۲۰۷۷- از هر وری دری (قسمت ۸۵)
۱. دیروز و امروز یکی از همکارا نیومده بود اداره. گفتن شب وقتی خواب بودن، دزد اومده لپتاپ و گوشی و طلاهاشونو برده. درگیر این ماجراست و برای همین نیومده. هنوز ندیدیمش که جزئیات قضیه رو بپرسیم ببینیم تنها بوده یا زن و بچهشم بودن ولی خیلی ترسناکه وقتی خوابی یکی بیاد دار و ندارتو برداره بره. البته اگه یهو بیدار بشی دزده رو ببینی ترسناکتر هم میشه.
۲. دیروز مدیر مدرسه راجع به مدرسهٔ تراز با معلم آمادگی دفاعی صحبت میکرد و خوشحال بود که سند تحول رو تونستن اجرا کنن برای درسشون. این سند تحول جزو منابع آزمون استخدامی هم بود؛ ولی من نخوندم ببینم دقیقاً چی میگه. حجمش زیاده و حوصلهم نمیاد. وقتشم ندارم. ولی کلیت چیزایی که تو این سند اومده رو من همیشه سر کلاسام اجرا میکنم. صبح لیست فعالیتهامو دادم به هوش مصنوعی و گفتم برام گزارش عملکرد در راستای تحقق شاخصهای مدرسۀ تراز سند تحول بنیادین آموزشوپرورش بنویسه. گفتم مشخصاً برای درس «ادبیات فارسی»، «نگارش» و «تفکر و سواد رسانهای» بنویسه. نوشت و خودم هم دوباره اصلاحش کردم. دو ساعتی وقتمو گرفت. بعد برای مدیر فرستادم که احتمالاً بفرسته اداره. مدیرا هر چی دستشون بیادو میفرستن اداره. عاشق این کاغذبازیان. شب دیدم گزارشمو فرستاده تو گروه دبیران و از بقیهٔ همکارا هم گزارش خواسته 🤣 دعای خیر همکارا الان پشتمه 🙄
۳. سر کلاس بچهها داشتن سر نمرههای نوبت اولشون چونه میزدن که ۲۵صدم ارفاق کنم و منم میگفتم به اندازهٔ کافی تو مستمرتون ارفاق کردم. معاون پرورشی وسط همین چونههای ما اومد اجازه گرفت بچهها رو تشویق به شرکت در مسابقهٔ قرائت قرآن کنه. بچهها پرسیدن جایزهش چیه؟ گفت میبریمتون امامزاده و دیدار با خانوادهٔ شهدا. یه نگاه به قیافهٔ بچهها کردم یه نگاه به قیافهٔ معاون. کسی ترغیب نشد. دلم برای معاون پرورشی سوخت. گفتم منم برای شرکتکنندگان نمرهٔ امتیازی در نظر میگیرم. یکیشون پرسید به نمرهٔ کتبیمون اضافه میشه؟ با سرم تأیید کردم. یکی دیگه پرسید چقدر؟ گفتم ۲۵صدم خوبه؟ اون یکی از اون ور گفت ۲ نمره. با لبخند تأیید کردم. باورش نشد. دوباره پرسید. گفتم دو نمره امتیازی برای اونایی که تو مسابقه شرکت کنن. نصف کلاس بلند شد رفت برای شرکت در مسابقه! به بقیهٔ کلاسا هم گفتن اونا هم شرکت کنن. و شرکت کردن.
۴. اینکه کیا استوری تلگراممونو دیدن گویا برای خیلیا جالب بوده. کلی توییت بامزه در موردش نوشتن تو این دو سه روز. اغلب نوشته بودن استوری تلگرام رو بذارین روی everybody و از نتیجه شوکه بشید. یا مثلاً یکی نوشته بود این سینهای استوری تلگرامم یه جوریه که انگار قبلاً شمارهتو فلان جا بهعنوان فلان پخش کردن. یکی نوشته بود استوری تلگرام رو گذاشتم رو اِوری بادی... کسانی سین کردند که اصن فکر نمیکردم زنده باشن. همه در حیرتن 😐
۵. یکی از همکلاسیای ارشدم رزومهشو برام فرستاده بود که بدم مسئولین بررسی کنن که اگه نیرو خواستن استخدامش کنن. یه نامه هم نوشته بود. دیدم نامهش چنگی به دل نمیزنه. ازش اجازه گرفتم ویرایشش کنم و یه جوری نوشتم که چنگی به دل بزنه و ترغیب بشن برای استخدامش.
۶. یکی هست تو اداره که دخترش همدانشگاهیم بود. تکدختر و تکفرزند بود و چند ساله که مهاجرت کرده. فکر کنم به تبع همین دوری، پدر و مادرش افسرده شدن. این پدره الان همکارمونه. هر بار منو میبینه یاد دخترش میافته و هی میخواد محبت کنه. هر چند وقت یه بار یه بیت شعر از حافظ و سعدی مینویسه میاره برام. هی میاد جکها و معماهای بیمزه تعریف میکنه، دم به دیقه یه چیزی میخواد، ماسک، بیسکویت، پول خرد، آلبوم آهنگهای شجریان. بلد نیست دانلود کنه. رفتارش هم عصبانیم میکنه هم ناراحت. ولی چون ظاهر مهربونی دارم متوجه خشم درونم نمیشه. امروز همزمان رسیدیم به محوطهٔ اداره. دیدم از دور صدام میکنه که وایستم که لابد باهم بریم. عذرخواهی کردم که عجله دارم و واینستادم که باهم بریم. دلم براش میسوزه که تنهاست و الان عذاب وجدان دارم که محبتشو جبران نمیکنم، ولی واقعاً رو اعصابمه کاراش. کلاً من ببینم یکی زیاد به پر و پام میپیچه عصبی میشم.
۷. موقع تدریس شاهنامه، وقتی به قسمت اسفندیار و خواهر و برادراش رسیدیم گفتم این خواهرش همون همسرشه. پسرش بهمن هم با دخترش قراره ازدواج کنه. بچهها تعجب کردن پرسیدن دینشون چی بوده؟ گفتم زرتشتی. اینم اضافه کردم که فقط بین خانوادههای سلطنتی چنین اتفاقی دیده میشده و گناه هم نبوده چون تو دیدنشون این کار بهعنوان گناه تعریف نشده. دیگه زیاد توقف نکردم روی این موضوع و گذشتم. ولی مثل اینکه براشون جذاب بوده و اونا ولش نکردن. بعد از من رفته بودن با معلم دینیشون درمیون گذاشته بودن و اونم تکذیب کرده بود که نه نمیشه و نداریم. بچهها هم گفته بودن تو شاهنامه هست و خانم فلانی گفته. زنگ تفریح معلم دینیشون با من راجع به این موضوع صحبت میکرد. چندتا مقاله معرفی کردم. معلم فیزیک و مدیر هم اونجا بودن شنیدن. و هر سه متفقالقول بودن که بچهها ظرفیت این بحثا رو ندارن و بهتر بود نمیگفتی! و من اینجوری بودم که وا!

سلام.
۱. خونه یکی از آشنایان دورمون چند سال پیش شب دزد اومده و اینا متوجه شدند اما از ترس خودشون و به خواب زدند و دزده هم طلا و پول و حتی چند دست کت وشلوار و ادکلن و برده بود و این بندگان خدا تمام مدت با ترس خودشون و به خواب زدند.( یک زن و شوهر جوان بودند)
۳. خدایی تو انتخاب جایزه کاش کمی ابتکار به خرج بدهند..چه ۷وب که همکاری مثل شما دارند.
۴. پستتون در این مورد و خوندم وسوسه شدم که استوری بذارم اما چون همکاران زیادی شمارهام و دارند و دوست ندارم استوری رو ببینند فعلا در برابر میل زیادم مقاومت کردم.
۶. آخی..طفلکی اون آقا و البته بهت حق میدهم.