پیچند

فصل پنجم

پیچند

فصل پنجم

پیچند

And the end of all our exploring will be to arrive where we started
پیچند معادل فارسی تورنادو است.

۲۰۷۵- امروز، و این روزها

۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۳۲ ب.ظ

امروز، دو زنگ اول با دوازدهِ ریاضی (پیش‌دانشگاهی سابق خودمون) کلاس داشتم. فقط یه نفر اومده بود. این یه نفر تو مدرسهٔ قبلی هم شاگردم بود. هم پارسال هم امسال هر موقع امتحان گرفتم بالاترین نمره رو گرفت. امسال امتحان ترمشم ۲۰ گرفت و تنها بیست کلاس بود. بسیار دوستش می‌دارم. شبیه خودمه. حتی اسم و فامیلشم شبیه خودمه.

امروز شاهنامه رو کامل از اول، از کیومرث تا دارا بهش درس دادم. بعدشم درس گذر سیاوش از آتش که تو کتابشون هست رو درس دادم. بعد پیام گذاشتم تو گروه برای اونایی که نیومدن گفتم تو خونه خودشون بخونن سه‌شنبه می‌خوام آزمونک! بگیرم. ولی احتمالاً سه‌شنبه تعطیل بشه. گویا برف سنگینی در راهه.

این درس سیاوش رو زمانی که پیش‌دانشگاهی بودم دوست داشتم خودم روخوانی کنم سر کلاس. اغلب درس‌ها رو من روخوانی می‌کردم. وقتی به اون درس رسیدیم یه کاری پیش اومد و تو یه شهر دیگه یه مسابقه‌ای امتحانی چیزی بود که باید می‌رفتم. رفتم و اتفاقاً اول شدم. بعد که برگشتم دیدم سیاوش رو درس داده معلممون. انقدر غصه خوردم که هنوز حسرت خوندنش به دلم مونده و یادمه. امروز که درس می‌دادم به این دانش‌آموز گفتم این ماجرا رو. گفتم که روخوانی این درس یکی از حسرت‌های زندگیمه.

موقع درس دادن پیامک دیجی‌کالا اومد که پیک تو راهه و این کد تحویله. برای تبریز یه چیزی سفارش داده بودم. این ماه من هر چی سفارش دادم، از لحظهٔ پرداخت تا برسه دستم قیمتش بیشتر شد! و همچنان داره بیشتر میشه. کد تحویل رو فرستادم برای مامان و بابا که تحویل بگیرن. بعد سر صحبت باز شد با همین دانش‌آموزم که یه کم هم راجع به دیجی‌کالا و تحویل حضوری حرف بزنیم. خاطرهٔ اولین تجربه‌م از گنجه رو بهش گفتم. نمی‌دونست گنجه چیه و براش توضیح دادم l. گفتم عکساشم می‌فرستم برات. الان فرستادم براش.

فصل‌بندی کتاب فارسی دهم و یازدهم و دوازدهم جوریه که بهمن‌ماه می‌رسن به درس‌های مربوط به انقلاب و دههٔ فجر. درس‌های سختی هم نیستن. فصل بعدی کتابشون شاهنامه و حماسیه که اونم می‌خوره به ماه رمضون و عید. چون فصل طولانی و سختیه به صلاحدید خودم و بر اساس تجریهٔ پارسال قرارم با خودم بر این بود که این فصل انقلاب رو بذارم آخر سال تحصیلی، بعد از عید. می‌خواستم بهمن‌ماه تدریس نوبت دوم رو از حماسه شروع کنم. حالا با این جریانات به دانش‌آموزم به‌شوخی گفتم فکرای ناجور نکنیا، فصل انقلاب رو حذف نکردم. چون آسونه گذاشتم برای آخر. البته این دانش‌آموزانی که من می‌بینم، آمادگی مواجهه با این فصلو ندارن فعلاً. همون بهتر که بمونه بعد از عید.

چند دقیقه‌ای پای درد دل معاون پرورشی نشستم و فهمیدم کسی تو پرسش مهر رئیس جمهور که موضوعش اسرافه شرکت نکرده. کلاً کسی تو برنامه‌های پرورشی همراهی نمی‌کنه باهاش. همه هم ازش بدشون میاد. گفتم نگران نباشه؛ یکی از موضوعات امتحان انشا رو اسراف دادم و هر کی انشای خوبی نوشته بود رو بهش معرفی کردم. بعد به بچه‌ها گفتم انشاتون برگزیده شده و قراره بفرستیم منطقه. خیلی هم خوشحال شدن. 

برخلاف بقیه، من تو فرهنگستان اغلب از کاغذ باطله برای پرینت استفاده می‌کنم که اسراف نشه. بقیه این کارو نمی‌کنن و براشون مهم هم نیست. من مطالبی که یه وقتایی برای رئیس پرینت می‌گیرم هم تو باطله می‌گیرم. مگر اینکه نامهٔ رسمی یا یه محتوای خاصی باشه. چند وقتی بود که باطله‌هام تموم شده بود. یه تعداد از برگه‌های یک‌روسفید اونجا رو که اندازه‌شون نصف آچهار بود و به درد پرینت نمی‌خورد رو بردم مدرسه بچه‌ها به‌عنوان چرک‌نویس استفاده کنن موقع امتحان. بعد، نصف اون تعداد هم برگه‌های امتحان یک‌روسفید بچه‌ها رو که به درد پرینت می‌خورد بردم فرهنگستان. چون اینا آچهار بودن اونا آپنج، نصف اون تعداد بردم. دقیق هم شمردم که حق و ناحق نشه. بعد خودمم احتیاطاً از کاغذای خودم روی هر کدوم گذاشتم که سهواً مدیون نشم. جا داره الان منو به‌عنوان پاسخ زندهٔ پرسش مهر تحویل رئیس جمهور بدن.

دارم برگه‌های انشا رو تصحیح می‌کنم و می‌بینم چند نفرشون به نشانهٔ هر چی، برگه رو سفید دادن و چند نفرم بی‌ربط به موضوع جواب دادن که طبعاً نمره‌ای بهشون تعلق نمی‌گیره. کدوم چند نفر؟ دقیقاً همون چند نفری که همیشه با اختلاف بسیار زیاد کمترین نمره رو توی تمام درس‌ها گرفتن. در جهان موازی، من اگه یه روز می‌خواستم همچین کاری بکنم، جواب‌های درست و کامل رو می‌نوشتم و روشون خط می‌کشیدم که هم مثلاً اعتراضمو نشون داده باشم هم بگم بلدم. این‌جوری مصحح به جای تمسخر، تحسینم هم می‌کرد. چرا تمسخر؟ چون اینا حتی اسمشونم بلد نیستن درست بنویسن و الان این جریان رو بهانه کردن برای سفید دادن برگه. به خیال خودشون دارن مبارزه می‌کنن ولی حتی بلد نیستن مبارزه با کدوم ز نوشته میشه. و این خیلی زشته. مثلاً اون دانش‌آموزم که همیشه ۲۰ می‌گیره و امروزم تنها کسی بود که اومده بود اگه سفید می‌داد برای من معنادار، ارزشمند و اثرگذار بود، ولی کار اینایی که در شرایط عادی هم بی‌مسئولیت و تنبلن هیچ ارزشی نداره. الانم فقط فاز برداشتن به اصطلاح خودشون.

امروز پژوهشگر اصلی جلسهٔ نام‌گزینی نیومده بود (دانشجوی دکتریه و امتحان داشت) و کارها رو من ارائه دادم. چند بارم پیش اومده که سفر بوده و نیومده و من جلسه رو اداره کردم. تجربهٔ بدی نیست ولی از حوصله‌م خارجه کارهایی که هر هفته انجام میده. همین هر از گاهی خوبه.

امشب یه خانم غریبه تو فرهنگستان دنبال نمازخونه می‌گشت. از کارمندای اونجا نبود. شاید مهمان کسی بوده. گفتیم طبقهٔ منفی یک، تو پارکینگه. مسیرش یه کم پیچیدگی داشت. گفت اگه یه سجاده باشه هم حله. کسی نداشت. گفتم من دارم. یه سری دعای خیر نصیبم شد که شوهر خوب هم بینشون بود! گفتم خانوم گم شده. گفت چی؟ گفتم اون نیمه هه! گفت دعا کردم که پیدا شه دیگه. بعد که داشتم سجاده‌مو پهن می‌کردم روی زمین، اول یه پلاستیک زیرش انداختم که خاکی نشه. گفت وای چه باسلیقه!

مقاله‌مو فرستادم مجلهٔ دانشگاه اصفهان. اگه بتونم قبل از عید دفاع کنم که در ایام عید و در دید و بازدیدها مجبور نباشم به فک و فامیل توضیح بدم که چرا هنوز دفاع نکردم خوب میشه.

دیروز یه کیک درست کردم و مقام بهترین کیک پنج سال اخیرو دادم بهش. به‌قدری نرم و خوشمزه و زیبا بود که نصفشو تو مسیر فر تا میز خوردم و نصف دیگه‌شو موقع گرفتن عکس. کلاً از یک‌چهارمش تونستم عکس بگیرم. متأسفانه چون هر بار توی مواد و مقدار و طرز تهیه و دمای فر نوآوری می‌کنم و همین جوری دلبخواهی و بی‌قاعده انجام می‌دم نمی‌دونم چرا و چطور انقدر خوب از آب درومد.

تو اون کولهٔ جدیدی که برای لپ‌تاپ اداره گرفته بودم و چون بزرگ بود برای خودم برداشتم (پولشو خودم داده بودم :|) یه کم خوراکی خشک و پاوربانک و مدارکمو گذاشتم و دم دسته که اگه طوری شد سریع خونه رو به مقصد خونهٔ والدینم ترک کنم. که اگه طوری شد حداقل پیش عزیزانم باشم. بعد یادم نمیاد تو هیچ پستی یا در جواب کامنتی یا موقع نظر دادن راجع به پست کسی گفته باشم خونه‌ها باید برای خودشون پناهگاه داشته باشن. واقعاً یادم نمیاد. نمی‌دونم این چرندیات رو از کجا درمیارید می‌ذارید تو دهن من که نظرم اینه و معتقدم که فلان. ضمن اینکه اگر فروردین ۴۰۲ تا الان حدوداً هزار روز بوده باشه، من تو این هزار روز ده‌هاهزار خاطرهٔ متنوع با موضوعات مختلف تجربه کردم و تا جایی که تونستم و شما ظرفیتشو داشتید اینجا باهاتون و تو اینستا با مخاطبین خاص اونجا به اشتراک گذاشتم. واقعاً عجیبه که موضوعی که فقط یک بار بهش اشاره کردم رو شما هر روز تو هر کامنتی که می‌ذارید یادآوری می‌کنید و در موردش حرف می‌زنید. حقیقتاً نمی‌فهمم اون بیت رفتنی که برای خودم یک در ده‌هزار موضوعیت داشت و داره چرا مثل خار رفته تو چشمتون و شاید جاهای دیگه‌تون؟ این بند آخرو به مناسبت کامنت خصوصی دو آشنای قدیمی که هر دو بزرگوار با افاضاتشون بارها و بارها ریدن تو اعصابم گفتم. عذرخواهم که این واژه رو به‌کار بردم. از من بعیده. ولی هیچ واژهٔ دیگری جز این حق مطلب رو ادا نمی‌کرد. به‌واقع کثافت و گُه برداشته پیام‌های خصوصی وبلاگمو.

۰۴/۱۱/۱۲
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

جولیک

مستر مرادی

نظرات (۱۹)

معاون پرورشی باید خودش رو به شکل مناسبی به دانش‌اموزان ارائه بکنه. با صحبت های طولانی سر صف و سخنرانی‌های خسته کننده داخل کلاس و اینا کسی معاون پرورشی درستی نمی شه و البته اینکه رو مخ معلما هم هستن. مدام وسط کلاس میان و طرح‌های مختلف رو می‌گن حالا بعدش بیا کلاس رو جمع کن...

 

روش اعتراض رو واقعا دوست داشتم. اینکه جواب رو بنویسی و بعد یک خط روش بکشی. از سفید دادن همگانی خیلی بهتره به نظرم. البته به شرطی که همه خونده باشن.

 

+ یک سوال برای یک وبسایتی اسم می‌خوام و می‌خوام که واقعا خاص باشه ولی هیچ ایده‌ای ندارم. چه راهی رو برای رسیدن به اون اسم انتخاب می‌کنین؟ چون به نظرم هوش مصنوعی خیلی موارد کلیشه‌ای  و البته نامناسبی رو ارائه می‌ده که از نظرم اونقدری قشنگ نیست. 

پاسخ:
روششون با روش معلمای بیست سال پیش ما تفاوتی نداره. در حالی که این نسل زمین تا آسمون با ما فرق دارن.

چی بگم وقتی حتی موضوع وبسایتم نمی‌دونم. پیشنهادم اینه از دهخدا کمک بگیرید.

چون‌ حامی مردم نبودی، چون نفهمیدی، هنوزم نمی خوای بفهمی، چون بیت ظلم رفتی، چون داغ جنازه های به خون غلتیده برات اهمیت نداره، چون عذرخواهی نکردی برای این همه سال حمایت نکردن از مردم و حالا همتون شرمنده اید، همتون

پاسخ:
اولاً تو بیجا می‌کنی که راجع به حامی بودن یا نبودن من و هر کس دیگه ای، و کلاً راجع به زندگی من و هر کس دیگه‌ای اظهار نظر می‌کنی. منو تو قبر تو قراره بذارن یا تو رو تو قبر من که کیفیت زیستن من برات مهمه؟ اصلاً چطور به خودت اجازه میدی راجع به انتخاب‌های بقیه نظر بدی؟ من هر طوری که هستم به خودم مربوطه و خودم قراره بعداً پاسخگوی وجدانم و خدا باشم. امثال تو این وسط چی کاره‌اید؟ مأمور امر به معروف و نهی از منکرید؟
و مورد دیگه اینکه هزار بار گفتم منو جمع نبندید. منو با هیچ گروه دیگه‌ای جمع نبندید که همه‌تون فعلانید و همه‌تون بهمان! اینم بار هزارویکم. 
و در پایان! هر موقع شرمنده شدم اومدم عذرخواهی کردم تو نپذیر! 
گه‌خور زندگی بقیه هم نباش!

Wow

بالاخره عصبانیت شما دیده شد!

واقعا سر ۴۰۱ همچنان آروم بودین که تعجب می‌کردم

ولی دیگه کارد به کجای استخوان شما رسید که اینطور دیگه جواب دادین😍

 

 

+ از ۹۸ شروع شد و ۴۰۱ دیگه اوج گرفت و عملا الان تو دوران تفتیش عقاید به سر میبریم. یعنی بعد از دوران سانتیمانتال هرکسی عقیده‌اش محترمه و زنده باد مخالف من این شد که الان با چراغ قوه تو تک تک زوایای ذهنی آدم‌ها می‌گردن که کجا باهاشون تفاوت عمل و عقیده داشتی که بیارن وسط محاکمه بکنن.

بابا وا بده هموطن! شما ماشالا قراره حکومت دمکراسی ایجاد کنی نمیشه که از همین اول دنبال خالص سازی باشی که:)))

پاسخ:
والا هنوزم آرومم، ولی بعضیا لیاقت ادب و عزت و احترام ندارن. باید مثل خودشون باهاشون رفتار کنی.

خیلی عجیبه که برخی با دیکتاتوری هرچه تمام تر دارن مرگ بر دیکتاتور میگن:/

+ناراحتی تون رو درک می‌کنم

پاسخ:
روز به‌روز بلانسبت سگ، هارتر هم میشن‌. هر چی هم فاصله می‌گیری ازشون، بهت نزدیک‌تر میشن برای گرفتن پاچه.

اینا حتی اسمشونم بلد نیستن درست بنویسن و الان این جریان رو بهانه کردن برای سفید دادن برگه. به خیال خودشون دارن مبارزه می‌کنن ولی حتی بلد نیستن مبارزه با کدوم ز نوشته میشه. 

 

بارش حق :/ 

 

دوستم فاطمه معاون پرورشی راهنماییه، در گوشی بگم اصلا هم اهل کار کلیشه‌ای نیست، هم اردوهای خفتی می‌بره بچه‌ها رو هم کتابخونه خیلی خفتی برای مدرسه ساخته و... یکی از دانش اموزها بلند شده بود سرش داد زده بود شما ۳۰۰ هزار نفر رو کشتید چطور توقع دارید ما عادی باشیم. دانش آموزی که نمیدونه سی صد هزار یعنی چقدر واقعا آدم چی بگه بهش آخه :/

پاسخ:
نیمهٔ شعبان مدرسه به بچه‌ها شیرینی می‌داد. یکیشون برگشته میگه چه جشنی تو این وضعیت؟
بعد همین آدم، دائم تو تولد و جشن و شادیه. 
۱۳ بهمن ۰۴ ، ۱۴:۴۴ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

اینا دیکتاتور درونی دارن که اگه قدرت دستشون بیوفته به صغیر و کبیر رحم نمی‌کنن، الان نبینین فاز انقلاب و روشنفکری برداشتن، هیولای درونشان جز با قتل عام مخالفینشان آروم نمی‌گیره. 

 

 

پاسخ:
دقیقاً همینن. دم از آزادی می‌زنن ولی نمی‌ذارن تو عقیده‌مون آزاد باشیم.

سلام لطفا حرص نخور. ارزشش رو ندارن

امیدوارم موفق و خوشحال و عاقبت بخیر باشی

پاسخ:
سلام
من کاری به کارشون ندارم، ولی اونان که پیله کردن. امروز دیدم یه تعداد از کامنتای اینجا رو با جوابای من اسکرین‌شات گرفتن پست کردن تو وبلاگشون! که به دنبال‌کنندگانشون نشون بدن!

فقط اومدم بگم:

بهمن خونین جاویدان💚

تا ابد زنده بادا قرآن🤍

تا ابد زنده یاد شهیدان❤️

پاسخ:
🇮🇷❤️🤍💚
۱۳ بهمن ۰۴ ، ۱۷:۲۶ اقای ‌ میم

درکتون میکنم یه عده فکر میکنند دارند انقلاب میکنند بعد هر کس که باهاشون همراهی نمیکنه یا حالا یه حرفی از دولت یا حکومت قاطی حرفاش زده باشه رو میریزن سرش که یا چرا با ما همراه نمیشی یا چرا از ظلم دفاع میکنی

پاسخ:
زوری می‌خوان بقیه رو همراه کنن با خودشون.

مبارزان زیر پتویی دست از سر وبلاگ ها و وبلاگ‌نویس ها برنمیدارن😐

پاسخ:
کاش حداقل برن سراغ اونایی وقت و حوصلهٔ بحث دارن.

سلام

یکسری از پیام‌ها سری است و ارسال میشه. اینا اصلا به خودشون زحمت خوندن هم نمی‌دن.

تازه یه فیلم دیدم از دستگاه تولید فرسته و نظر که میشه یه تعداد گوشی بهش وصل کرد و دستور داد که در فلان موضوع تولید محتوا کنند...

یعنی حتی آدم مشخص نیست.

به نظرم میشه نظرات وبلاگ رو فقط برای بیانی‌ها باز بذاری.

منم که می‌نوشتم، همین بود، هر روزی چند تا پیام اینجوری دریافت می‌کردم.

ان‌شاءالله بتونی زودتر دفاع کنی.

ماچ

پاسخ:
سلام
ببین مشکل من بیانی و غیربیانی بودنشون نیست. اتفاقاً همین دو بزرگوار بیانی و دوست سابق بودن‌. پیاماشونم کپی برای همه نبود. با من بودن.

خوبه اینقدر مسئولیت پذیره امیدوارم آینده خوبی در انتظارش باشه

بسیار کار خوبی انجام میدید 

اداره‌ها و شرکت های دولتی و نیمه دولتی که وضعیت اسراف افتضاحه

شما قبلا درباره نماز خونه فرهنگستان نوشته بودید؟ زمان دانشجویی خودتون؟

 

شما آماده کردید در صورت ضرورت 

من که برعکس هفته دیگه میایم تهران:)

پاسخ:
یکی دو بار زمان دانشجوییم نوشتم راجع به نمازخونه. ولی چون اون موقع دو اینا تعطیل می‌شدیم می‌رفتم خونه می‌خوندم. بعدها که استخدام شدم و تا شب می‌موندم مجبور می‌شدم برم اونجا بخونم. بعد دیگه سجاده بردم تو اتاقم بخونم، بعد اتاقم عوض شد و با یه نفر دیگه اشتراکی شد و دیگه نتونستم تو اتاقم بخونم. هنوز و همچنان یکی از مشکلاتم یافتن مکان راحت برای نمازه! 

خطاب به حاج خانوم، نوع کامنت طرف رو نگاه کنید معلومه که خونده. چطور به این نتیجه رسیدید که نخونده با دستگاه یه کامنت رو برای همه می فرستند! صد البته که سایبری جماعت و کامنتهاشون رو همه می شناسند که از هم کیشان شما هستند. دیکه کاری که خودتوت توش خبره هستید رو به جبهه ی مخالف نسبت ندید

پاسخ:
ببین ارسال کامنت تکراری و همگانی رو من از هر دو طرف داشتم. خودم تأییدش نکردم تو وبلاگم و جواب ندادم، ولی اتفاقاً عین همون متنو تو یه وبلاگ دیگه دیدم. 
ولی اینی که گفتم، مشخصاً طرف برای من نوشته و راجع به اتفاقی که برای من افتاده نوشته. در اینکه همگانی نیست شکی ندارم.
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

و خطاب به فاطمه، مبارزان ما زیر پتویی نبودند و نیستند. مبارزان ما ** ****** **** ***** ******* ** ** ***** *** *** *** ***** ******* ** ** ** **** ****** این شماهایید که بی ادرس از زیر پتو کامنت میذارید و جرات لب پنجره رفتن هم نداشتید

پاسخ:
حالا من به زیر پتو و روی پتو بودنش کاری ندارم، ولی هم‌تیمی‌های دروغگو و بی‌چشم‌ورویی دارید. یه تعدادشون رو از نزدیک می‌شناسم و می‌بینم تو اینستا استوری آه و ناله و عزا و ماتم و خشم می‌ذارن و همزمان تو محافل جشن و شادی‌ان. دوتاشون اتفاقاً دیروز تو عروسی بودن. نیمهٔ شعبان هم بود و زمان عروسی رو انداخته بودن یه همچین شبی. به جز خودم، در اطرافیانم تقریباً کسیو ندیدم این روزا در فضای واقعی به‌معنای واقعی کلمه ناراحت و گرفته باشه، نخندیده باشه و غصه‌دار باشه. این اداهاشون فقط تو مجازیه. طرف صبح تا شب تو مطبش، دفترش، حالا هر جایی، کارشو می‌کنه، تفریح و شادی و همه چیزش به راهه، شب می‌بینم یه استوری‌ای گذاشته که انگار نه انگار همونیه که یه کم پیش از من آدرس فلان مرکز خریدو می‌پرسید برای فلان کسش فلان چیزو بخره.
 نمی‌دونم می‌تونم منظورمو برسونم یا نه، ولی این مبارزانی که می‌گید ۹۹ درصد واقعاً زیر پتو هستن و ادان.

چرا تأیید نمیکنی کامنتا رو؟

پاسخ:
فلسفهٔ وجودی امکان تأیید و عدم تأیید نظرات توسط نویسنده اینه که قبل از انتشارشون بررسی کنه و اگر صلاح ندید، دوست نداشت، یا به هر دلیلی، تأییدش نکنه. من دوست ندارم بعضی از نظرات رو تأیید کنم.

۱۷ بهمن ۰۴ ، ۱۳:۳۰ اقای ‌ میم

دقیقا منم همینم

اصلا حوصله این بحثا رو ندارم ولی ریختن روی ما

پاسخ:
جالبه تو مدرسه دانش‌آموزان با معلمای دیگه بحث می‌کنن با من نه. تو این چهار پنج ماه اخلاقم دستشون اومده که حوصلهٔ بحث راجع به این چیزا رو ندارم. 
اونا با چند جلسه اخلاقم دستشون اومده ولی مجازیای اینجا نه 😐
۱۷ بهمن ۰۴ ، ۱۳:۵۸ اقای ‌ میم

حضوری خیلی سخت تره من حضوری درگیرم:)

چه بهتر که جنگ بشه انتقام ما رو از اینا بگیره ما رو از شرشون راحت کنه. ما موافق حمله آمریکاییم

پاسخ:
شما پس‌افکندهٔ حیوانات و آدمیان، که همان مدفوع و فضولاتشان باشد را میل می‌فرمایید که موافق حمله هستید 😌




+ می‌دونم هم که از این نظرات همگانیه. امروز عین این کامنتو تو چندتا وبلاگ دیدم.
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

** ** **** *** ** * *** ***** ** **** ** **** **** *** **** **** ****** ******* ***** * ** *** **** ** ** **** *** * ** ***** ******* ****** ****** **** ** *** مطمئن باش اسم و ادرس وبلاگت رو همه جا پخش می کنم تا بفهمند پرستو و ادم فروش و مخبری. ***** *** *** ***** ***** ** **** ** ***** ** ** ** *** ** ****** ** ***** ** ***** ** *** *****  ***** ******* ** **** **** *** ******* ** ** *** *** *** **** *** ****** ****** ** ** **** ** **** *** ******** **** **** *** ****** ***** ** ****

 

پاسخ:
اون حرفای زشتو تأیید نکردم ولی تهدیدتو تأیید کردم که اگه اتفاقی برام افتاد، بر اساس زمان و آی‌پی و سایر اطلاعاتت موضوع قابل پیگیری باشه!