دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

اصلاً حسین جنس غمش فرق می‌کند
دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مگهان» ثبت شده است

آخر هفته رفتیم سینما. ماجرای نیمروز؛ رد خون. این فیلم اتفاقات سال ۶۷ و بلاهایی که اون سال سر مردم اومده رو به تصویر کشیده بود. من نقد فیلم بلد نیستم، فیلم‌بینِ حرفه‌ای هم نیستم و راجع به بازی‌ها و گریم و صحنه و کارگردانی نظری ندارم. ولی قصه، قصۀ پرغصه‌ای بود. واقعی بودنِ این قصه‌ها بیشتر اذیتم می‌کنه. باور اینکه اون اتفاقات تخیلی نیستند و تجربه شده‌اند برام سخته. و همیشه از اینکه سی چهل سال دیرتر از اون آدما به دنیا اومدم خدا رو شکر می‌کنم. تو این فیلما دو چیز همیشه برام عجیب بوده. یک اینکه آدما چجوری به مرحله‌ای می‌رسن که اسلحه می‌گیرن سمت یه آدم بی‌دفاع و حق حیات ر‌و ازش می‌گیرن و دو اینکه آدما چجوری به مرحله‌ای می‌رسن که جونشون که به‌نظرم عزیزترین دارایی و سرمایه برای زندگی کردنه می‌گیرن کف دستشون می‌رن جلوی گلولۀ همونایی که به اون مرحله رسیدن و اسلحه گرفتن سمت آدمای بی‌دفاع، که از آدمای بی‌دفاع دفاع کنن. این قصۀ جنگ تو هر نقطه از جهان و هر موقع از تاریخ که باشه برام عجیب و نامأنوسه. درک نمی‌کنم که چرا. هر بار که این صحنه‌ها رو می‌بینم یاد اون آیۀ سورۀ بقره می‌افتم که فرشته‌ها از خدا پرسیده بودن آیا در زمین کسانى را قرار می‌دهی که فساد می‌کنند و خون‌ها مى‌ریزند؟ مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ؟ خدا هم گفته بود من چیزهایى می‌دانم که شما نمی‌دانید. خدایا، من هم نمی‌دانم اون چیزها رو.

+ یاد این پستم که تو کربلا نوشتم افتادم. اولین بارم بود از نزدیک جنگو لمس می‌کردم.

***

لابه‌لای پستام سایت‌ها و اپلیکیشن‌های زیادی رو تا حالا معرفی کردم. امروزم می‌خوام با سایت کتاب‌پلاس آشناتون کنم. یه سایتیه که یه سری کتاب از یه سری انتشاراتی معرفی می‌کنه. و ملت راجع به کتاب‌ها نظر میدن. مسابقه و جایزه هم داره. الان یه مسابقه داره به اسم مهرآبان. یکی از دوستام اول مهر منو دعوت کرد و از اون موقع هر شب داریم به ده تا سؤال اطلاعات عمومی جواب می‌دیم و گاهی هم راجع به کتابا نظر می‌دیم و امتیاز می‌گیریم. من چرا کسی رو دعوت نکردم؟ دعوت کردم. همون شب که خودم عضو شدم به یکی دو نفر از دوستام گفتم. یه سریاشون گفتن وااای تو وقتتو با این چیزا تلف می‌کنی؟ تو باید در حال شکافتن اتم باشی و این کارا چیه و منم دیگه به کسی پیشنهاد نکردم. اصلاً هر چی رقیب توی مسابقه کمتر بهتر :))

یکی از سؤالای مسابقه این بود که به گفتۀ پلوتارک اسکندر اسم چند تا شهرو به اسکندریه تغییر داده؟ که خب نمی‌دونستم. سی ثانیه بیشتر هم فرصت نیست گوگلو بگردم. سی ثانیه که هیچ، به‌نظرم سی سال هم گوگلو زیرورو می‌کردم پیدا نمی‌کردم جوابو. چون هر چند وقت یه بار سؤال تکراری میده، تصمیم گرفتم هر بار یکی از گزینه‌ها رو شانسی بزنم و بالاخره امشب گزینۀ بیش از هفتاد شهر درست از آب درومد. ولی در کل به‌نظرم اسکندر کار جالبی نکرده. اون موقع یه وقت می‌خواستیم بلیت بگیریم بریم اسکندریه باید مختصات می‌دادیم که سایت علی‌بابا یا کارمند آژانسی که رفتیم ازش بلیت بخریم بفهمه کدوم اسکندریه مدّنظره. این لینک مسابقه است. این لینک انتشارات مرواریده، این لینک انتشارات ققنوسه، این لینک انتشارات کوله‌پشتیه، اینم لینک انتشارات نیستان. جشنواره‌ها و جوایزشون جداست. مثلاً انتشارات نیستان بن کتاب و سفر زیارتی جایزه میده، اون یکیا جایزه‌شون نقدی و بن کتابه. جایزۀ ویژۀ همه‌شونم ps4 هست :|

بعد تو همین سایته، یه کتاب شعر هست به اسم ناشیانه دوستت دارم. من وقتی دیدمش از اسمش خیلی خوشم اومد. همه هم نظر داده بودن که کتاب خوبیه و احسنت بر قلم توانای نویسنده‌ش. اسم کتابو گوگل کردم و یکی دو نمونه شعرو تو بخش معرفی کتاب آورد برام. حالا چون همه‌شو نخوندم نمی‌تونم راجع به کل کتاب که ۳۸ تا شعره نظر بدم، ولی راجع به همین یکی دو تا شعر که می‌تونم؟ پس رفتم بخش نظرات کتاب‌پلاس و نوشتم هنوز همۀ کتاب رو نخوندم، ولی چند تا شعری که به‌صورت پراکنده از این مجموعه خوندم باب میل و طبعم نبود و دوست نداشتم. البته یه چند تا بیت خوب هم بود بینشون که خوشم اومد ولی در کل دوست نداشتم. و هزار امتیاز کسب نمودم. پس وقتی نظر می‌دید، صادقانه نظر خودتونو بیان کنید. نگاه نکنید ببینید بقیه چی گفتن. یه بار بیشترم نمیشه نظر داد. این‌جوری نیست که هی نظر بدی هی هزار امتیاز بگیری. نمی‌دونم نفر اول و آخر مسابقه تا امروز امتیازشون چقدره ولی من با بیست‌هزار امتیاز که تو این یه ماه جمع کردم رتبه‌م حدوداً شونزده هفدهه. دوستم هم با پنج‌هزار امتیاز رتبه‌ش چهل‌وچهاره. اینم اون دو تا قطعه‌ای که تو معرفی کتاب بودن:

دلتنگم و تنهایم و نامیزانم، مانند هویج، بی سروسامانم، باید که خودت مرا بگیری امسال، چون فهمیده قضیه را مامانم.

ای که خوش‌لهجه و خوش‌خُلقی و خوش‌سیمایی، حیف باشد که مجرد تویی و بی‌ماییبه خدایی که تویی بنده بُگزیدۀ او، من دلت را ببرم عاقبت از یک جاییبنی آدم اگر اعضای تن یکدگرند، تو فقط در نظر من همۀ اعضاییای که انگشت‌نمایی به کرم در همه شهر، در همه دیر مغان نیست چو من شیداییآبغوره شده محصول دو چشمم، اما، نفس نبض مرا باز تو می‌افزایی، نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی، بپزم آش به دیگی و سپس حلوایی. دخترم گریه نکن مرد ندارد ارزش؛ گفت این را سر نذری تو، یک بابایی. من ولی پاسخ او یک‌تنه خالی بستم؛ که تو تا آخر این هفته خودت می‌آیی. این دروغ الکی را تو خودت راست بکن، روی حسم نزنی مرحمت دمپایی. عشق این است اگر، خاک‌به‌سر من شده‌ام؛ آه اگر از پس امروز بُود فردایی.

+ موقع تایپِ شمارۀ عنوان پست‌ها، دوستای متولد اون سال رو به خاطر میارم. البته سال تولد خیلیا رو نمی‌دونم و خیلیاتونو نتونستم به خاطر بیارم. موقع نوشتن ۱۳۶۹، مگی و بانوچه اومدن به ذهنم. که یکی منو یاد رنگ پرتقالی می‌ندازه و یکی رنگ بنفش رو برام تداعی می‌کنه.

+ هشتِ هشتِ نودوهشت. داریم چمدونامونو می‌بندیم بریم زیارت امام هشتم. خاطرات سفرو کم‌کم می‌نویسم چهارشنبۀ بعدی منتشر کنم ایشالا. ازم بخواین به نیابت از شما یه کاری انجام بدم اونجا. دعایی بخونم، سوره‌ای، نمازی، ذکری، تسبیحی، زیارتی، چیزی. دیگه انتخاب با شماست؛ من نائب‌الزیاره‌ام :)

+ چهارشنبه، ۹۸/۸/۱۵: به‌دلیل سرماخوردگی، عدم دسترسی به لپ‌تاپ و اینترنت فعلا قادر به نوشتن پست بعد نیستم.

+ جمعه، ۹۸/۸/۱۷، ساعت ۵:۳۰: بابت احوالپرسی و دل‌نگرانیاتون به‌خاطر زلزله ممنونم. من تو جاده‌ام. هنوز نرسیدم تبریز.

۰۸ آبان ۹۸ ، ۰۶:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

908- لب اگر باز کنم با تو سخن‌ها دارم

سه شنبه, ۸ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۲ ب.ظ

دیروز مگی یه آهنگیو تو وبش گذاشته بود که همه‌ی اون هیژده ساعتی که پای لپ‌تاپ بودم نان‌استاپ پلی شد و حتی تو خوابم حس می‌کردم دارم می‌شنومش. الانم دارم گوش میدم. همچین چیز خاصی هم نیستاااا ولی اونجا که می‌گه آروم ندارم، یه نشونه می‌خوام واسه قلبم، جز این نشونه، واسه چیزی دخیل نمی‌بندم رو دوست دارم...

خدایا؟ از اینجا به بعدو رضاً برضاک و تسلیماً لِامرِک وارانه عمل کنم یا الحاحُ الملحینانه ادامه بدم؟ چرا چند وقته هیچ فیدبکی نمی‌دی؟

۰۸ تیر ۹۵ ، ۲۱:۴۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

825- عیدتونم مبارک :)

پنجشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ق.ظ

کنفرانس دیروز:


صرفاً جهت سوزاندن دلِ مسلمین و المسلمات، بعد از گردنبند جغدیِ «هم‌اتاقی» و بعد از «مگهان» و ساک دستی و دفترچه و جامدادی و ساعت گردنبندی جغدی‌ش به مناسبت تولد وبلاگم و بعد از «شن‌های ساحل» و جاسوییچی جغدی‌ش، این بار نوبت «باران» بود و کلاسور جغدی و جاسوییچی جغدی و سوغاتِ کربلا و کتاب چهار اثر فلورانس به مناسبت تولد خودم و همچنین کیف پول جغدیِ «شن‌های ساحل».

و اگه فکر کردین از ایشان به یک اشارت و از من به سر دویدن، زهی خیال باطل. که بیچاره باران، بیشتر از یک ماهه ازم آدرس میخواد اینا رو بفرسته و منو ببینه و انقدر نه و نمیشه آوردم که با پیک موتوری فرستاد خوابگاه سابقم! :دی ینی یه همچین رفیق بی‌مروتی هستم من! ینی انقدر بی‌احساس و عوضی‌ام... ناز دارم خب... نازمم خریدار داره خوشبختانه :دی

اینم عکس دیروز و شریف و کنفرانس iwcit و پیتزا و همبرگر و شن‌های ساحل! 
بدبختِ بینوا! 5 سال خواننده‌ی وبلاگم بود و برای تک‌تک پستام کامنت میذاشت و رمز همه‌ی پستارم داشت؛ اون وقت یه شماره‌ی ناقابلم رو ازش دریغ کرده بودم! ایشونم یه روز رفت بست نشست تو مسجد نمایشگاه بین‌المللی صنعت برق، به این امید که حتماً گذرِ من به مسجد می‌خوره و منو می‌بینه و post 428

ترافیک اینترنت دانشگاه و خوابگاه سابقم هم کماکان هر ماه شارژ میشه!!! آقا اینا اصن حواسشون نیست که من فارغ‌التحصیل شدم 0-O


اینم به مناسبت امروز: beeptunes.com/track/7223022

یه سال پیش در مورد این آهنگ و بیپ تونز و دانلود حلال و تاثیر مبلّغ بر فرایند تبلیغ، یه چیزی نوشتم تو مایه‌های منبر، ولی خب حسش نیست منتشر کنم :دی ینی هنوز اون آمادگی روحی رو در مریدانم ندیدم :دی

۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از طرف هم‌اتاقی شماره2، مگهان و هم‌اتاقی شماره1 (نسیم)


دارم گوش میدم: beeptunes.com/track/41493511

یا radiopadide.com/AlirezaGhorbani-NaghsheFarsheDel

۲۰ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۵۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

"تو را دوست دارمِ" علیرضا قربانی رو که مگی برام فرستاده گوش میدم و 

یاد اون سریالی افتادم که شاید وقتی هنوز خوندن نوشتن بلد نبودم می‌دیدیم

یادم نیست در مورد کی و چی بود و آخرش چی شد...

ولی اسمش یادمه

"به او بگویید دوستش دارم"

و هر هفته که می‌نشستیم پای اون سریال، با خودم فکر می‌کردم خب چرا خودش نمیگه که دوستش داره


۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۵۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

740- شباهنگ اینجا، شباهنگ اونجا، شباهنگ همه جا

يكشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۲۱ ب.ظ

فیلم و عکس شباهنگ (اهواز) و پیتزا همبرگر شباهنگ (شیراز) و

علاوه بر انتشارات شباهنگ، نزدیک خونه‌ی فریال اینا تاکسی تلفنی شباهنگم زدم و

اکنون در رشت:



این عکسم چند ماه پیش یکی از شماها برام فرستادید که شرمم باد یادم نیست کدومتون

هر کی بوده بیاد خودشو معرفی کنه و کارت صدآفرینشو بگیره :دی

نمی‌دونم جلبک بود یا نه ولی مطمئنم جلبک یکی از همینارو تو اتاقش داره (+)

۲۳ نظر ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۲۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

719- یه شب از همه چی به خدا گله کرد

پنجشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۱۵ ب.ظ

یه دوستی داشتم (دارم) که چون خانواده‌اش به دلایل ناهم‌کفو بودن به خواستگارش جواب رد داده بودن،

یارو تهدیدش می‌کرد (می‌کنه) که یا جواب مثبت بدین

یا تلگرامتو حذف کن و با هم‌کلاسیات (تو گروه درسی) حرف نزن

یا به خانواده‌ات میگم که قبل و در حین فرایند خواستگاری (چند سال پیش) با من رابطه‌ی sms ای داشتی


به دوستم گفتم خب بگه! اصن قبل از اینکه اون بگه خودت به خانواده‌ات بگو

گفت نمیشه! تو شهر ما همچین روابطی تعریف نشده و درست نیست

گفتم خب به تحصیل‌کرده‌ترین فرد فامیل بگو و کمک بگیر ازشون!

آخه رابطه‌ی sms ای هم ترس داره مگه؟!!! اصن بگو این پسره داره اذیتم می‌کنه


گفت اگه بگم اذیتم می‌کنه پدر و برادرم تفنگشونو برمی‌دارن میرن پسره رو سر به نیست می‌کنن

(ظاهراً تفنگ داشتن تو شهر اینا طبیعیه و دوستم می‌گفت تفنگمونو تو اتاق خودم قایم کردیم)

و تهدیدات این بشرِ لایعقل! نه تنها رو اعصاب دوستم، بلکه رو اعصاب منم بود!


خب این بنده خدا مجبور شد یکی از پیشنهادات پسره که حذف تلگرام بود رو انجام بده

و از اینایی هم نبود که بره یه خط دیگه بگیره و دوباره تلگرام داشته باشه

اصن این دوستم سالانه یک ساعت هم پای نت نیست و فضای مجازی نمی‌دونه چیه به واقع

علی ایُ حال! تلگرامشو حذف کرد و منو ادد کرد تو گروه درسی‌شون و

حالا من بیشتر از این دوستم در جریان اتفاقات کلاسشونم و

یه عضوی از کلاسشونم به واقع!

نشون به این نشون که یه بار استادشون سر کلاس می‌پرسه چند تا ترک تو کلاسه و 

یکی از بچه‌ها میگه دو تا و

اون یکی میگه نه استاد سه تا! خانم شباهنگم هست و

کلاس میره رو هوا و استاد نمی‌فهمه چی به چیه

بگذریم...

نمیدونم باید خوشحال باشم از اینکه پدرم اینارو می‌خونه یا نه

وقتی زنگ می‌زنه و 

از لحنش می‌فهمم این "خوبی؟"، کامنتِ کدوم پستم بود...


نگران منی که نگیره دلم

واسه دیدن تو داره میره دلم

نگران منی مثل بچگیام


بعد از سهیلا و اون انجیر و شونه‌ای که فرستاد خوابگاه و

بعد از حرکت انتحاری شن‌های ساحل و اون هدیه‌ی جغدولانه‌اش

این بار نوبت مگهان بود که کامنت بذاره و آدرس خوابگاهو بگیره و

از وی به یک اشارت و از من به سر دویدن!

آدرس خوابگاه سابق رو بهش دادم که هدیه‌شو بفرسته اونجا که نرگس تحویل بگیره

هدیه تولد 8 سالگی وبلاگم به واقع!


امروز بعد از شرکت رفتم خوابگاه سابق و شرکت که چه عرض کنم! 

شرکت که نمیرم، میرم سیزده بدر، میرم پیک نیک :دی

والا!

روی میز، کنار کامپیوتر، شرکت!


رفتم خوابگاه سابق و با دیدن کادوهای جغدولانه از شدت ذوق نزدیک بود جان به جان آفرین تسلیم کنم

با ذوق زایدالوصفی برگشتم خوابگاه فعلی و

گردنبند ساعتی رو انداختم گردنم و جامدادی و دفترچه و ساک دستی رو گرفتم دستم و

گوشیمو دادم دست نسیم که عکسمو بگیره

یهو جیغ زد گفت نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم برات گردنبند جغدی گرفته بودم...


و بدینسان من اکنون صاحب دو عدد گردنبند جغدولانه ام

و شما تو این تصویر منو می‌بینید که دو تا گردنبند جغدولانه گردنمه



در راستای هدایای تکراری؛

دو سال پیش طی یک هفته سه تا ساعت هدیه گرفتم و 

با ساعت فعلی و سابق خودم شد پنج تا!

اطلاعیه زده بودم رو در و دیوار که هر کی زین پس برام ساعت بخره ساعتو می‌کنم تو حلقش!

۱۲ نظر ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۱۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

182- فکر کنم یه چیزی کشف کردم

چهارشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۵ ق.ظ

داشتم چند تا مقاله و مطلب در مورد تفاوت نژاد انسان‌ها می‌خوندم, خصوصیات فرهنگی و اخلاقی هر کی مختص خودشه, ولی اینکه یه گروه بینی نوک منقاری دارن و بینی از روبرو پهنه, یه گروه بینی‌شون یه مدل دیگه, برمیگرده به نژادشون, یا مثلاً فاصله چشم‌ها و ابروهاشون و نوع جمجمه‌شون, اینکه پنهه یا دراز, ارتفاع جمجمه, فاصله مجرای گوش تا سقف جمجمه, نوع سقف جمجمه, استخوان بینی, گودی استخوان چشم, فرم دندان‌ها, پیشانی و چانه و طول جمجمه و زاویه فک حتی!!!

بعد داشتم به پنج سال پیش فکر می‌کردم, اون اوایل که هنوز به محیط تهران عادت نکرده بودم, می‌گفتم نگاه مرداشون آزار دهنده است, بعدش چند نفرو مستثنی می‌کردم و می‌گفتم اینا فرق دارن, می‌گفتم با نگاه ترک‌ها مانوس ترم تا آدمای این شهر؛
سه سال پیش که اومده بودیم اینجا همین حرفو در مورد عرب‌ها, چه اعراب عراق و چه اعراب بقیه کشورا زدم, حس می‌کردم نگاهشون یه جور ناجوریه, مثل همون نگاه تهرانیای 5 سال پیش؛
دیشب داشتم وبلاگ مگهان رو می‌خوندم و دیدم چند خط در مورد نگاه آقایون ترک و رشتی نوشته؛ لابد اگه فردا پاشم برم چین هم همین حرفو در مورد چشم بادومیای شرق آسیا می‌زنم و لابد نگاه غربی‌ها هم یه جوره ناجوره...

ولی حس می‌کنم همه‌ی این ناجور بودنا برمی‌گرده به تفاوت نژاد آدما؛ ینی یه موقع این تفاوت زاویه و انحنای جمجمه آدما باعث میشه فکر کنیم اونا یه جوری نگاه می‌کنن و اینکه ما دختریم و یه کم به نوع نگاه حساس‌تر, مزید بر علت هم میشه

و جا داره از پشت همین تریبون یادی بکنم از شهریار عزیز که میگه:

تا تو نگاه می‌کنی کار من آه کردن است

ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است؟

تا کشف و دستاوردی دیگر بدرود.

بعداً نوشت: منظورم این بود که نگیم فلان جاییا این جورین و بهمان جاییا اون جوری

۶ نظر ۲۱ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)