دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۳۸۵- این شمایید؟! چقدر عوض شدید!

جمعه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۸، ۰۱:۰۱ ق.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۸۵. اینجا چهارده سالمه و رفتیم شهربازی و سوار قطار وحشتم. اون موقع زیاد می‌رفتیم شهربازی. تا تقّی به توقّی می‌خورد شام یا شاهگلی بودیم یا باغلارباغی. بازیای همیشگی‌مون سفینه و مری‌گوراند و کشتی صبا و استخر توپ و هلی‌کوپتر و قایق و سرسره بود. و تونل وحشت. از رنجر و چرخ‌وفلک می‌ترسیدیم و سوار اینا نمی‌شدیم. آخرین باری که سوار چرخ و فلک شدم خیلی کوچیک بودم. گفتم غلط کردم و دیگه از اون به بعد این غلط رو تکرار نکردم. یه بارم رفتیم سینما سه‌بعدی و یه بارم سیرک. سیرکه تو همین شهربازی بود. ما ردیف اول نشسته بودیم. یادمه وقتی زنجیر شیرو باز کردن که دور میدون بچرخه ترسیده بودم. بعد یه سریا اومدن شمشیر قورت دادن و رو طناب راه رفتن و از روی آتیش پریدن و یه سری کارای محیرالعقول و خارق‌العاده کردن و ما هم براشون دست زدیم. اسم پسری که روی بند راه می‌رفت پیمان خسروی بود. بعد این همه سال، با اینکه اون شب اولین و آخرین بارم بود که می‌دیدمش، ولی اسمش و موهای بلند فرفریشو فراموش نکردم هنوز. اون موقع یه کم عربی‌ستیز و یه مقدار وطن‌پرست بودم. اولین شرطم برای ازدواج این بود که اسم و فامیل پسره فارسی باشه. ث و ح و ص و ض و ط و ظ و ع و ق حروف زبان عربی هستن. یکی از صدها شرطم این بود که اسم همسر آینده‌م این حروف رو نداشته باشه. و عربی هم نباشه. مثلاً شهاب و مهدی و نوید و فرید و مراد! با اینکه این حروف رو ندارن، ولی بازم عربی هستن. یا مثلاً آیدین و یاشار و آراز و تیمور ترکی هستن. تو کتاب دینی خونده بودیم که باید مرجع تقلید داشته باشیم. کلی شرط و شروط نوشته بود که مرجع باید فلان باشه و بهمان باشه. ولی تنها شرط من این بود اسم و فامیلش فارسی باشه. اسم‌های ترکی رو هم دوست نداشتم. یکی از سرگرمی‌هام این بود که لیست دانش‌آموزای مدرسۀ بابا رو چک کنم ببینم کی اسم و فامیلش و حتی نام پدرش فارسیه. موقع بازیِ اسم فامیل همهٔ تلاشم این بود اسم‌ها فارسی باشه. اون شب تو سیرک من همۀ هوش و حواسم به پیمان خسروی بود. اون اونجا بین دوستاش تنها کسی بود که اسم و فامیلش عربی نبود. یادمه بعداً تو مدرسه برای مریم هم تعریف کردم که رفته بودیم سیرک و اونجا یه پسره بود که هم اسمش فارسی بود هم فامیلش. و من ازش خوشم اومده بود.



دوربینمون از این عکس به بعد دیجیتالی شد. این عکسو که دیدم، یاد یه یادداشت قدیمی افتادم. یه شب که خالۀ هشتادسالۀ بابا با بچه‌ها و نوه‌هاش مهمونمون بودن، با میترا نشستم یه لیست بلند بالا نوشتم از شرایطی که همسر آینده‌ام باید داشته باشه. حدوداً تو همین سن و سالی که تو این عکسم بودم. انتظارات و شرایط عجیب و غریبی داشتم که نشون میده اون موقع هنوز به اون بلوغ فکری لازم نرسیده بودم. این یادداشتو مثل خیلی از چیزایی که دور نمی‌ریزم و نگه‌می‌دارم، نگه‌داشتم. رفتم سراغش که یادم بیاد چی نوشتم توش. که یادم بیاد اون موقع چجوری فکر می‌کردم. از بعضی از تغییراتم اطلاع دارم، ولی بعضیاش واقعاً جای شگفتی داره. مثلاً من با جراحی زیبایی مخالفم و فکر می‌کردم همیشه با عمل بینی مخالف بوده‌ام، در حالی که تو شرایطم نوشتم طرف باید یک الی سه بار دماغشو عمل کرده باشه!!! باورم نمی‌شه من همچین چیزی نوشته باشم. بیاید خط‌به‌خط بخونیم و بخندیم. چون شرایطم چند صفحه پشت‌ورو با کلی توضیح و تبصره بود، جملات اصلی و مهمشو بریدم فقط. شرایطم رو با این جمله شروع کردم:



ینی همین ابتدای کار شمشیرمو از رو بستم. از همۀ پسرا متنفرم چون پسرن؟ آخه اینم شد دلیل برای تنفر؟ چرا انقدر مردستیز بودم من؟ بعد تازه نوشتم نکتۀ خیلی مهم؛ که طرف همین اول کار حساب کار دستش بیاد که ازش متنفرم :| چون پسره :|



اینجا هفت تا شرطم که به هفت خان معروف بوده شروع میشه. شرط اولم اینه اسم و فامیلش فارسی باشه. اینو که دیدم یادم افتاد اون موقع یه سریالی پخش می‌شد به اسم مسافری از هند. سروش گودرزی و حمید گودرزی بازیگراش بودن. نصف مدرسه طرف فرزاد (حمید گودرزی) بودن، نصف دیگه طرف رامین (سروش گودرزی). من طرفدار رامین بودم چون حمید عربی بود!. یه سریالم بود به اسم سفر سبز. اونجا هم پارسا پیروزفرو دوست داشتم :| چون اسم و فامیلش فارسی بود :| اون موقع درگیر جام جهانی 2006 هم بودیم و فوتبالیست موردعلاقه‌م هم فریدون زندی بود :| نمی‌دونم این حجم از عربی‌ستیزی در من از کجا نشئت می‌گرفت، ولی خواننده‌ها و نویسنده‌ها و معلم‌های موردعلاقه‌م هم اونایی بودن که اسمشون فارسی بود :|



چی تو اون سرم می‌گذشت که فکر می‌کردم تفاهم ینی حالا که تو چپ‌دستی اونم چپ‌دست باشه؟ کلاً آدمای خاص رو دوست داشتم و چون اون موقع گوگل نبود! موقع تلویزیون دیدن دقت می‌کردم ببینم بازیگرا و مجریا خودکارو با کدوم دستشون می‌گیرن یا خواننده‌ها و ورزشکارا با کدوم دستشون امضا می‌دن یا از مجله‌ها و مصاحبه‌ها می‌گشتم دنبال اینکه ببینم کدوم ورزشکار یا خواننده یا بازیگر چپ‌دسته. بین ورزشکارها هم دنبال چپ‌پاها می‌گشتم و طرفدار هافبکای چپ بودم :| علیرضا نیکبخت واحدی (یا شایدم واحدی نیکبخت!) و فریدون زندی چپ‌پا بودن :|



با اینکه هنوز و همیشه می‌گم ترجیحم اینکه شوهرم هم‌دانشگاهی و هم‌رشته‌ایم باشه و فضایی که من درک کردم رو درک کرده باشه، ولی در دوران تحصیلم هیچ وقت با پسرای دانشگاه خوش‌اخلاق نبودم و محل نمی‌دادم به کسی. هنوزم خوش‌اخلاق نیستم. تازه وحشی‌تر هم شده‌ام به‌نظرم. حق همان است که مولانا فرمود: در فراقِ لبِ چون شکّرِ او تلخ شدیم. اون ده بیست (تو یه دانشگاه صنعتی که اغلب پسرن ده بیست نفر عددی نیست به‌واقع) نفری هم که باهاشون نسبتاً صمیمی بودم، آدمای مطمئنی بودن و خیالم بابتشون راحت بود که باهاشون راحت بودم.



آخ آخ فاصلۀ سنّی. اینجا حداکثری که مدّ نظرمه دو ساله. این مقدار به‌مرور زمان بیشتر شد و دورۀ کارشناسیم یه بار به هفت سال اختلاف هم رضایت دادم. حالا واقعیتی که باهاش روبه‌رو هستم خواستگارهای سی‌ونه‌ساله هستن :| اینجاست که باید گفت چی فکر می‌کردم چی شد. این بند غصه‌دار بود. بریم بند بعدی.



من تا پیش از این دوست داشتم وکیل یا پلیس بشم و اینجا اولین جاییه که اعتراف کردم دوست دارم مهندس شم. الان با اینکه کارام بیشتر به زبان‌شناسی مرتبطه تا برق، ولی بعید نیست یه روزی دوباره به عرصهٔ مهندسی برگردم. تا الانم اگه برنگشتم دلیلش اینه که یا کار نیست یا اگه هست برای دخترا نیست. این شرطم هم فقط اونجاش که گفتم علاقۀ شما مهم نیست. ینی شما پزشک هم باشی باید بری تغییر شغل بدی مهندس شی :دی 



پیروِ اون خصلت عربی‌ستیزیم، یه مدت تو فاز وطنم پارۀ تنم و خون آریایی بودم و شاهنامه و اَوِستا رو از کتابخونه می‌گرفتم می‌خوندم و با زرتشتی جماعت هم‌صحبت بودم. ولی اینجا لازمه یکی بهم بگه شاید حالا یکی بتونه دیوان حافظ رو حفظ کنه، یا حتی بوستان سعدی رو؛ چون حجمشون کمه. ولی گلستان نثره! می‌فهمی؟ نثرو چجوری میشه حفظ کرد؟ بعد می‌دونی خمسۀ نظامی پنج تا کتابه؟ می‌دونی شاهنامه شصت‌هزار بیته؟ شاهنامه رو دیدی تا حالا از نزدیک؟ بعد حالا اگه می‌خوای طرف اوستا رو حفظ باشه دیگه حفظ قرآن چیه؟ بعدشم اینکه خب اوستا به زبان اوستاییه آخه چجوری حفظ کنه؟ :| تو این مایه‌هاست: اَشِم وُهو وَهیشتِم اَستی، اوشْتا اَستی اوشتا اَهمائی هْیَت اَشایی وَهیشْتائی اَشِـم. بعد من انتظار داشتم اینا رو حفظ باشه :|



هایلایت؟!!! مگه پسرا هم موهاشونو هایلایت می‌کنن که من نوشتم رنگی نباشه؟ سیخ‌سیخو دیگه چه مدلیه؟ :)) حالا این شرط ریش و سیبیلو دیدم یاد هم‌اتاقیای ارشدم افتادم. اینا هر سه کُرد بودن و می‌گفتن مرد باس سیبیل داشته باشه. یکی از معیارهاشون هم سیبیل کلفت طرف بود :|



خب دوستان، اون هفت تا خان اینجا تموم میشه و گویا حس می‌کنم هفت تا کمه و دوباره یه هفت تای دیگه هم تدوین کردم. اولیشم اینه که جدول تناوبی رو حفظ باشه. نمی‌فهمم چرا باید شریک زندگی آدم جدول مندلیف رو حفظ باشه. واقعاً نمی‌فهمم :|



شاید باورتون نشه ولی هنوز که هنوزه، خیلی ریز و نامحسوس دوست دارم بدونم نمره‌های دوران مدرسۀ طرف تو چه حدودی بوده :| مهندسی که مجبوره شاهنامه و قرآن و اوستا و مندلیف رو حفظ کنه، حفظ اسامی شهرها به‌نظرم کار سختی نیست براش. 



عمید رو حالا خودمم اون موقع شروع کرده بودم به حفظ کردن، ولی دهخدا سی جلده، می‌فهمی؟ سی جلدِ قطور!. بعدشم من چجوری انتظار داشتم کسی که حداکثر می‌تونه از من دو سال بزرگتر باشه به این همه زبان مسلط باشه؟ زبان هندی چی می‌گه این وسط؟! :|



ینی این احتمال رو دادم که از شرق و غرب عالَم و اقصی (بخونید اقصا) نقاط دنیا خواستگار داشته باشم؟ نکنه دختر شاهی وزیری چیزی بودم و خبر ندارم؟ بعد تو رو خدا دقت کنید به جمله‌م: متولد ایران باشد و بینی‌اش را یک الی سه بار عمل کرده باشد. میگن زبان‌شناسان و نحویّون یه روز جمع شدن این واوِ بین دو تا جمله رو تحلیل کنن ببین چیه و چه ارتباطی بین این دو جمله هست. همه‌شون بعد از روزها و ماه‌ها بررسی، پیراهناشونو چاک‌چاک کردن سر به کوه و بیابان نهادند و تا این لحظه هم خبری ازشون نشده و برنگشتن. ینی حتی وزارت کار هم با این شدت و حدّت شرط تابعیت رو روی متقاضیان اعمال نمی‌کنه که من کردم. شرطم این بوده دماغ‌عملی باشه؟ خدایا توبه! توبه به درگاهت.

گفتم بینی، یاد گونه‌م افتادم. چند شب پیش دندونای راستِ بالاییم شروع کردن به درد کردن. از اونجایی که تازه از دندونام عکس گرفتم و تازه همه رو عصب‌کشی و ترمیم کردم و همین دو ماه پیش رفتم برای چکاپ و دکترم گفت دندونات همه‌شون حالشون خوبه، دیگه وقعی به این درد ننهادم. کلاً سیاستم تو زندگی اینه که وقعی به دردهام ننهم. ینی انقدر وقعی نمی‌نهم که یا عادت می‌کنم یا خودشون خوب میشن. نشون به این نشون که دفترچه بیمه درمانیم تو این ده سال ده تا نسخه هم توش نوشته نشده و اصولاً تا به آستانۀ مرگ نرسم نمی‌رم دکتر. گفتم شاید این درد هم از استرسه و شاید از فلانه و بهمانه و گرفتم خوابیدم. درده رو تو خواب هم احساس می‌کردما، ولی حتی مسکّن هم نخوردم. در مورد قرص و مسکّن خوردن هم سیاستم اینه که تا کارد به استخوانم نرسه و اشک و جیغ و دادم درنیاد نمی‌خورمشون. خلاصه شب رو به صبح رسوندم و صبح که بیدار شدم احساس کردم سمت راست صورتم سنگینه و یه چیزی جلوی چشم راستمو گرفته. نگاه به آینه کردم دیدم یه ور صورتم پف کرده و به‌طرز وحشتناکی درد می‌کنه. کشوی داروها رو ریختم روی میز، مسکنّاشو جدا کردم، عوارض و مشخصات تک‌تکشونو گوگل کردم و ایبوپروفینو برگزیدم و خوردم. بعد شروع کردم هر هشت ساعت یه بار یه آموکسی خوردن که چرکش! خشک بشه. دو روز بعدم زنگ زدم از دندانپزشکی که همیشه پیش اون میرم وقت گرفتم. بعد هر کی منو تو اون وضعیت می‌دید می‌گفت واااااااای چقدر گونه و لپ بهت میاد و بیا برو گونه تزریق کن خیلی خوشگل میشی :|

یه زمانی دوست داشتم شوهرم کارخونهٔ شکلات‌سازی داشته باشه. چارلی و کارخانهٔ شکلات‌سازیشو دیدین؟ یه همچین کسی. حالا ولی می‌خوام دندانپزشک باشه، مطبشم طبقهٔ بالای خونه‌مون باشه.

در شدیدترین سردردها من یه مسکّن بیشتر نمی‌خورم. اون وقت طی ۲۴ ساعت گذشته چهار تا مسکّن چهارصد و سه تا آموکسی خوردم، بی هیچ اثری. تو دانشگاه چی یاد این داروسازا می‌دن؟ اسمارتیز اگه خورده بودم تا حالا اثر کرده بود.

من وقتی دندونم درد می‌کنه خیلی مظلوم و ساکت میشم.

الان منحنی خنده‌هام کج و کوله شده و زین حیث غمگینم.

میگن فرهنگستان برای پاپیون معادل فارسی دو ور پف رو پیشنهاد داده :دی من الان یه ور پفشونم! 

آیا می‌دانید روی صورت ورم‌کرده از دندون‌درد، کیسهٔ آب گرم و دستمال گرم نمی‌ذارن و کیسهٔ یخ می‌ذارن؟ نمی‌دونستین؟ من خودمم تازه فهمیدم.

روزی که ملت بدونن دراز آویز زینتی و کش‌لقمه و دو ور پف جکه و مصوب فرهنگستان نیست روز عروسی منه :|

ولی راست میگن؛ گونه و لپ بهم میاد.

نظرم عوض شد؛ همون مهندس باشه. دفتر کارشم طبقهٔ بالای خونه‌مون باشه.



این خیلی جالبه. نوشتم اگر بچه‌دار شدید، بعد نوشتم تصمیم با نسرین است. ینی الهی بمیرم براش. بعد جالبه که نوشتم اسم کوچولو و ننوشتم کوچولوها!.



انصافاً هیچ وقت اعصابِ خواهرشوهر و جاری رو نداشتم. هنوزم ندارم :دی بعد می‌ترسم روزگار و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دهن‌کجی کنن و یه مراد با هفت تا خواهر و هفت تا برادر نصیبم کنن. خدایا خودت رحم کن.



این شماره نداره. در واقع فرض کردم طرف اون دو تا هفت خان رو رد کرده و رسیده به مرحلۀ گل و شیرینی و دیگه شماره نذاشتم برای این شرط. 



اینجا فرض کردم مرحلۀ گل و شیرینی هم سپری شده و زندگی مشترک رو شروع کردیم. فقط برام سؤاله که اوکی لنگ ظهر حدوداً میشه ساعت دوازده، ولی لنگ عصر و لنگ شب دیگه چه صیغه‌ایه؟ :| بعد اگه صدای موبایل خودم بیدارم کنه تقصیر اون بدبخت چیه خب :|



اینجا تازه یادم افتاده بگم سیگار نکشه :|



از همون موقع به شماره‌های رند علاقه داشتم. فقط چیزی که نمی‌فهمم اینه که چرا چند تا شماره؟ بعد اگه یه جایی بود که آنتن نمی‌داد تقصیر اون چیه :| آخه زن انقدر بی‌منطق؟ جالبه اصلاً راجع به مهریه و خونه و ماشین و مادیات شرط خاصی نداشتم :|

+ پیش‌تر هم دو تا پست نوشته بودم با عنوانِ «برای سال‌ها بعدِ خودم، جهت مقایسۀ طرز تفکر فعلی‌م با تجارب اون موقع، یا مقدمه‌ای بر کتاب مراد از رویا تا واقعیت»؛ لینک۱، لینک۲.

+ عنوان: از تیزر تبلیغاتی لوسیون موی بهاره :|

۹۸/۱۱/۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بابا

خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا

مریم س هم‌مدرسه‌ای

میترا

ندا

نظرات  (۷۴)

۱۸ بهمن ۹۸ ، ۰۱:۲۳ صـــالــحـــه ⠀
وای. یعنی خدا نکشتت نسرین!
چی بود اینا؟ وای! یعنی مردم از خنده. بیشتر شبیه جوک بود اگه ناراحت نمیشی. باورم نمیشه واقعا اینا معیارات بوده. اونم تو ۱۴ سالگی!
وای! :دی
البته الان که فکر می‌کنم خیلی هم بد نبود. من تو ۱۴ سالگی هییییییچ معیاری نداشتم. اصلا نمی‌دونستم باید معیاری داشته باشم.
یه برگه شبیه این تو سن ۱۷ سالگی نوشتم. اتفاقا هنوز دارمش.
ترغیب شدم منم یه مطلب شبیه مال تو بنویسم. مخصوصا اینکه معیارهای انتخاب دامادِ آینده‌م رو هم نوشتم. ۴ تا معیار هم بیشتر نیست. به یاد دردانه خودمون :دی
ولی می‌خوام روز تولد فاطمه‌زهرا منتشرش کنم. تولدش یه ماه دیگه‌س.
خوبه؟
پاسخ:
بالاخره معیار مضحک داشتن بهتر از معیار نداشتنه. این نشون میده من حداقل به پدیدهٔ ازدواج فکر کرده بودم :))
من تا هفده‌ هیژده سالگی همین تفکراتو داشتم. بعد کم‌کم تغییر کردم و تو بیست‌ویکی‌دوسالگی معیار و شرطم این بود طرف سیاسی نباشه و سابقهٔ شرکت تو هیچ راهپیمایی و تظاهراتی رو نداشته باشه. فوتبالی نباشه. زیاد مذهبی نباشه. فلان نباشه و بهمان باشه. معیارهای مادی هم به شرایطم اضافه شده بود. ولی چند ساله به این نتیجه رسیدم اگه یکیو دوست داشته باشی تفکرشم دوست داری. و هر جوری هست، همون‌جوری دوستش داری. و عجیب‌تر اینکه اگه یکیو دوست داشته و شبیهش نباشی، تغییر می‌کنی و میشی شبیه اون.

معیار انتخاب داماد آینده‌تو دخترت باید بنویسه نه تو. تو یه بار حق انتخاب داشتی که کردی و تمام. الان علف باید به دهن فاطمه‌زهرا شیرین باشه. مگه تو قراره انتخاب کنی؟! :|
دیکتاتوری خالص 😀
چه‌قدر فارسی دوست بودین.به نظرم شاید دلیل گرایش به زبان‌شناسی ریشه در همین داشته باشه.
بندهایی بود غیر مادی ولی از طرفی مردافکن😂
چه شروطی داشتین.مخصوصا اون حفظ‌کردنیها و اون دماغ وبند اول که ابراز تنفر بود و دلیلش😯


پاسخ:
تازه کجاشو دیدین؟ بعد از این همه شرط و شروط، یه سری مجازات هم برای مواقعی که از قوانینم تخطی بشه نوشته بودم که دیگه دیدم خیلی بی‌رحمانه است نیاوردم تو پست. یکی از مجازات‌ها توقیف ماشین بود به‌مدت یک ماه. نوشته بودم باید یه ماه پیاده بری سر کار. توقیف اموال و دارایی و کارت بانکی و حتی حبس شدن تو اتاق و گشنگی کشیدن به‌مدت یک الی سه روزم داشتیم :)) 
آره، شاید. من از بچگی عاشق شاهنامه بودم. تو تخیلاتم دوست داشتم شوهرم مثل پهلوان‌های شاهنامه باشه. مثل کاوه، فریدون، سیاوش، سهراب، اسفندیار.
ولی من می‌‌دونستم باید یخ بذاری رو ورم دندون. درواقع چیزی که من می‌دونم اینه که در کل رو ورم باید یخ گذاشت! :|

من در دوران کودکی و نوجوانی (جهالت) علاقه‌مند به نقش مثبت‌های سریال‌ها می‌شدم. اصلاً کاری به بازیگره و اسمش و چهره‌ش نداشتم، فقط نقشش نقش پلیسی، بچه مثبتی، یا همون که همه می‌خوان خرابش کنن یا ذاتش خوبه ولی قاطی یه مشت منفی شده، می‌بود، کافی بود!!! مثلاً پویا امینی سریال خط قرمز! :| یا مانی کسراییان یکی از اپیزودهای سریال کلانتر! :|
یا همین شهرام پور اسد در سریال‌های اوایل دهه هشتاد که لامصب همه جا نقش پسر حرف گوش کن و سالم داشت و حتی یادم نیست تو چه سریالی، فقط یادمه نقش گوگولی و مثبت سریال بوده! :|
شهاب حسینی پلیس جوان!
یا حتی شهاب حسینی پس از باران!
ولی شهاب حسینی تب سرد ابداً! در عوض حمید گودرزی تب سرد! :|
یا حتی عبدالرضا زهره کرمانی سریال روح مهربان! :|
یا حتی برزو ارجمند سریال صاحبدلان! :|
یا مثلاً مجید حاجی‌زاده سریال فقط به خاطر تو! :|
یا حتی اون دوست هومن سیدی راه بی پایان! خودش نه‌هااا مثبت نمی‌اومد به نظرم، دوستش مثبت بود ! :| :)))
پاسخ:
این چهارتای آخرو خیلی خوب نمی‌شناسم. سریالاشونم ندیدم درست و حسابی. ولی پلیس جوان و تب سرد و خط قرمز یادمه. منم پویا امینی رو دوست داشتم. تو خوش‌رکاب بیشترتر دوستش داشتم. یه فیلمی هم بازی کرده بود به اسم وعدهٔ دیدار. محصول ۱۳۸۲. هنوز فرصت نکردم ببینم :)))
مانی کسرائیان!!! :)) اینم دوست داشتم. ولی به کل فراموش کرده بودم. الان گوگل کردم مانی کسرائیان کجاست :)) بعد دیدم نوشته متولد ۵۵!. تو تصوراتم هنوز بیست و چند سالش بود.
اون سریالی که اسمش یادت رفته مسافر زمانه. جزو سریال‌های مورد علاقهٔ منم بود. محصول سال ۱۳۸۲!!!
من عکس و پوستر همهٔ اینا رو داشتم و نگه‌داشتم هنوز. 
:))
تک فرزند باشه همه تمرکز مامانش رو یکی یدونشه! حتی شده نامحسوس!
تک پسرم باشه ممکنه این مشکل باشه
یه بنده خدایی معیارش این بود که همسرش پرورشگاهی باشه :)
پاسخ:
اینکه با افزایش فرزندان تمرکز والدین نصف و ثلث بشه رو قبول ندارم زیاد. تمرکز والدین روی بچه‌هاشون بی‌نهایته و بی‌نهایت اگه نصف بشه هم باز بی‌نهایته.
معیار خداپسندانه‌ایه!
دیکتاتور کی بودی تو؟ :)))

من خودمم تا وقتی درد به استخونم نرسه وقعی بهش نمی‌نهم، ولی انصافا آنتی‌بیوتیکو دیگه سرخود نخور :(
پاسخ:
آموکسی رو چند نوبت که خوردم، زنگ زدم با دکترم هم مشورت کردم گفت تا شنبه بخور بعد بیا. 
یه بسته هم مترونیدازول گرفتم دارم می‌خورم.
۱۸ بهمن ۹۸ ، ۰۹:۱۲ نیمچه مهندس ...
فی الواقع وقتی انسان از دوره ی نوجوانی تا جوانی اینقدر تغییر میکنه و تازه تو این سن به یه ثباتی میرسه نمیفهمم چطور بعضیا بچه هاشون رو تو 14 سالگی عروس و داماد میکنن؟؟؟
منم خیلی فرق کردم.ولی خوب یادمه از اول نژاد پرست نبودم.
دندونم رو که جراحی کردم دکتر ژل تو کیسه بهم داد و گفت بذار تو فریزر یخ بشه و بذار رو لپت.این ژل رو میشه تو آب جوش هم انداخت و گرم کرد و به جای کیسه ی آب گرم در ابعاد کوچیک استفاده کرد.
پاسخ:
وای آره منم نمی‌فهمم. من تو این سن یه خواستگار داشتم که باهاش ازدواج نکردم و اونم رفت یکی دیگه رو گرفت و الان دخترشون مدرسه میره :)) اگه ازدواج می‌کردم الان دختر من مدرسه می‌رفت :)) و لابد بچهٔ طلاق بود :))

چه باحال. نشنیده بودم همچین ژلی وجود داره.
وای خدا! تا حالا این همه شرط فضایی یه جا نخونده بودم:))))
۶ که عالی بود! اون همه تلاش برای عربی‌ستیزی و اضافه کردن قرآن به فهرست!:))))))))

بگو چرا مراد تا حالا پیدا نشده:)) شرایط بردگی تو آمریکا از شرطای تو راحت‌تر بوده:)))
پاسخ:
دارم فکر می‌کنم چقدر جای کتاب ریاضی مهندسی اشپیگل و فیزیولوژی گایتون خالیه تو این لیست. اگه اون موقع با این کتابا آشنایی داشتم می‌گفتم اینا رم حفظ کنه :|
به‌نظرم کمال‌گراییِ اون موقعم رو نشون میده این شرط‌ها. گویا دوست داشتم شوهرم یه همه‌چی‌دانِ همه‌فن‌حریف باشه.
در رابطه با نظام برده‌داری ذهنم، ارجاعت می‌دم به پاسخ نظر آقای مهرداد، ذیل همین پست :))
یه قهوه قجری هم به شرط و شروط اضافه میکردی کامل میشد:)))
احتمالا هزینه عمل بینی اونموقها خیلی پایین بوده اونهم سه بار:))
بعدش چطور میشه نسرین خانوم از پسرها متنفر باشه بعد دنبال یه پسر چپ دست بدون ریش و سبیل و مهندس و حافظ شاهنامه و دهخدا و جدول مندلیف!! و تک فرزند و با چند تا شماره موبایل رند باشه:))
همین مورد آخری یعنی چند تا شماره داشتن یه زمانی زمینه‌ی خلاف محسوب میشد و نه آپشن:)
پاسخ:
جملهٔ اول و آخرم تناقض دارن. چطور آدم دلش برای کسی که ازش متنفره تنگ میشه؟ :|
اون موقع من و هم‌سن‌وسال‌هام موبایل نداشتیم. فقط بابا موبایل داشت که وقتی از خونه بهش زنگ می‌زدیم، چون شماره ذخیره نمیشد، باید حفظ می‌کردیم شماره‌شو. برای همین گفتم رند باشه که راحت حفظ کنم. دلیل اینکه چند تا باشه هم شاید این بوده که فکر کردم ممکنه یکیش یادم بره یا در دسترس نباشه. ایرانسل اون موقع هنوز جا نیافتاده بود که بگم منظورم چند تا اپراتور بوده.
۱۸ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۴۱ محسن رحمانی
سلام و عرض ادب.
فک کنم علت غیبت مراد و مراجعه نکردنشون همین شروط باشه :دی
کش لقمه ای به چی میگن؟
پاسخ:
سلام
آره همه‌مون همین فکرو می‌کنیم :))
بعضیا میگن فرهنگستان به پیتزا گفته کش‌لقمه. ولی فرهنگستان همچین چیزی نگفته.
فکر نمیکنید شرایطتتون یکم زیادی سخت بوده؟ D:
پاسخ:
چرا خب قبول دارم که یه مقدار سخت بود :دی
بسههه دیگهههه بسهههه
خواهش میکنم ادامه ندید که دیگه برگی برام نمونده:دی

+ فکر کنم با همون شروط اول صلاحیت حضور در وبلاگتون رو از دست دادم حتی:دی
از همه مهم تر پسرم؛ نام، نام خانوادگی، نام پدر عربی می باشد؛ رشته دانشگاهی اینجانب عربی می باشد؛ و راست دست هم هستم😀 لطفا مرا عفو کنید🚶‍♂️🚶‍♂️🚶‍♂️😁
پاسخ:
:)) لابد تک‌فرزند هم نیستید و ده سالم ازم کوچیکترید. واقعا که :| 
۱۸ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۰۰ معلوم الحال
نچ نچ نچ نچ
شما از همون اولشم شوهر نمیخواستید. :)
با این تفاصیل و تفاسیر هر جوری حساب میکنم از بین این 8 میلیارد آدم چیزی به شما نمیرسه. یعنی اصلا شدنی نیست :|
پاسخ:
نه دیگه گفتیم متولد ایران باشه. پس باید ۸۵ میلیون آدم رو بررسی کنیم که از اونجایی که نصفشون خانومن، می‌مونه یه چهل میلیون که با توجه به اینکه گفتم فاصلهٔ سنیش فلان قدر باشه، پس از بررسی هرم سنی جمعیت ایران، مِن حیث المجموع چهار میلیون مرد ایرانی این شرایط سنی رو دارن. که به‌نظرم (با بررسی آماری اسامی هم‌کلاسیام) یه درصدشون هم اسم فارسی دارن و هم فامیلی فارسی. ینی چیزی حدود ۴۰ هزار نفر. راجع به چپ‌دستیشون هم آمارها میگه ده درصد مردم چپ‌دستن. پس میشه گفت ده درصد مردانِ ۲۸ تا ۳۰ سالهٔ ایرانی که اسم و فامیلشون فارسیه چپ‌دستن. تا اینجا شد چهارهزار تا. دیگه نمی‌دونم چه تعدادشون متأهلن و چه تعداد مجرد :))
واااای خیلی بامزه بودن :)))

منم نصف عمرم تو دندونپزشکی بودم یکی هم هس باید روکش کنم تا قبل عید تا گروووونترررنشده .

منم دردداشته باشم تحمل میکنم و مسکن دوست ندارم اما اون هفته کمردرد شدیدی داشتم جوری که نمیتونسم

بخوابم بلندشدم یه مفنامیک اسید خوردم و بیهوش شدم ازخواب 😞. بیشتر روغن سیاهدونه میمالم وقتایی که

خیلیی درددارم یا حوله گرم میکنم میذارم روبخاری داغ شد میذارم رو کمرم.
پاسخ:
من از اسم مفنامیک اسید می‌ترسم. حس می‌کنم میره معده‌مو سوراخ می‌کنه. فلذا، نخوردم تا حالا.
۱۸ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۲۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
کیسه یخ؟ واقعا؟! بعد من میرم صورتم رو میچسبونم به بخاری که دردم خوب بشه و خب دردش خوب هم میشهD:
مامان من همواره تاکید کرده که سعی کنید از الان به این فکر نکنید که طرف باید حتما فلان و بهمان باشه، چون تجربه اطرافیان ثابت کرده دقیقا برعکسش میشه:/
پاسخ:
من قبلا فکر می‌کردم اگه فلان باشه و بهمان باشه نمی‌تونم تحملش کنم و برمی‌گردم خونهٔ بابام!. ولی سیگارِ استادی که دوستش دارم (پیره و به چشم استادی دوستش دارم) ثابت کرد اگه عاشق یکی باشی، کور و کر میشی و دیگه تحمل نمی‌کنم و فلان باشه و بهمان باشه معنی نداره.

این پستم:
چند شب پیش یه خانمی اومده بود واسه خواستگاری
خواهرش می گفت شیش تا دخترن، چار تا پسر
ینی واااااایییییییی
با مامانش، میشه هفتا کله که از هر کله یه صدایی در میاد و اوه...
خلاصه میگن، از هر چی بدت بیاد سرت میاد

از ریاضی خوشم نمیومد ولی در حال حاضر چرتکه تدریس می کنم و خیلی بهش علاقه مندم

دیگه ببین روزگار چه ها که نمیکنه :|
پاسخ:
من همیشه این مثالو می‌زنم: یه مدت خیلی دوست داشتم پلیس شم. بین اسباب‌بازیام چند تا هفت‌تیر و تفنگ داشتم! بعد وقتی شنیدم دانشگاه افسری تهرانه و باید چادری باشی گفتم نه من نمی‌تونم برم تهران و چادری هم باشم. بدم نمیومدا، ولی چنین تصوری از آینده‌م نداشتم. ولی حالا هم چادری‌ام، هم لیسانس و ارشد تهران بودم. هم هنوز دوست دارم دکتری برم تهران. 
ولی پلیس نیستم :(
هیتلرم از همین‌جاها شروع کرد که به اون جاها رسید. :))
حتی قذافی هم یه «الکتاب الأخضر» نوشته که بی‌شباهت به این چندخان نیست.
تصورت از شوهر یه هارد اکسترنال بوده به شکل آدم دماغ عملی بی‌ریش و سبیل. :)
پاسخ:
آره، هیتلرم نژادپرست بود. چپ‌دست هم بود :دی
تازه اینا فقط شرایط بود. نگفتم چه مجازات‌های سختی هم در نظر گرفته بودم (ارجاع به پاسخ نظر آقای مهرداد، ذیل همین پست)
یه شوهر تو مایه‌های ربات. ببین الان نه ولی اون موقع چیزهایی که قابلیت‌های فراوان داشتن رو دوست داشتم. مثلا یه ساعت داشتم که رادیو و هندزفزی داشت. خودکارهایی که چراغ قوه داشتن. یه کفش اسپورت داشتم بغلش جیب داشت. کلا دوست داشتم چیزایی که دارم ویژگی‌های اضافه! و منحصر به فرد داشته باشن.
آخی چه فانتزیایی داشتی :) مایه ی انبساط خاطرمان گردیدی بانو، دمت گرم و دلت خوش باد و این صبتا
پاسخ:
خاطرت همیشه منبسط! :))
معیارهای بچگیم رو یادم نیست که چی بوده ولی خدایی این پست فیلم کمدی محض بود :-))))
خب دختر وقتی دندونت مشکل داره که نمیشه سرخود دارو بخوری، برو ویزیت بشه دندونت حالا تا بیاد نوبتت بشه برات دارو تجویز میکنن.
پاسخ:
سعدی میگه:
ناصح گمان مبر نصیحتت کنم قبول
من گوش استماع ندارم، لمن تقول؟ (من گوش نمی‌دم به کی میگی؟)
چهارشنبه که زنگ زدم، برای شنبه عصر وقت داد. گفت اگه اورژانسیه همون چهارشنبه بیا. گفتم اورژانسی ینی چی؟ گفت اگه خیلی درد می‌کنه و نمی‌تونی تحمل کنی. گفتم خیلی درد می‌کنه ولی می‌تونم تحمل کنم. 
یه مشکلی که من با شما دکترا دارم اینه که نمی‌فهمم وقتی می‌گین هر موقع خیلی درد کرد بگو ینی کِی بگم :)) معنی خیلی رو درک نمی‌کنم :دی
بابا چی شد این 541 صفحه؟ :))
شایدم کسی کامنت نذاشته هنوز....
پاسخ:
اون ۵۴۱ تا تموم شد موند تو پست قبلی. کامنتای این پستو بعد از خوندنِ ۱۵۶ صفحهٔ یه کتاب دیگه تأیید می‌کنم و جواب می‌دم.
مثل اینکه اون زمان شوهر فراوون بود که اینهمه شرط گذاشته بودی... دخترای الان فقط میگن شوهر باشه حالا هرچی میخواد باشه... منم شرط و شروط زیادی داشتم ولی الان فقط شرطم اینه که اولا تُرک نباشه و دوما آدم باشه (این‌ترک بودن و آدم بودن ربطی به هم ندارن و گزینه های جدا جدا هستن!)
پاسخ:
:)) تنها شرط فعلی منم اینه دوستش داشته باشم طرفو! 
دیگه سپردم دست دلم، خودش تصمیم بگیره :)) 
فی‌الواقع عقلم تو این حوزه به درد نمی‌خوره :دی
خییییلی خوب بود کلی خندیدم
خدا خیرت بده

این فرکانسای کج و کوله رو فرستادی به کائنات😉 که خر مراد تو راه پنچر شده دیگه😂
پاسخ:
فکر کنم خرش مرده پیاده داره میاد. ولی خب پیاده هم انقدر طول نمی‌کشه. ملت، قدیما پیاده می‌رفتن مکه، فوق فوقش شش ماه طول می‌کشید. حالا این مراد ما چجوری داره میاد، الله اعلم.
۱۸ بهمن ۹۸ ، ۱۹:۳۷ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
هی لینک به لینک رفتم جلو رسیدم به بن‌بستD: نگاهم به کامنت‌هاش افتاد. دیدم عه هولدن!
اونجا که گفتی عشق ارادی نیست باهات موافقم. نادر ابراهیمی هم میگه: عشقِ به دیگری ضرورت نیست، حادثه است!
پاسخ:
هعی... هولدن
من لینک سیگارو دادم تو تا کجاها رفتی :))
۱۸ بهمن ۹۸ ، ۱۹:۴۳ صـــالــحـــه ⠀
:(
چرا خب آخه؟
منم حق دارم در مورد دامادم نظر بدم آخه! :(
بعد اگر بخوام نظر بدم باید معیار داشته باشم دیگه!
بعدشم من نظرم رو میدم. آخرش بین موارد از فیلتر رد شده خودش انتخاب میکنه. خیلی هم کار براش آسون میشه.
من خیرش رو نخوام کی می‌خواد!؟؟؟
پاسخ:
قطعاً خیرشو می‌خوای، ولی باهات موافق نیستم. طرف اگه هنوز به اون درک و فهم نرسیده که خوب و بد رو خودش فیلتر کنه، پس هنوز آمادهٔ ازدواج نیست.
خدا رو شکر مامان و بابای من مثل تو فکر نمی‌کنن :)) 
سلام خیییلی باحال بود....
چقد قدیما خوب بود
پاسخ:
سلام
آره. هر چی زمان می‌گذره اوضاع نادلخواه‌تر میشه
۱۸ بهمن ۹۸ ، ۲۰:۰۶ صـــالــحـــه ⠀
نه خب. شاید دوست داشت ازدواج کنه ولی نیاز به کمک من و باباش داشت واسه انتخاب.
چطوره اگر یکی بخواد بره وسایل ورزشی بخره دوست داره از یکی کمک بگیره که قبلا تجربه خرید وسایل رو داشته.
یا خونه بخره... از با تجربه‌ها کمک میگیره.
اون بچه هم خالی‌الذهنه.‌خب من راهنماییش می‌کنم :)
پاسخ:
ببین خط فکری من و تو راجع به ازدواج زمین تا آسمون فرق داره. تا صبم بحث کنیم بعیده به نتیجه و تفاهم برسیم.

یه یادی هم بکنم از این پستم:
۱۸ بهمن ۹۸ ، ۲۰:۲۲ خانم فـــــ
میتونم بگم خیلی خجسته بودی:)))))))))))))))
با سیگار نکشدش موافقم
پاسخ:
اگه جلوی بچه‌ها و بابام! نکشه و تو بالکن بکشه اشکالی نداره :))
۱۸ بهمن ۹۸ ، ۲۰:۳۸ خانم فـــــ
دهنش بو میده به هر حال و لباسش
به نظرم از یه سری معبار ها نباید کوتاه اومد
خواستگار 39 ساله داشتی منم چند وقت پیش 40 ساله داشتم:||||||||||||||||
فکر میکنم پسر های هم سن ما تموم شدن
یه تعداد هم هستن ولی خب نابینا هستن
الان فاصله سنی زیاد مد شده ک مشخصه فقط به یه چیز تو زندگی فکر میکنن و ادم با اینا ازدواج نکنه و همیشه مجرد بمونه خیلی بهتره
خاک برسرا
پاسخ:
نابینا نه، روشندل :))))

اون آقای سی‌ونه‌ساله الان چهل‌ودو سالشه. زیبا نیست؟! :|
ینی قدمتش از قدمت انقلاب شکوهمند اسلامی هم بیشتره :|
۱۸ بهمن ۹۸ ، ۲۱:۱۶ صـــالــحـــه ⠀
خخخخخ
پس معلومه مادر و پدرت خود رای نیستن
چون مامان من خیلی خود رایه وهیج وقت هیچ خود رایی رو مقابل خودش تحمل نمی‌کنه.
ما هم برای اینکه مسالمت آمیز زندگی کنیم خودرایی نکردیم.
اما همه‌ی اینا به کنار. واقعا دلم نمی‌خواد به دخترم چیزی تحمیل کنم. کاری که مادرم کرد. فقط دلم می‌خواد بتونه بهم پناه بیاره وقتی یه دوراهی میبینه.
پاسخ:
مامان و بابای من نه‌تنها خودرأی نیستن، بلکه حتی رأی هم نمیدن به گزینه‌هام :| خودم می‌برم خودم می‌دوزم خودم می‌بافم خودم می‌شکافم :)))
۱۸ بهمن ۹۸ ، ۲۱:۳۴ محسن رحمانی
خیلی جالبه وقتی میگید تا فلان صفحرو نخونم تایید نمیکنم تایید نمیکنید.
پاسخ:
وا، مگه با خودم شوخی دارم؟!
۱۸ بهمن ۹۸ ، ۲۱:۵۳ محسن رحمانی
نه منظورم اینه که روی تصمیمتون مصمم هستید. چون بعضی افراد هستند حوصلشون نمیشه زودتر کلری رو که قراره انجام بدن انجام میدن.
پاسخ:
اون بعضیا اگه تمرین کنن اونا هم می‌تونن
سلام معیاراتون و تحولش خیلی جالب بود. من 19 ساله بودم ازدواج کردم با کسی که تو 14 سالگی عاشقش بودم. بچه مثبت فامیل بود. بعد از دانشگاه تازه فهمیدم چقدر متفاوتیم و شاید اگر دیرتر ازدواج میکردم دیگه انتخابم نبود البته اگه با عقلم تصمیم می گرفتم.
پاسخ:
سلام
آدما همیشه در حال تغییرن. همیشه در حال رفتن، در حال حرکت. ما هم خودمون تغییر می‌کنیم هم بقیه در حال تغییرن. در حال رشد. و گاهی هم رو به افول و سقوط. شخصیت و منش و روش هیشکی ثابت و راکد نمی‌مونه. و حق نداریم بابت این تغییر از کسی شاکی باشیم. من یه وقتایی می‌نشستم به تغییرات آدما فکر می‌کردم بعد با خودم می‌گفتم وااای خوب شد با فلانی ازدواج نکردما، خوب شد با بهمانی ازدواج نکردما. ولی حالا عمیق‌تر که فکر می‌کنم می‌‌بینم خب ماها هر کدوم یه مسیری رو پیش گرفته بودیم و به سمت یه هدفی جلو می‌رفتیم. کور که نبودیم؛ می‌دیدیم مقصد طرف مقابلمون کجاست. اگه دو نفر با دو تا مقصد و مسیر متفاوت ازدواج کنن معلومه که پشیمون میشن. ازدواج موفق ازدواجیه که همسرت باهات هم‌مسیر باشه. کسی رو انتخاب کنی که تغییراتش با تغییرات تو همسو و همجهت باشه. مسیرش با مسیر تو یکی باشه. نه تو سدّ راه و سدّ هدف اون باشی، نه تو اونو از هدفش دور کنی، نه اون تو رو. درستش اینه کسی رو انتخاب کنی که تو مسیر زندگی، همراه و کمکِ هم باشین.

+ کی باورش میشه الان این حرفای قلنبه رو همون کسی زد که یه زمانی شرط ازدواجش این بود که شوهرش دماغشو یک الی سه بار عمل کرده باشه :)) :|
+ تأیید و پاسخ‌دهی به بقیۀ نظرات، بعد از تموم شدنِ دو تا کتابِ نصفه‌ای که دستمه.
۱۹ بهمن ۹۸ ، ۰۰:۲۳ پاسخ به کامنت آقای رحمانی:
چون اینجا براش تفریح حساب میشه، دردانه با خودش قرار میذاره که لحظات استراحت‌ بیاد اینجا..

@ دردانه:
حالا البته نمیدونم وبلاگ های دیگه رو هم بعد از خوندن این صفحات و کتاب‌ها چک میکنی و کامنت میذاری یا نه.............
پاسخ:
نمی‌دونم کی هستی ولی چهارده‌هزارمین کامنتِ عمومی اینجا رو گذاشتی :) کلاً تا این لحظه 23400 تا کامنت اینجا دریافت کردم که 14000 تاش عمومیه.
آره می‌خونم و نظر هم می‌ذارم براشون. بعضیا رو با دقت و تمرکز می‌خونم و بعضیا رو چک می‌کنم فقط. 
یه همچین کامنتایی:


در رابطه با سیگار:
سیگار لثه و دندونا رو خراب می‌کنه و دهان بو می‌گیره و به نظر این برا شریک زندگی چیز مطبوعی نیست.
دوست داشتن طرف که سر‌تر از باقی معیارهاست.

مهربان بودن و شخصیت مستقل و خودساخته داشتن هم می‌تونه مهم باشه.
پاسخ:
وقتی تو دانشگاه دیدم خیلی از هم‌کلاسیای نزدیکم سیگاری‌ان، وقتی تو همین بلاگستان فهمیدم خیلی از پسرا سیگار می‌کشن، انگار قبحش برام شکسته شد.
معمولاً اونایی که شخصیت مستقل و خودساخته دارن یه ریزه مغرورن. و غرورشون رو مُخه!
۱۹ بهمن ۹۸ ، ۱۲:۱۱ بانوچـه ⠀
نسرین نسرین نسرین
خدا رو شکر که اون موقع ازدواج نکردی واقعا خدا رو شکر :))
پاسخ:
:)) آره خیلی داغون بود افکارم

+ کامنتا رو دارم از مطب دندانپزشکی جواب میدم. خیلی هیجان‌انگیز بود. یه سوراخ ریز تا ریشه‌م زد و یه آینه داد دستم گفت ببین. مثل جوش چرکی پوست که وقتی می‌ترکه یه چیز سفید ازش میاد، یه مادهٔ سفید چندش داشت از ریشهٔ دندونم خارج میشد. افسوس که مجال عکس گرفتن نداشتم :)))
۱۹ بهمن ۹۸ ، ۱۴:۲۱ دچارِ فیش‌نگار
متاسفم چون میخوام بگم چارمی بازم تکرار میشه در ادامه...
پاسخ:
کدوم چارمی؟ شرط چهارم؟
ولی من سیگار برام خیلیییییییییی مهمه از دودش متنفررررم 😞😞 خواستگار 39 ساله ؟؟؟؟چه پروووان ملت

من قبلا ازدواج سنتی رو تاحدووی قبول داشتم ولی الان دیگهه ندارم . همون دوطرف باهم اشنابشن اول اخلاق و

رفتار و همه چی همدیگه اشنابشن . اخلاق هم مهمترازقیافه هس نسرین .پسرنبایدخوشگل باشه 😞😒موافقی؟
.
پاسخ:
وا! پدر اگه خوشگل نباشه، بچه‌ها هم خوشگل نمیشن خب :))
هوششون که به من میره، قیافه‌شونم به باباشون لابد
نسررررررین پسس قبول داری باهووووشی 😜😉😞.اره خدایی من به هوشت غبطه میخورم لامصب .

حافظت عاااالیه 😍😍.کاش منم باهوووش بودم هعععی خدا😞😞.مرد خوشگل ندووووس به درد نمیخوره

انوقت کلی چششم دنبالشه بعدم مررررد نباید سرررتراز زن باشه 😒😡.
پاسخ:
طرز تفکرتو دوست ندارم. بیا دیگه بحث نکنیم من حرص نخورم :))

یه بار سر کلاس استاد یه چیزی پرسید. من جواب دادم. گفت این خانوم خیلی باهوشه. اونجا فهمیدم باهوشم :)) مشروح خاطره: http://nebula.blog.ir/post/965
منم یه دندونم جلو شکسته باید روکش کنم هزینه اش تبریز چقدره ؟؟اینجا پرسیدم کمترینش بین 600 تا800

چخبره 😰😞 .یکجایی هس یکی گفت خیلییی تمیزه بعد قسطی هم قبول میکنه برم اونجا سربزنم .چون هیچ

جایی قسطی قبول نمیکنند وچک میگیرن دوماهه . دندونت عصب کشی کرد ؟؟؟
پاسخ:
بستگی به دکترش داره. قیمت ثابت نیست. تو همین حدوداست.
نیازی به عصب‌کشی نداشت. 
عهههه 😠😠😡.والا منم میدووونستم توباهوشی از رو پست هات وحرفات :)ماشالا 😙😙

حرص نخور پوستت چروک میشه . میگممم نسرررین تو بری بیرون به کارات برسی بعد بیایی انوقت میتونی

بری رو درست ؟؟؟من یه اخلاقای گندی دارم که نگو 😮😰
پاسخ:
بله می‌تونم. الانم تازه رسیدم خونه و می‌رم سر درسم :|
اشکال نداره مهم اینه که خودمووو دوسسسس داری😆😆😄
پاسخ:
:))
حس می‌کنم با این دیر دیر جواب دادن‌ها دارین محیط برای دوری بلند مدت‌تر آماده می‌کنید


واسه همینه هرچی سن بالاتر میره ازدواج سخت‌تر میشه معیارها چه به صورت واضح چه ضمیر ناخودآگاه آدما سخت‌گیرانه‌تر میشن (شاید خودمون متوجه نشیم ولی همین که آدم xرو اگه ۴ سال پیش می‌دیدیم احتمالا می‌تونست فرد نسبتا مناسبی باشه ولی الان هیچ میلی بهش نداریم می‌تونه یه نشونه باشه)
پاسخ:
اوهوم. تا پست ۱۳۹۸ هستم. بعدش یه مدت کنج عزلت و خلوت و این صوبتا.
آره قبول دارم معیارها تغییر می‌کنه به‌مرور زمان، ولی ممکنه x ای هم باشه که چهار سال پیش دوست داشتی باهاش ازدواج کنی، الانم دوست داری، چهار سال بعد هم دوست داری و اگه با این x ازدواج نکنی حسرتش تا چهل سال بعد هم باهاته. به‌نظرم این x ها، صرف‌نظر از متغیرهای دیگه، جواب یکتای معادله‌ن. که هر کسی نمی‌تونه پیداش کنه البته.

۲۰ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۲۱ محسن رحمانی
سلام وعرض ادب .

این آقا پسری که بغل دستتونه آقا امید داداشتونه ؟
پاسخ:
سلام
بله :)
۲۰ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۳۴ محسن رحمانی
اولین بارو آخرین باری که سوار رنجر شدم توی اولین سفرم به مشهدبود که راهنمایی
بودم و واقعا ترسناک بود.

ولی چرخ و فلک و ماشین برقیش خیییلی باحال بود.
پاسخ:
آره رنجر خیلی ترسناکه. من خیلی وقته سوار هیچ کدومشون نشدم.
۲۰ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۰۸ دچارِ فیش‌نگار
همین که چی فکر میکردیم چی شد...
پاسخ:
آره. چی فکر می‌کنیم چی قراره بشه :))
سلام نسرررین خوبی ؟تا پست 1398 هسی بعدش کجاااا میخوای بری؟؟😲😞😞

منم کم کم دیگه باید واس ازمونم شروع کنم زمان خیلی زود میگذره . میشه یه جمله یادگاری بهم بگی ؟؟؟

یچیزی که منوو منقلب کنه و به خودم بیام نمیدونم قشنگ ترین جمله یا حرفی که میخوای بم بگی چیه ؟؟
واقعا بی سوادی و بی فرهنگی و نادونی بد دردیه 😔😔 از دست کاراش دیووووونه شدم . نمیدونم ربطی

به تحصیلات و سواد داره یا شعور و ذات اون ادم 😞😞😒 چقدررر سخته اختلاف سنی زیاد بین مادر و بچه .
پاسخ:
:|
این دو تا پست اخیرت اصلا خوب نبود؛ اون قبلی که اصلا هیچی.. شبیه پست نبود، و این یکی هم در واقع همه ش عکس-نوشته بود..
به نظرم پست درست و حسابی، اما با فاصله مینوشتی خیلی بهتر بود تا پست های اینچنینی اما هر هفته..
البته نظر منه..
:)
پاسخ:
نظرتون قابل احترامه :)
نسرررین یه جمله بگو بم که منووو متحول کنه و بهم انگیزه بده 😔 بعدم توزندگیمم کاربرد داشته باشه هم تو

پیشرفتم .
پاسخ:
واااای چقدر تو کامنت میذاری. بسه دیگه :))
برای همه ی کارت های بانکی میشه رمز دوم پویا رو پیامکی کرد؟؟ یا هر کدوم نرم افزار دارن؟؟
امروز رفتم خودپرداز بانک ملی ، خواستم رمز دوم پویا رو فعال کنم. رفتم قسمت عملیات رمز ، فقط تغییر رمز دوم بود. رمز پویا و اینا خبری نبود.
پاسخ:
آره. هر کدوم نرم‌افزار جدا دارن ولی پیامک هم می‌کنن همه‌شون.
اینو ببین: [کلیک]
چون دوستت می‌دارم
مجبور نیستی آنگونه که روز آشنایی‌مان بودی باقی بمانی.
چون دوستت می‌دارم
مجبور نیستی خود را محدود کنی
به تصویری که از تو زنده مانده در من.
چون دوستت می‌دارم
می‌توانی در خودت ببالی
چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت
می‌توانی دگرگون شده، بشکفی و تازه شوی.
چون دوستت می‌دارم
می‌توانی آنچه هستی باقی بمانی و
آنچه نیستی شوی...
[مارگوت بیکل]
این شعر رو از وبلاگ دچار خیلی وقت پیش خونده بودم. با خوندن این پست و کامنتا یادش افتادم و از روی دفترم نوشتمش :)
پاسخ:
چون دوستت می‌دارم...
+ خییییییلی به دلم نشست این شعر. ممنون :)
سلام و درود دُردونه خانوم عزیز

چ خوبه ک ثبت کزدی و میکنی !


بیتی از سعدی جان نوشتی ک تو همون غزل هم میگه :

گنجشک بین ک صحبت شاهینش آرزوست

بیچاره در هلاک تن خویشتن عجول 😄

فک کنم مراد داره سینه خیز میاد ک هنوز نرسیده ! 😁😅

انشااله ک بیست سال دیکه اینا رو بخونی و مثل من ریسه بری !

دلت شاد و لبت خندون و سلامت باشی الهی !
پاسخ:
سلام
غزل قشنگیه. هر بیتش زیباست. سعدی کلاً عشقه.
ببین آخه با هر سرعت اندکی هم که حساب می‌کنم، اگه راه افتاده بود تا حالا باید می‌رسید :| حالا هر موقع اومد، ازش می‌پرسیم کجا بودی این همه وقت :))
۲۱ بهمن ۹۸ ، ۲۲:۰۲ محسن رحمانی
سلام

از اتاق فرمان اشاره می کنند مراد در حال حفط کردن فرهنگ لغط عمید و دهخداست :دی
پاسخ:
سلام
:))
اگه شرایط منو داشتی نمیتونسی درس بخونی البته با ارامش و بدون هیچ دغدغه واسترسی :)

چون تک دختری نازپرورده و یکم لوسی تو ناز ونعمت بزرگ شدی طعم سختی رو هیچ وقت نکشیدی

همیشه همه چی لقمت اماده بود ومادرت برات اماده میکرد فک نمیکنم حتی ظرفم بشوری و دس به سیاه و سفید بزنی :)

بهرحال موفق باشی خدانگهدار .
پاسخ:
ناشکری نمی‌کنم بابت این رفاه نسبی‌م، ولی راجع به من و زندگیم اشتباه می‌کنی. به‌شدت هم داری اشتباه می‌کنی. هر کی درد و بدبختی خاص خودشو داره. تو درداتو میای اینجا می‌نویسی همه‌ می‌خونن، من می‌ریزم تو خودم. اینکه دردمو داد نمی‌زنم به این معنی نیست که حالم خوبم. شاید بقیه باهات همدرد نباشن، ولی اون‌ها هم دردمندند. فرق من و بقیهٔ دردمندها اینه که من سعی می‌کنم قشنگیای زندگی رو ببینم و همین قشنگیاشو نشون بقیه میدم.
سلام فکر کنم اگه کل دنیا رو می گشتی کسی با این معیارها پیدا نمی کردی ولی تو اون سن این معیارها شاید پیش بیاد
پاسخ:
سلام
آره بابا اون موقع بچه بودم. چه می‌فهمیدم شوهر چیه.
ریپلای به المیرا :

شما میای دردهاتو اینجا میگی ، خب ما چیکار کنیم؟! فکر میکنی همه بی دردن و شما بدبختی. دید و فکرت رو عوض کنی به نفع خودته.
اینکه میای مشکلاتت رو چندین بار کامنت میذاری ، واقعا هیچی رو عوض نمیکنه. به نظرم نمیخوای مشکلاتت رو حل کنی فقط دنبال اینی که ثابت کنی از بقیه شرایطتت بدتره. درصورتی که آدمایی هستن که شرایط بدتری از تو دارن.
کسی هم نمیتونه متحولت کنه. اگه دنبال جملات انگیزشی هستی ، گوگل سرچ کنی زیادته. ولی فکر نکنم بازم کمکت کنه چون به نظرم دنبال راه حل نیستی در کل!
پاسخ:
می‌دونی مهین؟ من هیچ وقت دوست جون جونی! و صمیمی‌ای که همهٔ رازها و مشکلات و دردامو بهش بگم نداشتم. ینی خودم خواستم که نداشته باشم. تو وبلاگمم که اصلاً و ابداً مشکلات جدیمو نمی‌نویسم. یه وقتایی تو مصاحبه‌های درسی و کاری یا حتی تو خواستگاری ازم اسم و شمارهٔ دوستای صمیمی‌مو خواستن و منی که صدها شماره تو گوشیم دارم کسی رو در شعاعی ندیدم که دوست صمیمیم بدونمش. چند تا دوست نزدیک داشتم که گاهی که کارد به استخوانم رسید یه گوشه از دردامو گفتم بهشون. سنگ صبورهای خوبی بودن. ولی از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم همین یه ذره درد دل رو هم ازشون دریغ کنم. من حتی با پدر و مادرم هم صمیمی نیستم. اینکه ماها آدمای تودار و ساکتی هستیم به این معنی نیست که رفتار ما درسته و بقیه که درداشونو داد می‌زنن اشتباه می‌کنن. شاید درستش همینه که بریم یکی و یه جایی پیدا کنیم و بگیم و بنویسیم تا خالی شیم، تا سبک شم. بابای المیرا یکی دو سال بیشتر نیست که فوت کرده. از کامنتاش به‌نظر می‌رسه مادر و خواهر و برادرش باهاش همراه و همدل نیستن. تنهاست. زورش به روزگار نمی‌رسه. از این المیراها دور و برمون زیاده. حالا که کاری از دستمون برای بهتر شدن شرایطشون برنمیاد، بیا حداقل حالشونو بدتر نکنیم. خیلیا موقع درد دل راهکار نمی‌خوان ازت. فقط می‌خوان بشنوی. همین آرومشون می‌کنه. دنیا به قدر کفایت با همه‌مون نامهربونه. لااقل ما باهم مهربون‌ باشیم.
خب ببین منم تنهام ، فکر کنم اکثریت تنها باشن. منم بنا به مشکلات و شرایطی که دارم خیلی وقتا ناراحتم ، به بن بست میرسم ، خیلی شب ها با گریه میخوابم ، به همه لعنت میفرستم و ... . اما همه ی اینا درون خودمه. اگه هم یه وقتایی به چند تا از دوستام میگم حتما از دستم در رفته یا اون موقع خواستم با یکی حرف بزنم. ولی فقط چند بار بوده. اینکه یکی مداااام در حال غر زدن باشه انگار که فقط خودش مشکل داره و بقیه حالشون خوبه رو درک نمیکنم. و اینکه بعدش بگه تو توی ناز و نعمت بزرگ شدی و هیچ وقت مشکلی نداشتی و همه ی مشکلات عالم برای منه ، اینو درک نمیکنم.
بعضیا دنبال آدمی هستن که حرفاشون رو بشنوه ، پیشش درد و دل کنن و آروم شن حتی اگه طرف راهکار نده ، درست. من خودم برای خیلیا گوش بودم!! آدم وقتی یه مشکلی داره دو حالت بیشتر نداره ؛ یا میتونه حلش کنه که باید بره دنبال راه حل ، یا نمیتونه حلش کنه و باید باهاش کنار بیاد یا ولش کنه.
من یه دوستی دارم که میگفت حالش بده. چند وقت سعی کردم بهش کمک کنم که حالش خوب بشه. آخرش میدونی چی گفت؟ گفت ببین همه ی حرفات درسته اما من نمیخوام تغییر کنم ، میخوام همینطور ناراحت بمونم. ... منم ولش کردم چون این آدم "نمیخواد" حالش خوب بشه ، بحث "نتونستن" نبود. ... خیلیا فکر میکنن نمیتونن شرایطشون رو بهتر کنن اما اونا نمیخوان. اینجا دیگه کمک کردن ما فایده ای نداره.
پاسخ:
اوهوم حق با توئه و حرفات منطقیه. من خودم همیشه سعی می‌کنم تا جای ممکن از آدمای ناله و انرژی-منفی دوری کنم. دو تا وبلاگ بود که دیگه نمی‌خونمشون. یکی دائم غر می‌زد یکی هم دائم ناله می‌کرد :|
خانوم با اجازه من یه حاضری بزنم برم :)))
عکس کنار وبلاگ‌تون هم مبارک باشه.
این کتاب رو هم توی کتابخونه پیدا کردم. بیت اولش هم این بود: آب طلب نکرده همیشه مراد نیست... :-)
پاسخ:
پس‌فردا تولد دعوتیا. بیا هدرو هم ببین :دی
این سمت چپیه کادوی تولد وبلاگمه از طرف عمو بهنامش :))
احتمالا می‌دونی، یا اگه نمی‌دونی بگم که کاراکتر مراد وقتی خلق شد که تو فرهنگستان، تو اتاقی که برای استراحت و دورهمیمون بود کنار پنجره هندزفزی به گوش ایستاده بودم و بیرونو تماشا می‌کردم و به مراد فکر می‌کردم. البته اون موقع لفظ مراد نبود هنوز. به خودِ بی‌اسمش فکر می‌کردم. در واقع مدلولش بود دالش نبود. می‌دونم نمی‌دونی دال و مدلول چیه. خلاصه هم‌کلاسیم رفت سمت آب‌سردکن و یه‌بارمصرفو پر کرد و گرفت سمت من. گفتم میل ندارم. گفت بگیر، آب نطلبیده مراده. پرسیدم ینی چیه؟ گفت ینی بخوری به مرادت می‌رسی. اونجا بود که لفظ مراد به منصهٔ ظهور رسید. احتمالا منصهٔ ظهور هم نمی‌دونی چیه :دی. لیوانو گرفتم و آبشو که خوردم، گذاشتم تو کیفم و آوردم تاش کردم گذاشتم لای دفتر خاطراتم :|
وااای :)) الان اگه روانشناس بودم برات کلی داد سخن سر میدادم
ولی الان فقط دارم غش میکنم از خنده
پاسخ:
خدا رو شکر نیستی :| :))
سلام. از هولدن کالفیلد خبر نداری. نزدیک یک ساله وبلاگش رو بسته. کاش یکی ازش خبری بهم بده
پاسخ:
سلام. نه خبر ندارم. نویسندهٔ این وبلاگ شاید خبر داشته باشه:
۲۴ بهمن ۹۸ ، ۱۸:۴۵ قاسم صفایی نژاد
چی شده که کامنت‌ها بازه؟
پاسخ:
والا باز و بسته بودنش بستگی به محتوای پست‌ها داره :)
پست‌های حسّاس و جدی رو معمولاً در سکوت منتشر می‌کنم

+ فردا تولد دوازده‌سالگی وبلاگمه. دست خانم بچه‌ها رو بگیرید تشریف بیارید شما هم.
۲۴ بهمن ۹۸ ، ۱۹:۲۳ قاسم صفایی نژاد
مبارک باشه. به امید مخاطب ۱۲ میلیونی
پاسخ:
من به همین چندصد تا هم راضی‌ام. مهم کیفیتشونه که خدا رو شکر خواننده‌هام با اینکه همه‌شون ایرانی‌‌ان ولی با کیفیتن :دی
پس‌فردا 12ساله می‌شه؟!
خیلی هم خوب.پیشاپیش مبارکا باشه و سالی باشه پر از پستای شاد و طویل.😃
پاسخ:
فردا
۲۵ بهمن :)
دارم عکسایی که تو این یه سال ملت برام فرستادنو می‌ذارم کنار هم
خییییییلیه. خیلی :(( تموم نمیشه :((
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
اصلا ازت خوشم نمیاد. در ضمن **** **** *** ** **** * ******* **** ** ***** * ******* **** ** **** خفه لطفا
پاسخ:
:|
۲۴ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۰۴ آرزو ﴿ッ﴾
چه قشنگه این عکس سمت چپ :)
اومده بودم یه عکس بفرستم از یک گیرۀ جغدی. دیدم داری عکس‌ها رو سازمان‌دهی می‌کنی و مطمئنم که نمی‌خوای یکی دیگه الآن اضافه شه :دی در نتیجه می‌ذارم یه ساعت دیگه آپلود می‌کنم که بره برای تولد سال بعد ان‌شاءالله :))
پاسخ:
اگه بیداری بفرست هنوز ۱۴۱ تاش مونده و یه ساعتی فرصت دارید تو لیست امسال باشید :دی
ولی به نظرم دیر بفرست که به‌عنوان اولین عکس سال بعد محسوب بشه
۲۵ بهمن ۹۸ ، ۰۰:۰۲ آرزو ﴿ッ﴾
این اون عکسه: https://b2n.ir/458879
تولد دردانه‌ات هم مبارک :)
امیدوارم هیچ‌وقت برای همیشه از دنیای وبلا‌‌گ‌نویسی خداحافظی نکنی و همیشه یک کورسوی امیدی بذاری واسه ماها، امید واقعی البته :)
پاسخ:
چون ساعت دوازدهو رد کردیم و الان فرداست!، گذاشتم تو فولدر جدید :))
اَی بابا زود فرستادم :دی
پاسخ:
نه دیگه رفت تو فولدر سال بعد :))
آها! یه لحظه فکر کردم منظورت یه ساعت بعد از ساعت دوازدهه. خب پس درسته :))
پاسخ:
ببین سیصد و خرده‌ای تا عکسه که ۱۴۸ تاشو عارفه فرستاده. به نظرت بلاکش کنم یا نامردیه؟ :))
۲۵ بهمن ۹۸ ، ۰۰:۲۱ آرزو ﴿ッ﴾
به‌ نظرم یه فولدر جدا حقشه واقعا :))
پاسخ:
آقا من از صبح پای پینتم! کتابای کنکورمم با غضب نگام می‌کنن. 
توصیهٔ من به جوانان اینه که تابستون وبلاگدار بشن نه دو هفته مونده به کنکور :| که تولد وبلاگشون نیافته یه همچین موقعی :))
۲۵ بهمن ۹۸ ، ۰۰:۴۸ آرزو ﴿ッ﴾
اوه اوه :دی خداقوت :) امیدوارم زودتر تموم شه و بری به کتاب‌های غضبناکت رسیدگی کنی :))
پاسخ:
نصف عذاب وجدانم هم بابت اینه که بابام هی میاد رد میشه می‌بینه سرم عمیقاً تو لپ‌تاپه، فکر می‌کنه دارم به‌شدت درس می‌خونم :(( میگه آفرین دخترم و میره :((
۲۵ بهمن ۹۸ ، ۰۹:۵۵ آرزو ﴿ッ﴾
چقــــــــــدر قشنگ شده هدر و پس‌زمینه *_*
پاسخ:
چشاتون قشنگ می‌بینه. تا آخر فصل هدرمون همینه. هی ببینیم و هی ذوق کنیم :)
الان سوالی که از اون تصویر بخش نظراتت پیش میاد اینه که مینیس رو توی کدوم فولدر اینوریدرت گذاشته بودی؟ :))
پاسخ:
وایستا چک کنم بگم
تو فولدر وبلاگ‌های حذف‌شده‌ای الان
اون موقع که حذف نشده بود فکر کنم اولویت سوم بودی. الان اگه وبلاگ داشتی اولویت دوم بودی.

اون موقع اسم فولدرام اولویت یک و دو و سه چهار بود. الان اسماشون فرق می‌کنه.
من تا اولویت اول نباشم دیگه وبلاگ نمی‌زنم :)))
الان عکسا‌ت رو دیدم. حالا حتما لازم بود هر چهارتا نسخه لوگو رو بذاری :) یادم باشه برات دیگه عکسی نفرستم. چون فرستادنش با منه، ولی محل استفاده‌اش رو فقط خدا عالمه :)))
پاسخ:
چهار تا عکس متفاوت بود خب.
اولویت اول اونایی‌ان که اگه عزرائیل یه موقع بیاد جونمو بگیره، بهش میگم دو دیقه وایستا این فولدرو رفرش کنم بعد :دی اسم فولدرو گذاشتم حسابشان جداست :)) اولویت دوم هم بد نیستا. هر کسی تو این اولویت نیست. اونایی که هر چهل تا پستِ عید تا عیدو خوندن و تو اختتامیه فصل سوم کد شبا گرفتن اغلب تو این فولدرن. یه سری از اینا هم تو فولدر اولویت سومن. دور و ناآشناها و اونایی که یه بار میان یه سلامی میدن بعد غیبشون می‌زنه هم تو اولویت چهارمن. چند وقت پیش یه فولدرم درست کردم به اسم بی‌معرفتا. اونایی که یه زمانی رفیق فاب هم بودیم و گویا خیییییلی صمیمی بودیم، ولی از یه جا به بعد دیگه نخوندن و کامنت هم نذاشتن، اما هنوز و همچنان می‌نویسن خودشون. اینا بی‌معرفتن :|
آه... اندکی صبر بُنُمای ای عُزرا. بگذار که در این برهه حساس کنونی رفرشی از خود در وکنم :)))
[با لحن هملت خوانده شود]
پاسخ:
اونم میگه «بیا برو بابااااااا :| واس من وبلاگ رفرش می‌کنه :|»

+ نه دیگه، فولدر دو نزدیک‌تر بودن بهم. با سه‌ها شاید چون زیاد حال نمی‌کردم جداشون کرده بودم.
+ اه، چرا خصوصی کامنت می‌ذاری آخه. خب اگه به حال کردن و نکردن باشه من با همون گروه یک و دو حال می‌کنم و بس. ولی از اونجایی که گروه سه و چهار هم خواننده‌م هستن و باهام حال می‌کنن، می‌خونمشون که روحیه‌شون دستم بیاد. معمولا یه نگاه سرسری می‌ندازم به پستاشون، و لو اینکه حال نکنم. بعداً اگه حال کردم میارم تو فولدر دو.
+ فلسفی می‌نوشتی و خب منم روزانه‌نویسم و روزانه‌نویسی رو دوست دارم. لذا هیچی نمی‌فهمیدم از پستات. تازه وقتی داشتم می‌فهمیدمت حذف کردی رفتی :|
درود. من یه مدتی خوندم سلسله وبلاگهاتونو، روان شناس نیستم، نیم فاصله بلدم ولی به کار نمیبرم چون جز در سمینار و ... به کار نبردم مقالات هم که شکر خدای باری تعالی انگلیسی بودن و کاربردش فرق داره پس دلیل نمیبینم مثله خیلی های دیگه که اینجا برای خوشامد شما و هر هدف دیگه میذارن بذارم اومدم یه چیزی رو که حس کردم بگم شایدم البته حسم اشتباهه. شما ریشه در خاکی عمیق دارین ولی این پر صدایی یه جایی یه روزی جلوی رشد رو میگیره شاید رشد برای شما یعنی این وبلاگ و آدمهاش ولی من فکر میکنم گاهی سکوت میتونه حالتونو بهتر کنه. شما در حالات مختلف نوسان میکنین مثله همه آدما ولی برای کسی که اینقد ریشه هاش عمیقه حیفه یک نوسان ابدی. ببرین این طنابو بپرین...قطعا اون بالاها دنیا قشنگتره البته رسیدن بهش ترسناکتره بازم میگم شاید من اشتباه میکنم. به هرحال بابت حال خوب بعضی حرفاتون Take care
پاسخ:
سلام
حس می‌کنم شما بچه بودی دوست داشتی فالگیری، رمالی، کف‌بینی چیزی بشی، ولی مامان و بابات گفتن یا دکتر یا مهندس :)))
اگه دوست داری طنابو ببرم و بپرم و سکوت کنم به روی چشم. رو جفت چشام. از اول فروردین چنان سکوتی کنم که تا حالا همچین سکوتی نکرده باشم.