دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «راضیه» ثبت شده است

عکس‌نوشت ۱۳۷۲. چه ذوقی کردم با دیدن کادو. اردیبهشت‌ماهه. یه سالمو تموم کردم وارد دوسالگی شدم. دختر سمت چپی که کادو دستشه و حدوداً چهارده پونزده سالشه دختر همسایۀ مامان‌بزرگم ایناست. اونجا هم خونۀ مامان‌بزرگم ایناست. دختر سمت راستی هفت هشت سالشه و خواهر دختر سمت چپیه. احسان یادتونه؟ احسان پسر همین دختر سمت راستیه.



۱حاج خانوم فوت کرد. کاش دفتر تلفنشو دور نندازن بدن کپی بگیرم ازش. من عاشق دفتر تلفنای مادربزرگ‌هایی‌ام که سواد ندارن و فقط شماره‌ها رو بلدن و جلوی شماره‌ها به جای اسم نقاشی می‌کشن.

۲. به تَبَع قطعی اینترنت که به تبع اغتشاشات ناشی از گرانی بنزین صورت گرفته، اینوریدرم هم باز نمیشه و چون من وبلاگ‌هاتونو اونجا ریخته بودم و از اونجا می‌خوندم الان نمی‌دونم کی کِی چه پستی گذاشته. از کامنت‌ها و لیست دنبال‌کنندگان، جسته گریخته بهتون سر زدم و دیدم اینجوری نمیشه و آدرس خیلیاتونو ندارم. یه فولدر بوک‌مارک دارم که وبلاگ همه از سال ۸۵ تاکنون توشه. راست کلیک کردم روش و هزار و چندصد تا وبلاگو باهم باز کردم. لپ‌تاپم شوکه شده بود :دی. نصف آدرسا که حذف و تعطیل شده بودن. بلاگفاها هم که فیلتر بودن. فقط وبلاگ‌های بیان و بلاگ‌اسکای باز شدن برام. بعد فهمیدم چقدر وبلاگ از بلاگ‌اسکای می‌خوندم که اینوریدر چند ماهه پستای جدیدشونو بهم اطلاع نداده و من بی‌خبر بودم ازشون. بعد رسیدم به وبلاگِ گروهی «یه شوهرم نداریمِ» خودم. این اواخر با چند تا پست توسط دوستان به‌روز هم شده و خبر نداشتم. اون موقع که بلاگفا پوکید، قبل از اینکه بیایم بیان، تقریباً همه‌مون یه مدت کوتاهی بلاگ‌اسکای رو تجربه کردیم. نمی‌دونم چرا و با چه انگیزه‌ای من این وبلاگ گروهی رو راه‌اندازی کردم و حتی یادم نیست این زهرا و بیست‌وچندساله و خانوم محترم کی‌ان و آیا هنوز منو می‌خونن یا نه. فقط راضیه و دل یادمه که دل همون دلنیا بود و اون موقع سیزده چهارده سالش بود و بازم نمی‌دونم چرا اجازه دادم یه بچه با این سن و سال عضو تیم «یه شوهرم نداریم» بشه. به هر روی! نشستم پستامو مرور کردم و آی خندیدم. آی خندیدم. از چند تا از پستام عکس گرفتم براتون. بخوانید و بخندید. چقدر بامزه بودم. اونم اون موقع که اصلاً از خودم انتظار بامزگی نداشتم. بعد یادمه هدر وبلاگ انار بود و گویا بلاگ‌اسکای با اجازۀ خودش هدر همۀ وبلاگ‌ها رو حذف کرده. لینک وبلاگ رو براتون نمی‌ذارم؛ چون مطالب و عکس‌هایی که دوستان گذاشتن و حتی مطالبی که خودم اون موقع نوشتم رو الان در حال حاضر تأیید نمی‌کنم و ترجیح می‌دم نخونید.

۳. عصر تو سالن انتظار بیمارستان نشسته بودم منتظر همراهانم بودم کارشونو انجام بدن بیان. خانومی که کنارم نشسته بود زنگ زد ۱۱۸ و شمارۀ ترمینالو گرفت. بعد با لهجه‌ای که شبیه لهجۀ خانوم میاندوابی سفر مشهد بود از خانوم ردیف جلویی پرسید کد اینجا چنده؟ خانومه گفت ۰۴۱. خانوم میاندوابی به آقایی که احتمالاً برادر و شاید شوهرش بود گفت بذار زنگ بزنم ترمینال ببینم برای چه ساعتایی بلیت دارن. گوشی دستم بود و داشتم وبگردی می‌کردم. گفتم کدوم شهر می‌خواین برین؟ گفت میاندواب. اپ علی‌بابا رو باز کردم و نوشتم مبدأ تبریز مقصد میاندواب. مبلغش دوازده تومن بود. برای چهار، چهارونیم، پنج، پنج‌ونیم، شش و شش‌ونیم بلیت داشتن. نشونش دادم. گفت مگه اینترنت وصل شده؟ گفتم سایت‌های داخلی و بانک‌ها وصلن. یواشکی به آقاهه گفت میگه سایت‌های داخلی و بانک‌ها وصلن. بلند شدن و از همراهانشون خداحافظی کردن. بعدشم از من تشکر کردن و رفتن. می‌تونستم بی‌اعتنا به گفت‌وگوشون سرم همچنان تو گوشیم باشه؛ اما خوشحال‌ترم وقتی گره‌های کوچیک ملت رو باز می‌کنم.

۴. لابه‌لای پست‌هام سایت‌ها و اپلیکیشن‌های زیادی رو تا حالا معرفی کردم. امروزم می‌خوام با دیجی‌پی آشناتون کنم. بنده از قدیم‌الایام علاقۀ وافری داشتم به حساب و کتاب و امور مالی. همیشه مدیریت مصرف و تصمیم‌گیری راجع به اینکه که چه مقدار حجم اینترنت برای خونه بخریم با من بود. برای خودم جدول درست می‌کردم، حجم مصرفی‌مونو هر ماه یادداشت می‌کردم و پیشنهاد می‌دادم با توجه به روند روبه‌رشدمون این مقدار حجم برای ماه آینده کافی خواهد بود یا نخواهد بود. قبضای آب و برق و گاز و تلفن رو تحلیل می‌کردم و هر موقع رشد غیرمنطقی در مبلغشون می‌دیدم تذکر می‌دادم و علل و عواملش رو بررسی می‌کردم و حتی وقتی خوابگاه بودم سر ماه یادآوری می‌کردم که فلان قبض نیومده یا اومده و پرداخت نشده. همیشه یه حسابدار درون داشتم که تا یه سری عدد و رقم می‌دید گل از گلش می‌شکفت و جفا کردم در حقش که نذاشتم حسابداری بخونه. این دو سه سال اخیر هم که خونه بودم مدیریت قبض‌ها رو رسماً به عهده گرفتم و با اپلیکیش‌های رسمی دو تا بانکی که توشون حساب دارم پرداختشون می‌کردم. اپلیکیشن‌های دیگه‌ای هم جز این دو تا نداشتم. تا اینکه موقع خرید از دیجی‌کالا، با دیجی‌پی آشنا شدم و از دوستم مشورت گرفتم و فهمیدم با دیجی‌پی میشه قبض پرداخت کرد و شارژ خرید و کارت‌به‌کارت کرد و طرح ترافیک و مالیات و جریمه خودرو و عوارض جاده‌ای و شهرداری داد. آنچه خوبان همه داشتند، این یک جا داشت. و نه‌تنها مثل بانک‌ها ۲۵ تا تک‌تومنی بابت هر قبض کارمزد نمی‌گرفت، بلکه ده درصد مبلغ قبض رو هم بهت هدیه می‌داد. ینی تو صد تومن پول تلفن می‌دی، اینا ده تومن می‌ریزن تو کیف پولت. زیبا نیست؟ این شد که عاشق دیجی‌پی شدم. ولی گفتم بذار قبل از اینکه به کسی معرفی کنم یه چند ماه خودم استفاده کنم ببینم مشکلی چیزی نداشته باشه. که نداشت خدا رو شکر. حالا تو مرحلۀ تبلیغم. قرعه‌کشی آیفون ۱۱ هم داره که من زیاد به این قرعه‌کشیا اعتقاد ندارم. شانسم ندارم البته. چند روز پیش خاله‌مو دعوت کردم به نصب و بابت دعوت قرار بود شانس قرعه‌کشی بهم بده. بعد از اولین تراکنش خاله، در کمال ناباوری دیدم دیجی‌پی علاوه بر شانس قرعه‌کشی، دوهزار تومن هم ریخت تو کیف پولم. تو همون کیف پولی که ده درصد قبضا رو پس می‌داد. و زیباتر شد :دی

شما هم قبضاتونو با دیجی‌پی بدید و با دیجی‌پی شارژ بگیرید. به جای یه دونه شارژ ده‌تومنی هم ده تا شارژ هزارتومنی بگیرید. چون اینجوری ده تا شانس قرعه‌کشی میده بهتون. موقع نصب هم کد معرفی منو بزنید. بعد از اولین تراکنشتون (بعد از پرداخت اولین قبض یا گرفتن اولین شارژ یا حالا هر کاری)، احتمالاً دو تومن بریزه تو کیف پول من. همیشه نه ها. فقط همون بار اول. اگه یه همچین کاری کرد، تصمیم دارم این دو تومنا رو جمع کنم باهاشون از پدربزرگ‌های دستفروش کنار خیابون چیزمیز بخرم به نیابت از شما همون چیزمیزا رو خیرات کنم. اگه آیفون ۱۱ هم بردم می‌دم باهاش جلوی آینه سلفی بگیرین :| :))

لینک دانلود از بازار:

http://cafebazaar.ir/app/?id=com.mydigipay.app.android&ref=share

کد معرفی: MJN21V


بعداًنوشت:

۵. کتاب‌پلاس هم که تو این پست توضیح داده بودم چیه از دیشب باز میشه. اونایی که تو مسابقۀ روزانه‌ش شرکت می‌کردن بازم می‌تونن شرکت کنن. ولی دیگه گوگل نیست که برای جواب دادن به سؤالات از گوگل کمک بگیریم. به جای گوگل، می‌تونید از موتوری که یک آشنا درست کرده استفاده کنید.

۶. کاش وقتی پست می‌ذارید بیاید کامنت بذارید که آپم بهم سربزن که من هی دستی دونه‌دونه چکتون نکنم. اگه اوضاع به همین روال پیش بره شاید به‌اجبار موقتاً با بیان دنبالتون کنم. حس بچه‌ای رو دارم که والدینش گفتن برو تو اتاقت بشین و به کارای بدی که کردی فکر کن. در اتاقم بستن. آب و غذا هم نمی‌دن بهش. یکی از دوستام که ایران نیست می‌گفت وقتی واکنش استادهای امریکایی رو نسبت به این موضوع می‌بینم حس بچه‌ای رو دارم که باباش هر روز مامانشو به باد کتک می‌گیره و همسایه‌ها میگن باز از این خونه صدای جیغ و داد میاد. حس بچه‌ای که آبروش جلوی همسایه‌ها رفته. انگار که انگشت‌نمای محله بشی، انگار که رسوای عالَم بشی.

  • ۲۹ آبان ۹۸ ، ۰۹:۴۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تلفن خونه زنگ زد. کسی جز من خونه نبود. پس مجبور بودم بردارم و جواب بدم. یه خانومی بود. تا گفت سلام قلبم هرّی ریخت. آشنا نبود صداش. من از صداهای ناآشنا وحشت دارم. از صدای ناآشنای زن‌ها بیشتر. این ترس بیست ساله که با منه. گفت مامان خونه است؟ با من کاری نداشت. این آرومم می‌کرد. اینکه با من کاری نداشته باشه آرومم کرد. گفتم شما؟ گفت برای امر خیر زنگ زدم. قلبم دوباره هرّی ریخت. معده‌م انگار که یه لیتر اسید توش ریخته باشن ترش کرد. نشستم و دستمو گذاشتم روی زانوهام. آب دهنمو که خشک شده بود قورت دادم و گفتم خونه نیست. گفت فردا زنگ می‌زنم پس. گفتم بگم کی تماس گرفته بود؟ گفت زنگ می‌زنم می‌گم. داشتم می‌رفتم کز کنم گوشۀ اتاقم و زن معمولی و عقل احمق سینا حجازی رو پلی کنم که دوباره تلفن زنگ زد. برگشتم سمت تلفن. همون شماره بود. با سی‌وپنج شروع می‌شد و با سه تا صفر تموم می‌شد. برداشتم. گفت ببخشید که دوباره مزاحم شدم. شما تحصیلاتتون چقدره؟ چرا نگفت تحصیلاتتون چیه؟ کمیت ینی مهم‌تر از کیفیته؟ گفتم ارشد. فوق لیسانس. خیلیا نمی‌دونن ارشد همون فوق لیسانسه. هر دو رو گفتم. ولی به صداش نمیومد ندونه فوق لیسانس همون ارشده. گفت دانشجوی فوق لیسانس یا فارغ‌التحصیل فوق لیسانس؟ چرا این سؤالو می‌پرسه؟ چه فرقی می‌کنه؟ چرا خب فرق می‌کنه. اگه فارغ‌التحصیل نشده باشم پسرش این شانس رو داره که تو صفحۀ تقدیم پایان‌نامه‌م ازش تقدیر کنم و کارم رو تقدیم همسرم کنم. نمی‌خوام تقدیمش کنم. نمی‌خوام از کسی تقدیر کنم که این همه سال که باید می‌بود نبود. اصلاً از کجا معلوم مادرشه. شاید خواهرش یا خاله‌ش باشه. سؤالشو تکرار کرد. حواسم کجاست؟ گفتم دانشجو نیستم ولی قصد ادامهٔ تحصیل در مقطع دکتری رو دارم اگه قبول شم. خیلیا فکر می‌کنن دکتری ینی پزشکی. اینم باید توضیح می‌دادم بهش؟ ندادم. اکتفا کردم به جملۀ درسم تموم شده ولی می‌خوام ادامه بدم. گفت باشه و نگفت فردا زنگ می‌زنم با مامان صحبت کنم. دیگه هم زنگ نزد. رفتم تو اتاقم. عقل احمقم پرسید تا کی می‌خوای به این مقاومت مZبوحانه ادامه بدی؟ نشستم یه گوشه و پرسیدم اینی که میگی با کدوم ز هست حالا؟ فکر کرد و یادش نیومد. گفت با ض نیست؟ گفتم اون ضریح و ضجّه بود که با ض بود و همیشه اشتباه می‌نوشتی. گفت من اشتباه نمی‌نوشتم تو اشتباه می‌نوشتی. گفتم چه فرقی می‌کنه. ما که هر دومون یه نفریم. گفت ezrail م همیشه غلط می‌نویسی. گفتم اون که علاوه بر ز، الف و عینشم شک دارم همیشه. دهخدای گوشیمو آوردم. نوشته عزرائیل. یه کم فکر کردم و یه رمزی گذاشتم که تا عمر دارم یادم نره با عین و ز می‌نویسن عزرائیلو. مذبوحانه رو هم جست‌وجو کردم. با ذ درسته. تکرار کردم مذبوحانه و چند بار نوشتم که یادم بمونه. مذبوحانه. حرکتی از روی کمال نومیدی، بی‌اندک فایده‌ای. تلاشی بی‌نتیجه و مأیوسانه. شبیه به حرکاتی که مرغ یا گوسفند در واپسین دقایق حیات می‌کند. بی‌اندک فایده‌ای.

احضار شده‌ام تهران. داشتم با عجله کوله‌م رو پر می‌کردم و لیست چیزهایی که باید ببرم رو چک می‌کردم و در حالی که ندایی درونی در گوشم زمزمه می‌کرد دیر شد بدو، جعبهٔ جینگیلی!جاتم رو باز کرده بودم ساعتم رو بردارم. چشمم افتاد به سه تا دستبند جغدی که عین هم بودند و فقط رنگ و طول بندشون اندکی فرق داشت. یکی برای خودم بود و دو تای دیگه که کوچکتر بودن رو نگه‌داشته بودم برای دخترهام. با همون عجله گذاشتمشون توی پاکت که جای اینا که اینجا نیست. کمدم رو باز کردم و جعبهٔ بچه‌ها رو درآوردم که بذارم پیش اسباب‌بازیا و کتابا و لباساشون. یک‌باره کوهی از غم آوار شد به دلم. انگار که یک آن مرگ تدریجی رویاتو بپذیری و بگی تسلیم آقای چرخ. آقای چرخ، اشتباه کردم فکر کردم می‌تونم برهمت‌بزنم اگر غیرمرادم گردی. من کی باشم که چنین جسارتی کنم. جعبه رو بستم و زیر لب گفتم دیر شد. نیومدی دیر شد. بقیه‌ش رو هر چی فکر کردم یادم نیومد. فرصت گوگل کردن نبود. دیرم شده بود. توی مسیر و تا وقتی که برسم و بسته بگیرم و گوگل کنم مدام با خودم تکرار می‌کردم قافیه‌ش پیر شد و سیر شد باید باشه. آهان! عاشق تو پیر شد، بعدش از چی سیر شد؟ آخ حتی یادم نمیومد کی خوندتش و صدای کیه که کرم گوشم شده و مغزمو داره رنده می‌کنه. تا برسم و سوار شم و بگردم و دیروز و امروز شهره رو پیدا کنم و هی گوش بدم و گوش بدم. ولی چه بدکرداری ای چرخ. سر کین داری ای چرخ. نه دین داری نه آیین داری ای چرخ.


[یک]، [دو]، [سه]

[چهار]، [پنج]، [شش]

  • ۲۰ مهر ۹۸ ، ۱۰:۰۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

مقدمه

تنهایی مسافرت کردنو به تور و تیم ترجیح می‌دم. یه دلیلش اینه که قید و بند و قوانین گروه دست و بالمو می‌بنده و از اینکه از نظر زمانی و مکانی و غذایی! باید تابع جمع باشم حس خوبی بهم دست نمیده. یه کم خودرأی‌م. و صد البته که با سرپیچی و تخطی کردن از قوانین گروه هم موافق نیستم. همون قدر که دلم می‌خواد متکی به خود و تنها باشم، همون قدر هم پایبندم به اصول و ضوابط جمع. و درسته گروه و گروهی زیستن و گروهی کار کردن رو ترجیح نمی‌دم و از پیوستن به هر جمعیتی اجتناب می‌کنم، ولی وارد تیم که بشم، علی‌رغم میل باطنی‌م "خود"مو می‌ذارم کنار. و البته تا جایی که بتونم از آزادی‌هایی که در اختیارم گذاشته میشه استفاده می‌کنم. اینا رو میگم که به چی برسم؟ الان روشنتون می‌کنم. وقتی رسیدیم دم در هتل، هنوز تو ماشین بودیم و مسئول گروه داشت حرف می‌زد. حواس من کجا بود؟ به پیرمردی که داشت از تو آشغالا دنبال غذا می‌گشت و کیسه فریزرشو پرِ برنجایی که ته‌مونده‌ی غذای ملت بود کرد و رفت. کلی نون و غذا مونده بود که نخورده بودیم و به‌نظر هم نمی‌رسید بخوریم. هم خودمون برداشته بودیم و هم تو قطار بهمون دادن. به خاله‌م گفتم کاش یه کم زودتر می‌رسیدیم و اینا رو می‌دادم به اون پیرمرده. گفت کدوم پیرمرده؟ گفتم رفت. کنار اون سطل آشغال بزرگه بود. هنوز پیاده نشده بودیم. خدا خدا می‌کردم زودتر پیاده بشیم. رو صندلیای وسط اتوبوس نشسته بودیم و انقدر ردیفای جلو و عقب موقع پیاده شدن لفتش دادن که ما آخرین نفر پیاده شدیم. پیرمرده دور شده بود. با دستم نشون خاله دادم و گفتم اوناهاش. اونو می‌گم. کاش حداقل این نون روغنیا و باگتا رو می‌رسوندم بهش. دل دل می‌کردم برم دنبالش؛ ولی از این می‌ترسیدم که تو شهر غریب و هنوز پامون به هتل نرسیده از تیم جدا شم و از طرف مسئول تور مورد سرزنش واقع بشم. پیرمرده دیگه خیلی دور شده بود. ولی هنوز دلم باهاش بود. خاله گفت بذار همین گوشه یکی برمی‌داره بالاخره. گفتم نه اینا انگار مال اونه. ملت هنوز درگیر گرفتن چمدوناشون بودن. یهو کوله‌مو دادم به خاله و دویدم سمت پیرمرده. دویست سیصد متری فاصله گرفته بود. می‌ترسیدم گمش کنم. سرعت دویدنم بیشتر از سرعتِ دوی امتحان تربیت بدنی دوره‌ی لیسانسم بود. اونم با کفشای پاشنه بلند و چادر. وقتی رسیدم بهش نفس‌نفس می‌زدم. اصن نای حرف زدن نداشتم. طوری که خجالت نکشه و بقیه هم متوجه نشن دو تا کیسه‌ای که دستم بودو گرفتم سمتش. گفت من یه نفرم و یکیش برام بسه. اصرار کردم هر دو تاشو بگیره. یکی رو گرفت و رفت. اون یکی رو گذاشتم گوشه‌ی خیابون. وقتی برگشتم سمت هتل همه رفته بودن تو و ناهار می‌خوردن و خاله و مسئول گروه دم در منتظرم بودن. سرمو انداختم پایین و منتظر هر گونه سرزنشی بودم. به هر حال بدون هماهنگی با مسئول! از تیم جدا شده بودم. گفت دیگه از این کارا نکنید. اگه اتفاقی براتون بیافته من مسئولم. بعد سکوت کرد. منم هیچی نگفتم. نمی‌خواستم الکی چشم بگم. چون اگه بازم تو موقعیت مشابه قرار می‌گرفتم کارمو تکرار می‌کردم. وقتی رفتیم تو، اون یکی مسئول گفت کجا بودین پس؟ مسئول سوم گفت عه! دختر آقای فلانیه که. از بختِ بد من آشنا بودن و هیشکی رو هم اگه نمی‌شناختن، منو حسابی می‌شناختن. سومی رو با خانواده چند وقت پیش شام دعوت کرده بودیم خونه و فرهنگ فانوسمو ایشون چاپ کرده بودن. دومی پسرداییِ مادربزرگ مادری بود و با اولی هم خاطره‌ی مشترکِ هفت‌سین عید داشتم. اشاره کرد به من و به اون دو تای دیگه گفت دختر مهربون و نیکوکاریه و رفته بود غذاهاشو بده به یه فقیر، ولی قراره دیگه تکرار نشه همچین کاری. تو دلم گفتم تف به ریا، ولی زهی خیال باطل که دیگه تکرار نشه همچین کاری.

با مامان و خاله کوچیکه رفته بودیم. شب میلاد پیامبر (ص) و امام صادق (ع). با قطار. همه‌مون خانوم بودیم؛ جز یکی دو نفر مسئول.


روز اول، روسری سفید

وقتایی که می‌رم مسافرت، برای اینکه مشخص باشه عکسام مال چه روزیه، هر روز روسری‌مو عوض می‌کنم. روسری زیاد می‌برم، ولی کیف، همون یه دونه کیف جغدی همرام بود. سرد بود. یه بلوز بافت تنم بود و یه مانتوی کلفت زمستونی و یه پالتو و تازه از روی چادر کاپشنم پوشیده بودم. گفتم که! سرد بود. شب میلاد بود و همه جا چراغانی. ولیکن اجازه نمی‌دادن ملت با خودشون شیرینی و شکلات ببرن تو پخش کنن.

خاله گفت قبل از اینکه بریم زیارت، بریم آرامگاه پیر پالان دوز. گفت آدم وقتی می‌خواد بره یه بزرگی رو ببینه و درخواستی کنه، بهتره اول بره نزدیکان اون بزرگ رو واسطه کنه. اولین بارم بود اسمشو می‌شنیدم و پیش‌زمینه‌ی ذهنی در موردش و تاریخ تولد و فوتش نداشتم و اینکه کیه و چی کاره است کلاً. می‌خواستیم یه کم گندم برای کبوترای حیاط هم بخریم. از نگهبانا و خادما آدرس قبرش و جایی که گندم بفروشنو پرسیدیم. راهنمایی‌مون کردن و گفتن گندم ممنوعه و می‌تونین پولشو بدین اگه نذر دارین. 

دوستم بهم پیام داد که ساعت سه صبح گل‌های تبرک‌شده‌ی بالای ضریح رو بسته‌بندی می‌کنن هدیه میدن به زائرا. گفت قبل اذان صبح توی صحن انقلاب باید باشه. از خادم‌ها بپرسی ساعت دقیق و کدوم صحن رو میگن بهت. گفت قسمت من که نشد. ان شاء الله نصیب تو.




روز دوم، شال توسی (شایدم طوسی!)

گفتن می‌خوایم ببریمتون مشهدگردی! آرامگاه ناصر، یاسر، یاسرناصر، ناصریاسر یا یه همچین چیزی. گفتیم ما خودمون رفتیم آقای پیر پالان دوزو واسطه کردیم و نمیایم باهاتون و می‌خوایم بریم زیارت. تصمیم گرفتیم بعد از شام برگردیم حرم و تا صبح تو حرم بمونیم. از خانومی که داشت کیف و جیب و زیر کلیپس و لای قرآن و مفاتیح آدمو می‌گشت پرسیدم شما می‌دونین کجا می‌تونم گل بگیرم؟ همون گلایی که ساعت سه به آدم می‌دنو می‌گم. پیام دوستمو دقیق نخونده بودم و تصورم شاخه گل رز قرمز بود. با روبان حتی. خانومه یه طوری نگاه کرد چنانکه گویی ازش رمز گاوصندوق و اطلاعات محرمانه و امنیتی رو پرسیده باشم. گفت صحن غدیر. اینکه چه جوری و از کی باید می‌گرفتمو نگفت دیگه. هنوز سرد بود. علاوه بر البسه‌ی روز اول، شال و کلاه و دستکش هم پوشیده بودم.

رفتیم حرمِ زیرزمین. اولین بارم بود اونجا می‌رفتم. مامان و خاله داشتن عبادت می‌کردن و من چرت می‌زدم. من وقتی خوابم میاد، مغزم از کار می‌افته. گفتم شما به عباداتتون ادامه بدین من برم یه جایی پیدا کنم بخوابم. درسته من کم‌خوابم، ولی اون مقدار کم رو حتماً باید بخوابم و نخوابم سردردمو کسی نمی‌تونه جمع کنه. اصن یه وضعی که نه. صد تا وضع باهم. مامان و خاله گفتن ما هم خوابمون میاد و باهم بریم. از یکی از خانومای خادم پرسیدیم کجا می‌تونیم بخوابیم و آدرس استراحتگاهی که اسمش آسایشگاه شیخ حرِّ فکر کنم عاملی بودو داد. انقدر خسته بودم که فقط شیخ حرّش یادم موند. پرسون پرسون خودمونو رسوندیم صحن انقلاب. از یه آقای خادم پرسیدم ببخشید شما می‌دونین شیخ حرّ کجاست؟ گفت شیخ حرّ عاملی؟ چیِ شیخ حر؟ فکر کنم منظورش این بود که دنبال رواقشم، حیاطشم، قبرشم یا چی؟ با خمیازه و چشمای نیمه‌باز و خسته و داغون گفتم شیخ حرّو ولش کنین. دنبال استراحتگاهم. به زور جلوی خنده‌مو گرفته بودم. تا برسیم استراحتگاه، به نحوه‌ی آدرس پرسیدنم می‌خندیدم فقط. خوابم میومد خب. این شب زنده داران راز موفقیتشون چیه؟ :))) پتو هم می‌دادن به ملت. ولی ما نگرفتیم. کیفمونو گذاشتیم زیر سرمون و قرار شد دو ساعت، تا دو و نیم استراحت کنیم و دوباره بریم زیارت. من حتماًِ حتماً زودتر از سه باید بیدار می‌شدم که برم از صحن غدیر گل بگیرم. سه و سه دیقه از خواب پریدم و مامان و خاله رو بیدار کردم و سریع شال و کلاه کردم سمت غدیر. بهشون گفتم بعد نماز صبح همو می‌بینیم. همه‌ی حیاطا رو گشتم و هزار بار دور سرم چرخیدم تا صحن غدیرو پیدا کردم. این در حالی بود که غدیر، نزدیک همون استراحتگاه بود. رسیدم صحن و از اونجایی که معنی صحن رو نمی‌دونستم و هنوز هم دقیقاً تعریفشو نمی‌دونم، نفهمیدم گل رو از کجا باید بگیرم. وضو هم نداشتم. رفتم بیرون و یه سرویس پیدا کردم و وضو گرفتم و جا داره یادی بکنم از سربازی که نگهبان اونجا بود و وقتی داشتم از پله برقی می‌رفتم پایین گفت خانوم مراقب چادرتون باشید گیر نکنه به پله. این تذکرشو گذاشتم به حساب تنهایی و بی‌هم‌صحبتی و خستگی و خواب‌آلودگیِ سه‌ی صبحش. وضو گرفتم و برگشتم و چون بیرون رفته بودم دوباره باید می‌گشتنم. از خانومِ جستجوگر پرسیدم از کجای صحن غدیر می‌تونم گل بگیرم؟ گفت از ساعت سه باید بری بشینی رواق غدیر و سخنرانی گوش بدی و دعا و قرآن بخونی و دختر خوبی باشی و نمازو که خوندین، بعدِ نماز اگه دختر خوبی بوده باشی گل می‌دن بهت. خب از اونجایی که معنی رواق رو هم نمی‌دونستم، رفتم صحن و از یکی، نشونی رواقِ غدیرو پرسیدم. ظاهراً رواق به یه جای سرپوشیده که در داره و درش بسته میشه میگن. وقتی رسیدم پر شده بود و داشتن درشو می‌بستن. با بهت و حیرتِ ناشی از اینکه پس رواق رواق که میگن اینجاست وارد شدم و درو از پشت سرم بستن. چنانکه گویی منتظرم باشن برسم و درو ببندن :دی دیگه شیخیم و نظر کرده و تف به ریا.

اذان کی بود؟ ساعت پنج. من کِی رسیدم اونجا؟ حدودای سه و ربع. تا پنج چه کاری باید می‌کردم؟ خب معلومه دیگه. باید سخنرانی گوش می‌دادم و سعی می‌کردم بیدار بمونم. چون اگه می‌خوابیدم، نمی‌تونستم برم بیرون و دوباره وضو بگیرم و اگه می‌رفتم بیرون نمی‌تونستم بیام تو و گلِ بعد از نمازو از دست می‌دادم. تصورم از گل، هنوز هم شاخه گل رز قرمز با روبان بود :دی اینترنت هم نداشتم و آفلاین داشتم پیام‌های تلگراممو مرور می‌کردم. شرمم باد که چار صفه دعا هم نخوندم اون دو ساعتو. به خدا خوابم میومد و چشام خسته بود. اذانو گفتن و حاج آقا بلند شد و نمازو شروع کرد. نماز خوندیم، چه نمازی! بی‌انصاف نماز دورکعتی رو بیست دیقه طولش داد. چنان با صوت و تجوید و تواشیح و طمأنینه و آرامش نمازو می‌خوند و قوائد قرائت و مدّ و مخرج حروف رو رعایت می‌کرد که اصن یه وضعی. منم خمیازه می‌کشیدم و به خودم قوّت قلب می‌دادم که الان تموم میشه. نماز که تموم شد دوباره رفت رو منبر. دوباره رفت رو منبر! خدای من دوباره رفت رو منبر!!! یه ندایی از درونم فریاد می‌زد گلمو بدین برم تو رو خدا!!! خلاصه سرتونو درد نیارم، حدودای شش صبح چند نفر، با پنج شش تا جعبه که توشون بسته‌های کوچیک بود وارد شدن و با اینکه من اون وسط مسطا و ردیفای منتهی به انتها! نشسته بودم اول اومدن سمت من و اول به بغل دستی‌م و بعد به من دادن بسته رو. خنده‌م گرفته بود که آقاهه اول اومد سراغ ردیف ما. تو دلم گفتم خدایا می‌شنویااااا :دی گلبرگ‌های خشک شده رو در سمت راست تصویر زیر مشاهده می‌کنید. اون نباتا رو هم ظهر بهمون دادن.



روز سوم، روسری قرمز

روز آخر بود و از مامان و خاله خواستم برم تنهایی برای خودم چرخی تو حیاطا بزنم. یه جا نشستن و نماز و دعای فراوان خوندن با روحیه‌م سازگار نیست زیاد. شال و کلاه کردم و به قول حاج آقا رفتم دنبال ثواب مُفت. ثواب مُفت چیه؟ ثوابی که با کمترین هزینه و انرژی حاصل میشه. مثل آدرس دادن و نگه‌داشتنِ وسیله‌ی یکی و دادنِ پلاستیک برای اونایی که پلاستیک برای کفشاشون ندارن و جمع کردن مُهرا و لیوانا و دادنِ مهر و مفاتیح و قرآن به ملت و کمک به اونایی که فارسی بلد نیستن و سوال دارن و مترجم اونا شدن و یه همچین کارایی. به اینا میگن ثوابِ مُفت. مثل وقتی که یه خانومه ازم خواست کفشامو بدم به دخترش که بره آب بخوره و بیاد. کفشای خودشون دست باباهه بود. یکی دو ساعت چرخی تو محوطه زدم و دامنو پر کردم از ثوابای مفت و یه سر هم رفتم کتابخونه‌ی حرم و برای خودم اتود خریدم و خودمو رسوندم به مامان و خاله برای دعای کمیل.

بعد از دعای کمیل، آقای حدادیان داشت برای استجابت دعاهامون دعا می‌کرد. منم دعا کردم رستوران هتل سوپ خامه‌ای ارائه بده و ارائه داد. خوشم میاد خدا هر دعایی می‌‌کنمو به سریع‌ترین شکل ممکن مستجاب می‌کنه، الّا اون دعا اصلیه :دی

اون لیوان یه بار مصرفی که کنارمه و توش آب خورده بودمو یادم رفت بردارم ببرم بندازم تو سطل آشغال و جا گذاشتمش. عذاب وجدان دارم و به این فکر می‌کنم کسی که برش داشته و انداختدش سطل آشغال، راجع به کسی که تو این لیوان آب خورده و انداخته زمین و رفته چی فکر کرده. و جا داره نقدی هم داشتم باشم به کار اینایی که همه جا موبایل دستشونه و از همه چی فیلم و عکس می‌گیرن. خب اگه من نخوام تو فیلم شما باشم چه کنم؟ هلاک شدم بس که هی صورتمو برمی‌گردوندم این ور و اون ور که تو کادر ملت نباشم. خودمم عکس می‌گرفتماااا! ولی ثبت خاطرات هم حدی داره به خدا. از هر چیزی که عکس و فیلم نمی‌گیرن. و یادی هم بکنم از دو تا دختر ناز با چادر سبز که ایستاده بودن روبه‌روم و پسری که این دو تا رو دید و خوشش اومد و خواست ازشون عکس بگیره و اومد از مادرشون که کنار من نشسته بود اجازه گرفت عکس بگیره از بچه‌ها و اونم گفت اگه خودشون مشکلی نداشته باشن اشکالی نداره و از اونجایی که دخترا خجالتی بودن، گفتن نه و اون پسره هم رفت.

یه زیارتی هم هست به اسم وداع که روز آخر می‌خونن. نصف شب رفتیم حرم جلوی ضریح اونو بخونیم. ولی از اونجایی که خوابم میومد، کنج عزلتی برگزیدم و سرمو گذاشتم روی زانوهام و خوابیدم. اول خواستم دو رکعت نماز بخونم، دیدم اصن نمی‌تونم. سرگیجه داشتم از بی‌خوابی. بعد مفاتیحو درآوردم دعا بخونم، دیدم هر سطرو دوتا دوتا می‌بینم و یه سری سطورو اصن نمی‌بینم. نای ذکر و تسبیح هم نداشتم به خدا. یکی دو ساعتی همونجا گوشه‌ی حرم خوابیدم و ملت داشتن جمع می‌کردن برگردن هتل که برخاستم و تندتند بدون وضو زیارت وداعمو خوندم و تقبل الله کلاً :))) 



روز چهارم

پنج صبح هتلو تحویل دادیم برگشتیم راه‌آهن.

این عکسو خیلی دوست دارم. ماها تو زندگی‌مون یه عکسایی داریم که بیشتر از بقیه‌ی عکسامون دوستشون داریم و برای پروفایلمون انتخابشون می‌کنیم و حتی چاپ می‌کنیم و می‌ذاریم تو آلبوم و هی نگاشون می‌کنیم و هی قربون صدقه‌ی فرم صورتمون و انحنای بینی و لب و لوچه و نگاه و چش و چالمون می‌شیم. این از اون عکساس. 



حواشی:

- رستوران هتل یه سرویس بهداشتی داشت که روش عکسِ آقایون بود. ینی برای آقایون بود. یه چند بار دیدم خانوما هم ازش استفاده می‌کنن. روز آخر قبل غذا خوردن رفتم دستامو بشورم که دو تا پسر کوچولوی ناز اومدن تو. به نظرم هنوز مدرسه نمی‌رفتن. کوچیکتره تا منو دید که دارم دستامو می‌شورم به یه کم بزرگتره گفت اشتباه اومدیم. این دستشویی دخترونه است. دخترونه :)))) جالب بود برام که تفکیک ذهنی‌شون مردونه زنونه نیست و دخترونه پسرونه است. بهش گفتم نه اشتباه نیومدین. روی در نوشته برای آقایون. ولی همه می‌تونن از اینجا استفاده کنن و لپشو کشیدم رفتم. دستشویی دخترونه :)))

- یه بار وقتی داشتیم برمی‌گشتیم هتل، توجهم به مکالمه‌ی سه تا خانوم ترک جلب شد که پشت سرم بودن و داشتن باهم حرف می‌زدن. چون ترکی حرف می‌زدن و به لهجه‌ی شهر خودمون هم حرف می‌زدن توجهم بیشتر جلب شد. وگرنه من فضول نیستم :دی برنگشتم ببینم کی‌ن. سرعتمو با قدماشون تنظیم کردم ببینم چی میگن. یکیشون داشت با اون یکیا در مورد یکی حرف می‌زد و اونا نمی‌شناختن مفعول جمله رو انگار. محتوای حرفاشون غیبت نبود و چیزای خوبی می‌گفتن در مورد اون شخص. ولی متوجه نمی‌شدم چی میگن و میخوان به چه نتیجه‌ای برسن. بعد یهو اون یکی گفت آهااااااان فهمیدم کیو میگی. شریف، برق می‌خونه. اسم برق و شریفو که شنیدم گوشام تیزتر شد :دی اون یکی خانومه (از صداهاشون می‌فهمیدم که گوینده عوض میشه؛ چهره‌شونو نمی‌دیدم) گفت دختر آقای فلانی رو می‌گی دیگه؟ آقای فلانی بابام بود :| نفهمیدم کی‌ن و وسطای راه گمشون کردم، ولی خب داشتن پشت سرم و واقعاً هم پشت سرم حرف می‌زدن :))) البته من دیگه اونجا این رشته رو نمی‌خونم و اطلاعاتشون ظاهراً در مورد من بروزرسانی نشده وگرنه حتماً باید به حداد و فرهنگستان هم اشاره می‌کردن، که نکردن.

- و اما خرید. تو یه پاساژی از جلوی یه مانتوفروشی رد می‌شدیم که مامان گفت اگه دوست داری برش دار. پاساژه کلاً همه چیش گرون بود. هر چی تو مغازه‌های بیرون پنجاه تومن بود، اینجا صد، صد و پنجاه بود. گفتم قشنگه. ولی وقتی همینو می‌تونم چهل تومن از تهران بخرم، چه کاریه از اینجا بخرم. نمی‌خوام. سایز منم ندارن حتماً. دیدم مامان اصرار می‌کنه و رفتم تو و گفتم سایز 36 این مانتو رو ندارین، دارین؟ داشتن. قیمت؟ چهل تومن :| قسمت، قسمت که میگن همینه ها! ایمان بیارید.

- می‌خواستم چترم بخرم. چترم از هفت سالگی باهام بود و کلی خاطره باهاش داشتم و نمی‌خواستم بیشتر از این ازش استفاده کنم و نابودش کنم. از یه آقاهه پرسیدیم چتر، چی داره و گفت معمولی یا خوب و ما هم گفتیم خیلی خوب. یه چتر آورد گفت خیلی خاصه و اتوماتیکه و فلان مارکه و اینا. ولیکن هر چی تکونش داد باز نشد. با دکمه و دستی هم باز نشد. بعد یکی دیگه آورد که هنوز دکمه‌شو فشار نداده باز شد پرت شد بیرون :)) سوراخ هم داشت پارچه‌ش. ینی به جای آقاهه من شرمسار و خجالت‌زده بودم. بعد هر موقع از جلوی مغازه‌ش رد می‌شدیم من ریسه می‌رفتم از خنده.

پ.ن: منی که پستای طولانی‌تر از اینمو به نفس و یه باره تایپ و تولید! می‌کردم و به جهانیان عرضه می‌داشتم! یه هفته است مترصدِ فرصتم این پست سفرنامه‌طورمو بنویسم و روز اول فقط تونستم عکسای پستو آماده کنم. روز دوم کلیدواژه‌هاشو سروسامون بدم و هی هر روز چند خط بهش اضافه کنم و شد این. اصن یه وضعی که نه. صد تا وضع باهم :( این روزا هر چی بیشتر برای کنکور می‌خونم، بیشتر می‌فهمم که نمی‌فهمم. دسترسی‌م به لپ‌تاپ و نت و وبگردی رو محدود کردم به چند ساعت صبح. وبلاگ‌هایی که می‌خونمو با معیارهای دقیق‌تری مجدداً اولویت‌بندی کردم. اولویت اول رو می‌خونم، کامنتاشم می‌خونم، چه منو بخونن چه نخونن. اینا حسابشون جداست. اولویت دوّمو که نود درصد شماها تو این گروهین، می‌خونم، ولی اگه پستا طولانی باشه اکتفا می‌کنم به عنوان و چند خط اول و آخر (شرمم باد). و اولویت سوم که شما هیچ کدوم تو این دسته نیستین هم در حد عنوان پست و عکس‌هاش.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پرسید روش تحقیقو با کی پاس کردین؟ گفتیم فلانی. گفت خوب یاد نگرفتین. من یه جای دیگه این درسو ارائه دادم و وُیساشو دارم. خواستین بیاین بگیرین. کلاس که تموم شد فلش دوستمو گرفتم و دادم به استاد و گفتم میشه فایل‌های صوتی روش تحقیق‌تونو بریزید رو این فلش؟ یه سری نسخه‌ی خطی هم جلسه‌ی قبل بررسی کردیم و پی‌دی‌افشو ندارم. اگه میشه اونارم بدید.

با دوستم رفتم اتاقش که فلشو بگیرم. گفت خانم شما این همه کتاب از من می‌گیری می‌خونی یا فقط آرشیو می‌کنی؟ لبخند زدم و گفتم اون نسخه‌ی کفایه التعلیم فی صناعه التنجیمِ ابوالمحامد بخارائی مقدمه‌ش یه کم ناخوانا بود. انگار از زیر سم اسبای مغول درش آورده باشن. نسخه‌ی تایپی‌شو ندارین؟ یا یه نسخه‌ی تر و تمیزتر. خندید و یه فولدر ریخت رو فلش پرِ نسخه‌ی خطی و متون کهن علمی. نجوم، پزشکی، ریاضیات، فلسفه، هر چی که داشتو بهم داد. رو کرد به خانم الف، دستیارش و گفت خانم الف می‌دونستین این خانوم کتابای پیش‌دبستانی تا حالاشو نگه‌داشته؟ بعد رو کرد به من و پرسید راسته که میگن لیوانای چای و بستنی و ذرت‌مکزیکیاتم دور نمی‌ندازی؟ خندیدم و گفتم به شرطی که خاطره داشته باشم باهاشون. رو کردم به خانم الف و گفتم حتی شکلات‌هایی که معلمام ده پونزده سال پیش بهم دادن هم نگه‌داشتم. استاد نگاه به روی میزش کرد. دو تا شکلات روی میز بود. یکیشو برداشت و گرفت سمتم و گفت اینم بگیر بذار کنار اونا. مشتمو باز کردم و شکلاتو گذاشت توی دستم. مشتمو بستم و دلم تنگ شد.

صبح داشتم کمدمو مرتب می‌کردم و چیزایی که از خوابگاه آورده بودمو می‌ذاشتم توش و چیزای اضافه رو دور می‌ریختم. یه جعبه پیدا کردم توش پول بود. کلی سکه‌ی یه قرونی و دو قرونی و یه تومنی و یه چند تای دیگه که عکس شاه روش بود. یادمه اینا رو از مامان‌بزرگ و بابابزرگم گرفته بودم. ولی یادم نبود یه سری اسکناسم یادگاری نگه‌داشتم. اسکناس‌هایی که...

یادی از گذشته‌ها، از بلاگفا:

سه‌شنبه جزوه‌ی فیلترمو چند سری کپی کردم و بردم دانشگاه که بدم به همکلاسیام و رسماً کیف و جیبشونو خالی کردم. هر چی بهشون گفتم حالا جزوه رو بگیرین هفته‌ی بعد حساب و کتاب می‌کنیم، گوش نکردن. اون دختر 90 ای که مستقیم رفت بانک و پول گرفت و تسویه حساب کرد. اون پسره که اسمشو نمی‌دونم محشر بود. هرچی بهش گفتم بمونه هفته‌ی بعد، اصرار داشت همون لحظه بده. جیباشو، کیفشو، کلاً دار و ندارشو ریخت روی میز و قیافه‌ی من دیدنی بود اون لحظه. بقیه‌ی بچه‌هام داشتن نگامون می‌کردن. دویستی، صدی، پنجاه و پونصد و خلاصه شش، هفت هزار جور کرد داد. منم به همون شکلی که پولارو گرفته بودم آوردم گذاشتم لای دفتر خاطراتم! (دقیقاً به همون شکل) این یکی همکلاسیم هم سه هزار و صد و پنجاه تومن پول داشت و بعد از تسویه حساب ته جیبش فقط 150 تومن موند! 7 تومنِ ایشون هم رفت لای دفتر خاطرات. می‌دونم قراره دقت به خرج بدید بپرسید 3 تومن یا 7 تومن؟ عرضم به حضورتون که ایشون 4 تومنش رو هفته‌ی پیش داده بودن. محققان طی تحقیقات شبانه‌روزی دریافتند که یکی از عاملین اصلی نقدینگی و تورم در کشور منم. که پولایی که از هم کلاسیاش می‌گیره رو هم یادگاری نگه میداره و واردِ چرخه‌ی اقتصادی کشور نمی‌کنه. هم‌اتاقیم میگه حیفِ این همه پول نیست می‌ذاری لای دفتر خاطراتت؟! چه جوری دلت میاد؟! بهش گفتم شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.

این پنجاه تومنی جایزه‌ی بازدیدکننده‌ی 50000 امِ بلاگفا بود. برنده هم‌دانشگاهیم بود؛ ولی هیچ وقت نتونستم جایزه‌شو بهش بدم...


تو کِی می‌خوای یاد بگیری بزار رو با «ذ» می‌نویسن؟ :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند روز پیش تلویزیون داشت فیلم‌هایی که آخر هفته قراره پخش بشه رو معرفی می‌کرد. یهو داداشم گفت عه کارتونِ تو! افسانه‌ی جغدهای نگهبان. با ذوق پریدم جلوی تلویزیون و عه این منم گویان!، چنان محوِ جغدهای انیمیشن مذکور بودم که اصن حواسم نبود ببینم کی قراره پخش بشه. یه چیزی تو مایه‌های جمعه و شبکه 2 (اونم نه با قطعیت!) تو ذهنم موند و دیگه ساعت پخشو ندیدم. بعداً هم هر چی سرچ کردم، هیچی تو گوگل ننوشته بود. سایت شبکه دو هم چیزی به نام جدول پخش برنامه‌ها نداشت. در همین راستا، امروز از صبحِ علی‌الطلوع، درس و مشق و کار و زندگی‌مو رها کردم به امان خدا و صرف نظر از اینکه دو هفته دیگه کنکور دارم و باید جُل و پلاسمو جمع کنم برگردم تهران، تخمه و پفک و کلّی قاقالی‌لی گذاشتم بغل دستم و نشستم پای تلویزیون، منتظر جغدهای نگهبانم. استادم هم صبح پیام داده اون مقاله‌ای که نوشته بودی و گفته بودم بازبینی کنو بیار بخونم ببینم چه کردی. و خدا به سر شاهده که هیچ کاری نکردم هنوز. تا این لحظه چند تا سریال دیدم، چند تا سخنرانی مذهبی دیدم، اخبار ناشنوایان دیدم!، یه برنامه برای کنکوری‌ها بود موسوم به اوج یادگیری، اونو دیدم، هفت هشت ده تا کارتون موسوم به جیم جیم و برنارد و اسم بقیه‌شون یادم نموند، دیدم و هنوز جغدها رو ندیدم. الان رفتم دوباره یه چرخی تو گوگل و سایر جداول پخش زدم و اصن همچین کارتونی تو لیست نبود.


بعداًنوشت:

  • ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۰۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت

حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت

خوب می‌دانم که تنهایی مرا دق می‌دهد

عشق هم در چنته‌اش چیزی از این بهتر نداشت

آنقدر می‌ترسم از بی‌رحمی پاییز که

ترس من را روز پایانی شهریور نداشت

زندگی ظرف بلوری بود کنج خانه‌ام

ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت

حال من، حال گل سرخی‌ست در چنگ مغول

هیچ کس حالی شبیه من به جز «قیصر» نداشت1

مریم آرام
عنوان: قیصر امین‌پور
  • ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


 17 ربیع‌الاول زادروز نبی اکرم حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع) است و یکی از چهار روزی است که در تمام سال به فضیلت روزه امتیاز دارد. کسى که این روز را روزه بگیرد، خداوند براى او ثواب روزه‌ی یکسال را مقرّر می‌فرماید. اینو تو یکی از وبلاگ‌ها خوندم و یهویی نصف شب تصمیم گرفتم سحری درست کنم و روزه بگیرم. شامم نخورده بودم.

مراحلِ پخت: (یکِ نصف شب - آشپزخونه)



مرحله‌ی خوردن:



پیشاپیش، یه همچین چیزی رو هم برای افطارم قراره درست کنم :دی



پیامِ خواننده‌ای از برلین:



+ عنوان بخشی از یکی از تک‌آهنگای حامد زمانی‌ه که برای حضرت محمد (ص) خونده. معنی‌ش اینه که ما سعی خواهیم کرد تا راه متعالی تو را ادامه دهیم. آنچه تو آغاز کردی، نور راه ماست. رحمتی برای جهانیان؛ رحمتی بیاور، برای پیدا و نهان.

بشنویم: beeptunes.com

+ فکر کنیم: s8.picofile.com/file/8278791268/95_9_26_2_.jpg


عیدتون مبارک

  • ۲۷ آذر ۹۵ ، ۰۲:۰۵
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. ما یه استادی داریم که آهنگره؛ دادگر هم هست. ینی آهنگر دادگره. سر ساعت میاد و همچین که می‌رسه شروع می‌کنه به حضور و غیاب و حتی اگه یه دیقه بعدِ حضور و غیابش برسی، اون "غ" جلوی اسمتو به تاخیر یا تیکِ حاضر تبدیل نمی‌کنه و کلاً تا آخر کلاس "غ" می‌مونی. حالا از شانس من، یا از شانس این استاد، قبلِ کلاساش هوا بارونیه و مسیر، پرِ دار و درخت و آدم دلش نمیاد طبیعتو ول کنه بره بشینه سر کلاس و نامه‌هایی که مولانا به این و اون نوشته رو بخونه. فلذا، آدم با اینکه می‌دونه استاد الان سر کلاس نشسته و علامت "غ" زده جلوی اسمش، گوشی‌شو درمیاره و از در و دیوار و دار و درخت و گربه‌ای که خوابه عکس می‌گیره و زیر شر شر بارون خیس میشه و کماکان دلش نمیاد طبیعتو ول کنه بره بشینه سر کلاس و نامه‌هایی که مولانا به این و اون نوشته رو بخونه. علی ایُ حال سه تا تصویر سمت چپی مربوط به دیروزه و نمی‌دونم دیروز آفتاب از کدوم طرف درومده بود که آخرِ کلاس استاد، که آهنگره و دادگر هم هست، "غ" جلوی اسممو پاک کرد و گفت فلانی هم که اومده و حاضر بود. کپشنِ عکس سمت راستی هم من و چادرِ خیس و گِلی‌م همین الان یهویی، قبل از کلاسه که دو هفته پیش زیر برف و بوران گرفته شده. موقع پایین اومدن از پله‌ها حواسم نبود جمع‌ش کنم و به فجیع‌ترین شکل ممکن گِلی شد و چون رنگ لباسم روشن بود، داشت لباسامم گلی می‌کرد و مجبور شدم با یه همچین سر و وضعی برم و اول چادرمو بشورم و با چادری که تهش خیس بود و سرش تَر (برف، تَرِش کرده بود. تر، یه درجه پایین‌تر از خیسه) برم بشینم سر کلاس. اون سیم مشکی هم سیم هندزفری‌مه.



2. دیروز برای صبونه چی خوردم؟



3. هفته‌ی پیش برای شام و ناهار چی خوردم؟
هر کدومشونو دو سه بار خوردم. ولی تنوع‌شون در همین حد بود. و جالب است بدانید که ماکارونی و عدس‌پلو و پیتزا جزو اون دسته از غذاهایی هستن که دوستشون ندارم. انقدر از عدس‌پلو بدم میاد که دلم نیومد گوشتو قاطی‌ش کنم و برنج و عدس رو جدا خوردم و گوشتو جدا! اون کتاب آبیِ کنار سوپ مرغ هم همون شرح زندگانی من عبدالله مستوفی‌ه.



4. هفته‌ی پیش چه چیزی نوشیدم؟
این تاریخ اجتماعی و اداری دوره‌ی قاجاریّه اسمِ دیگه‌ی همون شرح زندگانی منه. بعید نیست کامنت بذارید بپرسید اون چیزِ قرمز چیه. اون چیزِ قرمزِ داخل شربت، زعفرونه! نباتش زعفرانی بود به واقع.



5. میوه چی خوردم؟



6. دیگه چی خوردم؟



7. دسر هم درست کردم؟ بله. چی درست کردم؟
یکی از خوانندگان عزیز (گیسوکمند) که آدرس وبلاگ و ایمیلشو ندارم، دستور تهیه‌ی این دسرو برام کامنت گذاشته بودن و از پشت همین تریبون ازشون سپاس‌گزارم. هم میشه تو اون ظرفای آبی و سبز خورد این دسرو، هم از قالب جدا کرد و گذاشت تو بشقاب و شیرینی‌طور تزئینش کرد. [دستور تهیه‌ش و به عبارتی کامنتِ ایشون]



7. دیگه چه کارایی کردم؟
یه زمانی برنجِ پخته از خونه‌مون می‌فرستادن برام! الان به درجه‌ای از کدبانو بودگی رسیدم که برای ایام امتحاناتم چیز میز فریز می‌کنم!


8. دیالوگ - من و راضیه (دوست وبلاگی)

پست یه جمله‌ای که بهش اشاره کردم: post/356

9. 

10. دیالوگ - من و فریال (دوست وبلاگی)
شاعر می‌فرماید: هم دعا می‌کنم این عشق فراموش شود، هم دعا می‌کنم آن روز خدایا نرسد!


11. دیالوگ من و سهیلا (هم‌مدرسه‌ای)
بعد از اینکه دو سه ساعت چت کردیم و کلی نصیحتم کرد، به این نتیجه رسیدیم که عقلم زایل شده! ینی به زوال رفته!


12. فکر نکنم تا اینجا این پست براتون مفید بوده باشه و به درد دنیا و آخرت‌تون خورده باشه و به سوادتون افزوده باشه. ولی این بندِ 12 رو به ضرس قاطع مطمئنم که به دردتون نمی‌خوره و احتمالاً تنها فایده‌ش اینه که بعدش به این نتیجه می‌رسید که روی سنگ قبرم بنویسید آن بانو هیچ وقت تو بحث کردن کم نمی‌آورد. ولی وقتی حق با طرف مقابل بود، حق رو به طرف مقابل می‌داد.
این دیالوگا رو برای دلِ خودم و برای اینکه یادگاری برای خودم نگهش دارم می‌ذارم اینجا. با دوستم داشتیم در مورد بند 52 پست هفته‌ی پیش بحث می‌کردیم.

  • ۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


+ اونجا هر چی تلاش کردم با اکانت نتِ شریف این پستو بذارم نشد. فکر کنم بالاخره بعد یه سال، اکانتمو غیرفعال کردن. یحتمل خوانندگان وبلاگم رفتن لو دادن منو. ولی خدایی این یه سال چرا نتمو قطع نمی‌کردن؟

+ خره آخر هفته تولدشه. رشته‌ش هوافضاست و عشق هواپیما و آسمون [عکس دیوار اتاقمون]. پریشب که شیما اینا اومده بودن برای چایی، قرار شد شیما گوشی نسیمو به یه بهانه‌ای بگیره و حواسشو پرت کنه و گوشیو بده به هم‌اتاقی شماره‌ی 2 و اونم یواشکی یه چند تا عکسو از گوشی نسیم برداره بفرسته گوشی خودش و بعدش عکسا رو برسونه دست من و یه طرحی بزنم روی لیوان و نسیمو از بی‌لیوانی نجات بدم. باشد که این یکیو گم نکنه.

+ صبح کیفمو عوض کردم و کارت ملی و دانشجویی‌م موند تو اون یکی کیفم. ولی کارت مترو همرام بود و اسم و شماره شناسنامه‌ام رو کارت متروم هست. به نگهبان دانشگاه گفتم فارغ‌التحصیلم و اگه لازمه شماره دانشجویی‌مو بگم سرچ کنن و با کارت متروم تطبیق بدن. گفت لازم نیست. موقع تحویل سفارشم به مسئولِ عکس پرینت هم کارت مترومو نشون دادم.

+ امروز اون جاهایی که آشنا می‌دیدم و مسیرمو خم و راست می‌کردم و حرکات مارپیچی می‌زدم که برخورد نکنم باهاشون یه طرف، اون جاها که تو چشمای طرف نگاه می‌کردم و با سکوتی سرد بی هیچ سلام و لبخندی به طی طریقم ادامه می‌دادم هم یه طرف. رسماً رد دادم!

+ دلِ زارم فغان کم کن Fereydoon_Farrokhzad_Deleh_Zaram.mp3

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


1. وقتی داره میره سفر و یواشکی اون دو تا شکلاتی که دوست داشتیو هی دلت نمیومد بخوریو می‌ذاری تو چمدونش و دلت تنگ میشه.

2. من تحمل این حجم عظیم دلتنگی رو ندارم... من تحمل تنهایی رو ندارم... من کلاً دیگه تحمل ندارم... تو خودت گفتی خُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِیفًا... چه انتظاری داری از منِ ضعیف، منِ ناتوان، منِ کم‌تحمل... چه طور دلت میاد برای مقاومتِ چند اُهمی و توانِ نحیفِ من، مگاولت اعمال کنی؟ یا رب فکر کنم مدارم سوخته... تو بفرما که منِ سوخته خرمن چه کنم؟

3. تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول، آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل

4. یا رب اندر کَنَف سایه‌ی آن سرو بلند، گر منِ سوخته یک دم بنشینم چه شود؟

5. غم در دلِ تنگ من از آن است که نیست، یک دوست که با او غم دل بتوان گفت...

6. چند روزه دارم یکی از کتابای استاد شماره‌ی 11 رو می‌خونم. تکیه کلامش "مراد"ه. جمله‌هاشو با "مراد از فلان چیز اینه" شروع می‌کنه و امکان نداره یه پاراگرافیو پیدا کنی که توش مراد نباشه :| فکر کنم اگه فایل وردِ کتاب 100 و خرده‌ای صفحه‌ایشو داشتم و کلیدواژه‌ی مرادو سرچ می‌کردم، چهارهزار و چهارصد و چهل و چهار بار find میشد. اتفاقاً سوالای امتحانشم اینجوریه که می‌پرسه مراد از فلان چیز چیه [عکس سوالای امتحانِ پارسال]

7. امروز خوندنِ اون کتاب احکامو که تو بخش هشتمِ پست 946 هم در موردش نوشته بودم، تموم کردم. مطالبی رو که خوندم به سه دسته تقسیم می‌کنم. دسته‌ی اول یه سری باید و نبایده که با عقلم جور درمیاد و هیچی. دسته‌ی دوم برام تازگی داشت و نشنیده بودم و با عقلم هم جور درنمیاد؛ ولی خب اینارم می‌پذیرم. این احکامی که در مورد ارتباط با جنس مخالف بودو گذاشتم توی دسته‌ی دوم و علی‌رغم اینکه نمی‌تونم توجیه منطقی براشون داشته باشم، ولی از دم همه رو قبول دارم. یه سری احکام هم در مورد سلام دادن بود که جالب بود برام. اینکه سلام واجب نیست ولی جوابش واجبه. جالب‌تر از همه، کراهتِ سلام دادن به خانومای جوون بود. ینی نه تنها واجب نیست و ثواب نداره، مکروه هم هست... 

دسته‌ی سوم یه سری احکام بودن که تا وقتی یکی نیاد و قانعم نکنه "نمی‌تونم" بپذیرم. مثلِ چی؟ مثلِ این: "خوردنِ غذا با دستِ راست مستحبه" و "خوردنِ آب با دستِ چپ مکروهه". خب این برای من که چپ‌دستم و قاشقو دست چپم می‌گیرم، قابل پذیرش نیست. اساساً چرا باید یه همچین حکمی تو کتاب احکام باشه؟

8. بچه که بودم، زیاد کتاب می‌خوندم و هی معنی کلمه‌ها رو از بزرگترا می‌پرسیدم و خب همه‌ی کلمه‌ها هم معنیِ قشنگی نداشتن. مثلاً یه بار تو یه مهمونیِ بزرگ، از حاضرین پرسیدم این "زِنا" که خدا گفته بهش نزدیک نشید چیه (سوره‌ی اسرا/32). حالا بماند که 9 سالم بود و سوالم در نطفه خفه شد و بی‌پاسخ موند... بابا بعداً برام یه لغت‌نامه گرفت که دست از سرشون بردارم (جوان بودم و طالبِ علم :دی)

چند روز پیش یکی از دوستان معنی منحنح رو پرسید و گفت ممکنه فحش باشه و منم خب بلد نبودم معنی‌شو. تو گروه درسی هم خجالت کشیدم بپرسم. گفتم یه وقت ممکنه بازم معنیِ قشنگی نداشته باشه! خصوصی از یکی از بچه‌ها که ارشد ادبیات داشت و با بچه‌های ادبیات عرب دوست بود پرسیدم و گفت تو بیهقی اومده و معنیش اینه که وقتی می‌خوای یه جایی وارد بشی سرفه یا صدایی تولید می‌کنی که متوجه ورودت بشن. 
تَنَحنُح کردن: سرفه کردن، گلو روشن کردن. در رفت در سرای پرده بایستاد و تنحنح کرد. من آواز امیر شنیدم که گفتی چیست. (تاریخ بیهقی).

9. تهران، معمولاً روزی دو بار مسواکو حتماً می‌زنم. ولی از وقتی اومدم خونه، حسِ مسواک زدنم پریده و یه ترشیِ سیرِ 4 ساله هم داریم که هر روز کنار غذام ازش مستفیض میشم. امروز سر نماز از بارگاه احدیت و مقربین بارگاهش خجالت کشیدم و تصمیم گرفتم امشب حتماً مسواک بزنم. :))))

10. آیا به جای قمه زدن و ایجاد رعب و وحشت، نمیشه خون اهدا کرد؟!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. پست احوال دلِ گداخته‌ی 1 یادتونه؟ یه فایل صوتی گذاشته بودم از جلسه‌ی سه‌شنبه‌ی هفته‌ی قبل. اینم فایل صوتی این هفته است. ولی خب با خودم فکر کردم این فایلا رو مفت و مجانی در اختیارتون قرار ندم و یه روش مردم‌آزارانه کشف کردم. اونم اینه که فایل دوم رمز داره و رمزِ دانلود، جواب یه سواله که توی فایل اولیه. فایل سوم هم رمز خواهد داشت و جوابش توی همین فایل دومه. حالا سوال چیه؟ سوال اینه که هفته‌ی پیش، توی فایل اول، استاد دو نوع مرغ رو مقایسه کرد و گفت مرغ فلان بر مرغ فلان ترجیح داره. اون مرغِ "سه حرفی" که به مرغ دو حرفی ترجیح داره، رمزِ دانلود فایل هفته‌ی دومه.

هفته‌ی دوم: s9.picofile.com/file/8269761384/95_7_13.MP3.html

2. اگه فایل این هفته رو گوش کنید، صدای یه استاد دیگه رو هم می‌شنوید. چسبوندم تهِ فایل! همون استاد شماره‌ی 8 که مهندس صدام می‌کنه و می‌گه برای پایان‌نامه‌ام روی طراحی پایگاه داده کار کنم. این فایلو دقیق گوش بدید که سوالِ فایل سوم، از محتوای فایل دومه. و برید و خدا رو شکر کنید پستام رمزدار نیست و رمز هر پست یه سوال از پست قبلی نیست. (یه بار تو فصل دوم همچین کاری کردم. خعلی حال داد خدایی)

3. سر همان جا نِه که باده خورده‌ای

تو این فایل صوتی میگه، آدم باید برای همون جایی مفید باشه که نون و آبشو خورده. بعدش فرهنگستانو مثال زد که ما اینجا تربیتتون می‌کنیم که بعداً به درد ما بخورید. خب اون لحظه داشتم به این فکر می‌کردم من هنوز به درد اون جای قبلی که مِی و باده‌شو خوردم نخوردم و برای اینکه از اون تجربیاتم هم استفاده کنم بهتره همین موضوعی رو برای پایان‌نامه‌ام بردارم که استاد شماره‌ی 8 پیشنهاد داده. هر چند یه کار کامپیوتریه و من کامپیوتر نخوندم، ولی فکر نکنم یاد گرفتنش برای من کار سختی باشه (هر چند تهِ دلم استرس و دلشوره دارم که نکنه نتونم به سرانجام برسونم).

4. سر کلاس موقع تدریس، هی نامه‌ی اداریِ فوری میاوردن که آهنگر مهر و امضا کنه و چون از قبل در جریان محتوای نامه بود، سریع بدونِ قطعِ کلامش امضا می‌کرد. یهو یاد یه خاطره از آغامحمدخان قاجار افتاد که خیلی بی‌رحم بوده و دائم در حال کشت و کشتار! یه روز سر نماز چند تا محکومو میارن و همون جا بدون اینکه نمازو قطع کنه یا صبر کنن نمازش تموم بشه با انگشتش به گردنش اشاره می‌کنه و می‌کِشه روی گلوش که ینی سر از تنشون جدا کنید. استاد اینو گفت و گفت الان کار منم شبیه کار آغامحمدخان شده که نه درسو قطع می‌کنم و نه صبر می‌کنن تموم بشه و نامه‌ها رو امضا می‌کنم. (می‌خواستم بگم داداچ حواست هست خودتو به کی تشبیه کردی؟)

5. قبل از این که کلاس شروع بشه خانوم میم. میاد یه نگاه به حجابمون می‌کنه و تذکرات لازم رو میده و میره. 

6. هفته‌ی پیش همین که وارد کلاس شدم، ورودیا فلششونو دادن و ازم جزوه و کتاب و فایلای صوتی ترمای قبلو خواستن. فلش آقای ه. پر بود و گفت توش آهنگه و تو لپ‌تاپشم داره و فلشو فرمت کنم. گفتم اگه ایرادی نداره فولدرو پاک نکنم و cut کنم برای خودم بردارم و اگه دوسشون نداشتم پاک می‌کنم. ریختم روی دسکتاپم و تا این هفته اصن بازش نکرده بودم گوش بدم ببینم چیه. صد تا آهنگ از نامجو و چارصد تا خارجکی بود. این هفته بازم فلششو آورد فایلای صوتی این هفته و هفته‌ی قبلو بگیره و پرسید آهنگا رو گوش دادم یا نه. گفتم فرصت نکردم حتی فولدرو باز کنم و اصن دست نزدم بهشون. گفت حواسش نبوده که این آهنگا رو نداره و اگه هنوز دارمشون، بریزم روی فلش و بدم بهش. هیچی دیگه. همین. نتیجه‌ی اخلاقی اینکه، فلشاتونو با آگاهی کامل از محتواش فرمت کنید.

7. امتحان چه طور بود؟

ردیف اول نشسته بودم. تو حلقِ مراقب. اون وقت عقبیا طبق معمول کتابو باز کردن هر چهار تا سوالو از رو کتاب نوشتن و جوابا رو برای هم رسوندن. بی‌عدالتی و نابرابری تا کِی؟ تازه قرار بود به قول خودش "آزمونک" بگیره. منبعِ آزمونکشم 137 صفحه‌ی اولِ کتابش بود که درس هم نداده بود و گفته بود خودتون بخونید. وقتی برگه‌های سوالو دادن دستمون فهمیدیم میان‌ترمه. میانترم! اونم جلسه‌ی دوم! مراقبِ آزمونکم یه موجود دیلاقِ دو متری که یحتمل از ندیمه‌هاشه، بود. هر جا میره اونم هست. یارو وقتی داشت برگه‌ها رو پخش می‌کرد بنده مشغول عکاسی از برگه‌ی سوالات و پاسخنامه بودم. تعداد سوالا رو داشته باشید :دی



8. هر موقع میگم قطار، یه همچین جایی رو تصور کنید.

وقتی رسیدم راه‌آهن، نماز ظهرمو نخونده بودم و نیم ساعت تا حرکت قطار فرصت داشتم. رفتم وضو بگیرم برم نمازخونه و موقع وضو دیدم یه دختره داره نگام می‌کنه. هی نگاه کرد، هی نگاه کرد، هی نگاه کرد. دست و صورتمو که شستم نشستم رو صندلی که کفشمو دربیارم برای مرحله‌ی مسح! دیدم دختره اومده سمتم میگه این جوری اشتباهه؛
سوال من اینه که آیا جور دیگه‌ای هم میشه توی سرویس بهداشتی راه‌آهن وضو گرفت؟
نه تنها کوتاه نیومدم، بلکه داشتم توجیهش می‌کردم که اولاً انقدری بین مراحل وضو وقفه نیافتاده و ثانیاً با درآوردنِ کفشام دستام خشک نشده و هنوز خیسه برای مسح و اون بنده خدا بی‌خیال شده بود و من کماکان داشتم توجیهش می‌کردم که وضو جزو فروع دینه و اصول دین نیست و ممکنه مراجع تقلید نظرات مختلفی داشته باشن و ممکنه مرجع شما این کارو اشتباه بدونه. خلاصه این که اگه هنوز از جونتون سیر نشدید منو نصیحت نکنید. 



9. خوابی که دیشب تو قطار دیدم:



10. خطِ اول پستِ قبل یادتونه دیگه؟ "باهام قهره. وبلاگمم نمی‌خونه..." 

دیشب این کامنتو گذاشته. کامنتِ داداشمه.



11. یکی از خوانندگان وبلاگم که آی‌دیِ تلگراممو داره اسممو یه همچین چیزایی سیو کرده:



12. یکی از بچه‌ها این عکسو از یه مجله‌ای گرفته گذاشته گروه هم‌مدرسه‌ایا یا هم‌دانشگاهیا (یادم نیست کدوم)، می‌خواستم بگم اولاً آره جونِ عمه‌شون! ثانیاً داداچ من خودم یه عمره عضو این جنبشم!

والا


13. نحوه‌ی کامنت جواب دادنِ بعضیا به دلم می‌شینه و صرفاً خواستم تقدیر کرده باشم:


14. بدون شرح:


15. یه عکس بدون شرح دیگه از سرویس بهداشتی خوابگاه که منو به تأمل و تفکر واداشت:



16. پارسال همین موقع‌ها با نسیم یه گلدون کوچیک برای اتاقمون خریدیم که اولش این شکلی بود: (435)، بعدش این شکلی شد: (567) و بعد: (737)

حالا این شکلیه:


و در پایان: 


+ بشنویم: Shab1Moharram1392.mp3 (سلام ای هلال محرم-میثم مطیعی)

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

آهای ایهالخاموشین، که فکر می‌کنید چون صداتون در نمیاد، من از وجودتون و حضورتون و فکرایی که در مورد من می‌کنید بی‌خبرم، بله، با شمام! فکر کردین دیوار موش نداره و موشم گوش نداره؟ فکر کردین حرفایی که می‌زنین به گوش من نمی‌رسه؟ فکر کردین من خبردار نمیشم چیا راجع به من گفتین؟ نچ نچ نچ نچ! اُف بر خیال و خاطرِ پلید شما. بدانید و آگاه باشید که افراد من نه تنها در اقصی (بخوانید اقصا) نقاط کشور بلکه در جای جای کره‌ی خاکی از مشارق عالم تا مغاربها پخش و پلا هستن و حواسشون به همه چی هست! بعله!!!

یکی از افرادم که دانشجوی دانشگاه ایکس شهر ایکسه، پیام داده دو تا از پسرا توی اتاق انفورماتیک داشتن وبلاگ منو می‌خوندن و منو تجزیه و تحلیل می‌کردن. اسم یکیشونم ایکس بود. سال ایکسمِ مهندسیِ ایکس. آروم حرف می‌زدن. پشت سیستم بودن و مامور تجسسم دید کافی نداشته. هدر وبلاگمو یه لحظه دیده. به فامیلی خطابم می‌کردن و می‌گفتن از خرخونای شریفم. ظاهراً اسمم رو نمی‌دونستن وگرنه پسرای دانشگاه مذکور ینی همون ایکس، اونم مهندسیا انقدر ماخوذ به حیا نیستن که دختری رو با فامیلی صدا کنن.

من از خرخونای شریفم؟ شما خجالت نمی‌کشی چنین تهمت ناروایی رو به من نسبت می‌دی؟ شما خانوم اون ته که ساکتی! آقای محترم با شما هم هستم! اون دوست عزیزی که با پیرهن چارخونه اون ته نشسته و دستش تو دماغشه! شما صحبتی نداری؟! من خودم رئیس تیم تجسّسِ رادیو بلاگیام. یه جوری ملتو سوژه می‌کنم که نفهمن از کجا خوردن، اون وقت شما میری می‌شینی تو سایت دانشکده‌تون و وبلاگ منو باز می‌کنی و شخصیت منو تحلیل می‌کنی؟ اُف بر شما و بر تحلیلتان از شخصیت من باد!!! حاشا و کلا! وا اسفا کلاً!

2.

من ازوناشم که همچین که تشهد و سلامشونو گفتن از پای سجاده در میرن. نه ذکری نه تسبیحی نه دعایی. ولی اون روز بعد نمازم نشستم و داشتم ذکرِ قاضی‌الحاجات می‌گفتم. دوشنبه بود. یکی از همین دوشنبه‌هایی که وبلاگ نداشتم. در بندِ تعدادشم نیستم و تا جایی که حسش باشه ذکر می‌گم... خونه بودم... تو اتاقم... با ویبره‌ی گوشیم به خودم اومدم. شماره ناشناس، کُدِ تهران

دختره خودشو دوستِ زهرا معرفی کرد و گفت شماره‌مو از زهرا گرفته. "زهرا" بیشترین فراوانی رو بین اسامی دوستام داره. قیافه‌ی بیست سی تا زهرا از جلوی چِشَم رد شد و نپرسیدم کدوم زهرا. اسم خودشم نپرسیدم حتی.  برای انتخاب واحد می‌خواست ازم مشورت بگیره.  فلان درسو با پرنیانی بردارم یا احسان، نصیری فلان درسو بهتر درس میده یا تهامی، فلان درسو با کی بردارم که خوب نمره بده و آیا بهمان درس سخته و بذارم ترم بعد بردارم یا همین ترم. گفت ازدواج کرده و مرخصی زایمان گرفته و یه چند سالی از ورودیای خودش عقب مونده و کسیو نمی‌شناسه ازش راهنمایی بگیره. اون داشت شرایطشو توضیح می‌داد و من داشتم به چند دیقه قبل و ذکری که می‌گفتم، به خواسته‌هام، به چیزی که عُرَفا میگن حاجت و به گره‌ای که حالا به دست من باز می‌شه فکر می‌کردم. به کسی که داره ازم کمک می‌خواد. به کسی که داشتم ازش کمک می‌خواستم. به کسی که جوابشو دادم. به کسی که جوابمو نمیده.

با ذوق، اسم نی‌نی‌شو پرسیدم. در مورد مرخصی و زندگی و خونه‌داری و درسایی که افتاده و حذف کرده یا کردم حرف زدیم و هنوز اسم خودشو نپرسیده بودم و تمام مدت داشتم توی ذهنم دنبال تهامی و نصیری و پرنیانی و احسان می‌گشتم. از همه‌شون یه سری خاطرات مبهم تو ذهنم بود. حتی نمره‌هام هم یادم نمیومد.

3.

بعد از فارغ‌التحصیلیم سعی می‌کردم به هر بهانه‌ای برم شریف. از پر کردن و ترمیم دندونام تا دادنِ جزوه به ورودیای 5 نسل بعد از خودم. نفس کشیدن توی اون فضا انرژی خوبی بهم می‌داد و کارای اداری و گرفتن امضاهای فراغت از تحصیلمم تا جایی که تونستم کش دادم. کارم تو شرکت که تموم می‌شد به بهانه‌ی مترو، نماز یا ناهار از این درش می‌رفتم تو و از اون درش درمیومدم. ولی از یه جایی به بعد کارم بی‌شباهت به قمار نبود. به نظرم یکی از دلایل حرام بودن قمار، صرف نظر از آسیب‌های اقتصادی، اینه که خدا دوست نداره ما کاری بکنیم که از نتیجه‌ش بی‌خبریم و نتیجه‌ش دستمون نیست. از یه جایی به بعد مطمئن نبودم اگه برم چی میشه. وقتی می‌رسیدم دم نگهبانی، دیگه نمی‌دونستم قراره با چه حالی بیرون بیام. بعضی وقتا شاد و سرخوش، بعضی وقتا با گریه.

به دختره گفتم اسلایدا و جزوه‌ها و نمونه سوالا و کتابامو دارم هنوز. گفتم حجم فایلای هر درس بیشتر از یه گیگه و یا کم‌کم می‌فرستم یا هر موقع اومدم تهران، یه سر میام شریف و می‌دمشون.

4. ماکسوِل می‌دونست من چهارو دوست دارم و این چهار تا قانونو کشف کرد. 



بازی با چشمانت،

آخرین قمار زندگی‌ام بود.

+ بشنویم: Mahdieh_Mohammadkhani_Az_Kafam_Raha.mp3.html

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


+ دوازدهِ شبِ دیشب: حرکت از سمت تبریز به سمت تهران

+ 8 صبح: حرکت از آزادی به سمت ولیعصر (هدف: گذاشتن چمدان‌ها در خوابگاه)

+ 10 صبح: حرکت از سمت ولیعصر به سمت آزادی (هدف: مصاحبه‌ی حوزه (در این راستا چیزی نپرسید، بعداً اگه صلاح دیدم توضیح میدم))

+ 1 بعد از ظهر: حرکت از سمت آزادی به سمت تجریش و سپس ولنجک (هدف: پرداخت هزینه‌ی خوابگاه)

+ 3 بعد از ظهر: ارجاع به فرهنگستان جهت تاییدیه درخواست خوابگاه به دلیل اینکه درخواستِ قبلی، یک سال انقضا داشت (هدف: دانشجوآزاری! مردم‌آزاری)

+ 3 و نیمِ بعد از ظهر: حرکت از سمت ولنجک به سمت ولیعصر (هدف: گرفتنِ مهر و امضا از مسئول خوابگاه)

+ 6 الی 7 بعد از ظهر: بالا و پایین کردن طبقات خوابگاه (هدف: انتقال 3 عدد چمدان و 3 بسته حاوی تشک و پتو و ظروف از همکف تا طبقه‌ی 3 (3 تا چمدونو از خونه آورده بودم و این 3 بسته تو نمازخونه‌ی خوابگاه بود))، هدف بعدی: سکنی (بخوانید سُکنا) گزیدن در واحدی که فعلا بدون هم‌اتاقی و خالی از سَکَنه است (در مورد هم‌اتاقیام هم چیزی نپرسید، بعداً اگه صلاح دیدم توضیح میدم)

+ 7 شب: حرکت از ولیعصر به سمت فاطمی (هدف: خرید مایحتاج مخصوصاً نان و دمپایی (بعداً توضیح میدم))

+ 9 شب: دانلود و آپلود فایل‌های پروژه‌های کاری (شرکتِ رئیس شماره‌ی2 (در این راستا هم چیزی نپرسید، بعداً اگه صلاح دیدم توضیح میدم))

+ 10 شب: انتشار پست جدید در شرایط جنازه‌طور!


+ بشنویم: Siavash_Ghomayshi_Tehran.mp3

+ عنوان: Mottasel-Chavoshi.mp3

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از طرف س. (90 ای و ناجیِ پروژه میکرو پارسال)

از طرف خانم الف.

از طرف ماتادور

از طرف دلنیا

اینو هررررررررر چی فکر کردم و کامنتارو سرچ کردم یادم نیومد کی فرستاده برام :((((

ولی یادمه کامنت گذاشته بود که برای جهیزیه‌ام از این جغدا بخرم

بعداً نوشت: اینم از طرف دلنیا بود.


از طرف نگین

از طرف زی زی گولو و اذی

اینو قبلاً دیدین؛ از طرف راضیه بود (پست 718)

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

خدایا یک ماه روزه می‌گیریم تا حال فقرا رو درک کنیم

یک ماهم کلی پول بده تا حال اغنیا رو درک کنیم خب :(

روایت داریم تو جهنم 20 دقیقه مونده به افطار ساعتا وایمیسته!


در راستای وبلاگ یه شوهرم نداریم، برای چند نفر سوال ایجاد شده که چرا هدر اون وبلاگ حتماً باید انار داشته باشه,

اینو بعداً توضیح میدم, ولی یه نکته ظریف وجود داره که لازمه همین اول بگم اونم اینه که:

پیشاپیش منتظر یه سری کامنتای رو اعصاب باید باشیم ولی خوبی بلاگ اسکای اینه که فیلترینگش قویه و

هم آی پی رو میشه فیلتر کرد هم برخی واژه هارو!

نکته دوم هم منم!

آقا من تو عمرم هیچ وسیله مشترکی با هیشکی نداشتم! تو پروفایلمم نوشتم این قضیه رو!

حتی یادمه بچگیام تو حیاطمون 2 تا تاب داشتیم, یکی برای من یکی داداشم!

هیچ وقت حس مالکیت اجازه نمیداد یه چیزو با یکی شریک شم!

ولی به عنوان اولین تجربه تمام تلاشم رو می‌کنم خاطره خوبی از اون وبلاگ مشترک داشته باشم! 

فعلاً من و اذی و راضیه و Bluish تیم رو تشکیل دادیم و منتظریم دلنیا یوزر پسش اوکی بشه

برای بیست و چند ساله هم دعوت نامه فرستادم, منتظرم تایید کنه,

اگه کس دیگه ای هم اعلام آمادگی کرده بود و من فراموش کردم دعوت نامه بفرستم بگه,

ولی خدایی آقایون اعلام آمادگی نکنن لدفن! :دی

یه مورد دختر 12 ساله هم داریم که باید بره کمیسیون و صلاحیت حضورش تایید بشه :))))


حالا اینا چه ربطی به عنوان داره؟

شنبه صبح یه جایی با یکی یه قراری داشتم و ماه رمضونم بود و هست و

مجبور بودم تنهایی از این سر شهر تا اون سر شهر برم و برگردم,

فکر کنین یه کاری بود که از قبل وقت گرفته بودم مثلا!

از یه طرف درگیر تایپ پایان نامه بودم از یه طرف گزارش کارم تکمیل نشده بود و

تا شبم باید ایمیل می‌کردم که بچه ها ببرن صحافی و اوضاع حسابی قمر در عقرب بود

شب قبلشم افطاری مهمون بودیم و کل شبو بیدار و این قرار شنبه صبم قوز بالا قوز

صبح نشستم پای پایان نامه که زنگ زدن گفتن پدر خانم الف فوت کرده و مرخصی گرفته و شمام امروز نیاید

خانوم الف همونی بود که باهاش قرار داشتم

نمی‌دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت... تسلیت گفتم و دوباره نشستم پای پایان نامه

داشتم فکر می‌کردم خبرها ذاتاً خوب یا بد نیستن

این نفع ماست که تعیین میکنه چی خوبه چی بد

آتیش یه جایی به نفع ماست خوبه یه جایی به ضررمون, بده

حتی یه چیزایی رو فکر می‌کنیم خوبن ولی نیستن و یه چیزایی رو فکر می‌کنیم بدن, ولی خوبن

به هر حال ما همه مون یه روز می‌میریم

مرگ حقه

تا حالا هیشکی عمر جاویدان نداشته

ولی چه خوب بود اگه مرگمون یه روز و یه ساعتی بود که یه گرهی هر چند کوچیک از کار ملت باز می‌کرد

 مثل مرگ همین آقاهه و گره کوچیک که چه عرض کنم, کلاف سر در گم من!!!


حالا اینا کماکان چه ربطی به عنوان پست داره؟

اون روز نه تنها نخوابیدم, بلکه درست و حسابی سحری هم نخوردم

وقتی خوابم میاد کم حوصله ام, بی اشتهام, اصن اعصاب ندارم

شروع کردم با بی حوصلگی غذا خوردن

مامان گفت یه کم سریع تر بخور, تا اذان تموم نمیشه هاااااااااااااا

گفتم میشه

گفت نمیشه

گفتم میشه

گفت نمیشه ولی بیا شرط ببندیم

گفتم باشه! اگه تا اذان تموم کردم من شرطو می برم و جایزه بردم این باشه که فردا اجازه بده سحری نخورم

ینی ببین چه قدر با مبحث سحری مشکل دارمااااااااااااااااا!

به هر حال یه موجود مستقل از زمانی مثل من, خیلی سختشه تو یه تایم خاصی مجبور باشه غذا بخوره یا نخوره!

یکیو می‌شناختم, راس ساعت فلان ناهار می‌خورد راس ساعت بهمان شام و 

خلاصه هیچی به اندازه خوردن سحری اذیتم نکرد ولی ولی ولی!

سلام بر تو، که وداع با تو از روى خستگى، و ترک روزه ‏ات از سر ملالت نیست.

سلام بر تو، که پیش از آمدن در آرزوى تو بودیم، و پیش از رفتن از اندیشه فراقت محزونیم. 

(صحیفه سجادیه/45)



روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است


دوستون دارم به اندازه همه اذون های مغرب ماه رمضون! :دی

در این شبهای عزیز و با برکت سر سفره افطار دستاتو بالا ببر و

برای رضای خدا همون جا نگهدار تا بقیه هم یه لقمه بخورن!


عیدتون مبارک

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ای خدا این رمضـان مَست نمیـرم خوب است

وی همچنین می‌فرماید:

من که جای خوردن افطار می بوسم تو را

مانده ام فطریه ام گندم بُود یا نیشکر؟ :دی


پ.ن: حتی اگه شاعر تو شعرهای کتاب درسی مستقیم می‌گفت: عزیزم من دوستت دارم؛ عصر میای با هم بریم بیرون

باز معلم ادبیاتمون میگفت بچه ها اشتباه نکنید؛ منظور شاعر معشوق الهی و عروج به سمت خدا بوده

حالا منم خواستم یادآوری کنم که خوانندگان عزیز اشتباه نکنید اینجا وبلاگ یه شیخه! 

و تو این ابیات منظور شاعر معشوق الهی و عروج به سمت خدا بوده


بعداً نوشت1: به پیشنهاد مریمی, با همکاری اذی و راضیه و مریمی و ... وبلاگ یه شوهرم نداریم رو ساختیم 

هر کی شوهر نداره در صورت تمایل, اعلام همکاری کنه!

خواستم بیست و چند ساله رو هم اضافه کنم نشد, انگار بلاگ بیشتر از 3 تا نویسنده نداره

اجازه هم نمیده میزان محدودیت نویسنده هارو ویرایش کنم کلاً

برای همین از بلاگ منتقلش کردم بلاگ اسکای

چند روزه خونه نیستم و خیابونارو متر می‌کنم, یکی دو ساعتی میام یه سری کارای مهمم رو انجام میدم و

خلاصه کلی کار رو سرم ریخته!

تازه فهمیدم تبریز چه قدر بزرگه! هر روز از این سر شهر به اون سر شهر, تو این گرما!!! تنهایی...

تا آخر هفته هم که میرم خونه مامان بزرگم اینا

عمداً ترافیک نتشون رو شارژ نمیکنم که چند روز نت نداشته باشم و یه کم تنها باشم

خلاصه یه کم صبر کنین هم خودم هم این وبلاگ هم اون وبلاگ بیافتیم رو غلتک!!!

غلتک روم نیافته صلواااااااااااااات

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


خونه‌ی جدید بانوچه: http://banoooche.blogsky.com/

خونه‌ی جدید مسترنیما: http://saheleafkar.blogsky.com/

خونه‌ی جدید نسرینا: http://nasrina-rezaei.blogsky.com/

خونه‌ی جدید کاف: http://bitropood.blogsky.com/

خونه‌ی جدید آلما توکل: http://almatavakol.persianblog.ir/

خونه‌ی جدید آدامس با طعم کروکودیل korokodiledaroneman.blogsky.com

خونه‌ی جدید فاطمه خودکار بیک: http://windbag.blog.ir/

خونه‌ی جدید مستانه سرنسخه: http://maastaneh.blogsky.com/

خونه‌ی جدید ندا: http://mosafer-9891.blogsky.com/

خونه‌ی جدید راضیه: http://rahe-bi-payan.blogsky.com/

خونه‌ی جدید ویرگول: http://thecomma.blogsky.com/

خونه‌ی جدید شن‌های ساحل: http://tanhayetehrani.blogsky.com/

خونه‌ی جدید نیکولا: http://nikolaa.blog.ir/

خونه‌ی جدید قناری معدن: http://filterplus.blog.ir/

خونه‌ی جدید سرهنگ پرسپکتیو: http://agent-cell.blogsky.com/

خونه‌ی جدید ماری جوانا: http://mary-juana.blogsky.com/

خونه‌ی جدید الانور: http://missnooon.blog.ir/

خونه‌ی جدید مطهره: http://manobarghesharif.blogsky.com/


به قلم نسرینا

صاحبش نبودم، اما پنج سالی بود که در آن خانه‌ی استیجاری کلمه‌هایم را نگهداری می‌کردم. یکهو اما آمدند و گفتند به سلامت! کلید آن خانه‌ی استیجاری را از دستمان گرفتند و گفتند بروید تا اطلاع ثانوی. کمی هم گردنشان را کج کردند و گفتند:«سعی می‌کنیم اسباب و اثاثیه‌تان را بهتان برگردانیم. اما اگر برنگرداندیم هم.. خب.. ببخشید دیگر!» همین. بعد از یک ماه یک لنگه پا ایستادن جلو در خانه‌ی استیجاری‌ام، آمده‌ام اینجا تا کمی چشم‌هایم را روی هم بگذارم و استراحت کنم. به این جا تعلق خاطر ندارم. راستش را بخواهید به اینجا حتا حس مستاجر بودن هم ندارم. احساس می‌کنم آمده‌ام درون یک مسافرخانه‌ی بین راهی تا تکلیفم با اسباب و اثاثیه‌ام روشن شود. خدا را چه دیدید. شاید هم آنقدری بتوانم خودم را جمع و جور کنم و جیب‌هایم را بتکانم تا برای کلمه‌هایم یک خانه بخرم. یک خانه مخصوص آنها. یک خانه که صاحبش خودم باشم و بتوانم با روی گشاده از میهمانانم پذیرایی کنم. حقیقتش را بخواهی دیگر نمی‌خواستم وبلاگ نویس باشم. یعنی صدایم را بردم بالا و فریاد زدم: «به کدام جای غریب بروم؟ دوباره کجا را بروم آباد کنم؟ حالا؟ بعد از این همه سال؟ آواره‌ی کدام شبکه بشوم؟» اخمم را انداختم توی صورتم و گفتم: «من دیگر نمی‌نویسم. دیگر توی این هرج‌ومرج‌خانه‌ها نمی‌نویسم.» اما راستش را بخواهید هر چند روز یکبار می‌رفتم خانه‌ی استیجاری قبلی را زیر چشمی برانداز می‌کردم. دلم برای آن تعداد اندک آدمی که همچنان مصرانه زنگ در خانه‌ام را می‌زدند تنگ شده بود. دلم برای آن صد و چند نفری گرفت، که با اینکه می‌آمدند و می‌دیدند وبلاگم شده است برهوت، اما باز هم می‌آمدند. آن صد نفر.. آن تعداد اندک برای من انگیزه‌ای شدند که بنویسم. که درب خانه‌ام را باز بگذارم... حتا اگر ساکن یک مسافرخانه‌ی بین راهی باشم.

نمی‌دانم فردا چه خواهد شد. دلم برای آرشیوم قطعا می‌سوزد. اما فعلن اینجام تا خدای نکرده گمتان نکنم. راستش را بخواهید دراین مدت که خانه به دوش بودم بدجور احساس تنهایی می‌کردم. هنوز اسباب و اثاثیه‌ام (کلمه‌هایم) توی آن خانه جا مانده. نمی‌گذارند برویم و برشان داریم. خب زورشان زیاد است دیگر! چه می‌شود کرد. نمی‌شود بهشان خرده گرفت، خب صاحبش بودند و چون آن خانه‌ی استیجاری را به رایگان در اختیارمان گذاشته بودند و از اینکه هر روز ما آن را آبادتر می‌کردیم تا صاحبش بیشتر پول به جیب بزند، حق داشتند که این شکلی کلیدهایمان را از دستمان بدزدند و کلمه‌هایمان را بی‌هیچ توضیح شفافی به یغما ببرند. امیدوارم روزی کلیدهایمان را به ما پس بدهند. هرچند گمان نمی‌کنم دیگر برای همیشه ساکن این خانه‌های استیجاری بمانم.

اینجا حس غربت دارم. حس می‌کنم تک و تنها ماند‌ام. اما می‌دانم دوستانم یکی‌یکی پیدایشان خواهد شد. حتم دارم آنها رد این مسافرخانه را خیلی زود خواهند زد.


به قلم ثریا (بانوچه)

یک روز صبح از خواب بیدار میشوی و همه چیز را ویران می بینی، همه چیز را... مثلا زلزله آمده باشد یا سونامی، یک جوری شود که به هیچکس دسترسی نداشته باشی، یک جور ِ آرامی بدون هیچ سر و صدایی، یکهو همه چیز تمام شده باشد، میشود خانه ای دیگر ساخت، زمان خواهد برد تا به خانه ی جدیدت عادت کنی اما بالاخره عادت خواهی کرد، اما خاطراتی که در آن خانه داشتی، دوستانی که قبل از این ویرانی داشتی، همه چیز از دست رفته و فقط حسرت میماند و بس.

روزی نیست که به گذشته ها فکر نکنی، غرق ِ خاطره بازی نشوی، از دست دادن ِ دوستان ِ عزیزی که به وجود ِ هر روزه شان عادت کرده بودی سخت است، از دست دادن ِ خاطرات هم سخت است، آدم آن وقتی ویران می شود که هر دوی اینها را با هم از دست بدهد... تُهی می شود... می ریزد!

آدم بالاخره باید زندگی کند، چون زنده است، ما وبلاگ نویس ها هم بالاخره باید بنویسیم، چون تا اینجای گلویمان پر شده از واژه هایی که به کیبورد نزده ایم، هر چقدر هم داغدار ِ خاطرات ِ نامعلوم و دوستان ِ یکهو ناپدید شده مان باشیم باز هم به نوشتن نیاز داریم، اصلا بخاطر کمرنگ کردن ِ این داغ هم که شده باید بنویسیم... ما به بلاگفا رفتیم که بنویسیم، ننوشتیم که در بلاگفا بمانیم، پس حالا که بلاگفایی نیست، نباید آنقدر ننویسیم و ننویسیم که نوشتن را فراموش کنیم!

سعی کنیم همدیگر را پیدا کنیم، آن دایره های دوستی را به هر قیمت شده دوباره ایجاد کنیم، به همه اطلاع دهیم فلانی فلان جا می نویسد، سعی کنیم حداقل دوستانمان را برگردانیم و نگذاریم با آن خاطرات بروند... 

حسرت ِ دوستی ها را به دل ِ خودمان نگذاریم. 

این روزها که درگیر ِ جمع و جور کردن ِ وسایل هستیم برای اسباب کشی، هر چند دقیقه یک بار خیره میشوم به کارتون های چمع شده توی اتاق ِ مهمان و بعد فکر میکنم تمام ِ خاطرات ِ بچگی ام را همین جا می گذارم؟ روزهای خوش و تلخ را؟ حرف طولانیست و قطعا خواهم نوشت اما اینجا صحبت از یکهو همه چیز تمام شدن است، یکهو از دست دادن. 


می ترسم روزی چشم باز کنم و همه ی اپراتورهای تلفن از کار افتاده باشند، ایمیل ها باز نشوند، هیچ سرویس دهنده ی وبلاگ نویسی نباشد، بعد من باشم و خودم و تمام ِ دوستان ِ حقیقی ام...ما دوستان ِ مجازی طفلکی هایی هستیم که یک روز تمام می شویم حتی اگر خودمان نخواهیم مجبورمان می کنند تمام شویم، باید راهی برای ماندگاریمان پیدا کنیم، قبل از آنکه دیر شود.

  • ۰۶ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)