دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۳۵۰- به بهانۀ ۱۶ شهریور، روز وبلاگستان فارسی

پنجشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۰۰ ق.ظ

بیست سال پیش، تو دنیا فقط ۲۳ تا وبلاگ وجود داشت که در عرض چند ماه این عدد به میلیون‌ها وبلاگ رسید. توی ایران هم اولین وبلاگ ۱۶ شهریور سال ۱۳۸۰ متولد شد و وبلاگ‌نویسان این روز رو روز وبلاگستان فارسی نامیدند. 

من وبلاگ‌نویسی رو از سال ۸۶ شروع کردم. دوم دبیرستان بودم. تازه کامپیوتر خریده بودیم. دوستام همه‌شون وبلاگ داشتن و یه روز که تو سایت مدرسه داشتیم برای نشریه‌مون مطلب می‌نوشتیم وبلاگ‌هاشونو نشونم دادن و پرسیدن که آیا منم دوست دارم وبلاگ داشته باشم؟ برام وبلاگ درست کردن، قالب انتخاب کردیم و اولین پست رو همون‌جا تو سایت مدرسه نوشتیم. هیجان‌انگیز بود. اینکه مطلبی بنویسم و دیگران کیلومترها دورتر مطلب منو بخونن. مثل حسی که گراهام بل و واتسون موقع اولین مکالمهٔ تلفنی داشتن. احساس می‌کردم وارد یه دنیای جدید و شگفت‌انگیز شدم. دنیایی که برام تازگی داشت و دوستش داشتم. احساس می‌کردم با آدمای بیشتری می‌تونم در ارتباط باشم. با وبلاگ می‌شد جواب تمرینا رو با هم‌کلاسیا به اشتراک گذاشت و روز امتحان‌ها و اخبار مدرسه رو اطلاع‌رسانی کرد. موبایل نداشتیم اون موقع. موبایل یه چیز لوکس محسوب می‌شد که فقط باباها و بعضی از مامان‌های شاغل داشتن. از طریق وبلاگم می‌تونستم با هم‌کلاسی‌های سابقم در ارتباط باشم. خاطرات مدرسهٔ جدیدم رو بنویسم و اونا بخونن. اوایل به هر کی می‌رسیدم آدرس وبلاگمو تو کاغذ می‌نوشتم و ازش می‌خواستم مطالبمو بخونه. برای هم‌کلاسی‌های سابقم نامه می‌نوشتم و پای نامه آدرس وبلاگم رو یادداشت می‌کردم. آدرس وبلاگ، حکم شماره موبایلو داشت. اینترنت خونه از این دایال‌آپا بود که وقتی وصل می‌شدی تلفن خونه اشغال می‌شد. هفته‌ای یکی دو ساعت اجازه داشتیم بشینیم پشت کامپیوتر و پای اینترنت. فلش که نبود. مطالبمو تو ورد می‌نوشتم و تو فلاپی ذخیره می‌کردم. سبز بود رنگش. دارمش هنوز. چند مگ بیشتر جا نداشت و چند تا فایل ورد بیشتر توش جا نمی‌شد. جاهای مختلف نظر می‌ذاشتم که بقیه هم با وبلاگم آشنا بشن. وقتی کسی برام کامنت می‌ذاشت ذوق می‌کردم و خوشحال می‌شدم. شمام بگین. از حسی که موقع نوشتن اولین پست تو وبلاگتون داشتین بگین. چجوری بلاگر شدین؟


یه جایی هست که از وبلاگ‌ها تو مقاطع مختلف زمانی بک‌آپ گرفته و وبلاگ رو به همون شکلی که بوده انگار تافت زده نگه‌داشته. صاحب وبلاگ هم هیچ مدیریتی روش نداره و حتی اگه وبلاگشو حذف کرده باشه یا وبلاگش حذف شده باشه، نمی‌تونه از اونجا حذفش کنه و چیزی رو تغییر بده و ویرایش کنه. مثلاً من الان نمی‌تونم غلط‌های املایی ضایعم رو از آرشیو این سایت درست کنم. روی لینک پایین کلیک کنید. فصل دومه. فقط حواستون باشه که اون موقع کد یه آهنگ از کامرون کارتیو رو هم روی وبلاگم گذاشته بودم و به محض کلیک، خودبه‌خود پخش میشه. خاموش رو هم خواموش نوشتم. نمیشه درستش کرد. به بزرگی خودتون ببخشید :|

http://web.archive.org/web/20140420191712/http://deathofstars.blogfa.com

شمام اگه دوست داشتین آدرسای قدیمی‌تونو بزنید بیاره ما هم ببینیم بخندیم.

  • ۹۸/۰۶/۱۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

نظرات  (۴۳)

اولین باری که وبلاگ نویسی رو شروع کردم سال نود بود و توی وبلاگ دانشجویی یه پست نوشتم. اون موقع ها اکثر پست ها کپی بود. نمونه شیر کردن پست هایی که توی تلگرامه. حسم خیلی باحال بود. اینترنت دایل اپی که چند ماه بعد وای فای شد. ٥٠-٦٠ تا کامنت از بچه های کلاس گرفتم. یک سری از کامنتهام فحش داده بودن! عدم نمایششون رو زدم و خیلی بهم برخورد :-))))

اولین باری که وبلاگ مستقلم رو زدم سال ٩٢ تیرماه بود. امتحان های اخر ترم بود. زد به سرم. وبلاگ زدم! کم کم دوست پیدا کردم. سر زدم به وبلاگشون. ولی از افتخاراتم اینه که هیچ وقت به کسی نرفتم بگم وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن! 

پاسخ:
من خودمم اون اوایل چند تا پست کپی پیستی داشتم. یه بار زندگینامۀ لطفعلی‌خان زند رو کپی کرده بودم، یه بارم زنان شاهنامه رو معرفی کرده بودم، یه بارم یه متن فلسفی در باب خیر و شر. الان درک نمی‌کنم چرا واقعاً، ولی اون موقع لابد فکر می‌کردم حرکت مفیدی دارم انجام می‌دم.
علاوه بر جملۀ وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن، یه چیز دیگه هم مرسوم بود. اونم اینکه آپم :)) خب اون موقع ستاره متاره روشن نمی‌شد، طرف باید خودش می‌رفت می‌گفت آپم :دی

سال 87-88 اولین وبلاگ راه انداختم بعدا وبلاگ دانشجویی هم داشتیم با دوستان هم کلاسی

با سرچ داخل اینترنت به یدونه وبلاگ رسیدم جواب سوالم گرفتم بقیه پست‌هاش خوندم و رفتم وبلاگ‌های دیگه‌ای رو خوندم و اینگونه شد با این محیط آشنا شدم 

پاسخ:
پس شما هم وبلاگ داشتین. جالبه خیلیاتون تجربۀ وبلاگ دانشجویی رو دارین، حالا آنکه من اصلاً نمی‌دونستم چیه و نمی‌دونستم چجوری میشه چند نفر باهم یه وبلاگو مدیریت کنن. وبلاگ باس شش دانگ مال خود آدم باشه :))

اتفاقا دیشب که پست میم صاد آنلاین رو داشتم می‌خوندم با خودم گفتم کاش می‌شد همه به مناسبت روز وبلاگ‌نویسی بیان بنویسن که چی شد وبلاگ نویس شدن و از خاطرات اون ‌روزهاشون بنویسن.

مرسی که نوشتی فقط یه سوال.

این سال 86 که نوشتی. سال تحصیلی 86-87 می‌شه دیگه.

درسته؟!

چون از نظر تحصیلی یک سال از من پایین‌تر بودی. و من 85-86 دوم هنرستان بودم پس تو اون موقع سال اول بودی و 86-87 سال دوم بودی.

 

برای من چیزی نیاورد. نمیدونم آدرس رو درست زدم یا نه. تقویم ها رو میاره فقط!

پاسخ:
خب، سؤالت یه کم گیجم کرد. صبر کن از اول حساب کنم :| ببین من اردیبهشت 71 به دنیا اومدم. مهر 77 شش سال تمام بودم و رفتم مدرسه. کلاس اول. مهر 82 اول راهنمایی ثبت‌نام کردم. مهر 85 اول دبیرستان ثبت‌نام کردم. مهر 89 رفتم دانشگاه. خب پس بهمن 86 وقتی وبلاگم متولد شد من 15 و نیم سالم بود و دوم دبیرستان بودم.

لابد تاریخی رو مشخص کردی که تو اون تاریخ از وبلاگت بک‌آپ نداره. ببین:
حالا بیا اینجا:
قبل از بانوچه، سطرهای شبانه بود وبلاگت. درسته؟
حالا بیا اینجا: بک‌آپ سال 2013
بعداً گویا تغییر آدرس دادی به بانوچه. اینو ببین: 2015 هست
  • ستاره‌ی آبی
  • سلام.من اولین بار اسم وبلاگ رو از خواهرم شنیدم که با هیجان داشت تعریف می‌کرد که مثل یه دفتر خاطرات باز میمونه که اجازه داری که بری و خاطره‌های آدم‌های جورواجور رو بخونی و خودت هم می‌تونی در مورد هر چی که خواستی بنویسی.  اولین وبلاگی که شروع کردم فکر کنم سال ۸۸ یا ۸۹ بود. اون موقع دبیرستانی بودم و چون هر وقت می خواستم از اینترنت استفاده کنم تلفن اشغال می‌شد و همه‌ی خانواده گوش به زنگ بودن ببینن آدم تو اینترنت چه کاری داره:)))) صبر می‌کردم همه که می‌خوابیدن می‌رفتم سراغ کامپیوتر. یه سری مطالبم کپی بود یه سری دیگه هم روزانه نویسی.یه وبلاگ هم برای یه مسابقه‌ی کانون پرورش فکری ساختم که برنده شد چون تعداد کسانی که می‌دونستن وبلاگ چیه و تو مسابقه شرکت کرده بودن از انگشتای یه دست کم‌تر بود! :))))بعدتر چند بار وبلاگ‌های مختلفی ساختم که زیاد تداوم نداشتن و حذفشون کردم. 

    پاسخ:
    سلام. چه جالب. همزمان با من، بابا و داداشم هم وبلاگ ساختن. بابام اخبارو از جاهای مختلف کپی می‌کرد می‌ذاشت تو وبلاگش :))
    خواهرت وبلاگتو می‌خوند؟

    اولین باری که وبلاگ نوشتم تیر ۹۰بود...باران اومد گفت من ی وبلاگ درست کردم که توش بنویسیم اسمامونم گذاشتم باران و نسیم😅و از اون روز من نسیم شدم

    ما هم مطالب چرت و پرتی رو کپی پیست میکردیم و یکی از خنده دار آرین قسمتاش این بود که تو وبلاگ یکی کامنت میذاشتی نیومد تو وبلاگ خودتان جواب میداد😁

    پاسخ:
    کدوم باران؟ من می‌شناسمش؟ چند تا باران از قدیم داشتیم که یکیش تغییر اسم داد بعداً شد واران.
    از اون خنده‌دارتر این بود که من تا مدت‌های مدید با امکان و روش‌های پاسخدهی با نظرات آشنا نبودم و به نظرات جواب نمی‌دادم :دی
  • ستاره‌ی آبی
  • نه. کلا کسی نمی‌دونست وبلاگ می‌نویسم. هنوز هم از آشناهام کسی نمی‌دونه. خب فکر کردم این‌جوری نوشتن راحت‌تره.

    پاسخ:
    آره این‌جوری بهتره. البته من چون اون موقع وبلاگمو با این هدف ساخته بودم که از مدرسه و دانشگاه و خوابگاه بنویسم، آدرسشو به خانواده داده بودم که بخونن و بدونن بر من چه می‌گذرد. ولی الان آدرس اینجا رو ندارن. اصاً یادشون رفته من وبلاگ دارم :))

    وای با این سایتی که معرفی کردی تونستم قدیمی ترین وبلاگ هام رو پیدا کنم ^_________^
    سال 89 بود که اولین وبلاگم رو زدم. اون موقع برنامه کودک ململ(!)پخش میشد و منم در یک حرکت ناگهانی اسم وبلاگمو گذاشتم ململی:))))))

    کلی وبلاگ عوض کردم. اما استپ ناگهانی و ننوشتنم وقتی پیش اومد که بلاگفا ترکید و کل آرشیوم رفت. 

    حالا فقط یه خواننده م:)

    پاسخ:
    چه خوب :)
    ململو یادمه :)) یه دختره هم بود فکر کنم گلی بود اسمش. یه مدت تلاش می‌کردم تو خونه مثل اون حرف بزنم :دی
    با توجه به اینکه الانور و میرزاده خاتون و هولدنو تو لیست پیوندهات داری، معلومه از اون قدیمیایی :)

    باران که میگم منظورم خواهر مطهره س😂هر دومون با اسم مستعاریم..فکر کنم قدیما میومد وبلاگت؟درست مبگم؟

    پاسخ:
    آره. یااااااااااااااااادم رفته بود کلاً مطهره خواهر داره :دی یادش به خیر. خود مطهره هم می‌نوشت و می‌خوند یه زمانی. دیگه حالا مگه اون دو تا جوجه می‌ذارن دو دیقه استراحت کنه؟ تو فالورهای اینستاش گشتم اسمتو ندیدم. دیدی دو تا عکس آخری محمدجوادو؟ آدم دلش می‌خواد موبایلو قورت بده بس که شیرینه این بچه.

    پ.ن برای سایر دوستان: مطهره هم‌کلاسیمه و منظورم از اینستا، اینستای هم‌کلاسیامه. یه وقت فکر نکنید من بین خواننده‌هام فرق می‌ذارم :دی

    😂😁😁😁

    آره دیگه با این دو تا جوجه حالا حالا ها وقت استراحت ندارد...من اینستام رو پاک کردم جوش رو اصلا دوست ندارم ی جو چشم رو هم چشمی داره...

    کلا این جوجه خیلی cute...و به شدت مظلوووم اصن آدم میخواد بخورش..‌‌

     

    پاسخ:
    آره جوشو منم دوست ندرم و چند وقت پیش هر کیو که حس کردم داره داشته‌هاشو، سفرهاشو، و کلاً زندگیشو می‌کنه تو چش و چالم و رو مخمه با احترام آنفالو کردم. خودمم که کلاً پست نمی‌ذارم برای هم‌کلاسیا. یه اینستای دیگه برای فامیل دارم اونجا پست می‌ذارم و انصافاً سعی می‌کنم داشته‌هام نره تو چش و چال بقیه :دی

    چه سایت خوبی معرفی کردی!

    حتی وبلاگ‌های فیلتر شده و حذف شده هم می‌شه توش پیدا کرد.

     

    جون می‌ده واسه خاطره بازی.

    پاسخ:
    آره :)) حتی پستای حذف شدۀ بلاگفا رو هم داره. چند تا سایت دیگه هم از این بک‌آپ‌ها دارن که یادم نیست آدرسشون چی بود. چهار سال پیش که بلاگفا پوکید خیلیا پستاشونو به کمک این سایت‌ها نجات دادن.

    سال 85 کلاس اول راهنمایی بودم.یه معلم ریاضی خوب داشتیم که مارو با پاورپوئینت و وبلاگ آشنا کرد:)

    داخل وبلاگ پست میزاشتم در مورد ریاضی و بعدها علوم ولی تا سال ها بعدش درکی از ماهیت وبلاگ نداشتم

    پاسخ:
    چه معلم خوبی. خدا خیرش بده. یاد لافکادیو افتادم که بچه‌های کلاسشو با وبلاگ آشنا کرده بود و برای چندتاشون وبلاگ ساخته بود.

    ببین اینطوری حساب کن:

    مهر 77 تا خرداد (یا تیر) 78 : کلاس اول

    مهر 78 تا تابستون 79 : کلاس دوم

    مهر 79 تا تابستون 80 : کلاس سوم

    مهر 80 تا تابستون 81 : کلاس چهارم

    مهر 81 تا تابستون 82 : کلاس پنجم

     

    مهر 82 تا تابستون 83 : کلاس اول راهنمایی

    مهر 83 تا تابستون 84 : کلاس دوم راهنمایی

    مهر 84 تا تابستون 85 : کلاس سوم راهنمایی

     

    مهر 85 تا تابستون 86 : کلاس اول دبیرستان

    مهر 86 تا تابستون 87: کلاس دوم دبیرستان

    یعنی همون چیزی که می‌گم و می‌گی :دی

     

    من هیچ چی از سال‌های اول وبلاگ‌نویسیم یادم نیست، نمی‌دونم دوم یا سوم هنرستان وبلاگ زدم. اما چیزی که الان یادم اومده و پیدا کردم از سال 88 به بعد هست. زمانی که دانشجو بودم در صورتی که یادم میاد تو مدرسه بودم و حتی می‌دونم پشت کدوم میز کامپیوتر نشسته بودم. یادش بخیر واقعا. چقدر دلم تنگ شده بود برای اون روزها و چه خاطره‌ها که زنده نشد برام... خدا خیرت بده. لازم شد حتما پستشو بنویسم.

    پاسخ:
    خب این نشون می‌ده ما به‌لحاظ تحصیلی باهم شروع کردیم. ولی گویا تو زودتر از من رفتی دانشگاه. پیش‌دانشگاهی نداشتی مثل اینکه.
    بنویس، بنویس :دی

    اولین وبلاگم سال ۹۰ تو بلاگفا بود خاطرات اول دبیرستانمو با دوستم مینوشتیم. هنوزم هر وقتی میرم خونشون آدرس وبلاگو میزنیم به حجم اسکل بودنمون میخندیم. وبلاگ بعدیمم سال۹۱بود که اولین وبلاگ شخصی بود. کلا زیاد حذف کردم تا آخرین بار که حذف کردمو دیگه برنگشتم. یاد باد آن روزگاران کلا :دی

    پاسخ:
    کاش حذف نمی‌کردی. من هنوز آدرس بلاگ‌اسکایتو دارم. کار خوبی کردی رمز گذاشتی براش و حذف نکردی.

    شت :))) از دستم در رفته اون! چند روز قبل کنکور زدمش.عخی. ملت داشتن اون موقع تست دوره ای میزدن. با توجه به اینکه امسالم ارشد دارم ممکنه از سر مریضی وبم بزنم حتی!! :)))

    پاسخ:
    نههههههههههههههههههههههههه حذفش نکن. غلد کردم گفتم اونو داری هنوز :( آن وبلاگ را بر من ببخشا و حذفش مفرما :دی 

    اولین باری که وبلاگ درست کردم ۱۲ ساله بودم معلم نقاشیم بهم یاد داد چون بلد نبودم بلاگر باشم توی وبلاگم چرت و پرت میذاشتم خودم نمینوشتم یعنی وبلاگم یکی از وبلاگای خز بلاگفا محسوب میشد D: 

     

    پاسخ:
    نگران خزبودگی نباش. همه‌مون در ابتدا خز بودیم :دی

    من وبلاگمو حذف کرده بودم نتونستم اونجا بازش کنم که :(( 

    پاسخ:
    حتی حذف‌شده‌ها هم اونجا هستن. لابد مثل بانوچه درست نگشتی. اگه آدرست خصوصی نیست بده من پیداش کنم برات.

    اطلاعات کاربریمو یادم نی حذفش نمیتونم بکنم :)))

    پاسخ:
    خدا رو صدهزار مرتبه شکر :دی

    فکر کنم ۹۰ یا ۹۱ بود که وبلاگنویس شدم .

    اونم به اصرار دو نفر اول خواهرزاده ام بعد یکی از اعضای فامیل وبلاگنویس شدم.

    اصلا نمیدونستم وبلاگ چیه ؟

    اولین بار خواهرزاده کوچکه برام وبلاگ درست کرد ولی یادمه همین اسم رو داشتم (باران) 

    حتی خواهر زاده ام  میگفت : چرا باران ؟ چرا اسم خودت نه؟!

    اسم وبلاگم بماند چه بود؟!:))

    خواهرزاده خیلی سعی کرد منو مجاب کنه به اسم خودم وبلاگ بزارم اما نشد بعدها که واردتر شدم بخاطر خواهرزاده ام و حس غیرت اینا یه وبلاگ دیگر درست کردم که مواظب خواهرزاده و دوستاش باشم .

    اسم نویسنده وبلاگ رو جودی گذاشتم و مرتب به وبلاگ خواهرزاده سر میزدم .

    اون زمان مزاحم ها زیاد بود بمحض اینکه میدیدم مزاحمی اذیت خواهرزاده ام میکنه عین شاهین شایدم عین عقاب :)))

    می رسیدم  و آنچنان بلای سر اون شخص مزاحم می آوردم که یادش بره اذیت کردن خواهرزاده ام رو:دی 

    بعد کم کم رفیق شدم با خواهرزاده ام اون برای من حرف میزد ( البته با خاله اشم همین الانم حرف میزنه ولی خب با جودی که یکی مثل خودش بود حرف زدن مون یه جوری کودکانه تر بود) منم با زبان کودکانه با اون رفیق تر از قبل شدم :))

    بعدها البته بدلیل عذاب وجدان :دی جودی رو لو دادم براش اولش ازم دلخور شد ولی بعد دوباره خوشحال بود همچین خاله ای مهربان و دلسوزی داره که حواسش به خودش و دوستانش هست.

    بعد که وبلاگ جودی رو حذف کردم تو همون وبلاگی که خواهرزاده درست کرده بود کلی خاطره مینوشتم .

    البته اکثر خاطراتم حول محور زندگی مادرم بود .

    بماند اون زمان ها کل خانواده آدرس وبلاگم رو داشتند اما الان ندارند :)) حتی می اومدن نظر میدادن :)) 

    ولی بعدها تصمیم گرفتم دیگه آدرسمو بهشون ندم بدلیل کنجکاوی های بعضی هاشون :)

    دیگه منصرف شدم .بماند یکی از خواهرام دید خوبی به وبلاگ نداشت ( و البته الانم نداره )و مرتب بهم میگفت از وبلاگنویسی خارج بشم و بجاش بیام فیس بوک :|  الان میگه برم اینستا :دی 

    هیچوقت تو فیس بوک نرفتم و نرفتم ولی وبلاگ رو ترک نکردم که نکردم.

    اینستا رو بیش از یک الی سه روز نتوستم دوام بیارم حذف اکانت کردم و برگشتم به وبلاگنویسی :))

    شاید اعتیادم شایدم یه نوع رفاقت با وبلاگ و دوستان وبلاگی چون یلدا خانم ، مریم خانم (ایشون داداشش که فوت شدند دیگه ننوشتن ) و  خیلی ها دیگه این اجازه رو به خودم نمیدادم که از اینجا برم.

    یلدا خانم رو از بلاگفا میشناختم بعدها که بلاگفا سقوط کرد ایشون اومدند تو بیان بهم چندین بار گفتن بیایم اونجا و من هی اصرار داشتم بلاگفا بمونم / یا شاید بعد از سقوط بلاگفا بلاگ اسکای بود که اونجا مینوشتم .

    اصرار ایشون و خیلی های دیگه بود که بیانی هم شدیم :)

    و تا الان فعلا موندگار شدم :)) شاید بعدها برم شایدم همچنان یک معتاد باقی ماندم :))

    بابت پرحرفیم ببخشید :)

    فکر کنم حرفام بیشتر از پست تو شد :)

     

     

    پاسخ:
    چه تاریخچۀ پرفراز و نشیبی. 
    ولی کاری که با خواهرزاده‌ت کردیو تأیید نمی‌کنم. کاش حداقل خودتو لو نمی‌دادی. با این کارت شاید اون دیگه هیچ وقت نتونه تو فضای مجازی به یه دوست اعتماد کنه. من خودم بدم میاد یه آشنا با اسم ناشناس و مستعار با من در ارتباط باشه و وقتی بو می‌برم، اولاً ناراحت می‌شم و بعدشم اینکه اعتمادم رو نسبت به بقیه از دست می‌دم. می‌دونم به‌خاطر خودش بود، ولی کاش تهش نمی‌گفتی خاله‌شی.

    منم وقتی ابتدایی بودم با پدیده‌ی بلاگفا آشنا شدم و چون عاشق ریاضی بودم یه وبلاگ زدم با نام «ریاضیات». از افتخاراتم هم این بود که ۱۰۰% محتوای پست‌ها کپی بود =)) هرچند همون رو هم چندسال پیش به سختی ایمیلشو بازیابی کردم و به درک واصل کردم! این archive.org رو هم یه روز هک می‌کنم و تمام داده‌های مربوط به گذشته‌ام رو معدوم می‌کنم :دی

    پاسخ:
    چطور دلتون میاد این همه خاطره رو معدوم کنید آخه؟ نگه‌دارید، که بعداً بهشون بخندید

    نه دیگه گفتم اونم منو بخشید :))

    الانم بهم بزنم به تخته  اونقدر صمیمی هست چیزهای که به مامانش نمیگه با من درد دل میکنه و میگه :))

    آره منم با احتیاط بهش گفتم

    البته در مقام خاله تنها کسی بودم که آدرسشو بهم داد.

    میدونی اون زمان اگر در مقام خاله بهش میگفتم با این فلانی نگرد حرفمو گوش نمیکرد من جودی شدم که حرفمو درک کنه .

    درکم میکرد :) و گوش میداد 

    ولی با زبان خاله اگر میگفتم جلوت چاهه نرو قبول نمیکرد حرفمو حتی دوستانه و صمیمی.

    ولی با زبان جودی قبول میکرد:))

    الان بازم بزن به تخته چشمم نزنین خداوکیلی تنها کسی که شماره تماسشو داره از بین خاله و دایی هاش منم :))

    برخلاف خواهرزاده وسطیم ولی ایشون برام خواهرزاده خوبی بوده :))

    الان ایشون بعد از سقوط بلاگفا دیگه ننوشتن و بجاش رفتن اینستا و هر چند وقت یکبار به من میخنده که همچنان وبلاگنویسم :)))

    بهم چندین بار گفته بیام اینستا ولی هنوز موفق نشده منو راضی کنه :))

     

    عذاب وجدانم نذاشت که نگم :))

    در مقام خاله آدرسش رو داشتم و تنها کسی بودم که آدرس وبلاگ خودش و دوستاش رو داشتم :))

    ولی خب جودی یه رفیق با زبان کودکانه تر بود براش:)) 

    بازم بگم تنها کسی بودم از خانواده که با دوستان اون دورانش رفیقِ رفیق بودم :))

    الانم دوستاش منو می بینن بهم میگن خاله :))

    بزنین به اون تخته کناری تون :))

    قبول دارم کارم اشتباه بوده ولی نگرانش بودم هر کی اذیتش میکرد انگار منو دارن آذیت میکنن.

     

    پاسخ:
    آره می‌فهمم. کار درستی کردی که جودی شدی. مخالفتم سر لو دادن جودیه. دختر خواهرت دیگه تا آخر عمرش نسبت به هر جودی‌ای شکاک خواهد بود و دیگه به جودی‌های مهربان هم اعتماد نخواهد کرد.

    اولین وبلاگم رو که سال ۸۸ توی پارسی بلاگ بود، نیاورد. اما این وبلاگم که شعرام رو می‌نوشتم آورد:

    http://web.archive.org/web/20120212011104/http://bivazni.mihanblog.com/

    پاسخ:
    شعرهای خودتونه؟ اگه آره، خوشا به حال شما که شاعری بلدید :)

    دقت کردی از همون اولم رابطم با بلاگفا خوب نبود؟ کلا هژمونیش رو توی دنیای وبلاگ‌نویسی دوست نداشتم. تاریخ نشون داد که پر بی‌راه هم نبود تفکرم :)))

    پاسخ:
    آقا ما یه جلسه سر معادل فارسی این هژمونی بحث کردیم، الان یادم نیست به چه نتیجه‌ای رسیدیم ولی هیچ وقت فکر نمی‌کردم این کلمه رو از کسی بشنوم :دی
    الان هژمونی دست بیانه؟
    و آیا شما آقای غمی هستی یا یه بهنام جدیدی؟

    نه بابا شخصی چرا 

    فکر کنم این بود http://sotodeh.blog.ir

    پاسخ:
    آدرس قبلیت جادوگر قبیلهٔ موهاتاک نبود؟
    ببین الان از آدرس ستوده ۲۰ تا بک‌آپ داری تو همین سایت:

    نه دیگه :)

    بعد اینکه لو دادم خودش اتفاقا بر عکس یو کتاب جودی رو گرفت و علاقه مند شد :)) 

    اونموقع ده دوازده سالش بود :)

     

    پاسخ:
    نه انگار ما سر این موضوع نمی‌تونیم به تفاهم برسیم :دی

    به قول حبیب رضایی توی آژانس شیشه‌ای قبل جنگ من یه غمی بودم با یه وبلاگ، حالا همون غمی‌ام بدون وبلاگ :)

    پاسخ:
    :))) پس درست حدس زدم. الحق و الانصاف فقط غمی می‌تونست کلمهٔ غلمبه سلمبه‌ای همچون هژمونی رو به‌کار ببره :دی
  • دچارِ فیش‌نگار
  • مال منو نیاورد! حذف کرده باشیمم میاره؟

    + از چه تاریخی میاره؟ :)

    پاسخ:
    حذف کنید، رمز بذارید، هر بلایی سرش بیارید بازم میاره. آدرسشو اینجا بزنید:
    بعد یه تقویم میاره که دور بعضی روزا دایره کشیده. روی اون دایره‌ها کلیک کنید.

    فک کنم معادل فارسیش بشه قدرت مطلقه. البته شما توی این زمینه استادید. آره یه جورایی میشه گفت الان دست بلاگه. و همین موضوع هم باعث میشه نسبت به انتقادات و تقاضای کاربرانش بی‌تفاوت باشه و کلا به‌روز رسانی رو کنار بذاره.

    پاسخ:
    آره آره همین قدرت مطلقه هم بود. یکی از بچه‌ها هُژبری رو هم پیشنهاد داد. هژبر معنی شیر میده و چون شیر سلطان جنگله و لفظش شبیه هژمونیه این پیشنهادو داد. ولی تو کتابا همین سلطه و قدرت مطلقه مرسوم و رایجه.
  • معلمی از جنس اینده
  • سلام...خسته نباشید...پست خیلی خوبی بود.

    تاریخ روز وبلاگ نویسی رو می دونم ولی من نمی دونستم که اولین وبلاگ در سال 1380 متولد شد.

    پاسخ:
    سلام. شما هم خسته نباشید :)
    من یه بار تو گوگل نوشتم روز وبلاگستان فارسی و کلی مطلب آورد. از اونجا فهمیدم.
  • دچارِ فیش‌نگار
  • آورد ولی چقدر من با شخصیت و مذهبی بودم توش! :) وبلاگ خانمم هم جزو پیونداشه وگرنه میدادم بهتون

    پاسخ:
    الان دور از جونتون ینی بی‌شخصیت و کافرید؟ :دی
    طوری نیست که. با خانومتونم دوست می‌شدیم.

    ادرس قبلیمو داری ایا ؟

    اخه من فقط همینو پیدا کردم :(

    پاسخ:
    من وقتی می‌گم ۹۰۰ تا وبلاگ تو اینوریدرم دارم، فکر می‌کنید این ۹۰۰ تایی که میگم، وبلاگ کیان؟ وبلاگ شماهاست دیگه. شماها هی تغییر آدرس دادید هی حذف کردید، من اما آدرساتونو نگه‌داشتم.
    این ستوده رو زدم آورد دیگه. اینجا بنویس آدرستو:

    هژبری بیشتر از اینکه آدم رو یاد شیر و سلطان جنگل بندازه، یاد اون دختره میندازه که توی اینستا فیلم رقص می‌ذاشت و گرفتنش و اعمال قانونش کردند :)))

    پاسخ:
    اعمال قانون :))))
  • دچارِ فیش‌نگار
  • دوستان که نظرشون اینه

    پاسخ:
    وقعی ننهید!
  • دچارِ فیش‌نگار
  • بدم یعنی آدرس رو؟

    منظورت اینه؟ :)

    پاسخ:
    مختارید :)

    همش حس میکنم یه تغییر آدرس بعد از این ستوده داشتم ولی 🤔

    مرسی دردونه جان ^_^ سایت از سر بلاگستان کم نشه شیخ  D:

    پاسخ:
    ببین من ازت سه تا آدرس دارم. یکی همین که باهاش کامنت گذاشتی، یکی ستوده، یکی هم http://wizardofmuhatak.blog.ir/ 
    ممنون. قربونت. سایت نه، سایه‌ت، سایه‌ات :))

    ولی آرشیو وبلاگ بلاگفای من ناقصه! :-/

    پاسخ:
    گفتم که، اینجا صرفا چند تا بک‌آپ تو موقعیت‌های زمانی مختلفه. همه‌ش نیست.
    اینوریدر همه‌شو نگه‌می‌داره، ولی خب باید اون موقع یکی آدرستو تو اینوریدرش ثبت می‌کرد

    مگه مطهره دو تا بچه داره؟!؟ یکی داشت که انگار.... چرا میگی دو تا؟

    پاسخ:
    دومی چند ماه پیش به دنیا اومد. اسمش محمدجواده :)
    یکی دیگه از بچه‌ها هم یه دختر داشت که دختر دومی اونم چند ماه پیش به دنیا اومد. اون وقت من هنوز قصد ادامۀ تحصیل دارم :دی

    با سلام

     

    والا ما به خاطر اینکه بعضی حرفا رو نمی‌شد پیش دوستان و آشنا ها بزنم  یعنی سنگ صبوری نبود شروع کردم به نوشتن گاه و بی‌گاه.

    اولین وبلاگم بلاگفایی بود.

    لاکن بیشتر از چند پست ننوشته بودم که یهو بلاگفا منفجر شد و گفتم بیا حتی وبلاگ هم نمی‌خواد به حرفات گوش بده و ترکید.

     

    اما خوب با چند بلاگر قدیمی تو وبلاگ آشنا شده بودم  که میهن بلاگی بودن، اونا رو دنبال می‌کردم و این شد که راضی شدم برگردم .

    نوشته های دیگران رو خوندن برام لذت داره مخصوصا وقتی خوب می‌نویسن و خوب حرفهاشون رو با نوشتن می‌زنن.

    به نظرم بلاگ‌هایی که بیشتر کتاب می‌خونن قوی‌تر می‌نویسن.

    من هم هی می‌خوام بخونم ها ولی خوب همیشه یه چیزی پیش میاد  نمی‌شه.

    تا ببینم بعدا چه پیش میاد.

     

     

     

     

     

     

     

    پاسخ:
    سلام
    آره، وبلاگ سنگ صبور خوبیه. البته من وقتایی که غمگینم و سنگ صبور ندارم نمیام سراغ وبلاگم، ولی شده وقتایی که عصبانی‌ بودم و حرص می‌خوردم، اومدم سرمو به دیوار وبلاگم کوبیدم :|
    منم خیلی دوست دارم کتاب بخونم، ولی واقعا فرصت نمی‌کنم. انقدر کار روی سرم ریخته که حداقل چند ماه عقبم از زندگی

    دورۀ ای که اوج وبلاگ نویسی، خیلی خوب بود؛ با اون نت دیال آپ، و کارت اینترنت، میومدیم پست میذاشتیم!

    منم از دوران راهنمایی شروع کردم به وبلاگ درست کردن، اون اوایل به اقتضای سن و جو حاکم، کپی و پیستی جلو میرفتم، اما بعدش تصمیم گرفتم ی حرکت نو و تاثیرگذار بزنم، این شد که تصمیم گرفتم درمورد تاریخ، فرهنگ و هنر منطقۀ زندگیم بنویسم و ی آرشیو کاملی از مطالب و مقاله های سیستان شناسی رو روی نت ایجاد کنم و خب تاحد زیادی هم به خواسته ام رسیدم. اما بعدش با کنکور و دانشگا درگیر شدم و بعدشم که شبکه های مجازی اومد و کلاً همه اومدن اونجاها، اما للان با این پیام رسانا حال نمیکنم، اون حس و حال وبلاگ رو ندارن، نهایتاً تصمیم گرفتم بیام اینجا مطالب و موضوعات مورد علاقمو بنویسم. خوشحالم که بلاگرای قدیمی مثه شمارو پیدا میکنم که همچنان فعالن و ادامه میدن نوشتن رو. 

    پاسخ:
    + پس شما اهل سیستان هستید. استانتون تقریبا ناشناخته هست و خوبه که در قالب خاطره و عکس، محل زندگیتونو به هم‌وطنانتون بشناسونید.
    + ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

    وای این سایته چقد خوب بود^_^

    اون دفعه که یه باری اسمشو گفته بودی نتونسته بودم بایگانی بلاگفامو پیدا کنم الان دوباره امتحان کردم و بازم نیاورد، بعد یادم اومد اون موقع نشونیم تلاجن بود ولی یه عدد هم کنارش داشت چون خود تلاجن پر بود. الان زدم و آورد و خیلی خوب بود به واقع:)

    یه وبلاگم سال ۹۴ تو همین بیان داشتم که یه سال بعد حذفش کرده بودم و اتفاقا چند وقت قبل دلم تنگ شده بود واسه مطالب محدودش ولی وقتی از بیانیا پرسیدم گفتن چون حذف شده نمی‌شه کاریش کرد و الان اونم برام آورد^_^

    خلاصه که ممنون.

    اینم پست اسباب‌کشی من به بیان. فقط عکسش:)))

    https://web.archive.org/web/20140402171513/http://talajen-12.blogfa.com/

    از همین تریبون بابت رنگ نوشته‌ها هم عذر می‌خوام به واقع:)

     

    جالب‌تر از بایگانی مطالب، قالبا بودن! جالب بود برام یادآوری قالبایی که گذاشته بودم رو وبم.

    پاسخ:
    + رنگ متن پستت رنگ مورد علاقه‌مه
    اگه تاریخ‌های مختلف رو بزنی، قالب‌های مختلف رو میاره. برای من، هم یادآوری قالبام جالب بود هم موزیکایی که خودکار می‌ذاشتم پخش بشه. جالب‌تر از همه‌شون این بود که یادم نبود کامرون کارتیو خوانندۀ مورد علاقه‌م بوده و حتی اینکه اسمشم یادم نبود و کلاً وجود چنین شخصیتی رو فراموش کرده بودم :|

    منظورم از جهت سخت خونده شدن بود تو زمینهٔ سفید.

    همیشه حس می‌کنم من از اینایی‌ام که قابلیت دارم هزارتا کد تزیینی اضافه و جینگیلی‌جات اضافه کنم به وبلاگم :دی

    اصلا یکی از دلایلی که باعث شد چند وقتی مردد باشم موقع اومدن به بیان، این بود که ایموجی نداشت. تو پستا نه ولی تو جواب نظرات واقعا به ایموجی نیاز داشتم:)

    پاسخ:
    یکی از امکانات رو مخ اون موقع قلب و ستاره‌هایی بودن که با موس حرکت می‌کردن :))

    @آقای غمی

    خوشحالم صداتون رو می‌شنوم بعد مدت‌ها:)

     

    شما یکی از اونایی بودید که من واقعا عصبانی شدم از رفتنش. ناراحت هم نه، عصبانی:)

    پاسخ:
    من ولی ناراحت شدم :(

    @آقای بهنام (که برام نشونی یا ایمیلی نذاشتن واسه جواب)

     

    حالا به‌هرحال آدم واسه همهٔ وبلاگایی که می‌خونه، نظر نمی‌ذاره الزاما.

    و این که اون جملهٔ آخرتون، البته برام قابل‌حدس بود، ولی بهتون بگم که این طوری نیست.

     

    هرجا که هستید موفق باشید ان‌شالله:)

    [مشهد بودم اخیرا و برای صاحب همهٔ وبلاگایی که می‌خونم یا می‌خوندم و از جمله شما دعا کردم. (صرفا جهت ریا و منت‌گذاری :) ]

    پاسخ:
    به امید اینکه این کامنت شما را ببیند.

    این کامنت برای نوشته ۱۳۵۱ است که قایدتا چون سوالی بود باید جای کامنت میداشت!

    قبلاترها کنکور دکترا نبود و صددرصد دانشجو در جریان مصاحبه تعیین میشد. در واقع شما دانشجوی ان دانشگاه نیستید دانشجوی آن استاد خاص هستید. الان بساط کنکور و درصدهای جورواجور و سهمیه های نا معلوم این رو بر هم زده! یک کاری که میشه کرد اینه که اگر مثلا استادی از قبل میدونه کدام دانشجو را میخواهد به اون نمره کامل مصاحبه بدهد و به بقیه نمره حداقل! 

    ان دانشگاهی که به شما نمره کم داده شخص دیگری را قطعی می‌خواسته اند و آن دانشگاهی که نمره بالا داده احتمالا ۴-۵ نفر را شایسته دیده اند و به همه نمره بالا داده اند و بقیه اش را واگذار کرده اند به ضرایب و فرمولهای نامعلوم سازمان سنجش!

    پاسخ:
    اون سؤالو از خودم و روزگار و ابر و باد و مه و خورشید و فلک پرسیده بودم. برای همین کامنتا رو باز نذاشته بودم. ولی حالا چون به مرحلۀ 40 عید تا عید صعود کردید و از اسمتون هم خوشم اومده و آر و اس جزو حروف مورد علاقه‌مه ناراحت نمی‌شم که برای پستی که کامنتش بسته است جای دیگه کامنت گذاشتید. آخه من وقتی کامنتا رو می‌بندم ینی از اعصاب کافی برای بحث پیرامون اون موضوع برخوردار نیستم. حالا چون همون‌طور که گفتم، از اسمتون خوشم اومده بحث می‌کنم. شاید اگه اسمتون رو یه چیز دیگه می‌نوشتید بحث نمی‌کردم. با شما و پاسختون موافقم. تراز من به یکی از دانشگاه‌ها که استاد شمارۀ 17 اونجا بود نمی‌رسید. اگه می‌رسید، اون استاد گفته بود که برت می‌دارم. نمی‌دونم این نوع برداشته شدن حلاله یا نه، ولی خب منطق خاصی پشت قضیۀ برداشتن نیست. یکی از دوستان رتبۀ تک‌رقمی بود و مقاله هم داشت و دانشگاه دورۀ کارشناسی و ارشدش مثل من بود. شرایطش بهتر از من بود، ولی قبول نشد. یکی هم بود که سهمیه داشت. اون هم قبول نشد. اون دختره که نوۀ نوۀ نوۀ عموی قاتل لطفعلی‌خان بود هم قبول نشد. یعنی نه درصد و رتبۀ خوب و نه سهیمه و نه مقاله و نه سابقه تأثیر خاصی ندارن. استاد بخواد برت داره برمی‌داره و نخواد هم برت نمی‌داره. برای همینه که یکی منو در حد سه می‌بینه و یکی در حد بیست. یه استاد نقاط ضعفمو فقط دیده و یه استاد نقاط قوتم رو فقط. برای همینه که می‌گم باید در دیدۀ مجنون بنشینیم تا به غیر از خوبی لیلی نبینیم.