دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۴۹۲- بعد از یلدای هشتادونه و قبل از یلدای نود

پنجشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۰۵ ب.ظ

ترم اول، واحد ۱۳۲ بودم که عکساشو توی پست قبل دیدید. ترم دوم چون می‌خواستن واحد ۱۳۲ رو بکوبن اتاق ورزش بسازن، ما رفتیم واحد ۱۴۴ که بلوک ۱۳ بود. از بهمن ۸۹ اونجا بودیم تا تابستون ۹۰. ترم دوم، اولین جشن تولد خوابگاهیم تو همین واحد ۱۴۴ برگزار شد. این واحد شبیه حرف U بود. یه سمتش درس می‌خوندیم، یه سمتشم تخت‌خوابامون بود که بخوابیم. بین این دو قسمت، میز ناهارخوری گذاشته بودیم. بالکن هم همون جایی بود که میز ناهارخوری بود. آشپزخونه و سرویس بهداشتی هم ابتدای سرِ سمت چپِ U بودن. این واحد ۱۴۴ شش‌نفره بود. علاوه بر ما چهارتا که تو اتاق‌بزرگۀ پست قبل بودیم، دنیز و ساناز هم به جمع ما پیوستن. دنیز همونی بود که ترم اول مرخصی پزشکی داشت برای عمل زانوش. ساناز هم یکی از اعضای اتاق‌خواب‌کوچیکۀ واحد ۱۳۲ بود. یادم نیست چرا با ما اومد واحد ۱۴۴. لابد با هم‌اتاقیای خودش به توافق نرسیده بود و ترجیح داده بود با ما باشه. آهان. یه چیزایی یادم اومد. مژده، زمان مدرسه تصادف کرده بود و پاش پلاتین داشت. همیشه می‌گفت باید طبقۀ همکف باشم و تخت طبقۀ پایین. دنیز هم که زانوشو عمل کرده بود و همکف و تخت پایین می‌خواست. ساناز هم کمرش مشکل داشت. چون این واحد ۱۴۴ همکف بود با ما اومد. واحد خالی دیگه‌ای تو همکف بلوک‌ها نبود گویا.

ترم دوم که تموم شد، به دلیل اینکه آبمون باهم تو یه جوب نمی‌رفت نگار رفت یه واحد دیگه، دنیز یه واحد دیگه، من و ساناز باهم یه واحد دیگه و مژده و سحر باهم یه واحد دیگه. البته من با نگار مشکلی نداشتم و می‌خواستم هر جا می‌رم با نگار باشم، ولی جایی که نگار می‌خواست بره، ساکنین اونجا گفته بودن بیشتر از یه برقی رو قبول نمی‌کنیم :دی (اونی که این حرفو زده بود الان داره این پستو می‌خونه :دی). این شد که من با ساناز رفتم یه جای دیگه و الان هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد مشکلم با سحر و مژده و دنیز سر چی بود. تو وبلاگم هیچ وقت از دوستام و هم‌اتاقیام بد نمی‌نوشتم و خاطرات بدم رو ثبت نمی‌کردم. خاطره هم اگه ثبت نشه فراموش میشه و برای همینه که واقعاً یادم نمیاد مشکلم باهاشون سر چی بود که جدا شدم. همین یادمه که وقتی جدا می‌شدم دنیز ناراحت بود. خلاصه ترم دوم که تموم شد پخش و پلا شدیم و نگار رفت یه واحد دیگه، دنیز یه واحد دیگه، من و ساناز باهم یه واحد دیگه و مژده و سحر باهم یه واحد دیگه. البته این باهم بودن من و ساناز و نیز باهم بودن مژده و سحر دیری نخواهد پایید و یه سال بعد قراره بازم از هم جدا بشیم و من و ساناز هر کدوم بریم یه واحد دیگه و مژده یه واحد دیگه و سحر کلاً یه خوابگاه دیگه!.

از واحدهایی که بودم فیلم هم دارم، ولی فقط توی یکی‌دوتا از فیلما هم‌اتاقیام نیستن و می‌تونم نشونتون بدم. تو بقیۀ فیلما اونا هم هستن و نمی‌تونم پخش کنم فیلما رو. این فیلمِ سوختنِ سوپمه، تو همین واحد ۱۴۴. اگه باز نشد، با کانورتر خودتون فرمتشو عوض کنید. [لینک فیلم، ۹ مگابایت] [کانورتر آنلاین]

عکس همون سوپی که عرض کردم:



اینم منم. چنان که گویی ببر مازندرانو شکار کرده باشم :)))

۹۹/۰۹/۲۷

نظرات  (۱۰)

۲۷ آذر ۹۹ ، ۱۳:۱۱ هیـ ‌‌‌ـچ

انصافاً ببر مازندران پیش «ایشون» چونان بچه گربه‌ای می‌مونه که تازه به دنیا اومده و هنوز چشماش باز نمیشن :|

(بله! عین اون جاندار باوفا از سوسک می‌ترسم) :|

#صداقت :|

پاسخ:
من تو خونه می‌ترسیدم و می‌ترسم همچنان، ولی اونجا مجبور بودم شجاع باشم. البته یه جاهایی هم پیش میومد که نمی‌تونستم شجاع باشم و می‌رفتیم آقای نگهبان یا آقای تعمیرکارو صدا می‌کردیم بیاد این سوسکو برامون بکشه :|
۲۷ آذر ۹۹ ، ۱۳:۲۶ بانوچـه ⠀

یادمه چقدر خاطرات خوابگاه و دانشگاهتو دوس داشتم...

پاسخ:
خوشحالم که نوشتمشون و خوشحال‌ترم که فقط خوباشو نوشتم. الان خیلیاشو فراموش کردم و فقط با مرور پستام یه چیزای محوی یادم می‌افته
۲۷ آذر ۹۹ ، ۱۳:۴۸ گیسو کمند

در تفسیر عکس شکار ببر مازندران همین بس که علاوه بر گرفتنش با روزنامه دستهاتم نایلون پیچ کردی😄 یادته توی یه پست دیگه همون دوران دانشگاه گفته بودی مارمولک گرفتی؟

آقا تمام این جنبندگان برام حکم دایناسور تیرکس رو دارن😬

اون سوپ سوخته چقدر شبیه یه تیکه لاوا سرد شده ست😁

کلاً من امروز زدم تو فاز زمین شناسی😅

پاسخ:
آره :)) خب آلوده و چندش بود. باید خودمو ایزوله می‌کردم. به اون مارمولک تو یلدای نودویک خواهیم پرداخت :))
جالبه همه‌مون اون شب تو اتاق حضور داشتیم و نفهمیدیم بوی سوختگی رو. یا بویاییمون خراب بوده یا سوپ من بی‌بو بوده :|
۲۷ آذر ۹۹ ، ۱۴:۱۰ 1 بنده ی خدا

😂کربن خالص.

من 2سال با "ر" هم اتاقی بودم که در این دوسال وظیفه ی خطیر سوسک کشتن رو اون به عهده داشت. :/ سال اخر همه ی سوسکا از زیر تخت من پیداشون میشد(چون به در نزدیک تر بود) یبار بزرگوار سوسکه رو با سینی شیرینی کوچیک و کاغذ و چسب پک کرد و تا دوروز اون پک تو اتاق بود://

پاسخ:
ما یه بار سوسک‌کش نداشتیم با اسپرس کشتیم.
۲۷ آذر ۹۹ ، ۱۴:۲۸ 1 بنده ی خدا

درراستای سوپ سوخته بگم ما یبار کنسرو ترکوندیم تو اشپزخونه ی خوابگاه.یعنی رسیدیم دم در اشپزخونه و کنسرو ترکید :/ هود و گاز و سقف و کف اشپزخونه همه تیکه های تن روش بود

پاسخ:
آره ما خودمونم تو خونه و تو خوابگاه از این کنسروا زیاد ترکوندیم :))
۲۷ آذر ۹۹ ، ۱۷:۰۳ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

چه‌قدر خوب خاطره نویسی کردین ،آفرین.

سوپ بود یا کربن 14 😂

ازاین جدایی‌ها زیاد پیش می‌آد مخصوصا بعد ترم اول.

سوسک کشی😀

پاسخ:
کربن خالصه :))
هنوز دارم به این فکر می‌کنم که سوزوندن برنج طبیعیه ولی سوپ آبکیه و طول می‌کشه به این مرحله برسه و واقعاً چجوری تونستم به این موفقیت نائل بشم :|
تا ترم آخر من قراره هی جدا بشم. با ما همراه باشید تا تک‌تک جدایی‌هامو تعریف کنم :|

خیلی خوشم میاد این پستای دنباله دار رو میخونم الان دلم میخواد همینجور بری جلو و ببینم سرنوشت نگار و سحر و ساناز و مژده و دنیز چی شده=)))

من دلم خواست خاطره هامو بنویسم چه خوبه^_^

پاسخ:
می‌نویسم همه رو :))
تو هم بنویس خاطراتتو. تا کی می‌خوای بی‌وبلاگ باشی آخه :دی

هر وقت یه لینکی میبینم مال پستای قبل و سالهای قبل ترغیب میشم منم یه جایی یه چیزایی رو بنویسم. نمیدونم اصلا با گوشی میشه وبلاگ ساخت و نوشت؟ من یه گوشی قدیمی ولی واقعی از صدقه سر مدرسه مجازی مال خودم شده=))

پاسخ:
چرا نمیشه. من وقتی وبلاگ زدم اینترنت دیال آپ کارتی داشتیم و دو سال بود که کامپیوتر خریده بودیم. از اونجا رسیدم به اینجا :))

عه ممنون^_^ 

 بهش فکر میکنم، و اگر هر وقت زدم باهاش اینجا کامنت میذارم:)))

 

پاسخ:
کمک هم خواستی بیا پیش خودم
۲۸ آذر ۹۹ ، ۰۰:۴۳ شلغم لبو زاده

من عکس اولو که دیدم فک کردم خودت رو تخت نشستی، سانسورش کردی :)))

 تازه وفتی اومدم تو کامنتا فهمیدم اوضاع از چه قراره

واسه سوسکم یه خاطره تعریف کنم و بگیرم بخوابم:

یه روز یکی از همکارای جدید مامانم با شست گچ گرفته میاد سرکار، چون وقتی میخواسته با دست بکوبونه رو سوسک (آیکن صورت سبز از تهوع) روی ستون، شست خودشم آسیب دیده :)

لازم به ذکره که مامانم اول باور نکرده ولی بعدها با معجزات دیگری از این ید بیضا، ایمان آورده به همکارش :)

 

پاسخ:
لباسام زیر پتو بود، فکر کرده بودن خودمم
وقتی دمپایی هست، چرا شست؟! :))