دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۶۶۹- هفتۀ یازدهم ترم سوم

جمعه, ۱۲ آذر ۱۴۰۰، ۰۲:۵۰ ب.ظ

یک. تو خریدای سوپرمارکتی اینترنتی باید سبد خریدت حداقل یه مبلغی باشه که بیارن. وقتایی که یکی‌دوهزار تومن کم میارم با رنگارنگ پرش می‌کنم. چند روز پیش یه برند جدید پیدا کردم به اسم رامینا. اسمش قشنگ بود. چندتا برداشتم. قیمت و شکل و ظاهر و ابعاد و حتی بسته‌بندیش شبیه رنگارنگ بود، ولی طعمش نه. دوست نداشتم. گول ظاهرشو خوردم. سه‌شنبه با استادم لابه‌لای یه سری بحث تخصصی، راجع به ساختواژۀ رامینا و رنگارنگ حرف می‌زدم. تا هفتۀ دیگه باید روی سیصد چهارصدتای دیگه هم کار کنم. موضوع رساله‌م (پایان‌نامۀ دورۀ دکتری را رساله گویند) رو دوست دارم. زیاد اذیتم نمی‌کنه. بیشتر برام ماهیت تفریحی داره تا درسی. با برندها و اسم کالاها و محصولات سروکله می‌زنم.

دو. این هفته منتظر چندتا پیک بودم. یکیشون اُکالا بود که به جای چهار کیلو شکر دو کیلو فرستاده بود و درخواست پیگیری داده بودم. چقدر پیگیریشون کنده. چقدر بررسی یه درخواستو طولش می‌دن. چقدر داغونن کلاً. یه کم از اسنپ یاد بگیرن که وقتی درخواست پیگیری می‌دی به پنج دقیقه نکشیده تماس می‌گیرن و مشکلو حل می‌کنن. چون نمی‌دونستم پیک‌ها دقیقاً کی می‌رسن و اون پیگیری کی انجام میشه و کی زنگ می‌زنن، سیم‌کارتمو قبل از کلاس درآوردم انداختم تو یه گوشی دیگه که با تماس اونا نتم قطع نشه و ارائه‌م مختل نشه و رد تماس هم نکنم. سه‌شنبه وسط ارائۀ انفرادیم زنگ زدن. از استادم عذرخواهی کردم و جواب دادم. مسئول آموزش از دانشگاه زنگ زده بود که پس چی شد این مدرک ارشدت؟ گفتم منتظرم مسئولین ارشد شیوه‌نامه تدوین کنن و لوگو طراحی کنن برای خودشون. همه‌مون پایان‌نامه‌مونو بر اساس شیوه‌نامۀ یه دانشگاه دیگه نوشتیم و منتظر شیوه‌نامه و لوگوییم که بعدش پایان‌نامه رو چاپ کنیم ببریم بدیم و مدرکمونو بگیریم. خداحافظی کردم و وقتی برگشتم سر وقت ارائه، به استادم گفتم که از کجا و برای چه کاری زنگ زده بودن. چون جلسه ضبط می‌شد نمی‌تونستم احساس واقعیم رو نسبت به این موضوع بیان کنم، ولی از اونجایی که این استاد، استادِ دورۀ ارشدم هم بود و به سیستمِ اونجا اشراف داره درکم می‌کرد.

سه. این هفته یه پیراهن مجلسی خریدم از بانی‌مد که برای سایز من که S باشه تخفیف باورنکردنی و خیلی خوبی داشت. یکی از پیک‌هایی که منتظرش بودم پیکِ همین بانی‌مد بود. پیراهنه غیرقابل‌تعویض هم بود و امکان مرجوع کردن نداشت. اینش خوب بود، چون خیالم راحت بود که قبل از من کسی اینو نگرفته پس بده بعد برسه دست من. گفتم اگه اندازه‌م هم نشه هدیه می‌دم به دخترهای نوجوان فامیل. دیروز آوردن و کاملاً اندازه‌مه، ولی اگه دو سه کیلو چاق شم زیپش بسته نمیشه :| از طرفی، سه سال پیش یه مانتو گرفتم از اینا که روش شعر داره. کوچکترین سایز اون مانتو تو تنم زار می‌زد و برام بزرگ بود. نگه‌داشته بودمش برای وقتی که یه کم چاق شم و خب نه‌تنها چاق نشدم بلکه لاغرتر هم شدم تو این سه سال. بعد حالا نمی‌دونم مسیر زندگیمو متناسب با اون پیراهنه پیش برم یا این مانتو. هر دو رو هم دوست دارم. دچار تضاد مقاصد شده‌ام و شما همین یه موردو تعمیم بده به کل زندگیم.

چهار. همراه پیراهن بند قبل، کادوی تولد مامانم (که شب یلداست) رو هم گرفتم. فعلاً به کسی نگفتم تو جعبه علاوه بر پیراهن خودم، کادوی مامان هم بود. امیدوارم چیزایی که خریدم اندازه‌ش بشه. اگرم نشه، دیگه مرجوع نمی‌کنم و هدیه می‌دم به یکی دیگه.

پنج. استاد فلان دانشگاه که قرار بوده برای دانشگاه ما سخنرانی کنه گفته رنگ‌بندی پس‌زمینۀ پوستر در یک تناژ باشه و به هم نزدیک باشه. به‌نظر من آبی و نارنجی خیلی هم به هم میان. به‌لحاظ هنری مکمل هم هستن تازه. مثل سبز و قرمز، بنفش و زرد. شغل من طراحی نیست، قرار هم نیست باشه، ولی با هر پوستری که برای وبینارهای هفتۀ پژوهش درست می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که من نه‌تنها به درد کارهای سفارشی که دلخواه طرف مقابل درش دخیله نمی‌خورم و باهاشون سازگار نیستم، بلکه از این قبیل کارها متنفرم و اعصاب و روانم له میشه وقتی ازم می‌خوان یه چیزیو اصلاح کنم یا تغییر بدم. چیزِ غلط نه ها، چیزای سلیقه‌ای. مثلاً رنگ، مثلاً فونت، مثلاً اندازه. حرص می‌خورم و تک‌تک سلول‌هام بعد از شنیدنِ اگه اینو این‌جوری کنی اون‌جوری میشه فریادِ همینه که هست، گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن سر می‌ده. از این قبیل کارها یعنی کارهایی مثل معماری، نقشه‌کشی، طراحی لباس، خیاطی، آرایشگری، آشپزی، جراحی زیبایی، عکاسی و فیلم‌برداری از مراسم، و هر کاری که برای یکی باشه که بهت بگه من این‌جوری دوست دارم و اون‌جوری دوست ندارم و تو مجبور باشی بگی هر چی شما بگین، و صاحب اختیار نباشی. من یه روزم دوام نمیارم تو این کارا. خلق‌وخو و روحیه‌م باهاشون سازگاری نداره. ولی مثلاً کار جراح قلبو دوست دارم؛ اینجا دیگه مریض خودشو در اختیار پزشک می‌ذاره و انقلت نمیاره توی کار که اینجاشو اون‌جوری کن. چون که خودرأی‌ام و این عیب نیست، ویژگیه. دوست دارم آقای خودم و نوکر خودم باشم. نه که مشورت نکنم، نه که انتقادپذیر نباشم، ولی خب از قدیم گفتن هر کسی را بهر کاری ساخته‌اند و من برای کارهای سفارشی ساخته نشدم. بعد حالا یه اخلاق متضاد دیگه‌م هم اینه که فکر می‌کنم اونی که بازخورد داده، کارمو دیده و اهمیت داده بهش، و بیشتر دوستش دارم در مقایسه با اونای دیگه که بازخوردی نمی‌دن. در حال حاضر، هم دارم از دست اون استادِ مته رو خشخاش گذارنده حرص می‌خورم هم بازخورد دادنشو دوست داشتم.

شش. وقتی یه وبیناری تشکیل میشه، گزارششو من می‌نویسم. اینکه کی شروع شد و کی تموم شد و چند نفر شرکت کردن و کی سخنرانی کرد و راجع به چی حرف زد. می‌نویسم و می‌فرستم برای مدیر انجمن و مسئول آموزش. چند روز پیش دیدم یه گزارش نصفه نیمه که سر و ته نداره برام فرستادن که لطفاً اینو طبق قالب گزارش‌نویسی بنویسید. گزارشی بود که من نوشته بودم ولی سر و ته نداشت و فقط پاراگراف وسطش بود. اول فکر کردم اشتباه از من بوده و گزارش ناقص براشون فرستادم. گفتم چشم کاملش می‌کنم و می‌خواستم آخر هفته بشینم پای کار و درستش کنم. علاوه بر اینکه گزارشا رو ایمیل می‌کنم، تو واتساپ هم می‌فرستم. صبح چندتا پیام رفتم عقب‌تر و دیدم بله! گزارشی که من فرستاده بودم کامل بوده و نمی‌دونم چرا اینا فقط پاراگراف وسطشو برداشتن و حالا هم برگشت داده بودن که کاملش کنم. با خشمی نهفته! ریپلای کردم روی همون پیام که گزارش کامل اونجا بود. نوشتم گزارشی که من براتون فرستاده بودم این بود که دقیقاً طبق همون فرمت گزارش‌نویسیه. جواب دادن که آهان خب پس اشتباه شده. 

هفت. یکی دیگه از پیک‌هایی که منتظرش بودم پیک اسنپ‌فود بود. تو بازی مرکب، اسنپ به هر کی می‌باخت یه کد تخفیف غذا می‌داد. کد دوازده‌هزارتومنی که منم باهاشون برای ناهار دوتا سوپ و دوتا آش رشته و سه‌تا سالاد گرفتم. خودمم البته سی چهل تومن گذاشتم روی کد. با دوتا شماره سفارش دادم، ولی از یه رستوران. تو قسمت توضیحات سفارش نوشته بودم که دو سری سفارش برای یه آدرسه و باهم بفرستن. یکی رو زودتر فرستادن و ما هم همونی که زودتر فرستادنو چهار قسمت کردیم و خوردیم و گفتیم حالا هر موقع اون یکی اومد اونم تقسیم می‌کنیم. بابا قرار بود بره مراسم سالگرد اون فامیلمون که پارسال فوت کرد. عجله داشت و رفت. در کم‌مصرف بودنِ خانواده‌مون همین بس که بقیه هم با همون نصفِ آش که در واقع برای دو نفر بود و چهارنفری خوردیم سیر شدن و منتظر سوپ نموندیم. چند دقیقه بعد از اینکه بابا رفت، زنگ درو زدن. همیشه به پیک‌ها می‌گم سفارشو بذارن پایین، روی جاکفشی. این جمله رو احتمالاً تا حالا دویست بار تکرار کردم. آیفونو برداشتم دیدم بابا با لحن پیک‌ها میگه غذاها رو آوردم. منم با همون لحن همیشگی ولی با خنده و ریسه گفتم لطفاً بذارید روی جاکفشی میام برمی‌دارم. حالا این‌ور مامان که نمی‌دونست بابا پشت دره متعجب از خنده‌م قیافۀ «یه کم سنگین باش دختر» به خودش گرفته بود و خندۀ منم بند نمیومد توضیح بدم کیه :|

هشت. دیشب یکی از هم‌کلاسیای دورۀ ارشدم که شمارۀ همه از جمله من از گوشیش پاک شده بود، از طریق آی‌دیم که تو یکی از گروه‌های مشترکمون تو تلگرام بود بهم پیام داد و بعد از احوالپرسی یه سؤال درسی پرسید و یه فایلی که می‌دونست هیشکی نداشته باشه من حتماً دارمو خواست و براش فرستادم. بعد زنگ زد و دو ساعت حرف زدیم. این هم‌کلاسی که عرض می‌کنم دختره و ده سالی ازم بزرگتره. جزو دانشجوهای بسیار خوب و باسواد بود که من وقتی وارد مقطع ارشد شدم اون از قبل چندتا مدرک ارشد و لیسانس دیگه هم داشت و رتبه و معدلش عالی بود. سال آخر رفت تو یه شرکت یا کارخونه استخدام شد و کلاً از فضای علمی دور شد. کارشم هیچ ربطی به مدرک‌هاش نداشت. این دوستم می‌تونست هیئت‌علمی و استاد هم بشه ولی تو اون دو ساعتی که باهم حرف می‌زدیم می‌گفت درآمدی که الان دارم در برابر سی چهل میلیونی که به استادها میدن خیلی بیشتره و تو این سه سال تونستم ماشین و زمین و هر چی که نداشتمو بگیرم و تا تونستم ولخرجی کردم. در ادامه افزود خونه هم می‌تونستم بگیرم ولی فعلاً خونۀ پدرم هست و خونه تو اولویتم نبود. حالا این سه سالی که ایشون پله‌های ترقی رو این‌جوری طی کرده، برای من به این صورت سپری شده که کلاً کارو گذاشتم کنار و پس‌انداز کارهای سال‌های قبلم هم خرج کردم و سه بار تو کنکور دکتری شرکت کردم و هی از مصاحبه‌ها رد شدم و در حال حاضر هم بر عبث می‌پایم.

۰۰/۰۹/۱۲

نظرات  (۸)

سی چهل میلیون در ماه یا در سال؟! هیچ کدومش منطقی نیست!

پاسخ:
سی چهل میلیون در ماه. سی میلیون اگه درآمد ماهیانۀ استادهامون باشه، این دوستمون اون سی میلیون رو کم می‌دونه. مدام می‌گفت اینجا که کار می‌کنم انقدر درآمدم زیاده که سه‌تا حقوق می‌گیرم. یه حقوق ثابت و دوتا حقوق دیگه وسط ماه. دو سه شیفت کار می‌کرد بدون تعطیلی. کارهای حقوقی با ریسک بالا. با شناختی که ازش دارم دروغ نمی‌گه. وقتی میگه ماشین و زمین گرفتم و می‌تونستم خونه هم بگیرم، پس درآمدش خیلی بالا بوده تو این سه سال. 
اینکه چرا این مسائلو به من می‌گفت، برام جای تعجب نداشت. از وقتی که باهاش آشنا شدم، اخلاقش این‌جوری بود که مثل من حفظ اسرار و اطلاعات نمی‌کرد و راحت همه چیزو به بقیه می‌گفت. یادمه بعد از کلاس موقع برگشتن به خوابگاه و خونه تا یه جایی هم‌مسیر بودیم و کلی اطلاعات راجع به خانواده و مسائل شخصیش بهم گفته بود که الان هیچ کدوم یادم نیست. حتی یادم نیست خونه‌شون کجا بود و تا کجا هم‌مسیر بودیم. در واقع مسائل و اطلاعات شخصی ملت انقدر برام بی‌اهمیته که نمی‌پرسم و اگه خودشون هم بگن از ذهنم پاکشون می‌کنم و فضای ذهنمو بهش اختصاص نمی‌دم :| فقط در عالم رفاقت یه کم نگرانشم که یه وقت یه بلایی سر کارخونه یا شرکت بیاد و کاسه کوزه‌ها سر این بشکنه.
۱۳ آذر ۰۰ ، ۰۹:۲۰ علیـــــ ََ

واقعا بانی مد که دیگه تخفیف هم بده، بازم گرونه!

من چند سال پیش با کد تخفیف یه سویشرت گرفتم قیسمت اصلیشو زده بود 1 تومن تخفیف خورده بود 500 تومن و من باز با کد تخفیف اونو رایگان گرفتم :|

ولی هنوز که هنوزه احساس میکنم رفته تو پاچم چون وقتی جنس رو اوردن دیدم کلا 2 متر پارچس که بهش جیب و زیپ دوختن :D

پاسخ:
بانی‌مد رو دوستم مریم بهم معرفی کرد. قیمتاش اصلاً معقول نبود ولی می‌گفت موقع تخفیف‌ها قیمتاش معقول میشه. منم منتظر موندم و این هفته دیدم زیادی معقول شده شش تا لباس گرفتم که چهارتاش رسیده دستم و می‌بینم که واقعاً ارزشش رو داشت و کاش چندتای دیگه هم برداشته بودم و تو مناسبت‌های مختلف می‌دادم به بقیه. چون که من عاشق هدیه دادنم :|
در کل توصیه‌م اینه که نظرات رو بخونی و جاهای دیگه قیمت همین برندها رو بگیری و با آگاهی از جنس و کیفیت کار و اندازه‌ها اقدام به انتخاب و خرید کنی تا پشیمون نشی.

+ راستی شما یه علی جدیدی یا یکی از علی‌های قبلی با آدرس جدید؟ چون این اولین کامنت با این آدرسه.

سلام نسرین

یه کمک ازت میخواستم یه بار درمورد تبدیل صوت به متن یه پستی نوشته بودی من هر چی میگردم پیداش نمیکنم.

میشه برام لینکش کنی؟

ممنونم ازت:)

پاسخ:
سلام
بفرمایید خدمت شما:
۱۳ آذر ۰۰ ، ۱۹:۱۰ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

می‌دونستین جغدها رو این جوری وزن می‌کنن؟ خیلی مظلوم‌طور هست :|

https://s20.picofile.com/file/8444661176/1638631414231.jpg

پاسخ:
وای چقدر مظلومانه نگاه می‌کنه :)) چقدرم سبکه!

سلام مجدد نسرین قشنگ

 ممنون که لینک اون پست رو بهم دادی خیلی لازمش داشتم. اون قسمت تبدیل عکس به متن چقدر خوب بود و این رو هم لازم داشتم. فقط من با موبایل که اینکار رو کردم بعد از آپلود عکس تو گوگل داریو موقعی که اوپن ویت رو میزنم همینجوری خودش با فرمت عکس بازش میکنه(گوگل داک رو هم نصب کردم). بعدش رفتم با دسکتاپ امتحان کنم اینجوری بود که فایلها رو دونه دونه باید انتخاب میکردم بعدش اوپن ویت سندنگار رو میزدم. موقعی که تو گوگل درایو همه فایلها رو با هم انتخاب میکردم و اوپن ویت رو میزدم هیچی نمایش داده نمیشد که مثلا حالا بخوام سندنگار رو انتخاب کنم. میشه اگه وقت داری کمکم کنی خیلی برام ضروریه و برای یکی از کارای دانشگاهم باید حدود ۴۰۰ صفحه مقاله رو تبدیل به ورد کنم و از بین اونها یه چیزایی رو انتخاب کنم و ... .

گوگل کردم چیزی دستگیرم نشد برای همون مزاحم شما شدم.

 

 

 

 

پاسخ:
سلام
آره با این روش بخوای کار کنی، حتماً باید دسکتاپ باشه و دونه‌دونه انتخاب کنی. باهم نمیشه. با گوشی هم می‌تونی از حالت دسکتاپ استفاده کنی ولی به هر حال باید دونه دونه راست کلیک کنی اپن وید رو بزنی.
۱۴ آذر ۰۰ ، ۱۳:۲۱ نگــ ❤ـار

مگه چه کاری انجام میده توی کارخونه که انقدر درآمدش بالاست؟ اصلا چجوری تونسته وارد بشه؟

من رشته مورد علاقه ام زبان انگلیسیه اما خبرها حاکی از اینه که رشته مناسبی از نظر شغلی نیست و نمیتونه پولساز باشه، چون معلم‌های موسسات ساعتی حقوق میگیرن، و یه مبلغ اندک به ازای هر ساعت

خانواده من هم کلا کار غیرمرتبط و خارج از حیطه تحصیلی براشون چندان پذیرفته شده نیست، و براشون غریبه که یه نفر مثلا لیسانس معماری داشته باشه ولی متصدی داروخونه باشه، طرز فکرشون اینه که افراد باید در زمینه رشته شون کار کنن

کسی هم تو خانواده مون شغل آزاد نداره و همه کار دولتی میکنن، برا همین شغل آزاد هم براشون مسئله جانیفتاده ایه

 

 

 

پاسخ:
اول اینکه روی طرز تفکر خانواده‌ت کار کن و تغییرش بده. به‌ندرت پیش میاد شغل کسی با مدرکش هماهنگ باشه. حتی یه وقت می‌بینی پزشک هم زده تو کار بسازبفروشی. 
دوم اینکه اون دانش و مهارتی که تو برای کار لازم داریو دانشگاه بهت نمی‌ده. تو این مملکت کار و تحصیل مثل ماست و قیمه‌ن. نریزشون توی همدیگه :|
سوم اینکه یکی از مدرک‌های تحصیلی این دوستم مترجمی زبان بود و یه مدت استاد دانشگاه هم بود. ولی از این قراردادیا بود که دستمزدش کمتر از هزینۀ رفت‌وبرگشتش به دانشگاه بود. در حد چندصدهزار تومن در ماه :|
و نکتۀ چهارم هم اینکه اگه دوستای ارشدمو به دو دستۀ صمیمی و غیرصمیمی تقسیم کنیم این دوستم تو گروه صمیمیاست و با اینکه سه چهار سال پیش خبر استخدامشو بهم داد و روزای آخری که باهم بودیم مدام از مشغله‌های کاریش می‌گفت، اما! من هیچ وقت نپرسیدم چجوری وارد شده و چی کار می‌کنه اونجا. مثل اینکه این اخلاق من هنوز دستت نیومده که سؤالِ مگه چه کاری انجام می‌ده رو ازم می‌پرسی :)). نه کلیات کارشو می‌دونم نه جزئیاتشو. از حرفاش فقط هولدینگ و سهام مونده ذهنم. احتمالاً یه مثل بنگاهیا واسطۀ خریدوفروشه و یه درصد هنگفتی هم این وسط بهش می‌رسه.
۱۴ آذر ۰۰ ، ۱۴:۰۲ نگــ ❤ـار

حالا من دو رشته موردعلاقه ام زبان انگلیسی و روانشناسیه

هر دوشم رشته هاییه که میشه باهاش توی اینستا تولید محتوا کرد، و همون تولید محتوا میتونه از یه جایی به بعد به لحاظ مالی سودآور باشه

ولی من چون درونگرام و حریم خصوصیم هم خیلی برام مهمه شدیدا برام سخته چهره مو توی فضایی مثل اینستا نشون بدم که وقتی چیزی واردش میشه تا ابد باقی میمونه

البته میشه بدون نشون دادن چهره و ویدیو هم تولید محتوا کرد اما سخته به خصوص در مورد زبان

و جذابیت محتوای ویدیویی با چهره شخص انگار برای مخاطب بیشتره

+ جدیدا به حسابداری هم علاقه مند شدم، چند تا ویدیو در مورد اصول و مبانیش دیدم و خوشم اومد و درکش برام راحت بود، اما وقتی در موردش تحقیق کردم و نظرات خانمها رو خوندم اکثرا گفته بودن حسابداری شغل پر استرسیه چون حسابهای یه جایی دستته و اگه یه جا اشتباه کنی ممکنه فاجعه به بار بیاری و بعدا خودت باید بابت اون خسارت پاسخگو باشی و جبرانش کنی، نظر تو چیه؟ به نظرت اگه دوره حضوریشو پیدا کردم شرکت کنم؟

پاسخ:
ببین قبل از اینکه کاری رو شروع کنی، بازار هدفتو مشخص کن. از خودت بپرس منی که قراره کار کنم و پولی به دست بیارم، این پولو قراره از چه کسی بگیرم. اون خدمت یا محتوا یا کالاتو قراره به کی بدی و پول کی بره تو جیب تو. سؤال مهمیه ها. ببین اگه تو پزشک یا روان‌پزشک بشی، از کجا قراره پول دربیاری؟ از جیب مریضا دیگه. اگه بخوای تدریس کنی چی؟ از آدمایی که سواد اون موضوع رو ندارن. خب من بشخصه دلشو ندارم از مریضا یا دانش‌آموزا یا دانشجوهای محروم و فقیر پول بگیرم. ینی در مرحلۀ اول با کارهای سفارشی سازگار نیستم، در مرحلۀ دوم با کارهایی که درآمدم از جیب قشر محروم باشه. حالا شاید بگی خب از خیلی پولدارها پول بگیر از فقرا نگیر که اینم یه راهشه. ولی یه ویژگی دیگه‌م هم اینه که از تعامل با خیلی پولدارها و انجام دادن کار براشون حالم بد میشه و حس خوبی بهم دست نمیده :| این بستگی به روحیۀ خودت داره. کاملاً شخصیه. برای بعضیا مهم نیست این چیزا. من با ک...
صدام می‌کنن برای ناهار. برم بیام بقیۀ حرفمو بگم :))

چی داشتم می‌گفتم؟
آهان. ببین من با کارایی که پولمو مستقیماً از آدما بگیرم راحت نیستم. چون مدام ذهنم درگیر اینه که اونی که کارو براش انجام دادم و یه کالا یا خدمت رو در اختیارش گذاشتم فقیر بود یا پولدار. دستمزدمو کم گفتم یا زیاد. به اون پول نیاز مهم‌تری داشت یا نه. پس ترجیح می‌دم کارهایی که انجام می‌دم برای یه سازمان، یه شرکت، یه نهاد و خلاصه یه شخصیت حقوقی باشه تا حقیقی و آدما رو نبینم. مثلاً تو تولید یه نرم‌افزار، حاضرم کل پیکره‌شونو ویرایش کنم، ولی علاقه ندارم دو خط جمله برای آدمایی که نمی‌شناسمشون ویرایش کنم :| تو هم باید این سؤالا رو از خودت بپرسی و جوابشونو بدی به خودت.
۱۹ آذر ۰۰ ، ۱۸:۲۳ علیـــــ ََ

اها اره تخفیف هاش خوبه 

+ علی جدید، البته خیلی وقته چراغ خاموش فقط میام لایک میزنم میرم :D