دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۶۴۷- تولّدانه

شنبه, ۱ آبان ۱۴۰۰، ۰۹:۱۸ ب.ظ

به‌مناسبت پنج‌هزارروزه شدنِ عمر وبلاگ‌نویسیم و به‌مناسبتِ ولادت حضرت محمد (ص) و امام صادق (ع) و نیز به‌مناسبت سایر تولدها و مناسبت‌های یکم آبان، با یه پست شیرین و کیکی در خدمتتون هستم.

کیک اول، کیکی که روش ۵۵ نوشتم و تأکید هم داشتم عدد فارسی باشه برای تولد باباست. شمع نداشتیم، روی مقوا نوشتم ۵۵ و با ماژیک رنگش کردم. اسفند پارسال، چند روز قبل یا بعد از روز پدر بود. اون روز در کنار کادوی تولد و روز پدر، شصت گیگ اینترنت دانشجوییمم به پدر اهدا کردم!. سیم‌کارته رو قشنگ کادوپیچ کرده بودم و دوتا قلب هم روش زده بودم و تولدت مبارک هم نوشته بودم حتی.

کیک دومی که روش ۲۵ نوشته شده کیک تولد اخوی هست. اسفند پارسال. شمع 2 رو داشتم ولی نیاز به ترمیم داشت. پنج رو هم دستی نوشتم، چون که همچنان شمع نداشتیم. ازش پرسیده بودم چی بگیرم و این دوتا کتابو خواسته بود.

کیک سوم کیک تولد خودمه. ۲۶ اردیبهشت نه ها، اون تولدم چون مصادف با ابتلامون به کرونا بود وقعی بهش ننهادیم. اینو ۴ تیر گرفتیم. مصادف با تولد قمریم بود و کلی ذوق داشتم که چهارِ چهاره!. همچنان چون شمع نداشتیم (به‌خاطر کرونا قصد فوت کردنشم نداشتیم البته) این بار با مقوای براقِ رویِ ظرفای یه‌بارمصرفِ آلومینیومی نوشتم ۱۴۰۰ و ۴ و ۴ و ۲۹. البته اگه قمری حساب می‌کردیم سنّم می‌شد ۳۰ ولی من نوشتم ۲۹ که با تولد شمسی سال بعد اشتباه نگیریم. موقعیت جغرافیاییمون هم باغچه‌ست. همون‌جا که مأمور نمیاد کنتور برقشو بنویسه و کابل دوربینشو اشتباهی قطع کردیم. این عکسو مامانم گذاشته بود برای استوریش و زیرش نوشته بود دخترم! تولدت مبارک. البته بعد از منادا علامت تعجب نمی‌ذارن و درستش اینه بنویسیم دخترم، تولدت مبارک. از این عکس آنچنان استقبالی به عمل اومد که انتخابش کردم برای پروفایل‌های شبکه‌های اجتماعیم. لازم به ذکر است مامان وقتی عکسو استوری کرده بود به عکسای روی دیوارِ پشت سرم دقت نکرده بود که حجاب ندارم تو اون عکسا!، ولی من دقت کردم و برای شما سانسور کردم دیوارو.



واکنش هم‌اتاقی شمارۀ ۳ برای عکس پروفایل مذکور:


این شیرینی بدون مناسبته. وقتی داشتم زردهٔ تخم‌مرغ رو از سفیده جدا می‌کردم یکی از اقوام زنگ زد و گفت براش بلیت بگیرم. اون کارتای بانکی برای خرید بلیتن.



رولت خامه‌ای برای ده روز پیشه. همون رولتی که راجع به خامه‌ش با تسنیم صحبت می‌کردم. طرز تهیه‌شو تو گروه فامیل گذاشته بودم؛ گفتم اینجا هم بذارم. چای آخرِ کار هم برای باباست.


۰۰/۰۸/۰۱

نظرات  (۱۵)

چقد پستای خوشمزه رو دوسسسست دارم من 😁😊

عیدت هم مبارک :)

پاسخ:
عید شما هم مبارک ^-^
راستش خودم هم عاشق محتواهای خوشمزه و شیرینم. ولی اعتمادبه‌نفسم قابل‌تحسینه که کیکای تو رو می‌بینم و این کیکا رو پست می‌کنم. اگه هنر تو رو داشتم که دیگه خدا رو بنده نبودم و بی‌وقفه عکس دستپختامو می‌کردم تو چش و چال ملت.

منی که بعد شام اینجامم احساس گشنگی کردم:(

پاسخ:
پس خدا به فریاد اونایی که رژیم دارن و پستو می‌خونن برسه :))
۰۱ آبان ۰۰ ، ۲۲:۳۰ ماه توت‌فرنگی

عیدت مبارک. دلم خواست منم پست عید بذارم. عاشق پیامبرم. :))

پستای عکس‌دار زیاد بذار. :

پاسخ:
عید شما هم مبارک باشه
یه پوشه عکس دارم به اسم «برای وبلاگ هنوز منتشر نشده». اینا اونجا بود. کلی عکس دیگه هم توشه. می‌ذارم کم‌کم.

سلام

تبریکات چند جانبه تقدیم شما.

کیک و شیرینی ها هم نوش جونتون. ان شاءالله دلتون و زندگیتون همیشه شاد و شیرین و خوشگوار باشد...

ما هم از دیدن عکس ها و تزیینات قشنگش لذت بردیم و کاممون حسابی شیرین شد..

 

مانا و بر قرار باشید.

 

 

پاسخ:
سلام
خیلی ممنون. سلامت باشید :)

بیخیخی :|

انقد کمال‌گرا نباش. بیش از اندازه‌ی کافی خوب و هنرمندی، چند جانبه :) پسر داشتم میومدم خونه‌تون اول ببینمت (دوستت راست میگه، ظاهرا با آبی پررنگ خوشگل میشی و دفعه اوله کنجکاو شدم ببینمت 😁)، بعدم سنتی میومدیم خواستگاری :)))

پاسخ:
چقدرم که من از این سبک خواستگاری خوشم میاد :دی :))
این شال آبیو سال ۹۸ که برای کنفرانس دانشگاه فردوسی اومده بودم مشهد خریدم. 

یه لحظه موقع لود شدن صفحه من چشمم خورد به عکس اول و فکر کردم ازدواج کردید و عکس حلقه ی ازدواج گذاشتید :)) 

بعدش فکر کردم اون 60 گیگ چی میتونه باشه چون هیچ کس فلش یو اس بی کادو نمیده سر عقد

 

دیگه بعدش متن رو خوندم و از گمراهی خارج شدم

 

پاسخ:
آیا مرا این‌چنین شناخته‌ای تو این چند ماه، که چنین حرکت چیپی بزنم؟! :))) ببین حرکات من فراچیپه. ینی فکر کن عکس از حلقه رو چیپ و مسخره و خب که چی می‌دونم ولی از اهدای سیم‌کارت هزارتا فیلم و عکس از زوایای مختلف گرفتم :دی

حالا چون خوشت میاد گفتم این سبکی بیام دیگه 😊

پاسخ:
و این‌چنین میشه که از همون ابتدای امر مهر مادرشوهر به دلم می‌افته. ببین اگه بگی وقتی پسرم اومد حجاب نکن یا کم و شل حجاب کن دیگه حتماً جواب بله رو می‌گیری چون من پیش خودم فکر می‌کنم چه آدمای فرهیخته‌ای هستن اینا که نگاهشون فراتر از ظواهره و معیارشون اخلاق و سواد و تفکر و مغز منه نه زیبایی و چشم و لب و مو و اینا :))

امیرخانی :))) 

 

من وقتی میبینم یکی نظرش 180 درجه با من فرق داره اینجوری بهش فکر میکنم :

 

مثلا طرف نویسنده ی ارزشیه یا ارزشی نویسنده ؟ 

 

مثلا اگر پروفسور سمیعی ارزشی هم باشه باز هم برام قابل احترامه . 

 

اما اگه حالت دوم باشه هر وقت اسمش میاد فقط :))) میشم و میگذرم

 

بگذریم :دی

پاسخ:
من امیرخانی رو از دوران مدرسه می‌شناختم. چون سمپادی و شریفی بود احساس نزدیکی می‌کردم بهش. بعدها هم رسم‌الخطش توجهم رو جلب کرد. چون هیچ کدوم از کتاباشو نخونده بودم در مورد عقایدش اطلاع و نظری نداشتم. تا اینکه یه روز اسم کتاب داستان سیستان رو از بنده خدای شمارهٔ ۱ شنیدم و بدون پیش‌فرض ذهنی خوندمش. دوست داشتم این کتابو. هر چند بعداً فرصت نکردم بقیهٔ آثارشو بخونم. اتفاقاً موقعی که گرفتمش روز تولدم بود. به الهام گفتم تو که به هر حال برام کادو می‌گیری، اینو بگیر :)) کلاً با الهام این‌جوری بودم که می‌گفت بیا نوشیدنی مهمونت کنم؛ می‌گفتم یه شیشه شیر بگیر می‌خوام دسر درست کنم لازم دارم.
۰۲ آبان ۰۰ ، ۰۱:۵۱ میماجیل ‌‌

سلام.

من‌م ام‌شب تولد بودم :))

ولی حس می‌کنم که این وب‌لاگ واقعن به عنوان یکی از کتاب‌های تاریخی آینده‌‌گان به حساب بیاد. تو این‌طور فکر نمی‌کنی؟!

پاسخ:
سلام
چه جالب و هیجان‌انگیز! امشب تولد یه نفر دیگه هم بود و چون نخواستم اسم ببرم گفتم سایر تولدها؛ بعد فکر کن تو هم شامل این جمله شدی. خیلی جالبه! من از این تصادف‌ها بسی بسیار ذوق می‌کنم.
نه میما، نذارید بمونه برای آیندگان. هر موقع مردم، صفحه رو سفید کنید که با خودم دفن بشه. خوندن نوشته‌ها و نظراتی که نویسنده‌هاشون مردن دردناکه به‌نظرم.

آره منم با نظر میمانجیل موافقم حتی یهه گوشه وبلاگت یه یادداشتی برای آیندگان بذاری هم بد نیست مثلا بگی پستاتو با وسیله‌ای به اسم گوشی یا کامپیوتر نوشتی و اسم اینجا وبلاگه و از طریق چیزی به نام اینترنت بهش دسترسی پیدا کردی و......

پاسخ:
:)))) ینی آینده انقدر تغییر می‌کنه که ندونن وبلاگ و اینترنت چیه؟ چه بامزه
۰۲ آبان ۰۰ ، ۰۸:۴۵ میماجیل ‌‌

البته تولد من نبودا.

 

آیا شما تاریخ بیهقی می‌خونی آه از فغان‌ت برمی‌آد که نویسنده‌اش مرده؟!

پاسخ:
آخه من که بیهقی نیستم و متنم هم فاخر نیست که ماندگار بشه. ولی آره وقتی دفترچه خاطرات کسی که مُرده رو می‌خونم غصه‌ام می‌گیره.

می‌دونی من به خواستگاری سنتی گارد ندارم. علتش اینه که این حرفایی که می‌زنین برام قصه است! اینکه بعضیا میگن مامانا زنگ می‌زنن دور کمر و سایز فلان و رنگ پوست و قد مو می‌پرسن! اینکه مادر بیاد بگه جلوی پسرم حجاب نکن o_O یا بیان لیست اموال و املاک بگیرن. یا جوری حرف بزنن که معلوم باشه رو درآمد دختر حسابی حساب باز کردن یا... اون روشی که پسر خودش انتخاب کنه رو بیشتر قبول دارم، ولی با سنتی هم مخالفتی ندارم. چون سنتی‌هامون آدمای مظلوم و سربه‌زیر و مودب و اینایی‌ان و یا اینطوری نیستن یا جرات ندارن باشن 😁

پاسخ:
تعداد خواهر و برادرای آدمم می‌پرسن :|
مشکل اینجاست چیزایی که برای من مهم نیست برای اونا مهمه و چیزایی که برای اونا مهم نیست برای من خیلی مهمه.

قطعا همه چی در آینده تغییر میکنه . توی یوتیوب اتفاقا یه کانال هست که واکنش بچه ها به تکنولوژی های قدیمی رو نشون میده . اکثرا نمیتونن با تکنولوژی قدیم کار کنن . 

 

مثلا توی تلفن های قدیمی اول باید گوشی رو برداریم و بعد شماره بگیریم اما توی این تلفن های بیسیم جدید اول شماره میگیریم و بعد دکمه ی وصل شدن رو میزنیم یعنی قبلا اون بوق ممتد رو قبل از شماره گرفتن میشنیدیم و الان بعد شماره گرفتن . 

 

اکثرا به همین دلیل نمیتونستن شماره بگیرن :) یا مثلا ویندوزهای قدیمی رو ندیدن . فیلم وی اچ اس ندیدن و خیلی چیزای دیگه 

 

من یادمه وقتی بچه بودم و رفته بودیم خونه ی مادربزرگم  یه بسته پلاستیک رنگی خیلی خوشگل از روی میز داییم پیدا کردم و سعی کردم باهاشون خونه بسازم . 

 

بعدا فهمیدم داییم اون موقع دانشجو بوده . پایان نامه اش رو با زبان برنامه نویسی فورترن نوشته بود 

 

من اصلا نمیدونستم فلاپی چیه و اگه باهاش خونه بسازی ممکنه خراب بشه 

پاسخ:
وای فلاپی :))))
من اولین پستای وبلاگمو تو فلاپی ذخیره می‌کردم. همیشه یه فلاپی همرام بود. تو کامپیوتر مدرسه یا تو خونه وقتی چیزی می‌نوشتم می‌ریختم تو اون که بعداً پستش کنم :| 
سال 86 :|
بعدشم سی‌دی ری‌رایت گرفتم و بعدشم فلش :|

طرز پخت کیک رو مثل معلم ریاضی‌ها آموزش دادی ، اونجایی که فرمول مینویسن بعد عددگذاری میکنن بعدش میبینی یه ۳ گذاشتن بعد تو هاج و واج با خودت میگی این ۳ از کجا اومد؟  بعدش که میپرسی میگن من باید برگردم به ریاضی دوسال پیش تا بگم این مثلا تانژانت آلفا میشه دیگه بعدش تو هاج و واج‌تر میگی آهان فهمیدم:))

اونجایی که نوشتی طرز تهیه‌ش مثل کیکه!

ایشالا همیشه خوشی باشه و کیک و رولت:)

پاسخ:
من وقتی می‌خوام یه مسئلهٔ ریاضیو به کسی توضیح بدم انقدر برمی‌گردم عقب که می‌رسم به جدول ضرب
انصافاً طرز پخت کیکو صد بار توضیح داده بودم بهشون :)) دیگه گفتم از مرحلهٔ رول کردن شروع کنم :دی
۰۲ آبان ۰۰ ، ۲۲:۳۳ میماجیل ‌‌

خانوم شکسته نفسی نفرمایید متن شما به عنوان یه متن نمونه‌ی روزمره‌ی این دوران بسیار مناسب و حتا از خوب‌م به‌تره.

خب دیگه. مسئله اینه که اون موقع نیستی که بخونی. یکی دیگه می‌خونه. برای همین ناراحتی نداره:)))

پاسخ:
حالا این دنیا رو بی‌خیال. کاش بعد از مرگمونم تو اون دنیا اینترنت باشه پست بذاریم و بخونیم. کار لذت‌بخشیه. هم نوشتن، هم خوندن. اگه نعمت‌های بهشتی چیزاییه که ازشون لذت می‌بریم احتمالاً اینم جزوشونه.