواه ناخواه زندانی همان زمانه باقی بماند هم ناجور است هم ناحق، نمونه‌ی کامل جبر تاسف‌انگیز هستی. با این ترتیب آدم نسبت به گذشتگان به طرزی ناجوانمردانه برتری پیدا می‌کند در حالی که پیش روی آیندگان دلقکی بیش نیست...

📖 اندازه‌گیری دنیا، دانیل کلمان

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند؟!

آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند


شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند


بر عکس می‌گردم طواف خانه‌ات را

دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند


من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند


بر من به چشم کشته‌ی عشقت نظرکن

پروانه‌های مرده باهم فرق دارند

📖 فاضل نظری، گریه‌های امپراتور

ناکاتا پرسید: «می‌توانید به من بگویید خاطرات چه جوری هستند؟» خانم سائکی به دست‌هایش روی میز خیره شد، بعد سرش را بالا آورد و دوباره به ناکاتا نگاه کرد. «خاطرات شما را از درون گرم می‌کند. اما در عین حال شما را پاره پاره می‌کند.» ناکاتا سرش را تکان داد. «این چیز سختی است. تنها چیزی که من می‌فهمم زمان حال است.» خانم سائکی گفت: «من درست برعکسم.»
📖 (کافکا در ساحل، صفحه‌ی 556)

ناکاتا گفت: «من زمان درازی زندگی کرده‌ام، اما همان‌طور که گفتم، من هیچ خاطره‌ای ندارم. بنابراین این «رنج بردن» را که از آن حرف می‌زنید واقعاً نمی‌فهمم... اما آنچه فکر می‌کنم این است، شما هر قدر هم رنج برده باشید، هرگز نخواستید آن خاطرات را از دست بدهید.» خانم سائکی گفت: «این حقیقت دارد. هر چه بیشتر به آن‌ها می‌چسبیدم، آزاردهنده‌تر می‌شد، اما هرگز نخواستم تا زمانی که زنده‌ام، آن‌ها را رها کنم. این تنها دلیلی بود که برای ادامه‌ی زندگی داشتم. تنها چیزی که ثابت می‌کرد زنده‌ام.»
📖 (کافکا در ساحل، صفحه‌ی 558)

بدانید که زندگی دنیا چیزی جز بازى و سرگرمى، تجمل‌پرستى و تفاخر در میان شما، و افزون‌طلبى در اموال و فرزندان نیست. اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ ۖ 

📖 (20 سورۀ حدید)

از این که این روزها، گهگاه، و چه بسا غالباً به خشم می‌آیی، ابداً دلگیر و آزرده نیستم. من خوب می‌دانم که تو سخت‌ترین روزها و سال‌های تمامی زندگی‌ات را می‌گذرانی؛ حال آن که هیچ یک از روزها و سال‌های گذشته نیز چندان دلپذیر و خالی از اضطراب و تحمل کردنی نبوده است که با یادآوری آنها، این سنگ سنگین غصه‌ها را از دلت برداری و نفسی به آسودگی بکشی... صبوریِ تو... صبوریِ تو... صبوریِ بی حساب تو در متن یک زندگی ناامن و آشفته، که هیچ چیز آن را مفرح نساخته است و نمی‌سازد، به راستی که شگفت‌انگیزترین حکایت‌هاست...

📖 چهل نامه کوتاه به همسرم، نامه‌ی 31، نادر ابراهیمی

زندگی بدون روزهای بد نمی‌شود، بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم. اما روزهای بد، همچون برگ‌های پاییزی، باور کن که شتابان فرومی‌ریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان می‌شکنند، و درخت استوار و مقاوم برجای می‌ماند. عزیز من، برگ‌های پاییزی بی‌شک، به تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند...

📖 چهل نامه کوتاه به همسرم، نامه‌ی 23، نادر ابراهیمی

من همیشه به تصمیم اول احترام می‌گذارم. تصمیم اولی که به ذهنت می‌زند با همه‌ی جان گرفته می‌شود. تصمیم دوم با عقل و تصمیم سوم با ترس...

📖 رضا امیرخانی - قیدار



📖 برای دوستانی که تفسیر این حدیث رو پرسیده بودن: مقصود از دیه در این حدیث، قتل نفس سرکش آدمی (نفس اماره) و دیه‌ی این کشتن، خداوند است که در واقع خود راستین انسان (نفس مطمئنه) است. اگر نفس ناطقه، حقایق قدسی را مطلوب خود قرار داد، به جهت وسعتی که نفس دارد، آن حقایق را می‌یابد و نه‌تنها حقایق را می‌یابد و جایگاه قدسی آنها را می‌شناسد، بلکه چون با عالی‌ترین مرتبه وجود روبه‌رو شده به آنها علاقه‌مند می‌شود؛ زیرا این‌طور نیست که شناخت حقایق قدسی مثل شناخت‌های حصولی باشد که انسان تحت تاثیر انوار آنها قرار نگیرد، وقتی انسان از نور حقایق قدسی چشید با تمام وجود دل به آنها می‌بندد و عاشق آنها می‌شود و دیگر خودی برای خود نمی‌خواهد و تماماً خود را در مقابل نظر به آنها فراموش می‌کند و می‌سوزاند. این‌که فرمود: «قَتَلْتُهُ»؛ یعنی خداوند با کشتن نفس اماره؛ او را از خودش خلاص می‌کند و به خودِ حضرت حق تعالی مشغول می‌کند. خداوند سالکِ طالب را به جایی می‌رساند که او دیگر جز به خدا نظر ندارد، چون خودیت و منیت او سوخته است و این است معنای «انا دیته»؛ یعنی خدا سرمایه‌ی قلب و جان او می‌شود و جز خدا نمی‌بیند.



رسیده‌ام به خدایی که اقتباسی نیست

شریعتی که در آن حکم‌ها قیاسی نیست

خدا کسی‌است که باید به دیدنش بروی
خدا کسی که از آن سخت می‌هراسی نیست

به «عیب پوشی» و «بخشایش» خدا سوگند
خطا نکردن ما غیر ناسپاسی نیست

به فکر هیچ‌کسی جز خودت مباش ای دل
که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست

دل از سیاست اهل ریا بکن، خود باش
هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست

📖 کتاب “ضد” از فاضل نظری - صفحه‌ی 17

وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ

و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا هم خود آنان را از یاد خودشان برد.

📖 (19، سورۀ حشر)

الفبای فارسی - حروف هجا که به فارسی «الفبا» نامیده می‌شود عبارت است از: ا . ب . پ . ت . ج . چ . خ . د . ذ . ر . ز . ژ . س . ش . غ . ف . ک . گ . ل . م . ن . و . ه . ی . به واسطۀ استعمال کلمات عربی و ترکی هشت حرف دیگر هم به الفبای فارسی افزوده شده که عبارت است از: «ث . ح . ص . ض . ط . ظ . ع . ق» این حروف در زبان فارسی سره وجود ندارد و هر کلمه‌ای که یکی از این حروف در آن باشد فارسی نیست، چهار حرف «پ . چ . ژ . گ» هم در عربی وجود ندارد و هر کلمه‌ای که از این حروف داشته باشد عربی نیست.

📖 کتاب “فرهنگ فارسی عمید” - صفحه‌ی 23

حکومت از دیدگاه اسلام، برخاسته از موضع طبقاتی و سلطه‌گری فردی یا گروهی نیست بلکه تبلور آرمان سیاسی ملتی هم‌کیش و هم‌فکر است که به خود سازمان می‌دهد تا در روند تحول فکری و عقیدتی راه خود را به سوی هدف نهایی (حرکت به سوی الله)‏ بگشاید. ملت ما در جریان تکامل انقلابی خود از غبارها و زنگارهای طاغوتی زدوده شد و از آمیزه‌های فکری بیگانه خود را پاک نمود و به مواضع فکری و جهان بینی اصیل اسلامی بازگشت اکنون بر آن است که با موازین اسلامی جامعۀ نمونۀ (اسوه)‏ خود را بنا کند بر چنین پایه‌ای، رسالت قانون اساسی این است که زمینه‌های اعتقادی نهضت را عینیت بخشد و شرایطی را به وجود آورد که در آن انسان با ارزش‌های والا و جهان‌شمول اسلامی پرورش یابد. 

📖 کتاب “قانون اساسی” - صفحه‌ی 22

زندگی یک کاروان طولانی است که منازل و مراحلی دارد، هدف والایی نیز دارد. هدف انسان در زندگی باید این باشد که از وجود خود و موجودات پیرامونش برای تکامل معنوی و نفسانی استفاده نماید. اصلاً ما برای این به دنیا آمده‌ایم. ما در حالی وارد دنیا می‌شویم که از خود اختیاری نداریم. کودکیم و تحت تأثیر هستیم، اما تدریجاً عقل ما رشد می‌کند و قدرت اختیار و انتخاب پیدا می‌کنیم. این‌ جا آن جایی است که لازم است انسان درست بیندیشد و درست انتخاب کند و بر اساس این انتخاب حرکت کند و به جلو برود. اگر انسان این فرصت را مغتنم بشمرد و از این چند صباحی که در این دنیا هست خوب استفاده کند و بتواند خودش را به کمال برساند، آن روزی که از دنیا خارج می‌شود، مثل کسی است که از زندان خارج شده و از این ‌جا زندگی حقیقی آغاز می‌شود.

📖 کتاب “مطلع عشق” - صفحه‌ی 11

هرمز را گفتند: وزیرانِ پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟ گفت: خطائی معلوم نکردم ولیکن دیدم که مهابتِ من در دلِ ایشان بی‌کران است و بر عهدِ من اعتمادِ کلّی ندارند ترسیدم از بیمِ گزندِ خویش قصدِ هلاکِ من کنند. پس قولِ حکما را کار بستم که گفته‌اند:

ازان کز تو ترسد بترس ای حکیم
و گر با چنو صد برآیی به جنگ (هر چند از عهدۀ جنگ با صد تن مانند او برآیی)
ازان مار بر پای راعی زند (مار ازان جهت برپای چوپان نیش می‌زند و او را می‌گزد)
که ترسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشمِ پلنگ؟

📖 کتاب “گلستان سعدی” باب اول - صفحه‌ی 65

یکی از بزرگان پارسایی را گفت: چه گویی در حقِ فلان عابد که دیگران در حقِ او به طعنه سخن‌ها گفته‌اند؟ 

گفت: بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم.
هر که را جامه‌پارسا بینی
پارسا دان و نیکمرد انگار
ور ندانی که در نهادش چیست
محتسب را درونِ خانه چه کار؟

📖 کتاب “گلستان سعدی” باب دوم - صفحه‌ی 86

غرق گناه

اول که کار خلاف می‌کنه تنش می‌لرزه، بعد کم‌کم عادی می‌شه. یه روزی می‌بینی که تو گناه غرق شده ولی اصلاً متوجه نیست. یکی می‌دونه داره کار خلاف می‌کنه و هنوز امیدی هست که پشیمون بشه و نجات پیدا کنه، اما یکی دیگه اصلاً متوجه نیست که غرق شده. قرآن این آدم‌ها رو که غرق شدن این طوری معرفی کرده: اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لکِنْ لا یَشْعُرُونَ (آیه 12 سوره‌ی بقره) بدانید که آن‌ها فاسد هستند اما متوجه نیستند

📖 کتاب “قرآن خودمونی” - صفحه‌ی 13

خدایا شکرت

خیلی‌ها غر می‌زنن، زیاد هم غر می‌زنن! همش از زندگی می‌نالن، هی می‌گن اینو کم دارم اونو کم دارم، اینجام ایراد داره، اونجام ایراد داره. همش نصفه خالی لیوان رو می‌بینن. یکی نیست بگه آخه با انصاف، اگه به خاطر چیزهایی که نداری غر می‌زنی، لااقل برای چیزهایی که داری هم شکر کن! تازه یک مدت که بگذره متوجه می‌شی اگه چیزی هم نداشتی مقصر یا خودت یا اطرافیان بودن، یا اصلاً به صلاحت نبوده که داشته باشی. اون وقت دوست داری برای داشته و نداشته‌ات بگی: اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ (آیه 2 سوره‌ی فاتحه) ستایش مخصوص خداست که خدای همه دنیاست

📖 کتاب “قرآن خودمونی” - صفحه‌ی 9

سپس، اهالی مریخ و ونوس بر آن شدند تا به سیاره زمین سفر کنند. در آغاز همه چیز شگفت‌انگیز و زیبا بود. امّا تحت تأثیر محیط کره زمین قرار گرفتند، و یک روز صبح وقتی بیدار شدند، به نوعی مرض فراموشی خاص دچار شده بودند؛ نوعی فراموشی به نام فراموشی انتخابی! آن‌ها فراموش کرده بودند که از دو سیاره متفاوتند و قرار است، با هم تفاوت داشته باشند. یک روز صبح هر آنچه را که درباره تفاوت‌هایشان آموخته بودند، فراموش کردند. از آن هنگام به بعد، زنان و مردان با یکدیگر اختلاف داشته‌اند.

📖 کتاب “مردان مریخی، زنان ونوسی” - صفحه‌ی 15

گوش نمی‌دن

هر چی به طرف می‌گی این کار به ضررته، این کار رو نکن، اصلاً فایده نداره و به حرفت گوش نمیده. هر چی سعی می‌کنی راهنماییش کنی، از خطرها آگاهش کنی فایده نداره و طرف کار خودشو می‌کنه. این جور وقت‌ها قرآن خیلی جالب می‌گه: سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ (بخشی از آیه 6 سوره‌ی بقره) چه هشدارشان بدهی چه ندهی فرقی برایشان ندارد

📖 کتاب “قرآن خودمونی” - صفحه‌ی 12

تصوّر کنید که مردها اهل سیاره مریخ و زنان اهل سیاره ونوس (زهره) هستند. 

مدّت‌ها پیش، روزی اهالی مریخ از درون تلسکوپ‌های خویش توانستند اهالی ونوس را ببینند. با دیدن ونوسی‌ها احساسات اهالی مریخ تحریک شد و به آنها احساسی دست داد که قبلاً آن را حس نکرده بودند. مریخی‌ها شیفته و دلباخته ونوسی‌ها شدند و با شتاب سفینه‌ای را اختراع کرده، به سوی سیاره ونوس شتافتند. اهالی ونوس با آغوش باز از مریخی‌ها استقبال کردند. ونوسی‌ها به طور غریزی منتظر چنان روزی بودند. در قلب ونوسی‌ها عشقی روان گشت که پیشتر آن را حس نکرده بودند.

📖 کتاب “مردان مریخی، زنان ونوسی” - صفحه‌ی 15

خداوند اصرار دارد.

از نظر اسلام، تشکیل خانواده یک فریضه است. عملی است که مرد و زن باید آن را به عنوان یک کار الهی و یک وظیفه انجام بدهند. اگر چه شرعاً در در زمرۀ واجبات ذکر نشده، اما به قدری تحریص و ترغیب شده است که انسان می‌فهمد خدای متعال بر این امر اصرار دارد، آن هم نه به عنوان یک کارگزاری، بلکه به عنوان یک حادثۀ ماندگار و دارای تأثیر در زندگی و جامعه. لذا این همه بر پیوند میان زن و شوهر تحریص کرده و جدایی را مذمت نموده است.

📖 کتاب “مطلع عشق” - صفحه‌ی 12

اقتصاد وسیله است نه هدف
در تحکیم بنیادهای اقتصادی، اصل، رفع نیازهای انسان در جریان رشد و تکامل اوست نه همچون دیگر نظام‌های اقتصادی تمرکز و تکاثر ثروت و سودجویی، زیرا که در مکاتب مادی، اقتصاد خود هدف است و بدین جهت در مراحل رشد، اقتصاد عامل تخریب و فساد و تباهی می‌شود ولی در اسلام اقتصاد وسیله است و از وسیله انتظاری جز کارآئی بهتر در راه وصول به هدف نمی‌توان داشت. با این دیدگاه برنامۀ اقتصادی اسلامی فراهم کردن زمینۀ مناسب برای بروز خلاقیت‌های متفاوت انسانی است و بدین جهت تأمین امکانات مساوی و متناسب و ایجاد کار برای همۀ افراد و رفع نیازهای ضروری جهت استمرار حرکت تکاملی او بر عهدۀ حکومت اسلامی است. 

📖 کتاب “قانون اساسی” - صفحه‌ی 25

instagram.com/chandsatrketab📕

t.me/chandsatrketabbekhanim📗

facebook.com/chandsatrketab📘

آیه‌گرافی http://nebula.blog.ir/post/514

آیه‌گرافی http://nebula.blog.ir/post/880

دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1005- کی می‌گه، چی می‌گه، کی چی می‌گه؟

سه شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۱۶ ب.ظ

امروز امتحان داشتم. دو تا مقاله بهمون داده بودن و گفته بودن از هر کدوم دو تا سوال قراره بدن. این مقاله‌ها یک هفته‌ی تمام همراه من بودن و بنده حتی فرصت نکرده بودم ببینم اسم مقاله‌ها چیه و کی نوشته.

یه سر به پست‌های inoreaderم زدم و دیدم هولدن و نیکولا هر کدوم یه پست با عنوان «گاهی یک نفس عمیق بکش و کاری نکن» و «قصه‌ی شما چیه» نوشتن. (دقت کردین برای پست‌های ملت فرصت دارم برای مقاله‌ها نه؟) تو فضای inoreader خبری از قالب و فونت و رنگ وبلاگ‌ها نیست و همه‌ی مطالب مثل روزنامه پشت سر هم روی یه صفحه‌ی سفید ردیف شدن و اسم نویسنده هم یه گوشه کنار پست نوشته شده. اسم نیکولا رو دیدم و یه کم اومدم پایین‌تر و حواسم نبود که دارم پست هولدنو می‌خونم. خوشم اومد. همیشه از پستای نیکولا خوشم میاد. روی لینک پست کلیک کردم بذارمش توی پیوندهای روزانه‌ام. کلیک کردم و وقتی سر از وبلاگ هولدن درآوردم جا خوردم. پستی که ازش خوشم اومده بود پست نیکولا نبود.

امروز امتحان داشتم. صبح لقمه به دست اون دو تا مقاله رو از کیفم درآوردم محض رضای خدا هم که شده یه نگاه بهشون بندازم. دیدم در موردِ زبان علم هستن و یکی رو دکتر حداد نوشتن و یکی رو دکتر منصوری (استاد فیزیک دانشگاه سابقم). یه پاراگراف از اولی خوندم و یه پاراگراف از دومی و به عاطفه گفتم این مقاله‌ی دکتر حداد چه قدر تکراریه و چه قدر همون حرفای همیشگی‌شه و اینا چیه آخه و چه قدر اِله و چه قدر بِله و گذاشتم کنار و مقاله‌ی دکتر منصوری رو برداشتم و با به‌به و چَه‌چَه و احسنت به چه نکات ظریفی اشاره کرده گویان شروع کردم به خوندن مقاله. یه چند خط سر سفره‌ی صبونه و یه چند خط تو مترو خوندم و شونصد صفحه‌ی بقیه‌شم نگه‌داشتم یواشکی سر کلاس بخونم. امتحانم ظهر بود. هی مقاله رو می‌خوندم و هی تو دلم می‌گفتم چه نکات عالمانه‌ای، چه نکات مهمی، چه دقتی، چه ظرافتی. احسنت به این تیزبینی. چه قلمی، چه سبکی، چه بیانی، چه سری، چه دمی، عجب پایی‌گویان از خوندن مقاله‌ی مذکور فارغ شدم و تا کردم بذارم تو کیفم و گفتم تا استاد برگه‌های سوالات رو پخش می‌کنه، یه نگاهم به مقاله‌ی دکتر حداد بندازم. مقاله رو از توی کیفم درآوردم و دیدم اینی که تو کیفمه مقاله‌ی دکتر منصوریه. یه نگاه به مقاله‌ای که از صبح یواشکی داشتم سر کلاس می‌خوندم کردم دیدم مقاله‌ی دکتر حداد بود.

دارم فکر می‌کنم چرا در آنِ واحد نظرم راجع به یه پست یا یه مقاله عوض شد؟ مطلب که همون مطلب بود. چی عوض شد این وسط؟

۱۷ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1002- دقیقاً از چی و از کی عقب افتادیم؟

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ق.ظ

دستمو گذاشته بودم زیر چونه‌ام و شرح مأموریت‌های خارج از کشورشو گوش می‌کردم. "زمان طالبان بود. خیلیا فرق ایران و افغانستانو نمی‌دونستن. باورشون نمی‌شد به خانوما هم اجازه دادن که از کشور خارج بشن بیان کنفرانس. چه برسه به اینکه جزو مقامات و رؤسا هم باشن. مدام ازمون می‌پرسیدن خانوما می‌تونن بیان توی خیابوناتون تردد کنن؟ سفارت بهمون سفارش کرده بود سیاه میاه نپوشید، رنگی بپوشید، روسری‌هاتون کیپ باشه، ولی مقنعه و اینا نباشه که فکر نکنن که یه عده عقب‌افتاده پا شدن اومدن همایش..."
دستمو از زیر چونه‌ام برداشتم و گوشه‌ی جزوه‌ام نوشتم "عقب‌افتاده" و یه هفته است دارم فکر می‌کنم این مذهبی‌ها، این سنّتی‌ها، این چادری‌ها، این سیاه میاه پوش‌ها و این پیشرفت‌نکرده‌ها چه بلایی سر خودشون و افکار و اذهان عمومی و اون پیشرفته‌ها چه بلایی سر اینا آوردن که باید رنگی بپوشیم که یه وقت فکر نکنن عقب‌افتاده‌ایم.
یه فلش کشیدم و داشتم فکر می‌کردم جهت این برداری که این پیشرفته‌ها توی اون جهت دارن پیشروی می‌کنن کدوم سمته و قراره آخرش به کجا برسن؟

۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

یکی از فانتزیام اینه که چهل سال زودتر به دنیا میومدم و توی دانشگاه و خوابگاه اعلامیه‌های انقلابی پخش می‌کردم و اخراجم می‌کردن و دوباره اعلامیه پخش می‌کردم و ساواک دستگیرم می‌کرد و یه مدت حبس می‌کشیدم و بعدِ آزادی‌م دوباره به کارم ادامه می‌دادم و دوباره دستگیر و آخرشم اعدامم می‌کردن. یکی دیگه از فانتزیامم اینه که سی سال زودتر به دنیا میومدم و دانشجوی پزشکی بودم و زمان جنگ تو بیمارستانای صحرایی کار می‌کردم و عراقیا اسیرم می‌کردن و اونجا کتاب خاطراتِ من زنده‌ام رو می‌نوشتم و موقع فرار از اردوگاهِ اسرا، به ضرب گلوله می‌مردم و یکی از عراقیا مَرام و معرفت به خرج می‌داد و کتابمو می‌رسوند دستِ خانواده و خانواده چاپش می‌کردن و شما الان می‌خوندیدنش. یکی دیگه از فانتزیامم اینه که برم راهپیمایی و راهپیمایی نرفته از دنیا نرم.

2.

استادمون می‎گفت توی ژاپن اگه یه مسئول متوجه بشه زیردستش اشتباهی مرتکب شده، هاراگیری (یه نوع خودکشی که طرف شکم خودشو پاره می‌کنه دل و روده‌شو می‌ریزه بیرون) می‌کنه. یکی از دوستان گفت استاد اینجا اگه یه مسئول اشتباه کنه و ما متوجه اشتباهش بشیم، ماراگیری می‌کنه. (ماراگیری ینی ما رو می‌گیرن :دی)

3.

بشنویم: Mohsen_Chavoshi_Mame_Vatan.mp3

4.

این دیالوگِ خیلی دور خیلی نزدیکو چون اسم دو فصلِ وبلاگم توشه خیلی دوست دارم. پسره میگه سحابی (nebula) هم محل تولد هم محل مرگ ستاره‌هاست (death of stars). همشون برمی‌گردن به همونجایی که ازش متولد شدن. دختره میگه من نمی‌دونستم که ستاره‌ها (شباهنگ اسم ستاره است) هم می‌میرن. پسره میگه همشون می‌میرن. خیلی از ستاره‌هایی که ما الان می‌بینیم شاید میلیون‌ها سال پیش مردن. ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونا رو می‌بینیم. دوشنبه هر جای دنیا که بودید نِت گیر بیارید و ذیلِ پستِ 999 حضور به عمل برسونید و به اندازه‌ی همه‌ی کامنت‌هایی که نذاشتید کامنت بذارید.

5.

این ترم (که ترمِ 4 و آخرِ ارشدم باشه)، یه درسی با دکتر حداد دارم که شبیه کاراموزیه. باید بریم بشینیم تو جلساتِ واژه‌گزینی ببینیم این واژه‌ها چه جوری و طی چه فرایندی تصویب میشن و گزارش کار بنویسیم. ادبیاتِ ترم قبلو با 19.5 پاس کردم. امتحان‌مون شفاهی بود. یکی یکی می‌رفتیم پیشش و متن یکی از درسا رو روخوانی و معنی می‌کردیم و به یه سری سوال جواب می‌دادیم. انتظار داشتم 20 بگیرم. ولی خب همینم خوبه. مدیر آموزش‌مون می‌گفت ایشون خوش‌نمره نیستن و 14 رو هم نمره‌ی خوبی می‌دونن. فلذا نباید انتظارِ نمره‌ی بالا از ایشون داشته باشین.
این ترم خودمم از کاراموزی‌م انتظار نمره‌ای فراتر از 14 رو ندارم به واقع.
تازه امتحان‌مونم این جوریه که خودمون باید یه چند تا واژه برای یه سری کلمات خارجی پیشنهاد بدیم.

6.

ترم اول ارشد، استاد عربی‌مون یه چیزایی راجع به سوره‌ی تبّت گفت و منم چند تا کلیدواژه و جمله گوشه‌ی جزوه‌م نوشتم که بعداً بیام تو وبلاگم بنویسم. ولی تو این دو سال! هیچ وقت فرصت نکردم بنویسم و حالا بعد از گذشتِ چهار ترم! یادم نمیاد موضوع بحثمون چی بود و دلم هم نمیاد کلیدواژه‌ها رو بی‌خیال شم. فلذا این شما و این هم کلیدواژه‌های من در همین راستا: تبّت / دوره‌ی اصلاحات چاپ شد جمع شد دوباره چاپ شد (نمی‌دونم چی جمع شد و دوباره چاپ شد) / کتاب معنای متن نصر حامد ابوزید مرتضی کریمی‌نیا / حرام و اعدام / کبریت احمد چیزی که نمیشه فهمید / روی طاقچه / نقدی بر کتاب جواهرالقرآن حسنی مبارک لغو کرد (نمی‌دونم کی چیو لغو کرد) / بغداد را ساختند پایگاه نظامی باشد برای گرفتن ایران / عبدالباسط / مالک و ملک یوم الدین / اخیرا تو اروپا یه چند تا برگه (یه چند تا برگه چی؟) / قریش فیل مسد احد / عمر می‌گفت من از پیامبر شنیدم (چیو؟) / حالت دعایی بوده تو قنوت می‌خونن (چیو؟) / یه چند برگه تو اروپا و ترکیه موزه‌ی عثمانی. و نتیجه‌ی اخلاقیِ این بند اینه که وقتی کلیدواژه می‌نویسید، قبل از اینکه یادتون بره شرح و تفسیر و توضیح‌شم بنویسید.

7.

یه بار استادمون سر یه موضوعی بدجوری عصبانی بود و به خاطر بی‌نظمی و عدم رعایت مقررات اعصاب معصاب نداشت. یه چند دیقه سکوت کرد که اعصابش بیاد سر جاش. یهو بلند شد گفت خاطرات عَلَم رو حتماً بخونید. اینو گفت و درسو ادامه داد.
یادم باشه سر فرصت بخونمش ببینم چه ربطی به اون روز داشت.

همین استاد، وقتی داشت اختصارسازی رو درس می‌داد «صادرات» رو مثال زد. ص، صندلی، آ، آینه‌ی جلو، د، دنده، ر، راهنما، آ، آینه‌های بغل، ت، ترمزدستی. بچه‌ها گفتن عه چه جالب. منم گفتم یادمه تو آموزشگاه به ما «صاکدرات» گفته بودن. ک، کمربند بود. هر چند، خودم شخصاً بدون بستن کمربند قبول شدم :| بعدش ب.م.م و ک.م.م رو مثال زد و گفت بزرگ‌ترین و کوچکترین مضرب مشترک هستن اینا. یکی از بچه‌ها که دبیرستان انسانی خونده بود گفت ب.م.م، مقسوم‌الیه مشترکه نه مضرب مشترک. ملت یه کم بحث کردن و من ساکت بودم. بین علما اختلاف افتاد و استادمون گفت بهتره از متخصصِ این موضوع بپرسیم کدوم درسته. برگشت سمت من و گفت نظر شما چیه و منم توضیح دادم که مقسوم‌الیه درسته.
شباهنگ هستم. متخصصِ مضارب و مقسوم‌الیه‌های مشترک :)))))

8.

آقا من فکر می‌کردم آتش‌نشان ینی کسی که نشانِ آتش داره؛ اواخر ترم فهمیدم آتش‌نشان اسم فاعل هست به معنی نشاننده‌ی آتش (فرونشاننده‌ی آتش) و حتی فکر می‌کردم عرق‌جوش مثل شیرجوش و قهوه‌جوش یه ظرفیه که توش عرقیات می‌جوشونن؛ ولی زهی خیال باطل که به جوش ناشی از عرق می‌گن عرق‌جوش. حتی اینم فهمیدم که پدِ پدرام، یه جور پسوندِ نفی‌کننده است. و داشتم فکر می‌کردم مثل نسیم و طوفان که متضاد هم هستن، می‌تونم یه جفت دیگه هم بچه داشته باشم و اسمشونو بذارم پدارم و آرام. و یادآور می‌شود نگارنده‌ی این سطور تا همین چند وقت پیش فکر می‌کرد زانسو مثل زانیار اسم آدمه. بازم زهی خیال باطل که به لغت‌نامه‌ای که ترتیب لغت‌هاش برعکس باشه و از آن سو نوشته شده باشه میگن زانسو.

9.

یه بار یه خانومه اومده بود فرهنگستان می‌گفت اسم شرکت داداشم اینا فارسیه ولی میگن فارسی نیست و تایید نمی‌کنن و مجوز نمی‌دن به شرکتش. اومدم بپرسم فارسیه یا نه. یادم نیست اسم شرکته چی بود. از این چی چی گسترِ فلان آبادیا بود. و واضح و مبرهن بود فارسیه. می‌خواست بره دهخدا رو نگاه کنه مطمئن بشه که فارسیه.

10.

ترم دوم یه استاد خیلی باسواد داشتیم که تو حوزه‌ی تخصصی‌ش حرف اول و آخرو زده بود. یه بار داشت پیشینه‌ی مقالاتی که راجع به یه موضوعی نوشته شده رو لیست می‌کرد که برامون توضیح بده. پای تخته اسم مقالاتو نوشت، مقاله‌ی خودشم بین مقالات بود. قبل اسم همه‌ی نویسنده‌ها دکتر فلانی نوشت و قبل اسم خودش هیچی ننوشت و اسم و فامیل خالی نوشت.
این حرکتش برام خیلی ارزشمند و معنادار بود.

11.

مثل وقتی که سرما خوردی و هوا گرمه و استاد میره پنجره رو باز کنه و ازت می‌خواد هر موقع سردت شد بگی که ببنده.
یکی از بی‌نظیرترین حس‌های دنیا اینه که بدونی یکی هست که حواسش بهت هست. حالا این یکی می‌تونه دوست، استاد یا حالا هر کس دیگه‌ای باشه. و چه بهتر که ایمان داشته باشی خدا هست...

12.

مسئول کتابخونه، یه آقای خیلی پیره که احتمالاً 100 سالو رد کرده و بازنشست شده؛ ولی برای دلخوشی خودش و بقیه میاد کتابخونه و به بقیه کمک می‌کنه. با اینکه زیاد نمی‌رم کتابخونه (شاید در کل ده بار هم نرفتم اونجا تو این دو سال)، ولی هر موقع میرم احوالپرسی گرمی می‌کنه که هر کی ندونه فکر می‌کنه سال‌هاست همو می‌شناسیم. نه تنها حال خودم، حال خانواده و بقیه‌ی هم‌کلاسیامم می‌پرسه. یه بار رفتم یه کتابی بگیرم و تا منو دید، با افسوس گفت دیر اومدی. با چشای گرد و حیرت زده گفتم دیر اومدم؟ گفت دیر اومدی! اگه نیم ساعت زودتر میومدی باهم ناهار می‌خوردیم و بعدش با دستایی که می‌لرزید، ظرف خالی ناهارشو نشونم داد و گفت هر موقع فرصت داشتی بیا اینجا. بیشتر به کتابخونه سر بزن.

13.

شاید باورتون نشه؛ من یه دختر هم‌سن و سال خودم می‌شناسم اسمش نعناع هست. یه دختر دیگه هم می‌شناسم اسمش عظمت‌ه! بگذریم که مورد داشتیم اسم دختره رامین بود.

14.

روزای آخر با یکی از هم‌کلاسیام سر اینکه فایل وردِ جزوه‌هامو بهش بدم بحثم شد. گفت فونت پی‌دی‌اف رو نمی‌تونه تغییر بده و وردشو بده و منم گفتم هر فونتی می‌خوای بگو تغییر بدم و بازم پی‌دی‌افشو بفرستم. گفت بعضی قسمتاشو می‌خوام حذف کنم و گفتم اوکی! بگو کدوم قسمتا، خودم حذف کنم و پی‌دی‌اف‌شو بدم. بعدِ نیم ساعت درگیریِ پیامکی! آخرش گفت نمی‌خوام اصلاً.
خب جزوه‌ی خودمه، نمی‌خوام وردشو بدم.
والا!

15.

توی لیست حضور و غیاب جلوی اسم‌مون، رشته و دانشگاه سابق‌مونم نوشتن که اساتید بدانند و آگاه باشند. و اعتراف می‌کنم یکی از یه جور ناجورترین لحظات عمرم همین جلسات اولِ ترمای ارشدم بود. و سوالِ تکراریِ انگیزه‌ت چی بود. یه بار یکی از اساتید همچین که لیست رسید دستش، با اینکه اسمم اون وسطا بود، همون اولِ اول پرسید خانم فلانی کیه؟ وقتی دستمو بلند کردم گفت متوجه شدی چرا همون اولِ اول اسم شما رو پرسیدم؟
این استادمون خودش برقی بود. فارغ‌التحصیل علم و صنعت. یکی دو تا استادِ برق شریفی هم داشتیم که جا داشت خودم پاشم بپرسم استاد انگیزه‌ی شما چی بود که الان هیئت علمی فرهنگستانی؟
گاهی وقتا فکر می‌کنم کاش توی دنیای حقیقی هم می‌تونستم کامنتا رو ببندم تا ملت کمتر بپرسن و کمتر نظر بدن راجع به زندگی‌م.

16.

وقتایی که می‌خوام فکر کنم می‌رم می‌شینم عرشه (یه جایی هست توی دانشکده‌ی سابقم.) و آجرای روی دیوارو می‌شمرم. 39 تا آجر روی هم و 27 تا کنار هم. انقدر می‌شمرم که کلاس تدبّر در قرآن شروع بشه و برم بشینم سر کلاس. بارها سعی کردم چیزایی که اونجا یاد می‌گیرم رو اینجا بنویسم و به دلایلی نتونستم. یه دلیلش این بود که خودم سواد لازم و کافی تو این حوزه رو ندارم و می‌ترسم به جای شفاف‌سازی و درست کردنِ اَبرو، بزنم چش و چالِ موضوع رو دربیارم و اوضاع بدتر از اینی که هست بشه. خیلی مهمه که چه کسی به راه راست هدایت‌تون کنه. سواد، قدرت و حتی محبوبیت مُبلّغ تاثیر بسزایی در فرایند تبلیغ داره. ممکنه دو نصیحتِ واحد رو از دو نفر بشنوی و یکی بهت بربخوره و یکی تا مغز استخونت نفوذ کنه و مسیر زندگی‌تو تغییر بده.

17.

یکی از مشکلات من با خانومای مسنِ مسجدِ نزدیکِ خونه‌ی مامان‌بزرگم اینا این بود که وقتی می‌پرسیدن چی می‌خونی و می‌گفتم برق، دقیقاً متوجه نمی‌شدن ینی چی و تصورش‌شون یه چیزی تو مایه‌های سیم‌کشی و عوض کردنِ لامپ بود. وقتی این موضوع رو با هم‌اتاقی‌م نسیم که هوافضا می‌خونه مطرح کردم، گفت اتفاقاً از منم ساعت حرکت هواپیماها رو می‌پرسن.
این چند روز که خونه بودم همسایه‌ی مامان‌بزرگم اینا آورده بود برای نوه‌ش سرم بزنه و وقتی گفتم من حتی آمپول زدنم بلد نیستم گفت پس شش ساله تهران چی کار می‌کنی!

18.

شماره‌ی پسره رو گرفت و گفت اگه تمایلی به آشنایی داشتم پی‌ام می‌دم. شب بهش پی‌ام داد. چه رنگی و چه غذایی و چه حیوونی رو دوست داری و متولد چه ماهی هستی و بابام چی کاره است و خودم چی خوندم و چی دارم و چی ندارم و می‌خوام اپلای کنم برم و وای چه تفاهمی و از این صوبتا. پسره گفت تو راهم؛ دارم می‌رم خونه. دوستم خطاب به ما: با این سرعتی که این پسره داره تایپ می‌کنه و جواب منو میده احتمالاً پشت فرمون نیست. لابد توی مترو و اتوبوسه. فکر کنم ماشین نداره.

19.

شبا سرعت نت خوابگاه شدیداً کم میشه. اتاق ما چون توی سالن نیست و نزدیک‌ترین واحد به راه‌پله است، اصن شبا وای‌فای بهش نمی‌رسه. دیشب از تختم دل کندم و رفتم نشستم نزدیک در که وای‌فای بهم برسه. هم‌اتاقیم اومد تو و تا خواست درو ببنده گفتم باز بذار نِت بیاد تو. با تعجب گفت مگه امواج الکترومغناطیس از در رد نمیشن؟ منم جلوی خنده‌مو گرفتم و خیلی جدی و مهندسی‌طور گفتم نه بابا؛ می‌خوره به در و اگه بسته باشه برمی‌گرده. برای همینه که ما نت نداریم. اونم باز گذاشت درو. هر نیم ساعت یه بار می‌پرسید خدایی داری شوخی می‌کنی؟ موج از در و دیوار رد میشه هاااا!

میگن مهندسین برق و مخابرات کشور بعد از خوندنِ این سطور مدارک فارغ‌التحصیلی‌شونو گذاشتن توی کوزه و اعتصاب غذایی کردن و جز آبِ همین کوزه‌ی مذکور لب به هیچی نمی‌زنن.

20.

من اگه نعوذِبالله! خدا بودم، حتماً و قطعاً هم‌اتاقیم نسیم رو به پیامبری مبعوث می‌کردم. چرا؟ الان می‌گم. از مهر ماهِ پارسال تا حالا این بشر، هر موقع میوه پوست می‌کنه و غذا درست می‌کنه، میگه نسرین؟ می‌خوری؟ و من هر بار می‌گم نه ممنون و سری بعد دوباره می‌پرسه نسرین؟ می‌خوری؟ و من بازم می‌گم نه ممنون. اما ناامید نمیشه و سری بعد بازم می‌پرسه نسرین؟ می‌خوری؟ خوبه می‌دونه میوه و غذای بقیه رو نمی‌خورم؛ ولی میگه شاید یه موقع هوس کردم و خوردم.
ولی من پیامبرِ خوبی نمیشم. چرا؟ چون اگه سری اول برم به یه قومِ گمراه بگم قومِ گمراه؟ به راه راست هدایت می‌شید؟ و اونا بگن نه، ممنون، دیگه بار دوم و سومی در کار نخواهد بود. برمی‌گردم پیشِ خدا و می‌گم باری‌تعالی! اینا نمی‌خوان هدایت شن.
اما نسیم، هم‌اکنون که من در حال تایپ این سطورم داره میوه پوست می‌کنه و قول میدم قراره بیاره بگه نسرین؟ می‌خوری؟

21.

دیشب شیما اینا داشتن با هم‌اتاقیام راجع به موضوعی بحث می‌کردن. بحث، جدی و تند و مهم و دعواطور بود. و من نه سر پیاز بودم نه تهِ پیاز. کلاً توی بحث‌شون هیچ نقشی نداشتم و سرم تو کار خودم بود. یهو شیما به من اشاره کرد و خطاب به بقیه گفت نسرین هر اخلاقِ گندی هم داشته باشه خوشم میاد رابطه‌ش با آدم شفاف‌ه، مشکلی هم داشته باشه رک و رو راست مشکلشو به آدم میگه.

شباهنگ هستم؛ یه دوستِ کاملاً شفاف!

22.

عقلاشونو ریخته بودن روی هم که حالا که سرویس‌شون بیرونِ دانشگاه پیاده‌شون می‌کنه، راهی پیدا کنن که نگهبان دم در دانشگاه به ظاهرشون گیر نده. قبلاً با سرویس می‌رفتن توی دانشگاه و غمی نداشتن. یکی می‌گفت از در رد شو برو توی دانشگاه آرایش کن و یکی می‌گفت آرایش کن و لاک بزن، ولی لاک‌پاک‌کن هم ببر، یکی‌شون به اون یکی که چادری بود و دیگه نیست می‌گفت با چادر بری گیر نمی‌دن و یکی می‌گفت مانتوی بلند بپوش رد شو برو توی کلاس عوض کن و دیگه آخرای بحث زدن به سیم آخر که غرب داره آپولو هوا می‌کنه، اون وقت ما لنگِ یه تار موئیم!
می‌خواستم بگم همون غرب، دانشجوهاش وقتی میرن دانشگاه با سر و وضع مهمونی نمیرن و دغدغه‌شون خط چشم و رنگ رژ و لاک‌شون نیست. تازه به قول خودتون از بیست نمره، 18 نمره‌شو با تقلب جواب نمیدن و نصف بیشتر کلاساشونو نمی‌پیچونن. برای همین آپولو هوا می‌کنن.
ولی نگفتم.

23.

لباسشویی خوابگاه خراب شده. یه ماهه خرابه. اون روز که داشتم می‌رفتم خونه نمی‌دونستم خرابه و لباسامو انداختم توش و شست و درش آوردم و کماکان نمی‌دونستم خرابه. خانومه که راه‌پله‌ها رو تمیز می‌کرد پرسید چه جوری لباساتو شستی و منم گفتم با لباسشویی. گفت این که خراب بود. ولی به نظرم خراب نبود. اگه خراب بود که لباسامو نمی‌شست. می‌شست؟ نمی‌شست. پس خراب نبود. ولی امروز که رفتم لباسای این هفته‌مو بندازم توش دیدم خرابه. حالا اومدم نشستم با این احتمال که تا عید درستش نکنن، جورابا و شلوارا و مانتوهامو برای یه ماه جیره‌بندی کردم و دارم با برنامه‌ریزیِ مدوّن مصرف‌شون می‌کنم. خوبیش اینه که لباسایی که تا حالا نپوشیدمو دارم می‌پوشم.

24.

بعدِ اینکه رفتم چهارصد تومنِ ترمِ چهارو ریختم به حساب خوابگاه و اولین روزِ ترمِ چهار، ساعت چهار، چهارمین دندونمم عصب‌کشی کردم و چهارصد تومن دیگه هم ریختم تو جیبِ دندون‌پزشکه، و بعد از اینکه نگار زنگ زد گفت برای تبریز فقط دو تا بلیت قطار مونده بخرم یا نخرم و گفتم بخر و پولِ بلیتم کنار گذاشتم و بعد از اینکه کلی خرید کردم یخچالو پر کنم و کارتِ مترومو شارژ کردم، تو مسیرِ برگشت یه سری کیف و کفشِ جغدی دیدم که با کیف پولم ست بودن. قیمتشونو که پرسیدم، کارت بانکی‌م رفت تهِ کیفم و گفت نزدیکم بشی و دست بهم بزنی جیغ می‌زنم :دی


25.

آن بزرگواربانوی بلاگر، چند تا پُستو توی یه پست و چند تا عکسو توی عکس می‌گُنجوند تصوّر می‌کرد این طوری خیلی باحال میشه. :))) اون پسر سمت راستی پسرم طوفانه. مثل مامانش سفید پوشیده. تو این سکانس، بچه‌های کوچه‌مون دارن فوتبال بازی می‌کنن و منم بهش گفتم نری بیرون لباساتو کثیف کنیااااا! تازه بچه‌های کوچه حرفای زشت و بی‌ادبانه می‌زنن و اگه بری دیگه مامانت نمیشم. اون دختره‌ی سمت راستی هم خودمم که که دورِ گردنی و هدِ جغدی که عمه‌جونش بافته رو پوشیده.
البته تو این تصویر، طرحِ جغدش زیاد معلوم نیست. به واقع اصن معلوم نیست.


26.

خوابگاه هر ماه 6 گیگ و 244 مگ ترافیک بهمون میده و من همون هفته‌ی اول سهم خودمو تموم می‌کنم و بعدش سهم هم‌اتاقی شماره‌ی 1 و 2 و 3 (خوشبختانه اینا استفاده‌شون از فضای مجازی در حد تلگرامه و سهمشون می‌رسه به من.) روزای آخرِ دی، ترافیک کلِ اعضای واحدِ شباهنگ اینا تموم شد و حتی منفی هم شد! فلذا دست به دامنِ 2.7 گیگِ نگار شدم (رفته بود خونه و لازمش نداشت). اون اکانتی که با 444 تموم میشه اکانت خودمه. دیشب سرعتِ نت به 4 کیلوبیت! بر ثانیه رسید. مقایسه می‌کنیم این سرعتو با سرعتِ هتل کربلا که 1.4 مگابایت بر ثانیه بود.

27.

بالاخره بعد از سه سال سهیلا (هم‌مدرسه‌ایم) رو دیدم. آخرین بار ماه رمضونِ اون سالی دیدمش که می‌رفتم مخابرات برای کاراموزی. رفتنی (رفتنی قیده؛ ینی وقتی داشتم می‌رفتم سهیلا رو ببینم) گفتم یه کم قاقالی‌لی هم براش ببرم و اون بسته‌ی خوشمزه‌ی سمت چپی لواشک و آلوچه و آلبالو و زردآلو توشه. [نگارنده هنگام تایپ آبِ دهنش را قورت می‌دهد.]


28.

داشتیم راجع به یه موضوعی صحبت می‌کردیم که دیدم دختری که پشت سر سهیلا نشسته سیگار می‌کشه. سهیلا گفت کارِ درست یا نادرستِ بقیه ربطی به تو نداره و اون جوری نگاش نکن. گفتم حتی اگه دود سیگار خفه‌م کنه و خفه‌ت کنه هم ربطی به ما نداره؟ گفت خودت این کافی‌شاپی که توش سیگار آزاده رو انتخاب کردی. پس حق اعتراض نداری.

29.

باهم رفتیم شهر کتاب. سهیلا و نازنین یه سری کتاب خریدن و منم دو تا خودکار آبی و صورتی. خودکارا رو سهیلا حساب کرد که یادگاری ازش داشته باشم که هر موقع مُرد نگاشون کنم و به یادش بگریَم! تاریخ بیهقیو دیدم و گفتم عه! من یه صفحه از اینو حفظم. سهیلا گفت می‌دونیم بابا! روز مصاحبه هم برای حداد خوندی اون یه صفحه رو.

سمت چپی که دوربین دستشه نازنینه. نازنین یکی از دوستای مدرسه‌ام بود که موقع ساخت فصل اول وبلاگم کنارم نشسته بود. منم همونی‌ام که توی هر عکسی در مرکزیت قرار می‌گیرم.


30.

بیهقی میگه: احمق مردا که دل در این جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند.

31.

یه کتاب دیگه دیدیم اسمش «دوستش داشتم» بود. از اسمش خوشم اومد. یه حسرت خاصی به آدم القا می‌کرد.

32.

من اگه تو زندگی‌م شکست بخورم و به سمت زوال و اضمحلال و نابودی برم، دلیلش اینه که بعد از مشورت با سهیلا، دقیقاً همون کاری رو کردم که گفت نکن و همون کاری رو نکردم که گفت بکن. و اگه احیاناً یه روزی به موفقیت‌هایی دست پیدا کردم و به یه جاهایی رسیدم، بدانید و آگاه باشید که دلیلش اینه که بعد از مشورت با سهیلا، دقیقاً همون کاری رو کردم که گفت نکن و همون کاری رو نکردم که گفت بکن.

33.

اومدنی (اومدنی قیده؛ ینی وقتی داشتم میومدم تهران) تو قطار با فریبا آشنا شدم. اهل «اهر»، یکی از شهرستان‌های اطراف تبریز بود و دانشجوی سمنان. می‌گفت چون مسیر مستقیم از اهر به سمنان نیست، هر بار از اهر میاد تبریز و از تبریز به تهران و از تهران به سمنان. یه دختر دیگه هم بود به اسم ندا که علم و صنعت، برق می‌خوند. اهل بناب، یکی از شهرستان‌های اطراف تبریز بود. وقتی باهاشون صحبت می‌کردم، قبل از اینکه خودشون و شهرشونو معرفی کنن متوجه شدم لهجه‌هاشون باهم فرق داره و با لهجه‌ی ترکی من هم فرق داره. ینی سه نوع لهجه‌ی ترکی مختلف داشتیم. و اینجا بود که زبان‌شناسِ درونم ذوق کرد. یه خانوم دیگه هم بود به اسم زینب. اهل قزوین بود، ولی شوهرش تبریزی بود و تبریز زندگی می‌کردن. خودش تو کار آموزش فرش بود و فرش خونده بود. کار شوهرشم یه ارتباطی به فرش داشت. اولین دیالوگ‌مون این جوری شروع شد که پرسید چی می‌خونی و بعد اینکه حرف ارشد پیش اومد گفت ارشد، یزد قبول شدم و تو خانواده‌ی ما رسم نبود دختر بره یه شهر دیگه درس بخونه و منم دیگه ادامه‌ی تحصیل ندادم. پرسیدم الان که تبریزی دوست داری ارشد بخونی؟ گفت آره. گفتم فکر کنم اوایل اسفند اونایی که ثبت نام نکردن بتونن ثبت نام کنن برای ارشد. دفترچه‌ی ثبت نام و رشته‌ها رو همون جا توی قطار براش دانلود کردم و چهار پنج ساعت بی‌وقفه در مورد کار و درس صحبت کردیم. گفت از اینکه تنهایی بخواد بره دندون‌پزشکی می‌ترسه و حتی وقتی می‌خواست از سرویس قطار استفاده کنه ازم خواهش کرد که باهاش برم و اوضاع رو تحت کنترل داشته باشم. بقیه ساکت نشسته بودن و مکالمه‌ی ما رو گوش می‌دادن. وقتی می‌گم بی‌وقفه ینی واقعاً بی‌وقفه صحبت کردیم. موقع خواب ازم تشکر کرد که باهاش حرف زدم. گفت این مدت که تبریز بوده کسی نبوده باهاش فارسی حرف بزنه و دلش تنگ شده بوده برای زبان فارسی.

34.

وقتی برای نماز پیاده شدیم، تو نمازخونه سانازو دیدم (هم‌مدرسه‌ایم). آخرین باری که همو دیده بودیم بهارِ 89 بود. من رکعت سوم بودم که رسید و مهرو گذاشت کنار مهر من و شروع کرد به خوندن. نشناخت منو. وقتی نمازم تموم شد، ساناز هنوز داشت می‌خوند. موقع بستن بند کفشم یه کم تعلل کردم؛ ولی وقتی نمازشو تموم کرد و مهرو برداشت که بیاد بیرون، حس کردم آمادگی دیدن کسی که شش هفت ساله ندیدمش رو ندارم. آمادگی شنیدنِ چه خبر و چی کار می‌کنیو نداشتم. به واسطه‌ی اینکه هم‌کلاسی دوره‌ی کارشناسیِ ساناز، تو خوابگاه ما بود، دورادور از حال و روزش باخبر بودم؛ ولی شک نداشتم اون هیچی از منِ الان نمی‌دونه.
وقتی رسیدیم تهران و از قطار پیاده شدیم دوباره همو دیدیم. به خاطر کوله پشتی و ساکم، چادرمو گذاشته بودم تو کیفم و قیافه‌م هم هیچ شباهتی به بهار 89 نداشت. با خودم گفتم عمراً بشناسدت.
ولی شناخت و اومد نزدیک و با ذوق زایدالوصفی گفت نسریییییییییییییییییین!!!

35.

هم‌کلاسیای ارشدم هیچ کدوم خوابگاه ندارن. اونایی که شهرستانی‌ن، یه شب می‌مونن تهران و هر هفته برمی‌گردن خونه‌شون و دوباره هفته‌ی بعدش میان تهران و برمی‌گردن. این هفته عاطفه جایی نداشت بره و اومد خوابگاه ما. دخترِ فوق‌العاده آروم و خوبیه. تابستون دو هفته باهم بودیم. و من نهایت مهمان‌نوازی رو اینجوری در حق‌ش تموم کردم که بهش گفتم وقت دندون‌پزشکی دارم و تو رو می‌رسونم خوابگاه و تا شب نیستم و قراره تنها بمونی. گفت اشکالی نداره و اگه می‌خوای باهات بیام که تنها نباشی و گفتم این دندون‌پزشکه چهار ساله داره دهنمو سرویس می‌کنه و آدم مطمئنیه. گفت از اون لحاظ نه. ممکنه فشارت بیافته. گفتم خیالت راحت؛ این چهارمین دندونیه که می‌برم عصب‌شو بکشم. جای وسیله‌هامو نشونش دادم و قبل دندونپزشکی باهم رفتیم یه سری خرت و پرت برای ناهار خریدیم و قرار شد شب بریم بیرون شام بخوریم.
یه رستوران سنتی پیدا کردیم که وقتی وارد شدیم دود قلیون داشت خفه‌مون می‌کرد. ولی صاحبای رستوران پسرای فوق‌العاده مودب و خوبی بودن. رفتارشون و ظاهر و باطن‌شون به قدری برای منِ حساس به این چیزا مورد لایک واقع شد که رستورانه رو فرستادم تو لیست رستوران‌هایی که اگه بعداً موقعیتش پیش اومد باز برم. وارد که شدیم اومدن سمت ما و گفتن اینجا قسمت خانوادگی هم داره و راحت باشیم. ولی ما یه کم ناراحت بودیم و گفتیم غذا رو بدن ببریم. قیمت و کیفیت غذاشونم خوب بود. یه کم قدم زدیم و بعدش یه سر رفتیم فروشگاه فرهنگ. برای عاطفه توضیح دادم آخرین باری که اینجا اومدم آخرین ماه رمضون دوره‌ی کارشناسی‌م بود. گفتم کلی خاطره‌ی خوب و انرژی مثبت تو این فضا هست که بهم آرامش و حس خوبی میده.
اینا رو که دیدم یاد اون روزی افتادم که دنبالِ حرف N می‌گشتیم. اون روز حروفو مرتب نکرده بودن و هر چی گشتیم N رو پیدا نکردیم.


36.

مثل وقتی که با خانومش نشسته و داره پستای چند سال پیش و تگای خودش و دیالوگامونو که می‌ذاشتم تو وبلاگم می‌خونه. مثل وقتی که میگه خانومم از خنده پاشید به لپ‌تاپ. مثل وقتی که خوشحالم.
می‌دونم هیچ وقت روزانه‌نویسی‌هامو نمی‌خوندی و نمی‌خونی و عمراً این پستو تا اینجا خونده باشی؛
ولی تولدت مبارک!

37.

مثل وقتی که مامان و بابای دوستات و هم‌اتاقیاتو تو جشن فارغ‌التحصیلی می‌بینی و دوستات تو رو با وبلاگت به خانواده‌شون معرفی می‌کنن. مثل وقتی که مامان دوستت میگه هنوز خاطراتتو می‌خونم.

38.

یه چند وقت بود پستِ دستپختانه نذاشته بودم:


39.

این چند روزی که خونه بودم کلی کتاب شعر خوندم. همه رو همزمان شروع کردم به خوندن. یه جلدش تو آشپزخونه بود، یکی زیر میز، یکی روی مبل، پشت تلویزیون، زیر تخت، روی پتو، زیر بالش. عینِ این کارتونِ ردّ پای آبی، هر جا که حضور داشتم، یه کتاب شعر ازم به جا مونده بود. آن‌ها، ضد، اقلیت، گریه‌های امپراطور، جنگ میان ما دو نفر کشته می‌دهد، روایت ستم، تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض، مهرابان، خودزنی، شعریکاتور، خنده‌های امپراطور، چه حرف‌ها.
به جز سه تا کتابِ احسان‌پور که خانومش که از دوستای ارشدمه برای تولدم هدیه داده، بقیه رو امسال و پارسال از نمایشگاه گرفته بودم و شرایطش پیش نیومده بود بخونم‌شون. سمت چپی از «آن‌ها»ی فاضل نظری و سمت راستی از «جنگ میان ما دو نفر کشته می‌دهد» امید صباغ و اون سه تا پایینی از شعریکاتورِ رضا احسان‌پوره.


40.

این غزلِ فاضل نظری از گریه‌های امپراطورو دوست داشتم:

به نسیمی همه‌ی راه به هم می‌ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد؟

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه‌ی هم چیدن چندین سنگ است

گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه‌ی کوتاه به هم می‌ریزد

آه! یک روز همین آه تو را می‌گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد

رضا احسان‌پور در جواب این کتاب، خنده‌های امپراطورو نوشته که از این کتابم این بیت وصف حال منه:

حال من گاه به ناگاه و گَهی هم باگاه،

گاه و بی‌گاه، به هر گاه بهم می‌ریزد

۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

957- ایدئولوژی‌های شکست‌خورده‌ی من (1)

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۱۶ ب.ظ

ایدئولوژی به مجموعه‌ای از باورها و ایده‌ها گفته می‌شود که به عنوان مرجعِ توجیهِ اعمال، رفتار و انتظاراتِ افراد عمل می‌کند.

یه تفکری هست موسوم به همه یا هیچ (All or Nothing) که خوب یا بد، درست یا نادرست، از کمال‌طلبی‌م نشئت می‌گیره و من همیشه بهش پایبند بودم. مثال ملموس‌ش اینه که همه‌ی موجودی‌مو منتقل می‌کنم به یکی از حسابام و همه‌ی کارتای شناسایی و پول نقدمو می‌ذارم تو یه کیف. ملت همیشه میگن پولاتو تقسیم کن که اگه دستگاه، کارتتو خورد، اگه جیبتو زدن یا اگه این کیفت گم شد، تو "اون یکی" کیفت، تو "اون یکی" جیبت، تو "اون یکی" کارتت یه چیزی داشته باشی، ولی گوشم به این حرف‌ها بدهکار نیست؛ چون "اون یکی" برای من یه مفهوم تعریف نشده است. همه‌ی کتابای من باید یه جا باشه، همه‌ی لباسای من باید یه جا باشه، همه‌ی پولای من باید یه جا باشه و همه‌ی پستای من باید تو یه وبلاگ باشه و سیم‌کارت باید یه دونه باشه و ایمیل باید یه دونه باشه و اصن خدا یکی، عشق هم یکی! تعدّد تمرکزمو به هم می‌ریزه!!!

نتیجه‌ی این طرز تفکر این بود که من یه اکانت فیس‌بوک داشتم که هم معلمام فرندم بودن، هم هم‌کلاسیام، هم هم‌دانشگاهیام، هم دوستای وبلاگی و هم فامیل و اقوام. هم حتی کسی که فقط چند ساعت باهم تو یه کوپه بودیم. یه شماره موبایل داشتم که هم هم‌دانشگاهیام داشتنش، هم اساتید، هم دوستای وبلاگی، هم خانواده و هم پیک موتوری و آژانس سر کوچه. من یه وبلاگ داشتم که آدرسشو هم خانواده داشتن، هم معلما، هم هم‌کلاسیا، هم در و همسایه، هم حتی نوه‌ی پسرعمه‌ی پدربزرگ و هم شماها.

با این توجیه که آدمِ دو رو و هزارچهره‌ای نیستم، به راحتی با این موضوع کنار اومده بودم که همه‌ی افرادی که باهاشون در ارتباطم یه جا باشن؛ در کنار هم. مثلِ موجودی حساب بانکیم، مثل کارتای شناساییم و مثل کتابام. همه باید یه جا بودن. به عنوان مثال، توجه شما رو جلب می‌کنم به یکی از پستای فیس بوکم با این ملاحظه که من هیچ دغدغه‌ای نداشتم که اساتید، فوامیل (جمعِ مکسر فامیل!) و حتی خوانندگان وبلاگم، اون پست و کامنت‌ها رو بخونن (پست، کامنتِ 1، کامنتِ 2)

پایه‌های این ایدئولوژی دو سال پیش لرزید و با دی‌اکتیو کردن فیس‌بوکم سست شد و دیشب با دیلیت کردنِ اکانت اینستاگرامم این ایدئولوژی شکست خورد. دیشب اکانتمو حذف کردم که یه مشت اسم رو حذف کرده باشم. یک مشت آدم در حدِ یه اسم و نه بیشتر. حذفشون کردم؛ همون طور که پیش از این از ذهنم و قلبم دور ریخته بودم. آدمایی که مدت‌هاست قلباً دیگه دوستم نیستن، دوستشون ندارم و اسمشون تو لیست فرندها! داشت سنگینی می‌کرد.

هزینه‌ی "همه یه جا باشن" این بود که برخی پاشونو از گلیم‌شون درازتر کردن و از کانال ارتباطی‌شون سوء استفاده کردن. مثلاً غریبه‌ای، به خانواده‌ام پیام می‌داد، فامیل، روابط دوستانه‌ی منو تحلیل می‌کرد، یه غریبه روابطِ خانوادگی‌مو و یه دوست وبلاگی، شخصیتمو! هر کسی به خودش اجازه می‌داد هر جوری که داره می‌بینه، منو قضاوت کنه و من کم‌کم دچار خودسانسوری می‌شدم. 

باید برای هر گروهی (دوست، فامیل، غریبه و...) حریمی مشخص می‌کردم و نکرده بودم. هیچ کس سر جای خودش نبود. باید برای یه عده خطوط قرمزی می‌کشیدم که آقا! جای تو اینجا نیست؛ ولی نکشیده بودم. حالا نشستم و دارم فکر می‌کنم که اصن وجهی نداره آدم هر کیو که می‌شناسه ادد کنه تو لیست دوستاش.

اکانت جدیدی برای اینستا ساختم مخصوص اقوام و فامیل. این وبلاگ هم برای دوستان وبلاگی و تعداد معدودی دوست حقیقی که ازشون دورم و لابد هنوز براشون مهم‌م که اینجا رو می‌خونن. اینکه چرا اینجا رو می‌خونن، دلیلش به خودشون مربوطه. اینکه چرا شماها هم دارید می‌خونید بازم دلیلش به خودتون مربوطه.


What doesn't kill you makes you stronger؛ میگن زخمی که نکشتت قوی‌ترت می‌کنه. 

منکرِ دردی که کشیدم و می‌کشم نیستم؛ ولی احساس می‌کنم دارم قوی‌تر میشم.

۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

هم‌اتاقیام پارچ آب ندارن و بطری هم ندارن و آبو توی کاسه و قابلمه می‌ذارن تو یخچال و موقع خوردن می‌ریزن تو لیوان. هفته‌ای یه بار قاشقاشونو گم می‌کنن و هیچ وقت قاشق ندارن. همیشه دستگیره‌هایی که باهاش ظرف داغ برمی‌دارنو می‌سوزونن یا گم می‌کنن و امشبم لیوان ندارن.

2.

مامان یه سری ظرف که از چشش افتاده بودو گذاشته بود دم در که سر به نیستشون کنه. 
این سری که رفتم خونه دیدم ظرفا هنوز تو راه‌پله است و گفتم پارچ و این قاشقا رو بده ببرم برای هم‌اتاقیام. الان هم‌اتاقیام از شدت ذوق در پوست خودشون گنجیده نمیشن و هر پنج دقیقه یه بار میگن خدا خیرت بده و هی دارن آب می‌خورن. 
یه سری پارچه هم آوردم دادم نسیم بدوزه دستگیره درست کنه.

3.

سال تحصیلی که شروع میشه، ملت میرن کتاب و دفتر و خودکار می‌خرن و من قابلمه و ماهیتابه و کتری و وسایل آشپزخونه برای خوابگاه. و هیچ وقت اینایی که ظرفای درب و داغون خونه رو با این طرز تفکر که اینجا موقتیه میارن خوابگاه درک نکردم. با محاسباتی که انجام دادم، یک چهارم عمرم رو خوابگاه بودم و مگه ما چند سال قراره عمر کنیم که ظرف و لباسای خوب رو از خودمون دریغ کنیم؟

4.

به نظر من دمپایی، کتری، فندک آشپزخونه، دستگیره‌ی قابلمه، اسکاچ ظرفشویی، قابلمه، ماهیتابه، قاشق، کارد، چنگال، بشقاب، لیوان ، اتو و حتی مُهر! وسایل شخصی محسوب میشن. دقیقاً مثل مسواک و حوله! برای همین، هیچ وسیله‌ی مشترکی با هم‌اتاقیام ندارم و هیچ وقتم از کسی چیزی نمی‌گیرم.
من وقتی دارم در مورد خوابگاه می‌نویسم، در مورد خوابگاه می‌نویسم نه در مورد عادات و اخلاقیاتم در زندگی مشترک. در این مورد بیشتر از این نمی‌خوام توضیح بدم؛ چون باعث سوء تعبیر میشه و حمل بر وسواسی بودنِ من میشه. مورد داشتیم، مورد که چه عرض کنم، مواردی داشتیم که طرف اومده گفته خانم فلانی، بر اساس فلان پست که فرمودید خمیردندونمم باید جدا باشه یا فلان پست که فرمودید کسی میوه پوست بکنه نمی‌خورید، آیا فلان و بهمان...

5.

پنجمین واگن، اولین کوپه. از اونجایی که به دلایلی خانواده همرام نیومده بودن، کسی نبود که براش دست تکون بدم و خدافظی کنم و شر شر اشک بریزم و فین فینِ دماغمو پاک کنم و  عین بچه‌ی آدم رفتم کوپه‌‌مو پیدا کردم و نشستم. اولین کوپه، صندلی شماره‌ی 4.

اول مامان زنگ زد و ضمن آرزوی سفری خوش، اذعان کرد: "خدا کنه هم‌کوپه‌ایات خانوم باشن". بعدشم عمه جون طی تماسی تلفنی اظهار داشت: "خدا کنه هم‌کوپه‌ایات آقا نباشن". و من بعد از شش سال قطارسواری، هنوز نتونستم مفهوم کوپه‌ی خواهران رو برای خانواده‌ام تبیین کنم و بندگان خدا همیشه نگران هم‌کوپه‌های من هستن.

تا یکی دو ایستگاه بعدِ تبریز تنها بودم و خوشحال از اینکه هر چهار تا تخت مال خودمه و برای اولین بار می‌تونم روی تخت پایین بخوابم. همیشه هم قطارام یا پیر و از کار افتاده‌ن و درد پا و درد کمر دارن، یا پا به ماهن و نمی‌تونن خودشونو تکون بدن، چه برسه به اینکه برن بالا. ولی این بار بخت با من یار بود و نه تنها یه تخت، بلکه هر دو تخت پایین مال خودم بودن.

البته زهی خیال باطل!

یکی دو ایستگاه بعد سه تا پیرزن با 9 تا ساک سوار قطار شدن و آه از نهادم برخاست و مظلومانه و مذبوحانه داشتم پله‌های نردبونو طی می‌کردم برم بالا که خانم شماره‌ی 1 گفت قربون دستت، این ساکای مارم بذار رو تخت بالایی. خانم شماره‌ی 2 گفت من رو زمین می‌خوابم و ما نمیایم بالا و یه بسته پفک بهم داد و علی‌رغم "نه مرسی" گفتنای من گفت بگیر بخور بابا! منم گرفتم. بعدش یه بسته های‌بای داد و تشکر کردم و از وی اصرار و از من انکار و بالاخره اینم گرفتم. خانم شماره‌ی 3 چند تا چیز! شبیهِ سنجد بهم داد و گفت بیا بخور عناب‌ه و من با شنیدن اسم عناب یاد یه جوکی افتادم که خب در شان این مجلس نیست اینجا تعریف کنم. ظاهراً یه ارتباطی به فرهنگستان و معادل فارسی یه چیزی داره این کلمه... که بگذریم.

خانم شماره‌ی 1 خواهر شوهر خانم شماره‌ی 3 بود و خانم شماره‌ی 2، اسمش نسرین بود. و من چه قدر بدم میاد یکی هم‌اسم من باشه. دوست دارم اسمم فقط مال خودم باشه و خدا رو صد هزار مرتبه شکر نه تو مدرسه‌مون و نه ورودیای برق و نه سال بالایی و نه سال پایینی نسرین نداشتیم. البته توی طالع‌بینیم نوشته قراره یه خواهر شوهر یا جاری به اسم نسرین داشته باشم. شایدم مراد سرم یه هوو بیاره به اسم نسرین.

من داشتم ساک‌های خانوما رو یکی یکی می‌ذاشتم اون بالا و خانم شماره‌ی 2 که اسمش نسرین بود یهو به صورت خودجوش شروع کرد از کمالات پسرش گفتن! ظاهراً پسر بزرگه متاهل بود و کوچیکه که 18 سالش بود سال اول رشته‌ی نمی‌دونم چی چی بود. چون گوش نمی‌کردم یادم نموند رشته‌ش چی بود. همین تو خاطرم موند که پسرش غذای خوابگاه و دانشگاهو نمی‌خوره و مامانش براش خونه گرفته که نره خوابگاه. کدوم شهر و کدوم دانشگاهم یادم نموند. خانومه داشت از غذاهایی که پسرش دوست داشت می‌گفت و من داشتم به طالع‌بینی‌م فکر می‌کردم. به اینکه علاوه بر خواهرشوهر و جاری و هوو، ممکنه مادرشوهر آدمم اسمش نسرین باشه. پرسید چند سالته و با این سوال رشته‌ی افکارم پاره شد. گفتم ارشدم. خانم شماره‌ی 3 گفت وااااااااااااا، بهت میومد نهم باشی. (نهم ینی اول دبیرستان!) و با تبیین و شفاف‌سازی سنّم، موضوع بحث عوض شد. چون یه دختر 24 ساله به درد پسر 18 ساله نمی‌خوره.

پرسیدن اهل کجام و برای چی دارم میرم تهران و منم گفتم اهل کجام و برای چی دارم میرم تهران. پرسیدن آیا اونجا فامیل هم دارین یا نه و منم گفتم اونجا فامیل هم داریم یا نه. خانم شماره‌ی 3 تلگرامشو باز کرد و پرسید تو هم تلگرام داری یا نه و منم گفتم من هم تلگرام دارم یا نه. خانم شماره‌ی 3 برام لقمه‌ی کتلت درست کرد و خیار و گوجه هم توش گذاشت. منم بدم میاد کسی برام میوه پوست بکنه و میوه خرد کنه. خیار و گوجه هم میوه محسوب میشه و چون تخت بالایی بودم، منو نمی‌دیدن و یواشکی خیار و گوجه‌ها رو ریختم دور و به زور! کتلت رو خوردم. لقمه‌هه تموم نشده، دومی رو دادن و گفتم من تو خونه شام خوردم و پرسیدن چی خوردی و گفتم چی خوردم. ولی بی‌خیالِ کتلت نشدن و گفتن باید بخوری و دومی رو دیگه داشتم بالا می‌آوردم! ولی خوردم.

شب که شد هیچ کدوم نیومدن بالا و هر سه تاشون پایین خوابیدن. خانم شماره‌ی 2 وسط قطار رو زمین خوابیده بود و منی که یه لیوان دوغ خورده بودم و یه بطری آب و یه لیتر شیرکاکائو و در حال انفجار بودم، باید تا خود صبح صبر می‌کردم که اینا بیدار شن که برم دستشویی. چون ما انسان‌ها توانایی پرواز کردن و پرش با بُردِ دو متر نداریم.



صبح داشتن برام لقمه‌ی نون و پنیر درست می‌کردن که گفتم پنیر دوست ندارم. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون تو کیفم یه ظرف پنیر لیقوان داشتم و سفارش کرده بودم به مامانم که آبِ پنیرم بریزه که خراب نشن. خانم شماره‌ی 1 آجیل تعارف کرد و یه دونه نخود برداشتم و بدون جویدن قورتش دادم! خانم شماره‌ی 3 نخود و کشمش گرفت سمتم و گفتم از کشمش متنفرم. واقعاً از کشمش متنفرم و تو عمرم یه دونه کشمش هم نخوردم.

برخلاف هم‌قطارانِ قبلی، اینا از شوهراشون راضی بودن و حتی می‌گفتن اگه مُهر و خدا نبود، شوهرامونو می‌ذاشتیم جلومون سجده می‌کردیم براشون. بس که خوبن!

خانم شماره‌ی 1 داشت لحظه‌ی فوتِ مادرشو برای خانوما توضیح می‌داد و گریه می‌کرد. مامان خانم شماره‌ی 1 مادرشوهر خانم شماره‌ی 3 بود و همه‌ی خانوما نوه نتیجه داشتن. همون طور که در ابتدای مقاله عرض کردم پیر بودن.

منم داشتم روزنامه می‌خوندم. روزنامه‌ی اعتماد که مامور قطار آورده بود برامون.

نوشته بود:



6.

اون روز که داشتم می‌رفتم خونه هم‌اتاقیام گفتن فندک و دستگیره و کتری‌تو بده این چند روز که نیستی استفاده کنیم. روی دمپاییام حساسم و اجازه دادم فقط یکیشون از دمپاییام استفاده کنه.
حالا برگشتم می‌بینم دمپاییام تو پای یکی از بچه‌های یه اتاق دیگه است، کتری‌م ذوب شده، دستگیره‌ها آتیش گرفته، سوخته و بعدشم گم شده.

7.

در پیِ واکنش به این حادثه، رفتن برام یه کتری بزرگ خریدن که باهم استفاده کنیم. برام!!! و باهم!!! بعدشم آوردن توش آبو جوشوندن و چایی رو ریختن توش. من چایی رو توی قوری دم می‌کنم و آب جوش رو جدا از چایی می‌جوشونم و بدم میاد کتری رنگ چایی بگیره. فلذا نمی‌تونم با اینا باهم از کتری استفاده کنم. چون حالم از کتری‌ای که رنگ چایی بگیره به هم می‌خوره. فلذا فردا باید برم دوباره برای خودم یه سری وسیله بخرم و تصمیم بگیرم دیگه به کسی چیزی امانت ندم. هر چند همین الان که در حال تایپ این سطورم، هم‌اتاقی داره با اتوی من لباساشو اتو می‌کنه.

8.

شیما اینا اومدن برای چایی و موضوع جلسه‌ی امشب کتک‌هاییه که از والدین‌شون خوردن. دارن از شیلنگ و کمربند!!! صحبت می‌کنن... تازه دخترم هستن! تازه قرن 21 ایم.

9.

برای صبونه اگه چایی نخورم لقمه از گلوم پایین نمیره و من فردا بدونِ چایی قراره صبونه بخورم. فی‌الواقع می‌تونم تو قابلمه آب بجوشونم تی‌بگ (چای کیسه‌ای) بخورم تا یه کتری بخرم. عصبانی نیستم، ناراحت نیستم، فقط خسته‌ام... خیلی خسته... خسته از همه چی.

بشنویم: Amir_Tataloo_Be_Man_Che_Han.mp3

۶۷ نظر ۲۵ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

برای اینکه چمدونم سنگین نشه، یه سری از کتابامو نبرده بودم تهران که بعداً ببرم. حالا اومدم سر وقت کتابام ببینم کدوما رو لازم دارم که با خودم ببرمشون. کتابای ارشد و کارشناسی و مدرسه‌م کنار هم‌ن. 

دفتر برنامه‌ریزیِ شونزده سالگیمو برداشتم و داشتم ورق می‌زدم و به اون روزا فکر می‌کردم. به اون روزا و کارایی که اون روزا کردم و نکردم. من هیچ وقت به برنامه‌ی درسیِ مشاورا وقعی ننهادم. هنوز هم وقعی نمی‌نهم! هیچ وقت نتونستم بپذیرم که یکی یه برنامه بده دستم و مجبورم کنه فلان ساعت فلان درسو از فلان کتاب بخونم. ولی برای خودم گزارش هفتگی می‌نوشتم که بدونم این هفته برای کدوم درسم چه قدر وقت گذاشتم.

حالا به جای یه هفته و گزارش هفتگی، دارم به عمری که گذشته فکر می‌کنم. به جای هندسه و جبر و فیزیک به این فکر می‌کنم که چه قدر برای پدرم، مادرم و خانواده‌ام وقت گذاشتم، چه قدر خواهر بودم، چه قدر دختر بودم، چه قدر نوه بودم، چه قدر دوست بودم، چه قدر دانشجو بودم، چه قدر برای استادام وقت گذاشتم، برای دوستام، برای شماها، برای خودم، برای خدا. اگه مذهبی‌ام، چه قدر برای مذهبم، برای فرهنگم، برای شهرم، کشورم. دارم به هندسه‌هایی که یک ساعت خوندم و امتحانشو خوبِ خوب دادم و بیست می‌شم فکر می‌کنم. به فیزیک‌های زندگیم، به شیمی‌ها، به جبر و تاریخ و حسابان و عربی و ادبیاتی که فرصت نکردم این هفته بخونمشون. روایت داریم شبانه‌روزتونو به سه یا چهار قسمت تقسیم کنید، برای تفریح، استراحت و کار، برای عبادت، برای دیگران. ولی نگفتن زمانتونو مساوی تقسیم کنید. خانواده و عبادت، برای من همون هندسه‌ای هستن که هفته‌ای یه ساعت براشون فرصت دارم و خب این علی‌رغم میلِ باطنیم هست.

وقتی به این مقطع کوتاهِ یک هفته‌ای فکر می‌کنم، غمگین میشم از اینکه این همه برای خوندن منابع المپیاد وقت گذاشتم و مدال نیاوردم... یاد اون لحظه‌ای می‌افتم که دوستم خبر قبولی مرحله‌ی اولو بهم داد و یاد اون لحظه‌ای که ده بار اسامی قبولیای مرحله دومو زیر و رو کردم و اسمم اون تو نبود... ینی هفته‌ای 40 ساعت تلاشی که تازه به نظر خودم کم بود و باید بیشتر می‌خوندم، به بادِ فنا رفته بود؟ نه. زندگی من، همین یه هفته نبود. حالا بعدِ 10 سال، من با همون دانشِ ادبی که به نظرم به باد فنا رفته بود می‌شینم سر کلاسای ارشد و سوالای استادا رو جواب میدم. با همون دانش دارم نمره می‌گیرم، دارم همون بذری که کاشتم رو برداشت می‌کنم. اون دانش‌آموزی که نتیجه‌ای که دلش می‌خواستو نگرفت، همین دانشجوییه که داره نتیجه‌ی همون شب بیدار موندناشو می‌بینه. قرار نیست نتیجه‌ی همه‌ی اون 81 ساعت تلاش هفتگی رو همون هفته ببینیم. زندگی ما همین یه هفته‌ای که می‌بینیم نیست.



پ.ن1: پیامبر (صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «حاسِبُوا اَنْفُسَکُم قبلَ اَن تُحاسَبُوا و زِنُواها قبلَ اَنْ تُوزَنُوا و تَجَهَّزُوا لِلْعَرْضِ الاَْکْبَر؛ خویشتن را محاسبه کنید قبل از آنکه به حساب شما برسند و خویش را وزن کنید قبل از آنکه شما را وزن کنند و آماده شوید براى روز قیامت». بحارالانوار، ج 67، ص 73 به نقل از اخلاق در قرآن، ج 1، ص 255

پ.ن2: دنیا مزرعه‌ی آخرته. تا می‌تونیم بذرای خوب بکاریم.

۴۹ نظر ۲۴ مهر ۹۵ ، ۰۹:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. خسرو شکیبایی: فریـد، بابا! عشق اون نیست که وقتی دیدیش دلت بلرزه. عشق اونه که وقتی نمی‌بینیش دلت میخواد کـَنده شه... (مجموعه تلویزیونی خانه‌ی سبز)
شباهنگ: نسیم، مامان! شاعرا و نویسنده‌ها و کتابا و لغت‌نامه‌ها، تعاریف و معانی مختلفی از عشق ارائه دادن که هیچ کدومشون جامع و مانع نیست. عشق یه نوع هیجان مثل بقیه‌ی هیجاناتیه که قراره تجربه کنی. هیجاناتی مثل ترس، خشم، غم، شادی، نفرت، تعجب، غرور، کنجکاوی، تاسف، حسادت، تسلط، شرم، جسارت، گناه، پشیمانی، بدبینی، اطاعت، پذیرش، کینه، انتظار، ناامیدی، امیدواری. عشق هم یکی مثل همینا و شاید ترکیبی از ایناست. نباید سرکوبش کنی و شرمنده باشی، نباید خجالت بکشی و پنهانش کنی. باید یاد بگیری همه‌ی اینا رو مدیریت کنی. شاید به کمک یه راهنما نیاز داشته باشی. یه بزرگتر که سرزنش‌ت نکنه و راه درستو بهت نشون بده. متاسفم، ولی روی کمک پدر و مادرت حساب نکن. تو هیچ وقت نخواهی تونست با اونا راجع به این حس‌ت صحبت کنی.

2. یه پسره به اسم علیرضا، از هم‌دانشگاهیای سابق دوستم، از طریق LinkedIn بهش پیام داده "با وجود دختر زیبایی مثل شما، حیف نیست آخر هفته تنهایی ناهار بخورم؟" و دعوتش کرده برای ناهار و آشنایی. دوستم می‌خواد بره. چون این پسر اولین معیارِ دوستم که دست و دل بازیه رو داره. چون ناهار دعوتش کرده!!! دوستم تا حالا دوست پسر نداشته. دوستم دوست داره ازدواج کنه و خانواده‌ش خواستگاراشو رد می‌کنن و منتظر شاهزاده‌ای سوار بر اسب سفیدن. بهش میگم این پسره برات شوهر نمیشه هاااا! من حوصله‌ی شکست عشقی خوردنتو ندارماااا! هیچ خواستگاری این جوری پیشنهاد نمیده هاااا! اون یکی دوستم حرفای منو تکذیب کرد و گفت کار خوبی می‌کنی. برو. یه ناهار که آدمو نمی‌کشه. و در ادامه افزود: "اصن شماها چرا دوست پسر ندارین؟ این روزا همه چندتا چندتا دارن. شوهر که کردین می‌فهمین اونم دوست دختر داشته. دوست پسر اصن ترس نداره. باهاش میرین پارک، سینما، کافی‌شاپ".

3. از مدرسه‌ی ابتدائیم فقط من نمونه دولتی قبول شدم. اون موقع شهرمون فقط دو سه تا مدرسه‌ی نمونه داشت. اون روز با خودم گفتم نمونه دولتی، دوستای مدرسه‌مو ازم گرفت. سه سال بعد، از کلاسمون فقط من تیزهوشان قبول شدم. اون روز با خودم گفتم تیزهوشان دوستای راهنمایی‌مو ازم گرفت. چهار سال بعد، از کلاسمون فقط دو نفر شریف قبول شدن. اون روز با خودم گفتم تهران و شریف، مدرسه و خانواده‌مو ازم گرفتن. وقتی اومدم فرهنگستان، رشته‌ی جدید، خوابگاه جدید، آدمای جدید... تنهای تنها بودم. خواستم بگم فرهنگستان، شریف رو هم ازم گرفت. ولی نگفتم. چون این من بودم که داشتم داشته‌هامو از خودم می‌گرفتم.

4. داشتم به همه‌ی دورهمی‌هایی فکر می‌کردم که دوستام اخیراً به مناسب قبولیشون دعوتم کردن و رد کردم. رد کردم چون حوصله‌ی کسیو ندارم. داشتم به دلتنگیام فکر می‌کردم و به اینکه شریف SMS داده آخر هفته فارغ‌التحصیلا قراره جمع شن سالن جابر و دستاورداشونو بکنن تو چش و چال هم و شما هم بیاید و حضور به عمل برسونید و چه غم‌انگیز که نه کسی هست که باهاش برم و نه کسی هست که برم تا ببینمش.

5. اونایی که از نزدیک می‌شناسنم، می‌دونن آدم منضبط و قانونمداری هستم و به قوانین جایی که تابعش هستم، حتی اگه به نظرم غیرمنطقی و عجیب بیان احترام می‌ذارم. قوانینی مثل مصرف برق در ساعات پیک و ورود و خروج به خوابگاه و گردی صورت و دست‌ها تا مچ. اخیراً یه کتاب احکام گرفتم و دارم می‌خونمش. امروز داشتم به این فکر می‌کردم که اگه معادی وجود داشته باشه، اونایی که به معاد ایمان ندارن، اون دنیا دست خالی‌ن و چه قدر افسوس خواهند خورد. ولی اگه معادی وجود نداشته باشه، اونایی که به معاد ایمان داشتن، لذت‌های نقدِ این دنیا رو هم از دست دادن و به امیدِ نسیه مُردن و خب معادی هم وجود نداره. داشتم فکر می‌کردم قسمت مذهبی و ایمانیِ مغزم نیاز به مرمت و بازسازی داره.

6. ازش می‌پرسم حالا این پسره که دختر زیبایی مثل تو پیدا کرده و نمی‌خواد تنهایی ناهار بخوره چی کاره است؟ میگه ذخیره‌ی زندگی. میگم چی؟ میگه نوشته lifesaving. میگم نجات غریق :|

7. مثل وقتایی‌ام که کُدِمون ران نمی‌شد و باگشو پیدا نمی‌کردیم. مثل وقتایی که مدار کار نمی‌کرد و می‌نشستیم دونه دونه ترانزیستورا و دیوداشو با ولت‌متر تست می‌کردیم. همه سالم بودن ولی مدار خروجی نداشت. مثل وقتایی که بویِ دیود و خازن و مقاومت سوخته آزمایشگاهو برمی‌داشت و مثل وقتایی که با کابلای اسیلوسکوپ ور می‌رفتیم که شاید ایراد از کابله. کلافه‌ام. به اندازه‌ی همه‌ی معادلات و مسأله‌های بی‌جواب، کلافه‌ام.

8. با خوندنِ این کتابِ احکام به نکات ظریفی دست پیدا کردم.
می‌دونستم مشروبات الکلی و هر چی که آدمو مست کنه خوردنش حرامه؛ ولی نمی‌دونستم نجسه. ینی مثلاً نمی‌دونستم اگه بریزه روی فرش، باید همون واکنشی رو نشون بدم که وقتی امیرحسین (طوفان سابق) جیش می‌کنه روی فرش!!! 
می‌دونستم اگه وضو نداشته باشی دست زدن به اسم خدا حرامه ولی نمی‌دونستم این اسم، هر زبانی رو شامل میشه؛ حتی God. و من یه پلاک طلا دارم که روش نوشته God و تا همین چند وقت پیش همیشه گردنم بود و خب همیشه هم وضو نداشتم. چند وقت پیش خسته‌ام کرد. گذاشتمش خونه :|
می‌دونستم چه چیزایی وضو رو باطل می‌کنه، ولی نمی‌دونستم ریا هم وضو رو باطل می‌کنه و وقتی این موردو خوندم اولین چیزی که به ذهنم رسید، وضویِ مسئولین ادارات بود که پیراهناشونو تا آرنج تا می‌کنن و با دست و صورت خیس و جوراب تو جیب از جلوی آدم رد میشن. البته میشه کارشونو گذاشت به حسابِ امر به معروفِ عملی و غیرزبانی. بستگی به نیتشون داره.

9. مَنِ استَوى یَوماهُ فهُو مَغبونٌ، و مَن کانَ آخِرُ یَومَیهِ شَرَّهُما فهُو مَلعونٌ، و مَن لم یَعرِفِ الزِّیادَةَ فی نفسِهِ فهُو فی نُقصانٍ، و مَن کانَ إلى النُّقصانِ فالمَوتُ خَیرٌ لَهُ مِنَ الحیاةِ. (امام کاظم (ع))

هر که دو روزش برابر باشد، ضرر کرده است و هر که امروزش بدتر از دیروزش باشد از رحمت حق به دور است و هر که پیشرفتى در وجود خود نبیند در کمبود به سر بَرَد و هر که در مسیر کاستى باشد، مرگ براى او بهتر از زندگى است.

10. معمولاً وقتی چمدونامو می‌بندم بیام خوابگاه چیکه چیکه اشک می‌ریزم و اون روز وقتی داشتم لباسامو می‌ذاشتم توی چمدون، از اعماقِ کمدِ لباسم این گوگولی مگولیا رو پیدا کردم و نیشم همچین تا بناگوش باز شد که انگار نه انگار چند دیقه پیش فین فین کنان داشتم گریه می‌کردم. 

11. مقایسه کنیم. امروزِمونو با دیروزمون مقایسه کنیم، جورابای یک سالگی‌مونو با جورابای الانمون. خودمونو با خودمون. تغییر کنیم. تغییری که با رشد همراهه. یه جوری تغییر کنیم که اون هم‌اتاقی‌ای که نه از پست و وبلاگ سر در میاره و نه آدرس وبلاگتو داره بهت بگه عوض شدی. بهت بگه چرا از در و دیوار عکس نمی‌گیری بذاری وبت. بهت بگه چرا صبح بیدار میشی قبل شستن دست و صورتت لپ‌تاپتو روشن نمی‌کنی. بهت بگه شبا زود می‌خوابی و حتی ازت بپرسه "لپ‌تاپت سوخته؟"

+ بشنویم: Omid_Hajili_Delbar.mp3.html


۶۵ نظر ۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

944- مهندسیِ اتّفاقات

يكشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۵، ۰۶:۲۷ ق.ظ

1. این روزا، در اوج انرژی و جوونی، به جای اینکه قدرتم رو به رخ کائنات بکشم، دارم مجبورتر زندگی می‌کنم. قبلاً آزادی و اختیار بیشتری داشتم. البته قبلاً انتخاباتم انقدر سخت و پیچیده نبودن و در این حد که این جعبه مدادرنگی قشنگ‌تره یا اون پاکن، تصمیم می‌گرفتم. همون اندازه که من قوی‌تر و بزرگتر شدم، مشکلاتم هم بزرگتر شدن. درسته که افتادنِ یه سری اتفاقات بزرگ و مهم مثل مرگ دست ما نیست و مجبوریم بپذیریم، ولی دارم اتفاقات غیرمهم و ساده و پیش پا افتاده‌ای رو تجربه می‌کنم که دست من نیست و باید بپذیرم.

2. من به «خبر» علاقه ندارم. اخبار گوش نمیدم، کانال‌ها و سایت‌های خبری رو نمی‌خونم، به رسانه‌ها و رادیو و تلویزیون علاقه ندارم، روزنامه نمی‌خونم و کلاً آدمِ بی‌خبری هستم. عینهو اصحاب کهف. برای پروژه‌های تبدیل گفتار به نوشتار و نوشتار به گفتار، شرکت، 50 ساعت فایل صوتی برام فرستاده بود که یه کارایی روشون صورت بدم! هر فایلو حداقل دو سه بار دقیق و جمله به جمله باید گوش می‌دادم و تقطیع می‌کردم. فایلای صوتی چی بودن؟ 50 ساعت خبر شبکه یک و جام جم، خبر 7 صبح، خبر ساعت 2، خبر 9 شب، تحلیل خبری 22:30 و واقعاً اگه دستمزدش خوب نبود، هر آن ممکن بود انصراف بدم. کارشون تلفیقی از زبان‌شناسی و کامپیوتره و محتوای این صداها برای کامپیوتر مهم نیست. ولی خب برای منی که مدام ریپیت می‌کردم، کشنده بود! ظاهراً علاوه بر قانون جذب، یه قانون دیگه‌ای هم هست به نام قانون دفع که میگه از هر چی فرار کنی و از هر چی بدت بیاد میاد دم در خونه‌ت سبز میشه و اینکه تو نمی‌ری سراغ این مقوله‌ها دلیل نمیشه این مقوله‌ها هم نیان سراغ تو. (بخشی از مکالمه‌ی من و آقای رئیس)

3. قبلاً پستی نوشته بودم با عنوانِ «مهندسی ارتباطات». خواستم اسم این پست شبیه اسم اون پست باشه و اسمشو گذاشتم مهندسی اتفاقات. این پست‌ها ساخته و پرداخته ذهن پریشان منه و بار علمی و آموزشی و ارزش مادی و معنوی دیگری ندارد. 

4. «دعا»، درخواست برای وقوع یا عدم وقوعِ یه اتفاق هست که آمار و احتمال به اون اتفاق میگه «پیشامد». و طبیعیه که هر پیشامدی، پیامدی هم داره که بعد از وقوع اون اتفاق رخ می‌ده و ما از پیامدهاش بی‌خبریم. این دعا از «خدا کنه نونواییه باز باشه» و «امیدوارم امتحانتو خوب بدی» و «کاش استاد نیاد و کلاس امروز تشکیل نشه» شروع میشه و می‌تونه به اندازه‌ی «ایشالا که جواب آزمایشت منفیه» و «ینی میشه که بشه و جواب مثبت بده» سرنوشت‌ساز باشه.

5. وقتی edu (ای دی یو) نمره‌هامونو ایمیل می‌کرد، یه موقع خدا خدا می‌کردم درسیو نیافتاده باشم و یه موقع چشامو می‌بستم و دوست داشتم وقتی باز می‌کنم نمره‌ی بیستو ببینم. و هر بار با خودم فکر می‌کردم این دعا کردنِ من چه فایده داره وقتی برگه‌ها تصحیح شده و نمره‌ها ایمیل شده و اون اتفاقی که می‌خوام بیافته یا نیافته افتاده.

6. انتظار من از خدایِ «یَعْلَمُ مُرَادَ الْمُرِیدِینَ» و «یَعْلَمُ ضَمِیرَ الصَّامِتِینَ» و خدای «عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»م، این بود که از سکوتم بفهمه دردم چیه. ولی استادِ معارفمون می‌گفت ساکت نشینید، بخواید، به زبون بیارید، دعا کنید. ولی حرف زدن با کسی که نه می‌بینیش و نه صداشو می‌شنوی کار سختی به نظر می‌رسید. "خواستن" برای من که به داشته‌هام قانع بودم کار سخت‌تری بود. ولی به پیشنهادِ حضرت حافظ! «از هر کرانه تیر دعا کرده بودم روان». شب تاسوعا، ظهر عاشورا، شب قدر، سر سفره‌ی افطار، موقع فوت کردن شمع تولدم، لحظه‌ی تحویل سال، کربلا، نجف، کاظمین، سامرا، نذر فلان امامزاده و مسجد و ختم و چله‌ی بهمان دعا. هر کی رفت قم، سپردم برام دعا کنه و هر کی رفت مشهد زنگ زدم گفتم گوشیو بگیر سمت ضریح. «باشد کز آن میانه یکی کارگر شود». دیگه امام و پیغمبر و امامزاده‌ای نمونده بود که نذرش نگفته باشم و واسطه‌ش نکرده باشم. استادمون می‌گفت وقتی دعا می‌کنید خدا یا همونو میده، یا یه اتفاق بهتر می‌افته، یا یه اتفاق بدو از سرنوشت آدم پاک می‌کنه، یا هیچ اتفاقی نمی‌افته و نگه می‌داره برای اون دنیا. خب اگه من به خدا اعتقاد نداشته باشم، یا اعتقاد داشته باشم و دعا نکنم هم برای وقوع هر پدیده‌ای، یه احتمال وقوع هست، یه احتمال عدم وقوع، که این عدم وقوع تقسیم میشه به احتمال برای وقوع یه اتفاق بهتر و احتمال برای عدم وقوع یه اتفاق بدتر. خب این وسط این دعا کردنِ من چه فایده‌ای داره دقیقاً؟ آیا دعا، تابعِ احتمال وقوع رو تغییر می‌ده؟ من بودم و خواسته‌هام و این سوالاتِ بی‌پاسخ.

7. تصور می‌کنم زندگی ما مثل یه مدار مخابراتیه و کد یا سیگنالِ 1 به منزله‌ی وقوع یه اتفاق، یا درخواست برای وقوع اون اتفاق و کدِ 0 به منزله‌ی عدم وقوع اون رخداد هست. مثلاً یه حاجتی داریم و صبح و ظهر و شب داریم سیگنالِ 1 رو می‌فرستیم برای خدا. یا مثلاً می‌ریم دست به دامن اماما و امامزاده‌ها می‌شیم که این سیگنال مارو برسونن دست خدا. خدا هم ممکنه response بده یا نده. از سیستم ارسال و دریافت این سیگنال‌ها سر در نمیارم که دقیقاً چه جوریه؛ ولی مثلاً ممکنه یه روز صبح خدا برای رخدادِ «این بره زیر ماشین مغزش بپاشه رو آسفالت» کدِ 1 رو ارسال کرده باشه و این یارو هم برای رخدادِ «امروز یه صدقه‌ای بذارم کنار» کدِ 1 رو. این صدقه یا همون دعاهایی که بدون پاسخ مونده بودن، ممکنه خدا رو موقتاً منصرف کنن و اون یارو جون سالم به در ببره. ولی نمی‌دونم اگه صد تا دانشجو همزمان دعا کنن که «رتبه‌ی یکِ فلان رشته بشیم» و تلاش هم بکنن، خدا اون response signal رو برای کدومشون می‌فرسته. مدارِ هستی پیچیده‌تر از اینه که بشه به این آسونیا پیش‌بینی یا تحلیلش کرد.

8. ما آدما، صبور آفریده نشدیم. «وکانَ الاِنسانُ عَجولاً»، «إنّ الإنسان خُلِقَ هلوعًا (کم طاقت و ناشکیبا)» ولی خیلی عجیبه که خدا همه جا به صبر دعوتمون کرده. اگه «صبر» همون تاخیر (delay) در پاسخ باشه، طبیعیه. به هر حال هیچ سیستمی پاسخ آنی بهمون نمیده. ولی با این حرفِ سعدی که میگه: «چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن، به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی» هم مخالفم. «همه عمر» ینی همه‌ی سرمایه‌ی آدم. سعدی داره از وصالی صحبت می‌کنه که هزینه‌ش یه عمر انتظاره؛ که برام قابل قبول نیست. مگر اینکه به زندگی بعد از مرگ و حرف استادم ایمان بیارم. که گاهی خدا نتیجه‌ی دعا و صبرمونو نگه می‌داره برای اون دنیا.

9. چند وقت پیش یه جا یه بیت شعر دیدم که «جواب ناله‌ی ما را نمی‌دهد دلبر، خدا کند که کسی تحبس‌الدعا نشود». شاید باورتون نشه، خودمم باورم نمی‌شد این شعر از رهبر باشه. آیات و روایاتو سرچ کردم ببینم این تحبس‌الدعا شدن چه جوریه و رسیدم به این دعای ابوحمزه ثمالی که «أعوذ بک من نفس لاتقنع و بطن لاتشبع و قلب لایخشع و دعاء لایسمع و عمل لاینفع». این دعا رو که خوندم، مدار مخابراتی‌مو بدین صورت تکمیل کردم که یه موقع یه کارایی می‌کنیم که خدا میاد یه فیلتر جلوی سیگنال ما می‌ذاره و عینهو این کانالایی که توی تلگرام mute می‌کنیم و گزینه‌ی Notifications رو غیر فعال می‌کنیم، خدا هم یه همچین کاری باهامون می‌کنه. ینی اصن انگار نه انگار که داریم ضجّه می‌زنیم. فکر می‌کنم این فیلتر با عواملِ عدم استجابت دعا فرق داره. یه موقع هست خدا کلاً گوش نمی‌ده به حرفمون (دیگه ببین چی کار کردیم که بلاکمون کرده!)، یه موقع هم گوش میده و جواب نمیده (مثل وقتی که پیامامون seen میشه و جواب داده نمیشه). حافظ میگه «وظیفه‌ی تو دعا گفتن است و بس. دربند آن مباش که نشنید یا شنید» که من با کمال ادب و احترام، این حرفشو قبول ندارم و معتقدم باید دنبال نشونه و فیدبک باشیم ببینم خدا صدامونو داره یا نه و اگه لازمه عملکرد و سیستم‌مونو تغییر بدیم.

10. تغییر کنیم. تغییری که با رشد همراهه. تصمیم بگیریم. پای تصمیمی که گرفتیم وایستیم. مقایسه کنیم. خودمونو با خودمون. دیروزمونو با امروز، هفته‌ی قبلو با این هفته، پارسالو با امسال، 120 تا پست مهرِ پارسالو با مجموع پستای سه ماه اخیر مقایسه کنیم... مقایسه کنیم. اون آدمی که اون پستا رو می‌نوشتو با این آدمی که داره اینا رو تایپ می‌کنه مقایسه کنیم... پاییز پارسالو با پاییز امسال مقایسه کنیم. 

پاییز تنهایی.... 

+ بشنویم: Alireza_Eftekhari_Sayad


۳۴ نظر ۰۴ مهر ۹۵ ، ۰۶:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. عنوانِ پست، محتوای ایمیلی هست که ساعاتی پیش از طرف حوزه دریافت کردم.

2. احساس ناخوشایندی دارم و حس می‌کنم این اتفاق لکه‌ی ننگی است در کارنامه‌ی دینی‌م!

3. بچه‌های حوزه به من گفته بودن این امتحان کتبی و مصاحبه فرمالیته است و حتماً قبول میشی.

گفته بودن حاج‌آقا هر چی پرسید نظر و عقیده‌ی خودتو بگو. حتماً قبول میشی.

گفته بودن اینا هدفشون جذبِ علاقه‌مندان هست و تو هم که علاقه‌مندی؛ پس قبول میشی.

4. پس فرض می‌کنیم چون ظرفیتشون محدود بوده، از من بهتراشو انتخاب کردن.

5. خیلی دلم می‌خواد بدونم کیا قبول شدن (کیا رو قبول کردن).

6. امیدوارم روز مصاحبه بر حسب ظاهرمون قضاوتمون نکرده باشن؛ مثلاً من نمی‌دونستم کفشامونو قراره دربیاریم بریم تو یه کلاسی که فرش داره و مثل همیشه جوراب رنگ پای نازک پوشیده بودم و البته در تمام طول مدت مصاحبه جلوی حاج‌آقا در تلاش بودم چادرمو بندازم روی جورابم که دیده نشه. موهام بیرون نبود، ولی مثل خانمِ مصاحبه‌کننده ابروها و پلکامم زیر چادرم نبود و جلوی دهنم هم روبند نداشتم.

7. قبل از این یه امتحان کتبی هم گرفته بودن که اونو قبول شده بودم. سوالاتشون در مورد فرهنگ و سیاست و اقتصاد و زن و جامعه بود.

8. سوال اولی که خانومه پرسید این بود که بزرگترین مشکلِ زن در جامعه‌ی فعلی چیه و گفتم مشکل زنِ امروز اینه که زن نیست. خانواده از من همون انتظاری رو دارن که از برادرم دارن. نقش باخته شدیم. سر جامون نیستیم!

9. آقاهه (که چاق بود و منم از آدم‌های چاق و آخوندهای چاق خوشم نمیاد) از یکی از دخترا که تو رزومه‌ش نوشته بود حافظ قرآنه پرسید چه قدرشو حفظه. از منم در مورد کتابایی که خوندم پرسید. یکی از سوالاتِ رزومه اسم رمان‌هایی که خوندیم بود و من اسم چند تا رمان که احتمالاً به مذاقشون خوش نیومده رو هم نوشته بودم.

10. سوالات شخصی‌ش که تموم شد از همه‌مون در مورد حزب الله و حزب شیطان پرسید، اینکه آیا امام خمینی رو از حزب الله می‌دونیم یا نه؟ اسم یه شهیدِ ارمنی رو گفت (فکر کنم گفت لازار) و پرسید این شهید چی، اینم از حزب الله هست؟ اون خبرنگار اروپایی (اسمشو گفت، ولی یادم نیست) که به حمایت از مردم غزه رفت زیر تانکِ اسرائیلیا چی؟ چه‌گوارا و چاوز چی؟ آیا کارِ احمدی نژادو تایید می‌کنیم که برای چاوز نامه فرستاد؟ اینا آدمای خوبی‌ن؟ این افراد داخل دایره‌ی حزب‌الله هستن؟ نظرمونو راجع به این روایت که هر کس ولایت حضرت علی رو قبول نکنه کلاً هیچ کدوم از اعمالش قبول نمیشه پرسید. اسم یه شهید سنّی رو گفت و پرسید به این شهید نمره‌ی بیشتری میدی یا پروفسور سمیعی که پزشکه و شیعه است. و چرا!

دوستانی که قبل از من به این سوالات جواب دادن معتقد بودن امام خمینی چون نیتش خدایی بوده جزو حزب‌الله هست و اون غیر مسلمونا و غیر شیعه‌ها خارج از این دایره‌ن! هر چند همسو هستن ولی خارج دایره‌ن.

فکر می‌کنم خوانندگان وبلاگم بهتر از هر کس دیگه‌ای حدس بزنن چه جوابایی دادم. گفتم من همه‌ی اینا رو جزو حزب‌الله می‌دونم. برخی در شعاع دورتر، برخی نزدیک‌تر. گفتم نمی‌تونم یه خط کش بذارم و یه عده رو بفرستم این ورِ خطِ حزب‌الله یه عده اون ور خط! گفتم اگه عدالت‌طلبی و حمایت از مظلوم از معیارهای حزب اللهی بودنه، همه‌مون توی این دایره‌ایم. گفت شما اوباما رو آدمِ خوبی می‌دونی؟ گفتم برای مردم خودش آدمِ خوب و مفیدی بوده، ولی خب قبول دارم که مردمِ کشورای دیگه رو کشته. ولی نمی‌تونم با قطعیت بگم قراره بره بهشت یا جهنم. گفت "خانوم شما موضعتو مشخص کن، تو یه جلسه‌ی سیاسی حاضری با اوباما دستِ دوستی بدی؟" گفتم من خانومم نمی‌تونم باهاش دست بدم :دی گفت خب حالا! با هیلاری کلینتون چی؟ دستِ دوستی میدی؟ گفتم من اصن کی باشم که با اینا دست بدم یا ندم آخه!!! گفت "خانوم موضعتو مشخص کن" و دقیقاً بعد از یک ساعت بحث!!! بالاخره موضع منو نفهمید :|

11. غمگینم! مثل شیخی که از مصاحبه‌ی حوزه رد شده :(

عیدتون مبارک :)


۶۳ نظر ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۱۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اُسکارِ شاخ‌ترین خوابی که دیدم رو تقدیم می‌کنم به خوابِ دیشبم که:

توی مسجد با جمعی از مریدان داشتیم نماز جماعت به امامتِ نمی‌دونم کی می‌خوندیم و یهو بانگِ دور باش و کور باش برخاست و اعلام کردن که محمدرضا شاه، شاهِ شاهان، قبله‌ی عالم وارد می‌شود و ملت نمازشونو قطع کردن و برگشتن سمت شاهنشاه! و تعظیم‌ها نمودندی ولیکن بنده همچنان به نمازم ادامه دادم و اضطراب و استرس بر حاضرین مستولی شده بود که الان اعلی‌حضرت همایونی دستور میده سر از تنم جدا کنن. نمازم تموم که شد، قبله‌ی عالم که یه همچین لباسی تنش بود: [عکستحت تاثیر قرار گرفت و اومد سمت من و حرکتمو لایک کرد و گفت احسنت و بعدشم از جیبش یه انگشتر عقیق! درآورد داد دستم و فضا فضای ملکوتی بود و چنان که گویی بلانسبت دارم از رهبری چفیه می‌گیرم مثلا. ولیکن انگشتره رو نگرفتم و گفتم من انگشتر دوست ندارم و یه چیز دیگه بده. لوکیشنِ مسجد عوض شد و به ناگاه خود را در فرهنگستان یافتم و اعلی‌حضرت اومده بودن بازدید و دانشجوها یکی یکی می‌رفتن ایشون ببیندشون و من مانتوی قرمز تنم بود و در عالم واقعیت من هیچ وقت مانتویی به این رنگ نداشتم و پشت در منتظر اذن دخول بودم و داشتم فکر می‌کردم کاش با روسری قرمزم ستش می‌کردم و اذن دخول یافتم و ضمن عرض سلام و ادب و احترام وقتی داشتم می‌نشستم متوجه شدم ساپورت پوشیدم و خب من بیرون ساپورت نمی‌پوشم و تو خونه می‌پوشم و اون ساپورته برام حکم شلوارِ خونه رو داشت و از شاهنشاه خواستم اجازه‌ی مرخصی بده برم یه چیز دیگه بپوشم برگردم و عجیب آنکه کمد لباسم پشت در بود و از رو ساپورته شلوار سفیدمو پوشیدم و خب موقعیتشو نداشتم عوض کنم و فقط می‌تونستم از روش یه چیز دیگه بپوشم. برگشتم و یه سری دیالوگ در راستای امور مملکت‌داری بینمون رد و بدل شد که تف به این حافظه! هیچ کدوم یادم نیست.

۳۳ نظر ۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۲:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

924- دارِ مکافات

يكشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۵، ۰۴:۲۴ ب.ظ

اون شب که خونه‌ی دخترخاله بودم و لپ‌تاپم همرام نبود، حدودای دوازده شب دخترخاله گفت بریم لپ‌تاپتو بیاریم که صبح برنگردی و یه چند روز بمونی. از خونه‌ی دخترخاله‌اینا تا ولنجک نیم ساعت راه بود و مسیرو بلد بودم. به نگهبان اونجا گفتم تا یک می‌رسیم که لپ‌تاپمو ببرم و درو باز کنه برام. چند دیقه یه یک مونده بود و دیگه رسیده بودیم و سر یه دوراهی، اشتباهی به جای اینکه بپیچیم دست راست، نپیچیدیم و همون لحظه من چشامو بستم و گفتم آخ :|

نه میشد برگشت، نه میشد وایستاد، نه میشد دور زد و افتادیم اتوبان چمران و بعدشم یادگار امام. اشتباهمون از سرِ نشناختن مسیر نبود و واقعاً یه اشتباه در حد حواسپرتی بود که خب همون لحظه هم متوجه شدیم. ولی دقیقاً بیست دیقه طول کشید تا برسیم به یه جایی که دور بزنیم و بعد چهل دیقه رسیدیم این ورِ همون دو راهی و یه چند صد متری هم باید برمی‌گشتیم و دور می‌زدیم که برسیم اون ور خیابون. حدودای دو رسیدیم و کلی از نگهبانه خجالت کشیدم و تا برم بالا لپ‌تاپمو بردارم، شوهر دخترخاله قضیه رو براش توضیح داده بود.

امروز صبح یه فایل جدید هشتصد صفحه‌ای رو شروع کردم برای ویرایش. بر اساس پروتکل، فایل متنی نباید الف با همزه داشته باشه. همه‌ی الف‌های با همزه رو فایند کردم و به جاش الف ساده ریپلیس کردم. این جوری نیازی نبود هر بار تأکید و تأثیر می‌بینم به تاکید و تاثیر تبدیلش کنم و به خیال خودم چه قدر کارام جلو افتاده بود با این ریپلیسه.

تا ظهر نشستم ویرایش کردم و چیزی که برام عجیب بود این بود که هیچ آی با کلاهی توی متن نمی‌دیدم و مجبور بودم خودم الفِ کلمه‌هایی مثل آمدن و آوردن رو به آ تبدیل کنم و خب این طبیعی نبود. قبلاً یه چند تا چکیده به پستم خورده بود که نویسنده‌هاشون اصلاً از آ استفاده نکرده بودن و همه رو الف نوشته بودن، ولی یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ی این هشتصد تا چکیده‌ای بود که کلاً آ نداشت.

صدام می‌کردن برای ناهار. فایلو سیو کردم و بستم و قبلِ رفتن یه فکری به ذهنم خطور کرد! یه فایل دیگه باز کردم و همه‌ی الف‌های با همزه رو به الف ساده تبدیل کردم و دیدم بعله! با این فایند و ریپلیس، علاوه بر همزه‌ها، آ های با کلاهم به الف ساده تبدیل شد و خب من فایل هشتصد صفحه‌ایمو سیو کرده بودم و بسته بودم و دیگه راهی برای جبران نبود. نه کنترل z و نه بک‌آپ! و من یه فایل بدون آی با کلاه داشتم که به واقع به هیچ دردی نمی‌خورد و باید می‌ریختمش تو سطل آشغال و دوباره شروع می‌کردم به ویرایش.

از فایل بدون ویرایشِ صبح، رو فلشم بک‌آپ داشتم و شانس آوردم چند ساعت بیشتر روی متن کار نکرده بودم. ینی اگه بعدِ چند هفته می‌فهمیدم چی کار کردم، روا بود که لپ‌تاپو رو سرم خرد و خاک شیر کنم؛ ولی خب همه‌ی این چند ساعتی که از صبح برای ویرایش صرف کرده بودم دود شد رفت هوا!

بعضی وقتا اشتباهامون خیلی بی‌اهمیت و کوچیکه؛ ولی برای جبرانش هزینه‌ی بزرگتر و بیشتری نسبت به ابعدادِ اشتباه می‌دیم. هزینه‌ای به اندازه‌ی یه ساعت، یه روز، یه ماه، یه سال و حتی یه عمر... اشتباهات کوچیک، تاوان‌های بزرگ...

می‌دونم خوندید این پستو، ولی دوباره بخونید: nebula.blog.ir/post/89 مکافات ینی پاداش و جزا. حواسمون به کوچکترین و بی‌اهمیت‌ترین و خردل‌ترین! کارامون هم باشه. یه وقتایی فرصت برگشتن و دور زدن نداریم و فقط باید افسوس بخوریم.

۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۶:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

922- مهندسی ارتباطات

جمعه, ۱۸ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ب.ظ


در رابطه با این موضوع زیاد سرچ کردم و همیشه دنبال کتابا و مقاله‌هایی بودم که ارتباط آدما و دوستی و دوست داشتن رو به زبان ریاضی تعریف و تحلیل کرده باشن و توی این تحقیقاتم ناکام بودم و چیزی دستگیرم نشده تا حالا. و همیشه فکر می‌کردم بزرگ که شدم باید یه کتاب راجع به این مقوله بنویسم.

یادمه یه بار با یکی از دوستام راجع به این موضوع حرف می‌زدم و چون سررشته‌ای از مهندسی نداشت، برای انتقال مقصودم کلی شکل و نمودار کشیدم تا منظورمو برسونم. به شدت دوست دارم با همون اصطلاحاتی که تو ذهنم دارم شرح بدم ولی الان سعی می‌کنم به ساده‌ترین زبان ممکن بنویسم این پستو.

اون شکلای بالا اسمشون تابعه. تابعِ زمان. ینی محور افقی که زمانه تغییر می‌کنه و محور عمودی به مرور زمان دچار تحول می‌شه (البته به جز شماره‌ی 14 که ثابته).

وقتی با یکی آشنا می‌شم و وارد زندگی‌م میشه، سریع براش از این نمودارا می‌کشم. این آدم می‌تونه پدرم، مادرم، فامیل، دوست، نگهبان دم در، پستچی، مامور شهرداری، هم‌اتاقی، هم‌کلاسی، همسایه، هم‌قطار و حتی خواننده‌ی وبلاگم و نویسنده‌ی وبلاگی باشه که می‌خونم. مبدا زمان هر کدوم از این نمودارا، لحظه‌ی آشناییه و لزومی نداره حضور اون شخص پایدار باشه. همین که یک لحظه یا یک بازه‌ی زمانی از عمرم رو بهش اختصاص دادم، کافیه تا یکی از این نمودارها رو براش اختصاص بدم.

آدمای زیادی بودن که دیگه نیستن یا نیستن و خواهند بود یا بودن و هستن و خواهند بود. این محور عمودی می‌تونه میزان شناخت، میزان ارتباط و صمیمیت یا شعاع رابطه‌مون باشه و البته شعاع با صمیمیت رابطه‌ی عکس داره و هر چه صمیمی‌تر، شعاع، کمتر.

این محور عمودی، فقط، تابع زمان نیست و به نظرم ضریب اهمیت زمان انقدرام زیاد نیست. پارامترها یا متغیرهای دیگه‌ای این نمودارو شکل میدن؛ نوع و روند رشد ارتباط به خیلی چیزا بستگی داره، به سن و جنسیت و حتی مجرد یا متاهل بودن طرف مقابل، هم‌زبان و هم‌وطن و هم‌شهری و هم‌رشته‌ای بودنش، درد، دغدغه یا علاقه‌ی مشترک، اشتراک در مختصات زمانی و مکانی، عقیده‌ی سیاسی و مذهبی و شاید حتی طبقه‌ی اجتماعی و میزان رفاه مشابه. این عوامل و صدها عامل دیگه در کنار هم یه تابع چند صد متغیره تشکیل میدن که ایجاب می‌کنه اون نمودار ثابت بمونه، رشد کنه، کنترل بشه و حتی یه جا قطع بشه. یه موقع از دل می‌رود هر آنکه از دیده برفت و یه موقع ممکنه شیب نمودارِ دوست مجازی‌ت بیشتر از شیب روندِ ارتباطیت با خواهر و برادرت باشه.

الان نمی‌خوام بحثِ ثابت موندن، رشد یا کنترل رو باز کنم؛ نموداری که "هست" ممکنه با نموداری که "باید" باشه، تطبیق نداشته باشه؛ اون موقع لازمه یه مدار کنترلی ببندی به رابطه‌ات و حواستو بیشتر جمع کنی. اگه نمی‌تونی عامل هم‌کلاسی بودن رو تغییر بدی، می‌تونی مسیر رفت و برگشتت رو تغییر بدی که هم‌مسیر نباشی با طرف. 

خوبه که چند وقت یه بار بشینی و این نمودارها رو ارزیابی کنی. اون نموداری که شیبش ملایمه و به اصطلاح، مشتقش نزدیک صفره نیازی نیست هر روز چک بشه و نگرانش باشی. ولی امان از این سینوسیا و امان از اینایی که یهو اوج می‌گیرن و دیگه نمی‌تونی کنترلشون کنی. منظورم لزوماً ارتباط با جنس مخالف نیست و البته این شیبِ بی‌نهایت و صمیمت همیشه هم بد نیست. اون چیزی که مهمه اینه که بدونی دلیل اوج گرفتن، پیشرفت و پسرفت و رکود ارتباط چیه، بدونی و بتونی تحلیلش کنی تا اوضاع رو تحت کنترل داشته باشی که نه تو آسیب ببینی نه طرف مقابلت.

من تک‌تک این نمودارا رو تجربه کردم و این شماره‌ها، آدمایی رو برام تداعی می‌کنن که یه روزی بودن و نیستن یا هستن و ممکنه فردا نباشن. برای تک‌تک‌شون تا جایی که عقلم قد می‌داده نشستم دونه دونه عواملو کنار هم چیدم ببینم چه جوری می‌تونم روند رابطه‌مونو مدیریت کنم و یه وقتایی پدرم درومده شیب بی‌نهایتِ نمودارو صفر کنم و یه وقتایی نتونستم از قطع شدن ارتباط و از دست دادن یه دوست جلوگیری کنم و اعتراف می‌کنم با این همه دقت و اهمیتی که این موضوع برام داشته بازم یه جاهایی کم آوردم. اعتراف می‌کنم از نمودارهایی که شیبشون تنده می‌ترسم و از توابع پله (شماره‌ی 16) بیشتر تر می‌ترسم. 

شاید اگه جای اون دوستم بودم که دیپلمشو گرفت و شوهر کرد و نه با دوستای مدرسه‌اش ارتباط داره و نه از اینترنت سر درمیاره، هرگز به این چیزا فکر نمی‌کردم. شاید چون تو یه سنی هستم که روابطم تثبیت نشده و اطرافم پره از آدمایی که امروز هستن و فردا نیستن، انقدر حساسم، شاید چون آسیب‌پذیری‌م بیشتره حساسم و شاید اصن از سرِ بیکاری انقدر گیر میدم به همه چیز... بگذریم...



پ.ن: چند ماه پیش، داشتم توابع یه چند نفرو ارزیابی می‌کردم و دیدم نمودار یکی‌شون یه جور ناجوری رشد کرده و همین دری‌وریارو براش توضیح دادم و خب اوایل برام سخت بود برای کسی که تا همین دیشب مطالب مفید! فوروارد می‌کردم، زین پس هیچ پیام مفیدی ارسال نکنم و برای اینکه زیاد اذیت نشم، یه مدت این عادتِ فوروارد کردن لینک‌ها و جک‌ها و فیلم‌های مفید رو نه تنها برای ایشون، بلکه کلاً گذاشتم کنار و برای هیشکی هیچی نفرستادم که صرفاً این یه نموداره رو کنترل کرده باشم. و از اونجایی که بنده هر تصمیمی بگیرم، طبیعت و کائنات و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست هم میدن به مهر تا دهن منو سرویس کنن، یادمه دقیقاً فردای اون شب که اینا رو برای اون بنده خدا توضیح دادم گفتم دیگه چیز میز فوروارد نمی‌کنم، دقیقاً فرداش استادمون هررررررررررررر مثالی زد با اسم این بابا بود. ینی استادی که فاعل و مفعول و مضاف‌الیه‌ش همیشه حسن بود، عدل، همون روز تصمیم گرفته بود با اسم این آدم مثال بزنه برامون. و ماجرا به اینجا ختم نشد و استاد مذکور یه مقاله معرفی کرد که بریم برای جلسه‌ی بعد بخونیم و اون مقاله هم مثالاش با اسم همین آدم ساخته شده بود!

و اون هفته چندین نفر اعم از استاد و خواننده و هم‌کلاسی به پستم خوردن با همین اسم!
بعد می‌دونین چی شد؟ من رفتم نمایشگاه کتاب؛ بخش کودکان! که برای کودکانِ آینده‌ام کتاب بخرم. با این فرض که مثلاً اسم این بنده خدا حسن باشه، اولین قفسه‌ای که باهاش مواجه شدم سلسله قصه‌های حسنی بود! حسنی و حوض آبی، حسنیِ فضانورد، حسنی و فروشگاه و حسنی و کوفت و درد! و کم‌کم داشتم به یکی از پستای یکی از دوستان ایمان می‌آوردم در همین راستا که فرموده بود: برای مثال فکر کنید فرد، اسم عجیب و غریب و نایابی مثل "آمانگالدا" داشته باشد. یک روز در خیابان‌ها قدم می‌زنید و می‌بینید کوچه بالایی محل کارتان اسمش شهید آمانگالداست. یا می‌روید کتاب بخرید یکهو فروشنده می‌گوید "اشعار جدید شاعر نامی، آمانگالدا رو هم حتما بخونید" این ماجرا به وضعی پیش می‌رود که می‌بینید در یک کلاس سی نفره، یکهو اسم بیست و نه نفر به اضافه استادش آمانگالدا از آب درمی‌آید و در کتاب فیزیک مبحث جدیدی به اسم آمانگالداشناسی به چشمتان می‌خورد! در یکی از همین روزها وقتی از دست این همه نام و یاد آمانگالدا فرار می‌کنید و به کافه می‌روید تا خلوت کنید، گارسون می‌آید و با لبخندی می‌گوید "دسر جدید و مخصوص کافه را داریم با سس آمانگالدا"

این پست جای بحث داره و اگه کسی خواست مناظره کنه و کتاب و مقاله و سخنرانی خوبی در این راستا سراغ داشت، با کمال میل می‌پذیرم و مشتاق بحث و تکمیل افکارم هستم.

۳۴ نظر ۱۸ تیر ۹۵ ، ۲۳:۴۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این پنج شش خط اول که رنگش آبیه، پست چند سال پیشه:

از قطار پیاده شدم و داشتم فکر می‌کردم چمدونامو همینجا بذارم برم به یکی از این آقایون که چرخ دستی دارن بگم بیان یا مثلا اینارو به یکی بسپرم و برم به این آقایون بگم بیان و اصن به کی بسپرم و یا منتظر بمونم این آقایونی که چرخ دارن خودشون بیان که خب نمی‌تونم منتظر بمونم چون کلاس دارم و دیرم شده و همین جوری که دو دو تا چهار تا می‌کردم یه پسره که داشت از کنارم رد میشد پرسید اینا مال شماست؟ گفتم آره. گفت می‌تونم کمکتون کنم؟ گفتم آره ممنون ولی سنگینه ... تا بیام جمله‌مو تموم کنم چمدونو تا دم تاکسی برد و تشکر کردم و بدون اینکه چیزی بگه یا حتی نگام کنه رفت. 
او یک فرشته بود :دی

دیروز وقتی رسیدم راه‌آهن دو ساعت تا حرکت قطار وقت داشتم و رفتم نمازخونه یه کم استراحت کنم. رو صندلیای سالن انتظار جا برای نشستن نبود. حدودای چهار بلند شدم برم سوار قطار شم. یه کوله پشتی سبک داشتم و یه کیف دستی حاوی خرت و پرت. نزدیک پله‌ها یه پیرزن با قد خمیده و یه ساک سنگین داشت می‌رفت سمت واگن چهار و منم واگن سه بودم. چند متر یه بار ساکشو می‌ذاشت زمین و استراحت می‌کرد. صد صد و پنجاه متری با واگنامون فاصله داشتیم. به نظر می‌رسید خیلی خسته شده و زیر لب داشت غر می‌زد؛ ساکشو دوباره گذاشت زمین که استراحت کنه. رفتم سمتش و پرسیدم اجازه میدید کمکتون کنم و بدون اینکه منتظر جوابش باشم ساکشو برداشتم و راه افتادم. صدای قطارا نمی‌ذاشت بشنوم دقیقاً چه دعایی می‌کنه ولی گمونم می‌گفت خدایا یه همچین دختر مهربونی رو نصیب مراد کن :دی زیر لب داشت دعام می‌کرد و داشتم فکر می‌کردم نکنه این خانومه مامان‌بزرگ اون پسره است... ساکشو تا دم واگن بردم و تشکر کرد و لبخند زدم و رفتم سمت واگن سه.


۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۶:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

911- درسته که پست گذاشتن با گوشی خیلی سخته

جمعه, ۱۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۷:۵۸ ب.ظ

ولی دمِ همه‌ی اونایی که امروز رفتن راهپیمایی گرم؛

دمِ اونایی که دوست داشتن برن و نتونستن هم گرم.


بخوانید: royekhateesteva.blog.ir/1395/04/08

۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۹:۵۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بعد سحری داشتم قرآن می‌خوندم؛

رسیدم آل عمران، آیه 8، اونجا که میگه 

رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ

رو نقطه‌ی غ تمرکز کردم و با خودم گفتم این که غ نبود!

باید ع باشه

این آیه از اول دبستان، همیشه تو کتابای دینی‌مون بود و همیشه تُزِع بود

فکر کردم قرآنم اشتباه چاپی داره و اومدم یه چند تا قرآن دیگه رو هم چک کردم و

خب 24 ساله که من اینو لاتُزِع تلفظ می‌کنم و دعای قنوتام رَبَّنَا لَا تُزِع قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَاست

قانع نشدم و رفتم از بابا پرسیدم این آیه نباید لاتُزِع باشه؟

باورم نمیشه که من هیچ وقت اینو غ نشنیدم و غ نگفتم...

کامنتِ پارسالم برای یکی از وبلاگا:



این خاطره یادتونه؟

کلاسِ درسِ [...]:

"استاد اون معاد‌له رو اشتباه نوشتین. (دانشجو کتاب رو باز می‌کنه) اوه! کتاب هم اشتباه نوشته که!"

داشتم فکر می‌کردم سخته بعد یه عمر بفهمی مسیرتو اشتباه اومدی و سخته قبول کنی که باید برگردی و از اون سخت‌تر اینه که فرصت برگشت و جبران و تغییر مسیرو نداشته باشی.

۲۶ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۳۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

885- ای که مرا خوانده‌ای؛ راه نشانم بده

پنجشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۳۶ ق.ظ

بعدِ سحری مفاتیح به دست از اتاقم اومدم بیرون و نشستم یه گوشه و همین جوری که داشتم ورق می‌زدم صفحه‌ی 450 رو بیارم، از مامان پرسیدم به نظرت من دیروز زیارت عاشورامو خوندم؟

بابا رکعت دوم نمازش بود و مامان داشت ظرفای سحری رو جمع می‌کرد.

صفحه‌ی 450 رو آوردم و

من: فکر کنم دیروز نخوندم؛ امروز دو بار می‌خونم.

امید: چه فرقی می‌کنه دو بار بخونی یا یه بار بخونی یا اصن نخونی! این همه خوندی که چی بشه؟

سرمو بلند کردم و

ینی الان می‌خوای منو به چالش بکشی؟

امید: ینی الان می‌خوام بگم دینی که به درد دنیات نخوره، به درد آخرتتم نمی‌خوره!

۲۰ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۳۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

داشتم می‌رفتم دانشگاه؛
ایستگاه بهشتی (یکی از ایستگاه‌های مترو تهران) منتظر قطار بودم و نگاهم گره خورده بود به پوتین‌های سربازی که کنارم ایستاده و به نظر می‌رسید که مامور مترو نیست و اونم مثل بقیه منتظر قطاره
سرمو بلند کردم ببینم چه شکلیه و فرد متشخص و تحصیل‌کرده‌ای از طبقه‌ی اجتماعی بالا به نظر می‌رسید.
دوباره نگاهم برگشت سمت پوتیناش...

پیرمرد شصت هفتاد ساله‌ای اومد سمت سرباز و ازش آدرس جایی رو پرسید.
سرباز با تمسخر اشاره کرد به نقشه‌ی متروی روی دیوار و با تحکّم به پیرمرده گفت اون نقشه رو می‌بینی؟ اونو برای شما چسبوندن رو دیوار! برو ببین جایی که می‌خوای بری کجای نقشه است؛ مسیرای مترو هم کنار همون نقشه است.

پیرمرد سرشو انداخت پایین و رفت سمت نقشه و 
نگاهم قدم‌های پیرمردو دنبال می‌کرد
یه کم وایستاد جلوی نقشه و

قطار اومد
ما سوار شدیم
ولی پیرمرده همون جا جلوی نقشه وایستاده بود...

تمام مدتی که سر کلاس بودم قیافه‌ی پیرمرده و سربازه جلوی چشمم بود...

۱۱ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بهشت زهرا، بهشت رضوان، وادی رحمت، بهشت رضا یا حالا هر اسمی که روی قبرستوناتون گذاشتید و همین طور بیمارستانا؛ بخش سرطان، بخش سوختگی و حتی سردخونه و؛

این جور جاها حالِ خوب آدمو یه جور ناجوری بد می‌کنه.

یه وقتایی دیدنِ پدر و پسری که با یه چمدون، جلوی بیمارستان، سوار میشن به مقصد ترمینال آزادی، 
یه وقتایی دیدنِ یه همچین صحنه‌ای تو اتوبوس هم حالتو همون جور ناجور، بد می‌کنه و 
ازشون یواشکی عکس می‌گیری که نگهداری و هر وقت حالت خوب بود و خوش حال بودی، اون موقع عکسه رو بگیری دستت و دوباره برگردی تو اون اتوبوس بشینی و به موهای نداشته‌ی پسربچه فکر کنی و به اینکه الان که من می‌خندم یکی داره درد می‌کشه لابد و با خودت تکرار کنی تو کز محنت دیگران بی غمی...



دیروز وقتی خیره شده بودم به آخرین ذرتِ تهِ لیوانم، بهش گفتم ما بیشتر از سهممون داریم درد می‌کشیم، گفتم خیلیا خواسته و ناخواسته با حرفاشون و کاراشون، زخمِ کهنه‌مونو خراش میدن یا حتی نمک میشن و می‌پاشن رو دردامون.

گفت باز خوش به حال تو که به روز Judgment و یه دنیای دیگه اعتقاد داری و میری اونجا و اون روز یقه‌ی این آدمایی که اشکتو دراوردنو می‌گیری

هنوز نگاهم به اون یه دونه ذرت تهِ لیوانم بود و داشتم فکر می‌کردم امید نداشتنِ به فردا، امید نداشتنِ به یه قاضی و داورِ عادل، امید نداشتنِ به آرامشِ بعد از این همه سختی، دردش بیشتر از دردِ اون پسربچه نباشه، کمتر نیست.


* عنوان از حافظ

۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۷:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

امشب حاج آقایِ نمازخونه در موردِ دستگیره‌ی دری که نجس شده می‌گفت اگر چیز پاکی مثلاً دستمون با دستگیره‌ی نجس برخورد داشته باشه و خیس باشه نجس می‌شه و اگر این متنجّس (دستمون!!!) با یه چیز پاک دیگه برخورد کنه اونم نجس می‌شه (مثلاً من با همون دستم با یکی دست بدم) و اگر دومی هم با سومی برخورد کنه سومی هم نجس می‌شه (مثلاً شخص دوم که من باهاش دست داده بودم بره با سومی دست بده) اما برخورد سومی و چهارمی موجب نجاست چهارمی نمی‌شه. ینی دیگه سوم به بعد پاکه و من از شنیدن عدد چهار به وجد اومده بودم؛ بس که این عددو دوست دارم و ذوق می‌کردم از یاد گرفتنِ چیزی که قبلاً بلد نبودم و نشنیده بودم تا حالا.

و عنوان، ربط مستقیمی به پست نداره؛ ولی به صورت غیرمستقیم، نشون میده نگارنده کماکان احتمالاً داره آهنگ عشقِ عارف رو گوش میده و این بیت می‌تونه از زبانِ نگارنده باشه برای خوانندگان وبلاگش که دارن دنبالش می‌کنن و حتی می‌تونه از زبانِ خدا باشه خطاب به نگارنده‌ای که راه، گم که نه! اتفاقاً راهشو پیدا کرده و بعد از 8 ماه و برای دومین بار قدم رنجه کرده و نمازخونه‌ی خوابگاه رو منوّر کرده به قدومش و اینجاست که خدا بهش میگه: هر بار می‌رسی به من خوشحال می‌کنی منو!

۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

828- یک بار عاشقم شدی چهارصد بار می‌میرم برات

جمعه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۱۲ ب.ظ

قرآن از کسانی که به هنگام خطر یاد خدا می‌کنند ولی همین که نجات یافتند او را فراموش می‌کنند، به شدت انتقاد کرده و می‌فرماید "اذ رکبوا فی الفلک دعوا الله" گروهی به هنگام غرق شدن خدا را می‌خوانند، اما چون نجات می‌یابند، خدا را فراموش می‌کنند.

اصولا ایمان لحظه ای ارزشی ندارد، فرعون نیز که دید در دریا غرق می‌شود، ایمان آورد و گفت "آمنت" که این گفتار دیگر ارزشی نداشت. خداوند فرمود "الان و قد عصیت" اکنون دیگر توبه و ایمان سودی ندارد.

در قرآن از ایمانی ستایش شده که همراه با پایداری و استقامت باشد "قالوا ربنا الله ثم استقاموا" در زندگی نیز تنها ازدواج مهم نیست، همسرداری مهم است. زایمان مهم نیست، تربیت فرزند مهم است.



+ عنوان، ربط مستقیمی به پست نداره؛ ولی به صورت غیرمستقیم، نشون میده نگارنده احتمالاً داره آهنگ عشقِ عارف رو گوش میده

۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از دیروز، عالم و آدم دارن به طرق مختلف این عکسو برام فوروارد می‌کنن و یه "که چی بشه" و "به من چه آخه" تو دلم میگم و بعدش به افق دوری که البته بردش تا سقف اتاقمونه خیره میشم و خودمو تصور می‌کنم و به دانشجویی فکر می‌کنم که استادش داره خطبه‌ی عقدشو با مهریه 4 یا 44 یا 444 یا 4444 تا سکه می‌خونه و البته با محبوبیتی که این بشر بین ترک‌ها داره، فکر نکنم کسی تو مراسم اون دانشجوی فلک زده حضور به عمل برسونه.

استاد به خدا من بهت رای داده بودم، دیگه سی و یکم شدنت تقصیر من نیست به مولا! اصن می‌خوام با لحن شاملو برم بهش بگم غصه نخور دیوونه، کی دیده شب بمونه و ایشالا دوره‌ی بعدی... آخ که چه قدر کلیدواژه و خاطرات جنجالی دارم از این بشر؛ :دی

ولی خب فعلاً مُهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم...

۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۴۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

شش هفت ماه پیش وقتی پست 403 رو منتشر کردم، کامنتای خصوصی‌ای داشتم از طرف دخترایی که در مورد موضوعی که در موردش نوشته بودم و پیش قدم شدنشون برای ازدواج پرسیده بودن و منم با عقلِ ناقصم و با سرچ و تحقیقات از حاج آقاهای مختلف و با نیم‌نگاهی به نظرات بقیه‌ی دوستان، بهشون گفتم نه خب عرفاً درست نیست و طرف بگه نه، ضربه می‌بینی و بگه آره، بازم ممکنه بعداً سرکوفتشو بهت بزنه و خب تهِ دلم به این حرفایی که می‌گفتم ایمان نداشتم! مثلاً کِی حضرت موسی اومد به شعیب و دختر شعیب سرکوفت زد؟ نزد دیگه!

گذشت تا دیروز 

که با یه دوستی باتجربه و متاهل راجع به همین موضوع صحبت می‌کردم و می‌گفت به اینم فکر کن طرف یه روزی، از اینکه تو پیشنهاد دادی که بشینید درباره ازدواج حرف بزنید، ازت تشکر هم بکنه.

منظورش از تو، منِ نوعی بود؛ نه منِ نسرین؛
ولی خب حرفش خیلی آرمان‌گرایانه بود؛
خیلی!!!

۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

خب من ذوق می‌کنم وقتی بابا زنگ می‌زنه و بابت پست روزِ معلم ازم تشکر می‌کنه و در ادامه‌ی ذوقم بوسش می‌کنم و ازش می‌خوام گوشیو بذاره اون ور صورتش که اون سمتم بوس کنم و می‌خوام گوشیو بده مامان که مامانم بوس کنم! اصن همین کارا رو میکنن که نمیرم معتاد شم و به بیراهه کشیده نمیشم :دی عنوان پستم، شاهکاریست ماندگار از آقای شهاب تیام که خطاب به پدرم عرض کردم این عنوانو :دی

در راستای پست قبل، من الان باید به تعداد سجده‌های سهوِ اشتباهی که تو این 23 سال و 11 ماه و دو هفته عمر بابرکتم انجام دادم، سجده انجام بدم :| خب الان یکی نیست بگه نونت نبود، آبت نبود، به اعمال و عباداتت گیر دادنت چی بود... فکر کن فردام میام پست میذارم که وضوهام اشتباه بوده تا حالا و باید اعاده بشه :))))



پ.ن: خدایی آدمِ گیری نیستم! ولی معتقدم یا یه کاریو انجام نده، یا اگه میدی درست و اصولی انجام بده و سمبلش نکن! (سَمبَل: کاری را سرسری و بدون دقت و برای رفع تکلیف انجام دادن)

۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

شاید به درد شما هم بخوره:

۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هم‌اتاقی شماره‌ی 1: نسرین؟

من: جانم

هم‌اتاقی شماره‌ی 1: برای کار می‌خوام رزومه‌مو بفرستم یه جایی، توش چی بنویسم؟

من: کارایی که کردی و بلدی بکنیو توش بنویس، نرم‌افزارایی که بلدی باهاشون کار کنی، سطح زبانت، نمره‌هایی که مربوط به این کاره و

هم‌اتاقی شماره‌ی 1: پیری تافل دارم

من: خب بنویس پیری تافل داری

هم‌اتاقی شماره‌ی 1: اسپلش می‌کنی؟

من: :|


هم‌اتاقی شماره‌ی 3: نسرین؟

من: هوم؟

هم‌اتاقی شماره‌ی 3: ایران کجای آسیاست؟

من: طرفای غربه


هم‌اتاقی شماره‌ی 2 داره جدول حل می‌کنه: راهِ بی‌پایان

من: را


دیشب

من: هم‌اتاقی شماره‌ی 2؟

هم‌اتاقی شماره‌ی 2: بله

من: شرکت مخابرات استان، sms داده و از حضور پرشورمون تو انتخابات تشکر کرده، منظورش کدوم انتخاباته؟

هم‌اتاقی شماره‌ی 2: انتخابات امروز دیگه! امروز رای‌گیری بود، تموم شد البته.

من: اِوا!!! چرا انقدر یهویی و در خفا!!!؟ ینی الان بازم روحانی رئیس جمهوره؟ بدون کشت و کشتار؟ بدون خون و خونریزی؟

هم‌اتاقی شماره‌ی 2: :|

روحانی: :|

احمدی نژاد: :|

حتی حداد: :|

و کسی که قراره برای آزمون حوزه‌ی شریف، باهام مصاحبه کنه: :||||

۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۵۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یه جایی یه داستانی می‌خوندم که دختر کوچولویی وارد بقالی میشه و یه کاغذیو می‌گیره سمت بقال و میگه: «مامانم گفته چیزایی که تو لیست نوشته بهم بدی، اینم پولش».

بقاله کاغذه رو می‌گیره و لیستو تهیه می‌کنه و میده به دختره و میگه: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری».

دختر کوچولو از جای خودش تکون نمی‌خوره. 

مرد بقال فکر می‌کنه دختره برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه، میگه: «دخترم! خجالت نکش، بیا جلو شکلات‌هاتو بردار».

دختره میگه: «عمو نمی‌خوام خودم شکلات‌ها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ آخه مشت من کوچیکه، مشت شما...


تا منبر و نکته‌ی اخلاقی دیگر، شما را به خداوند منّان می‌سپارم!


۱۱ نظر ۰۴ فروردين ۹۵ ، ۰۹:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این پست، به نوعی پاسخ یکی از کامنتای پست قبله ولی "مانتوی قرمز" و "کلاه سفید"ی که می‌خوام در موردش بنویسم جزو کلیدواژه‌هام هم بوده و دنبال فرصتی می‌گشتم برای پست کردن اون کلیدواژه‌ها؛ تا اینکه یکی از دوستان برای پست قبل کامنت گذاشت که:

باورت نمیشه... با یک خانواده‌ای رفته بودیم خرید. از قضا خرید مانتو هم بود اتفاقا! بعد بابای دختره به دختره گفت این زرشکیه خوشگله. دختره گفت ولی من همین مانتو کرمش رو میخام. باباش هم گفت به نظر من زرشکی. دختره هم زرشکیه رو برداشت! معلوم بود ناراضیه ها. ولی می‌گفت هر چی بابام بگه. بعد با مامانش دوتایی میگفتن سلیقه ی شوهر/ پدر مون خیلی خوبه و هر چی اون بگه ما انتخاب می‌کنیم و اینها. بعد من و مامانم هی به اون آقاهه می‌گفتیم خو ای کرم دوس داره بذار کرمش رو برداره خوب. گناه داره؛ اونم الا و بلا که همی که من میگم! جالبیش این اعتماد و ایمان خانواده به سلیقه ی باباشون بود! اونوخ من اگه جای دختره بودم: (این همه روضه خوندم که برسم اینجا!)
-زرشکیه خوشگله. بردار بپوش..
-ولی من کرمیش رو میخام
-نه. یا زرشکی یا هیچ کدوم.
-هیچ کدوم!
یعنی من احترام و اینا حالیم نی! یا نظر خودم، یا هیچی! حالا اون طرف میخاد بابام باشه، مامانم باشه، مرادم (!!) باشه! دختر همساده باشه! فرقی نداره!

* * *

سه چهار سال پیش، عید، تابستون، نمی‌دونم کی بود، به سرم زد مانتو بخرم... یکی دو بار رفتیم و شهرو زیر پا گذاشتیم و چیزی که به دلم بشینه نبود... یه کم مشکل پسندم و باید با چیزی که می‌خرم و قراره مال من بشه ارتباط برقرار کنم! همین جوری که پاساژ به پاساژ و مغازه به مغازه می‌گشتیم، چشمم خورد به یه مانتوی قرمز و اشاره کردم که اون چه طوره و بابا گفت قرمزه، یه رنگ دیگه‌شو... هیچی نگفتم، نه بحث کردیم و نه اخم کردم... یه مدل دیگه و یه رنگ دیگه‌شو گرفتم. 

تابستون امسال، وقتی داشتیم می‌رفتیم کربلا، قبل رفتن می‌خواستم یه کلاه بگیرم؛ کلاه که نه... منظورم آفتاب‌گیریه که لبه داشته باشه. حالا هر اسمی که می‌خواین روش بذارین... بابا پشت فرمون بود و با مامان پیاده شدم و یه سفیدشو برداشتم و اومدم نشستم تو ماشین و گذاشتم رو سرم و گفتم بهم میاد؟ مامان که تا مغازه باهام اومده بود مخالف نبود؛ بابا گفت بله که میاد ولی سفیده و این رنگ اونجا (کربلا) تو چشم می‌زنه، کاش مشکی‌شو می‌گرفتی... و من بدون اخم و هیچ بحثی و اتفاقاً با لبخند گفتم باشه و رفتم مشکی‌شو گرفتم.

خب... ظاهراً چه بابای دیکتاتوری دارم و چه زندگی غم‌انگیزی...

ولی...

+ بابا میخوام برم تهران؛ برای درس خوندن! 

- باشه؛ هر طور خودت دوست داری

+ بابا برم پارک / اردو / تولد / عروسی؟

- هر طور خودت صلاح می‌دونی

+ بابا گیتار میخوام

- باشه

+ من غذای خوابگاهو دوست ندارم

- باشه

+ تصمیم گرفتم کارشناسیو 5 ساله تموم کنم

- باشه

+ هزینه‌ی خوابگاه دو برابر میشه هاااا

- باشه

+ سال آخر کلی درس اختیاری برداشتم و واحد مازاد هزینه داره

- باشه

+ بابا برای ارشد، کنکور زبان‌شناسی شرکت کردم

- باشه

+ و نیز برق، و نیر مهندسی پزشکی و حتی انفورماتیک پزشکی

- باشه

+ ... (خصوصی بود :دی)

- باشه 

+ این رشته جدیدم که قبول شدم خوابگاه نداره

- باشه

تو کفش‌فروشی: من اینو می‌خوام، باشه، من اونو می‌خوام، باشه، لباس، کیف، کتاب... هرچی خواستم... باشه

همین سال آخر کارشناسی که نمی‌خواستم برگردم خوابگاه، گفت زنگ بزن به اون دوستت که خونه اجاره کرده بود و البته دوباره برگشتم خوابگاه

همینا؟ نه! بازم هست... 

سوم دبیرستان خواستم تغییر رشته بدم انسانی و علی‌رغم میل باطنی خانواده، یادمه یه روز صبح بابا گفت هر جوری راحتی و بخوای میریم دبیرستان فرهنگ برای ثبت نام و شاید من منتظر همین جمله بودم که از تب و تاب بیافتم و ریاضیو ادامه بدم... اینکه از اجبار بدم میومد و به اون دوستم فکر می‌کردم که باباش بهش اجازه نداده بود بره دانشگاه، یا اون دوستم که اجازه نداده بودن بیاد تهران و اون دوستم که خانواده اجازه نمی‌دادن رنگی جز مشکی بپوشه و اون دوستم که... خب این یکی یه کم پیش پا افتاده است، ولی اون دوستم که می‌گفت بابام اجازه نمیده ابروهامو بردارم و حتی اجازه نمیده تو خونه اینترنت داشته باشیم که منحرف نشیم و اجازه نمیده...

به اون روزی فکر می‌کردم که گفتم یخچال خوابگاه کوچیکه و بابا می‌گفت خودمون یکی می‌گیریم میاریم میذاریم خوابگاه و می‌گفتم دلم برای تلویزیون تنگ شده و یه گوشی دیگه برام گرفت که تلویزیون داشت و گفتم درگیر کنکورم و داشت ظرف یه بار مصرف می‌گرفت که وقتم برای شستن ظرفام تلف نشه. همینا؟ نه! بازم هست... اصن همین که وقتی میره مسافرت و اونجا یه جاکلیدی مدل گیتار می‌بینه و برام می‌خره ینی حواسش هست چی دوست دارم.

فقط خواستم بگم، ینی بنویسم: بابا این همه خوب بوده و هست و فقط دو بار، از رنگ چیزی که انتخاب کردم خوشش نیومده، فقط همون دو بار؛ تازه بعد از اون دو بار بارها و بارها و همیشه هر چی برام خرید سفید و قرمز بوده و شاید اگه اون روزم یه کم اخم می‌کردم، می‌تونستم توجیه‌شون کنم و اون روز دیالوگمون انقدر طبیعی و آروم و بی‌حاشیه بود که شاید کسی یادش نیاد من اون روز حسرت اون مانتو و کلاه به دلم موند ولی... ولی انصاف نبود اخم کنم؛ این همه سال هر چی خواسته بودم، بابا نه نگفته بود و فقط همون دو بار، تازه همون دو بار بازم نه نگفته بود و گفته بود بهتره یه رنگ دیگه انتخاب کنی.

شاید رابطه‌مون با خدا هم باید این شکلی باشه؛ حداقل من یکی که این مدلی‌ام. خدا این همه بهمون اختیار داده، هر چی خواستیم و نخواستیم داده. حالا یه موقع یه چیزی دلت میخواد و اخم می‌کنه و میگه این نه؛ یکی دیگه. امروز نه؛ فردا؛ خب خودش گفته بخواید از من که بدم؛ اگه اون به صلاحتون نبود یکی بهترشو میدم. اگه نه، یه چیز بدو ازتون دور می‌کنم و اینم نشد ذخیره می‌کنم و بالاخره یه جایی یه جوری تلافی می‌کنم براتون... خودش گفته :)
۳۷ نظر ۲۴ اسفند ۹۴ ، ۰۸:۳۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

762- التماسِ تفکّر

شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۳۵ ق.ظ

یه چند وقت بود نرفته بودم رو منبر، دلم برای منبرم تنگ شده بود...

البته من همیشه رو منبرم به واقع!

۳۰ نظر ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۳۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

757- عکس دیده نشده از کودکی رفسنجانی :دی

پنجشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۵۸ ب.ظ


بنده برای اولین بار نشستم پای تلویزیون و دارم سخنان رهبری رو گوش میدم :دی

تکرام میکنم: "برای اولین بار"

از حضّار حاضر در بیت رهبری، به جز خودِ رهبری! روحانی رو می‌شناسم و نیز رفسنجانی

و یکی از استیکرای تلگرام :دی که از اخوی پرسیدم و میگه خاتمی‌ه (اون خاتمی نه هااا، یه خاتمی دیگه)

بقیه چرا همه‌شون انقدر خوابالودن؟!!! خب آقا خسته‌ای نرو جلوی دوربین؛ مگه مجبورت کردن آخه...

جوراب هیچ کدومم سفید نیست!!!

حس افزایش بصیرت بهم دست داده به واقع

میگن طرفدار قطع رابطه با غرب نیستم ولی بدونیم با کی رابطه داریم و

یادمون نره که باهامون چی کار کردن

دنیا به کشوری که غنی و قوی باشه احترام میذاره

موافقم به واقع

به نظرم حرفای خوبی می‌زنن

میشه روشون فکر کرد :دی

یخ کرد... 

شاممو عرض می‌کنم

مامانم یه ساعته داره برای شام صدام میکنه

گشنه ام هم هست تازه

مامانم هم نمیذاره بشقابمو بیارم اینجا :((((

۲۱ نظر ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۵۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

755- دلم برای یه همچین موجوداتی می‌سوزه به واقع

پنجشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۵۳ ب.ظ

"بلاک شد :دی"



فیس بوکم خیلی وقته دی‌اکتیوه؛ 

هر از گاهی هر یکی دو ماه یه بار اکانتمو فعال می‌کنم که یه سر به دوستام بزنم و 

بعدش دوباره غیرفعالش می‌کنم

قبلاًها با دیدن یه همچین پیام‌هایی به شدت عصبی می‌شدم و رسماً به هم می‌ریختم!

ولی یه چند وقته نمی‌دونم قوی‌تر شدم و صبرم بیشتر شده یا چی

که بی هیچ ری‌اکشنی سری به نشانه‌ی تاسف تکون می‌دم و به ادامه‌ی زندگیم می‌پردازم!

خدا همه رو هدایت کنه لطفاً!!!

* * *

چند شب پیش دیدم یه چند تا از دوستام عکسای پروفایلشونو عوض کردن و

یاد روزایی افتادم که وقتی اینا عکسشونو عوض می‌کردن، منم یه عکس مشابه عکس اونا میذاشتم

مثلاً یکی عکس بچگیاشو می‌ذاشت و منم عکس بچگیامو می‌ذاشتم و

باهم کل کل می‌کردیم که عکس کدوممون گوگولی و نازتره!

یا مثلاً عکس روی قله‌ی کوه، وسط دریا، توی کویر، سر کلاس، یه عکس متفکرانه، غمگین، شاد...

خب یه نمه (ینی یه ذره) ناراحت شدم که تصمیم گرفتم عکسمو نذارم رو پروفایلم و

یه کوچولو غصه خوردم که دیگه خبری از اون کل کل کردنا نیست

ولی خب وقتی به یه همچون آدمای روانی و مزاحمایی فکر می‌کنم،

یه حس رضایت و خوبی بابت تصمیمم بهم دست میده به واقع!

۱۱ نظر ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

748- به قول اِلانور یه غلط کردم خاصی تو چشامه

يكشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۳۳ ق.ظ

چگونه نه راه پس داشته باشیم نه راه پیش؟

چگونه مثل خر توی گِل گیر کنیم؟ 

چگونه به غلط کردن بیافتیم؟



و من این ترم 5 تا درس 2 واحدی دارم و به عبارتی 10 واحد

یه مقاله باید بنویسم در مورد زبان و مهاجرت

یه تحقیق میدانی و یه کنفرانس راجع به همین مقوله

و میانترم‌ها و ارائه‌های متعدد برای تک‌تک درس‌ها

و نیز پروپوزال!

+

***

دیروز تو مترو، یه خانومه که واگن بانوان نشسته بود، اومد قسمت آقایون و (من سمت آقایون بودم) گفت مَمَّد پنج تومن بده از این خانومه... متوجه نشدم چی می‌خواست از دست‌فروش مترو بخره (فروشنده، واگن خانوما بود)، ممّد گفت اگه دو تا می‌خری ده تومن بدم و زنه گفت نه یه دونه واسم کافیه. پنج تومنو گرفت و رفت.

و منی که سخته برام صرفِ فعل "نداشتن" و "خواستن"؛ شاید هیچ وقت دلم نمی‌خواست جای زن ممَد بودم. منی که به لطف پدر و مادرم همیشه انقدری داشتم که دستم به جیب خودم باشه و همیشه خودشون بهم دادن قبل از اینکه ازشون بخوام و قبل از اینکه به مرحله‌ی "خواستن" برسم؛

ولی امشب، من، همون منی که وحشت دارم از صرفِ همین فعل خواستن، همون من، امشب غبطه می‌خورم به آرامش زن ممّد که کاش منم هر بار که هوس خرید می‌کردم از ممّد می‌خواستم 5 تومن بهم بده و به جاش هیچ وقت این فشار روحی روانی رو نداشتم، کیفم و جیبم و حسابم خالی بود، اصلاً نبود؛ ولی عوضش سرمو راحت می‌ذاشتم روی بالش و بدون اضطراب و دغدغه‌ی استاد و رئیس و همکار، چند ساعت، فقط چند ساعت بیشتر می‌خوابیدم...

به قول دلنگون: مرد باید مرد باشد و زن باید زن باشد.
۱۶ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

742- همه‌اش انقدر مونده بود وارد مجلس بشم

يكشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۵۴ ب.ظ

چه قدر؟

انقدر:


هنوز نمره‌های ترم قبلمون تایید نهایی نشده

رئیس درگیر انتخابات بود و فرصت نمی‌کرد امضاشون کنه...



حس خوبیه وقتی تنها خواننده‌ی یه وبلاگی... خیلی حس خوبیه! خیلی هااااا! خیلی!

نویسنده‌اش هم دختره به واقع!

و نیز حس خوبیه وقتی تو گروه درسی، یه همچین پیام تبریکی دریافت می‌کنی:



امروز با نسیم و سایر دوستان، 7 صبح خوابگاه رو به مقصد شهید بهشتی ترک گفتم که صرفاً و صرفاً برم مجوز خوابگاه رو بگیرم و وقتی می‌گم صرفاً برای این کار رفتم، ینی واقعاً صرفاً برای همین کار رفتم! هزینه‌شو که معادل دو، دو و نیم برابر هزینه‌ی بقیه دانشجوهاست، یه ماه پیش پرداخت کرده بودم و مجوز اسکان داشتم؛ ولی شخصاً خودم باید می‌رفتم اون برگه رو تحویل می‌گرفتم ازشون و به دوستام یا هم‌اتاقیام نمی‌دادن اون برگه‌ی کوفتی رو. بدمسیرم هست این شهید بهشتی و منم که اصن دانشجوی بهشتی نیستم و بنا به درخواست جناب آهنگر دادگر صرفاً و صرفاً از خوابگاهشون مستفیض میشم؛ چون رشته‌ی من به دلیل جدید بودن، خوابگاه نداشت و موقع مصاحبه گفته بودم خوابگاه ندین نمیام و اینا رو میگم که اونایی که جدیدن نپرسن که اعصاب ضعیف من خط خطی نشه.


8 صبح – بوفه‌ی دانشکده حقوق - شهید بهشتی

من و نگار و فاطمه و ناهید (اینا همه‌شون برقی‌ان)

(نگار همون هم‌دانشگاهی و هم‌مدرسه‌ای و حتی هم‌اتاقی سال اول کارشناسیمه)


بنده همین که به سن قانونی رسیدم، علی‌رغم میل باطنی والدینم عضو گروه پیوند اعضا شدم که اگه یه موقع خدای نکرده یه جوری مُردم که اعضای بدنم به درد بقیه بخوره، مستفیدشون کنم (از استفاده میاد؛ ینی همون مستفیض‌شون کنم). البته قلبم یه خورده شکسته و شاید به درد نخوره ولی خب پاک پاکه! چشمامم همین طور؛ نمیگم فیلمای بد، بد ندیدماااااااااااااا، ولی از وقتی تصمیم گرفتم دیگه نبینم دیگه ندیدم. حتی آهنگای بد، بد هم دیگه گوش نمی‌دم. شمام می‌تونین از این تصمیما بگیرین؛ سخته ولی غیرممکن نیست. نمی‌دونم معده رو هم میشه پیوند زد یا نه؛ ولی معده‌ام خدایی به درد کسی نمی‌خوره. دندونامم همین طور! همه‌شون یا عصب کشی شدن یا ترمیم :دی این سمت چپی دندونای قبل از کنکور و بیفور شریفه و این سمت راستیه افتر شریف و افتر زندگی خوابگاهی و تغذیه نامناسب!!! اون دندون عقل بالا سمت چپم هم عمل نکردم دیگه. قرار بود بعد از کنکور کارشناسیم عمل کنم :))))



بالاخره چند روز پیش یهویی رفتم کارت اهدای عضومو بگیرم و البته خیلی وقته کارته رو دارم ولی تحویل نگرفته‌بودم؛ ظاهراً قانون جدیدشون اینه که کارت اهدا رو با کارت بانک ملی یکی می‌کنن و باید بانک ملی حساب داشته باشی که من داشتم و چون شماره کارتمو داده بودم به رئیس شماره1 برای حقوق و اینا، گفتم فعلاً دست نگه دارن و قبلی رو باطل نکنن تا حقوقم واریز بشه و بعدش کارت جدید رو که همون کارت اهدای عضوم هم بود صادر کنن.

خلاصه امروز رفتم برای تحویل کارت جدید و سوزوندن کارت قبلی و موقع نوشتن آدرس و کد پستی، شماره خونه رو نوشتم و آدرس خوابگاه فعلی و کدپستی خوابگاه سابق!!! 600تا تک تومنی وجه رایج مملکت رو هم به خاطر استعلام ازم گرفتن.

کارمنده پرسید رشته‌ات چیه و تو دلم گفتم یا خودِ خدا!!! حالا چه جوری حالیش کنم ترمینولوژی چیه و الکی گفتم مترجمی زبان و زبان تخصصی! شانسم که ندارم! یارو برگشت گفت منم ارشد زبانم و یه مقاله نوشتم و بیا بخون نظرتو بگو و کتابایی که به نظرت به دردم می‌خوره رو معرفی کن! 

یارو بیست سال پیش لیسانس گرفته بود و رو مقاله‌اش هم که به واقع خلاصه‌ی یه کتاب بود نوشته بود دانشجوی دانشگاه آزاد!!! واضح و مبرهن بود که با پول و بدون کنکور و صرفاً برای ارتقاء شغلی و حقوقی رفته دانشگاه و منم هر چی کتاب بی‌ربط و با ربط به ذهنم رسید تو یه برگه نوشتم و تحویلش دادم که بره بخونه!!!  مقاله رو هم ندیده و نخونده گفتم عالیه!!! موفق باشید...

یه دستگاه نظر سنجی هم کنار دست همه‌ی کارمندا بود که گزینه‌های خوب و متوسط و ضعیف داشت برای سرعت و برخورد و راهنمایی و اینا و از اونجایی که یه ساعت کارمو لفت دادن و سوالات بی‌جا ازم پرسیدن، از طریق همون سامانه و گزینه‌ها شستم‌شون و پهن‌شون کردم رو بند و تا الانا دیگه فکر کنم خشک شده باشن.

عصر به نسیم میگم چشات خیلی خوشگله؛ بیا برو تو هم از این کارتا بگیر که بعد از مرگت بازم چشاتو داشته باشیم

میگه نه! من نمی‌خوام ناقص برم تو قبر!

میگم چه فرقی داره؛ موشا و سوسکا که بالاخره می‌خورنت؛ بالاخره که تجزیه میشی!

بعد کارتمو نشونش دادم

می‌ترسید از کارتم!!! :دی



یه استاد فیزیک هست تو شریف که میگن خیلی خفنه و تو فرهنگستانم استاده. احتمالاً یه درس هم باهاش داشته باشیم و احتمالاً پایان‌نامه‌مو با همین بشر بردارم. گزینه‌ی بعدی‌م هم برای پایان‌نامه و استاد راهنما آهنگر دادگره؛ و هیچ بنی بشری با این دو تن پایان‌نامه برنمی‌داره. معاون آموزشی‌مون تعریف می‌کرد که این استاد فیزیکه که قراره استادمون بشه یه روز لیست بچه‌ها رو می‌گیره و اسم منو که می‌بینه میگه عه! این شریفیه!!! این هم‌ولایتی خودمه و مشتاق دیدار همیم خلاصه!!!

دو هفته پیش، معاون دانشکده‌مون یه لیست آورد سر کلاس که اسامی و قیمت یه سری کتاب بود که با پنجاه درصد تخفیف می‌فروشیم و بیاین بخرین. فرهنگ‌نامه و دانشنامه و دیکشنری و اینا بود و منم کلاً علاقه‌ای به کتاب کاغذی ندارم و ترجیح میدم همه‌چی آنلاین یا پی‌دی‌اف باشه. فقط برای یکی از کتابا درخواست دادم.

سه‌شنبه تایم استراحت بین کلاسا داشتم کارای رئیس شماره2 رو انجام می‌دادم و (همون تصویر بالا که یه کیک هم کنارمه) معاون آموزشی دوباره اومد که کی مجله و کتاب‌های فلان و فلان و فلان رو نخواسته و گفتم من و یه کم نگام کرد و گفت رایگانه هااااا

یه کم همدیگه رو نگاه کردیم و گفت نمی‌خوای؟

گفتم خب لازمشون ندارم!

خندید و گفت از ما گفتن بود، خواه پند گیر خواه ملال و رفت...

خب وقتی لازمشون ندارم چرا بگیرم آخه!!! اونم کتاب مرجع که تو هر کتابخونه‌ای هست

مجله بخون هم نیستم!!! حتی اگه یه پولی هم رو کتابا می‌ذاشت میداد بازم نمی‌گرفتم!!!


اینجا احتمالاً خونه‌مونه و این بچه هم احتمالاً بچه‌ی منه که داره وبلاگ مامانشو می‌خونه؛


۶۴ نظر ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
همه‌مون خلق و خوهای خاصی داریم که از بقیه متمایزمون می‌کنه و شخصیتمونو می‌سازه. تو هم ویژگی‌هایی داری که ماها نداریم یا انقدری که تو داری نداریم. دقیق، کنجکاو، منظم، پیگیر و سریش برای پیدا کردن جواب سوالی که دنبالشی و [خندیدم. خندید و گفت:] جدی میگم، زود خسته نمیشی، حواست به کارای خودت و کارای ماها هست، دیر با آدم صمیمی میشی، خیلی دیر؛ با این همه مهربونی. خیلی مهربونی، برای همه مهربونی؛ با اونایی که ازشون دلخوری هم مهربونی. [چند بار به این صفتِ مهربونی تاکید کرد و گفت:] ولی بین همه‌ی اینا، صداقت عجیبی داری که راستگوییِ صرف نیست، یه رفتار خاصی که آدم می‌تونه بهت اعتماد کنه. "رابطه‌ات با آدما صادقانه است." [اینا رو معصومه، هم‌کلاسی ارشدم می‌گفت. خندیدم و گفتم چه خوب تو این مدت شناختی منو.]

* * *

گاهی من تنها کسی بودم که از بیماری یا اعتیاد یا مشکل خانوادگی فلانی خبر داشتم. از درگیری‌هایی که با پدر و مادرش داشت یا والدینش باهم داشتن و گاهی جزو همه بودم؛ همه‌ای که می‌دونستن و من هم می‌دونستم. و هیچ وقت از کسی نپرسیدم و نمی‌پرسم فلانی که باهاش رابطه داری اسمش چیه و چه شکلیه و چی کاره است و چی می‌خونه و سطح رابطه‌تون در چه حدیه؛ نمی‌پرسم چون هستند کسانی که به این امور رسیدگی کنن و مورد تجزیه و تحلیل قرار بدن. تنها سوالی که ذهنمو درگیر می‌کنه و گاهی ازشون می‌پرسم و اتفاقاً صادقانه جواب میدن اینه که کیا از این رابطه‌تون خبر دارن که خب جواب اغلب‌شون اینه که یه چند نفر از دوستان. به ندرت شنیدم خانواده‌هاشون هم مطلع باشن و از وقتی "مشاور" به دوستم که در شرف ازدواج بود گفت به شوهرت نگو دوست‌پسر داشتی، از اون موقع به هم‌جنس خودم هم اعتماد ندارم چه برسه به ناهمجنسی که دنیا دنیا باهاش فاصله دارم.

از من و دوستم در مورد لباسش پرسید که نظرتون چیه و اینو بپوشم یا نه و وقتی فهمیدم برای یه مهمونی مختلط قراره همچون لباسیو بپوشه، مغزم انقدر داغ کرده بود که تو چله‌ی زمستون یه ساعت زیر دوش آب سرد بودم که حالم بیاد سر جاش. موقع رد شدن از جلوی نگهبانی چادر سرش می‌کرد و عصر می‌رفت و صبح برمی‌گشت و می‌گفت سر از تنم جدا می‌کنن اگه بفهمن کجا میرم و اگه خانواده‌اش زنگ می‌زدن و سراغشو می‌گرفتن باید می‌گفتیم خوابیده یا رفته با دوستش درس بخونه و البته نمی‌گفتیم. 

شاید خوابگاه یکی از رازآلودترین مکان‌های دنیا باشه. شاید آدما هر چی رازهاشون بزرگتر باشه، مجبور بشن دروغ‌های بیشتری بگن. هم‌اتاقی دوستم تن‌فروشی می‌کرد؛ (معادل دیگه‌ای برای کارش ندارم) و نه تنها براش مهم نبود که بقیه از این موضوعِ به نظر من کثیف، مطلع باشن، بلکه کارش رو با طلاق والدینش توجیه می‌کرد و شغلش رو، تاکید می‌کنم شغلش رو یک راز نمی‌دونست و دلیلی برای پنهان کردنش نداشت. در حالی که همین موضوع طلاق هم حتی برای برخی می‌تونه یک راز باشه، طلاق می‌تونه موضوعی باشه که از نزدیک‌ترین دوستان هم پنهانش کنی.

همه‌ی ما رازهای خاص خودمونو داریم. سابقه‌ی بیماری، سابقه‌ی اعتیاد، یه تجربه‌ی تلخ، یه حادثه‌ی دردناک، حتی شغل و موجودی حساب بانکی و معدل و نامِ واقعی و اصل یا بدل بودن جواهرات هم می‌تونه یه راز باشه. موضوعی که از دیگران پنهان بشه یه رازه؛ حتی احساساتمون و هر چیزی که نخوایم همه بدونن. پس همه‌ی ما رازهای خاص خودمونو داریم که بالطّبع درجه‌ی اهمیت‌شون متفاوته و گاهی اجازه می‌دیم بعضی از نزدیک‌ترین‌ها توی دونستن اون راز، سهیم باشن. با این همه، موضوعی که برای من یه رازه شاید برای دیگری یه اتفاق پیش پا افتاده باشه. 

یه دوستی که پدرِش، دوست پدرم بود و خانواده‌ی فوق‌العاده متدین و مذهبی داشت. یهو نه چادرش رو که همه چیو گذاشت کنار و دوست دیگرم، پدرِش آشنای همکار بابا بود و به خاطر مشروب از خوابگاه اخراج شد و هر موقع بابای از همه چی بی‌خبرم می‌پرسید از فلانی و فلانی چه خبر، می‌گفتم خوبن و من نه تنها به خانواده‌ی خودم نمی‌تونستم این موضوع رو بگم، بلکه بقیه‌ی دوستان هم خبر نداشتن و شاید دلم می‌خواست به احترام رفاقتمون تو چشم بقیه هنوز خوب بمونن و فکر می‌کردم آبروی اونا آبروی منه.

اونا خوب موندن و این من بودم که هر روز باید "از اونا یاد بگیر که چه قدر خوبن" رو می‌شنیدم و چیزی نمی‌گفتم و اگه ازشون جدا می‌شدم، محکوم می‌شدم به ناسازگاری! نه این، که حتی به هم خوردن "موضوعی" رو گردن گرفتم تا اون آدم، تو ذهن پدرم خوب بمونه و هر بار متهم شدم به ناسازگاری با آدما. به اینکه همیشه مشکل از من و رفتارهای منه و هر بار سکوت کردم تا اون آدم و اون فلانی‌ها خوب و بی‌مشکل بمونن.

همه‌ی ما رازهای خاص خودمونو داریم. موضوعی که از دیگران پنهان بشه یه رازه؛ حتی احساساتمون و هر چیزی که نخوایم همه بدونن؛ که بالطّبع درجه‌ی اهمیت‌شون متفاوته و گاهی اجازه می‌دیم بعضی از نزدیک‌ترین‌ها توی دونستن اون راز، سهیم باشن.

وقتی یکی رازشو بهتون نمی‌گه لابد شرایطشو ندارین و لابد وقتش نرسیده که بدونین. این به معنی بی‌صداقتی نیست؛ بی‌صداقتی ینی اونی نباشی که هستی، ینی پیام‌هاتو بعد از دریافت و ارسال پاک کنی و اسم هم‌کلاسیا و دوستای پسرتو سارا و مریم سیو کنی، بی‌صداقتی ینی بری مهمونی و بگی کتابخونه بودم ینی...
۰۹ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

733- عمّار داره این خاک

جمعه, ۷ اسفند ۱۳۹۴، ۰۲:۲۴ ب.ظ


همچنان که اصل انتخابات یک تکلیف الهی است، انتخاب اصلح هم یک تکلیف الهی است.

۱۸ نظر ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

726- ایام فاطمیه

دوشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۳۷ ب.ظ

همیشه که قرار نیست چرت و بگم

تو این پست میخوام یه چیزی یادتون بدم به واقع

ببینید، شهادت حضرت زهرا (س) یک روز بیشتر نیست

ولی به خاطر یه مشکل کوچیک در زبان عربی یعنی نداشتن نقطه و اعراب

در مورد تاریخ وفاتش تردید داریم برای همین به این 20 روز میگیم ایام فاطمیه!

یعنی بین 75 روز بعد از وفات پیامبر یا 95 روز بعد از وفات پیامبر مردّدیم!

چون 70 و 90 در زبان عربی اگر نقطه نداشته باشن مثل هم نوشته میشن

سبعین و تسعین!

چهار دندونه قبل از عین رو بدون نقطه تصور کنین!

خب دیگه اینم از زکات علم ما! 

کلاً شیخ شباهنگ دام ظلها العالی هر چی بلد باشه به بقیه یاد میده به واقع :)

اینم یه نمونه خط بدون نقطه‌ی اون زمان:



+ beeptunes.com/track/7223181

۳۲ نظر ۰۳ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۳۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

702- پدرت در خیابان انقلاب کرد؛ تو در دلم...

چهارشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۳۴ ب.ظ


صبح این عکسو تو یکی از وبلاگا دیدم و یاد دوستم افتادم

چند سال پیش تو یه همچین روزی

یکی از دوستای متاهل تهرانیم برای ناهار خونه‌شون دعوتم کرده بود

دوستم می‌دونست چی دوست دارم و چی دوست ندارم و رو چیا حساسم و 

چه عادات گندِ غذایی دارم

تا میز ناهارو بچینه اجازه گرفتم که سرک بکشم تو کتابای طبقه پایین خونه‌شون و

بعدش باهم رفتیم لازانیارو از فر طبقه بالا برداشتیم و ناهارو طبقه وسطی خوردیم

الان فهمیدین خونه‌شون سه طبقه بود دیگه؟! :دی


یه مشت کاغذ و شعار و پوستر کنار تلویزیون بود و اجازه گرفتم یه نگاهی بهشون بندازم و

گفت فلانی (شوهرش) صبح راهپیمایی بود، از اونجا آورده

بحثو عوض کردم...

الانم می‌خوام بحثو عوض کنم بگم 

قشنگ معلومه دکتر مصدق واسه فرار از خونه تکونی رفته دنبال ملی کردن صنعت نفت

و الا کدوم آدمی 29 اسفند میره دنبال کار به این مهمی


دختـره 30 ﺗﺎ ﻣﺨﺎﻃـﺐ ﺧﺎﺹ ﺩﺍﺭﻩ 20 ﺗﺎ ﻣﺨـﺎﻃﺐ ﻭﯾـﮋﻩ

ﺍﻭﻧﻮﻗـﺖ ﻫـﻨﻮ ﺩﺍﺭﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻧﯿﻤـﻪﯼ ﮔﻤﺸـﺪﻩﺍﺵ ﻣﯿـﮕﺮﺩﻩ  

ﺧـﺏ ﺑﯿﺸـﻌﻮﺭ! 

ﻧﯿـﻤﻪﯼ ﺧـﻮﺩﺕ ﺑﻪ ﺟـﻬﻨﻢ

ﺗﻮ ﻧﯿﻤـﻪﯼ ﺑﻘﯿـﻪ ﺭﻭ ﻫـﻢ ﺍﺣﺘـﮑﺎﺭ کردﯼ ﮐـه


یه ﺑﺎﺭﻡ ﻣﺚ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻤﺎﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺩﻭﺳﺖﺩﺧﺘﺮﻣﻮ ﺳﻮﺭﭘﺮﺍﯾﺰ ﮐﻨﻢ

ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺑﺴﺘﻢ 

ﺧﺎﮐﺒﺮﺳﺮ 50 ﻧﻔﺮﻭ ﺍﺳﻢ ﺑﺮﺩ ﺟﺰ ﻣﻦ

ﺍﯼ ﻣُﺮﺩﺷﻮﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻤﺎﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯿﻮ ﺑﺒﺮﻥ!!! ﻣﺮﮒ ﺑﺮ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ

والا


+ عنوان واضح‌تر از متن پُسته به واقع

۲۱ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

صبح (داشتم می‌رفتم دانشگاه

دم پله‌های برقی حقانی دیدم یه موجود کوچولو چادرمو می‌کشه و مامان صدام میکنه

برگشتم دیدم یه خانومه داره میاد سمت بچه و 

کوچولوهه منو با مامانش اشتباه گرفته بود

منو :))))


عصر (داشتم می‌رفتم شرکت)

یه عده آقا اشتباهی اومدن واگن خانوما و 

ایستگاه بعدی مامور مترو ازشون خواست پیاده شن برن اون ور و اونام رفتن

من بودم و

یه خانوم میانسال با مانتو مقنعه مشکی که حجاب کاملی داشت و البته چادری نبود و

یه خانوم پیر، با تیپ اسپورت و از این سانتیمانتالا (دارای ظاهری آراسته و رفتاری همراه با ظرافت) 

و تعداد کثیری در و داف!

خانم پیره هم چادری نبود


به محض پیاده شدن آقایون و منتقل شدنشون اون ور، 

خانوم میانسال: شورشو درآوردن والا!!! همه چی مردونه زنونه!!! ینی چی آخه!!!

خانوم پیره: والا من که راضی ام خانوما جدا باشن

خانوم میانسال: من خودم شش ماه هلند زندگی کردم، اونجا از این چیزا خبری نبود

خانوم پیره: خوبه که جدا باشیم تو این ازدحام

خانوم میانسال: دلت باید پاک باشه! 

بعد رو کرد سمت من و در ادامه افزود:

چیه این چادر آخه! من اونجا تو هلند دخترایی دیدم که نیم متر پارچه تنشون نبود ولی دلشون پاک بود،

رو کرد سمت آقایون و

بعد دوباره رو کرد سمت من و بدین صورت ادامه داد:

امان از چادریای این دوره زمونه! 

دولتم که شورشو درآورده با این گشت و بگیر و ببندش

دلت باید پاک باشه 

این یه تیکه پارچه که مهم نیست

ما بین نطقش از خاطرات شش ماه هلندشم می‌گفت و

بعدشم یکی یکی اعضای قوای سه‌گانه و هیئت دولتو شست و پهن کرد رو میله‌های مترو و

چشم از منم برنمی‌داشت و اعلان برائت می‌کرد از چادریای این دوره زمونه و

چشم از منم برنمی‌داشت و

هر چی از دهنش درومد نثار دولت کرد و

چشم از منم برنمی‌داشت و

لابد اون دَکَلم من تو کیفم قایم کرده بودم

۲۰ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

در راستای پست قبل کامنتی ناشناس دریافت نمودم مبنی بر اینکه: "میدونی بودجه‌ی دانشگاه‌های شریف و تهران و امیرکبیر و شهید بهشتی چقدره؟ دانشگاه تهران حدود 600 میلیارد تومن در سال. دانشگاه شریف حدود 200 میلیارد و امیرکبیر حدود 180 میلیارد شهید بهشتی هم همین حدودا بود یادم نیست دقیقا. اگه ناراحت نمیشی باید بگم مسوولین دانشگاه‌هایی که نام بردن همه دزدن! که اگه نیستن چرا جوابگو نیستن که پولا کجا میره؟ تو امیرکبیر نامه نوشتن دانشجو ها حتی! ولی جواب ندادن. من خوابگاهی نیستم ولی اگه بودم همه ی لامپا رو روشن میذاشتم. پول برق بیاد بهتره بره تو جیب این دزدا!"

در پاسخ باید بگم متاسفم برای یه همچین طرز فکر و سطح تفکری که البته کم هم نیستن امثال شما! من از سارقین دفاع نمیکنم ولی کار شما هم درست نیست و قطعاً درست نیست و البته چاره و راه حل مناسبی هم نیست! حالا که کامنت ناشناس و بدون اسم و آدرسه اگه از دوستان و آشنایان هستید خودتونو معرفی نکنید تا بدون رو در وایسی جواب بدم. در مورد آمار مُضحکتون نظری ندارم. ولی شک ندارم اونایی که صندلیای اتوبوس و ورزشگاه‌ها و شیشه های بانکارو میشکنن و سطل آشغالارو آتیش می‌زنن هم یه همچین طرز تفکری دارن...

علی ایُ حال، میگن وزیر امور خارجه روسیه، پس از سفر به ایران نماز خوان شد. وقتی علت را از او پرسیدند گفت: "در این سفر واقعا فهمیدم خدایی وجود دارد و ایران را اداره می‌کند وگرنه با این مسئولانی که من دیدم تا به حال نباید چیزی از ایران باقی می ماند!"

و متاسفانه تو این جامعه تنها قشری که دارن کارشونو درست انجام میدن، مراقبای امتحانای منن.


۰۹ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۴۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

678- وَلَا تُسْرِفُوا!!!

جمعه, ۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۰۱ ب.ظ

یه عده هم هستن که اگه بهشون بگی لامپ‌های اضافه رو خاموش کنید و شیر آبو الکی باز نذارید میگن پولشو میدیم؛ با اینا کاری ندارم. یه عده هم تو خونه‌شون این چیزا رو رعایت میکنن و جاهای دیگه و مسافرت و خوابگاه، نه! که خب با اینا هم کاری ندارم! یه عده هم بیماری وسواس دارن و نه یه بار نه دو بار، کلاً شب و روزشون جلوی شیر آب سپری میشه و نه یه بار نه دو بار، کل عمرشون در حال شستن دستاشونن که خب با اینا هم کاری ندارم!!! کلاً من الان با کسی کاری ندارم؛ من الان منتظرم این دختره دستاشو بشوره برم وضو بگیرم (تف به ریا)! ولی هر آن ممکنه شات گانمو از جیبم!!! درآرم خونشو بریزم کف سرویس! بلکه یه کم اعصابم به تسلی برسه!!! دختره جدیداً اومده و از وقتی اومده داره سرویسارو میشوره! ینی اولش فکر کردم خوابگاه یه خدماتی جدید استخدام کرده!!! د خب آخه خودشم می‌بینه هر روز صبح چند نفر میان خوابگاهو میشورن میسابن میرنااااااااا! ولی بعد اینا باز خودش میافته به جون در و دیوار!!! ینی یک ساعت تموم مسواک به دهن منتظر بودم این خانوم در و دیوارو غسل بده برم دهنمو بشورم! آخرشم رفتم سرویس طبقه پایین! (و یکی از دلایلی که دوره کارشناسی اتاقمو عوض میکردم (البته اون موقع واحد بود و اتاق نبود)، یه همچین هم‌اتاقیایی بود که در ابتدای پست توصیفشون کردم! و خدارو شکر و صد هزار و صدها هزار مرتبه شکر با این دختره هم‌اتاقی نیستم!)

این یکی دو هفته که صبح می‌رفتم، شب میومدم؛ فرصت نمی‌کردم لباسامو بندازم لباسشویی؛ از بخت بد منم یکی دو شب هوا بارونی بود و شلوارم که خب سفید بود به فنا رفت و من بودم و کلی شلوار گِلی و کثیف و البته سفید!!! و می‌دانیم و اگر نمی‌دانیم بهتر است بدانیم که به ساعت‌هایی که مصرف برق در کل کشور زیاد است، ساعت اوج مصرف یا پیک مصرف می‌گویند و در ساعات اوج مصرف برق که در اواخر روز می‌باشد (ینی همون موقع که من برمی‌گشتم خوابگاه)، وسایل روشنایی نیز به جمع مصرف‌کنندگان برق می‌پیوندد و این در حالی است که مصرف‌کنندگان ثابتی نظیر یخچال و فریزر (البته اینجا فریزر نداریم، فر هم نداریم حتی!) از قبل در مدار بوده‌‌اند (نیست که من برقی ام، اینا رو بلدم به هر حال) در این صورت است که مصرف انرژی الکتریکی به حداکثر میزان خود می‌رسد و اصطلاحاً به آن پیک مصرف برق می‌گوئیم (البته درسته من الکترونیکی بودم و این چیزا به حوزه کار گرایش قدرت برمی‌گرده ولی به هر حال نیست که من برقی ام، اینا رو بلدم به هر حال) ساعات پیک مصرف در تابستان بین ساعات 19 تا 23 و در زمستان بین ساعات 18 تا 22 می‌باشد (نیست که من درس تحلیل انرژی یا همون بررسی رو با دکتر پ. با نمره مشعشعِ حالا بماند چند پاس کردم، اینا رو بلدم به هر حال) همچنین در بعضی از فصل‌های سال مصرف برق نسبت به سایر فصول سال بیشتر است مثلاً در ساعات پیک سال 1372، 2000 مگاوات برق تنها در یک درصد از طول زمانی سال به مصرف رسیده که این رقم معادل حدود 2 میلیارد دلار سرمایه‌گذاری برای احداث نیروگاه‌های جدید بوده است (اینو گفتم که دیگه باورتون بشه که من برقی‌ام و تحلیل انرژی پاس کردم)

علی ایُ حال، ساعات پیک شبکه سراسری (در این ساعات نباید از وسایل برقی پر مصرف استفاده کرد)

تابستان (از ساعت 19 الی 23) زمستان (از ساعت 18 الی 22)

ساعات کم‌باری شبکه سراسری (بهترین زمان برای استفاده از وسایل برقی پر مصرف)

شش ماه اول (از ساعت 23 الی 7) شش ماه دوم (از ساعت 22 الی 6)

در ساعات پیک مصرف هزینه برق شبکه حدودا سه برابر حساب میشه و در این زمان نباید از وسایل برقی پر مصرف مانند لباس شویی، اتو، جاروبرقی استفاده کرد حتی اگه اتاقتون خیلی کثیفه؛ چون فشار خیلی زیادی به شبکه میاره ولی در ساعات کم‌باری بهترین زمان برای استفاده از این وسایل هست و هزینه برق در این ساعت حدود یک چهارم بهای واقعی محاسبه میشه. حتی اگه این هزینه رو خودتون نمیدید و ساکن خوابگاهید!!! اینارو گفتم برسم به اینجا که در راستای اصلاح الگوی مصرف و الگوی صحیح مصرف یه هفته‌ی تموم درگیر شستن و حتی اتو کردن لباسام بودم و تو اون ساعات کم‌باری خواب بودم و موقع پیک می‌رسیدم خوابگاه.

۰۹ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

+ صبح داشتم بخش مالکیت معنوی وبلاگمو چک می‌کردم ببینم ملت چیارو کپی می‌کنن (هر چند باز هم تاکید می‌کنم مشکلی با کپی ندارم و اصن بردارین همین خاطراتو به اسم خودتون منتشر کنین) و متوجه شدم یکی هست چند وقته با ویندوز 8 و آی‌پی گیلان، دونه دونه کلمه‌های پستامو کپی می‌کنه، همه‌رو سلکت نمی‌کنه البته! دونه دونه کلمه‌هارو جدا جدا کپی می‌کنه و سوالی که ذهنم رو به خودش درگیر کرده بود این بود که خب چرا واژه به واژه کپی می‌کنه؟ مثلاً چرا سلکت نمی‌کنه همه‌ی پست رو؟ که خودشون اومدن توضیح دادن (لینک)


امروز تو مترو:

خانوم شماره1: واااااای شما هم فلان جا کار می‌کنی؟

خانوم شماره2: آره عزیزم

خانوم شماره1: چه جوری استخدام شدی؟

خانوم شماره2: شوهر خواهرم سرهنگ فلانیه، تو چی؟

خانوم شماره1: آقای فلانی از دوستای بابام هستن و اونجا رئیسن


چند دقیقه بعد:

یه دختره: این ترم فورترن برداشتی؟

دختر دومی: نه، سخته

دختر اولی: بردار بابا! نخونده نوزده بیست میشی

دختر دومی: تو رو خدا؟

دختر اولی: والا!


+ یه پسره دیر رسید و درای واگن بسته شد و با لگد زد به در. ینی می‌خواستم شات گانمو دربیارم یه همچین لکه‌ی ننگی رو از جامعه پاک کنم، ولی خب دیرم شده بودم و منصرف شدم و یه فرصت دیگه بهش دادم!

+ اون رژ، دونه‌ای دو تومن که سه تاش شد پنج تومن و بعدش چهار تا پنج تومن، امروز هزار تومن بود. فکر کنم یه کم بگذره یه چیزی هم دستی بدن به مشتریا :))))

+ یکی از عذاب‌های جهنم این می‌تونه باشه که ایستگاه شادمان پیاده شی و به سمت صادقیه خط عوض کنی

+ پریروز تو مترو یه پسره در خلاف جهت حرکت من و در راستای مسیر من به سمت من در حرکت بود و یهو آغوشش رو باز کرد که بح! مهندس!!! و از اونجایی که خیلیا مخصوصاً پسرا حتی هنوز هم منو با همین لفظ مهندس خطاب قرار میدن، یه لحظه قیافه‌ام دیدنی بود :دی هاج و واج و مات و مبهوت برگشتم عقب و دیدم دقیقاً پشت سرم و در فاصله 30 سانتی‌م یه پسره وایستاده و منظور و مرادِ پسره از مهندس همین مهندسی بود که پشت سر بنده بود!!!

+ یه پسره هست تو شرکت (اسمشو نمی‌دونم)، روز اول سلام داد، روز دوم علاوه بر سلام خداحافظی هم کرد و خسته نباشید هم گفت، روز سوم علاوه بر سلام و خسته نباشید و خداحافظی، مارک فلاسک (و به روایتی فلاکس) م رو هم پرسید و اینکه چند ساعت آب رو داغ نگه‌میداره و تصمیم داره یکی برای خودش بخره و داره تحقیق می‌کنه!!! روز چهارم علاوه بر سلام و خسته نباشید و خداحافظی، رشته‌م رو هم پرسید و پاره‌ای توضیحات در مورد ارشد و سوالاتی از این قبیل که عضو IEEE1 هستم یا نه که گفتم نه و روز پنجم ازم خواست راهنماییش کنم کنکور مهندسی پزشکی وزارت بهداشتو شرکت کنه و منم فکر می‌کردم سال چهارمه و لابد از من کوچیکتر و یه کم در مورد منابع و دانشگاه‌ها راهنمایی‌ش کردم و اینکه تا دهم بهمن می‌تونه ثبت‌نام کنه و اگه تصمیمش جدیه سریع‌تر اقدام کنه و اینم اضافه کردم که فقط یه سری رشته‌های مهندسی می‌تونن کنکور وزارت بهداشتو بدن و اونم گفت خب منم برقی ام و فلان گرایش و روز ششم فهمیدم این دومین ارشدشه و ارشد قبلیو 5 سال پیش فارغ‌التحصیل شده!!! 

+ روی سنگ قبر آن بانو، این تصویر را حک نموده و بنویسید: 

علت فوت: وی پنج‌شنبه مورخه‌ی هشتِ یازدهِ یک‌هزار و سیصد و نود چهار هجری شمسی پس از بازگشت از سرِ کار، اقدام به پخت و پز نموده و طی عملیاتی که در قالب کلمات نمی‌گنجد در کمتر از دو ساعت، با پختن مرغ و سیب‌زمینی و خرد نمودن هویج پروژه‌ی محیرالعقولش را با دو عدد قابلمه و یک عدد ماهیتابه به انضمام چند فقره بشقاب، کلید زده و به صورت موازی اقدام به تهیه‌ی الویه، دسر (کارامل)، سوپِ شیر و پن کیک نمود. و نیز مقادیری کتلت برای روز مبادا! 
وی به هنگام شستن ظرف و ظروف حاصل از پخت و پز، از شدت خستگی دعوت حق را لبیک گفته جان به جان آفرین تسلیم و دار فانی را وداع گفت.



 Institute of Electrical and Electronics Engineers, IEEE, pronounced I triple E 1

۰۸ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۴۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

و سوالی که پیش میاد اینه که من الان اونو مشغول کردم یا اون منو!!!

دو هفته‌ی تموم، موقع امتحانا، همه‌ی شبارو بیدار موندم و صبح، امتحان و شب برمی‌گشتم خوابگاه و شامم ذرت مکزیکیای میدون ولیعصر بود و ناهار، کیک و بیسکویت! به این امید که امتحانا تموم میشه و میرم خونه و وبلاگمو به رگبار پست می‌بندم و دقیقاً هفت صبح فردای آخرین امتحان رفتم سر پروژه‌ای که هفت صبح تا هفت شب باید روی سیگنال‌های صوتی کار می‌کردم و ده دوازده ساعت بی‌وقفه هندزفری تو گوشم بود و این پروژه جدا از اون پروژه‌ایه که هفته‌ای 30 ساعت روی متن 800 تا چکیده باید کار کنم! هفته‌ای که شنبه تا پنج‌شنبه‌اش صبح تا شب شرکتم و تازه مقاله‌ی یکی از درسامم مونده و هنوز تحویل ندادم.

منظورم از مقاله paper نیست؛ استاد از ما essay خواسته و حالا منم و خانواده‌ای که تعطیلات بین دو ترمو نرفتم ببینمشون و منم و مقاله‌ای که هنوز موضوشم مشخص نکردم و ده روز دیگه باید تحویل بدم و منم و هفته‌ای 800 تا چکیده و منم و بیست سی ساعت فایل صوتی که صبح تا شب روی بیشتر از نیم ساعتش نمیشه کار کرد و منم و وبلاگی که دلم براش تنگ شده و منم و نماز ظهرایی که تو نمازخونه‌های مترو می‌خونم...


نمازخونه مترو ایستگاه شریف
۰۵ بهمن ۹۴ ، ۰۸:۲۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این هم‌اتاقی شماره3، ترم پیش مرخصی بوده

هم‌سنیم (ینی سال اول ارشد) ولی اون شش ساله شوهر کرده (چه زود به مرادش رسیده!!! :دی)

حالام خونه زندگی و مرادشو سپرده به امان خدا اومده اینجا درس بخونه

مسیر رفت و برگشتشم یه جوریه که مثل خیلیا وقتی میاد تهران باس یه دو سه ماهی موندگار بشه

دیشبم انقدر خودش اینجا و شوهرش اونجا دلتنگی کردن 

که سر صبی رفت دانشگاه کارای انتقالی و انصراف و مرخصیشو انجام بده

اگه این رشته رو انصراف بده محروم میشه ولی 

میخواد کنکور وزارت بهداشت اردیبهشتو بده ببینه چی پیش میاد

این جوری از وزارت علوم محروم میشه، ولی وزرات بهداشت هست

درسشم خوبه خدایی

المپیادی بوده و آدم حیفش میاد رشته به این خوبیو ول کنه بره ولی خب...

به همون خدای احد و واحد این مدل درس خوندن کراهت داره!!!

مکروهه آقا مکروهه!!!

حالا نمی‌دونم فتوای بقیه همکارانم در این مورد چیه، ولی بنا بر احتیاط واجب، به نظر من مکروهه

خدایی کجای این سیستم آموزشی رایگانه

وقتی داره به ازای یه مدرک ناقابل عمر و جوونی که هیچ، در کنار هم بودنمونو ازمون می‌گیره

اونم نه هر در کنار هم بودنی، در کنار عزیزانمون بودنمونو!!!

تازه اگه بره نفرات اتاقمونم کمتر میشه :دی

بهش گفتم همین امشب نری سر خونه زندگیت زنگ می‌زنم شوهرت بهش میگم یک زن کردی دیگه بستون

اسمشم بذار عمقزی! دور کلاش قرمزی :دی

وقتی به شوهرش گفت میخواد برگرده، اصن ذوق و شوق پسره از پشت تلفن هویدا بود!!!


۰۴ بهمن ۹۴ ، ۰۷:۳۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این عکسِ همون شبی هست که فرداش قرار بود برم سر کار (سه‌شنبه شب)

لباسامو اتو کردم و مرتب و منظم چیدمشون رو تخت نسیم و 

از اونجایی که در آنِ واحد نظرم در مورد اینکه کدوم کیفو بردارم عوض میشه، 

تصمیم‌گیری در مورد کیفو موکول کردم به صبح!



بی‌شک بهترین رنگ لباس در اسلام، رنگ سفید است

امام باقر (ع) به نقل از پیامبر می‌فرماید: هیچ رنگى در لباس‌هایتان بهتر از سفید نیست

و نیز نقل شده است که بیشتر لباس‌هاى پیامبر به رنگ سفید بود

امام صادق (ع) و امام رضا (ع) هم سفید می‌پوشیدند

البته خیرُ لِباسِ کلِ زمانٍ لباسُ اَهْلِهِ ینی بهترین پوشش در هر عصری، لباس مردم همان زمان است

علی ایُ حال، لباس سفید، طورى است که چرک و آلودگى زودتر در آن معلوم می‌شود،

و انسانِ مقید به سنّت نبوىِ نظافت، به شستن و تمیز کردن آن روى می‌آورد!!!

به علاوه انبساط خاطر و باز شدن روحیه نیز از فواید پوشیدن لباس روشن و سفید است

و ناگفته نماند که یکی از دلایلی که من این خوابگاهو انتخاب کردم (دو تا انتخاب داشتم)، 

وجود ماشین لباسشویی بود

شما که انتظار ندارین یه روز در میون یه تشت بذارم جلوم رخت چرکامو بشورم؟ 

اونم رخت و لباس سفید تو این دود و دم تهران

والا!

و علاقه‌ی بنده به رنگ سفید به حدی بود و هست و خواهد بود 

که اگه از خون نمی‌ترسیدم، پزشکی می‌خوندم:دی

ولی حیف و افسوس و صد افسوس که خون می‌بینم حالم بد میشه، فشارم می‌افته 

و از آمپولم می‌ترسم حتی!


به اینجا میگن شرکت!


و این همون میزیه که به هیچ کس وفا نکرده تا حالا!!!

که اگه دقیق‌تر به این تصویر توجه کنیم، متوجه میشیم صبح قرعه‌ی کیف به نام کدومشون درومد!

و روی میز، در کنار فلاسک، شما یک عدد دفتر و به عبارتی تقویم جدید 94 رو می‌بینید

که در حین کار، کلیدواژه‌هامو توش می‌نوشتم و می‌نویسم که بیام بعداً پستشون کنم



میز بغلی، میز آقای همکاره که اسمشو نمی‌دونم، به جز دو تا استادی که رئیس شرکتن و اون دختره که باهاش سر تموم کردن فایلا شرط بستم و بردم، اسم هیچ کدوم از بچه‌هارو نمی‌دونم؛ به جز من و اون دختره که باهاش سر تموم کردن فایلا شرط بستم، همه‌شون پسرن و خلاصه این میز بغلی میز آقای همکاره که از ابعاد لیوانش میشه به ابعاد خودشم پی برد حتی!!! و من تو کف اون مسواک و خمیر دندونشم به مولی!!!



اینجا آشپزخونه است و چای تازه دم و



حتی میشه ناهار هم آورد و گرم کرد و خورد و ظرفاشم شست حتی!



و اما اینجا!

اینجا متروئه

ینی نقشه‌ی متروئه



و ما یه قضیه‌ای داریم به نام قضیه‌ی دور از جون همه‌تون، حمار!

قضیه حمار میگه همواره کوتاه‌ترین مسیر بین دو نقطه، خط راست است

ولی خب این قضیه برای آدمایی صدق می‌کنه که حواسشون تو مترو جمع ه

نه امثال من که تااااااااااااااااااازه وقتی میرسن امام یادشون می‌افته باید آزادی پیاده می‌شدن و 

به جای مسیر مشکی کوچولو، اون مشکی درازه رو طی می‌کنن و 

حتی مورد داشتیم وقتی از فرهنگستان برمی‌گشتم به جای اینکه بپیچم دست چپ رفتم سمت راست و

به خیال اینکه اوکی ایستگاه بعد پیاده میشم و برمی‌گردم، با طیب خاطر (آسایش خاطر) نشستم و 

راننده مترو هم نامردی نکرد و همه‌ی ده تا ایستگاه مسیر قائم رو تا ته دربست رفت و

نگو تو اون ساعت، مترو بین ایستگاه‌ها نگه نمیداره و 

هیچی دیگه!

تا ته رفتم و دوباره برگشتم و مسیری که تو یه ربع بیست دیقه طی می‌کردم و می‌رسیدم خوابگاه، 

یه دو سه ساعتی طول کشید و خسته هم بودم تازه!

تازه خط عوض کردن تو مترو مصائب و مشکلات خاص خودشو داره که بگذریم...

۰۲ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

664- من از آن روز که در بند تو ام آزادم

جمعه, ۲ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۱۱ ق.ظ

شخصاً از برنامه‌های مصاحبه‌طور که یه مهمون داشته باشه و یه مجری و این بپرسه و اون جواب بده خوشم نمیاد و آدم فیلم‌بینی هم نیستم و اصن اهل تماشا و دیدن و خوندن نیستم و ترجیح میدم نشون بدم و بنویسم و تولید رو به مصرف ترجیح میدم کلاً

ولی

چند شب پیش، شب امتحانی حوصله‌ام سر رفته بود و (دو هفته است تنهام خب! من مانده‌ام تنهای تنها میان سیل غم‌ها) برای اولین بار داشتم تو آپارات یه چرخی می‌زدم و از این لینک به اون لینک، رسیدم به دید در شب و مصاحبه‌های رضا رشیدپور و یه عده بازیگر و خواننده و فوتبالیست و رجال سیاسی و مذهبی و حتی یه عده که نمی‌شناختمشون راستش!

به شخصه آخرین باری که رضا رشیدپورو دیده بودم مجری صبح به خیر ایران بود و منِ سیزده چهارده ساله لقمه به دست وایمیستادم جلوی تلویزیون و منتظر سرویس (ینی همون آژانس) ایشونم تیتر اخبارو می‌خوند و آهنگ و نماهنگ پخش می‌کرد و پیام‌های ملتو می‌خوند که برنامه‌تون چه خوبه و وقتشو بیشتر کنید و از این صوبتا. آخرین باری هم که خانم شیلا خدادادو دیده‌بودم بازم مربوط میشه به همون ده دوازده سالگی و مسافری از هندش!

روی یکی از مصاحبه‌ها که مصاحبه ایشون و خانم خداداد بود کلیک کردم و یه تیکه‌هایی تو دیالوگاشون بود که خب لایک داشت ولی بگذریم و بریم سر اصل مطلب! 

کل مصاحبه یکی دو ساعت بود و حوصله‌ام بیش از پیش داشت سر می‌رفت؛ چون همون طور که گفتم شخصاً از برنامه‌های مصاحبه‌طور که یه مهمون داشته باشه و یه مجری و این بپرسه و اون جواب بده خوشم نمیاد و اصن نمی‌دونم با چه انگیزه‌ای نشسته بودم پای اون لینک؛ ولی خب از رو نمی‌رفتم و همچنان با تمام قوا سعی می‌کردم ادامه بدم ببینم تهش چی میشه مثلاً!

مصاحبه کم کم داشت تموم میشد و یه چند تا عکس نشون خانم خداداد دادن و قرار شد یه جمله برای هر تصویر که در واقع تصویر یه شخصیت ورزشی یا هنری یا سیاسی بود بگه. مثلاً می‌گفت این خانوم از دوستای خوبمه و ایشون یه بازیگر تواناست و ایشون یه سیاستمدار تواناست و ورزشکار فلانه و قهرمانه و ایشون فلان و ایشون بهمان و رسید به گلزار و گفت ایشون از دوستان همسرم هستن (حالا بماند که همسرش دکتره و خودش بازیگر و گلزار هم بازیگر)

وقتی عکس حسام نواب صفوی رو نشون دادن گفت از دوستان قدیمی من هستن و از مجری اجازه خواست یه توضیح مختصر بده و شاید همین توضیح مختصرش بود که خستگی اون روزو از تنم به در کرد و برای روز بعد و روزهای بعدش هم حتی، کلی و کلی بهم انرژی داد؛ توصیح مختصری که رفت تو لیست کلیدواژه‌هام که بعداً که اون بعداً امروز باشه بیام در موردش بنویسم...

گفت حسام از دوستان قدیمی و صمیمی منه که قبل از ازدواج حال و احوالی از هم می‌پرسیدیم و تماس تلفنی هم داشتیم و رفت و آمد هم داریم ولی بعد از ازدواج، ایشون با موبایل همسرم تماس می‌گیرن و یه سلامی می‌رسونن و اگه بخوان حالمم بپرسن از فرزین (شوهرم) می‌پرسن و من و فرزین هم همیشه میگیم ای بابا این کارا چیه و

مصاحبه که تموم شد، لپ‌تاپمو خاموش کردم و فردا صبش امتحان داشتم و کتاب جلوم باز بود و داشتم به حسام فکر می‌کردم و هر چند ثانیه یه بار می‌گفتم لایک به اون شیر پاک و لقمه‌ی حلالی که بهت دادن!!!


فرزین، سامیار، حسام



۰۲ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

655- فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ

شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۱۱ ب.ظ

مترو خلوت بود و جا برای نشستن بود

نشستم

رژ کالباسی دارم خانومم فقط دو تومن

شش و پونصد بیرونو میدم دو تومن

خانومای واگن قبلی همه‌شون خریدن

از صبح کلی فروش داشتم

خانومم بدم تست کنی؟

طرحای دیگه هم دارم

اینا عروسکی ان، کیفتشون حرف نداره

تست کنین ببینین بهتون میاد یا نه


اون خانوم پیره که لاک قرمز داشت خرید

یه دختره چادری که به نظر می‌رسید تازه عقد کرده! اونم خرید

خانوم تپله هم خرید

و یه بچه مدرسه‌ای

یه چند تا خانومم اون ور نشسته بودن،

اونام خریدن

و همین طور اون خانومه که مانتو آبی داشت و همه‌اش سرفه می‌کرد


همه‌ی شبو بیدار بودم و می‌دونستم چشم رو هم بذارم بیهوش میشم

ایستگاه بعد وایستاد و شلوغ شد و جا برای نشستن اینایی که تازه سوار شده بودن نبود

سرمو برگردوندم یه وقت خانوم مسن بینشون نباشه

نبود

خانومم اینجا کس دیگه‌ای رژ کالباسی نخواست؟

دارم پیاده میشماااا

پیاده شد


ایستگاه بعد وایستاد

بلند شدم و جامو دادم به یه خانومه و 

اون نشست و من ایستادم...


شمام مثل من هر روز صبح قبل از بیرون رفتن از خونه این کلیپو ببینید:

تیتراژ اول برنامه مردم چی میگن (شبکه 3)


۲۶ دی ۹۴ ، ۲۱:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۲۳ دی ۹۴ ، ۱۷:۳۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

درسته تا حالا پام به کلانتری باز نشده، ولی در زمینه‌ی بازپس‌گیری و بیرون کشیدن حقم از حلقوم افراد، ید طولایی دارم!!! ینی نشده من برم یه جایی و دنبال صندوق پیشنهاد و انتقاداتش نگشته باشم و مستفیضشون نکرده‌باشم و لو آبی باشد که در هاون کوبیده باشم.

ظاهراً نسل اون دسته از آقایونی که تو خیابون راه‌میافتن دنبال دخترا و با تمام قوا سعی می‌کنن مخشونو بزنن و بدبختی اینه که مخامون مخ نیستن وگرنه مخ اگه مخ باشه به چنین سهولتی زده نمیشه!!! منقرض نشده هنوز!

در همین راستا، یارو می‌خواست منو برسونه و من نمی‌خواستم رسونده بشم و یه جوری رفته بود رو نِروِ نداشته‌ی من که گوشیمو درآوردم شماره ماشینشو یادداشت کنم و مستقیم برم کلانتری و به سزای عمل ننگینش برسونم و این روحیه‌ام هم نشئت گرفته از رشته و نه شغل باباست که چشم باز کردم و لای مجرم کیست و جرم‌شناسی چیست و حقوق مدنی و آیین دادرسی کیفری و انواع شکوائیه و دادخواست و کیفرخواست بزرگ شدم!!!

علی ایُ حال تا من گوشیمو از تو کیفم درآوردم طرف دررفت و منم پیِ‌شو نگرفتم و مورد دوم ماشین نداشت و پیاده فالو می‌کرد و منم بی‌اعصاب!!! که آخه این الان عاشقِ قیافه‌ی نداشته‌ام شده یا اخلاق حَسَنه‌ام؟!!! که خب یه صلواتی فرستادم و شیطونو لعن! کردم و سعی کردم اهمیت ندم تا گم شه بره پی کارش! ولی خب کارد می‌زدی خونم درنمیومد از عصبانیت و همون جوری عصبانی موندم و رسیدم خوابگاه و کماکان عصبانی و خوابیدم و شب تو خواب!!! چنان کشیده‌ی آب نکشیده‌ای نثارش کردم که از شدت ضربه‌ی حاصله از خواب پریدم و یه نیم ساعتی به این اقدام محیرالعقول خودم می‌خندیدم!!!


۲۳ دی ۹۴ ، ۰۸:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

612- خودرأی

چهارشنبه, ۹ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۲۷ ق.ظ

دهخدا نوشته خودرای ینی آدم خودسر، مستبد، مستبد به رأی، کله شق، لجباز، لجوج، عنود، یک پهلو، یک دنده، سرسخت، لغت‌نامه معین هم نوشته آن که به فکر خود کار کند و به رأی دیگران اعتنا نکند

آقا یکی از ویژگی‌های بنده‌ی حقیر اینه که خودرای ام؛ دبیرستان که بودم هیچ وقت بر اساس برنامه درسی مشاورین محترم پیش نمی‌رفتم؛ اصن مشاور و پشتیبان نداشتم؛ ینی داشتم، ولی نداشتم، ینی هر چی عشقم می‌کشید می‌خوندم؛ یه هفته پیله می‌کردم حسابان می‌خوندم، دو روز صبح و ظهر و شب و ایستاده و نشسته و در حالی که بر پهلو آرمیده‌ام عربی و دوباره مثلاً حسابان و یه ماه شیمی اول و دوم و سوم و از این مسخره‌بازیام خوشم نمیومد که امروز دو صفحه فلان چیزو بخون و ده تا فلان تست و دو خط فلان درس و یه ربع بهمان درس و تازه موقع آشپزی، موادشو هر چه قدر دلم بخواد می‌ریزم، چیزی که دوست دارمو زیاد می‌ریزم که خوشمزه‌تر بشه و بازم از این مسخره‌بازیا که فلان چیزو اول بریز و بهمان چیزو فلان قدر خوشم نمیاد و تازه یه دوستی دارم که رژیم غذایی خاصی داره و یه ذره فلان چیزو می‌خوره و دو ذره بهمان چیزو، از مسخره‌بازیای اونم خوشم نمیاد و شواهد نشون میده بنده یه موجود آنارشیست با نظم درونی ام. در راستای کامنتای کوبنده‌تون در راستای عکس پروفایلم عرض کردم اینارو؛ اینکه نصیحت کردن من، به نوعی آب در هاون کوبیدنه؛ اینو هیچ وقت یادتون نره؛ باس خودم به این نتیجه برسم که فلان کار درسته یا نادرسته که انجامش بدم یا ندم

اصن مهم نیست اون روایتی که گفتمو کی گفته و کجا نوشته و اصن گفته یا نگفته... مهم اینه که من به اینا، ینی هر آیه و حدیث و روایتی به عنوان یه گزاره نگاه می‌کنم، ینی یه پیام، یه جمله خبری، یه... نمی‌دونم چی... مهم اینه که من این حرفو باور دارم، ینی یا با عقلم سبک سنگینش کردم و پذیرفتم یا حسش کردم، تجربه کردم و بهش ایمان آوردم
همین. 

۰۹ دی ۹۴ ، ۰۰:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

611- ترسیدم بهش وابسته شم... ندیدم

سه شنبه, ۸ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۴۸ ب.ظ

سریال کیمیارو عرض می‌کنم

فقط اون دو سه سکانسی که محمد جهان‌آرا (حامد بهداد) بودو دیدم و می‌بینم :دی

ینی الان که دارم اینارو تایپ می‌کنم می‌بینم :دی

شهرزادم بعد اون قسمت اول ندیدم دیگه؛ معمای شاهم اصلاً ندیدم!

اگه سریال دیگه‌ای هم در حال پخشه نمی‌بینم :دی


۰۸ دی ۹۴ ، ۲۲:۴۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از وقتی یه روایتی راجع به این موضوع خوندم نسبت به عکسم حساس شدم؛

البته قبلاً هم حساس بودم که غریبه‌ها عکسمو نبینن و تو وبلاگمم ادیت می‌کردم

ولی خب نسبت به آشناها (آقایونو عرض می‌کنم) این حساسیت رو نداشتم 

که با رعایت شئونات اسلامی عکسمو ببینن (چه پروفایل ایمیل، چه اینستا، چه فیس بوک و تلگرام)

ولی الان نسبت به فک و فامیلم حساس شدم چه برسه آدمایی که هفت پشت غریبه ان

حالا اگه براتون سواله که اون روایت چی بود،

نمی‌دونم چه کسی و کجا اینو گفته ولی شنیدم وقتی آدم به نامحرم نگاه میکنه،

چه پسر به دختر چه دختر به پسر، بدون مفسده! یه نگاه عادی منظورمه،

منظور اون حدیث و روایت هم نگاه عادی بود که گرچه گناه و حرام نبود و مکروه هم نبود

ولی نوشته بود توفیق انجام کارهای خوب رو از آدم سلب میکنه

چند شب پیش که داشتم عکس همه‌ی پروفایلامو عوض می‌کردم،

به این فکر می‌کردم که اگه به خاطر اون دیتاهایی که قراره از رئیس اعظم بگیرم، ترورم کردن و

خواستن توی تلویزیون یهو خبر فوری در این راستا منتشر کنن که شباهنگ ترور شد مرد!

خبرنگارای بیچاره چی کار کنن که عکسمو ندارن :دی

این تغییر هم مثل بقیه تغییرها آسون نبود...

برای اینکه بدونید چه قدر آسون نبود تشریف ببرید deathofstars.blogfa.com و

یه نگاه اجمالی به پستای 1372 و 1373 و 1374 و 1375 و 1376 و 1377 و 1378 و

بعدشم 1380 بندازید!

لینک کتاب: www.ghadeer.org/Book/603/98111

۰۸ دی ۹۴ ، ۱۲:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

606- همه‌تون بگید تف به ریا

دوشنبه, ۷ دی ۱۳۹۴، ۰۵:۱۰ ب.ظ

فردا میلاد و ولادته و یه جورایی عیده و ضمن تبریک و شادباش این روز عزیز و همچنین بردِ تراکتورسازی در برابر نفت تهران، شیخ شباهنگ دام ظلها العالی شایدم ضِل یا زِل و حتی ذِل میخواد روزه بگیره

+ beeptunes.com/track/7223022

فکر نکنم نیازی به معرفی باشه؛ اینا بچه‌های منن :دی

۰۷ دی ۹۴ ، ۱۷:۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۰۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۳۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

590- ببخشید اشتباه شد ها

سه شنبه, ۱ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۴۷ ب.ظ

تو لیست مخاطبین گوشیم مخاطبی دارم به اسم 



شماره هر کی که اشتباهی زنگ بزنه و بگه ببخشیدو سیو می‌کنم و

امروز صبح یه نفر بعد از یک سال و دقیقاً یک سال دوباره اشتباه کرد!!!

منتظرم یه بار دیگه اشتباه کنه تا شماره‌شو در اختیار ابوی و اخوی بذارم و :دی

بعدش دیگه به من ربطی نداره

والا!


+ بیشتر از یه بار نمی‌تونم آدمارو ببخشم... خدارو شکر من خدا نشدم

۰۱ دی ۹۴ ، ۲۲:۴۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

587- پارچین

دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۵ ق.ظ

امروز استاد شماره3 پای تخته نوشت پنهان‌کاری تهران در پارچین قابل کشف است و

ازمون پرسید از نظر زبان‌شناسی کاربردی چه ایرادی داره و 

ملت گفتن پیش‌فرض ذهنی داره که تهران پنهان‌کاری کرده و درست نیست

یه جوری قضاوت و پیش‌داوری و زمینه ذهنی رو برای مخاطب القا می‌کنه


هر جوری جمله رو بررسی می‌کردم منظورشو متوجه نمی‌شدم و دستمو بلند کردم بپرسم

آقای پ. زودتر از من دستشو بلند کرده بود؛

اول اون سوالشو مطرح کرد

پرسید ببخشید پارچین کجاست؟

(و تازه من اون موقع فهمیدم این پارچین احتمالاً اسم مکانه!!!)

همه گفتن آقای پ.؟!!! ینی شما نمی‌دونی پارچین کجاست؟ مگه اخبار هسته‌ای رو پیگیری نمی‌کنی؟

یه کم نچ نچ نچ نچ و افسوس و یکمم بهش خندیدن و دوباره نچ نچ نچ نچ و

بعدش اشاره کردن به من که سوالمو بپرسم

گفتم اولین بارمه اسم پارچینو می‌شنوم، میشه یه کم بیشتر توضیح بدید؟

fa.wikipedia.org

alef.ir/vdce7w8zojh8n7i.b9bj.html?152009

به حق چیزای نشنیده

تازه من یه هم‌اتاقی دارم، فکر می‌کرد با کانادا همسایه ایم :دی
۳۰ آذر ۹۴ ، ۰۰:۱۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


امتحان میانترم اصول الکترونیک دکتر ف.


هم‌اتاقیم کارشناسیو دانشگاه آزاد بوده؛

میگه تا حالا درس و امتحانی نبوده که بدون تقلب پاس کرده باشه

روش‌های تقلبو داشت برام توضیح می‌داد، دهنم باز بود و فکّم چسبیده بود به زمین!!!

حالا بماند که خودم تو همین شریفم به چشم خودم دیدم که ملت جای همدیگه امتحان دادن و

پروژه‌هاشونو خریدن یا فروختن حتی!

یادمه یه بارم دختره داشت جای پسره امتحان می‌داد و نزدیک بود لو برن و نرفتن البته

بگذریم...

خرید و فروش پایان‌نامه های دانشگاهی جایز نیست.

آیات عظام مکارم شیرازی، صافی‌گلپایگانی، موسوی‌اردبیلی، نوری همدانی، حسینی‌زنجانی و علوی‌گرگانی

تقلب در امتحانات حرام است. 

آیات عظام خامنه ای،  فاضل لنکرانی، بهجت، تبریزی، صافی گلپایگانی مکارم شیرازی و سیستانی

امروز در میان عقلا تجاوز به حقوق ادبی و هنری زشت و قبیح است و قبح این کار مبنای حرمت شرعی دارد. ما تابع اصولیون و فقهایی چون شیخ انصاری هستیم که می گویند اگر عقلا امری را زشت دانستند، حرام است.

آیت الله محقق داماد


اینها نمونه‌هایی از فتواهایی هستند که در مورد تقلب‌های آکادمیک، شامل تقلب در امتحانات و نیز دزدی فکری و خرید پایان‌نامه، صادر شده‌اند. ولی آیا چنین فتواهایی می‌توانند تاثیر چندانی بر رفتار جامعه داشته باشد؟

همه می‌دانند که خداوند پس از توبه گناهکار از گناهانی که طرف آن حق الله باشد می‌گذرد اما پذیرش توبه کسی که به حقوق مردم تجاوز کرده بستگی دارد به -در صورت امکان- جبران و کسب رضایت از آنها. کسی که مقاله کپی می‌کند حق این افراد را زیر پا می‌گذارد:

1- نویسنده اصلی مقاله که راضی نیست کس دیگری به رایگان از مزایای زحمت او بهره‌مند شود.
2- دانشگاهی که برای یک کار اصیل علمی مبلغی را به عنوان تشویقی به نویسندگان می‌دهد در حالی که یک مقاله تقلبی و بی‌ارزش به جای آن ارائه شده است.
3- دانشگاهی بر اساس مقالات تقلبی استادی را شایسته ارتقا درجه می‌شناسد و بر حقوق و مزایای می‌افزاید.
4- استادانی که بر شخص متقلب ارجح بوده‌اند اما چون مقاله نداشته‌اند ارتقا درجه نگرفته‌اند.
5- (اگر مقاله تقلبی کشف شود) استادان و دانشجویان آن دانشگاه یا واحد دانشگاهی یا حتی آن کشور، که شرافتمندانه مشغول تحصیل و تحقیق‌اند ولی آبرو و اعتبارشان بر باد رفته است.

همچنین دانشجویی که با تقلب در زمان امتحان، خرید پایان نامه، خرید مقاله یا دزدی مقاله مدرک تحصیلی می‌گیرد حقوق افراد بسیاری را ضایع کرده است.

1- سازمانی که او را به اتکا به داشتن مدرک استخدام کرده و به او حقوق می‌دهد در حالی که مدرکش با مقدمات تقلبی به دست آمده است.
2- افرادی شایسته‌تر هستند متقاضی کار یا متقاضی تحصیل در مقطع بالاتر، که او با اتکا به معدل یا مقالات تقلبی‌اش حقشان را از آنها دزدیده است.
3- هم دانشگاهی‌های فرد متقلب، چون او که مدرکش را با تقلب دریافت نموده مسلما فاقد سواد و تخصص لازمه است و نزد کسانی که او را می‌بینند تمامی دانش‌آموختگان آن دانشگاه و یا آن کشور را به بی‌سوادی شهره خواهند شد.
4- اگر امتحان رقابتی باشد (مانند کنکور یا آرمون‌های استخدامی)، کسی که شغلش توسط متقلب قضب شده است.

جبران تمام این موارد بدون شک ناممکن است. مثلا در مورد 5، اگر طرف صد مقاله آی اس آی غیر تقلبی هم برای دانشگاه بنویسد، باز نمی‌تواند یک درصد آبرویی را که از آن دانشگاه برده را جبران کند. اما با این وجود جبران خسارت، خصوصا زیان مالی، در بسیاری موارد ممکن است. بنا بر فتوای آیت الله فاضل لنکرانی «کسی که با تقلب مدرک گرفته شرعا نمی‌تواند از مزایای آن استفاده کند». بنا به فتوای آیت الله بهجت «باید آن درس را جبران کند.» و آیت الله مکارم شیرازی با تساهل بیشتر عقیده دارند «در صورتی که در یکی دو ماده درسی تقلب کرده باشد، هرچند کار خلاف کرده، ولی مدرک گرفته شده و ادامه تحصیل و استخدام با آن مدرک اشکال ندارد.» که می‌توان نتیجه گرفت اگر در سه درس یا بیشتر یا پایان‌نامه تقلب کرده است ادامه تحصیل و استخدام وی با آن مدرک اشکال شرعی دارد.

در مورد دزدی مقاله حداقل این است که با مالک مقاله اصلی تماس گرفت و به طریقی از او درخواست بخشش و حلالیت شود. کسی که مبلغ تشویقی به ناحق گرفته است می‌تواند مال حرام را به دانشگاه برگرداند. کسی که با تقلب افزایش حقوق پیدا کرده است نیز می‌تواند ما به تفاوت را هر ماه به حساب سازمان واریز کند. حتی اگر عزم جدی وجود داشته باشد می‌توان این امکان را در سازمان‌ها داشت که فرد بتواند بدون هیچ توضیحی مدرکش را پس بگیرد و مثلا از حقوق و مزایای فوق‌لیسانس به لیسانس بازگردد. شاید هم دانشگاه‌ها و آموزش و پرورش بتوانند به فارغ‌التحصیلان اجازه دهند به صورت داوطلبانه در برخی امتحانات مجددا شرکت کنند. در کنکور هم می‌توان این امکان را ایجاد کرد که داوطلبان پس از آزمون و قبل از اعلام نتایج بتوانند اعلام انصراف کنند تا اگر تقلب کرده‌اند جای کسی را به ناحق اشغال نکنند. شاید این کارها به نظر خنده‌دار برسد ولی هنوز هستند کسانی که حاضرند سختی تحمل کنند تا مال حرام به سفره خود و خانواده‌شان وارد نشود. شاید اندک باشند، ولی بالاخره هستند.

در نهایت، تقلب و دزدی علمی ویژه ایران نیست، اما در مقایسه این مشکل در ایران بسیار پررنگ‌تر و قبح و زشتی ارتکاب آن بسیار کمتر است. برای مقابله با این کج‌روی دانشگاهی لازم است از تمام امکانات بالقوه استفاده کنیم. از فرهنگ‌سازی گرفته تا رسوا کردن مرتکبین. از برگزاری کارگاه‌های آموزشی گرفته تا مجهز کردن دانشگاه‌ها به آخرین تکنولوژی‌های موجود و البته تبلیغات دینی هم به عنوان یکی از روش‌ها می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد.

pap.blog.ir/1391/02/16

۲۹ آذر ۹۴ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چندی پیش دکتر جلیل اصلانی، دانشیار دانشگاه آزاد همدان، در کلاس درسی خود دانشجویان را به فرستادن مقاله برای سومین کنفرانس بین‌المللی علوم رفتاری دعوت کرد. چند نفر از دانشجویان او ضمن پذیرش این دعوت استاد و ارسال چکیده مقاله برای کنفرانس، چکیده خود را برای اصلانی هم ارسال می‌کند. این استاد دانشگاه به خبرنگار داناخبر می‌گوید «پیش از اینکه چکیده‌ها را بخوانم و بتوانم برای برخی از آن‌ها بنویسم که اصول علمی چکیده نویسی در آن رعایت نشده است؛ دانشجویان به من خبر دادند که چکیده‌شان در همایش پذیرفته شده است.»

این استاد دانشگاه آزاد همدان پس از این شک می‌کند و چون پیش از آن با نام اصلی خود مقاله‌ای به کنفرانس ارسال کرده بود، با نام مستعار و ایمیل دیگری، یک چکیده طنز برای این همایش ارسال می‌کند. البته او در قسمت عنوان هم نام دانشگاه علامه طباطبایی را ذکر می‌کند. او می‌گوید چنین کاری را کرده تا ثابت کند که چکیده‌ها بدون مطالعه مورد پذیرش قرار می‌گیرد. چکیده طنز اصلانی به این شرح است:

تاثیر همنوایی گروهی بر تصمیم گیری دانشجویان

دکتر اصلان جلیل خانی

دانشیار گروه روانشناسی دانشگاه علامه طباطبایی

چکیده

هدف پژوهش حاضر بررسی تاثیر همنوایی گروهی بر تصمیم گیری دانشجویان بود. بدین منظور از میان کلیة دانشجویان دانشگاه بوعلی سینا همدان به صورت در دسترس 100 دانشجو انتخاب و بر اساس وضعیت اقتصادی و میانگین در دو گروه 50 نفری همتا شدند. ابزارهای پژوهش شامل مقیاس همنوایی منوچهر و محمود و همچنین پرسشنامه چند وجهی سنجش تصمیم گیری مش مراد و همسرش می باشند. نتایج تحلیل کواریانس چند متغیری نشان داد که قهر بودن مش مراد با برادر بزرگترش می تواند به صورت معناداری کاهش محصول ذرت را به دنبال داشته باشد(01/0> P و 27/5 = F2, 98). بر اساس یافته های این پژوهش می توان اینگونه نتیجه گیری کرد که چنانچه این مقاله پذیرش بگیرد نشان دهندة این است که شما هدفی جز کلاه گذاشتن بر سر دانشجویان بخت برگشته ندارید. همچنین نشان دهندة به ثمر نشستن زحمات چند سال اخیر وزارت علوم می باشد. باید گریست به حال این وضعیت که چنگیز و تیمور هم به این عمق، زخمی بر پیکیرة این مرز و بوم نزدند.

کلمات کلیدی: همنوایی گروهی، تصمیم گیری، دانشجویان.

چکیده طنز پذیرش گرفت!

پس از مدت مشابه آن وقتی که برای تایید چکیده قبلی این فرد و نیز دانشجویانش لازم بود، ایمیلی برای او ارسال می‌شود و وضعیت چکیده را پذیرش برای بررسی در هیات داوران می‌خواند و بعد از مدتی هم مقاله پذیرش نهایی می‌شود. 


منبع: pap.blog.ir/1393/12/11

وبلاگ دکتر اصلانی: dys.blogfa.com

۲۸ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


عنوان: حدیثی از امام حسن عسکری(ع) تحف العقول، ص448

شهادتش تسلیت و التماس دعا

۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۷:۴۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند وقت پیش یکی از دوستان قدیمیم که تا حالا بهم زنگ نزده بود، باهام تماس گرفت و

سلام و خوبی و چه خبر و وای عززززززززززززززززیزم چه قدر دلم برات یه ذره شده و

بعدش پرسید تو که برق می‌خونی (فکر می‌کرد هنوز برق می‌خونم) یه سوال برقی دارم

سوالش این بود که فلان روز فلان منطقه از فلان بلاد کفر، فلان کنفرانس در مورد فلان موضوع تشکیل شده

و اگه آره، فلان دانشگاه تهران دانشجوهاشو برای ارائه اعزام کرده یا نه

و اگه اعزام کرده ببین هزینه‌شو دانشگاه داده یا نه و آیا علاوه بر دانشجویان دکترا، ارشدم فرستاده یا نه!!!


لابد انتظار داشت بگم آره اتفاقاً خودمم با فلانی و فلانی اونجا بودم و چه مقاله‌ها که ارائه دادیم

گفتم والا خبر ندارم و سرچ می‌کنم خبر می‌دم

با سرچ اینترنتی که چیزی دستگیرم نشد

چون نه دانشگاهی که می‌گفت دانشگاه من بود، نه گرایشه گرایش من بود 

نه اصن من تو حال و هوای برق بودم که از این چیزا خبر داشته باشم!

از دوستانی که اون دانشگاه درس می‌خوندن یه پرس و جویی کردم و 

از دانشجویان ارشد و دکترای خودمون و دوستان این ور آبی و اون ور آبی و

خلاصه نه میشد وجود یا عدم وجود کنفرانسه رو تایید کرد نه تکذیب


و داستان از این قرار بود که پسره خواستگارش بود و ارشد فلان دانشگاه و فلان گرایش و

به دختره گفته بود فلان روز با دانشجویان دکترا اعزام شدم فلان جا و مقاله ارائه دادیم برگشتیم

دختره هم شک کرده بود که این که سربازی نرفته مگه میشه به این راحتی بره و اصن اینکه ارشده!

پسره هم گفته بود چون من خفنم دانشگاه منم با دانشجویان دکترا فرستاده برای ارائه مقاله

دختره هم روش نشده بود بگه باور نمی‌کنم و اومده بود سراغ من که مگه میشه؟ مگه داریم همچین چیزی!

حالا من نه می‌تونستم بگم راست میگه نه می‌تونستم تکذیبش کنم

ایمیل و شماره استادراهنمای پسره رو با بدبختی گیر آوردم و 

به دختره گفتم دیگه از این به بعدشو شرمنده ام و خودت بپرس 

چون تا همین جاشم از هر کی می‌پرسیدم یه جور ناجوری نگام می‌کردن که چرا تو نخ این پسره ام

حالا خبر ندارم دختره قضیه رو تا کجا پیگیری کرد 

و با تجربه‌هایی که داشتم ترجیح می‌دم اصن به این قضیه فکر نکنم 

ولی چون یه جورایی بحث یه عمر زندگیه، مثل همون پسره پست 576  به این دختره هم حق میدم 


کلاً بد دوره زمونه ای شده والا!

برای همین از الان دختر وسطی سهیلارو برای پسرم رزرو کردم :دی

اونم نسیم منو میخواد برای پسرش بگیره، و چه پسری بهتر از پسر سهیلا!

والا


حالا این وسط مکالمه من و یکی از دوستان که دانشجوی همون فلان دانشگاه بود قابل تامله


۲۸ آذر ۹۴ ، ۰۸:۵۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


+ ظاهراً یه کم طول می‌کشه تا خانواده‌ام به ورژن جدید من عادت کنن :دی

+ برسد به دست شیخ زکزاکی: برادر عزیز سلام علیکم احتراما خواستم خدمتتون عرض کنم، مگه مجبوری اخوی خب نکن؛ موهات سفید شده بشین گوشه مسجدت استخاره تو بگیر فقط عقد ازدواج بخون و اندر فواید انداختن پای چپ روی پای راست بعد از ناهار حرف بزن. خنثی باش. منفعل باش. تبلیغ اهداف قیام سید الشهدا میکنی همین میشه دیگه مشتی. چه کار داری به استکبار ستیزی و روشنگری؟ دوازده میلیون نفر رو در طی ده سال به تشیع مشرف کردی که چی بشه؟ که بیان با توپ و تنفگ دم اربعین قیمه قیمه تون کنن؟ حداقل میرفتی یه جایی مثه فرانسه! نه چشمات آبیه نه موهات بوره نه دور و بر خونه‌ت کافه و تالار کنسرت موسیقیه نه شهرتون برج ایفل داره که آدم دلش بسوزه. بعد توقع دارین ملت ما برن دم سفارتتون شمع دونه ای پنج هزار تومن روشن کنن تو این سرما؟ مردم ما هنوز چهلم پاریسو نگرفتن باز عکس پروفایلشون مشکی بشه؟ ببین مشتی پاریس قضیه‌ش فرق می‌کرد اونا شیک بودن نسکافه می‌خوردن و عطر بولگاری میزنن و دولچه گابانای اصل می‌پوشن. پرچمشون خوشگل بود. سیصد و خرده‌ای شیعه‌ها رو کشتن که کشتن حتما توقع داری خانم هنرمند متعهد و مردمی مملکت ما عکس لاک‌های جدید ناخناشو حذف کنه عکس جنازه‌های یاران تو رو بذاره و زیرش هشتگ بزنه نیجریه تنها نخواهد ماند. نابینا مطالعه کردی (کورخواندی) خب حالا سیصدتا شیعه رو ارتش نیجریه کشته آسمون که به زمین نیومده. اینهمه شلوغش می‌کنی. ما فضای مجازی‌مون دغدغه‌های مهم‌تری داره  و فقط فجایع بزرگ مثل غمگین شدن سگ یکی از هنرمندان عزیزمون در اثر خانه نبودن این هنرمند دوست داشتنی رو پوشش می‌دهیم. نه مرگ چندتا آدم معمولی. شما هم لطفا الکی از سرت خون در نیار و مظلوم نمایی نکن اینهمه جمعیت داره کشورت حالا چارتا پسرتم شهید کردن که کردن سعی کن زنده بمونی بازم شیعه پرورش بدی بفرستی جلو گلوله. حاجی جون زمونه زمونه ای شده که ملت واسه دابسمش بیشتر وقت و انرژی دارن تا غصه شما رو خوردن. خدا شهیدت کنه... حامد عسکری

۲۷ آذر ۹۴ ، ۲۳:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند وقت پیش خواستگار دوستم بعد از شنیدن جواب رد تلگرام دوستمو هک می‌کنه

که شرح و تفسیر و چرایی و چگونگیشو بعداً میگم (الان کلی کار رو سرم آوار شده)

یه پسره که دوست این خواستگاره بوده رفته به این خواستگاره گفته تو که هک کردن بلدی،

بیا یادم بده ببینم چه جوری می‌تونم تلگرام دوست دخترمو هک کنم و این خواستگاره هم گفته نه و نمیشه و

پسره گفته اصن خودت هکش کن، فقط ببین به صلاحه که برم بهش پیشنهاد ازدواج بدم یا نه

اینکه دختره ظاهراً چه دختر خوبی بوده و چرایی و چگونگی این هک هم بمونه برای بعد

بحثم الان اینه که ببین این خواستگاره چی دیده تو اون تلگرام دختره که به پسره گفته 

ازدواج که هیچ، حتی صلاح نیست به دوستی باهاش ادامه بدی!


بد دوره زمونه ای شده والا!

برای همین از الان دختر وسطی سهیلارو برای پسرم رزرو کردم :دی

اونم نسیم منو میخواد برای پسرش بگیره، ولی بهش نمیدم :دی

دکترا گفتن خوب نمیشم :دی

۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۵:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ضمن اهدای تندیس تاثیرگذارترین کامنت فصل جدید وبلاگم به اونی که کامنت گذاشته:

"یه بخشایی از وبلاگ قبلیتون رو دیدم انگار نه انگار نویسنده اینجا نویسنده همونجا هم هست."

عرضم به حضور انور همه‌تون که سر صبی به این نتیجه رسیدم که:

ارتباط با جنس مخالف به هررررررررررررر بهانه‌ای با هررررررررررررر ضرورت و لزومی، خطرناکه

این الان فتوای جدید شیخ شباهنگه :دی

البته اینارو شباهنگ فصل سه نمیگه ها

اینا تجربه‌های تورنادوی فصل دومه

دقت کنید نمیگم خوبه یا بد، نمیگم مضره یا مفید، نمیگم حلال و مجازه یا حرام و مکروه

میگم خطرناکه

مثل دویدن با یه لیوان هیدروکلریک اسید :دی

تصور کنید چه کار هیجان انگیزی می‌تونه باشه، آدم با یه لیوان چایم نمی‌تونه بدوئه حتی!

بقیه همکارانم از لفظ پنبه و آتیش استفاده کردن تو کتاباشون، 

ولی من همون دویدن با یه لیوان هیدروکلریک اسید رو ترجیح می‌دم که مهندسی تره :دی

البته من مریدانم رو می‌شناسم و پیشاپیش می‌خوام بگم لیوانش سر بسته نیست

دستکش و مواد خنثی کننده با خاصیت قلیایی هم دم دست نیست

حالا دختره یه جوری میگه دوره کارشناسی با پسرا ارتباط نداشتم

که می‌خواستم بگم مگه الزهرا پسر هم داشت که ارتباط داشته باشی!!!

بیا دانشکده ما که از دویست تا ورودی فقط 30 تاش دختر بودن

یادی از گذشته‌ها deathofstars.blogfa.com/post/423

هر موقع یاد این پست می‌افتم می‌خوام برم تو افق محو شم :دی

و شاعر در همین راستا می‌فرماید:

لکنت می‌اندازد نگاهت در زبانم / دردت به جا ... دردت به جا ... دردت به جانم!

+ صدیف کارگر


اون چیزی که می‌خواستم بگم و سه ماه دیگه بهش می‌رسین اینه که

سال نو مبارک :دی

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۰:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

570- ما خبر داریم حقوق بشر چرنده، می‌کشیم

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۶ ب.ظ

می‌کشیم و می‌کشیم و می‌کشیم

ما به کشتن و شکستن و دریدن خوشیم

 توی خشکی، توی کشتی، توی کوچه، توی خونه می‌کشیم

حقمونه می‌کشیم 

دونه دونه دونه دونه می‌کشیم

دنیا امنه و امونه، می‌کشیم

توی غزه و اریحا می‌کشیم

توی صبرا و شتیلا می‌کشیم 

ما به کشتن و شکستن و دریدن و بریدن خوشیم و می‌کشیم

beeptunes.com/track/11003658_hamed_zamani_mikoshim



شهیدی که بر خاک می‌خفت

سرانگشت در خون می‌زد و می‌نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

[به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

که بر جنگ!]

nebula.blog.ir/post/194 پسرم! جنگ چیز خوبی نیست

unimodal.blog.ir/1394/09/23

meghan.blogsky.com/1394/09/23

limbo-lurker.blogsky.com/1394/09/24

mah-rabie.blog.ir/1394/09/25

sangarekhaki.blog.ir/1394/09/24

sharjijonoob.blogfa.com/post/355

.

.

.

۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۳:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

566- لاتقربوا

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۳۴ ب.ظ

اوایل دوره کارشناسی تفسیر قرآن داشتم

استادمون لیسانس مهندسی داشت و اتفاقاً شریفی هم بود و بعداً الهیات خونده بود

یادمه یه جلسه اومد پای تخته رابطه نیروی الکتریکی بین دو جسمو نوشت و


\mathbf{F}_{21}= {1 \over 4\pi\varepsilon_0}{q_1 q_2 \over r^2}\mathbf{\hat{r}}_{21} \


رابطه شعاع و فاصله رو با افزایش نیرو نشون داد و بعدش آیه‌هایی که با لاتقربوا شروع میشدن رو خوند و گفت خدا تو قرآن یه جاهایی میگه فلان کارو انجام بده فلان کارو انجام نده، ولی یه جاهایی میگه با شناختی که ما از تو داریم می‌دونیم به فلان کار نزدیک بشی دیگه از دست رفتی دست خودت نیست اینطوری خلق شدی انتظاری جز این هم نداریم ذاتت همینه؛ پس نزدیک نشو

از اونجایی که من اگه حرف نزنم ممکنه بگن لاله، یادمه دستمو بلند کردم گفتم من از خودم و آدمایی که باهاشون ارتباط دارم مطمئنم و حدود رو رعایت می کنیم؛ گفت خوبه برق می‌خونی و می‌دونی EMF چیه؛ گفت قوی‌ترین میدان‌های الکترومغناطیسی به خطوط فشارقوی برق مربوط می‌شن؛ برای همین برای این تاسیسات و تجهیزات و دکل‌ها قوانین و حدود و حریم‌های خاصی تعریف شده و اصن یه موقع‌هایی نزدیک شدن به این پست و دکل‌ها هم آسیب و خطر داره

بعدش پرسید بازم از خودت مطمئنی؟

گفتم: حتی لاتقربوا به سلام و احوالپرسی و جزوه گرفتن و دادن؟

گفت: سلام کردن اولین مرحله برای ارتباط سالم بین دو انسان سالم هست ولی

حضرت علی به همه سلام می‌کرد ولی کراهت داشت به زنان جوان سلام کنه

می‌خواستم بحث رو ادامه بدم ولی ندادم؛ چون فکر می‌کردم حق با منه؛

الان این جوری فکر نمی‌کنم

پشیمون نیستم؛ چون اشتباه یا کار بدی نکردم که پشیمون باشم

ولی دیگه مثل قبل فکر نمی‌کنم؛ دیگه فکر نمی‌کنم حق با من باشه...

قرآنمو گذاشتم کنار لپ‌تاپم و هر از گاهی وسط کارام برمی‌دارم یکی دو آیه‌ای می‌خونم

یه آیه‌ای دیدم و یاد اون روز افتادم

بگذریم...

استاد عربی‌مون گفته امتحان پایانترممون اُپن بوکه و می‌تونیم قرآنی که باهاش راحتیمو ببریم سر جلسه

نمی‌دونم به چه دردمون قراره بخوره

شاید به خاطر ترجمه‌اش میگه

یادمه بچه که بودیم، بچه‌ها کتاب دینی و قرآنشونو میذاشتن زیر ورقه‌های امتحانیشون که 20 بگیرن

منم فکر می‌کردم این کار بی‌احترامیه و هر کتابی جز قرآن و دینی می‌ذاشتم زیر برگه امتحان


یکشنبه آخرین جلسه‌ایه که عربی داریم و 

حس می‌کنم دلم قراره خیلی خیلی خیلی برای استادمون تنگ بشه

کلی اشکال اسپانیایی دارم و احتمالاً یکشنبه برم ازش بپرسم (از سمت چپ، سومی)

برای خودمم عجیبه که استاد عربیمون چه جوری اسپانیایی بلده؛ حتی فرانسوی هم بلده

۲۴ آذر ۹۴ ، ۲۰:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

547- نیکی چو از حد بگذرد، نادان خیال بد کند

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۰۹ ب.ظ

۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۲:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

533- بیاید این عکسو از یه منظر دیگه بررسی کنیم

سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۱۱ ب.ظ

اینکه من چپ دستم و

همیشه موقع لاک زدن، طرح روی ناخنای دست راستم یه چیزی تو مایه‌های آثار فرشچیانه و

دست چپم نقاشیِ نسرین 7 ساله از تبریز!

تو این عکسم، مراد دقیقاً در همین راستا داره کمکم می‌کنه

عکس پست 500 رو عرض می‌کنم


دوستِ مراد در خیابان به دوستش (مراد) که سال‌ها او را ندیده بود رسید و پرسید: 

خب بگو ببینم ازدواج کردی یا هنوز خودت ظرفارو می‌شوری؟

مراد آهی کشید و گفت: هردوتاش!


+ تصمیم گرفتم هفته‌ای دو جزء قرآن بخونم و تا عید تمومش کنم (با معنی)

به کوری چشم عنودان بدگهر و حسودان تنگ نظر، عربیم خوبه و

نیازی به معنی و ترجمه نیست و موقع خوندن می‌فهمم چی میگه

هر آیه‌ای که توجه‌مو به خودش جلب کنه می‌ذارم ادامه مطلب پست ثابت همون هفته

مطمئن نیستم می‌تونم یا نه

دعا کنید که بتونم

هر روز 6 صفحه فکر نکنم زیاد باشه

هممم...

۱۷ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
۱۷ آذر ۹۴ ، ۱۳:۵۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

528- وعده‌های فراموش شده

سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۵:۰۴ ق.ظ

www.irankhabar.ir


ز گهواره تا گور "سوت و کف " بیاموز

+ میدونستین  2 ساله به وعده 100 روزه برای حل بحران اقتصاد کشور عمل نکردم؟

- هورااااااااا

+ میدونستین 19 هزار ساتریفوژ رو به 5 هزارتا کم کردم؟

- هورااااااااا

+ میدونستین غنی سازی 20 درصد رو به 3 درصد کم کردم؟

- هورااااااااا

+ میدونستین عزت رو به پاسپورت ایرانی برنگردوندم و عربستان به وزیر فرهنگمون اجازه ورود نداد و وزیر بهداشتمون رو هم چن ساعت تو هوا نگه داشت و بزور راه داد؟

- هوراااااااااا

+ میدونستین عربستان به دو ایرانی تجاوز کرد و حدود 500 تا حاجیمون رو کشت و حالا هم تهدید نظامی کرده من نتونستم کاری کنم؟

- هورااااااااا

+ میدونستین حتی اردوغان هم تهدیدم کرده و هنوز هیچی نگفتم؟

- هوراااااااااا

+ خوبه که همه اینا رو میدونین! نگران بودم با اون همه سیب زمینی که دفن کردیم کمبود سیب زمینی تو کشور پیدا کنیم یه وقت


یه سلامم بکنیم به جناب پوتین

خیلی مردی

یه فروند هواپیماتو زدن چی کارا که نکردی

ما 500 نفرمونو کشتن، میریم دنبال بقیه‌اش بگردیم

۱۷ آذر ۹۴ ، ۰۵:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

524- ز گهواره تا گور

دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۸ ق.ظ

گفت مَفعِل، مَفعِلة و مِفعال، اسمی است که بر ابزار کار دلالت می‌کند

دستمو بلند کردم و گفتم میشه یه اسمی بر وزن مفعال باشه ولی مصدر باشه؟

گفت مثلاً مثل چی؟ 

گفتم میثاق

گفتم میثاق و یاد اون روزی افتادم که دست بابابزرگمو گرفته بودم و داشتیم دنبال مغازه دوستش می‌گشتیم

هفت سالم بود

می‌خواست بره دوستشو ببینه؛ گفتم منم باهات میام

تازه خوندن نوشتن یاد گرفته بودم؛ هنوز ث و ق رو بلد نبودم

دستمو گرفت و رفتیم یه جایی که پر ماشین و مغازه بود

مغازه دوستشم یکی از همین مغازه‌ها بود

گفت بگرد ببین رو در کدومشون نوشته میثاق

ث و ق رو بلد نبودم

نخونده بودیم هنوز

اون کلمه‌ی عجیب و ناشناخته تو ذهنم موند تا 

یه شب که برای سحری بیدار شده بودیم

اولین روزه‌هایی بود که می‌گرفتم

ده دوازده سالم بود

بابا برام یه سورپرایز داشت

اون شب برام لغتنامه عمیدو خریده بود

دارم به دختر بچه ده دوازده ساله‌ای فکر می‌کنم که با همچین هدیه‌ای ذوق کرده

همین که بازش کردم شروع کردم دنبال معنی میثاق گشتن

اون کلمه‌ی ناشناخته‌ای که همیشه ته ذهنم بود

ث و ق هایی که بلد نبودم و

میثاق‌هایی که معنیشو نمی‌دونستم

از اون روز شروع کردم به خوندن اون کتاب

هر روز هفت هشت صفحه از این کتابو می‌خوندم

دیگه معنی خیلی چیزارو فهمیده بودم

+ خانم شباهنگ؟

- بله استاد

+ حواستون کجاست؟

- میثاق... مصدره دیگه؟ مگه نه؟ 

+ اوهوم، ولی وزنش مثل اسم ابزاره


تایم استراحت بین کلاسا

شین.: نسرین تو خیلی مهربونی

من: می‌دونم

شین.: تیر ماهی نیستی؟

من: نه

شین: شهریور چی؟ شهریوری نیستی؟

من: نه

سکوت می‌کنیم

یه کم بعد

من: اگه برات مهمه، اردیبهشتی‌ام


همون تایم استراحت بین کلاسا

بحث کتاب و چاپ کتاب بود

داشتن در مورد بامداد خمار حرف می‌زدن

اینکه چه قدر پر فروش بوده و به چاپ فلانش رسیده و چه قدر طرفدار داشته

برای اینکه بحثو راحت‌تر دنبال کنم پرسیدم کتابه در مورد چی بود؟

گفتن رمان بود دیگه، مگه نخوندی؟!!! داستان همون که پسره که هیچی نداشت و عاشق دختر ارباب میشه و ازدواج میکنن و بدبخت میشن و به خاک سیاه میشینن

+ اولین بارمه اسمشو می‌شنوم

- واااااااااا! دختر دبیرستانی باشی و این کتابو نخونده باشی؟

+ رمان دوست نداشتم

- والا ما که با سطر به سطرش گریه کردیم، تو چی کار می‌کردی اون موقع‌ها 

+ من؟ همممم نمی‌دونم...


داشتم یه چیزایی برای خودم یادداشت می‌کردم

شب شراب نیرزد به بامداد خمار...

سین.: برای وبلاگت می‌نویسی؟

من: اوهوم

سین.: کسی هم می‌خونه؟

من.: همممم نمی‌دونم...

صفایی ندارد ارسطو شدن

خوشا پر کشیدن پرستو شدن

تو که پر نداری پرستو شوی

بنشین درس بخون تا ارسطو شوی

روز دانشجو مبارک

این روز، به یاد سه دانشجو (دو هوادار حزب توده ایران و یک هوادار جبهه ملی ایران) که هنگام اعتراض به دیدار رسمی ریچارد نیکسون معاون رئیس جمهور وقت ایالات متحده آمریکا و همچنین از سرگیری روابط ایران با بریتانیا، در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۳۲ (حدود چهار ماه پس از کودتای ۲۸ مرداد همان سال) در دانشگاه تهران کشته شدند، گرامی داشته می‌شود.

دانشمندا میگن وقتی سر یکی تو گوشی خم میشه به گردنش بیست و هفت کیلو فشار وارد میشه
این دانشمندا وقتی سرمون تو کتاب بود کجا بودن؟


۱۶ آذر ۹۴ ، ۰۱:۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

با این مقدمه که سه ماهه چپیدم تو این یه وجب جا و اصن با کسی کاری ندارم و به جز نگار که هم‌مدرسه‌ای و هم‌دانشگاهیم بود و نسیم که هم‌اتاقیمه کسیو تو این خوابگاه نمی‌شناسم و نه سلامی نه علیکی نه دور همی و نه حتی چهار تا دیالوگ خشک و خالی با کسی؛ پیرو دیالوگ چند شب پیش با اون دختره که هنوز اسمشو نمی‌دونم و نمی‌دونم چرا نمیرم بپرسم که اینجا هی بهش نگم دختره؛ امروز سه تا دیالوگ دیگه هم با سه نفر دیگه داشتم که به عنوان اولین دیالوگام با این دخترا ثبت و ضبطشون می‌کنم


داشتم ظرفای ناهارو می‌شستم

یه دختره: می‌تونم یه چیزی بگم؟

من در حالی که شیر آبو می‌بندم: بله، بفرمایید

دختره: لباسایی که می‌پوشیو دوست دارم مثلاً همینایی که الان تنته 

من: ممنون، قابل شمارو نداره

دختره: از کجا خریدی؟

من: بافته!

دختره: مامانت بافته؟

من: نه! عمه‌ام بافته

دختره: چه عمه‌ی خوبی، من عمه ندارم

سکوت می‌کنم

خب چی بگم؟

بگم خدا عمه نصیبت کنه؟!!!

اسم اینم مثل قبلی نپرسیدم


داشتم برای ناهار فردا کتلت درست می‌کردم

یه دختره هم داشت ماکارونی گرم می‌کرد

دختره: شما ترکی؟

من: اوهوم

یه کم بعد

من: چه جوری فهمیدی؟

دختره: منم ترکم؛ یه بار تلفنی با مامان یا بابات حرف می‌زدی

سکوت می‌کنیم

یه کم بعد

دختره: اصالتاً ترک نیستی، نه؟

من: هفت جد اندر جدم تبریزی بودن

دختره: هممممم تو خونه هم ترکی حرف می‌زنین؟

من: بله! مگه نمیگی با خانواده‌ام تلفنی ترکی حرف می‌زدم...

دختره: بهت نمیاد

من: ینی رو پیشونی‌م نوشته این بهش نمیاد ترک باشه؟

دختره: آخه اگه ترک بودی الان ذوق می‌کردی که یه ترک دیدی و ترکی حرف می‌زدی

سکوت می‌کنیم

دختره: رشته‌ات چیه؟

توضیح میدم

دختره: می‌دونستی همین آهنگر چه قدر به ماها توهین کرده؟

من: نه؛ نمی‌دونستم؛ چه قدر؟

دختره: برو سرچ کن توهیناشو تو سخنرانیاش ببین

من: خب من خودشو دارم می‌بینم دیگه؛ خیلی محترمانه است رفتارش

دختره: گفتم دیگه؛ اصن شبیه ترکا نیستی؛ اون به ما توهین کرده

سکوت می‌کنیم

دختره: موفق باشی

من: تو هم همین طور


سری اولِ کتلتارو از تو ماهی‌تابه برداشتم و سری دوم رو گذاشتم که سرخ بشن

اومدم نشستم پای لپ تاپ و

یه لحظه یادم افتاد غذام رو گازه و بدو رفتم سمت آشپزخونه

دیدم یه دختره بالا سرشونه و نذاشته بسوزن

تشکر کردم و 

دختره: شما رشته‌ات چیه؟

توضیح دادم

سکوت کردیم

بابت کتلت‌ها تشکر کردم، شب به خیر گفتم و خدافظ و اسم اینم نپرسیدم


می‌دونم که خیلی دیر جوشم و خودمم اینو خوب حس می‌کنم

می‌دونم که هر کسیو وارد شعاع روابطم نمی‌کنم

می‌دونم که یه کم سخت می‌گیرم

می‌دونم...
۱۵ آذر ۹۴ ، ۲۱:۲۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پیرو درخواست خانوم میم. مبنی بر ارائه کارنامه دوره کارشناسیم،

سه‌شنبه رفتم شریف و کارنامه‌ام رو برای اِن امین بار گرفتم و

طی مکالمه تلفنی که در این باب با اَبَوی داشتم،

ایشان تاکید داشتند که چندین نسخه هم برای خودم کپی بگیرم و بعدش تحویل بدم

تاکید ویژه‌شونم این بود که حتماً کپی رنگی بگیرم!!!


امروز سر کلاس از بچه‌ها آدرس انتشاراتیو پرسیدم و گفتن یه جایی هست به اسم تکثیر که تو پارکینگه

رفتم پارکینگ و 

من: سلام، وقتتون به خیر، ببخشید تکثیر کجاست؟

نگهبان: سلام، برای خودت می‌خوای؟

من: بله

نگهبان: کجا؟

من: چی کجا؟

نگهبان: کجا میخوای بری؟

من: میخوام برم اینارو کپی کنم

نگهبان: کجا میخوای بری اینارو کپی کنی؟

من: خب اینو من الان از شما پرسیدم

نگهبان: !!!

من: خب؟

نگهبان: خانوم! شما این تاکسیو میخوای که باهاش کجا بری؟

من: تاکسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگهبان مات و مبهوت نگام می‌کرد و 

من: تاکسی نه، تکثیر!!! من پرسیدم تکثیر کجاست!!!

الان صحنه‌ای رو تصور کنید که نگهبان و من از شدت خنده داریم سرمونو می‌کوبیم به دیوار!


محل تکثیر رو نشونم داد و

انتهای راهرو سمت چپ بود!!!

رفتم و ضمن عرض سلام و ادب و احترام، دیدم مسئولش یه پیرمرد صد ساله است!

یه چیزی تو مایه‌های اینایی که متولی امامزاده یا مسجدن؛ 

اتفاقاً لباس و کلاهشم یه چیزی تو همین مایه‌ها بود؛

گفتم کپی رنگی می‌خوام و

گفت کپی رنگی نداریم و می‌خواستم بگم تو رو خدااااااااااااااا! آخه اَبَوی تاکید کرده رنگی کپی کنم!

دیدم چاره‌ای نیست و 

واستاده بودم بالا سرش که یه صندلی نشونم داد و گفت بشین خسته میشی

منم نشستم که خسته نشم

بعدش یه آقاهه اومد گفت یه کپی از این کارت ملی برام بگیر سریع باس ببرم بانک

گفت کارت ملی جناب آهنگره و 

جفت پا رفت تو نوبت بنده

ناسلامتی کارنامه و مدرک برق بنده قبل از کارت ملی جناب آهنگر اونجا بود!!!

هیچی دیگه

همین جوری که رو صندلی نشسته بودم انقدر سر جام وول خوردم که آخرش خودمو رسوندم به کارت ملیه

که ببینم عکسش چه جوریاس :))))

فقط می‌خواستم یه کم بخندم همین!

600 تومن وجه رایج مملکتم بابت 6 نسخه رونوشت تقدیم کردم و برگشتم سر کلاس

از صبم هر کیو می‌بینم می‌گم اگه بدونی کارت ملی کیو دیدم!!!


+ ینی خدا شفام میده؟

۱۵ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اتفاقاً زرتشتم تو اوستا همینو میگه


ﭘﻴﺮﻯ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﻳﻰ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﺍﻯ ﻧﻤﺎﺯ ﺻﺒﺢ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﺧﺎﺭﺝ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﻰﺭﻓﺖ

ﺩﺭ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺭﺍﻧﻰ، ﺻﺒﺢ ﺑﺮﺍﻯ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ آﻣﺪ و ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﻰ ﻛﻪ ﺭﻓﺖ ﺩﺭ ﭼﺎﻟﻪای ﺍﻓﺘﺎﺩ،

ﺧﻴﺲ ﻭ ﮔﻠﻰ ﺷﺪ و ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ، ﻟﺒﺎﺱش ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ

ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﻓﺘﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﺧﻴﺲ ﻭ ﮔﻠﻰ ﺷﺪ

ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻟﺒﺎﺱش ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩ و ﺍﺯﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ.

ﺟﻠﻮﻯ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻧﻰ را دید که ﭼﺮﺍﻍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺳﻼ‌ﻡ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺭﺍﻫﻲ ﻣﺴﺠﺪ ﺷﺪﻧﺪ

ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﺟﻮﺍﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺴﺠﺪ ﻧﺸﺪ 

ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺍﻯ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺮﺍﻯ ﻧﻤﺎﺯ نمی‌آیی؟

ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﺍﻯ ﭘﻴﺮ، ﻣﻦ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ :دی

ﺑﺮﺍﻯ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﻛﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻰ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﻴﺪﻡ

ﺑﺮﺍﻯ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻛﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻰ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﺍﻫﻞ ﺧﺎﻧﻪ‌ی ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﻴﺪﻡ 

ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﺑﺮﺍﻯ ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﺩﺭ ﭼﺎﻟﻪ ﺑﻴﻔﺘﻰ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﺑﮕﻮﻳﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﺍﻫﻞ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﻴﺪﻡ

ﻛﻪ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻼ‌ﺵ ﺑﺮﺍﻯ ﮔﻤﺮﺍﻫﻰ آﻧﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ 

ﺑﺮﺍﻯ ﻫﻤﻴﻦ آﻣﺪﻡ ﭼﺮﺍﻍ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﻼ‌ﻣﺖ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺮﺳﻰ

+ خیلی وقت بود نرفته بودم رو منبر؛ چه گرد و خاکی گرفته منبرمو!

۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۵:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

به واقع 13.25 گرفتم که استادمون موقع جمع کردن نمرات حوصله نداشته گردش کرده 13 داده

میانگین 13 بود، ینی همه تقریباً 13 بودن، جز دو نفر که یکیش 18 گرفت و دیگری 8

به نحس بودن 13 اعتقاد ندارم ولی خب 13؟ :|


تو خیابون، یه پیرمرده، با قد خمیده اومد سمت من و: ...

هندزفریو از تو گوشم درآوردم و: نشنیدم پدر جان، چی؟

پیرمرده: دخترم این ورا مسجد می‌شناسی؟

(نیست که من شیخم، از ظاهرم معلومه خیلی میرم مسجد لابد!) من: مسجد؟ اممممم

پیرمرده: تو یکی از این کوچه‌هاست

من: اسم مسجدو نمی‌دونم ولی دو تا کوچه پایین‌تر یه مسجد هست

(نیست که من شیخم، مساجد حومه و حوالی محل سکونتمو می‌شناسم :دی) پیرمرده: چی؟!!!

من با صدای بلندتر: دو کوچه پایین‌تر

پیرمرده: برم بالاتر؟

من: نه! منظورم 100 متر پایین‌تره، کبکانیان!

پیرمرده: چمرانیان؟

من: کبکانیان

پیرمرده تشکر کرد و خلاف جهتی که نشون داده بودم در حرکت بود

من: پدر جان، کبکانیان پایین‌تره

پیرمرده: چی؟

مسیرو با دستم نشون دادم و با دو انگشتم 2 رو نشون دادم و گفتم دو تا کوچه پایین‌تر!


امیدوارم گم نشده باشه...

پدربزرگ و مادربزرگم قبل از اینکه آلزایمر بگیرن یا گوششون سنگین بشه فوت کردن

دلم یهو وسط خیابون تنگ شد براشون! 

یاد مسجد رفتنای بابابزرگم افتادم

اصن می‌خواستم پیرمرده رو محکم بگیرم بغل کنم :دی


تو مترو نشسته بودم و (بله، گوش شیطون کر، یه بارم قسمت شد صندلیا منو طلبیدن و منم نشستم؛ که البته این جلوس همایونی بنده دیری نپایید و یه خانوم میانسال سوار شد و جامو دادم به خانومه، خدا این شعورو از ما نگیره!)
نشسته بودم و در باب لزوم و اهداف احتمالی آفرینش در جیب مراقبت مستغرق بودم و
تفکر می‌کردم 
که خانومی که کنارم نشسته بود رشته‌ی افکارمو گسست و 

+ دخترم؟ قربون دستت، میشه این شارژو وارد گوشیم کنی؟

یه چیزی به ابعاد یه سانت در پنج سانت به انضمام گوشیش داد دستم و

یه نگاه اجمالی به اون یه تیکه کاغذه کردم و شروع کردم به وارد کردن یه مشت عدد

خانومه: همیشه بچه‌ها شارژش می‌کنن، مادر، اون لایه‌ی روی کدو پاک نمی‌کنی؟

و من فی‌الواقع داشتم یه سریالی که نمی‌دونم چی بودو وارد می‌کردم :دی

144 و 143 رو با مربع و بی مربع و با ستاره و بی ستاره امتحان کردم و اشکال در شبکه و خطا و از این صوبتا!

به روم نیاوردم و گفتم انگار آنتن نمیده :دی

همین‌جوری گه داشتم 140 های مختلفی رو امتحان می‌کردم، خانومه هم حرف می‌زد و می‌گفت بچه‌هام با 141 وارد می‌کنن ولی من چشامم خوب نمی‌بینه مادر!

پس از تقلای بسیار بالاخره شارژش کردم ولی خب وقتی سایت همراه اول و شارژ مستقیم هست این کدا چیه آخه! چه جوری حفظ می‌کنید اینارو؟ اصن یکی نیست بگه می‌میری بگی بلد نیستم؟


موقع خروج، یه خانوم مسن دیگه: دخترم؟

من: جانم مادر جان

خانومه: من کارت خروج ندارم، چه جوری برم بیرون؟

من: برای خروج که کارت نمی‌خواد مادر!

خانومه: پس چرا همه کارت می‌زنن میرن بیرون؟

من: اگه بلیت کاغذی گرفته باشین هزینه‌اش ثابته ولی اگه از این کارتا دارید موقع خروج، مکان خروجو ثبت می‌کنیم که هزینه‌ی بقیه مسیر به کارتمون برگرده

خانومه: الان ینی برم دره باز میشه

من: چرا باز نشه، بیاین باهم بریم ببینیم باز میشه یا نه :)


+ مسئول آموزش: خانمِ شباهنگ؟

- جانم؟

+ پرونده‌تون ناقصه؛ ما کارنامه دوره کارشناسی شمارو نداریم!

- مدرکم کافی نیست؟

+ نه! کارنامه‌تونم باید از دانشگاه سابقتون بگیرید بیارید، همین فردا پیگیری کنید

- :(

+ سخته براتون؟

- نه، آخه فردا سه شنبه است... :دی


ناهارِ دیروز، همون یرآلمایومورتایی که قرار شد الویه صداش کنیم:

حیاطِ اونجایی که رفته بودم برای مصاحبه


ناهار امروز:
۰۹ آذر ۹۴ ، ۲۰:۲۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

نانسی ماتیجى هنا می‌خونه و هر دومون داریم عربی تمرین می‌کنیم

من صرف و نحو و ثلاثی رباعی‌های جزء پنج

اون نیم قِر و قِر کامل و قفلِ قِر

۰۴ آذر ۹۴ ، ۲۰:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

472- همین الان شبکه 4 - لطفعلی‌خان زند :دی

سه شنبه, ۳ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۳۶ ب.ظ

یکی از خوانندگان اطلاع دادن بزنم کانال 4

برم اون گوشیمو که تلویزیون داره رو پیدا کنم ببینم قضیه چیه

:))))) بعداً ادامه‌ی پستو می‌نویسم...


+ به یاد این پست: deathofstars.blogfa.com/post/362

+ الهی بمیرم برای رسانه ملی که انقدر با کمبود موضوع مواجهه :)))

که موضوع برنامه‌اش لطفعلی‌خان زند و انقراض زندیه است :))))

+ هم‌کلاسیای ارشدم دل خوشی از این ذبیح الله من.صوری ندارن

نمی‌دونم املاش درست بود یا نه، زبیح یا ضبیح یا ظبیح و همین روال با "ه" :دی

اهل فن میگن ایشون چرت و پرت زیاد می‌نویسه

به جای تاریخ، قصه می‌نویسه معمولاً :))) نخونین کتاباشو :دی

زبان سرخ سر سبزم می‌دهد بر باد! ولی من از کتب تخیلی خوشم نمیاد به هر حال


+ این چهار تا لینک ربطی به پست نداره ولی مفیده:

night-owl-benefits

Why Night Owls Are More Intelligent Than Morning Larks

night-owls-creative-intelligent

Early Bird Gets The Worm

۰۳ آذر ۹۴ ، ۲۱:۳۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

461- یه کمم از چادر نوشتیم!

شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۱۰ ب.ظ

صبح با دخترخاله رفتیم تره بار و بیست سی کیلویی خرید کردیم

تره بار نزدیک بود و برگشتنی یه سریارو گذاشتم تو چرخ دستی و سبزیارم برای اینکه له نشن تو دستم و نون و شیر و ماست و وسایل کیک و به انضمام بستنی زمستونی، همه رو گرفتم دستم دِ برو که رفتیم :))))

دخترخاله (با خنده ): نه باباااااا، به مدیریتت ایمان آوردم

* دیشب دخترخاله می‌پرسید با چادر راحتی؟ چه جوری وسیله هاتو برمیداری و دست و پاتو نمی‌گیره؟ اذیت نمی‌شی و از این صوبتا

گفتم اینا بهونه است؛ اگه نتونم یه تیکه پارچه رو هم مدیریت کنم دیگه هیچی دیگه

امروز به مدیریتم ایمان آورد :))))))

این پستم تقدیم میکنم به اون خواننده‌ای که کامنت گذاشته بود یه کمم از چادر بنویس


با گوشیم نمیتونم عکسارو آپلود کنم عکس ها بعداً به انتهای پست‌ها اِلصاق میشن


ویرایش 21:30

اون گردالی شکلاتی کنار سبزیا هم بستنی زمستونیه


اینم بدون شرح:

عکس پول تقلبیو چسونده رو شیشه و نوشته: خوردن نداره!!!


۳۰ آبان ۹۴ ، ۱۷:۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

459- ما ضعیفه‌های طفلکی

جمعه, ۲۹ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۱۷ ب.ظ

من: گوشی‌ت زنگ می‌زنه، چرا جواب نمی‌دی؟

- شماره‌های ناشناسو جواب نمی‌دم

+ خب شاید دوستته با یه شماره جدید؛ بردار بابا! بی خیااااااااااال

برداشت و با شنیدن "سلاااااااااااام" قطع کرد

+ چی شد؟

- همون مزاحم همیشگی بود، با یه شماره جدید... چند ساله ول کن نیست

+ چند ساااااااااااااااااال!!! 

دوباره داشت زنگ می‌زد

+ خب چرا بلاکش نمی‌کنی؟

- بلد نیستم، چه جوری؟

+ بیا یادت بدم...

(از سلسله مکالمات من و هم‌اتاقی‌م)


اصن همچین که دخترم سیکلشو گرفت شوهرش میدم (دیپلمم نه هااااااااا! سیکل!)

میدمش پسر همسایه

یا نه

میدمش به همین پسر وسطی سهیلا :دی

به هر حال نمی‌ذارم وارد جامعه بشه

مگه از روی جنازه من رد بشه و وارد جامعه بشه

لزومی هم نداره احترام موی سفید کسی که از ریش سفیدش خجالت نمی‌کشه رو نگهداری

هر چی از دهنت درومد بهش بگو

یکی نیست بهش بگه موی سفید را فلکت رایگان نداد احمق!!!

هم سن و سالای تو وصیت نامه شونو نوشتن کفنشونو خریدن منتظر ازرائیلن بیاد جونشونو بگیره!!!

فکر کنم این دفعه ازرائیلو درست نوشتم... همیشه با "ع" می‌نوشتم

سرچ کردم دیدم بازم اشتباه نوشتم

با همون عین درسته!

فکر کنم قبلاً با الف می‌نوشتم اشتباه می‌شد

معنی شاذ رو هم چند روزه فهمیدم (شاذ = ناب)

تازه عرب‌ها هم به پروژه میگن مشروع! اینم وقتی کربلا بودیم یاد گرفتم


دوست دخترم زنگ زده میگه کجایی؟ 

منم تو مترو بودم گفتم امام خمینی ام 

گفت: ای وای شمایید

من شماره دوست پسرم رو گرفته بودم

ببخشید مزاحم شدم. قطع کرد

قطع کرد!!!

۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۴:۱۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اینایی که میگن بارونو دوست داریمو درک نمی‌کنم؛ مثلاً الان نصف شبی تنهام، هم‌اتاقیم خونه خاله‌شه، از صدای بارون که معلوم نیست دلش از چی پره که این‌جوری به شیشه‌ها می‌زنه که بگذریم، صدای رعد و برقو کجای دلم بذارم؟

یکی از وبلاگ‌نویسا که بیماری سختی داشت، اخیراً فوت کرده؛ خدا بیامرزدش و روح شاد، ولی از عصر تا حالا بدجوری فکرم مشغوله، دارم به مرگِ آدمای مجازی فکر می‌کنم، یکی مثل خودم؛ می‌دونم الان می‌گین خدا نکنه و زبونتو گاز بگیر ولی خب اگه قراره من تا آخر عمرم وبلاگ داشته باشم و پست بذارم، بالاخره عمر جاودان که ندارم، یه روزی یه جایی منم مثل بقیه می‌میرم... داشتم به این فکر می‌کردم که بعد از مرگم یه مدت وبلاگم تعطیل میشه و هی سراغمو از هم می‌گیرین و پرسان پرسان (قید از مصدر پرسیدن) می‌رسین به وبلاگ نزدیک‌ترین دوستام که لابد خبر دارن که دار فانی را وداع و دعوت حق رو لبیک گفتم... داشتم فکر می‌کردم ینی کدوم یکی از این پستا پست آخرمه؟ هوم؟ امام سجاد میگه إذا صَلَّیتَ فَصَلِّ صَلاةَ مُوَدِّعٍ، هرگاه نماز مى‌گزارى [چنان باش که گویى] نماز آخرین را به جاى مى‏‌آورى

یه روز یه پیرمرده موبایلشو می‌بره برای تعمیر؛ چند روز بعد تعمیرکاره بهش می‌گه پدرجان این که سالمه؛ چیزیش نیست... پیرمرده سرشو می‌ندازه پایین و میگه: پس چرا بچه‌هام بهم زنگ نمی‌زنن؟
در راستای عنوان: 


هوای مامانامونو که داریم، هوای باباهارو و نه فقط بابای خودمونو هم داشته‌باشیم

هوا داره سرد میشه، هوای همو داشته باشیم...

مطهره‌ی2 عزیز؛ تولدت مبارک :)

+ النای عزیز، تسلیت می‌گم؛ سالگرد تنها خواهرت... روحش شاد

۲۹ آبان ۹۴ ، ۰۱:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

451- چو عضوی به درد آورد روزگار

چهارشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۱۶ ب.ظ

فکر کنین ما تو یه کشوری زندگی می‌کنیم که همه چی داریم، منابع طبیعی و مواد اولیه صنعتی و اماکن گردشگری و مذهبی و حتی یه سری متخصص هم تربیت کردیم که خب صلاح دیدن برن اون ور آب! ولی به هر حال متخصص هم داریم. فکر کنین یه سری مسئولین با لیاقت و با اقتدار و با بصیرت و با فهم و شعور هم داریم که دارن برای پیشرفت و آبادانی این کهن بوم و بر جون می‌کنن، یه چند تا مسئول بی لیاقت هم داریم که کارشون به باد دادن زحمات مسئولین با فهم و شعور و با بصیرته و فقط بلدن یه مشت حرف مفت تحویل ملت بدن و هر کدوم یه چند سالی میان گند میزنن به مملکت و میرن گم و گور میشن، سر و ته هم یه کرباسن و فقط قیافه‌هاشون باهم فرق می‌کنه و مثلاً یه عده‌شون روحانی ان یه عده‌شون نیستن ولی به هر حال هدفشون همونه که گفتم! حالا فکر کنین بنده‌خدای شماره 4 یه بیماری داره که تا آخر هفته باید یه سری دارو که طبق معمول وارد نمیشه و تحریمیم دستش برسه، بنده خدای شماره 5 داروهارو از بلاد کفر تهیه می‌کنه و بنده خدای شماره 6 که پسر چهارمی باشه و بنده خدای شماره 3 هم که دوست ششمیه ندای هل من ناصر سر میدن ببینن کی تا آخر هفته برمی‌گرده ایران که اون داروها رو بیاره. حالا فکر کنین من که این وسط نه سر پیاز به نظر می‌رسم نه ته پیاز این ندا رو می‌شنوم و برای دوستانی که ممکنه تا آخر هفته برگردن یا افرادیو بشناسن که برمی‌گردن پیامو فوروارد می‌کنم و یه بنده خدای شماره هفتی پیدا میشه که یه عده بنده خدای شماره 8 و 9 میشناسه که تا آخر هفته...

شاید چون هر کدوممون خودمونو گذاشتیم جای چهارمی و با خوندن پیام‌های فوروارد شده، درد کشیدیم.

سوالی که پیش میاد اینه که چرا مسئولین دردشون نمیاد؟ اینا مگه آدم نیستن؟ هوم؟

پست دردها از مدادرنگی را بخوانید

این عکسم چند وقته تو دلم مونده بود:


۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۲:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ادامه پست قبل

چند سال پیش خواننده‌ی یه وبلاگی بودم؛ 

یه روز اتفاقی روی لینک وبلاگ یکی از کامنتاش کلیک کردم و رسیدم به وبلاگ یکی که وقتی پروفایلشو خوندم فهمیدم صرف نظر از علاقه به ادبیات و نجوم و گل و گیاه و کتابایی که خونده و خوندم، هم‌رشته‌ای و هم‌دانشگاهی هستیم؛ و هم‌زبان! و تجربه نشون داده ملت تو یه همچین موقعیتی کامنت میذارن که وااااااااااااااای چه تفاهمی، من امروز با وبلاگت آشنا شدم و می‌خونمت و اینم وبلاگمه و به منم سر بزن!

یه پستی در مورد خواب رنگی و سیاه و سفید گذاشته بودن و چون به مبحث خواب و سیگنال‌های مغزی علاقه‌مند بودم تصمیم گرفتم برای اون پست و در مورد "همون پست" کامنت بذارم، ولی قبلش نشستم از پست شماره یک تا آخرین پستو با کامنتاش خوندم و مختصراً با وبلاگ و نویسنده‌اش آشنا شدم و با تاکید روی قید "مختصراً"، حس می‌کردم باید یه مدت هم صبر کنم و بعد کامنت بذارم! اینکه من برای یه کامنت ساده‌ی بدون اسم و آدرس انقدر با خودم درگیر بودم و هنوز هم هستم عجیب نیست؛

با شناختی که از من دارید یا ندارید و بهتره داشته باشید، حساسیت بالای من انکارناپذیره؛ علی‌رغم سرزنش و انتقاد و نصیحت اطرافیانم، آدمی نیستم که یه فعل و انفعالی رو ببینم و بگم بی‌خیال، به درک! درست میشه، تحمل می‌کنم، می‌گذره، نه! تحمل نمی‌کنم، ساکت هم نمی‌شینم و واکنش نشون میدم، حسم رو نشون می‌دم، اعتراضم رو نشون می‌دم و هر چیزی که ممکنه برای شما مهم نباشه و به راحتی از کنارش بگذرید برای من ممکنه "خیلی" مهم باشه ممکنه همون طوفان تگزاسی باشه که بعد از بال زدن پروانه تو برزیل رخ میده؛ این رفتارهای کوچیک برای من مهمن؛ بحث اینه که به رفتار کسی که باهاش در ارتباطم زیادی اهمیت می‌دم.

پست 295 یادتونه؟ راجع به اصناف و کسبه. فکر کنم با همون پست حجت رو تموم کردم و نشون دادم که روی روابطم چه قدر حساسم. اصن همین که من دوره کارشناسیم هر سال و هر ترم تو خوابگاه تغییر مکان داشتم گواه بر این ادعاست! منظورم هم این نیست که هم‌اتاقیام آدمای بدی بودن که جدا شدم، نه! اینجا بحث بدی و خوبی نیست؛ تو اون پستم نگفتم که مغازه دارا آدمای بدی بودن، نگفتم راننده تاکسیا بدن، نگفتم آدمایی که ازشون آدرس می‌پرسم بدن؛ بحثِ ضرره. ضرری که تعامل با یکی بهت وارد می‌کنه یا ممکنه وارد کنه. خواستم بگم برام مهمه و خیلی مهمه با کی هم‌اتاقی ام، از کی خرید می‌کنم، از کی آدرس می‌پرسم و حتی یه مسیر چند دقیقه‌ای رو سوار ماشینِ کی میشم.

یه مثال ساده از خوابگاه می‌زنم؛

من نماز می‌خونم، نگار هم نماز می‌خونه؛ اتفاقاً نگار قشنگ‌تر از من می‌خونه؛ هم به زمانش دقت داره هم به تلفظ کلمات هم تجهیزات عبادیش کامل‌تر از منه که یه مهر دارم و تازه به هیچ کسم اجازه نمی‌دم ازش استفاده کنه، ولی برای من مهم بوده و هست که هم‌اتاقیم نمازخون باشه و برای نگار نیست ینی انقدر که برای من مهمه برای اون مطرح نیست!

این حساسیت تا حدی پیش میره که می‌شینم فکر می‌کنم ببینم این آدم، این دوست، این کسی که الان توی دایره رابطه‌های منه، نسبت به گذشته چه قدر تغییر کرده، هنوز همونی هست که فکر می‌کردم یا یه آدم دیگه شده؟ از همون اولم یه چراغ یا یه چیزی تو مایه های سنسور به مدار ارتباطیمون وصل می‌کنم که اگه سبز و سفید باشه اوکیه، یه موقع هایی زرد و نارنجی میشه و اخطار احتیاط میده و یه موقع هایی رنگ قرمز هشدار و خطر و علامت ایست و اون موقع طبق اصل ضرر و ضرار باید مدارمون قطع بشه و واقعاً قطع میشه و تو همچین مواردی عقلم بر احساساتم غلبه داشته و داره خداروشکر. ینی کنترل خودم دست خودمه!

شده من هوس شکلات کرده باشم و شکلاتو وقتی داشتم می‌ذاشتم تو دهنم، کشیده باشم عقب و به خودم گفته باشم الان نه! یه کم بعد! شده هوس سیب زمینی کرده باشم و رفته باشم یه بشقاب سیب زمینی سرخ کرده باشم و آورده باشم گذاشته باشم جلوم و نخورده باشم و به خودم گفته باشم الان نه! شده حرص خودمو با بعضی کارام درآورده باشم و چند تا فحش آبدار نثار خودم کرده باشم وقتی موقع حساب کردن هزینه خرید، بستنی رو پس داده باشم و شده پیش بیاد اون موقعی که خواسته باشم جواب اسمس یکیو با شوخی بدم، یکی که به نظر خودم و خودش ما که این حرفارو باهم نداریم، ولی نداده باشم. شده بخوام و خیلی هم بخوام که برای یکی یه کامنتی رو بذارم و نذاشته باشم. چرا؟ چون نه فقط اون یه خط کامنت، بلکه هزار تا چیز دیگه رو هم در نظر گرفتم

پس اینکه کنترل خودت و کارات و احساساتت دست خودت باشه خیلی مهمه!

قاعده لا ضرر و لا ضرار می‌دونید چیه؟ «ضرر» خسارت‌هاى وارد بر دیگرانه، ولى «ضرار» مربوط به مواردیه که شخص با استفاده از یک حق یا جواز شرعى به دیگرى زیان وارد می‌کنه که در اصطلاح امروزى از چنین مواردى به «سوء استفاده از حق» تعبیر می‌شه. باب مفاعله دلالت بر اعمال طرفینى داره. پس «ضرار» که مصدر باب مفاعله است مبیّن امکان ورود ضرر بر دو جانب و طرفینه، بر خلاف «ضرر» که همیشه از یک طرف علیه طرف دیگر وارد می‌شه.

ینی اگه کامنتا باز باشه من حق دارم کامنت بذارم ولی اگه کامنتم کسیو ناراحت میکنه نمی‌تونم از این حقم استفاده کنم، یا من حق دارم برای نوشته هام نظرخواهی کنم ولی تا وقتی که آرا و نظرات بهم ضرر نرسوندن. اینکه چه ضرری، بماند ولی چه اشکالی داره قبل از انتقاد و بحث از آدم بپرسید Do you have any examination or something like that for tomorrow چرا آدمای پشت کامپیوترو یه روبات بی‌احساس فرض می‌کنید که هر موقع و هر جوری و هر چی خواستید می‌تونید بهش بگید؟

بزرگترین هدیه‌ای که می‌تونید به یکی بدید زمانه، بخشی از عمرتون؛ که نمیشه پسش گرفت

پس خیلی مهمه که برای کی وقت می‌ذاریم و با کی وقتمون می‌گذره و با کی ارتباط داریم؛ صرف نظر از زمانی که برای نوشتن پست‌ها یا جواب دادن به کامنت‌ها می‌ذارم، حواسم هست که وقت خواننده هم ارزشمنده، وقتی که صرف خوندن و کامنت گذاشتن میشه. ولی نه یکی دو بار، بارها و بارها برخی کامنت‌ها ناراحتم کرده، ناراحت از اینکه خواننده منظورمو درست متوجه نشده یا من حق مطلب رو درست ادا نکردم و باعث سوء تفاهم شده؛

حداقل انتظاری که بعد از انتشار یه پست میشه از خواننده داشت اینه که بدونه نویسنده چیارو گفت و چیارو نمی‌خواست بگه که دیگه کامنت نذاره و نپرسه، یه وقتایی واقعاً خوب نیست آدم هر چی به ذهنش میرسه رو به عنوان پست یا کامنت منتشر کنه! قبلش از خودمون بپرسیم اینو بگم که چی بشه؟ اینو بپرسم که چی بشه؟

من وبلاگ یه دختر سیزده ساله رو می‌خونم، حس و حال نوجوونیشو؛ وبلاگ بچه‌های دبیرستانی، وبلاگ بچه‌های ترم اولی، وبلاگ اونایی که اون ور آبن، این ور آبن، وبلاگ یه آدم بی دین، وبلاگ یه روحانی، منبراش، عقایدش، وبلاگ یه معلم، یه مادر، یه فمینیست، یه پان ترک، یه وطن پرست، یه شاعر، یه مهندس، یه پزشک، وبلاگ هم‌مدرسه‌ایام، هم‌دانشگاهیام، هم‌رشته‌ایام، دوستام، دوستِ دوستام! وبلاگ شماها! اگه هر روز دو تا پست میذارم، حداقل بیست تا پست دیگه رو هم می‌خونم؛

خودمم خواننده‌ام، خودمم کامنت می‌ذارم، نمیگم همیشه کامنتام به جا بوده ولی برام مهم بوده برای کی چه کامنتی میذارم، تازه نه فقط خود نویسنده، خواننده‌هایی که قراره کامنت منو بخونن هم در نظر می‌گیرم ولی خیلیا حواسشون به این چیزا نیست؛ چیزایی که شاید برای شما مهم نباشه، برای من هست.

حالا وقتی همه‌ی این مسائل رو میذارم کنار هم به این نتیجه میرسم که بستن کامنتا در شرایط فعلی بهترین راه‌حل ممکنه ولی این به اون معنی نیست که مطلقاً نظر شما برام مهم نیست، اتفاقا اگه دوست دارید راجع به یه موضوعی، یه پستی، یا هر چی بحث کنید، بعضیاتون ایمیلمو دارید، بعضیاتون شماره و تلگرام و کامنت خصوصی و حتی حضوری هم میشه راجع به خیلی مسائل حرف زد، منم می‌شنوم، با گوش جان هم می‌شنوم، استقبال هم می‌کنم، و جواب دارم برای نظراتتون، ولی در شرایط فعلی نمی‌تونم برگردم به روال و رویه قبلی.

با شناختی که از من دارید یا ندارید و بازم بهتره داشته باشید، درس و مشغله دلیل یا بهانه خوبی برای بستن کامنتا یا ننوشتنم نیست، یه تایید ساده و لبخند و یه دو نقطه پرانتز بسته‌ی خشک و خالی در پاسخ به یه نظر وقت زیادی از نویسنده نمی‌گیره؛ من حتی موقع امتحانات که فرصتم برای نوشتن کم بود، سر جلسه امتحان، گوشه‌ی برگه چک نویسی که بهمون میدادن محاسباتو اونجا انجام بدیم، کلیدواژه می‌نوشتم! از اون هیجان انگیزتر سر جلسه کنکور بود که نتونستم جلوی واژه‌هایی که از ذهنم تراوش میشه رو بگیرم و با خودم فکر کردم اگه روی برگه سوالات بنویسم ممکنه سوالاتو بگیرن و نوشته هامو از دست بدم و روی پاکت آبمیوه‌ای که بهمون داده بودن داشتم کلیدواژه می‌نوشتم که بعداً راجع بهشون فکر کنم؛ من نوشتن رو دوست دارم، با نوشتن فکر می‌کنم، آروم میشم، ذهنم منظم میشه و وقتی واژه‌هارو می‌چینم کنار هم و احساسم رو در قالب یک نوشته بیان می‌کنم حس خوبی بهم دست می‌ده. پس...


۲۳ آبان ۹۴ ، ۰۸:۴۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

437- درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

پنجشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۰۲ ب.ظ

هر چه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه این روزها نوشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتن. ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگویند... و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبُود، و چیزها نویسم بی خود که چون وا خود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست می‌ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت... حقا و به حرمت دوستی که نمی‌دانم که این که می‌نویسم راه سعادت است که می‌روم یا راه شقاوت؟ و حقا که نمی‌دانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟ کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی. چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن بغایت. و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم. چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید، و هر چه نویسم هم نشاید، اگر هیچ ننویسم هم نشاید، اگر گویم نشاید، و اگر خاموش گردم هم نشاید، و اگر این واگویم نشاید، و اگر وانگویم هم نشاید!1


حق زبان این است که آن را از دشنام گویی، گرامی داری و به نکوگفتاری، عادتش دهی و بر ادب، وادارش کنی و در کامش نگهداری مگر به جای نیاز و سود بخشی برای دین و دنیا و آن را از زیاده‌گویی مبتذل و کم‌فایده که با کم‌بهرگی‌اش، از زیانش نیز ایمنی نیست، بازداری؛
حق گوش این است که از هرچیز چنان پاکش داری که آن را راهی به دل خودسازی و آن را نگشایی، مگر برای شنیدن سخن خوبی که در دلت خیری پدید آورد یا اخلاق والایی بدان کسب کنی؛ زیرا گوش دروازه‌ی سخن به سوی دل است؛
حق چشم این است که آن را از آن چه بر تو حلال نیست، فروبندی و مبتذلش نسازی و به کارش نبری مگر برای جای عبرت‌آموزی که دیده‌ات را بدان بینا کنی یا به وسیله‌ی آن، از دانش بهره‌مند شوی؛ زیرا چشم دروازه‌ی عبرت‌آموزی است.
و اما حق دو پایت این است که با آن‌ها جز به سوی آن چه بر تو حلال است، نروی و آن‌ها را مرکب خود در گام سپاری به راهی که خوارکننده‌ی رهسپار خویش است، نسازی؛ و حق دستت؛ که آن را بر چیزی که بر تو حلال نیست، دراز نکنی.2


1- عین القضات همدانی

2- رساله حقوق امام سجاد (ع)

۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۳:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

409- اللهم اشف کل مرضانا، یامن اسمه دواء و ذکره شفاء

چهارشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۳۶ ق.ظ

شنبه 6 عصر 9 آبان ماه 1394

- طرح داستان: راوی، دانشگاه سابقش وقت دندانپزشکی داشته و در حال بازگشت به خوابگاه است

- درون‌مایه یا پیام داستان:

شهر من آسمون آبی داره، روز روشن شب مهتابی داره، اگه رویای قشنگ شهر تو، بره دست از سر ما بر داره، آسمون اینجا خاکستریه، قصه هاش قصه‌ی دیو و پریه، آدما وقتی واسه هم ندارن، اینجا معلوم نمیشه کی به کیه، توی این شهر شلوغ یه آشنا کنارم نیست، حتی یه سرپناه واسه قلب بی‌قرارم نیست (+)

- نقطه‌ی اوج داستان: وقتی می‌رسه ولیعصر و خانومه میگه: "ایستگاه ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف؛ مسافرین محترمی که قصد ادامه مسیر به سمت ایستگاه قائم و یا آزادگان را دارند می‌توانند در این ایستگاه از قطار پیاده شده و با توجه به تابلوهای راهنما وارد خط 3 شوند."


پیاده شدم و رفتم سمت قائم؛

این مسیرِ هر روزه‌ی منه، هر بار موقع پیاده شدن یاد الهام می‌افتم و اون روزی که تلفنی باهم حرف می‌زدیم و وسط مکالمه بهش گفتم الهام من الان ولیعصرم، بخوام برم بلوار سوار خط قائم شم یا آزادگان؟

اولین بارم بود با مترو می‌رفتم خوابگاه و الهام داشت فرق قائم و آزادگان رو توضیح می‌داد و من هر بار به این ایستگاه می‌رسم و خط عوض می‌کنم یاد الهام می‌افتم و یاد اولین باری که اومدیم ولیعصر، یاد روز اول ماه رمضون و گشنه و تشنه و خسته از پالس خوندن برای امتحان هفته بعدش

پیاده شدم و رفتم سمت قائم؛

یه خانومه داشت آدرس می‌پرسید و خانوما داشتن راهنماییش می‌کردن؛

می‌خواست بره بلوار کشاورز، بیمارستان پارس؛

شباهنگِ درونم دنبال سوژه برای وبلاگش بود، شباهنگ می‌گفت نسرین برو بهش بگو بیمارستان پارس کنار خوابگاهتونه، برو راهنماییش کن و تا بیمارستان باهاش برو؛ برو دیگه... برو خب... ولی تورنادو با عصبانیت سرِ شباهنگ داد زد و گفت به تو هیچ ربطی نداره طرف آدرسو بلد نیست یا گم شده یا تنهاست یا هر درد دیگه‌ای داره، دردِ آدما به تو ربطی نداره، تو مسئول آدما نیستی، تورنادو، پر از بغض و نفرت بود، تورنادو یه زمانی عاشق آدما بود، عاشق آدرس دادن، عاشق خوبی، مهربونی، تورنادو یه زمانی دو تا پسر بچه شهرستانی رو تا ترمینال آزادی رسونده بود، تورنادو مهربون بود، ولی حالا... زخمیِ شعور نداشته‌ی همین آدمایی بود که داشت بهشون خوبی می‌کرد؛ برای همین هر بار سوار مترو میشه یه نفرتی، بغضی، کینه ای تو چشاشه، تو صداشه ولی شباهنگ محلش نذاشت و دست نسرینو گرفت و رفت سمت خانومه و بهش گفت اون بیمارستانو می‌شناسه، گفت یه کم دوره و یه ربع بیست دیقه ای پیاده داره، ولی نگران نباشه، به خانومه گفت نگران نباشه و تا دم در بیمارستان باهاش میاد

تورنادو: اشتباه منو تکرار نکن شباهنگ، 

شباهنگ: کمک کردن اشتباه نیست،

تورنادو: ولی تو هنوز داری تاوان همین کمک کردناتو میدی!

شباهنگ: من دارم تاوانِ سادگیِ تو رو می‌دم

تورنادو: من ساده نبودم، من فقط فکر کردم آدما همونی هستن که فکر می‌کنم

شباهنگ: تو مارگزیده‌ای، از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسی، همین!

تورنادو: من نمی‌ترسم، کار من از ترس گذشته، من وحشت دارم، از همه‌ی این آدمایی که اینجان وحشت دارم


پیاده شدیم

گفتم اینجا نزدیک ترین ایستگاه مترو به بیمارستانه

گفت از اینجا به بعد مترو یا بی‌آرتی نداره؟

گفتم نه، پیاده باید بریم، شبه، تاریکه، مغازه‌هارو خوب نگاه کن که برگشتنی راهو گم نکنی

گفت اشکالی نداره، پیاده روی رو دوست دارم

چشمای خانومه نگران بود، پر از غم و آشوب

به ندرت تو چشمای آدما نگاه می‌کنم، حتی موقع سمینار و ارائه آی کانتکت ندارم

منی که ممکنه همه‌ی بیست و چهار ساعتو با هم‌اتاقیم باشم و هیچ حرف مشترکی باهاش نداشته باشم،

داشتم برای همین خانومه نتایج پایان‌نامه‌مو توضیح می‌دادم...

مسخره است...

نمی‌دونم از کجا به اونجایی رسیدم که داشتم روش فیلتر کردن سیگنالای مغزی رو می‌گفتم

و اینکه این کار به چه دردی می‌خوره،

پرسید چی می‌خونی؟

وقتی گفتم زبان چشماش برق زد!

همون چشمای نگران و پر از غم و آشوبش...

پرسید کارشناسی کجا بودی و 

نمی‌دونستم زبان و پایان‌نامه پزشکی رو چه جوری ربطش بدم به برق و الکترونیک

ازم خوشش اومده بود

از کسی که اسمشم نمی‌دونست

کسی که اسمشم نمی‌دونستم

گفتم حالا چرا بیمارستان؟ وقت ملاقاتم نیست... خیره ایشالا

اون غم و آشوب و نگرانیِ چشماش دوباره برگشت

گفت میرم جواب آزمایشمو بگیرم

نپرسیدم آزمایش چی

فقط لبخند زدم و گفتم خیره، آزمایش که نگرانی نداره

گفت دعام می‌کنی؟

خواستم بگم جماعتی عظیم باید منو دعا کنن، من کی باشم که صدام به اون بالاها برسه

گفتم باشه، تو برای من دعا کن منم برای تو

رسیدیم بیمارستان ساسان

گفت اینجاست؟

گفتم نه، پارس یه کم جلوتره

ساکت بودیم

انگار حرفامون تموم شده بود

پرسید اسمت چیه، اهل کجایی؟

لبخند زدم و گفتم نسرین، بهم میاد اهل کجا باشم؟

گفت خونگرمی، باید طرفای جنوب باشی، جنوب و غرب و

از خوزستان و کردستان و لرستان شروع کرد به حدس زدن و 

خندیدم و گفتم برو بالاتر, برو اون بالاها که یه کم سردتره

گفت جغرافیام زیاد خوب نیست، اهل شمالی؟

وقتی گفتم تبریز، برقِ چشاش دوباره برگشت

ولی خیلی زود محو شد و گفت: نسرین برام دعا کن

یه کم مکث کرد و: نسرین می‌تونم شماره‌تو داشته باشم؟ اشکالی نداره؟

تورنادو و شباهنگ هر دوشون داشتن نسرینو نگاه می‌کردن،

تورنادو خاطره خوبی از این شماره دادن نداشت، شباهنگ سرشو انداخته بود پایین و

+ چه اشکالی؟ همین الان یه تک بزن شماره‌تو داشته باشم، راستی من اسمتو نپرسیدم هنوز

- من مرضیه ام

+ مرضیه جان رسیدیم، من دیگه باید برگردم، نگران جواب آزمایشتم نباش و

با لبخند از هم جدا شدیم 

شباهنگ دلش میخواد زنگ بزنه و حال مرضیه رو بپرسه ولی تورنادو نمیذاره

شباهنگ دلش خوشه به لست سین و آنلاین بودن تلگرام مرضیه

شباهنگ هر شب برای جواب آزمایش مرضیه‌ها دعا می‌کنه

۱۳ آبان ۹۴ ، ۰۹:۳۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

401- سمت خدا

سه شنبه, ۵ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۵۴ ب.ظ
این حاج آقایی که الان حرف می‌زنه رو نمی‌شناسم
ولی حرفاش خیلی خوبه
داره در مورد آداب حرف می‌زنه
آداب همه چی (زیارت، تشییع جنازه، خواستگاری و...)
بعدا لینک آرشیو برنامه رو همین جا میذارم اونایی که ندیدن ببینن

چه قدر حرفاش خوبه!!!
اصن بذار حالم خوب بشه، متن حرفاشو همین جا تایپ می‌کنم بخونید

بعداًنوشت:
خیلی از مستحبات در اسلام داریم که اگر به آداب آن مستحب توجه نشود و رعایت نشود نه تنها ما یک مستحبی را انجام نداده ایم بلکه گرفتار یک مکروهی هم شده ایم گاهی گرفتار حرام هم شدیم، فرض کنید ما می‌رویم زیارت ائمه علیهم السلام آدابی دارد الآن غالب مردم ما فکر می‌کنند زیارت این است که بروند بچسبند به ضریح گاهی در ازدحام جمعیت فشار می‌دهند خودشان را اذیت می‌کنند دیگران را اذیت می‌کنند وقتی می‌رسد به ضریح می‌گوید زیارت کردم زیارتم تمام شد از آن طرف سرش را زیر می‌اندازد می‌رود بیرون یک دعایی نمازی نه فکر می‌کند زیارت همین است چقدر باید کار کرد تا این فکر در ذهن ما بیاید که نه به خدا زیارت چسبیدن به ضریح به هر قیمتی نیست
یا گاهی بچه‌های خردسال را مثلا دو ساله سه ساله ازدحام جمعیت است سر و صدا است با اجبار می‌خواهد این بچه را برساند به ضریح بلند کرده بچه می‌ترسد گریه می‌کند وحشت می‌کند ما می‌گوییم داریم کار مستحبی انجام می‌دهیم دیدند مخصوصا اگر با اجازه خدمت خانم‌ها تعبیرش تند نباشد مخصوصا در بخش خانم‌ها چادر را از پشت کمر می‌بندند وقتی برمی‌گردند مثل این که از یک جنگی برگشتند دفاعی برگشته باشد آقایان هم همین طور است در خانم‌ها وضعیت متاسفانه خیلی بد تر است
حضرت امام صادق فرمود دَعِ الطَّوَافَ وَ أَنْتَ تَشْتَهِیهِ (وسائل الشیعه، ج 9، باب 46 از ابواب طواف، ح 2) تا تشنه‌ی طواف هستی از طواف بیا بیرون سیر نشو نمان تا سیر شوی نمان تا خسته شوی قطعا دل زدگی ایجاد می‌کند روایت داریم زُر فَانصَرِف زیارت کن زود برگرد همیشه تشنه باش همیشه لذت ببری عبادت لذت می‌خواهد تشنگی عطش می‌خواهد نه این که بمان خسته شده گرسنه شده دیگر حال رمق ندارد
گاهی می‌روم حضرت معصومه حرم امام رضا موقع جماعت امام جماعت که شروع می‌کند ده‌ها صدای شیون و ناله و گریه بچه‌ها از طرف خانم‌ها بلند است چون خانمی ایستاده به نماز بچه را رها کردند یک بار مسئله اش را گفتیم صریح فتوای فقهاست اشکال ندارد شما در حال نماز بچه تان را در بغل بگیرید بالاتر از این این صریح عبارت عروه‌ی مرحوم آیت الله محمد کاظم طباطبائی یزدی است که مادر در حال نماز اگر بچه اش گریه کرد می‌تواند بچه را ببرد زیر چادر شیر به بچه بدهد بچه گریه نکند
یعنی این قدر مهم است شما یک مستحب را داری انجام می‌دهی طفلت را آزار نده طفلت اذیت نشود مستحب نماز جماعت است در حالات پیغمبر است حضرت در حال نماز یکی از نوه‌های خودش را در آغوش می‌گرفت رکوع که می‌رفت می‌گذاشت زمین موقع تشهد بغل می‌گرفت
ما مقصر هستیم ما نیامدیم فصلی باز کنیم در دین آن قدر نکات ظریف است آداب است این آداب‌های دینی است که بعضی هایش هم آداب اجتماعی است اگر ما رعایت بکنیم جامعه گلستان می‌شود من روایتی را تازگی می‌دیدم خیلی جالب بود ببینید اسلام کجا را نگاه کرده پیغمبر خدا فرمود شما می‌روید خواستگاری دو مرحله دارد یک وقت خواستگاری می‌روید یک وقت نه خواستگاری به نتیجه می‌رسد عقد می‌خوانید و مراسم دارید پیغمبر فرمود آن مراسمتان را أعلِنُوا هذا النِّکاحَ واجعَلُوهُ فی المَساجِدِ (میزان الحکمه، ج 2، ص 1193) علنی بگویید مردم را دعوت بکنید ولیمه مستحب است اعلام بکنید اما اگر نه در مرحله‌ی خواستگاری است پیغمبر فرمود أظهِرُوا النِّکاحَ و أخفُوا الخِطبَةَ (میزان الحکمه، ج 5، ص 108) خواستگاری را مخفی کنید چرا؟ شاید یک جهتش این باشد شما نپسندیدی این دختر خانم را سر زبان نینداز یک جا مطرح می‌شود فلان خانم ما هم رفتیم فایده ندارد شما یک جا رفتی خواستگاری چه حقی داری شما پسندیدی یا نه شاید آن‌ها شما را نپسندیدند این نکته‌ی ظریف که می‌گوید حتی خواستگاری برای خانم را مخفی کنید هیچ کسی خبر نداشته باشد به نتیجه رسید اعلام بکنید مهمانی ولیمه بدهید سر و صدا بکنید‌های بیندازید اما اگر در حد خواستگاری است شاید یک طرف نپسندید این‌ها را مخفی کنید نگذارید مشخص شود فلانی آقا پسر تا حالا سی جا رفتند جور نشده فلان دختر خانم چهل خواستگار آمده هیچ کس نپسندیده و ...

صوت + تصویر متن  ایشالا بعداً خودمم در همین راستا میرم رو منبر :دی

۱۵ نظر ۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


اگر فردای روز عاشورا روزنامه‌ای منتشرمی‌شد، چه تیترهایی داشت؟

این پوستر اثر جناب آقای محمّدصادق پورمیر است 

که به‌عنوان پوستر برتر کشور در هشتمین‌سوگوارهٔ هنر عاشورایی انتخاب‌شد.

۴ نظر ۰۳ آبان ۹۴ ، ۰۸:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

داشتم تو آشپزخونه عدس می‌شستم که عدسی درست کنم (داخل پرانتز اینم بگم که من کلاً عدس و عدسی و عدس‌پلو و لوبیا و نخود و لپه و قیمه و قرمه‌سبزی و برنج حتی!!! و هر چی که توش حبوبات باشه رو دوست ندارم و یا نمی‌خورم یا با اکراه می‌خورم؛ حالام نمی‌دونم چه دردی به جونم افتاده که یهویی بعد از خوردنِ شام، تازه هوس عدسی کردم و فردام میرم خونه و معلوم نیست کِی قراره بخورمش) 

خلاصه دخترای واحد بغلی داشتن ظرفاشونو می‌شستن و منم داشتم عدس می‌شستم؛

یهو همچین ناغافل و بی هوا, دختره ازم پرسید نامزد کردی؟

سرمو بلند کردم ببینم کیه؟

در همین فاصله که داشتم سرمو بلند می‌کردم با خودم فکر می‌کردم که این چرا همچین فکری کرده؟ نه خدایی نکرده حلقه ای چیزی دستمه نه مثلاً روم به دیوار یهویی موهامو رنگ کردم یا مثلاً اممممم خب واقعاً متوجه منظورش نشدم

پرسیدم چه طور؟

گفت آخه 9 تا النگو دستته, همه‌شونم نو اَن! نامزدت خریده؟

نگاه کردم دیدم آره راست می‌گه, 9 تان (خدایی تا اون موقع نمی‌دونستم 9 تان :دی)

گفتم نامزدم کجا بود، اینا از بچگی دستمه، اولیو کلاس چهارم پنجم بودم گرفتم آخریو همین دو سه ماه پیش که بابتش شخصاً یک و دویست پیاده شدم (داخل پرانتز اینم بگم که علاقه‌ای به طلا ندارم و خوش به حال مراد :دی)

چند روز پیش دوستم و به عبارتی هم‌مدرسه‌ایم و هم‌دانشگاهیم، مریم اومده بود خوابگاه و برای اولین بار داشت النگوهامو می‌دید و کفِش بریده بود که تا حالا ندیده! و من داشتم فکر می‌کردم چه قدر به این آیه لایُبْدینَ زینَتَهُنّ إِلاّ ما ظَهَرَ مِنْها پایبندم من و چه قدر پاساژا و مغازه هارو زیر و رو می‌کنم که یه مانتو آستین دار پیدا کنم!

تف به ریا!

ادامه‌ی حرفامو پست قبل گفتم به علاوه یه عکس از این 9تا که اونم پست قبل گذاشتم که خانوما ببینن :دی

خانومایی که رمز ندارن یا یادشون رفته اطلاع بدن تا به مشکلشون رسیدگی کنم :)

۲۲ نظر ۲۶ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

366- هدف، درآوردن چش و چال ملّته، و لاغیر

جمعه, ۲۴ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۵۶ ق.ظ

عصر با نسیم - هم‌اتاقیم- یه سر رفتیم تجریش که چرا و چه‌جوریش بمونه برای بعد

یه خانومه تو مترو بدلیجات و اینا می‌فروخت؛ می‌گفت خانوما بیاید بخرین اینا جاری کُشَن

گفتم چی چی کُش؟

گفت جاری کُش؛ می‌تونی باهاشون چش و چال جاری‌تو درآری

گفتم آخه من که جاری ندارم :(

گفت تو بخر, چش و چال خواهر شوهرتو درآر

گفتم آخه خواهر شوهرم ندارم متاسفانه :(

خانومه نشسته بود؛ سرشو بلند کرد و نگام کرد

منم ادامه دادم حرفمو

گفتم آخه می‌دونی؟ من اصن شوهر ندارم :دی

خانومه: بخر چش و چال در و همسایه رو درآر خب!


+ نخریدم :) احتمالاً من جزو اون خواهر شوهرایی خواهم بود که چش و چالم با این چیزا درنمیاد!

۹ نظر ۲۴ مهر ۹۴ ، ۰۰:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اگه پست جدید منتشر نشد و به کامنتا جواب ندادم, یحتمل از دانشگاه و خوابگاه اخراجم کردن و 

در بازداشت موقت به سر برده و در حال آب خنک خوردنم :دی

۶ نظر ۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۵:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

346- تا آخرِ وقت اداری امروز!

شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۲۴ ق.ظ

جمله‌ای که یه ماهه هر روز از مسئولین محترم دانشگاه شین ب. مبنی بر فعال کردن اکانت نتم می‌شنوم

آیا اضافه کردن یه یوزر و پسورد به سیستم سخته یا کار این خانومه

که هر روز تنهایی آشپزخونه و راه‌پله‌ها و سرویس‌های چهار طبقه رو می‌شوره و میسابه و

می‌کندشون عین دسته گل و تحویل ما میده؟

هوم؟

کدوم سخته؟!

دو نقطه خیلی بی‌اعصاب!

۱ نظر ۱۸ مهر ۹۴ ، ۰۹:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

345- پست ثابت

شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۴۹ ق.ظ

+ تصمیم گرفتم هر شب بخونم: زیارت عاشورا + آیة‌الکرسی

امام صادق(ع) به صفوان می‌فرماید: زیارت عاشورا را بخوان و از آن مواظبت کن، به درستی که چند خیر را برای خواننده آن تضمین می‌کنم، اول زیارتش قبول شود، دوم سعی و کوشش او شکور باشد، سوم حاجات او هرچه باشد از طرف خداوند برآورده شود و نا امید از درگاه او برنگردد زیرا خداوند وعده خود را خلاف نخواهد کرد. (بحارالانوار-جلد 98-ص 300)

و در بقره یک آیه است که آن آیه 50کلمه دارد و هر کلمه 50برکت دارد و آن آیت الکرسی است. (پیامبر (ص))

۱۸ مهر ۹۴ ، ۰۰:۴۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند وقته تصمیم گرفتم به صورت مستمر نماز جماعتای خوابگاهو شرکت کنم

آقاهه یکی دو دیقه هم بعد از نماز صحبت میکنه که تا امروز برام مفید بوده

مدل حرف زدن و استدلالشو دوست دارم!

به دلم که نه، به مغزم میشینه :)))))

تو این چند روز خیلی چیزا یاد گرفتم

با اینکه احکام و اطلاعات دینیم خوبه ولی کافی نیست

روز اول در مورد مراجع تقلید حرف میزد

یه دختره پیشم نشسته بود می‌گفت من شنیدم جزوه امام خمینی کپ جزوه امام خامنه ایه

گفتم جزوه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت همین کتابی که توش حلال و حرام و اینارو می‌نویسن 

ینی من عاشق این دختره شدم


دیروز همین دختره رو دیدم داشت از حموم برمی‌گشت, گفتم عافیت باشه, 

برگشت گفت کاش متاهل بودم

راستش یه لحظه مغزم ارور داد, 

داشتم ارتباط حموم و عافیت و تاهل رو لود می‌کردم که خودش این جوری ادامه داد

گفت اگه متاهل بودم بعد از حموم نیاز نبود وضو بگیرم همون جوری نمازمو می‌خوندم

تازه دوزاریم افتاد که چی میگه

گفتم نهههههههههههههههههههههههه! کی گفته؟

گفت همه میگن, همه‌ی خانومای متاهل ایل و طایفه و شهرمون این مدلی ان


چون اهل نماز بود و چند بارم تو نمازخونه دیده بودمش, فکر کردم بد نیست براش توضیح بدم

براش توضیح دادم که حموم و دوش گرفتن ساده جای وضو رو نمیگیره

فقط یکی از غسل ها, اونم فقط و فقط و فقط یکیشون این خاصیت رو داره 

که میشه بعدش بدون وضو نماز خوند

دختره همین جوری مات و مبهوت نگام می‌کرد

گفتم این چیزی که می‌گم تو کتاب دین و زندگی اول دبیرستانمونم بود

ولی تو قسمت مطالعه آزاد یا پانویس بود که زیاد روش بحث نشده

دختره کماکان نگام می‌کرد و می‌گفت ولی ما این جوری نماز می‌خونیم


کربلا که بودیم, یکی از نمازارو حرم امام حسین می‌خوندیم, اون یکی رو حرم حضرت ابوالفضل

یه روز داداشم اومد گفت باید نمازمو دوباره بخونم, قبلیارم باید قضا کنم

گفتم وا! ما که باهم می‌رفتیم نماز جماعت, تو هم با ما می‌خوندی

گفت آخه نمی‌دونستم فلانی امام جماعته

گفتم الان که فهمیدی! خب که چی...

گفت یارو فلان افکار و اعتقادو داره و من قبولش ندارم

اینم بگم که داداشم 4 سال از من کوچکتره ولی اطلاعات سیاسی و دینیش فوق العاده خوبه

فوتوشاپ و عکاسیشم که حرف نداره

خلاصه داداشم یه کم از این امام جماعته گفت و این که چرا قبولش نداره


داشتم فکر می‌کردم چه قدر خوبه که ماها علاوه بر اینکه وایمیستیم پشت یه امام جماعت و

دولاراست میشیم و چند تا عبارتو هی هر روز تکرار می‌کنیم, یه کم هم فهم دینی‌مونو ببریم بالا

فکر کنیم!

فکر کردن خیلی خوبه

تحقیق کنیم, بپرسیم, بخونیم, بدونیم

کورکورانه عمل نکنیم

در مورد مراجع تقلیدم همین طور

یا در هر زمینه ای که آدم نیاز به پیروی داره نیاز به امام و رهبر داره

حالا یه موقع هایی خدا خودش تعیین میکنه یه موقع هایی خودت باید تعیین کنی

داداشم جزو معدود آدماییه که حرف زدن باهاش هم برام بازدهی داره هم ذهنمو درگیر می‌کنه

هر چند 90 درصد تعاملاتمون گیس و گیس کشیه ولی بحثای جدی‌مون واقعاً بحثه!

مثلاً سر میز شام در مورد لزوم ولایت فقیه و استعمال عبارت امام قبل از نام رهبر و

چرایی و فلسفه این کار و ولایت پذیری و اختلاس و خطوط قرمز و بی کفایتی مسئولین حرف می‌زنیم

:)))) یه نمونه از بحثامون:

۱۷ نظر ۱۷ مهر ۹۴ ، ۱۵:۴۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

همین اول اول یه چیزی بگم بعد

خوندن این پست مستحبه

ینی واجب نیست (واجب کفاییه :دی)

چون هم طولانیه هم پست مهمی نیست, بیشتر برای خودم نوشتم که یادگاری نگهش دارم

ولی به خاطر شما اسامی رو ادیت کردم که حالا اگه خواستین بخونین

با تشکر - مدیریت محترم وبلاگ


روز اول که اومدم خوابگاه خوابگاه‌های اطراف خوابگاهمون نظرمو به خودشون جلب کردن!

اون شب که هم‌اتاقیم نسیم اومد, مامانش پرسید این خوابگاه روبه‌رویی برای کدوم دانشگاهه؟

گفتم والا نمی‌دونم... اصن نمی‌دونم دخترونه است یا پسرونه

مامانش خندید و گفت اگه پسرونه بود به نظرت بین دو تا خوابگاه شیشه و پنجره می‌ذاشتن؟

بعد به لهجه کردی گفت گِل می‌گرفتن دیوار بین دو خوابگاهو

 

اون شب که پرده‌هارو کنار زدم, این خوابگاه رو‌به‌رویی هم پرده‌ها رو کنار زده بودن و 

بالاخره فهمیدم خوابگاه دخترونه است :دی

چیه؟ فکر کردین پرده‌هارو کنار می‌زنم نیمه‌ی گمشده‌م هم پرده‌هارو کنار می‌زنه همدیگه‌رو پیدا می‌کنم؟

نه آقا ما از این شانسا نداریم

والا

 

چند وقته, هر موقع برمی‌گردم خوابگاه از مسیرای مختلف میام که مناطق مهم این‌جارو کشف کنم

داروخونه, بیمارستان, قنادی, کلیدساز, کپی, پرینت, کافی نت حتی!

یه خوابگاه پسرونه تو کوچه بغلی بود که سی چهل متر با ما فاصله داشت و 

شیخ بدجوری تو نخ این خوابگاه بود :)))

که بدونم مال کدوم دانشگاهه خب! (آیکون سرمو انداختم پایین ای بابا اون جوری نگام نکنید و از این صوبتا)

چند شب پیش یه جوری مسیرو پیچوندم که مثلاً دارم از جلوش رد میشم و 

عزمم رو جزم کردم سر در خوابگاهو بخونم

نوشته بود خوابگاه ارشد پسرانه دانشگاه تربیت مدرس

 

از ورودی‌های ما ینی برقیای 89 موسی و فرزاد تربیت مدرس قبول شده بودن و

موسی که هیچی! اونو خدا زده :)))) (هنوز تیکه‌های 18+ سر کلاسش به اساتید یادم نمیره)

ولی فرزاد پسر سر به راه و خوبیه, منم در کمتر از آنی گوشیمو درآوردم و


 


نمی‌دونم لابه‌لای حرفای پست 295 تونستم منظورمو برسونم یا نه

تو روابطم طرف مقابل باید خیلی مراحل رو طی کنه و به درجات بالایی برسه 

که من همچین مکالمه‌ای باهاش داشته باشم (و لو جدی نباشه و شوخی باشه)

کدوم من؟

همون منِ پست من و اصناف و کسبه

 

حالا این پست فیس بوک منو داشته باشید که همین پستو همین‌جا هم گذاشته بودم


یکی از دلایلی که من پستامو نمیذارم فیس بوک, وقوع چنین رخدادی توی کامنتاست:

ینی یه کامنت مرتبط برای این پست نذاشتن ملت :)))))

خدایی کامنتارو داشته باشید:

اینم بگم که من با خانواده و فک و فامیلم هم فرندم 

و این پست و کامنتاشو اونا هم می‌تونستن ببین و چون به شخصیتم اشراف دارن نگران نبودم

حالا اگه همین مکالمات این‌جا تو کامنتدونی وبلاگم بود, می‌دونستم که فیدبکای خوبی نمی‌گیرم از افراد

اولین کامنت به اون پست بالا (ینی جزوه هام) اینه که خرما و دسر ما فراموش نشه

خرماهای سوغاتی کربلا منظورشونه :)))))



خب, حالا کامنت دوم رو داشته باشید برای همین پست جزوه هام:



حالا داستان لطف و نوشابه و شکل و سوال و اینا چیه؟ الان میگم؛

اون موقع که ما کربلا بودیم, ارشیا ترم تابستونی داشت و امتحان پالس و کارگاه و ادامه ماجرا از زبان خودمون:

اون موقع که کربلا بودم


دقت کردید کی به کی لطف کرد و نفعش به کیا رسید؟ :))))

صرفاً جهت یادآوری, الهام و امینه ورودیای 88 ان من و ارشیا 89, مهدی 90

ادامه ماجرا تو همون کربلا:


حالا ادامه‌ی کامنتای پست فیس بوکم که بنده عکس دسرامو آپلود کردم پای همون پست جزوه




بله همون طور که دیدید دوستانی دارم بهتر از آبِ روان, بهتر از برگ درخت :))))

ینی یه پست زبانشناسانه میذارم و از خرما و دسر و ناهار و جزوه می‌رسیم به ابروهای من و حافظ و 

ای ترک کمان ابرو, من کشته‌ی ابرویت!


اون نشاسته رو هم خریده بودم هی دسر درست کنم هی عکسشو بذارم هی دل یه عده بسوزه :دی

هیچی دیگه. همین! :)

با تشکر که تا این‌جای برنامه با ما همراه بودید

۱۳ نظر ۱۶ مهر ۹۴ ، ۰۸:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

313- استحیاء

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۵۶ ق.ظ

صبح دوستم اسمس داده که استحیا باب استفعاله؟ بعد اون تمشی علی استحیا یعنی طوری راه می‌رفت که حیا به دست بیاره؟ ینی اون باب استفعال بودنش مثل بقیه جاها معنی درخواست کردن و طلب کردن میده؟ # افکار پریشان اول صبحم تو مترو

منم جواب دادم:

با سلام, شما با مرکز پاسخ‌گویی به افکار پریشان تماس گرفته‌اید, باب استفعال است و این نشان می‌دهد حیا اجباری نبوده و خودش می‌خواسته و علاقه‌مند بوده حیا داشته باشد, همچنین دقت کنید با حرف علی آمده است که ارتباط حیای دو طرفه را نشان می‌دهد و نشانه تاکید نیز می‌باشد.  من الله توفیق!


قبلاً ها چادر برام یه پوشش مثل بقیه پوشش‌ها بود

که یه موقع‌هایی می‌ذاشتمش کنار که دست و پامو نگیره (خیلی کم و به ندرت البته)

مثلا موقعی که کلاس رانندگی می‌رفتم یا وقتی می‌رفتم خونه و برمی‌گشتم

جاهایی مثل راه‌آهن و ترمینال و اینا, تو آزمایشگاه و کارگاه

و البته تو مهمونیا و عروسیای خانوادگی مقیدتر هم بودم به این قضیه


یکی از دوستام چادری شده و میگه این چادر نتیجه‌ی هفت هشت سال فکره

هر چند تو این مدت که فکر می‌کرده چادری نبوده

باید اعتراف کنم که منم چند وقته چادری شدم و این چادر نتیجه‌ی هفت هشت سال فکره

هر چند تو این مدت که فکر می‌کردم چادری بودم 

که این سفر زیارتی اخیرم هم تو این زمینه بی‌تاثیر نبوده


پ.ن1: نمی‌دونم وقتی دیالوگامو این‌جوری می‌نویسم قشنگ‌تر میشه یا با اسکرین شات

پ.ن2: من دیشب گریه نمی‌کردم! مگه دیوانه ام گریه کنم آخه,

تازه انقدرم اسکول نیستم وقتی گریه می‌کنم بیام اینجا اعلان عمومی بدم, 

واقعاً جدی جدی در حد چند دقیقه بارون میومد

پ.ن3: دختر خانمی که پنجاه هزار تومن پول شال میدی

خدایی یه جوری سر کن لاقل پونزده هزار تومنش رو سرت باشه

والله اسرافه خواهرم، اسراف :دی

پ.ن4: اصحاب اخلودم اون مسیحیایی بودن که پادشاه وقت اصرار می‌کرد یهودی بشن و 

نشدن و زنده زنده تو گودال سوزوندنشون

۵ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۰۸:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

298- نگران کمرِ این بنده خدام... :)))) داغون شد

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۱۴ ق.ظ

هندزفریو درآوردم که هم‌اتاقیمم آهنگی که گوش میدمو بشنوه, صداشو تا آخر بلند کردم و

هم اتاقی: واو! تو آهنگم گوش میدی!!!

من و سامی بیگی: تو دلم همیشه هستی پیش روم اگه نباشی, عاشقت که میشه باشم آرزوم که میشه باشی, دوری و ازم جدایی ولی کُنج دل یه جایی داری, مثل نبضی تو وجودم که میزنی و بی صدایی

هم‌اتاقی: واو! اصن فکر نمی‌کردم آهنگ شاد گوش بدی!!!

من و سامی بیگی: کس نمیدونه دل دیوونه وقتی میگیره از تو میخونه, من فقط میخوام که باشم تا برای تو فدا شم؛ کس نمیدونه دل دیوونه وقتی میگیره از تو میخونه, من فقط میخوام که باشم تا برای تو فدا شم

هم‌اتاقی: وای! ما در زمینه آهنگ تفاهم داریم!!!

من: :)))))) حالا که تفاهم داریم, اینو داشته باش... ای جونم عمرم نفسم عشقم تویی همه کسم, ای که چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم... ای جونم دلیل بودنم عشقم مثه خون تو تنم, ای که چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم...

الانم داریم اینو گوش میدیم بعدشم نوبت اینه و این1 و