دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۵۵۳- پشت سرم

شنبه, ۷ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۵۳ ب.ظ

دیشب دیدم استادم اضافه‌م کرده به گروه تلگرامی سرگروه‌های پروژه و فیلمی که برای آموزش اعضا ساخته بودم رو هم فوروارد کرده اونجا. مثل اینکه گروه اصلیشون همون‌جا بود. حرفای مهمو اونجا می‌زدن. تصمیم‌ها رو اونجا می‌گرفتن. یه گروه قدیمی که گویا از ابتدای پروژه ایجاد شده بود. شیطنت کردم و گفتم حالا که اومدم اینجا، اسممو جست‌وجو کنم ببینم راجع به من چه حرفایی زدن. 

شاید لازم باشه که چند سالی برگردم عقب‌تر و فضای ذهنیتونو آماده کنم بعد برم سروقت این گروه تلگرامی. چهار سال پیش، برای همکاری تو یه پروژه‌ای به استادم که رئیس اون پروژه بود درخواست همکاری دادم. سر کلاس راجع به پروژه‌ش حرف زده بود و منم وقتی آگهی جذب نیروشون رو دیدم درخواست دادم. با شناختی که ازم داشت خوشحال شد و قبول کرد. ولی گفته بودم بعد از کنکور دکتری کارمو شروع می‌کنم؛ همون اولین کنکوری که قبول نشدم. از زمستان ۹۶. تا همین چند وقت پیش من یه عضو معمولی تو این پروژه بودم که شیوه‌نامه رو برام فرستاده بودن و باید طبق اون عمل می‌کردم. شیوه‌نامه ناقص بود. گاهی چون‌وچرایی می‌آوردم و سؤالی می‌پرسیدم، ولی مطیع سرگروهم بودم. هر کی یه سرگروه داشت که کارا رو بررسی می‌کرد و اگر ایرادی داشت می‌گفت و بعد از تأییدیۀ سرگروه پرداخت انجام می‌شد. هر بار که شیوه‌نامه تغییر می‌کرد و کامل می‌شد، من باید کارمو بازبینی می‌کردم. دوباره و سه‌باره و چهارباره، ساعت‌ها و روزها وقت می‌ذاشتم برای به‌روزکردن داده‌ها. بقیه این کارو نمی‌کردن. نه حوصله‌شو داشتن، نه وقتشو، نه اعصابشو. به‌مرور زمان، همۀ اعضا پروژه رو رها کردن و دیگه ادامه ندادن. من موندم و سرگروه‌هایی که دیگه عضو همکار نداشتن. نیرو کم داشتیم. دکتری قبول شدم. سرگروه شدم. دانشجوی همین استاد شدم. نزدیک‌تر شدم به پروژه، به تیم. می‌تونستم برای خودم نیرو جذب کنم، آموزششون بدم، تست بگیرم ازشون و پروژه رو پیش ببرم. با استادم حرف زدم که یکی از هم‌کلاسیای جدیدمو بیارم تو کار. برای آموزش کار به اون هم‌کلاسی از نرم‌افزار و مراحل کار فیلم ضبط کردم و فرستادم براش. یه نسخه هم فرستادم تو اون گروه تلگرامی همکاران که ابتدای کار اضافه‌م کرده بودن. زمستان ۹۶. شش هفت نفر بیشتر تو این گروه نمونده بود. استاد و چند نفر از سرگروه‌ها و من و یکی دو عضو غیرفعال. خیلیا گروه رو ترک کرده بودن. برای همون شش هفت نفر فرستادم. گفتم شاید با این فیلم بشه چند نفرو آموزش داد و عضو جدید گرفت. بعد دیدم استادم اضافه‌م کرد به یه گروه تلگرامی دیگه که گروه سرگروه‌های پروژه بود.

اسمم رو جست‌وجو کردم و اولین چیزی که راجع به من گفته شده بود پیام استاد بود که سال ۹۶ از سرگروه‌ها خواسته بود فایل در اختیارم بذارن و ازم تست بگیرن و برام سرگروه انتخاب کنن. چند ماه بعدش، یه جایی لابه‌لای پیام‌هاشون دیدم سرگروهم با عصبانیت نوشته «من هزار بار بهش گفته بودم ما با دستورالعمل جدید می‌خوایم ولی فایلش رو تغییر نداده و دوباره همون رو برامون فرستاده». بعد با خشم نوشته «این همون دختری بود که اون بار گفت مگه من بیکارم که هی کار کنم و شما عوض کنین و زحمتای قبلی من به هدر بره. ظاهراً بعد صحبت‌هایی که باهاش داشتم بازم نخواسته اون کاراش به هدر بره همونا رو فرستاده». واقعاً هزار بار همچین حرفی به من زده بود؟ من همچین جوابی داده بودم؟ آره من همون دختری بودم که گله کرده بودم که مدام دارن شیوه‌نامه رو عوض می‌کنن و زحمتامو هدر می‌دن، ولی همون قبلیا رو براشون ایمیل نکرده بودم. فایل‌ها رو طبق شیوه‌نامۀ جدید اصلاح کرده بودم و فرستاده بودم. و هرگز با چنین لحنی اعتراض نکرده بودم. بعد از اصلاح و ارسال مجدد فایل‌ها، سرگروهم همون قدیمیا رو از ایمیلم دانلود کرده بود و نمی‌دونم چرا بعداً که فهمیده بود اشتباه کرده به روی خودش نیاورده بود. البته چون همۀ سرگروه‌ها به ایمیل پروژه دسترسی داشتن، یه نفر از من دفاع کرده بود و گفته بود فایلم جدیده. یه بارم ازشون پرسیده بودم اصلاً رو اصلاً بنویسیم یا اصلن. کارها یکدست نبود. هر کی یه‌جوری می‌نوشت. تو گروه راجع به این هم صحبت کرده بودن. سرگروهم گفته بود «زودتر جوابشو بدیم چون کلاً پتانسل گله و شکایت داره». خنده‌م گرفت از این پیامش. ولی وقتی دیدم یه سرگروه دیگه نوشته گلۀ ایشون چه اهمیتی داره لبخندم ماسید رو صورتم. آره خب، اون موقع اهمیتی نداشتم. نه خودم، نه وقتم. می‌دونید کجا فکّم چسبید به زمین؟ اونجا که سرگروهم نوشته بود این خانم فلانی واقعاً دختر تلخیه و اون یکی سرگروه هم نوشته بود آره خیلی بد حرف می‌زنه. برخوردش آزاردهنده هست. با بهمانی هم وقتی حرف می‌زنی خیلی باید مواظب باشی، خیلی دوست داره سوتی بگیره. بهمانی یه همکار دیگه‌مون بود که الان همکاری نمی‌کنه. یادم افتاد که رئیس پروژۀ قبلیم هم می‌گفت نَرم نیستم. نمی‌دونم چرا از پیام‌های رسمی و کاری من که همیشه هم به‌شدت مؤدبانه بود و همچنان هست، چنین برداشتی می‌کردن. آره خب من حتی دخترا رو هم تو محیط کاری به اسم کوچیک صدا نمی‌کنم و مدام از عبارت استاد عزیزم و استاد مهربانم استفاده نمی‌کنم. جدی‌ام، ولی بداخلاق نیستم، تند و تلخ و خشن نیستم. انصافاً نیستم. ولی حالا جالبه تو اون کار قبلیم هم همۀ اعضا و حتی سرگروه‌های نرم و شیرین و لطیف کارو نیمۀ راه رها کردن و اگه منِ تلخ و سخت و زمخت یه‌تنه پروژه رو نهایی نمی‌کردم، نه ضرر مالی رو می‌شد جبران کرد نه آبروریزی نیمه‌کاره موندن پروژه رو. خلاصه انگار اینا تا اواسط نودوهفت دل خوشی ازم نداشتن، ولی از یه جایی کم‌کم تحسین‌هاشون شروع می‌شه. به این صورت که «این خانم فلانی با اینکه خیلی برخوردهای تند و تیزی داره اما خوب حواسش جَمعه. چند بار نزدیک بود منو ببلعه. خوشم اومد». یادم نمیاد کجا نزدیک بود سرگروهمو ببلعم ولی خدا رو شکر که خوشش اومده. بعد یه سرگروه دیگه وارد بحث شده و نوشته «آره موافقم خیلی دقیقه. اما بلعیدنشم قویه». استاد هم اینجا وارد صحنه شده که «برخوردهاشم به این دلیله که در کار بسیار جدی است، وگرنه خیلی هم ماه و خوش‌برخورده». سرگروهم هم جواب داده که «ماه که نخواستیم. ستاره هم باشه کفایت می‌کنه. من ازش می‌ترسم». استادم هم نوشته «ای جااااان، خیلی کوچولو موچولوئه، ترس نداره. ولی ظاهراً مصداق فلفل نبین چه ریزه‌س». چند ماه بعد، بعد از اینکه سری اول کارمو با کمترین خطا و بالاترین دقت ممکن تحویل داده بودم، سرگروهم تو گروه نوشته بود «این خانم فلانی با اینکه یه کم اخلاقش تنده اما خیلی کارش دقیقه. حواسش جَمعه قشنگ». استادم هم نوشته بود «اخلاقش هم بهتر میشه ایشالا». اینا یادشونه سه سال پیش راجع به من چیا گفتن؟ این احتمال رو نمی‌دن که چنین آدم دقیق و حواس‌جمعی آرشیو چت‌هاشونو بخونه؟ آخ آخ، یه بارم که قرار بوده جواب یه سؤالمو بدن، سرگروهم نوشته «من ترجیح می‌دم دیالوگی نداشته باشم با خانم فلانی». ببین چقدر رو مخش بودم. بعدش من دوباره کنکور دکتری داشتم و راجع به این صحبت کردن که بهم مرخصی بدن. تو این کنکورم هم قبول نشدم. گویا داشتن اعضا رو کم و زیاد می‌کردن و سرگروهم نوشته «در حال حاضر من دو تا همکار خیلی خوب دارم. خانم فلانی و خانم بهمانی. از هر دو راضی‌ام». و منو نگه‌داشته. بازم شکر که الحمدلله. چند ماه بعد هم نوشته من کارهای جدید خانم فلانی رو تحویل گرفتم و دارم بررسی می‌کنم. کارش دقیق و خوبه. چند روز بعد هم نوشته کیفیت کارش خیلی خوبه. چند روز بعد هم خواسته کار جدید بهم بدن و گفته ایشون سرعت و کیفیت کارش حرف نداره. دیگه تا سال نودوهشت روال همینه و هی تعریف و تمجید کردن. یه جایی بین پیام‌هاشون هم دیدم سرگروهم گفته «این خانم فلانی منو با "میام" کچل کرد». جالبه که راجع به هیچ کس به اندازهٔ من صحبت نکردن. راجع به بعضیا هم که اصلاً صحبت نکردن. ولی نمی‌دونستم سؤالام کچلش می‌کنه. قضیۀ میام این بود که یه عده نوشته بودن می‌آم، یه عده نوشته بودن میام و یه عده هم می‌یام. منم چند بار پرسیده بودم تو شیوه‌نامه به این اشاره نشده و من کدومو بنویسم. اونم کچل شده بود :|


خدا رو شکر بدوبی‌راه‌هاشون ختم به تعریف و تمجید شد وگرنه تا صبح غصه می‌خوردم. البته سعی می‌کنم هیچ وقت به روشون نیارم حرفاشونو؛ مخصوصاً حالا که همکاریمون جدی‌تر هم شده ولی مصمم‌تر شدم که در غیاب آدم‌ها طوری راجع بهشون حرف بزنم که اگر حضور داشتند هم بتونم همون حرف‌ها رو بزنم.

۰۰/۰۱/۰۷

نظرات  (۱۵)

۰۷ فروردين ۰۰ ، ۱۶:۲۴ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

تازه باید ریسشون بشین تا بدونن که خیلی اوضاع از این وخیم‌تریه🤦🤦😁🤪🤪

ولی جدا زود قضاوت کردن🙂

ما هم وقتی یه همکار جدید می‌آد هر کی یه چیزی می‌گه، مدتی که می‌گذره مشخص می‌شه منشش.

پاسخ:
الان اون کارهایی که سرگروه‌ها قبلاً تأیید کردنو من دوباره باید تأیید نهایی بکنم. که یه ساله همه منتظرن برم تهران هارد اصلیو بگیرم چک کنم. یه سری از کارا که تو ایمیل پروژه بودنو چک کردم. جز کارای سرگروه خودم بقیه رو رد کردم و گفتم نیاز به بازبینی داره. پر از اشکالات اساسی بودن. کارای سرگروه خودم هم در واقع کارای خودم بود و ازشون مطمئن بودم. ولی اون یکی دستیار سرگروهم هم کارهاش نیاز به اصلاح داشت. تقریباً میشه گفت نه اعضا نه سرگروه‌ها عملکرد خوبی نداشتن و هزینه‌ها هدر رفته.

😂واقعا عجب اوضاعی بوده.سرگروهت خیلی کم تحمل بوده🤦‍♀️ مرد(یا زن حتی) یکم تحملتو ببر بالا

+ادمای زیادی نیستن که برن ارشیو چتارو بخونن

 

پاسخ:
رئیس شمارهٔ ۱ و ۲ مرد بودن، اعضای این پروژه خانومن.
+ تو دورهٔ کارشناسی، پسرای برقی یه گروه جدا داشتن دخترا هم یه گروه جدا. از سال ۸۹ جدا بودیم، تا اینکه پارسال یهو یکیشون می‌گه چرا دخترا تو گروه نیستن؟ تعداد پسرا حدوداً ۱۷۰تا بود دخترا ۳۰تا. بعدش اونایی که شماره‌مونو داشتن اضافه‌مون کردن و ما هم بقیه رو اضافه کردیم و الان باهمیم. البته دخترا هنوز اون گروه جداشونو دارن‌. من تا وارد گروه پسرا شدم شروع کردم به جست‌وجوی کلمهٔ دختر و دخترها و دخترا و دختره و دختری تو مکالماتشون ببینم راجع به ما چه غیبتایی کردن :دی

آخ آخ! چقدر آدم حرص می‌خوره حرف ناحق پشت سرش بزنن. حرف ناحق خیلی زور داره.

پاسخ:
خدا رو شکر پیام‌هامو هیچ وقت پاک نمی‌کنم و دارم همه رو، و می‌تونم مرورشون کنم. این‌جوری که اینا توصیفم کردن، پیام‌هامو اگه نداشتم خودمم باورم می‌شد همینی هستم که میگن. واقعاً برام عجیبه که چرا همچین برداشتی کردن.
البته اگه یادت باشه سر نوشتن مقالۀ همین پروژه (تو پست دست‌اندرکاران) هم کدورت‌هایی پیش اومده بود بینمون.

خیلی جالب بود این پست. واقعا تغییر نگاهشون جالب بود. و چیزی که ذهن منو درگیر کرد و ننوشته بودی، علت رها نکردن پروژه بود و حدسم این بود که مدیر پروژه که استادت بوده احتمالا برخوردای خوبی داشته و انگیزه اصلیت کار برای استادت بوده.

مسئولیت‌پذیری بالایی که داری هم برام قابل تحسینه.

یاد محل کار قبلیم هم افتادم :)

پاسخ:
خب این رها نکردن و نصفه‌نیمه نذاشتن کارها جزو ویژگی‌های شخصیتیمه. هر کاری رو شروع کنم (کتاب خوندن، فیلم دیدن، یا هر کاری) باید حتماً به سرانجام برسونم. حتی اگه بازی نصب کنم باید تا مرحلۀ آخرش برم بعد رهاش کنم. شرایط هر دو پروژه هم طوری بود که اگه منم رها می‌کردم کلاً پروژه کنسل می‌شد. با اینکه تا اون مرحله دستمزدمو گرفته بودم و تعهدی هم نداشتم، ولی اگه کار به نتیجه نمی‌رسید، نتیجۀ معنوی کارو نمی‌دیدم. مثل نهایی که کاشته بودیم و آب داده بودیم و حالا که داشت شکوفه درمیاورد همه رفته بودن. کارهامم چون با علاقه انتخاب می‌کنم، یه جور تعلق خاطر هم داشتم نسبت بهش.

مردم از خنده😁😁😁😁

تجربه‌ی خیلی جالبی می‌تونه باشه‌ها 😁😁😁

این‌طوری بازبینی خودت از دیدگاه دیگران 

 

پاسخ:
امیدوارم تجربه کنی تو هم. یه کم حال آدمو می‌گیره البته.

وای منم خیلی با این موضوع مشکل دارم.

باید در فضا های رسمی و دانشگاهی ، رسمی و اکادمیک و علمی حرف بزنیم اما انگار اگر این جور باشی خیلی بد اخلاق و نچسب به حساب میای :|

چون به نوشتار حساسید خیلی سعی کردم درست بنویسم :))

پاسخ:
من وقتی دیدم همکارام تو گروه می‌نویسن استاد عزیزم، استاد عزیز و مهربانم شوکه شدم. لطافتشونو هضم نمی‌کردم.

واو واقعا خداروشکر که ختم به خیر شد. تا اواسط پست از دست سرگروهتون عصبانی بودم ولی نتیجه اخلاقیش این که چقدر غیرمنصفانه است غیبت کردن وقتی کسی حضور نداره تا از خودش دفاع کنه.

 

پاسخ:
یادمه که اون روز پیام داده بود که چرا همون قبلیا رو فرستادی؟ من اسکرین‌شات گرفتم از تاریخ فایلا که نشون بدم اینا جدیده. قانع شد. حالا اگه من بودم سریع می‌رفتم تو گروه می‌نوشتم که اشتباه کردم و فایل‌ها جدید بودن و من قدیمیا رو دانلود کرده بودم.

وا! خب سرگروه شده بوده به همین سوالا جواب بده دیگه! خیلی دیدم و برای خودمم پیش اومده که دقت و پیگیری، تعبیر بشه به غرور و بداخلاقی و... . نمی‌گم البته من اشتباهی نداشتم و لحنم اشکالی نداشته هیچ‌وقت، منتها کلا آدما انگار منطقی بودن رو تعبیر می‌کنن به چیزای دیگه و به نظرشون یه عیبه.

پاسخ:
می‌دونی همین سؤالای من چقدر به تکمیل شیوه‌نامه کمک کرد؟ تو نسخهٔ اول نه خبری از نحوهٔ عددنویسی بود نه تنوین و نه خیلی چیزای دیگه. جالبه برای بقیه هیچ وقت سؤال پیش نمیومد چیو چجوری بنویسن. هر جوری عشقشون می‌کشید می‌نوشتن. سرگروه‌ها هم توجه نمی‌کردن به این نایکدستی. پیکره هم باید صددرصد یکدست باشه. بعد من که می‌پرسیدم، تازه یادشون می‌افتاد که این قانون رو هم اضافه کنن به شیوه‌نامه. منت نمی‌ذارما، ولی انتظار چنین برداشتی نداشتم. جای تشکر کچل هم می‌شدن :))

لذت بردم. ممنون از نوشته تون. خداروشکر که آخرش ختم به خیر شد.

پاسخ:
بله خدا رو شکز

سلام

خوب بودن و خوب عمل کردن مهمترین موئلفه است

جدی بودن تو کار خیلی هم خوبه

یه روز یکی از همکارای خانم بنده بعد از چند سال همکاری توی یه سفر کاری به بنده گفت آقای عباس زاده اینجوریا هم که تا الان من فکر میکردم نیست من تا الان میترسیدم بهتون سلام هم بکنم (لبخند)، من بهش گفتم چهره من اینجوریه ولی اینجوری نیستم اصلا

بنده خدا برداشت ذهنی خودش بود

 

بالاخره هر کسی توی یه محیطی بزرگ شده با یه شرایط 

پاسخ:
سلام
فضای کاری می‌طلبه که آدم جدی باشه. شاید چون همه‌شون باهم دوست و هم‌کلاسی بودن و من غریبه بودم، یا چون همکاریمون اینترنتی و از راه دور بود این سوءتفاهم‌ها پیش اومده بود.

:-////

نمیدونم چه حسی پیدا کردی دفعه اولی که دیدی پیام هاشون رو؟ وقتی دیدی تمجید هم کردن قبلیا رو یادت رفت یا نه؟ ولی من باشم دیگه نمیتونم با سرگروه اسبق خوب باشم.

پاسخ:
راستش به‌ترتیب از ابتدا شروع کردم و همزمان که می‌خوندم پست رو هم می‌نوشتم. عنوانی که در ابتدا انتخاب کرده بودم «غم دارم» و «سوءتفاهم» و چندتا عبارت غم‌انگیز بود. 
جالبه ارتباط خصوصی باهاشون نداشتم و همیشه تو اون گروهی که همه بودن سؤالامو می‌پرسیدم. حداقل دیگه تو گروهی که استاد هم بود، نمی‌تونستم تند و بی‌ادب باشم. تنها توجیهم اینه که اونا دکتری بودن و بقیه ارشد، و یه حس خودبرتربینی‌ای داشتن نمی‌ذاشت حقایق! رو ببین.

ولی اسکرین‌شات بگیر نگه‌دار یادگاری :دی

پاسخ:
عمداً نگرفتم. اگه دقت کنی بر خلاف پستای قبلی نقل‌قول کردم به جای اسکرین‌شات. هم زیاد بود هم کلیتش خوشایند نبود.

10 سال موندین تو گروها؟ یعنی فقط منم که میخوام چندوقت دیگه از گروه دخترا لفت بدم؟(چون خبری نیست توش.کسی چیزی نمیگه) بعد اون بزرگواری که بعد 10 سال یادش افتاد چرا دخترا نیستن اینجا عالی بود.(چرا تو اون 4 سال گروه نزدین؟یعنی احساس نیاز نبود؟ 

پاسخ:
چون تو اون چهار سال تلگرام نبود که گروه هم باشه. ما ورودی 89 بودیم. تلگرام هم از 94 رایج شد. گروه‌ها رو از 94 داشتیم ولی جداجدا

اهان فکرمیکردم قبلش ازاین گروهای ایمیلی داشتین.ولی بازم وفاداریتون ستودنیه

پاسخ:
آره فکر کنم یکی دوتا از استادا با جیمیلامون گروه ساخته بودن. ولی فعالیت نداشتیم توش.
ارتباطات ما بیشتر خصوصی بود
فیس‌بوک هم داشتیم البته ولی اونم گروهی نبود.

چقدر سبک زندگیمون فرق داشت...

سلام

دلم گرفت..چقدر غیبت کردن کار سخیفیه.چقدر شخصیت خود غیبت کننده رو خرد میکنه. خدا به کنار، واقعا چطور روشون میشده جلو استاد غیبت کنن؟؟ زشته برا خود آدم آخه

حالا نه که خودم تا حالا غیبت نکرده باشما 

پاسخ:
سلام
شاید فکر می‌کردن دارن گزارش کار می‌دن نه غیبت. حالا معلومم نیست خودمون چه غیبت‌ها که نکردیم و متوجه نشدیم. باید بیشتر مراقب صحبتامون باشیم.