دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۱۳۵۶- نگیم کشکش کمه

سه شنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۸، ۰۷:۲۲ ب.ظ

به رسم هر ساله، ظهر تاسوعا شله‌زردا رو برداشتیم رفتیم خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا و شله‌زرد دادیم و آش گرفتیم. با خودمون بشقاب و قاشقم برده بودیم. این دفعه شکلاتم می‌دادن با آش. نذر کنکور برادر نگار بود، که دعا کنیم براش. ما هم دعا کردیم براش. شما هم دعا کنید براش. بعد همون‌جا دم در تو ماشین نشستیم سلفی‌هامونو با آش گرفتیم و خوردیم و روانۀ امامزاده شدیم. سمت راستی اخوی منه، سمت چپی اخوی پریسا. داریم می‌ریم امامزاده. و ما هر بار مسیر خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا تا امامزاده رو به تحلیل و چرایی خوشمزگی آش اختصاص می‌دیم و هیچ وقت هم دقیقاً نمی‌فهمیم چرا با همۀ آش‌هایی که جاهای دیگه می‌خوریم فرق داره. این بار یک فندق هم به جمعمان اضافه شده بود. یک فندق گرسنه که تا در ماشینو باز کردم پیاده شم آشو بگیرم خودش رو انداخت بغل من که منم ببر. و همچین که رسیدیم دم در خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا سرش رو انداخت پایین و رفت تو. کشیدمش بیرون که کجا گلم؟ وایستا بیرون بره بیاره. سپس به امامزاده رفتیم. امامزاده سید ابراهیم، که هر حاجتی بخواهی می‌دهد. راست هم می‌گویند. می‌دهد. فرایند حاجت‌خواهی ما و حاجت‌دهی ایشان بدین صورت است که یک روز من و پریسا رفتیم مراد خواستیم. سال بعد او مراد داشت. پس خانه خواست. رفتیم برای پریسا و مرادش خانه خواستیم و برای من هم مراد خواستیم. سال بعد پریسا و مرادش خانه داشتند. پس فرزند خواست و کم‌وکسری‌های خانه را خواست. رفتیم و برای پریسا و مرادش فرزند و کم‌وکسری‌های خانه را خواستیم و برای من هم همچنان مراد خواستیم. سال بعد پریسا و مرادش محمدیاسین را داشتند و کم‌کسری هم نداشتند. امسال به پریسا گفتم من که می‌دانم این بار هم ماشین می‌خواهید و تا سال بعد ماشین هم می‌خرید، پس بیا و رفاقتی مراد منم قاطی حاجاتت بکن که تو مستجاب‌الدعوه‌ای. برای برادر نگار هم دعا کن حتی.

و ای اونایی که کنار خیابون بساط چایی دارین و به رهگذاران چایی می‌دین، تو اینا چایی می‌دین نمی‌گین من جغد ببینم خل می‌شم دامن از کف می‌دم؟ هیچی دیگه. کم نذر داشتم، دو بسته لیوان جغدی هم به نذرای مراد اضافه شد.

و اما بعد. عکس‌هایی که تو عروسی مریم گرفته بودیم دست نگار بود و نمی‌خواستیم با تلگرام برای هم بفرستیم. قرار بود هر موقع همو دیدیم بگیرم. دم در گوشیشو آورد که با وای‌فای دایرکت بفرسته. همیشه می‌شد و این بار نشد. گفتم با شیریت بفرست. همیشه می‌شد و این بار نشد. زیاد بود و با دندان‌آبی! طول می‌کشید. فلش و تبدیلمو دادم بهش و ریخت رو فلش و منم آوردم خونه باز کردم دیدم حجم عکسا صفر کیلوبایته و باز نمی‌شه. بعد دم در که درگیر انتقال عکسا بودیم یه خانومه اومد و آش خواست. ساعت دو بود و آش تموم شده بود. کلی التماس کرد که مریضم و یه پیاله از سهم خودتون بیارید همین جا بخورم. تو یه پیالۀ کوچیک براش آش آوردن. خیلی هم خوشگل تزئینش کرده بودن. خانومه پیاله رو گرفت و نگاه کرد و گفت کشکش کمه. بیشتر بریزید کشکشو. نگار گفت تموم شده، همینو داریم. خانومه گفت نه این کشکش کمه. آشو پس داد رفت. و من و نگار و پریسا با بهت و حیرتی وصف‌ناپذیر همدیگه رو نگاه می‌کردیم که نه به اون همه التماس کردنش نه به این پس دادنش. 

عکس فندق است، توی بغل من، در حال خوردن آشی که نمی‌دونیم چرا انقدر خوشمزه است.


  • ۹۸/۰۶/۱۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

امید

شوهر پریسا

مامان‌بزرگ نگار

محمدرضا

محمدیاسین

مریم

نگار

پریسا

نظرات  (۲۶)

کشکش کمه!!!!!!! :|:|:|:|:

آدم چه چیزایی میبینه!

دلم آش خواست:|

 

 

 

بی ربط نوشت:

جواب ارشد که اومد، تا دیدم دانشگاه تبریز قبول شدم، وسط اونهمه بهت یه چیزی سریع تو ذهنم گذشت که اِ! میرم تبریزِ نسرین :))

پاسخ:
راستش اون خانومه رو که دیدم یاد وقتایی افتادم که یه چیزی از خدا می‌خوایم، ولی وقتی میده پس می‌دیم یا ناشکری می‌کنیم. 

تبرییییییک می‌گم. اگه تا حالا تبریز نیومدی بگو یه چیزایی یادت بدم. اینکه چیو از کجا بخری و با چی کجا بری و اینا. لباس گرم هم با خودت بیار که هوای اینجا از دیروز سرد شده و دیگه تابستونش تموم شد و می‌ریم که داشته باشیم زمستونای استخوان‌سوزشو

کشکش کمه ولی منم میخوام .

التماس دعا برامون دعا کن همون امامزاده سید ابراهیم رفتنی ...

تو اینجا کسی آش بخش نمیکرد تو این چند روز هر چی بود شُله زرد بود و هلیم اینا ...

پاسخ:
امامزاده سید ابراهیم دعاهای منو سین می‌کنه جواب نمی‌ده. میگم پریسا برات دعا کنه
تو شهر ما هلیم کم خورده میشه. اینجا هلیم ندیدم کسی نذری بده. بیشتر شه‌زرد و برنج و آش.

:/ منم محرم ها برای نذری دانشگاه میرفتم. تو پخش البته. ازین آدما که آدم شاخ در میاورد از کاراشون خیلی زیاد بود. خیلی زیاد. اعصاب برا أدم نمیزاشتن

پاسخ:
هنوز تو شوکم من :))
آخه خیلی التماس کرد...

مرسی^___^

تا حالا تبریز نبودم. توصیه های کمکی شما را پذیرا هستم:دی

هوا اینجا (اراک) هم سرد شده-_-
 

پاسخ:
من تا حالا اراک نیومدم. الان نگاه کردم ببینم با چی می‌تونی بیای و بری، دیدم راه مستقیم نداری. احتمالا مجبور بشی بری تهران، یا یه شهر دیگه و از اونجا بیای. اگه مرفه بی‌دردی که هر بار رفت و برگشت هفتصد هشتصد هزینهٔ پرواز تهران تبریزت میشه. اگه مرفه بی‌درد نیستی، قطار و اتوبوسم داریم. قطار یه کم گرون‌تره، ولی از اونجایی که راه‌آهن تا دانشگاه بی‌آرتی داره و از ترمینال تا دانشگاه فقط تاکسی هست، مابه‌التفاوت! قیمت بلیتت میره تو جیب راننده تاکسیای ترمینال. فلذا پیشنهاد من قطاره که راحت‌تری توش. این از این. 
فعلا نمی‌دونم دانشگاه تبریز قبول شدی یا مدنی تبریز یا سهند تبریز یا آزاد تبریز یا کجای تبریز، ولی هر کجا که بودی این نکته رو یادت باشه که:
تبریز یه شگفتی داره به نام نصفِ راه! که یه میدونه و یه محل تاکسی‌خوره. و معمولا تو آدرس دادن‌ها می‌گیم سوار تاکسی شو و نصف راه پیاده شو. غریبه‌ها، بنده خداها وسط راه پیاده میشن فکر می‌کنن نصف راهه :))

ای وای از دست تو :))

به پریساتون بگو برا ما هم دعا کنه :دی

دیروز از مسجد غذا گرفته بودم تو راه خونه یه خانومه پرسید از فلان مسجد گرفتی؟ گفتم آره. گفت چیه؟ گفتم قیمه‌س :|

فک کنم می‌خواسته اگه غذا تکراریه اون همه راهو نره :/

پاسخ:
:)) جمعیت زیاد شد، دیگه باید برید صف وایستید. برو ته صف به‌نوبت وایستا یکی‌یکی حاجتاتونو بگیرم. 
اول بذار حاجت خودمو بگیرم بعد :دی
  • ستاره‌ی آبی
  • ازین به بعد میتونیم به جای ضرب‌المثل دندون اسب پیشکشی رو نشمار(!)‌ بگیم نگو کشکش کمه! ‌خیلی هم بامزه تره!‌ 

    پاسخ:
    آره :)) تو وبلاگم چند تا جملهٔ نغز دیگه هم دارم که قابلیت ضرب‌المثل شدن دارن. یه جمله هم دارم که بیشترین میزان کپی شدگی رو تو بخش مالکیت معنوی داره :دی اونجا که گفته بودم نزدیک بود بختم واشه، گرهشو محکم‌تر کردم تو برسی. نمی‌دونم ملت از چیش خوششون اومده بود که کپیش کرده بودن :دی

    آره مسیر مستقیم نداره و باید تا تهران با اتوبوس و از اونجا تا تبریز با قطار بیام و خدا رو شکر که میگی مسیرش بهتره راه آهن. 

    نصف راه:)))))) یادم میمونه. 

    خود دانشگاه تبریز قبول شدم.

    پاسخ:
    راه‌آهن خیلی خوبه. من محیط ترمینالو دوست ندارم اصلا. زمستونم هست. از جاده می‌ترسم. با قطار برو بیا. راحت‌تر و امن‌تره.
    خونهٔ ما نزدیک دانشگاهه. بری از روی گنبد مسجد دانشگاه بای بای کنی من از اتاقم می‌تونم ببینمت :دی
    دانشگاه تبریز مترو هم داره. بی‌آرتی هم داره. رسیدی تبریز یه دونه کارت بگیر. هم برای متروئه هم بی‌آرتی هم اتوبوس. یه خوابگاه داخل دانشگاه هست. نمی‌دونم برای ارشداست یا برای کیه، ولی امیدوارم اونجا رو بهتون بدن. دانشگاه تبریز نزدیک آبرسانه و آبرسان تقریباً جزو جاهای گرونه برای خرید. از اونجا گرون‌ترم هست البته، ولی در کل خواستی چیز میز بخری برو بازار تبریز. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد هست تو بازار تبریز. درازترین بازار دنیا هم هست تازه.
    یه کم که جا افتادی، شاهگلی هم برو با مترو :دی

    آش و شکلاتش رو شما خوردید، دعاش رو ما بکنیم؟ :))

    به نظرم اون امام‌زاده با شما مشکل شخصی داره. می‌تونید یه رکب بهش بزنید. شما دعا کن دعای دوستت اجابت بشه فقط. دوستتم دعا کنه دعای شما فقط اجابت بشه. این‌طوری برنامه استجابت اون امام‌زاده رو وارد یه حلقه با بی‌نهایت تکرار می‌کنید و احتمالا کلا سیستم اجابت دچار گیرپاژ میشه و مجبور میشه بیاد از دلتون دربیاره تا دعاهاتون رو پس بگیرید. اون وقته که می‌تونید آس مراد رو رو کنید. فقط حق مشاوره ما فراموش نشه :)))

    پاسخ:
    تازه اگه دعا کنید قبول بشه ما شیرینی هم می‌خوریم :))
    آخه فقط این امامزاده نیست که. من با همهٔ انبیا و اوصیا و اولیا و ۱۲۴ هزار پیغمبر و دوازده امام و امامزاده‌هاشون همین مشکلو دارم. شایدم مشکل از منه که هر بار فکر می‌کنم کشکش کمه و پس می‌دم آششونو. از بچگی عادت دارم وقتی گشنمه هر چیزی نخورم که سیر شم. انقدر گشنه می‌مونم و انقدر صبر می‌کنم که همون غذایی که می‌خوام حاضر بشه.

    شاید مرض اون بنده خدا فقط با کشک فراوون درمون می‌شده :|

    پاسخ:
    :)) اصاً به‌نظرم اون کشک می‌خواست نه آش

    مرسی که گفتی:)

    تا اونجا که تحقیق کردم فقط یه خوابگاه دخترونه هست که اونم داخل خود کمپسه. 

    شاهگلی مقصد اولمه. فقط همونو میشناسم:)))))

    پاسخ:
    پس شاهگلی رو همون روزای اول با خانواده برو اگه باهات میان. اگه تا حالا خوابگاه نبودی زنگ‌ بزن بپرس چی داره چی نداره که حتی‌الامکان با خودت بیاری. چیزایی مثل تشک، پتو، بالش. هر چی هم خواستی بخری برو همون بازاری که بهت گفتم. لباس گرمم بیار حتما.

    لازمه با امام زاده یه نشستی داشته باشم.آخه چرا همه اش یه وری رفته.

    آخه قربون جدت سین می‌کنی یه جواب هم بده .

    شاید یه هدیه گنده کنارگذاشته.

    واقعا حرکت ناشایستی بوده، باید نذر رو گرفت و در مقابل دعای خیر کرد.

    پاسخ:
    آخ آخ یادم رفت بگم که اون سال که یاسین به دنیا اومد، پریسا بدون کنکور، با معدلش ارشد قبول شد. یه ترمم مرخصی گرفت و استراحت کرد :)) دیگه جا داره ریش‌سفیدای بیان رو جمع کنید برید یه صحبت مختصری با سید ابراهیم بکنید بپرسید نکند ما به تماشای جهان آمده‌ایم؟

    آره همین کار رو میکنم. 
    مرسی^_^

    گاهی هم به گنبد مسجد نگاه کن از پنجره خونه تون، شاید یهو دیدی یکی داره برات دست تکون میده:))))

    پاسخ:
    :)) دارم به این فکر می‌کنم که ممکنه تو خیابون از کنار هم رد شیم و نفهمیم که اونی که از کنارمون رد شد کی بود. مثل فیلما.

     حالا خدا نذر همه رو قبول کنه ها ولی انصافا یه عده نذری ندن سنگینتره

    دیروز یه بنده خدایی برامون چلو مرغ نذری آورده بود همونجوری ریختیمش واسه مرغها همسایه، از بس که بد مزه بود

    پاسخ:
    کاش برنج خام و مرغ خامو بین نیازمندان تقسیم می‌کردن

    آدرس اون امامزاده رو هم برامون بذار کارش درسته:))

    پاسخ:
    بقعۀ امامزاده سید ابراهیم در شهرستان تبریز، خیابان شمس تبریزی (محلۀ شتربان) و در قبرستان قدیمی شتربان که به پارک و گردشگاه سید ابراهیم تبدیل شده، قرار دارد. عده‌ای ایشان را از نوادگان امام سجاد‌(ع) و از راویان احادیث معصومین‌(ع) و برخی هم صاحب بقعه را از امامزادگان نسل امام موسی بن جعفر‌(ع) دانسته‌اند.

    سلام! واقعا کشک نداشتین دیگه؟ جِداً نداشتین دیگه؟

    پاسخ:
    سلام :))
    نمی‌دونم. والا اگه داشتیم هم پیاله انقدر پر بود که جای کشک نداشت :|
    حالا شما به مفهوم استعاری کشک فکر کن که یه عدهٔ پاشنهٔ در خونهٔ خدا رو از جا می‌کنن با خواسته‌هاشون. بعد که می‌رسن یه عیبی ایرادی روش می‌ذارن و پس می‌دن. هدفم بیان این مطلب بود.

    آره واقعا متوجه منظورتون شدم.... 

    حالا شما به این فکر کن.

    یکیو خدا میفرسته دمِ در خونتون بهش میگی آش تموم شده. انقدر میگید تموم شده تا اینکه طرف مجبور میشه التماس کنه.گدایی کنه. بعد میرید یه کاسه کشک بهش میدید(به تعبیر شما) که یه ذره آش  هم توشه اون هم از سهم خودتون.(یه جوری هم نت میذارید سرش که از سهم خودمون دادیم.

    حالا اون فرستاده ی خدا ازتون کشک بیشتری میخواد. به قول یکی از کامنتا شاید طرف مشکلش کشک بوده. شاید خودش آش داشته پول کشک نداشته:)) چه میدونم هرچیزی.  شما چرا دست خالی ردش کردید؟ الان نذری اگر "قیمه" داشته باشید یکی بیاد دمِ درخونتون یه کم لپه خام بخواد نمیدید؟ میگید به اندازه کافی قیمَمون لپه داره؟ شاید خواسته میزان کرامت و دست و دلبازیِ شما رو بسنجه....

    نمیخوام سختش کنم ها....الان میگی این مَرده بعد از نود و بوقی اومده برام نظر گذاشته، یه طومار نوشته تلافی این چهار پنج سالو در بیاره .

     

    یه فست فودی کار میکردم تو شهر کوچیکمون ، کوچکترین فست فود هم بود. روزی پونصدتا نون میاورد، آخر شب نون کم میومد. ماشالله مشتری داشت طوری که صدای هم صنفی های دیگه دراومده بود. بهش میگفتم صدقه بده میگفت برو بابا. من اعتقادی ندارم. یه مدت یه خانمی که صورتشو نمیدیدم میومد و طلب نون خالی یا ساندویچ میکرد. گرسنه بود. نمیداد. بهش گفتم گناه داره من هر روز بهش میدم سر ماه از حقوقم کم کن. گفت باشه. یه روز دیدم از نصف کمتر از اون چیزی که تو ساندویچ مشتری میذاره، براش میپیچه و میده بهش. گفتم این چه وضعشه؟ گفت گداست دیگه ولش کن.

    گفتم گدا نیست. فرستاده خداست. خدا میگه روزی پونصدتا مشتری برات میفرستم و کلی سود بهت میدم. سرِ ظهر یکیشو پسِ خودم بده. حالا که میخوای پس بدی چرا دوز و دقل به کار میبری؟ تو کَتِش نمیرفت. باورتون نمیشه دو ماه نشد مشتری هاش به زور به پنجاه تا میرسیدن و بالاخره بست و تعطیل کرد.  این مطلبتونو خوندم یاد اون جریان افتادم. واسه همین پرسیدم واقعا کشک نداشتین؟ 

    برو توبه کن////D: لااقل میذاشتین چشمای خوشگل اون بچه رو ببینیم. اون قلبها چیه؟

     

    پاسخ:
    در مورد چشمای خوشگل اون بچه، عرضم به حضور انورتون که من کلاً سبکم تو فضای مجازی همینه. اینو ببینید: http://nebula.blog.ir/post/1262 عکس چهارم و ششم عکس یاسینه. بقیه هم بچه‌های مردمن :دی

    راجع به آزمون‌های الهی، شدیداً حرفتونو قبول دارم. در زمینۀ ازخودگذشتگی تعریف از خود نباشد!، من تقریباً جزو شورشو درآورندگان این عرصه‌ام. ینی از کتاب و لباس و زمان و وقت و انرژی گرفته تا هر چی که فکرشو بکنید انفاق! کردم و به‌طرز عجیبی خدا عوضشو به بهترین شکل ممکنش داده. یا تو یه موقعیتی من مورد لطف واقع شدم و موقعیتشو پیش آورده که جبران کنم. نیازمند لزوماً قرار نیست نیازمند مالی باشه و ظاهر گدایانه‌ای داشته باشه. یه وقتی طرف داراست، ولی نیازمند وقت توئه، نیازمند زور بازوی توئه، نیازمند دانش توئه، نیازمند حمایت معنوی توئه، نه لزوماً نیازمند پولت. خواستم مثال بزنم، یادم افتاد دو تاشو پست کردم قبلاً:

    کشکش کمه نمیخوام خدافظ؟!!

    فکر کنم کشک خونشون اومده بود پایین دچار هیپوکشککی (اختلال ناشی از کاهش کشک خون) شده بودن :)

    من فکر کنم حاجت های دوستتون قاطی حاجت های شما میشه، در حقیقت به برکت حضور شما ایشون حاجت روا میشن :) (انشالله شما هم به هرچی در دلتون میگذره برسید، آمین...)

    قسمت انتهایی پاسخ به پیام میرزا هم درس بزرگ این ماجرا بود :)

    پاسخ:
    البته ماها خودمونم تو زندگیمون کم نگفتیم از این کشکش کمه ها. 
    مشکل از حاجت منم هست شاید. چون حاجتی که پنج سال متوالی پنج بار زیر قبّۀ امام حسین تکرار بشه و اجابت نشه دو حالت بیشتر نداره. یا به‌صلاحت نیست، یا وقتش نرسیده هنوز.

    این پست‌های آش گرفتنتون جزو پست‌هایی هست که با ذوق میام می‌خونم. انگار یه داستان ِ دنباله‌دار باشه. حس خوبیه وقتی آدم یادش میاد چند ساله داره پست‌های این روز رو می‌خونه. یعنی چند ساله تو داری می‌نویسی و من می‌خونم. چند ساله وبلاگ‌نویسیم. آخ چرا آخرش احساسی شد؟ قرار نبود اینطوری بشه.

    پاسخ:
    [متأثر شده و اشک‌هایش را با آستینش پاک می‌کند] بیشتر از بیست ساله که ما می‌ریم امامزاده و ده‌سالی میشه که با آش نگار اینا آشنا شدیم. بار اول یادمه خودشون آوردن. فکر کنم تو خوابگاه بحث آش و شله‌زرد شد و تاسوعا باهم داشتیم برمی‌گشتیم تبریز. با نگار هم‌مدرسه‌ای و هم‌دانشگاهی بودم. یکی دو بار خودشون آوردن و چند بارم با باباها رفتیم گرفتیم. از 94 هم که گواهینامه‌دار شدیم چهارتایی می‌ریم همون‌جا می‌خوریم می‌ریم امامزاده و برمی‌گردیم خونه. حتی وقتی پریسا ازدواج کرد، فکر کردم دیگه از گروهمون جدا میشه و نمیاد و سه تایی هم چون نمی‌چسبید فکر می‌کردم برنامۀ آش و امامزاده تموم شد. ولی خدا رو شکر باهمیم هنوز. تازه یه بارم مرادشو آورد و اونم آش خورد. [به تأثرش ادامه داده اشک‌هایش را با آستینش پاک می‌کند و دماغش را گوشۀ چارقدش فین می‌کند]

    من جای شما بودم بهش یه پیاله کشک می‌دادم. روش چند رشته آش می‌ریختم :)

    پاسخ:
    یک اینکه معنای استعاری پست را دریابید و دو اینکه تو اون شرایط نمیشد واقعاً :) ایشالا از سال دیگه فقط کشک می‌دیم :دی

    شمام معنای استعاری نظر بنده رو در نظر بگیر. [به دنبال معنای استعاره در واژه‌یاب می‌گردد] :))

    ولی خارج از این حرفا به نظرم این مرادبیگ شما فهمیده بیگش نمی‌گید ازتون دلخوره. سر همین نمیاد. 

    پاسخ:
    ببین اگه آش استعاره از شوهر باشه و کشک استعاره از موجودی بانکیش باشه و رشته و نخود و لوبیا و سبزی استعاره از مدرک تحصیلی و اخلاق و قیافه و سنش مثلا، اون آشی خوشمزه است که همهٔ اینا به اندازه باشه توش. الان تو اون پیاله کشک بریزیم با چند تا دونه رشته، نتیجه‌ش میشه یه شوهر پولدار که سوادش در حد دیپلمه و نه اخلاق درست و حسابی داره نه قیافه. آفتاب عمرشم لب بومه :))

    از قدیم گفتن یه سال بخور نون و کره؛ باقیش خدا بزرگه. بعدش می‌تونی با اون همه کشکی که مونده هر آش کم‌کشکی رو انتخاب کنی و روش کلی کشک بریزی و با لذت بخوری.

    پاسخ:
    این دیگه کنایه و ایهام و استعاره و مجازو باهم داشت. کمرم شکست از سنگینیش. ینی به عمرم کسی اینجوری در لفافه برام کامنت نذاشته بود :دی

    نمی‌دونم چرا وقتی توی تابستون یکی میگه لفافه گرمم میشه. فک کنم به خاطر نزدیکیش به لحافه :/

    پاسخ:
    منم یاد فلافل می‌افتم و با اینکه تا حالا فلافل نخوردم، لفافه که می‌گم دلم درد می‌گیره سریع.

    وای با کامنتا کلی روحم شاد شد. خیر ببینی! مرادتم بگیری! با کشک و نخود و لوبیا و سبزی و رشته اندازه!!

    پاسخ:
    :)) ممنون. ایشالا

    تو رو خدا شانس رو ببین. یه پای شوخیم من بودم. بعد فقط واسه شما دعا می‌کنند. نسبت من به شما، مثل نسبت شما به دوستتونه در زمینه شانس :/

    پاسخ:
    شوخی نبود که. کاملا جدی داشتیم بدبختیامونو به زبان استعاره تبیین و تشریح می‌کردیم.

    فقط میتونم بگم جهان سخت می گیرد بر مردمان سخت کوش همدستی عزیزم

    سرمای استخوان سوز تبریزم با پوست و استخون چشیدم یه سال زمستونش

    راستی هفته قبل از محرم اون روز که تراکتور سازی پیروز شد من تبریز و شاهگلی بودم

    اتفاقا ساعت ۲ شب هم رفتیم شهربازیش. فرداش شنبه بود رفتیم همون بازار بزرگش و تربیت دوست داشتنیش

    عاشق تبریزم من

    پاسخ:
    خوش اومده بودی! :))
    تبریز کوه عینالیشم قشنگه

    ما شوخی شوخی تبیین می‌کردیم، بقیه جدی جدی می‌خندیدند. :/

    پاسخ:
    :)) :|