دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۹۰ مطلب با موضوع «[منبر][موضع][مردم][مملکت]» ثبت شده است

همین اول اول یه چیزی بگم بعد

خوندن این پست مستحبه

ینی واجب نیست (واجب کفاییه :دی)

چون هم طولانیه هم پست مهمی نیست, بیشتر برای خودم نوشتم که یادگاری نگهش دارم

ولی به خاطر شما اسامی رو ادیت کردم که حالا اگه خواستین بخونین

با تشکر - مدیریت محترم وبلاگ


روز اول که اومدم خوابگاه خوابگاه‌های اطراف خوابگاهمون نظرمو به خودشون جلب کردن!

اون شب که هم‌اتاقیم نسیم اومد, مامانش پرسید این خوابگاه روبه‌رویی برای کدوم دانشگاهه؟

گفتم والا نمی‌دونم... اصن نمی‌دونم دخترونه است یا پسرونه

مامانش خندید و گفت اگه پسرونه بود به نظرت بین دو تا خوابگاه شیشه و پنجره می‌ذاشتن؟

بعد به لهجه کردی گفت گِل می‌گرفتن دیوار بین دو خوابگاهو

 

اون شب که پرده‌هارو کنار زدم, این خوابگاه رو‌به‌رویی هم پرده‌ها رو کنار زده بودن و 

بالاخره فهمیدم خوابگاه دخترونه است :دی

چیه؟ فکر کردین پرده‌هارو کنار می‌زنم نیمه‌ی گمشده‌م هم پرده‌هارو کنار می‌زنه همدیگه‌رو پیدا می‌کنم؟

نه آقا ما از این شانسا نداریم

والا

 

چند وقته, هر موقع برمی‌گردم خوابگاه از مسیرای مختلف میام که مناطق مهم این‌جارو کشف کنم

داروخونه, بیمارستان, قنادی, کلیدساز, کپی, پرینت, کافی نت حتی!

یه خوابگاه پسرونه تو کوچه بغلی بود که سی چهل متر با ما فاصله داشت و 

شیخ بدجوری تو نخ این خوابگاه بود :)))

که بدونم مال کدوم دانشگاهه خب! (آیکون سرمو انداختم پایین ای بابا اون جوری نگام نکنید و از این صوبتا)

چند شب پیش یه جوری مسیرو پیچوندم که مثلاً دارم از جلوش رد میشم و 

عزمم رو جزم کردم سر در خوابگاهو بخونم

نوشته بود خوابگاه ارشد پسرانه دانشگاه تربیت مدرس

 

از ورودی‌های ما ینی برقیای 89 موسی و فرزاد تربیت مدرس قبول شده بودن و

موسی که هیچی! اونو خدا زده :)))) (هنوز تیکه‌های 18+ سر کلاسش به اساتید یادم نمیره)

ولی فرزاد پسر سر به راه و خوبیه, منم در کمتر از آنی گوشیمو درآوردم و


 


نمی‌دونم لابه‌لای حرفای پست 295 تونستم منظورمو برسونم یا نه

تو روابطم طرف مقابل باید خیلی مراحل رو طی کنه و به درجات بالایی برسه 

که من همچین مکالمه‌ای باهاش داشته باشم (و لو جدی نباشه و شوخی باشه)

کدوم من؟

همون منِ پست من و اصناف و کسبه

 

حالا این پست فیس بوک منو داشته باشید که همین پستو همین‌جا هم گذاشته بودم


یکی از دلایلی که من پستامو نمیذارم فیس بوک, وقوع چنین رخدادی توی کامنتاست:

ینی یه کامنت مرتبط برای این پست نذاشتن ملت :)))))

خدایی کامنتارو داشته باشید:

اینم بگم که من با خانواده و فک و فامیلم هم فرندم 

و این پست و کامنتاشو اونا هم می‌تونستن ببین و چون به شخصیتم اشراف دارن نگران نبودم

حالا اگه همین مکالمات این‌جا تو کامنتدونی وبلاگم بود, می‌دونستم که فیدبکای خوبی نمی‌گیرم از افراد

اولین کامنت به اون پست بالا (ینی جزوه هام) اینه که خرما و دسر ما فراموش نشه

خرماهای سوغاتی کربلا منظورشونه :)))))



خب, حالا کامنت دوم رو داشته باشید برای همین پست جزوه هام:



حالا داستان لطف و نوشابه و شکل و سوال و اینا چیه؟ الان میگم؛

اون موقع که ما کربلا بودیم, ارشیا ترم تابستونی داشت و امتحان پالس و کارگاه و ادامه ماجرا از زبان خودمون:

اون موقع که کربلا بودم


دقت کردید کی به کی لطف کرد و نفعش به کیا رسید؟ :))))

صرفاً جهت یادآوری, الهام و امینه ورودیای 88 ان من و ارشیا 89, مهدی 90

ادامه ماجرا تو همون کربلا:


حالا ادامه‌ی کامنتای پست فیس بوکم که بنده عکس دسرامو آپلود کردم پای همون پست جزوه




بله همون طور که دیدید دوستانی دارم بهتر از آبِ روان, بهتر از برگ درخت :))))

ینی یه پست زبانشناسانه میذارم و از خرما و دسر و ناهار و جزوه می‌رسیم به ابروهای من و حافظ و 

ای ترک کمان ابرو, من کشته‌ی ابرویت!


اون نشاسته رو هم خریده بودم هی دسر درست کنم هی عکسشو بذارم هی دل یه عده بسوزه :دی

هیچی دیگه. همین! :)

با تشکر که تا این‌جای برنامه با ما همراه بودید

۱۳ نظر ۱۶ مهر ۹۴ ، ۰۸:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

313- استحیاء

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۵۶ ق.ظ

صبح دوستم اسمس داده که استحیا باب استفعاله؟ بعد اون تمشی علی استحیا یعنی طوری راه می‌رفت که حیا به دست بیاره؟ ینی اون باب استفعال بودنش مثل بقیه جاها معنی درخواست کردن و طلب کردن میده؟ # افکار پریشان اول صبحم تو مترو

منم جواب دادم:

با سلام, شما با مرکز پاسخ‌گویی به افکار پریشان تماس گرفته‌اید, باب استفعال است و این نشان می‌دهد حیا اجباری نبوده و خودش می‌خواسته و علاقه‌مند بوده حیا داشته باشد, همچنین دقت کنید با حرف علی آمده است که ارتباط حیای دو طرفه را نشان می‌دهد و نشانه تاکید نیز می‌باشد.  من الله توفیق!


قبلاً ها چادر برام یه پوشش مثل بقیه پوشش‌ها بود

که یه موقع‌هایی می‌ذاشتمش کنار که دست و پامو نگیره (خیلی کم و به ندرت البته)

مثلا موقعی که کلاس رانندگی می‌رفتم یا وقتی می‌رفتم خونه و برمی‌گشتم

جاهایی مثل راه‌آهن و ترمینال و اینا, تو آزمایشگاه و کارگاه

و البته تو مهمونیا و عروسیای خانوادگی مقیدتر هم بودم به این قضیه


یکی از دوستام چادری شده و میگه این چادر نتیجه‌ی هفت هشت سال فکره

هر چند تو این مدت که فکر می‌کرده چادری نبوده

باید اعتراف کنم که منم چند وقته چادری شدم و این چادر نتیجه‌ی هفت هشت سال فکره

هر چند تو این مدت که فکر می‌کردم چادری بودم 

که این سفر زیارتی اخیرم هم تو این زمینه بی‌تاثیر نبوده


پ.ن1: نمی‌دونم وقتی دیالوگامو این‌جوری می‌نویسم قشنگ‌تر میشه یا با اسکرین شات

پ.ن2: من دیشب گریه نمی‌کردم! مگه دیوانه ام گریه کنم آخه,

تازه انقدرم اسکول نیستم وقتی گریه می‌کنم بیام اینجا اعلان عمومی بدم, 

واقعاً جدی جدی در حد چند دقیقه بارون میومد

پ.ن3: دختر خانمی که پنجاه هزار تومن پول شال میدی

خدایی یه جوری سر کن لاقل پونزده هزار تومنش رو سرت باشه

والله اسرافه خواهرم، اسراف :دی

پ.ن4: اصحاب اخلودم اون مسیحیایی بودن که پادشاه وقت اصرار می‌کرد یهودی بشن و 

نشدن و زنده زنده تو گودال سوزوندنشون

۵ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۰۸:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

298- نگران کمرِ این بنده خدام... :)))) داغون شد

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۱۴ ق.ظ

هندزفریو درآوردم که هم‌اتاقیمم آهنگی که گوش میدمو بشنوه, صداشو تا آخر بلند کردم و

هم اتاقی: واو! تو آهنگم گوش میدی!!!

من و سامی بیگی: تو دلم همیشه هستی پیش روم اگه نباشی, عاشقت که میشه باشم آرزوم که میشه باشی, دوری و ازم جدایی ولی کُنج دل یه جایی داری, مثل نبضی تو وجودم که میزنی و بی صدایی

هم‌اتاقی: واو! اصن فکر نمی‌کردم آهنگ شاد گوش بدی!!!

من و سامی بیگی: کس نمیدونه دل دیوونه وقتی میگیره از تو میخونه, من فقط میخوام که باشم تا برای تو فدا شم؛ کس نمیدونه دل دیوونه وقتی میگیره از تو میخونه, من فقط میخوام که باشم تا برای تو فدا شم

هم‌اتاقی: وای! ما در زمینه آهنگ تفاهم داریم!!!

من: :)))))) حالا که تفاهم داریم, اینو داشته باش... ای جونم عمرم نفسم عشقم تویی همه کسم, ای که چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم... ای جونم دلیل بودنم عشقم مثه خون تو تنم, ای که چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم...

الانم داریم اینو گوش میدیم بعدشم نوبت اینه و این1 و این2 و این3 و این4 و این5 و این6 و این7 و این8


عیدتون مبارک :)

+ معرفی وبلاگ: آقای میم


بعداً نوشت: انقدر رقصید, خوابش برد :))))))

۴ نظر ۱۰ مهر ۹۴ ، ۰۹:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

296- برای منفی 18 ساله‌ها

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۶ ق.ظ

قدرِ در کنار خانواده, باهم بودنتونو بدونید

یه موقع چشم باز می‌کنید می‌بینید چند ساله تو هیچ مناسبتی کنار هم نبودید

از تولد خودتون گرفته تا یلدا و غدیر و 

۱۰ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

وضو گرفته‌ام از بُهتِ ماجرا بنویسم

قلم به خون زده‌ام تا که از منا بنویسم


به استخاره نشستم که ابتدای غزل را 

ز مانده‌ها بسرایم؟ ز رفته‌ها بنویسم؟


نه عمر نوح، نه برگ درخت‌های جهان هست 

بگو که داغ دلم را کِی و کجا بنویسم؟


مصیبت «عطش» و «میهمان ‌کشی» و «ستم» را 

سه مرثیه‌ست که باید جدا جدا بنویسم


چگونه آمدنت را به جای سر در خانه 

به خط اشک به سردیِّ سنگ‌ها بنویسم؟


چگونه قصهٔ مهمان کشیِ سنگدلان را

به پای قسمت و تقدیر یا قضا بنویسم؟


منا که برف نمی‌آید این سپیدیِ مرگ است 

چِسان ز مرگ رفیقانِ باصفا بنویسم؟


خبر ز تشنگیِ حاجیان رسید و دلم گفت:

خوش است یک دو خطی هم ز کربلا بنویسم


نمانده چاره به جز اینکه از برادر و خواهر 

یکی به بند و یکی روی نیزه‌ها بنویسم


نمانده چاره به جز گفتن از اسیر سه ساله 

چه را ز نالهٔ زنجیر و زخم پا بنویسم؟


به روضه خوان محل، گفته ام غروب بیا تا 

تو از خرابه بخوانی... من از منا بنویسم...


شاعر: حامد عسکری

پ.ن: دیشب خبر از دست دادن یکی از عزیزانِ یکی از عزیزترین دوستامو شنیدم؛ بیاید برای شادی روحشون فاتحه بخونیم و برای آرامش و صبر بازماندگانشون دعا کنیم؛ به قول یکی از دوستان, زدند جون یه عده جماعت رو گرفتن و حالا برای دادن ویزا به وزرای ما طاقچه بالا می‌ذارن. ما هم انگار نه انگار پا شدیم رفتیم نیویورک، آشتی کنون. موضع ما هم شده اینکه "عربستان باید در بازگرداندن اجساد مطهر تسریع کند"
یعنی یکی تو این مملکت پیدا نمی‌شه پا شه یه سیلی بزنه دم گوش این پنگوئنا؟!
۸ نظر ۰۷ مهر ۹۴ ، ۰۷:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

266- برسد به دست بچه‌هام

سه شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۰۱ ب.ظ

پسرم، این‌که تو یه شهر غریب, تنها و خسته از این سر شهر از این دانشگاه تا اون خوابگاه و از اون خوابگاه تا این دانشگاه و از این دانشگاه تا اون یکی خوابگاه و از اون یکی خوابگاه تا اون یکی دانشگاه رفتی و برگشتی و رفتی و برگشتی و دنبال مهر و امضا از فلانی و بهمانی بودی, این‌که تو همین شهر غریب! خسته و گشنه باس بری دنبال اسباب و اثاثیه و از پست تحویل بگیری و ببری اون یکی خوابگاه و این‌که اون یکی خوابگاه 4 طبقه است و آسانسور نداره، حتی این‌که علی‌رغم روزانه بودنت, برخورد شبانه‌ای دارن باهات، بازم دلیل نمیشه وقتی یه آقا یا خانوم مسن تو مترو سوار قطار شدن، تو بلند نشی و جاتو ندی بهشون؛ همون‌طور که می‌دونی اولویت نشستن رو صندلی این‌جوریه که اول باید افراد ناتوان و کم‌توان بشینن, بعد جوون رشیدی مثل تو! حتی اگه خیییییییلی خسته باشی؛

دخترم، همونایی که برای داداشت توضیح دادم، در مورد شما هم صدق می‌کنه؛ علاوه‌بر اونا حواست باشه که اگه واگن خانوما نشسته بودی و احیاناً یه پیرمرد با قد خمیده که دست دخترشو گرفته گم نشه اومد واگن بانوان، مثل بعضیا جیغ جیغ نکنی که ای وای چرا اجازه می‌دین آقایون بیان قسمت ما و ای وااااااااااای! تو اون شرایط بلند شو جاتو بده به اون بنده خدا :)

اتفاقاً مامانتون اینارو در شرایطی می‌نویسه که جاشو داده به یه خانومه و خودش الان کنار در ایستاده و پای چپش به شدت درد می‌کرد و تکیه داده به شیشه‌ای که صندلی‌هارو از در جدا می‌کنه و ناهار هم نخورده حتی!

۴ نظر ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

264- مدیران فردا

سه شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۱۴ ب.ظ

الان تو تاکسی نشستم، یه دختره کنارم نشسته، دانشجوی مدیریته

ازم میپرسه هر روز چه قدر درس بخونم کافیه؟

ورودی کارشناسیه

میگم اگه دوستش داشته باشی میتونی باهاش "زندگی" کنی

میپرسه با کی؟

میگم با کارِت، با درسِت

میگه برو بابا، یه سال درس خوندم که این چهار سالو نخونم

۷ نظر ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

+ و +

با تشکر از دوستانی که کامنت گذاشتن, ایمیل زدن و با اسمس و زنگ و نامه و پیغام و پسغام و کبوتر نامه‌بر و به هر نحوی که شده بهم اطلاع دادن که مهمان دیشب برنامه‌ی خندوانه آقای دکتر آهنگر دادگر بوده و با تشکر ویژه از دوستانی که پرسیدن آیا من و آقامونم توی اون برنامه حضور داشتیم یا نه, اولاً کدوم آقا؟ ما آقامون کجا بود آخه؟ و جا داره از پشت همین تریبون و از بالای همین منبر بگم یه شوهرم نداشتیم باهاش ساده ازدواج کنیم با مهریه 14 سکه, بریم مهمون خندوانه بشیم! والا :)))

ان‌شاء‌الله از هفته‌ی آینده, کلاس‌ها شروع میشن و پس فردا دوباره برمی‌گردم تهران و این روزا درگیر خرید و آماده کردن وسیله‌هام و بستن چمدونم و چون روزهای اول ممکنه نت نداشته باشم پست‌هایی که قرار بود آخر هفته منتشر بشن رو آماده کردم و قبل از رفتن, در اولین فرصت منتشر می‌کنم

راستش چند وقته فرصت نکردم بشینم پای تلویزیون و دیشبم خونه نبودم و کامنتا و ایمیلاتونو ندیدم؛ بازپخش صبح خندوانه رو هم از دست دادم و ظهر تا برسم خونه تموم شد و به دقایق آخرش رسیدم و منتظر بازپخش یا تکرار ساعت 17ام؛ ولی هدیه‌ی جناب خان و اون ماسک, لایک داشت و از پشت همین تریبون با هم‌وطنان عزیز جنوبی‌م ابراز هم‌دردی می‌کنم.

۱۴ نظر ۲۴ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۴۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


+ و +

۱۵ نظر ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۵۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

میگن یه روز، ﺩﻭ تا ﻭﻫﺎﺑﯽ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﻮﺍﺭﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ میشن ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍ ﺷﯿﻌﻪﺳﺖ

تصمیم می‌گیرن ﮐﻪ شیعه رو ﺍﺫﯾﺘﺶ ﮐﻨﻦ

ﺍﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﻭﻣﯽ: می‌خواستم ﺗﻌﻄﯿﻼﺕ ﺑﺮﻡ ﻟﺒﻨﺎﻥ؛ ﺍﻣﺎ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺷﯿﻌﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ؛ اه اه اه نرفتم.

ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺑﺤﺮﯾﻨﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ قبول نکردم؛ ﭼﻮﻥ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﺴﺘﻦ.

ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺮﻡ ﻋﺮﺍﻕ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻋﺮﺍﻕ ﻫﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﯿﻌﻪ ﺍﺳﺖ؛

دومی: ﺧﺐ ﭼﺮﺍ ﻧﺮﻓﺘﯽ ﺍﺭﻭﭘﺎ؟

اولی: ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺗﺸﯿﻊ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﺷﺪﻩ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﺎ؛ ﻫﺮﺟﺎ ﺑﺮﯼ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﺮﻣﯿﺨﻮﺭﯼ


ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻥ ﺗﺎ ﺧﺸﻢ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺷﯿﻌﻪ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻥ 

ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﻢ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ بهشون ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ:

ﺷﻨﯿﺪﻡ جهنم ﺗﻨﻬﺎ جایی هست ﮐﻪ ﺷﯿﻌﻪ ﻧﺪﺍﺭه, چرا اونجا نمیرید؟ :دی


به مناسبت امروز:

وضو می‌گیری، اما در همین حال اسراف می‌کنی

نماز می‌خوانی اما با برادرت قطع رابطه می‌کنی

روزه می‌گیری اما غیبت هم می‌کنی

صدقه می‌دهی اما منت می‌گذاری

صلوات می فرستی اما بدخلقی می‌کنی

دست نگه دار بابا جان!

ثواب‌هایت را در کیسهٔ سوراخ نریز

۹ نظر ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

فیس بوکم معمولاً دی‌اکتیوه, اکتیوم اگه باشه, نه پیجی لایک می‌کنم و می‌خونم, نه پستی میذارم, نه عکسی نه هیچی؛ اگرم بذارم, یکی دو تا از پستای وبلاگمو می‌ذارم؛ اینو گفتم که همانا به نقش این شبکه اجتماعی در زندگی من پی ببرید.

چند روز پیش داشتم ریکوئستای فیس‌بوکمو چک می‌کردم, یکی دو نفرو اکسپت کردم و به سلامتی فرند شدیم و بقیه دیلیت (ینی اگه همین یه پاراگراف برسد به دست اساتید فرهنگستان زبان فارسی, حکم قبولی ارشدمو لغو می‌کنن و درخواست تکمیل ظرفیت میدن یکی دیگه بره جای من :دی خب چی بگم آخه؟ کتاب چهره‌؟ پذیرفتن و زدودن دوستی؟) علی ایُ حال, قبل از زدون درخواست دوستی ملت, یه سر به پرفایلشون زدم دوستای مشترکمونو بررسی کنم که احیاناً آشنا نباشن؛
سرتونو درد نیارم, یکی از این عزیزان یه خانم متشخص حدوداً 50 ساله ایرانی ساکن ترکیه بود, بدون فرند مشترک

پریشب دیدم یکی از هم‌مدرسه‌ایام برای دور همی و قرار و مدار دوستانه پیام گذاشته و پیامشو که جواب دادم دیدم یه message دیگه تو قسمت other دارم, این ینی نگارنده‌ی پیام ناآشناست و جزو فرندام نیست (جونم بالا اومد بابا, چرا این پست این همه کلمه انگلیسی داره آخه)

نگارنده‌ی مسیج, همان بانوی 50 ساله بودن که ضمن سلام و عرض ادب و احترام خاطر نشان کرده بودن که برای پسرشون دنبال امر خیر هستن و چگونه می‌توانند با ما یا خانواده محترممان صحبت کرده تا اطلاعات بیشتری مبادله کنیم؟

صرف نظر از اینکه این خانومو نمی‌شناختم و یه فرند بیشتر نداشت و با تحلیل و بررسی همون فرندش که همانا یه دانشجوی دختر تهرانی بود و احتمالاً از آشنایان یکی از دوستان و به عبارتی هم‌اتاقی سال اولم که هم‌اکنون ساکن کشور مذکور است و صرف نظر از فان بودن باطن قضیه و جواب ردی که دادم, داشتم فکر می‌کردم چه قدر دوره زمونه عوض شده! به قول مهران مدیری, قبل از ورود اینترنت به کشور, دخترها و پسرها برای رسیدن به هم خیلی سختی می‌کشیدن, ینی شما باید دخترو تو محل می‌دیدی می‌پسندیدی بعد از برادرش کتک می‌خوردی بعد به مامانت می‌گفتی که به مامانش بگه بعد مامانت و مامانش و دختره می‌رفتن استخری گرمابه ای پارکی دور همی جایی, بعد باید به آقاجونت می‌گفتی که به آقاجونش بگه, بعد تاااااااازه مراسم خواستگاری و بله برون و اینا! الان این قضیه سرعت گرفته, در حال حاضر شما ادد می‌کنی اکسپت می‌کنه, لایک می‌کنی اسمایل می‌ذاره, بعد اسم پسرشونم می‌ذارن طوفان :دی

پ.ن1: فکر کن چند سال دیگه با مادرشوهرت دعوات بشه, بعد بگی خودت اددم کردی دیگه, می‌خواستی ریکوئست ندی... والا!

پ.ن2: حاجتی چیزی داشتین حتماً به شیخ بگین, همون‌طور که می‌بینید سریع مستجاب میشه :دی

۱۷ نظر ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

192- از این به بعد باید سعی کنم منم نورانی باشم!

دوشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۲۳ ب.ظ

ظهر مامانم مسکن آورده سر میز ناهار,

دیگه داشتم می‌مردم

میگم من هر چی تعاملم با بعضیا کمتر باشه سردرد و دندون دردم هم بهتره

ینی برم یه گوشه تنهایی ناهارمو بخورم حالم خوب میشه :|

سر میز ناهار بحث ابرو بود!

اینکه چه مقدارش بیرون باشه گناه نیست

فکر کنم به نصف رضایت دادن

حالا اومدم جلوی آینه دارم تلاش می‌کنم نصف ابرومو بذارم تو نصفش بیرون باشه


داشتم فکر می‌کردم اگه یه روز بخوام یه قدمی برای اسلام و مسلمین بردارم, 

یه کاموا می‌گیرم دستم, یه پلیور می‌بافم و می‌فروشم و 

پولشو می‌ریزم به حساب این حشد شعبیا که میرن با داعش می‌جنگن

خودمم تازه همین دیروز این حشد شعبی رو شناختم

به ولله که این جوری مفیدترم تا بیام سر میز ناهار جلسه احکام بذارم :|

تازه اسمم هم خدیجه نیست که زیبا صدام کنن :|||||


دیروز من و مامان و خانومه و دخترش از جلوی یه مغازه رد می‌شدیم

خانومه قیمت تسبیحو از یه حاج آقا که اونم داشت تسبیح می‌خرید پرسید

گفت چهار تومن یا ده تومن (یادم نیست به دینار گفت یا تومن)

بعد برگشته به خانومه میگه خانوم قدر دخترتو بدون چهره‌ی نورانی داره

من: :|

اصن یکی نیست بگه حاج آقا تسبیحتو بخر برو

چی کار داری به قیافه دختر مردم!

نیست که سر تا پا مشکی پوشیده بود و هر جا می‌رفت دنبال یه چیز مشکی بود و

من داشتم دنبال روسری قرمز می‌گشتم و رنگ لباسم روشن بود و

من کلاه دستم بود و دختره تسبیح,

برای همین نورانی بود دیگه

منم ظلمانی بودم.


+ وقتی براتون کامنت می‌ذارم, اون پرچم عراق کنار اسمم منو کشته :))))

۲۱ نظر ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

190- حکایت (پیشنیاز پست بعدی)

دوشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۴۲ ق.ظ

دو همسایه که یکی مسلمان و دیگری نصرانی بود گاهی با هم راجع به اسلام سخن می‌گفتند

مسلمان که مرد عابد و متدینی بود آنقدر از اسلام توصیف و تعریف کرد

که همسایه ی نصرانی اش به اسلام متمایل شد و قبول اسلام کرد

شب فرا رسید. هنگام سحر بود که نصرانیِ تازه مسلمان دید درِ خانه اش را می‌کوبند

متحیر و نگران پرسید: کیستی؟

از پشت در صدا بلند شد: من فلان شخصم و خودش را معرفی کرد

همان همسایه‌ی مسلمانش بود که به دست او به اسلام تشرف حاصل کرده بود

+ در این وقت شب چکار داری؟

- زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش که برویم مسجد برای نماز

تازه مسلمان برای اولین بار در عمر خویش وضو گرفت و به دنبال رفیق مسلمانش روانه ی مسجد شد

هنوز تا طلوع صبح خیلی باقی بود. موقع نافله‌ی شب بود. آنقدر نماز خواندند تا سپیده دمید و موقع نماز صبح رسید

نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقیب بودند که هوا کاملا روشن شد

تازه مسلمان حرکت کرد که برود به منزلش، رفیقش گفت: کجا می روی؟

+ می‌خواهم برگردم به خانه ام. فریضه ی صبح را که خواندیم، دیگر کاری نداریم

- مدت کمی صبر کن و تعقیب نماز را بخوان تا خورشید طلوع کند.

+ بسیار خوب.

تازه مسلمان نشست و آنقدر ذکر خدا کرد تا خورشید دمید

برخاست که برود، رفیق مسلمانش قرآنی به او داد و گفت: فعلا مشغول تلاوت قرآن باش

تا خورشید بالا بیاید، و من توصیه می‌کنم که امروز نیت روزه کن، نمی‌دانی روزه چقدر ثواب و فضیلت دارد!

کم کم نزدیک ظهر شد. گفت: صبر کن، چیزی به ظهر نمانده، نماز ظهر را در مسجد بخوان.

نماز ظهر خوانده شد. به او گفت: 

صبر کن، طولی نمی‌کشد که وقت فضیلت نماز عصر می‌رسد، آن را هم در وقت فضیلتش بخوانیم

بعد از خواندن نماز عصر گفت: چیزی از روز نمانده

او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسید

تازه مسلمان بعد از نماز مغرب حرکت کرد که برود افطار کند

رفیق مسلمانش گفت: یک نماز بیشتر باقی نمانده و آن نماز عشاء است صبر کن تا حدود یک ساعت از شب گذشته

وقت نماز عشاء (وقت فضیلت) رسید و نماز عشاء هم خوانده شد

تازه مسلمان حرکت کرد و رفت

شب دوم هنگام سحر بود که باز صدای در را شنید که می کوبند

پرسید: کیست؟

- من فلان شخص همسایه‌ات هستم، زود وضو بگیر و جامه‌ات را بپوش که به اتفاق هم به مسجد برویم

+ من همان دیشب که از مسجد برگشتم از این دین استعفا کردم برو یک آدم بیکارتر از من پیدا کن که کاری نداشته باشد و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند . من آدمی فقیر و عیالمندم ، باید دنبال کار و کسب روزی بروم

امام صادق بعد از اینکه این حکایت را برای اصحاب و یاران خود نقل کرد، فرمود: به این ترتیب آن مردِ عابد سختگیر، بیچاره‌ای را که وارد اسلام کرده بود خودش از اسلام بیرون کرد. بنابراین شما همیشه متوجه این حقیقت باشید که بر مردم تنگ نگیرید، اندازه و طاقت و توانایی مردم را در نظر بگیرید. تا می‌توانید کاری کنید که مردم متمایل به دین شوند و فراری نشوند. آیا نمی‌دانید که روش سیاست اموی بر سختگیری و عنف و شدت است ولی راه و روش ما بر نرمی و مدارا و حسن معاشرت و به دست آوردن دلهاست؟

۷ نظر ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۴۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

گذشته از آن که عمل کردن به این جمله، باعث می‌شود انسان اندوه خود را به دیگران منتقل نکند و غمی بر غم‌های آنان نیفزاید، از نظر روانی تاثیر مثبتی بر کاهش آلام خود فرد نیز دارد; چراکه ما با توجه به غم‌هایمان در واقع آن‌ها را بر جسته کرده و به آن‌ها پر  و بال می‌دهیم; در صورتی‌که با پنهان کردن و نادیده گرفتنشان، به مرور زمان آن‌ها را کمرنگ کرده و از تاثیر منفی‌شان بر روند زندگی‌مان کاسته و در نهایت، آنها را از بین می‌بریم.

+ چند سطر کتاب بخوانیم

+ لینک آپارات - شهاب مرادی - خندوانه (احتمالاً شما دیدی ولی برای من تازگی داشت)


داشتم

به همه‌ی چیزهایی که نداشتم

فکر می‌کردم 

فهمیدم که

می‌توانستم بیشتر از این‌ها نداشته باشم 

خوشحال شدم :)

+ آقای روانی

* عنوان از «بحارالانوار» جلد127- صفحه410 - علی (ع)

۹ نظر ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

179- ابو مشتاق, ابو عزرائیل, ابو زهرا, ابو نسرین

سه شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۳۵ ق.ظ

اولاً یکی از هیجان‌انگیزترین کارای اینجا فیس بوک بدون فیلتر شکنه :))))

کلاً هیچی فیلتر نیست :دی

ثانیاً دمای هوای به گونه ایست که میشه گفت هذه جهنم التی کنتم توعدون!!!

البته من الان تو هتل, زیر کولر دارم یخ می‌زنم و پستارو زیر پتو!!! تایپ می‌کنم

ولی چه جوری دووم میارن ملت تو این هوا!!! خیییییییلی خنکش پنجاه درجه است

من که میرم بیرون نفسم بالا نمیاد! انگار کنار تنور نونوایی ایستاده باشم

اتفاقاً برای همین الان مسافر به نسبت کمتره و بیشتر اعراب و جنوبیا اومدن اینجا

ثالثاً ساعت اینجا با اونجا فرق داره و اینارو به وقت ایران منتشر می‌کنم و

کلاً وقتی میگم شب, ینی نصف شب صبح هم ینی ظهر, ظهر هم ینی عصر

یه دو ساعتی با اونجا فاصله داریم خلاصه

رابعاً امروز صبونه رو خواب موندیم

ینی تایم صبونه شش و نیم تا هشته, ما هم تازه هشت و نیم از خواب برخیزیدیم :دی

هیچی دیگه, رستورانو جمع کرده بودن, آوردیم همین‌جا خوردیم

خامساً ابو مشتاق, اسم اون راننده‌ایه که دیروز مارو تا هتل نجف رسوند, 

فارسی بلد نبود

بابا هم باهاش عربی حرف می‌زد و 

اصن تو کف لهجه بابا بودم! باورم نمیشد اون صداها از حنجره‌ی بابا بیرون میاد

فقط اونجاشو متوجه شدم که راننده شماره شو داد به بابا که هر موقع ماشین لازم داشتیم زنگ بزنیم

بعد بابا برگشت گفت ولدی یحب ابوعزرائیل

راننده یهو ذوق زده شد گفت خوووووووووب خیلی خوووووووب ابوعزرائیل یقتل داعش

بعدش اسم داداشمو پرسید

گفت امیدم, امید!

راننده گفت اومید؟

امید گفت امید ینی امل, رجا, حرکۀ الامل الاسلامیۀ

بعد راننده ذوق زده شد گفت خووووووووووب, امل, امید :))))))

تا برسیم هتل, امید هر دو دیقه یه بار می‌گفت درصد عربی‌ت بخوره تو سرم؛ ببین بابا عربی بلده یا تو!


مسئول هتل برای ناهارمون چهار تا غذا از حرم آورد ینی ناهار مهمون حضرت علی بودیم! :دی

سه تا سمبوسه و دو تا نون باگت و دو سیخ جوجه و یه سالاد که مزه‌ی هر چی میداد جز سالاد

من اینجوری بودم که وااااااااااااااااااااا! حضرت علی و سمبوسه؟ نون باگت؟!!!

انتظار قرصی نان جوین و دانه ای خرما و جرعه ای آب داشتم لابد :دی

آقا چرا اینا تو همه چی شکر میریزن آخه؟!!! آخه تو سالاد کلم و خیار, شکر میریزن؟

اه

والا!!!

با همکاری داداشم, چیزایی که نمی‌خواستیم بخوریمو جدا کردیم 

که ببریم بدیم به اینایی که بیرون هتل وایمیستن و غذا میخوان

بعدشم رفتیم حرم که بعداً توضیح میدم و بعدشم یه تاکسی گرفتیم اومدیم کربلا

با تاکسی یکی دو ساعت طول کشید؛ سی چهل دینار, حول و حوش صد تومن خودمون

این راننده که مارو تا کربلا رسوند, اسمش ابو زهرا بود. دو تا دختر داشت یه پسر, 

زهرا, شهلا, احمد

خیلی مهربون بود, دید آفتاب اذیتم می‌کنه و کلامو گرفتم جلوی صورتم,

وسط راه نگه‌داشت آورد یه پارچه کشید رو شیشه های عقب و یه چیزی گفت که نفهمیدم

داشتن با بابا در مورد تعداد بچه‌ها حرف میزدن, بابا می‌گفت توی ایران بزرگ کردن بچه دردسر داره

سخته, مشکله؛ 

تحصیلات, امکانات, پیدا کردن کار, خونه, جهیزیه

راننده هم می‌گفت اینجا این چیزا مطرح نیست و تازه سن ازدواجم خیییلی پایین‌تره

راست می‌گفت

دختره هم سن و سال من, یه بچه کنارش راه می‌رفت, دست اون یکیو گرفته بود

یکی دیگه تو بغلش, یکی هم تو راه بود, لابد بقیه‌شم گذاشته بود تو خونه

اون وقت ما هنوز یه شوهرم نداریم :)))))

ابو زهرا می‌گفت هر کدوم از بچه‌ها که بزرگ‌تر باشن اسم اونو رو مامان و باباشون میذارن

منم برگشتم به امید میگم هه هه هه هه مامان و بابا اینجا اسمشون ام نسرین و ابو نسرینه

هه هه هه هه, من بچه بزرگم, هه هه هه هه

امید: هه هه هه هه وُ... (با لحن جناب خان)


۱۲ نظر ۲۰ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۳۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یه دوستی داشتم, هم سن و سال خودم

بچه‌ی طلاق بود

ینی وقتی یه سالش بود, شایدم کمتر, مامان و باباش جدا شده بودن و

این با باباش زندگی می‌کرد

شمام اگه شناختین کیو میگم به روی خودتون نیارین

باباش یه سال بعد از طلاق ازدواج کرده بود و 

هیچ وقتم به این دوستم نگفته بودن این کسی که بهش میگه مامان, مامان واقعیش نیست

ولی دوستم خودش, وقتی هفت سالش بود, وقتی تازه خوندن نوشتن یاد گرفته بود, فهمیده بود قضیه رو

ینی اتفاقی شناسنامه‌ها و سند ازدواج مامان و باباشو دیده بود و هیچ وقتم بنده خدا به روش نیاورده بود که فهمیده

حتی الان که دانشجوئه و شناسنامه‌اش دست خودشه, بازم هیچ وقت نرفته از باباش بپرسه چرا؟

دختر آروم و تو داریه, هیچیو به روی خودش نمیاره

ما ها ینی ما دوستاشم اتفاقی فهمیدیم قضیه رو

ینی یه روز که سر و کله مامان واقعیش پیدا شد و اومد خوابگاه فهمیدیم

همین که فهمید مامانش اومده تهران, از خوابگاه فرار کرد

ینی یه چند روز رفت خونه فامیلاش بمونه

هیچ جوره حاضر نبود مامانشو ببینه

اولین بارم بود مامانش میومد سراغش, ینی انگار قبلاً هم رفته بوده مدرسه‌ی دوستم و

داد و بیداد و ناله و فغان که بذارید بچه‌مو ببینم

نمی‌دونم نسبت به مامانش چه حسی داشت که ازش فرار می‌کرد

ولی از اینکه مامانش دوستش داره خوشحال نبود

از اینکه مامانش رفته بوده مدرسه و معلماش قضیه رو فهمیده بودن خوشحال نبود

نه تنها خوشحال نبود, بلکه "خشم" و "نفرت" رو میشد از نگاهش فهمید

البته خودش اون موقع نمی‌دونست, تازه فهمیده بود که مامانش هی میرفته مدرسه و

از اینکه مامانش هی زنگ میزد بهش و این قطع می‌کرد و بلاک می‌کرد خوشحال نبود

حتی یه چند بار خاله و پسردایی‌ش زنگ زده بودن,

و خواهری که تا حالا ندیده بودتش

هیچ وقت جواب نمیداد

از اینکه اینا دوستش داشتن خوشحال نبود

بیشتر از همه از این ناراحت بود که ما دوستاش قضیه رو فهمیده بودیم

ینی خودش به چند نفر از دوستای نزدیکش گفته بود

ولی خب ته دلش هیچ وقت خوشحال نبود

همیشه یه حس حسادت‌گونه ای داشت ولی چیزی که بیشتر اذیتش می‌کرد محبت مادرش بود

همون مادر واقعی‌ش

یه محبت کاملاً یک‌طرفه!

نمی‌تونست به مادرش بگه دوستم نداشته باش

و از اینکه نمی‌تونست جلوی محبت مادرشو بگیره خوشحال نبود


نمی‌خوام محبت مادری رو با عشق زودگذر یه پسر مقایسه کنم

ولی یه موقع هست یه نفر دوستت داره و تو دوستش نداری و حتی ممکنه ازش بدت بیاد

ولی اون واقعاً دوستت داره

این جور عشق‌ها و محبت‌های یه طرفه واقعاً رو اعصابن, واقعاً دردسرن, آسیب میزنن

همین یارویی که پست رمزدار قبلی در موردش حرف زدم, نمی‌گم دروغ می‌گفت

واقعاً دوستم داشت و خب منم مثل اون دختره بابت این موضوع خوشحال نبودم

از اینکه نمی‌تونستم جلوی محبت یکیو بگیرم خوشحال نبودم

از اینکه نمی‌تونستم بگم دوستم نداشته باش و نمی‌تونستم احساس طرف رو کنترل کنم خوشحال نبودم

یه مادر خواه ناخواه بچه‌شو دوست داره

حتی اگه بیست سال پیش رهاش کرده باشه

یه پسر هم ممکنه دختری که بهش لطف کرده و کمکش کرده رو دوست داشته باشه

غریزه است, کاریش نمیشه کرد

حتی به نظرم نفرت هم مثل عشق غریزه است, دست خودم آدم نیست, دلیل و منطق سرش نمیشه

نمیشه بگی دکمه خاموش رو بزن و دیگه از فردا به من حسی نداشته باش

این مدل حس ها یهویی به وجود نمیان که یهویی از بین برن

اصن از بین نمیرن

چند وقت پیش سهیلا می‌گفت یه نفر فیس‌بوک براش پیام گذاشته که وساطت کنه و دو نفرو به هم برسونه

طرف خودشو معرفی نکرده بود و حتی نگفته بود کدوم دو نفر قراره به هم برسن

ولی از اونجایی که سهیلا در جریان ریز مکالمات من با اون فلانی بود و تنها کسی که همه‌ چیزو می‌دونست

به هر حال صمیمی‌ترین دوستمه و برای همین اسمش رمز بلاگ اسکایه

بهم گفت نسرین نکنه همین یارو باشه که فیس بوک برام پیام گذاشته

گفتم من هیچ جا تو وبلاگم مشخصات تو رو نگفتم و چند تا دوست دیگه به اسم سهیلا دارم و

امکان نداره این پیام‌ها به من ربطی داشته باشن

سهیلا هم به پیام‌های طرف جواب نداد و

گذشت تا اینکه به دوستای سهیلا هم پیام داده بود که به سهیلا بگین که به پیاماش جواب بده

بعداً وقتی فهمیدم طرف خودش بوده, از "خشم" و "نفرت" نمی‌دونستم چی کار کنم

که یه نفر چه قدر می‌تونه عوضی باشه که دوستامو وارد همچین موضوع شخصی بکنه و

دوستام که هیچ, دوستای دوستامم در جریان قرار بگیرن

تا جایی که سهیلا و من مجبور شدیم فیس بوک, یه پست عذرخواهی بذاریم و

بگذریم


یادمه مامان واقعی اون دوستمم یه همچین کاری کرده بود

نه تنها چند نفر از بچه‌ها و همه‌ی نگهبانا و مسئولین خوابگاه قضیه طلاق رو فهمیده بودن,

بلکه یه مشت غریبه هم وارد عمل شده بودن که وساطت کنن و 

شاید اون موقع ماها "خشم" و "نفرت" دوستم رو درک نمی‌کردیم

شاید عجیب بود که یه نفر چرا نمی‌تونه کسی که دوستش داره رو دوست داشته باشه

اصن چرا نمی‌تونه مادرشو دوست داشته باشه

ولی حالا دیگه فهمیدم در هر رابطه‌ای به هر اسمی به هر بهانه‌ای, هر رابطه‌ای چه مادری و فرزندی,

چه دوستانه چه نویسنده و مخاطب, حتی اگه کنترل احساسات خودت دست خودت باشه

ولی هیچ جوره نمی‌تونی عواطف طرف مقابل رو تحت کنترل داشته باشی

ینی نمیشه به طرف مقابل بگی خانم محترم, آقای محترم, دیگه دوستم نداشته باش


+ عنوان, بیتی از دوبیتی‌های باباطاهر

۱۱ نظر ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

174- توهّم عاشقی3

شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۲۳ ب.ظ

نمی‌گم این پست ارزش خوندن نداره, ولی یه پست شخصیه,

تحلیل من از یک سال گذشته‌ام و نوسان‌های احساسی که داشتم

این احساس میتونه عشق, نفرت, ترس, ترحّم یا هر حس دیگه ای نسبت به خودم یا دیگران باشه

اگه این نوسانات روحی من براتون محسوس نبوده نیازی نیست بخونید

صرفاً یه سرگذشت و توصیفه و قرار نیست از کسی اسم ببرم

دلیل اینکه انتشار این حرفارو به تاخیر انداختم این بود که منتظر بودم از نظر روحی کاملاً استیبل بشم

ولی "باید" می‌نوشتم و همین نوشتنه که آرومم می‌کنه! شاید تنها پستیه که برای خودم دارم می‌نویسم

چون این موضوع بیشتر دغدغه‌ی دختراست تا پسرا, اول قرار بود رمز پستای دخترونه رو بذارم

از طرفی لزومی نداشت خواننده‌های جدید اینارو بخونن

خانواده و آشنایانم هم باید فیلتر میشدن و

خلاصه کلی با خودم و این نوشته‌ها کلنجار رفتم تا نتیجه‌اش بشه اینی که می‌خونید


از کجا شروع کنم؟

امممم. آهان!

یه روز یکی از خواننده‌های وبلاگم کامنت گذاشت که دارم میرم سوریه با داعش بجنگم

من تا اون روز اصن نمی‌دونستم سوریه در حال جنگه و اصن داعش و اینا حالیم نبود

گفته بود کارم سرّی ه و به کسی نگو و ممکنه برم بمیرم و دیگه برنگردم

به عنوان نویسنده‌ای که به یه خواننده و کامنتاش عادت کرده باشه, براش آرزوی موفقیت کردم و

ازش خواستم تا از طریق ایمیل باهم در ارتباط باشیم و از سلامتی‌ش مطمئن باشم

بدون اینکه این فرد رو دیده باشم, بدون اینکه اسم و فامیلش رو بدونم

و نه عاشق چشم و ابروش بودم!

انسانیتم اقتضا می‌کرد نسبت به غیبتش واکنش نشون بدم!

گفت وسط میدون جنگ اینترنتم کجا بود که خب حق داشت

شماره موبایلمو دادم و شماره موبایلشو گرفتم که هر ماه با یه اسمس از زنده بودنش مطمئن شم

گفت موبایلم دست داداشمه و

منم بعد از یه ماه اسمس دادم که من فلانی ام از دوستان فلانی و از فلانی چه خبر؟

جواب دادن که بله خوبه و متشکریم و تمام!

همین!

چند ماه بعد برگشت و خاطرات جنگو برام ایمیل کرد که چه کودکانی که جلوی چشمم پر پر شدن و

چه حماسه‌هایی آفریدم و زیر چشمم کبود شده و فامیل اومدن برای عیادت و چه قدر از درسام عقب افتادم و

استادمون میگه کجا بودی و به استادمون گفتم فلان جا و استادمون کف کرد و

همینارو داشته باشین فلاش بک بزنم و برگردم سراغ این فلانی!


تا حالا هیچ خواستگاری, نه خودش و نه مادر و خواهرش, پاشو تو خونه‌ی ما نذاشته

چرا؟ چون هر پیشنهادی رو در نطفه خفه کردم

چون تا همین چند وقت پیش اصن تو همچین فاز و فکر و خیالی نبودم

برام مهم هم نبوده که طرف کیه و چی کاره است, کلاً قصد ازدواج نداشتم!

 

پارسال, ماه رمضون, بعد سحر, با بابا توی بالکن نشسته بودم و در مورد دوستام حرف می‌زدم

اینکه رابطه‌ام باهاشون چه جوریه و کدوم صمیمی ترن و چه قدر روی شعاع ارتباطیم قدرت کنترل دارم و

بدون مقدمه گفتم یکی از بچه های دکترا پیشنهاد ازدواج داده, ینی پیشنهاد آشنایی داده و

گفتم با اطلاعات کلّی که از خودش و خانواده اش داشتم پیشنهادشو رد کردم,

قبل از اینکه بابا دلیلشو بپرسه حرفمو ادامه دادم که سری اول پیشنهادشو بد موقعی مطرح کرد, چند ساعت قبل از امتحانم کامنت گذاشت و منم عصبانی شدم که دیگه حق نداره با این قصد و نیّت وبلاگمو بخونه و ارتباطمون قطع شد و یه سری ماجراها پیش اومد و دوباره پیشنهاد داد و بازم پیشنهادشو رد کردم. همین.

حتی اسمشم نگفتم, توضیح و تشریحم نکردم

گفتم ازدواج فقط پیوند دو نفر نیست, پیوند خانواده هاست, بعضی تفاوت‌ها هر دو طرف رو آزار میده

من به بابا نگفتم کدوم یه سری ماجراها پیش اومد که طرف دوباره پیشنهادشو مطرح کرد, بابا هم نپرسید


کدوم یه سری ماجراها؟ خب من برای پروژه‌هام از خیلیا کمک می‌گیرم, به خیلیا کمک می‌کنم

وبلاگ خیلیارو می‌خونم, خیلیا وبلاگمو می‌خونن, با خیلیا ارتباط دارم, 

بدون اینکه یک هزارم درصد به ازدواج فکر کنم و دلبسته شم

ولی این من بودم که تو همین ارتباطات درسی و وبلاگی وابسته شده بودم و

بعد از چند ماه قطع ارتباط با همون خواستگاری که توی بالکن با بابا در موردش حرف می‌زدم

بهش گفتم بیا دوباره وبلاگ همدیگرو بخونیم

بیا دوباره باهم ارتباط داشته باشیم, مثل دو تا آدم متمدن و تحصیل‌کرده باهم دوست باشیم

بدون اینکه به ازدواج فکر کنیم,

ولی اون هیچ جوره حاضر نبود این مدل ارتباط رو بپذیره 

برای همین برای دومین بار پیشنهاد داد و برای دومین بار رد شد!

اشتباه من این بود که خودم می‌تونستم نوع و شعاع ارتباطاتم رو کنترل کنم, می‌تونستم روابطم رو مدیریت کنم که آسیب نبینم و از همه مهم‎تر خطا و اشتباه و گناه نکرده باشم ولی طرف مقابلم این قدرت رو نداشت و نتیجه اش این شد که من به عنوان یه دوست به یکی عادت کرده بودم و قصد ازدواج باهاش رو نداشتم ولی اون از اول قصدش همین بود و با جواب رد من از من فاصله گرفت. ینی دوباره ارتباطمون برای دومین بار قطع شد و این خیییییییییلی برای من سخت بود. خب اشتباه من این بود که فکر می‌کردم آدما تو همون شعاعی می‌مونن که من تعیین کردم.

همینارو داشته باشین برم سراغ مزاحم‌های وبلاگم و 

دوباره برمی‌گردم به ماجرای این خواستگاری که دوبار بهش جواب رد دادم 

و اون فلانی که می‌گفت رفتم سوریه!


تاسوعای پارسال یه پست مناسبتی گذاشتم و همون شب اتفاقی سر و کله‌ی یه مزاحم به اسم تیتانیوم پیدا شد, کامنتای نامتعارف میذاشت, بار اول متوجه نشدم دختره یا پسر, کامنتشو تایید کردم و جواب دادم ولی کم کم متوجه شدم تعادل روانی نداره و کارش اینه و هدف خاصی هم نداره, صرفاً میخواد رو اعصاب دخترا راه بره

اوایل واکنش نشون نمی‌دادم و کامنتای همین تیتانیوم رو بدون تایید پاک می‌کردم, اونم هی هر روز همون کامنتو دوباره می‌ذاشت, حرفاش رکیک تر و رو اعصاب تر میشد, به اسم بقیه هم حتی کامنت میذاشت که از محتوای کامنت و آی‌پیش متوجه می‌شدم که خودشه!

یه روز کامنتارو می‌بستم, یه روز کامنتارو منتقل می‌کردم بلاگ اسکای که بتونم فیلترش کنم, یه روز فکر تغییر آدرس وبلاگم به سرم میزد, یه روز رمزی می‌نوشتم و یه روز کلاً می‌خواستم وبلاگمو تعطیل کنم و واقعاً به حالت استیصال (=درماندگی) رسیده بودم! از هر کی که فکرشو بکنید کمک خواستم (حتی از همینی که رفته بود سوریه, حتی از همینی که دوبار ازم خواستگاری کرده بود و جواب رد داده بودم), دیگه نمی‌دونستم از دست این مزاحم‌ها به کی و چی پناه ببرم!

درگیر این مزاحم بودم که یکی که نمی‌شناختمش و هرگز هم نشناختمش بهم ایمیل زد (من ایمیل الکی ندارم و طرف به ایمیل اصلی و دانشگاهیم میل زده بود ینی یارو یه جوری از خودم یا دوستام ایمیلمو گرفته بود, پس غریبه نبود) محتوای ایمیلش یه عکس بود و بیوگرافی صاحب عکس که اون طور که می‌گفت کسی که میل زده بود دوست کسی بود که خواننده وبلاگمه و منو دوست داره ولی آه در بساط نداره و دلی داره سرشار عشق و محبت و از این مزخرفات!

اون شب نزدیک چهل تا ایمیل بین من و فرستنده‌ی ایمیل رد و بدل و بالاخره متوجه نشدم ایمیل منو از کی گرفته و عکسی که فرستاده کیه و خودش کیه و اصن فازش چیه, کاملاً گیج شده بودم و با مشخصاتی که داده بود به یکی از خواننده های وبلاگم شک کردم! به کی شک کردم؟ به همون فلانی که می‌گفت رفته سوریه

دلو زدم به دریا و بهش میل زدم و گفتم یه مزاحم ایمیل زده و همچین چیزی گفته و همچین عکسی فرستاده و آیا به تو ربطی داره یا نه؛ اولش انکار کرد و منم چیزی نگفتم؛ گفت اون ایمیل ربطی به من نداره, ولی اگه واقعاً یکی مثل من که آه در بساط نداره ازت خواستگاری کنه, چی کار می‌کنی؟

نخواستم دلشو بشکنم که بچه برو یکی لنگه خودتو پیدا کن, نخواستم بی‌احترامی کنم و چون پیشنهادش جدی بود, با اینکه فقط یه ماه از من بزرگتر بود, بدون اینکه امیدوارش کنم قضیه رو به بابا گفتم و حتی ماجرای سوریه رفتنشم به بابا گفتم و جالب اینجاست که می‌گفت چرا این موضوع رو به بابات گفتی و نباید می‌گفتی!

همه‌ی این اتفاقات موقع کنکور و پروژه‌ها و امتحانات بود و منِ بدبخت حتی نمی‌تونستم فکر و احساساتم رو توی نوشته‌هام بروز بدم حتی!!! یکی دو روز فکر کردم و به خاطر یه سری اتفاقات, پیشنهاد ایشونم رد کردم و به بابا گفتم قضیه کنسل شده

و تو همین بحبوحه نفر اول برای بار سوم پیشنهادشو مطرح کرد و به بابا گفتم اون کسی که ماه رمضون, موقع سحر توی بالکن در موردش باهات حرف زدم دوباره پیشنهاد داده و منم قبول کردم و اگه میشه بیا ببینش! (پست 24 و 33 همین جا یا بلاگ‌اسکای)

کدوم یه سری اتفاقات باعث شد نفر دوم رو که یه ماه ازم بزرگتر بود و رفته بود سوریه, رد کنم و پیشنهاد نفر اول رو بعد از سه بار قبول کنم؟

سن و سالش که خیلی کم بود, کسی که فقط یه ماه ازم بزرگتر باشه واقعاً بچه است, تازه از نظر درسی, یه سالم از من کوچیکتر بود, نه کار و نه تحصیلات درست و درمون نه هم کفو بودن خانواده ها و نه سطح فرهنگی مشابه و نه سیاسی و نه دینی و نه سطح مالی و نه سطح فکری و خلاصه هیچ شباهتی به هم نداشتیم و اگه همین آدمو با اون نفر اول که ماه رمضون توی بالکن برای بابا توصیفش کرده بودم مقایسه می‌کردی, اولی می‌تونست شاهزاده سوار بر اسب باشه!

ولی هیچ کدوم از اینا دلیل اصلی نفرت من از نفر دوم نبود

دلیل اصلی, رفتار بچگانه و بیمارگونه‌اش بود, توهّم عاشقی!!! همین عنوان پست!!!

اینکه حاضر بود هر کاری بکنه که فقط به من برسه, اینکه مثل قصه‌ها و افسانه‌ها فکر می‌کرد

اینکه فکر می‌کرد منی که تو عمرم شیر غیر پاستوریزه نخوردم می‌تونم تو یه کلبه توی جنگل زندگی کنم

اینکه یارو اصن سوریه نرفته بود, اصن اسمش فلانی نبود و اصن موبایلش دست برادرش نبود و

اصن وقتی گفته بودم عکسشو برام بفرسته, عکس خودشو نفرستاده بود و علاوه بر همه‌ی این دروغ‌ها, کثیف‌ترین کاری که می‌تونست بکنه این بود که بدون اجازه و یواشکی رفته بود سراغ ایمیل‌های دوستش تا مکالمات من و دوست مشترکمونو بخونه و ببینه من راجع بهش به دوستش چیا گفتم و همه‌ی اینا یه طرف و کامنتا و ایمیل‌ها و اسمس‌های عذرخواهیش یه طرف که شب و روز بی وقفه رو اعصاب و روانم بود و اگه یه روز ایمیل و اسمس و کامنت نمی‎فرستاد, شک می‌کردم که نکنه مرده باشه!

شب و نصف شبم حالیش نبود, آهنگ و شعر عاشقانه ای نموند که نفرسته و دروغی نموند که نگه

یه موقع میومد با یه شماره جدید اسمس میداد که من خواهر فلانی ام و تو رو خدا ببخشش و یه موقع با یه شماره دیگه اسمس میداد که ما هم‌اتاقیای فلانی هستیم قصد کشتنشو داشتیم چون خیلی خفن بود و چون بهش حسودیمون میشد و چون درسش خوب بود و چون خیلی خوش‌تیپ بود و عشق همه‌ی دخترا بود و یه موقع می‌گفت ما هم‌اتاقیاشیم و توی غذاش مواد می‌ریختیم که معتاد بشه, بمیره و یه موقع با یه شماره جدید اسمس میداد که ما دوستای فلانی هستیم و فلانی تقصیری نداره و همه‌ی اون ایمیل‌های عاشقانه کار ما بود و یه موقع هم مثل آدم متشخص کامنت میذاشت و ازم می‌خواست همه‌ی اتفاقات رو ببخشم و فراموش کنم و یه موقع دیگه می‌گفت تا موقعی که ازدواج نکردی من کماکان دست از تلاش برنمی‌دارم و یه موقع کامنت می‌ذاشت که من پسرعموی فلانی ام و من هم‌اتاقی فلانی ام و من دوست فلانی ام و فلانی داره می‌میره و دکترا گفتن نهایتش چند ماه دیگه زنده ای و یه موقع می‌گفت نهایتش چند سال دیگه زنده ام و یه موقع می‌گفت همه‌ی این شماره‌ها و کامنتا خودمم و من غیرتی ام و شماره‌تو به کسی ندادم و یه موقع می‌گفت هزینه‌های دکتر و دوا و درمونم کمرشکن و چند میلیونه و یه موقع آدرس خوابگاهو می‌خواست که برام کادو بفرسته که عذرخواهی کرده باشه تا من همه چیزو فراموش کنم و

هیچ نرم افزار بلاک و فیلتری نموند که من نرم سراغش! و دقت کنید که درگیر کنکور هم بودم

حتی یه بار از همه‌ی اسمس‌ها بک آپ گرفتم که اگه خواستم شکایت کنم یه چیزی دستم باشه,

نزدیک صد صفحه A4 بک‌آپ گرفتم و اگه ایمیلا و کامنتارو بهش اضافه می‌کردم یه کتاب ده جلدی میشد!

همه‌ی اینا در شرایطی بود که من خواستگار داشتم, درگیر آشنایی و تحقیق بودم و در شرایطی که کنکور داشتم, پروژه و پایان‌نامه و امتحانات پایان‌ترم داشتم, در شرایطی بود که میومدم تو وبلاگم پست‌ها و خاطرات طنز می‌ذاشتم که مبادا کسی متوجه بشه که حالم خوب نیست! حتی هم‌اتاقیم هم نباید متوجه میشد, حتی خانواده ام هم نباید می‌فهمید شرایط روحی خوبی ندارم, می‌ترسیدم خانواده منو ناراحت ببینن و فکر کنن به خاطر به هم خوردن موضوع خواستگاریه که به خاطر یه سری مسائل قضیه منحل شده بود...

الان خوبم! الان که نشستم و اشتباهاتمو لیست کردم که دیگه تکرار نکنم خوبم...

الان خیلی خوبم...

+ موقع نوشتن پست اینو گوش می‌دادم

۳۷ نظر ۱۷ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ماه رمضون, چند جا کار داشتم که باید تنها می‌رفتم, کلاس, کار اداری, خرید و از این جور کارای شخصی؛ اولین تجربه‌م بود که تنهایی کارامو انجام می‌دادم؛ برای اولین بار یه جایی رفته بودم و مسیر برگشتو خوب نمی‌شناختم, از یه خانوم چادری آدرسو پرسیدم و راهنمایی‌م کرد و باهم سوار تاکسی شدیم, کرایه هزار تومن بود و پول خرد نداشتم, پول خرد فقط یه پونصدی داشتم که راننده همونو قبول کرد, من و خانومه پیاده شدیم و خانومه موقع پیاده شدن به راننده که 60 ساله به نظر می‌رسید گفت ممنون آقا محرم 

راننده خانومه رو نگاه کرد و احوالپرسی و نگو اینا فامیلن,
آقا محرم پونصدی منو برگردوند و اصرار و اصرار که تا دم در خونه باید شماهارو برسونم, منم توضیح دادم که مسیرم با مسیر خانومه یکی نیست و پونصدی رو گرفته بود سمت من که پس بگیرم و من پس نمی‌گرفتم و تشکر و عذرخواهی و وسط چهار راه از ایشون اصرار و منم نه و نمیشه و هی تعارف تحویل هم می‌دادیم و دیگه دیدم زشته؛ پولو پس گرفتم و تا برسم خونه یه لبخند گنده رو لبم بود و الکی الکی کلی حس خوب از طرف آدمایی که دیگه قرار نبود ببینمشون بهم منتقل شده بود...

چند روز بعد یه راننده تاکسی به پستم خورد انقدر مودب که نمی‌تونم توصیفش کنم, حرف نمیزد ولی همین‌که توی ترافیک بی‌اعصاب نبود و به بقیه راننده‌ها فحش نمی‌داد و همین چند جمله‌ی کوتاهش موقع گرفتن پول و پس دادن بقیه‌اش و نگه داشتن ماشین و پیاده شدن من؛ شیفته‌ی همین لحن و برخوردش شدم اون لحظه و کلی حس خوب موقع پیاده شدن از تاکسی؛ حس خوب وقتی مثل بابا بهم گفت آلله امانین دا (همون خداحافظ و در امان خدا)

و اون مسئول بلیت اتوبوس مسیر مامان‌بزرگم‌اینا؛
بی آر تی های تهران مسئول داره و کارت نزده نمی‌تونی سوار شی, اتوبوسای مسیر خودمونم این‌جوریه که یا راننده چک می‌کنه یا کارت می‌زنیم می‌ریم می‌شینیم, شبیه تهران, ولی مسیر مامان‌بزرگم اینا این جوریه که یه نفر خودش میاد کارتارو دونه دونه می‌گیره و خودش کارتو میزنه و پس میده

داشتم می‌رفتم خونه مامان‌بزرگم اینا,
اولین ردیف صندلی سمت خانوما نشسته بودم, آقاهه کارتمو گرفت و موقع پس دادن, راننده یه جوری ترمز کرد که این پیرمرده که مسئول بلیت بود افتاد بغل من, بیچاره کلی خجالت کشید, کلی عذرخواهی کرد و منم کمکش کردم بلند بشه, خیلی هم چاق و سنگین بود, له شدم :)))) هی معذرت می‌خواست و سرش پایین بود و اصن نگام نمی‌کرد بس که خجالت می‌کشید, منم هی می‌گفتم پیش میاد, اشکالی نداره, مهم نیست, ای بابا بی خیال و شمام جای پدربزرگ من و تا برسم عذرخواهی کرد و بازم یه لبخند پر انرژی رو لبم بود

حالا رفتار منو مقایسه کنید با رفتار یه خانومه که تو اتوبوس با کیف و چنگ و دندون افتاده بود به جون یه پسره که چرا تنت به تنم خورد, بیچاره پسره نه می‌تونست چیزی بگه نه کاری بکنه, زنه روانی بود, انقدر زد که پسره لبش خونی شد و گردنش انگار جای چنگ و دندون گربه بود و خون میومد, زنه هم ول کن ماجرا نبود...

هوا یه نمه طوفانی بود موقع پیاده شدن, گوشه چادر یه دختره در اثر همین طوفان, خورد به یه آقاهه, خود دختره نه هااااا چادرش, حالا یه جوری جیغ و داد که مردک فلان جلوتو نگاه کن و مگه کوری و اینا! دختره یه جوری داد می‌زد هر کی ندونه فکر می‌کرد حالا مگه چی شده...

این قصه هارو گوشه‌ی ذهنتون داشته باشید یه فلاش بک بزنیم و برگردیم سراغ همون روانشناسی ارتباط (جدیداً یه فلاش بک یاد گرفتم, هی فلاش بک می‌زنم :دی)

یه صحنه ای هست تو فیلما زیاد دیدین, دختره عرض خیابون پیاده در حال حرکته, بعد یه ماشینه هی بوق می‌زنه اینو سوار کنه و اون سوار نمیشه و هی بوق میزنه و سوار نمیشه و دختره داد میزنه و میگه ولم کن و دعواشون میشه و ملت وارد صحنه میشن برای حمایت

هشت صبح بود, سر چهار راه اول حس کردم یه ماشینه داره تعقیبم می‌کنه, سر چهار راه دوم ایستادم ببینم فازش چیه, اینم ایستاد, فهمیدم نه واقعاً داره تعقیبم می‌کنه؛ این جور موقع‌ها اول پلاک ماشینو چک می‌کنم که پلاک تبریز بود؛ داشت تلاش می‌کرد منو متقاعد کنه که سوار شم و برسونه, سر چهار راه سوم مسیرمو یه جوری پیچوندم نتونه با ماشین دنبالم بیاد و سر چهار راه چهارم دیدم قبل از من رفته اونجا ایستاده و منتظره من سوار شم که برسونه که تو راه بیشتر آشنا بشیم!

الان که به این قضیه فکر می‌کنم کلی واکنش به نظرم میرسه

ولی من اون لحظه اولاً ترسیده بودم ثانیاً هیچ کاری نکردم ینی نتونستم بکنم!

صبح روز بعدش کفشای تخت قرمزمو پوشیدم, چون روز قبلش کلی دوندگی کرده بودم و با کفشای پاشنه بلند حسابی خسته شده بودم, نمی‌دونم مشکل کفشای تخت چیه که چند بار نگهبانای دانشگاه به دوستام تذکر داده بودن که با کفش تخت نیان دانشگاه!
سر کوچه‌مون, البته خیلی هم سر کوچه نبود, کلی با خونه‌مون فاصله داشت, یه پسره بدجوری نگام می‌کرد, از این نگاها که می‌خوای بری بگی هاااااااااااااااااااااااااا؟ چیه؟!!!!!!!!!!!! 
سر خیابون که رسیدم پسره اومد از کنارم رد شد و با لحن خییییییییییلی بدی گفت خااااااااااااااک بر سرت که آبروی هر چی چادریه رو بردی, با این... بقیه حرفاشو اصن متوجه نشدم, ینی می‌تونم بگم شنوایی‌م یه لحظه از کار افتاد بس که شوکه شدم از لحن بدش
اشاره کرد به رنگ یه چیزی, کیف و شال و لباسم سفید بود و کفشام قرمز؛ آرایشم که نمی‌کنم که بگم مثلاً منظورش رژ قرمز بوده
دقیقاً هنگ کرده بودم که ینی چی خااااااااااااااک بر سرم که آبروی هر چی چادریه رو بردم

الان که به این قضیه فکر می‌کنم بازم کلی واکنش به ذهنم می‌رسه, می‌تونستم از آقاهه بخوام بیشتر توضیح بده, می‌تونستم داد بزنم, با کیفم انقدر بزنم تا جونش درآد 

ولی من اون لحظه اولاً ترسیده بودم ثانیاً هیچ کاری نکردم ینی نتونستم بکنم!

روز بعدش نزدیک افطار بود و گشنه و تشنه و خسته و هوا حسابی گرم؛ داشتم برمی‌گشتم خونه

داشتم از خیابون رد می‌شدم و یه آقاهه همزمان با من داشت از خیابون رد می‌شد و تلفنی با مامانش حرف می‌زد, چون فارسی حرف می‌زد نظرمو به خودش جلب کرد ولی نه برگشتم نگاش کنم نه هیچی, راه خودمو می‌رفتم و اینم دنبالم میومد, به مامانش می‌گفت عمو اینا سلام رسوندن و از وقتی اومده تبریز خیلی خوش گذشته و برای مامانش کیف و کفش چرم خریده و (تبریز, چیز میز چرمی زیاد داره)

قدمامو تند تر کردم که زودتر برسم, نزدیک اذان و افطار بود, دیدم اینم تندتر میاد, سرعتمو کم کردم, دیدم بهم نزدیک شد و کماکان تلفنی با مامانش حرف میزد و از زیبایی‌های تبریز می‌گفت, اینکه چه شهر خوشگلیه و ساختموناش خوشگله و پارکش خوشگله و دختراش خوشگله و بعدش بحثو عوض کرد و به مامانش گفت جات خالی اگه اینجا بودی آدرس چندتاشونو میدادم بری خواستگاری, بس که خوشگلن بس که با شرم و حیان, بعد برگشت سمت من و همین‌جوری که گوشی دستش بود و الکی مثلاً با مامانش حرف میزنه, برگشت سمت من و گفت شمارو میگما خانوم, اگه اشکالی نداره همین مسیرو که میریم یه کم حرف بزنیم و بیشتر آشنا بشیم و ... دیگه بقیه حرفاش یادم نیست, نزدیک افطار, واقعاً یه لحظه حس کردم فشارم افتاد و سر گیجه گرفتم, نه ایستادم, نه چیزی گفتم

الان که به این قضیه فکر می‌کنم نه تنها خنده ام میگیره بلکه کلی واکنش به ذهنم می‌رسه,

ولی من اون لحظه اولاً ترسیده بودم ثانیاً هیچ کاری نکردم ینی نتونستم بکنم!

نمی‌خوام مثال‌های دیگه رو برای خودم یاداوری کنم, بعضیاشون به شدت عصبی‌م می‌کنه ولی این ترس و عدم واکنش در برخورد با همچین آقایونی هیچ ارتباطی به خلوت بودن یا نبودن محیط نداره, هیچ ارتباطی به سن و سال طرف نداره, حتی به نوع پوششم هم ربطی نداره و همه‌ی ماجراهایی که الان تعریف کردم تبریز برام اتفاق افتاده, ینی تو غربت هم نبودم که بگم محیط غریب تهران تاثیر داشته؛
هر چه قدرم که یلی باشی برای خودت, بازم یه ترس ناجوری به واسطه‌ی زن بودنت, ضعیف بودن و آسیب پذیر بودنت تو وجودت هست؛ شاید از این می‌ترسم یه چیزی بگم و یکی متوجه بشه و رگ غیرتش باد کنه این هوا! و دعواشون بشه و یه کاری کنن که پشیمونی بار بیاره, نمی‌گم باید مثل اون خانومه تو اتوبوس چنگ بندازم تو صورتشون یا مثل دختره جیغ و داد و هوار بزنم ولی هر چی با خودم تمرین می‌کنم این سری یه واکنشی نشون بدم نمیشه...
۲۰ نظر ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یکی از خانومای حاضر در مهمونی, به خیال خودش داشت بهم درس زندگی میداد,

می‌گفت روایت داریم (منبع روایت تلگرام بود) 

بر اساس روایت یه خانومه انقدر مقام و مرتبه اش والا بوده که زودتر از حضرت فاطمه وارد بهشت میشه,

ملت میپرسن مگه اون خانوم چی کار کرده؟ مگه میشه؟ مگه داریم همچین چیزی؟

میگن اون خانومه شوهرش خارکن بوده, هر روز میرفته تو آفتاب خار جمع می‌کرده

این خانومم برای ابراز همدردی, همیشه کاراشو تو آفتاب انجام میداده که شوهرشو درک کنه

همیشه هم آب گرم می‌خورده و غذای سرد و نون خشک که با شوهرش همدردی کرده باشه

ملت میگن خب؟ این خانومه دیگه چی کار کرده که زودتر از همه میره بهشت؟

میگن این خانومه همیشه دامن می‌پوشیده

یه چوبم دم در میذاشته که اگه شوهرش اومد و 

عصبانی بود و خواست اینو بزنه, سریع چوبو پیدا کنه و سریع بزنه تا از تب و تاب نیافتاده


من: :|

آخه شوهره مگه دیوانه است بیاد تو هویجوری زنشو بزنه؟

اینا چیه تو فضای مجازی برای همدیگه فوروارد می‌کنید آخه!!!

حالا هی بگین چرا تو اتاقت نشستی و از جات جم نمی‌خوری و نمیای مهمونی!!!

من دیگه وارد ریز مطلب نشدم, نپرسین مثبت 18 اش چی بود.


از صبح نان استاپ اینو گوش می‌دم: اینو


۲۳ نظر ۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۴۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ولی یه عده با اینکه سن و سالشون بزرگ میشه, هنوز تو همون توهم و خیال نوجوونی‌شون می‌مونن, مثل قصه‌ها فکر می‌کنن, یک دل نه صد دل عاشق میشن, تب می‌کنن, بی تاب میشن, غم هجران و درد عشق و امید وصال و فاز عرفانی می‌گیرن و ادای مجنون و فرهادو درمیارن و

این آدمارو یه گوشه ذهنتون داشته باشید تا یه فلاش بک بزنیم به دنیای واقعی و مهمونی اخیر

معادل فارسی فلاش بک رو نمی‌دونم ولی شگردی است سینمایی در بیان داستان

که طی آن، شرایط حاضر رها می‌شود و به نمایش حوادث گذشته پرداخته می‌شود

 

رفته بودیم خونه‌ی یکی از پسرای فامیل که تازه ازدواج کرده بود

دختره, ینی زن همین پسر فامیلمون 3 سال از من کوچیکتر بود

عروسیش که نبودم

زیاد منو نمی‌شناخت

باهام غریبی می‌کرد

هر از گاهی یه چیزی تعارف می‌کرد و حرف مشترک چندانی نداشتیم باهم

یهو ازم پرسید تو واقعاً 5 سال تهران بودی؟

گفتم آره (فقط خدا خدا می‌کردم نخواد که روز مصاحبه رو دوباره توضیح بدم براش)

پرسید ینی همه جاشو می‌شناسی؟

یکی از بانوان حاضر در مجلس گفت نسرین دختر خوبیه, فقط مسیر خوابگاه و دانشگاهو می‌شناسه


واقعاً برای خودم متاسفم که یه عده خوب بودن یه دخترو معادل با آفتاب, مهتاب ندیدنش می‌دونن!

خشمم رو فرو خوردم و یه نفس عمیق کشیدم و رو به دختره گفتم آره عزیزم تا حدودی می‌شناسم و

هر موقع بابا کار اداری داشته باشه میسپره من اونجا انجام میدم


مجلس زنونه بود

ده دوازده ساعتی باهم بودیم

ساکت نشسته بودم و با دقت به حرفاشون گوش می‌دادم

حرف مشترکی نداشتیم که منم نظر بدم, حالم هم زیاد مساعد نبود و دلم بد جوری درد می‌کرد

راجع به یخچال 9 میلیونی و مبل 7 میلیونی و لباس آنچنانی و سرویس اینچنینی فلانی حرف میزدن

اینکه فلانی خونه خریده و از کاغذ دیواریاش خوشش نیومده و عوض کرده و کیا اخیراً ازدواج کردن و

شوهر کدوم پولدارتره, چندتا خواهر و برادر داره, ماشینش چیه, کدوم خوش‌تیپ تره, کچله, چاقه, مدرکش چیه

مهریه کی چه قدره و ببین فلانی ماه عسل کجاها قراره بره و سرویس طلا و جهیزیه‌شوووووووووووو


یه کم هم گیر دادن به اسم‌های جدیدی که برای بچه‌ها میذارن که در این زمینه خدایی حق دارن

بعضیاشون انقدر پیچیده ان که آدم هی هر بار یادش میره

یکی یه چیزی می‌گفت, بعدش می‌گفت شوهرم دوست نداره یا داره, میذاره یا نمیذاره

گفتم ینی آدم بعد ازدواج, خودش اختیار و اراده نداره؟

یه جوری پرسیدم که مثلاً اینا با تجربه ان و من بچه ام و میخوام راهنمایی‌م کنن

همه متفق القول گفتن نه دیگه... بعد ازدواج صاحب اختیارت شوهرت میشه


ذهنم درگیر مدل زندگی این دختری بود که تازه به فامیلمون اضافه شده

دختره میخواسته بره بازار, ولی مادرشوهرش نذاشته بود تنها بره

بهش گفتم اگه من همچین مادرشوهری داشتم یه تذکر حسابی به شوهرم می‌دادما

دوباره همه متفق القول گفتن اتفاقاً تو هم بعد ازدواج باید سبک زندگی‌تو عوض کنی و

الانو نبین تنهایی میری تهران و اونجا هر جا خواستی میری و دوباره تنهایی برمی‌گردی

بعد ازدواج صاحب اختیارت شوهرته و اون باید اجازه بده که کجا و با کی بری و بیای

(انقدر این عبارت صاحب اختیار رو اعصابم بود که نگو)


دوست داشتم بدونم زندگیش بعد از ازدواج چه فرقی کرده ولی روم نمیشد مستقیم بپرسم

بالاخره یه جوری دغدغه ذهنی‌مو مطرح کردم و 

گفت از صبح اومدی آی دلم وای دلم می‌کنی و شبم میری خونه و مامانت غذاتو آماده کرده,

ولی من تو همچین شرایطی باید پاشم برای یکی دیگه که صبح میره شب میادم غذا درست کنم

این یکی از تفاوت‌های الان با گذشته است

با دوستای مدرسه اش که ارتباط نداشت, دانشگاهم که هیچی, دیپلم گرفته بود و تموم.

نه خبری از مودم و لپ‌تاپ و نه خبری از یه جلد کتاب حتی!

داشتم خودمو شب و روز جلوی تلویزیون و فلان کانال و فلان سریال تصور می‌کردم

و اینکه تا دوازده ظهر بخوابم! 

خواستم بگم اگه برگردی به یه سال پیش, از بین خواستگار خوش تیپ و پولدار و باسواد کدومو ترجیح میدی

یه جور دیگه پرسیدم که مثلاً راهنمایی‌م کنه

بدون اینکه فکر کنه گفت پولدار باشه... الان همه چی پوله, پول باشه قیافه هم هست, مدرکم هست

با اینکه به چشم برادری!!! شوهرش خوش‌تیپ و خوش‌قیافه‌ترین پسر فامیل بود

ولی با قیافه که نمیشد یخچال 9 میلیونی و مبل 7 میلیونی و لباس آنچنانی و سرویس اینچنینی خرید

در ادامه‌ی حرفاش گفت با پسرای ترک ازدواج نکن, اونا بلد نیستن بهت بگن عزیزم عشقم گلم فدات شم

دختر دوست داشتنی و قانعی به نظر می‌رسید

معلوم بود اهل چشم و هم چشمی نیست

از وقتی اومدم خونه به حرفاش فکر می‌کنم, به اینکه یه زن چه قدر جلوی تلویزیون بشینه و تو آشپزخونه باشه 

به اینکه چرا من هیچ وقت دلم نخواست بهم بگن عزیزم عشقم گلم فدات شم

به اینکه چرا هیچ وقت نتونستم اینایی که با وام و قرض سرویس طلای چند میلیونی میخرنو درک کنم

به اینکه چرا ظرف بلور چند صد تومنی اونجا روی میز برام جذابیت نداشت

این چراها یه طرف قضیه بود و نقل مجالس بودن و به به و چه چه ملت طرف دیگه!

نتیجه‌ای که گرفتم این بود که 

باید تا می‌تونی پسر و خانواده پسرو تحت فشار بذاری برات طلا بخرن! تا می‌تونی!!!

هر چی طلاهات بیشتر و گرون‌تر باشن شان و مقام و منزلتت بالاتر میره

جهیزیه عالی باید ببری تا ملت چش و چالشون درآد

اصن یه مراسم داریم که تو اون مراسم ملت میرن جهیزیه دخترو نگاه میکن :)))))


حالا فلاش بک, برگردیم سراغ اون عده که سن و سالشون بزرگ میشه ولی هنوز تو همون توهم و خیال نوجوونی‌شون می‌مونن, مثل قصه‌ها فکر می‌کنن, یک دل نه صد دل عاشق میشن, تب می‌کنن, بی تاب میشن, غم هجران و درد عشق و امید وصال و فاز عرفانی می‌گیرن


ادامه دارد...

۲۲ نظر ۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۲۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یه موقع مشاور انتخاب رشته و اینکه چه درسیو با کدوم استاد برداریم بودیم, حالا کارمون به جایی رسیده که خواننده‌ها معایب و مزایای ریاضی فیزیک و تجربی و انسانی خوندن رو می‌پرسن از آدم, و این نشون میده میانگین سنی خواننده های اینجا بدجوری پایین اومده!

و در همین راستا لازم می‌دونم بخشی از اندوخته‌های غیر درسی‌مو در اختیارشون قرار بدم :دی

اون موقع که هم سن و سالای من تازه داشتن فرق غزل و قصیده رو می‌فهمیدن, من غزل‌های حافظ و سعدی رو حفظ بودم و اون موقع که اولین بار اسم لیلی و مجنون و بیژن و منیژه و خسرو و شیرین و شیرین و فرهاد و ویس و رامین و زهره و منوچهر و عذرا و وامق رو می‌شنیدن من کتاباشونو خونده بودم و با تمام وجودم هم فهمیده بودم دوست داشتن, عاشق شدن و خریت چیه! چرا میگم خریت؟ چون خر نماد نفهمیه  و عاشق هم نمی‌فهمه! به کسی برنخوره, خودم هم تجربه این خریتو داشتم و تا دلتون بخواد فیلم هندی دیدم و رمان عاشقانه خوندم و

اون موقع که هنوز نه اینترنتی بود و نه موبایلی, چهارتا آلبوم داشتم برای عکس آرتیست‌های هالیوود و بالیوود و وطنی! هنوزم دارم اون آلبومارو. یه موقع پرسپولیسی بودم و پوستر ورزشکارای پرسپولیسی رو دیواری اتاقم بود یه موقع هم استقلالی بودم و بازیکنای استقلال؛ و همه‌ی اینا بستگی داشت نیکبخت واحدی با کدوم تیم قرارداد بسته باشه! یه روزم سرمربی تیم عوض شد و زندی رو آوردن جای نیکبخت و پوستر علیرضا جاشو داد به پوستر فریدون! (هر دوشون چپ‌پا بودن و من حس می‌کردم چپ‌دست بودن من به نوبه خودش تفاهم مارو می‌رسونه)

اقتضای سن و سالم بود؛ و طبیعی بود که اگه نبود, لابد یه مشکلی داشتم!

نه که فقط سرگرم اینا باشما, ملت اون موقع درگیر هذا و هذه بودن, من معتلات سوم دبیرستانو می‌خوندم

اینا همه شون برمی‌گرده به اون موقع که هنوز وبلاگ نداشتم, هنوز 14 سالم هم نشده بود

نوشتن این چیزا الان مسخره به نظر میرسه؛ انقدر مسخره که خنده ام می‌گیره وقتی به این فکر می‌کنم که سر اینکه کی بیشتر گروه آرین رو دوست داره با دوستم دعوام شد, اینکه کی همه‌ی فیلمای گلزارو دیده و کی زودتر مجله‌ی اسمشم یادم نیست رو خریده

چه قدر مجله هارو پیگیری می‌کردم ببینم فیلم جدید فلان بازیگر چیه

فلان خواننده جدیداً چی خونده و فلان بازیکن از فصل بعد تو کدوم تیمه 

ولی تموم شد!

اون دوره سنی تموم شد, بدون اینکه آسیب ببینم یا به کسی آسیب بزنم, کاملاً طبیعی و به مرور زمان این سبک زندگی هم تغییر کرد. و الان تو جایگاهی ام که وقتی به اون نقطه از زندگیم نگاه می‌کنم خنده ام می‌گیره, خنده ام میگیره وقتی به این فکر می‌کنم که من جدی جدی منتظر شاهزاده‌ی سوار بر اسبی بودم که تو قصه‌ها خونده بودم... تو فیلما دیده بودم؛

اون موقع هنوز چادری نبودم, خیلی با الانم فرق داشتم... روانشناسا میگن دوره نوجوانی, بلوغ, ینی یه دوره ای که هنوز راجع به هیچی تصمیم نگرفتی, ولی کم کم از دنیای تخیل و آرمان‌گرایانه میای بیرون و حس می‌کنی زندگی داره جدی میشه, به مرحله انتخاب میرسی, به مرحله ای که دیگه بهت میگن بزرگ شدی, کم کم رشته دبیرستانتو انتخاب می‌کنی, رشته دانشگاهتو انتخاب می‌کنی, تصمیم می‌گیری که اصن درس بخونی یا نخونی, کار کنی یا نکنی, چی کار کنی, کجا کار کنی و از همه مهم‌تر به مرحله ای میرسی که باید همسرتو انتخاب کنی!

الانم می‌خوام راجع به همین مقوله‌ی همسر برم رو منبر!

ادامه دارد...

۱۷ نظر ۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

به معیّت همراهان! از دندونپزشکی برمی‌گشتم 

یکی از همراهان گفت باید زنگ بزنی بگی عکس opg دندوناتو برات بفرستن (عکسام تهرانه)

برنامه ریزی می‌کردیم کی برسه دستم و کی وقت بگیرم از دکتر

همین جوری که حرف می‌زدیم, سه تا پیرمرد که از کنارم رد میشدن و حرف میزدن نظرمو به خودشون جلب کردن

داشتن در مورد عکسای خانوادگی حرف میزدن

سمت چپی سیگار دستش بود, می‌گفت طرف اومده عکسای خودش و خانواده خودشو برداشته رفته

می‌گفت ما هم عکسای خودمونو جدا کردیم برداشتیم

قدمامو تندتر برداشتم که بهشون برسم و یه کم بهشون نزدیک شدم ببینم طرف که عکساشو برده کی بوده

تا یه مسیری باهاشون بودم و متوجه شدم طرف هر کی بوده وسایلشم جدا کرده برده

افسوس که زبان ترکی هم مثل فارسی ضمایر مونث و مذکرش یکیه, 

وگرنه حداقل متوجه میشدم طرف که عکسا و وسایلشو جدا کرده برده خانوم بوده یا آقا!

وسط حرفاش می‌گفت نباید کم بیاریم و باید مقاومت کنیم و خلاصه دلش حسابی پر بود

نکته هیجان انگیز اینجاست در و همسایه و فک و فامیل ازدواج کنن, بچه دار شن, طلاق بگیرن یا دور از جون بمیرن, من خبردار نمیشم, ینی خودم فی نفسه اهمیت نمیدم که خبردار شم, ینی خوشم نمیاد کلاً سر از کار ملت دربیارم ببینم چی کار دارن میکنن! ولی خب اون لحظه دوست داشتم بدونم کی اومده عکسا و وسایلشو جدا کرده برده و این پیرمرده که سیگار دستشه رو خون به جیگر کرده...

فکر کنم دعوای ارث و میراث یا طلاق و اینا بود

یه کم صبر کردم همراهان هم بهم رسیدن و ادامه حرفامون در مورد عکسای دندونام...

داشتیم در مورد اینکه آیا تا یکشنبه دستم میرسه یا نه حرف می‌زدیم که عمراً برسه و از این صوبتا

یه پیرمرده از کنارمون رد شد و گفت ایشالا میرسه؛ توکل به خدا! ایشالا تا یکشنبه میرسه دستتون

ینی من تا یکی دو ساعت این جوری بودم: :)))))))))

نتیجه اخلاقی پست اینه که خب حقته!!! تا تو باشی سرک نکشی تو حرفای ملت تا ملت سرک نکشن تو کارات!

عنوان پست هم هیچ ربط مستقیم و یا غیر مستقیمی به محتوای پست نداره!

داشتم وبلاگ یکی از دوستان رو می‌خوندم, این حدیثو نوشته بود, خوشم اومد, 

منبع و مرجعشو چک کردم و گذاشتم اینجا

+ یه شوهرم نداریم....

+ :))))) اینو :)))))))))) - لینک

+ بعداًنوشت: mohammadbb.blogspot.com/2015/07/blog-post.html

+ این پست نیکولا عالیه! حرف دل من بود...

+ کلیپ سیاسی وین تا ونک! بعد از دیدن کلیپ نمی‌دونستم باید بخندم یا گریه کنم

۷ نظر ۰۱ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۲۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
الان نت ندارم
عکسم نمی تونم بگیرم
ولی شبکه سهند الان پخش زنده اینجارو نشون میده
ملت دارن قرآن می خونن
تف به ریا، فکر نکنین ردیف اول نشسته باشما
تنهایی این ور پرده نشستم دارم پست میذارم
داشتم برمیگشتم خونه، وسط راه، اومدم این جا خستگی در کنم، نمازی بگزارم
که یه موقع اون دنیا یقه مو نگیرن که چرا تا حالا مصلی نرفتی
بالاخره هر شیخی گذشته ای داشته و آینده ای دارد
خدارو چه دیدی یه موقع هم ممکنه پاشم بیام نماز جمعه
به هر حال پله پله
یهویی که نمیشه به درجات بالای کمال و عرفان رسید
۱۳ نظر ۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۵:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

122- بین خودمون بمونه

پنجشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۳۹ ب.ظ
صبح منتظر یکی از کارمندا، اتاق رئیس نشسته بودم و
رئیس یه حرفایی راجع به کارمنده زد و گفت بین خودمون بمونه
ظهر همون کارمنده راجع به رئیس یه چیزایی گفت و گفت بین خومون بمونه
یکی از فامیلامونو اونجا دیدم
همین که منو دید اومد سمت من و گفت به کسی نگی منو اینجا دیدیا، بین خودمون بمونه!
بعدشم یه حرفایی راجع به کارمندا زد و گفت بین خودمون بمونه
الان منم و کلی حرف که بین خودمون میمونه :دی
۱۰ نظر ۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۴:۳۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند روز پیش آقا یا خانم "بدمست" برای یکی از پست های zizigolu یه کامنتی گذاشته بود

که با اینکه نه پست و نه کامنت هیچ ربطی به من نداشتن, 

ولی نیست که کامنتارم می‌خونم و شیخ هم هستم!!! قول داده بودم بعداً جواب بدم! 

الان بعدنه 

ایشون گیر داده بودن به خطبه‌ی 80 نهج‌البلاغه که: 


مَعاشِرَ النّاسِ!!! إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الاْیمَانِ، نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ

فَأَمَّا نُقْصَانُ إِیمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَالصِّیَامِ فِی أَیَّامِ حَیْضِهِنَّ، 

وَأَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَیْنِ مِنْهُنّ کَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ، 

وَأَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِیثُهُنَّ عَلَى الاْنْصَافِ مِنْ مَوارِیثِ الرِّجَالِ؛ 

فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ، وَکُونُوا مِنْ خِیَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ، 

وَلاَتُطِیعُوهُنَّ فِی المَعْرُوفِ حَتَّى لاَ یَطْمَعْنَ فِی المُنکَرِ.


ترجمه خطبه اینه که:

اى مردم، زنان از نظر ایمان و ارث و عقل ناقصند. 

اما نقصان ایمانشان به اعتبار معاف بودن از نماز و روزه است.

نقصان بهره‌شان به اعتبار اینکه سهم ارث آنان نصف سهم ارث مردان است. 

نقصان عقلشان، به اعتبار اینکه شهادت دو زن برابر شهادت با یک مرد است. 

از بَدان آنان بترسید، و از خوبانشان بر حذر باشید

و در امور پسندیده از آنان پیروى نکنید تا در اعمال ناشایسته طمع پیروى نداشته باشند.


خب... الان من روی منبرم و هیشکی هیچی نگه تا حرفم تموم بشه... 

فمینیست‌ها و اتئیست‌ها و لیبرالیست‌ها و مارکسیست‌ها و راشیتیست ها 

و کلاً ایست‌ها مجلس رو ترک کنن 

که شیخ اعصاب بحث و جدل متعصبانه رو نداره و هدفمون اینه که منطقی بحث کنیم! 

اونایی ام که کلاً از دین و ایمان پرتن, وقتشونو تلف نکنن؛ به دردشون نمیخوره!  

یه کم هم محبت کنید مهربون تر بشینید اونایی که بیرون موندن هم بیان تو و

سر و صدا نکنید که صدام به اون عقبیام برسه


جلسه آخر درس حقوق سیاسی و اجتماعی در اسلام, ینی همین یه ماه پیش, 

استادمون (خانم س.) این خطبه رو در راستای حقوق زن مطرح کرد و 

گفت حالا که جلسه آخره, بذارید برای اولین و آخرین بار هم که شده 

با عقل و منطق و استدلال بشینیم این خطبه رو تحلیل کنیم! 

خطبه ای که سال هاست فمینیست ها پتک کردن و میکوبن تو سرمون 

که اینم از علی و نهج البلاغه تون که زن رو ناقص خطاب میکنه و 

میگه از زنان دوری کنید و باهاشون مشورت نکنید و غیره!


ببینید! نهج البلاغه یه کتابیه که توش خطبه‌ها و نامه ها و احادیث

و جملات حکیمانه حضرت علی رو نوشتن. 

کی نوشته؟ خودش؟ 

نه!!! 

آقای سید رضی در سال فلان هجری تصمیم میگیره برای درس بلاغت یه کتاب بنویسه 

که اونایی که بلاغت میخونن این جزوه رو بخونن و بلاغت یاد بگیرن! 

ایشون میاد میبینه حرف های حضرت علی خیلی بلیغ ه 

ینی رسا و شیوا و مناسبه برای همون درس بلاغت, 

برای همین تصمیم میگیره برخی! دقت کنید برخی سخنان و نامه ها 

و خطبه ها و آثار حضرت علی رو گزینش کنه!

اسم کتابم میذاره نهج البلاغه و از اونجایی که هدفش بیشتر بلاغت و زیبایی متن بوده! 

دیگه به رفرنس ها دقت و اهمیت نمیده, نه که کلاً رفرنس نداشته باشه هاااااااااا 

ولی خب هدفش همون بلاغت بوده که اسم کتابم میذاره نهج البلاغه

حالا بعداً یه بنده خدای دیگه ای پیدا میشه و رفرنس هارو پیدا میکنه و 

همه ی نامه ها و خطبه هارو میذاره کنار هم و یه کتاب تهیه میکنه

که حجمش 4 برابر حجم نهج البلاغه ی سید رضی هست و 

اسمشو میذاره "تمام نهج البلاغه" که خب معمولاً افراد متخصص و شیوخ کبیر!!! 

این کتاب "تمام نهج البلاغه" رو دارن و 

عوام الناس همون نهج البلاغه سید رضی رو دارن تو خونه هاشون, 

یه عده هم که اصن نهج البلاغه ندارن تو خونه‌شون... 

نچ نچ نچ نچ.. خدا همه‌ی گمراهان رو به راه راست منحرف کنه, ان شاء الله! 


حالا بریم سراغ این خطبه!

در راستای این خطبه! ملت چند دسته میشن, 

یه عده میگن این فرمایش! فرمایش حضرت علی هست 

و ایشون فرمودند زن ناقص هست و بله ناقص هم هست و شر هم هست 

و بپرهیزید که خب ما با این دسته از عزیزان کاری نداریم!

یه عده‌ی زیادی هم میگن آره این خطبه از حضرت علی هست, 

ولی منظور ایشون این نبوده که زن ناقصه و نقص به معنی عیب نیست 

و ناقص العقل به معنی نفهم نیست. 

این عده از عزیزان میگن عقل در ادبیات عربی ینی زانوبند شتر! 

ینی یه چیزی که باهاش پای شتر رو میبندند 

که یهو یه کاری نکنه که پشیمونی به بار بیاره! حالا اگه میگیم مرد عاقل هست و زن نیست, 

به این معنیه که مرد انگار این سیستم کنترلی زانو بنده رو داره و زن نداره! 

ینی چون زن این سیستم عقل یا زانو بند شترش نقص داره هیجانی تصمیم میگیره 

و بعداً هم پشیمون میشه, البته نه که مردا این جوری نباشنااااااااااا, 

ولی خب داریم حالت کلی رو بررسی می‌کنیم و کاری به استثنائات نداریم 

منبع حرفام بحثی بود که تو کلاس داشتیم و لینک مرکز پاسخگویی به مسائل دینی هست.


یه عده هم هستن مثل استادمون, یا حتی خود من 

که نه فقط این عبارت ناقص العقل بلکه کل خطبه رو از نظر محتوا و رفرنس بررسی میکنن 

و به این نتیجه میرسن که اولاً مستندات این خطبه قوی نیست, 

به هر حال داستان برمی‌گرده به هزار و چهارصد سال پیش و 

اون موقع هم مثل الان بعضیا دلار و دینار میگرفتن که حدیث جعل کنن و خاطره تعریف کنن 

(مثل بعضیا که بعضیارو تو خواب می‌بینن و هی از بعضیا خاطره یادشون می‌افته و 

هی میان میرن رو منبر و هی خاطره تعریف میکنن)

پس, از نظر رفرنس و مستند بودن باید شک کنیم!

مثلاً حدیث غدیر و ثقلین هزار تا رفرنس دارن ولی این خطبه این جوری نیست!

ثانیاً اصن بیاید فرض کنیم حضرت علی همچین حرفی زده و بعدش محتواشو بررسی کنیم! 

به نظرتون انگیزه اش چی بوده و منظورش یه عده خاص بوده یا کلی گفته!!!؟

در این راستا عرضم به حضورتون که 

این خطبه برمی‌گرده به حوادث بعد از جنگ جمل 

که باعث و بانیش عایشه بانو و دار و دسته اش بوده 

و منظور حضرت علی هم مسببین این جنگ بوده و بگذریم...


حالا از نظر محتوا چه جوری رد میشه؟! منبع حرفام حرفای استاده و این لینک 

ولی این لینکه به صراحت رد نکرده ولی استادمون با صراحت رد کرد و ما هم قبول کردیم!

بر اساس این خطبه, زن‌ها ایمانشون ناقصه , عقلشون ناقصه, بهره شون هم ناقصه 

و در ادامه میگه ایمانشون ناقصه چون همیشه نمیتونن عبادت کنن, 

مثلاً آقایون کل سال رو میتونن نماز بخونن و روزه بگیرن ولی خانوما نمیتونن 

و کمتر عبادت میکنن پس عبادتشون ناقصه!!!

که خب اولاً کمیت در عبادت مطرح نیست و کیفیت مهمه

(همون یه ساعت تفکر و 70 سال عبادت نشون میده کیفیت مهم تره), 

تازه مگه زن دست خودشه! بهش میگن نخون نمیخونه دیگه! والا!!! 

تازه اگه تعداد و کمیت نمازها مطرح باشه, زن زودتر به سن تکلیف میرسه و

6, 7 سال بیشتر از مرد عبادت میکنه!

والا!!!

این از این!

بریم سراغ اون قسمتی که میگه زن از نظر بهره‌مند شدن از ارث و دیه و ... ناقصه

نمی‌خوام وارد بحث ارث و دیه بشم 

ولی بحث جلسه قبل از حقوق زن, حقوق اقتصادی بود 

که اونجا این مساله مطرح شد که مرد و فقط مرد موظف به تامین مخارج خانواده اش هست 

و زن موظف نیست و مرد برای تامین همین هزینه ها باید از سهم الارث و 

هر چی که بهش میرسه استفاده کنه ولی درآمد زن مال خودشه و هیچ بایدی وجود نداره 

که این سهمو ازش بگیرن, پس دو برابر بودن سهم مرد, یه جور کمک اقتصادی هست 

که زیر فشار مالی له نشه بدبخت فلک زده!!! 

تااااااااااااااازه, سهم ارث زن, همیشه نصف مرد نیست, 

مثلاً اگه بچه بمیره, به مامان و باباش ارث یکسانی میرسه, یا به خواهر و برادرش!

به هر حال وکیلم نباشم, بچه وکیل که هستم!!! والا!!!  

البته بابا با اینکه حقوق خونده ولی هیچ وقت رسما وارد حیطه وکالت نشد و 

به تعلیم و تربیت پرداخت! ینی من الان بچه معلم ترم تا بچه وکیل! 

کلاً تغییر رشته تو خون ماست! و این یه مشکل ژنتیکیه که بابا تجربی خونده 

بعد رفته لیسانس حقوق گرفته و وارد آموزش پرورش شده, 

یا داداشم که از تجربی به مهندسی کامپیوتر رسید 

یا خودم که از برق به فرهنگستان زبان و ادب فارسی راه پیدا کردم 

چی داشتم می‌گفتم؟

خب چرا میپرید وسط حرفم آخه!!!

یادم رفت چی داشتم می‌گفتم...

آهان

در مورد اینکه چرا شهادت 2 زن مساوی یه مرده, خدایی این دیگه فخر و افتخار داره آخه؟!!! 

نمیدونم تا حالا شهادت دادین یا نه.. ولی آیا میدانید اگه جرم ثابت نشه 

یا برعکسش ثابت بشه همینایی که میان شهادت میدن چه جوری مجازات میشن؟ 

الکی که نیست شهادت دادن! اتفاقاً به نفع خانوما هم هست؛ 

ینی احتمال مجازات شدنشون در صورت تایید نشدن شهادتشون 

به خاطر تعداد بیشتر شهادت دهندگان کمتر هم میشه!

من فهمیدم چی گفتم اگه نفهمیدین این قسمتشو بعداً بپرسید بیشتر توضیح بدم 

ولی همینو گوشه ذهنتون داشته باشید که شهادت دادن ریسکه! 

تکلیفه!!! و لازمه اش اینه که طرف احساساتی نباشه


ماه رمضونم هست... میدونم خسته شدید و دلتونم نمیاد مجلس تورنادو رو ترک کنید... 

سریع میرم سراغ بخش آخر خطبه که میگه از زنان بد بپرهیزید که خب اوکی! 

هر آدم عاقلی از بدی و آدمای بد پرهیز میکنه, از مرد بد هم باید پرهیز کرد... 

ولی از حضرت علی بعید نیست بگه کلاً از خانوما پرهیز کنید از خوباشونم بپرهیزید و 

حرفشونو گوش ندید؟! دیگه نمیخوام حضرت فاطمه و مادرشون حضرت خدیجه رو مثال بزنم 

ولی وقتی میگن یه حرفی از فلانیه, باید به محتوای حرف هم توجه کنیم 

که کی گفته و آیا میتونه این حرفو فلانی بگه یا نه! 

تازه خود قرآن گفته مردان مومن و زنان مومن موظف به امر به معروف و نهی از منکرن, 

پس چرا باید حضرت علی بیاد بگه اگه به کار خوب هم تشویق کردن حرفشونو گوش ندید!!!


خب دیگه! سخنرانی تموم شد... پاشید برید خونه هاتون منم ادامه پایان نامه رو تایپ کنم


۱۴ تیر ۹۴ ، ۱۷:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد 

پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند 

که خردمندان به قربت پادشاهان

جز به خردمند مفرما عمل    گرچه عمل کار خردمند نیست

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت


تنها سوالی بود که جوابشو نمی‌دونستم

ینی می‌دونستم و نمی‌دونستم چه جوری بگم

همه‌اش این عکسه تو ذهنم بود, ملک از خردمندان جمال گیرد



+ در راستای این پست و آن کامنت:


۰۵ تیر ۹۴ ، ۱۲:۱۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

101- من این راه را عاشقم

پنجشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۰۲ ق.ظ



صبح قرار بود برم فرهنگستان, هم به خاطر کارای خوابگاه, هم برای لغو انتخاب اول و دوم 

مثل همیشه که واگن خانوما رو ترجیح میدم, این بارم رفتم قسمت خانوما

مترو پرِ بچه‌ی زیر یه سال بود, صدای ونگ ونگ بعضیاشونم رو اعصاب!!! 

ولی شیرین بودن همه شون

دلم میخواست بخورمشون! (روزه هم بودم, دیگه بدتر)

تا ایستگاه دروازه دولت با یکیشون دوست شدم, 

بعدش باید خط عوض می‌کردم سمت تجریش

اینی که باهاش دوست شدم, یه سالش بود 

بیچاره رو پشه نیشش زده بود و بلد نبود دستشو بخارونه, 

انگشت منو گرفته بود تو دستای کوچولوش و می‌کشید رو دستش 

خیییییییییییلی ناز بود! دریغ و افسوس و دو صد افسوس که نمی‌تونستم عکس بگیرم!

حقانی پیاده شدم و یه ده دیقه پیاده و بعدش تاکسی و فرهنگستان



از اونجایی که صد تا بال شرقی و شمالی و جنوبی و غربی و مرکزی و زمینی و هوایی داره,

یه نیم ساعتم علاف بودم اون بالی رو که خانم محمدی توشه رو پیدا کنم

که دیدم داره زنگ میزنه که پس کجا موندی و 

منم برگشتم گفتم "خانوم اینجا چرا انقدر پیچیده است آخه؟ 

چرا همه‌ی دراش تو هم تو همن! خب این همه اتاق, چه جوری پیداتون کنم؟"


بیچاره برگشت گفت خب ببخشید, میگیم رسیدگی کنن :)))) من اتاق صد و پنجاه و چهارم

حالا فکر کن اتاق 100 ام بود و بعدش یه بال دیگه شروع میشد و ادامه‌ی اتاق 100 نبود 

خلاصه پس از تقلای بسیار! پیداش کردم و رفتم تو و ضمن عرض سلام و ادب و احترام! 

پای برگه درخواستو امضا کردم و انگشت زدم 

که اگه از اولویت اول و دوم قبول شم, ترتیب اثر داده نشه

بعدشم یه آقاهه که نمی‌دونم کدوم یک از نویسندگان فرهیخته‌ی کشور بود 

که نمی‌شناختمش, گفت اسم و آدرس خوابگاهی که میخوای اونجا باشی رو بده 

که آقای حداد نامه بده به رئیس اونجا و اگر هم اونجا, جا نبود و قبول نکردن, نگران نباش, 

خوابگاه شما به هر حال تامین میشه 

منم گفتم همین خوابگاه شریف 

اسم و آدرس رئیس اداره امور خوابگاه‌هارو پرسیدن که نمی‌دونستم

بعدش گفتن رئیس دانشگاه کیه؟ گفتم دکتر فتوحی!

(همونایی که تا آشپزخونه مون هم حتی نفوذ کرده بودن )

گفت چیِ فتوحی؟

گفتم والا چی شو نمی‌دونم, محمود, حسن, رضا, نمی‌دونم

بعدش قرار شد زنگ بزنم خوابگاه و اسم رئیس اداره امور خوابگاه‌هارو بپرسم

گوشیمو درآوردم و داشتم زنگ می‌زدم که خانومه گفت با تلفن اینجا زنگ بزن


قبل زنگ زدن یه کم در مورد مکان تشکیل کلاسا حرف زدیم و

گوشیمو گرفتم دستم که زنگ بزنم که آقاهه گفت با تلفن اینجا زنگ بزن

خلاصه با تلفن اونجا!!! زنگ زدم و اسم ریاست محترم اداره امور خوابگاه‌هارو پرسیدم و

نامه رو تنظیم کردن و 

بعدش این آقاهه برگشت گفت کدوم واحدو میخوای؟

گفتم خوابگاه منظورتونه؟

گفت آره, کدوم واحدشو میخوای؟

به زوررررررررررررررررر جلوی خنده مو گرفته بودمااااااااااا, 

می‌خواستم بگم همون که پنجره اش رو به دریا باز میشه, 

تازه میخواستم بگم تخت پایینی مال منه هااااااااااا, نیست که از ارتفاع می‌ترسم, 

به آقای حداد بگین توی نامه بنویسن که تخت پایینی مال من باشه 

خلاصه...

تو این تصویر, من زیر سر در فرهنگستان ایستادم و شهرو تماشا می‌کنم



حالا داریم برمی‌گردیم سمت خوابگاه!

موقع برگشت, پیاده اومدم تا مترو, 

سوار تاکسی نشدم که اینارو ببینم:





و من این راه را عاشقم!!!

عاشقماااااااااااااا, اصن یه وضعی!!! 


وقتی رسیدم دم مترو, یه پیرمرد متشخص, با قد خمیده و چتر صورتی پرسید: 

"عذر میخوام, کتابخونه ملی کجاست؟"

گفتم یه کم دوره و پیاده نمیشه رفت و مسیر تاکسیارو نشونش دادم

و سپس عکس 



بازم مترو و واگن خانوما و دست فروش‌های رو اعصاب مترو 

یه خانوم خیییییییییییلی مسن, همزمان با من سوار شد

خیلی مسن بوداااااااا, در حد 70 , 80 سال!

بیست سی تا کیسه دستش بود

سوار شد و گفت: کیسه هزار

بعدش برگشت سمت من و گفت:

"آلاه قاطار چیخاردانین اِوین ییخسین, اَلیم دَیده قاپیه گُوَردی"

ملت اینجوری بودن که جاااااااااااااااان؟

منم اینجوری بودم: 

ظاهراً این خانم مسن, دستش خورده بوده به در واگن و کبود شده بود و 

داشت می‌گفت خدا خونه خراب کنه اون کسیو که قطارو ساخته 

بعدش دوباره گفت کیسه هزار

انگار از زبان فارسی همین کیسه و هزارو بلد بود

دوباره برگشت سمت من و گفت "آل تز گوتولسون" = بخر زود تموم شه

کیف پولمو درآوردم و به حساب شیرینی ارشدم که فعلاً به هیچ کدومتون ندادم, 

خواستم همه‌ی کیسه‌هاشو بخرم


کیفمو باز کردم دیدم فقط 6 تومن توشه, همیشه ی خدا تا خرخره پر بوداااااااااااااا,

3 تا دو تومنی رو درآوردم و دادم بهش و گفتم

"آلتی دانا منه کیسه ور" = 6 تا کیسه به من بده

خیلی ذوق زده شده بود که یه همزبان پیدا کرده

بیشتر از اون بابت فروختن 6 تا کیسه خوشحال بود

3 تا دو تومنیو گرفت و گفت: من حساب بیلمیرم = من حساب نمی‌دونم

گفتم درسته, من 6 تومن دادم

با نگرانی 6 تومنو گذاشت تو جیبش و گفت کیسه هزار



برگشتم سمت خانوما گفتم بخرین دیگه, ببینید چه قدر خوبه؟ من 6 تا خریدم

بعد ملت ریختن سرش کیسه هاشو خریدن

(همینم مونده بود تو مترو کیسه بفروشم, ینی حتی مارکتینگ هم بلدم)

در مورد عکس هم خب... آخه پست بدون عکس که نمیشه خب... 


بعدشم اومدم دانشکده و مسجد دانشگاه و 

بعد نماز مسئول آموزش دانشکده رو دیدم, 

قرار بود برم باهاش صحبت کنم

هیچی دیگه! تو همون مسجد کار مارو رفع و رجوع کرد 

بعدشم پروژه‌ی وامونده‌ی پالس که به هیچ جا نرسیده و کیسه ها و یه حس خوب:


۰۴ تیر ۹۴ ، ۰۴:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)




۳۰ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

86- این داستان: هویج!!!

شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۰۷ ب.ظ

اینکه چند وقت پیش گوجه فرنگی کیلویی هزار بود و

چند روز بعد از چند وقت پیش یهو شد ده تومن بماند

اینکه تا چند روز پیش هویج کیلویی هزار بود و دیروز شش تومن هم بماند!



اینکه من به خانواده قول دادم برای سحری حتماً میوه و سالاد بخورم هم بماند!

حالا منی که 2 واحد اقتصاد خرد و کلان اختیاری برداشتم پاس کردم ,

میدونم که جوامع متمدن, تو این شرایط باید تقاضا رو کم کنن که قیمت بیاد پایین

ینی اصن نخرن

خب لابد نمیتونن عرضه کنن دیگه

اینکه چرا نمیتونن عرضه کنن, هم بماند!

اینم دهقان فداکاره!

همون ریز علی کتابای ابتدائی!

شما دهه هشتادیا نه که یادتون نیاد, اصن نمی‌دونید فکر کنم

احتمالاً از کتاباتون حذف شده

ولی من یادمه به هر حال!

اینکه چرا من کلاً همه چی یادم می‌مونه هم بماند



ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﯿﺮ اتوبوس

ﮊﺍﭘﻦ 10 ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺗﺎﺧﯿﺮ

ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﻭﺍﺣﺪ ﺣﻤﻞ ﻭﻧﻘﻞ

ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﯾﮏ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺗﺎﺧﯿﺮ 

ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ

ﺍﻭﮐﺮﺍﯾﻦ 3 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺗﺎﺧﯿﺮ

ﺗﺤﺮﯾﻢ اتوبوس

ﺍﯾﺮﺍﻥ 45 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺗﺎﺧﯿﺮ

ﺍﯾﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻝ اتوبوس ﺍﻭﻭﻭﻭﻭﻣﺪ

ﺻﻠﻮااااااﺍﺕ...

ﺍﻟلللللهم ﺻﻞ ﻋﻠﯽ...


پس, اینکه چرا نمیتونن هویج عرضه کنن, موند!

اینکه چرا من از صبح به زمین و زمان گیر میدم هم موند!

اینکه دلم از پست آخر آلما پره یا عکس دهقان فداکار

یا ورود خانوما به استادیوم یا هویج یا چی هم موند!

ولی خب دقیقاً متوجه نمیشم چرا هنوز داریم ادامه میدیم!

چرا کسی به همچین شرایطی اعتراض نمیکنه 

خب همه‌ی این ها بماند و دلیل غیر فعال کردن کامنت‌های این پست هم بماند

پ.ن: عنوان پست اشاره مختصری هم دارد به فانتالیزا هویجوریان که امروز بالاخره پیداش کردم و رمز اینجا رسید دستش. دلم براش یه ریزه شده بود, اوهوه اوهوووووه آیکون گریه و بغل خواستن! ینی مرده شور بیاد بلاگفا رو ببره که بین دوستان این گونه جدایی افکند!!! تا آخر این هفته درست نشه من میدونم و شیرازی و عمه اش!!!

این پست حاجی به دلم نشست!!!

۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

82- داشتن تو کوتاه بود اما همونم کم نبود*

پنجشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۵۱ ب.ظ

دیروز مسئولین محترم خوابگاه یه برگه دادن دستمون, موسوم به برگه تخلیه!!!

توش نوشته تا 30 ام خوابگاهو تخلیه کنید!!!

اینکه من 31 ام پالس دارم و گزارش کار سمینار بیوسنسور و پایان‌نامه ام مونده, بماند

اینکه هنوز پروژه پالس مونده بماند!

ولی این همه پتی بور و کنسروُ چی کار کنم؟!

خب نمی‌دونستم که قرار نیست بخورمشون 



همه رو چیدم داخل چمدون کوچیکه و چمدون کوچیه رو گذاشتم داخل چمدون بزرگه

بعدشم با چند تا کتاب پوشش دادم 

الکی مثلاً همه شون کتابه



جدی جدی دارم میرم خونه

خوابگاهو با همه خوبیا و بدیاش دوست داشتم

هر چند هر ترم, بعد از آخرین امتحان چمدونمو میذاشتم دم نگهبانی و برنمی‌گشتم خوابگاه

اصن همه‌ی امکانات خوابگاه یه طرف, لباسشویی‌ش یه طرف!

میخوام به حداد!!! بگم با مسئولین صحبت کنه, 

خوابگاه ارشدمو مجهز به لباسشویی کنن 


دیروز برای آخرین بار بردم لباسامو دادم لباسشویی

لباسشویی نام مکانی‌ست در خوابگاه که لباسامونو میدیم میشورن!

با این وسواسی که من دارم برای خیلیا! خیلی عجیب به نظر میرسه که من حاضرم بدم لباسامو بندازن تو همون ماشین لباسشویی که لباسای 100 نفر دیگه رو قبلش یا بعدش انداختن یا قراره بندازن توش! ولی به هر حال آدم باید از بین وسواسی بودن و شستن لباسا یکیشو انتخاب کنه!


در همین راستا تمام دیروزو داشتم لباس اتو می‌کردم و 

موقع اتو کردن, نان استاپ این آهنگو گوش می‌دادم

اون دسته از دوستانی که بنده رو فالو (پیگیری)! می‌کنن, لابد کامنتای بنده رو در وبلاگ همسایه‌مون هم پیگیری می‌کنن, اگه نمی‌کنن بکنن :)))) چون کمتر وبلاگی سعادت اینو داشته که بنده براش کامنت بذارم و از اون دسته از دوستانی که خواهرشوهر دوستمون هستن و پست اختصاصی میذارن و ضمن اذعان و اعتراف به اعتیادشون مبنی بر خوندن وبلاگ بنده, میگن بعد از کنکورشون تصمیم دارن به جای رمان هر روز دو سه تا از پستای تورنادو رو بخونن هم تشکر می‌کنم و از خداوند منان براشون توفیق و شفای عاجل خواهانم!




امشب میخوام جزء یک رو بخونم 

آیه هایی که دوست داشتم رو اینجا می‌نویسم:

إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ ﴿1/6﴾


عنوان پست, بخشی از آهنگ شادمهر

پست سحری امشبو از دست ندید 

۲۸ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۵۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

+ بالاخره تحلیل من از نامه 53 نهج البلاغه تموم شد!!!

ولی عااااااااااااااالی بود, عالی!!! 

فکرشم نمی‌کردم همچین چیزایی توش باشه

اصن جا داره تشکر کنم از حضرت علی بابت این نامه اش به مالک اشتر!

به خدااااااااا!

اصن حرف نداشت

مثلاً از این قسمت خیلی خوشم اومد:

حضرت علی خطاب به مالک که فرماندار مصر شده: هرگز پیشنهاد صلح از طرف دشمن را که خشنودى خدا در آن است رد مکن، که آسایش رزمندگان، و آرامش فکرى تو، و امنیّت کشور در صلح تأمین مى ‏گردد, لکن زنهار زنهار از دشمن خود پس از آشتى کردن، زیرا گاهى دشمن نزدیک مى‏‌شود تا غافلگیر کند، پس دور اندیش باش


و همین طور این قسمت:

خدا را خدا را در خصوص طبقات پایین و محروم جامعه، که هیچ چاره ‏اى ندارند,

همانا در این طبقه محروم گروهى خویشتن دارى کرده و گروهى به گدایى دست نیاز بر مى‏‌دارند، پس براى خدا پاسدار حقّى باش که خداوند براى این طبقه معیّن فرموده است؛ بخشى از بیت المال و بخشى از غلّه ‏هاى زمین‏‌هاى غنیمتى اسلام را در هر شهرى به طبقات پایین اختصاص ده، زیرا براى دورترین مسلمانان همانند نزدیک‏ترین آنان سهمى مساوى وجود دارد و تو مسئول رعایت آن مى‏ باشى. مبادا سر مستى حکومت تو را از رسیدگى به آنان باز دارد، که هرگز انجام کارهاى فراوان و مهم عذرى براى ترک مسئولیّت‏‌هاى کوچک‏تر نخواهد بود. همواره در فکر مشکلات آنان باش

بخشى از وقت خود را به کسانى اختصاص ده که به تو نیاز دارند، تا شخصا به امور آنان رسیدگى کنى و در مجلس عمومى با آنان بنشین و در برابر خدایى که تو را آفریده فروتن باش و سربازان و یاران و نگهبانان خود را از سر راهشان دور کن تا سخنگوى آنان بدون اضطراب در سخن گفتن با تو گفتگو کند


عکس دست‌خطمو آپلود کردم به ادامه پست 56

و اما بعد 

این عکس اولیو من فرستادم تو گروه و ادامه ماجرا در راستای پست پیشین:

اینم بگم که مهدی, نوه ی اون یکی خاله‌ی باباست و آخرین باری که دیدم نوزادی بیش نبود

الانم فکر کنم بچه مدرسه ای, ششم, هفتم اینا باشه


۱۸ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

افتخار اینو داشتم که خانم س. هر درسی از مرکز معارف ارائه داده بردارم و

با 20 پاس کنم و 

چیزی که الان ذهنمو درگیر کرده پروژه درس حقوق اسلامیه

تا فردا باید 5 صفحه در مورد حکومت اسلامی بنویسم

باید نامه 53 حضرت علی به آقای مالک اشتر رو تحلیل کنم و 

با خط خودم و نه تایپ تحویل بدم

در این راستا, من الان باید راجع به همچین چیزایی قلم فرسایی کنم:



نتیجه تفکراتم رو ذیل همین پست به سمع و نظرتون می‌رسونم

ولی چون قرار نیست تایپ کنم, عکس می‌گیرم از دست‌خط مبارکم!


اون وقت میگن چرا توریست کم میاد ایران! ببینین این خانوم توریست که سن و سالی ازشون گذشته رو چه مقنعه ای دادن سرش کرده؟ آدم فکرمیکنه کلاس اولیه داره میره جشن شکوفه ها 

ولاااا!!!



ذیل نوشت!!!


عکس عنوان تحقیق

عکس صفحه اول تحقیق

عکس صفحه دوم تحقیق

عکس صفحه سوم تحقیق

عکس صفحه چهارم تحقیق

عکس صفحه پنجم تحقیق

۱۷ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

48- انتظار یعنی دویدن, نه ایستادن!

پنجشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۳۰ ق.ظ



ضمن تبریک عید نیمه شعبان, 

چارلی چاپلین: 

من هر قدر با کار طنز، کوشش کردم تا مردم "بفهمند" 

اما آنها فقط "خندیدند"

امام سجاد: 

پدرم با برترین مردان زمان خویش در خون غلطید تا مردم "بفهمند" 

اما آنان فقط "گریه کردند"


چند وقته نرفتم رو منبر, گفتم به مناسبت نیمه شعبان یه منبرم بذارم براتون

از وقتی این عکسو تو یکی از سایتا دیدم, موقع غذا خوردن, غذا کوفتم میشه رسماً...

مگر نه اینکه پیامبر گفته: "لا یَشْبَعُ الْمُؤْمِنُ دُونَ جارِهِ"؛ 

مگر نه اینکه نباید مؤمن بدون اینکه همسایه اش سیر شود, سیر شود!

مگرنه اینکه ما الان خودمونو مسلمون فرض کردیم

فرض کردیم یا نکردیم؟

کردیم یا نکردیم؟

جواب منو بده

نخند آقا, نخند

شما که می‌خندی!

شما برو بیرون!

مگر نه اینکه ایشون گفتن به من ایمان نیاورده است کسی که سیر بخوابد و 

همسایه اش گرسنه باشد

خب!

خب الان بازم انتظار داریم وقتی مردیم, به بهشت نائل بشیم؟

آره؟

آره یا نه!!!

جواب منو بده, اعصاب ندارم

یه جا نوشته بود یه شیخی بوده (یکی مثل من) 

یه شب یکی از شاگرداشو میخواد و با خشم و عصبانیّت میگه: 

"در همسایگی تو فردی است بینوا که با چند کودک خود گرسنه به سر می برد!!!

چرا به حال آنها رسیدگی نمی کنی؟"

اون شاگرد بدبختم میگه: 

"به خدا سوگند! نمی دانستم که آنها چنین مشکلی دارند"

شیخ هم برمی‌گرده میگه:

"همین که نمی دانستی، مرا خشمگین کرده 

و الّا اگر می دانستی و اقدام نمی کردی، کافر بودی"


به قول پروین اعتصامی, 

واعظی پرسید از فرزند خویش / هیچ می دانی مسلمانی به چیست

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق / هم عبادت ، هم کلید زندگیست

گفت : زین معیار اندر شهر ما / "یک مسلمان هست آن هم ارمنیست"



ای کاش انسان‌ها همان‌قدر که از ارتفاع می‌ترسند از پستی هم هراس داشتند!!!

خب دیگه, منبر تموم شد, برید به کاراتون برسید و به حرفامم فکر کنید و 

تا منبری دیگر بدرود!

بذارید شیخ به محاسبات مولفه انترمدولاسیون بپردازه, 

شیخ شنبه امتحان مدارمخ داره

یکشنبه بیوسنسور!

مدار مخ خره!


۱۴ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)