دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

یه موقع مشاور انتخاب رشته و اینکه چه درسیو با کدوم استاد برداریم بودیم, حالا کارمون به جایی رسیده که خواننده‌ها معایب و مزایای ریاضی فیزیک و تجربی و انسانی خوندن رو می‌پرسن از آدم, و این نشون میده میانگین سنی خواننده های اینجا بدجوری پایین اومده!

و در همین راستا لازم می‌دونم بخشی از اندوخته‌های غیر درسی‌مو در اختیارشون قرار بدم :دی

اون موقع که هم سن و سالای من تازه داشتن فرق غزل و قصیده رو می‌فهمیدن, من غزل‌های حافظ و سعدی رو حفظ بودم و اون موقع که اولین بار اسم لیلی و مجنون و بیژن و منیژه و خسرو و شیرین و شیرین و فرهاد و ویس و رامین و زهره و منوچهر و عذرا و وامق رو می‌شنیدن من کتاباشونو خونده بودم و با تمام وجودم هم فهمیده بودم دوست داشتن, عاشق شدن و خریت چیه! چرا میگم خریت؟ چون خر نماد نفهمیه  و عاشق هم نمی‌فهمه! به کسی برنخوره, خودم هم تجربه این خریتو داشتم و تا دلتون بخواد فیلم هندی دیدم و رمان عاشقانه خوندم و

اون موقع که هنوز نه اینترنتی بود و نه موبایلی, چهارتا آلبوم داشتم برای عکس آرتیست‌های هالیوود و بالیوود و وطنی! هنوزم دارم اون آلبومارو. یه موقع پرسپولیسی بودم و پوستر ورزشکارای پرسپولیسی رو دیواری اتاقم بود یه موقع هم استقلالی بودم و بازیکنای استقلال؛ و همه‌ی اینا بستگی داشت نیکبخت واحدی با کدوم تیم قرارداد بسته باشه! یه روزم سرمربی تیم عوض شد و زندی رو آوردن جای نیکبخت و پوستر علیرضا جاشو داد به پوستر فریدون! (هر دوشون چپ‌پا بودن و من حس می‌کردم چپ‌دست بودن من به نوبه خودش تفاهم مارو می‌رسونه)

اقتضای سن و سالم بود؛ و طبیعی بود که اگه نبود, لابد یه مشکلی داشتم!

نه که فقط سرگرم اینا باشما, ملت اون موقع درگیر هذا و هذه بودن, من معتلات سوم دبیرستانو می‌خوندم

اینا همه شون برمی‌گرده به اون موقع که هنوز وبلاگ نداشتم, هنوز 14 سالم هم نشده بود

نوشتن این چیزا الان مسخره به نظر میرسه؛ انقدر مسخره که خنده ام می‌گیره وقتی به این فکر می‌کنم که سر اینکه کی بیشتر گروه آرین رو دوست داره با دوستم دعوام شد, اینکه کی همه‌ی فیلمای گلزارو دیده و کی زودتر مجله‌ی اسمشم یادم نیست رو خریده

چه قدر مجله هارو پیگیری می‌کردم ببینم فیلم جدید فلان بازیگر چیه

فلان خواننده جدیداً چی خونده و فلان بازیکن از فصل بعد تو کدوم تیمه 

ولی تموم شد!

اون دوره سنی تموم شد, بدون اینکه آسیب ببینم یا به کسی آسیب بزنم, کاملاً طبیعی و به مرور زمان این سبک زندگی هم تغییر کرد. و الان تو جایگاهی ام که وقتی به اون نقطه از زندگیم نگاه می‌کنم خنده ام می‌گیره, خنده ام میگیره وقتی به این فکر می‌کنم که من جدی جدی منتظر شاهزاده‌ی سوار بر اسبی بودم که تو قصه‌ها خونده بودم... تو فیلما دیده بودم؛

اون موقع هنوز چادری نبودم, خیلی با الانم فرق داشتم... روانشناسا میگن دوره نوجوانی, بلوغ, ینی یه دوره ای که هنوز راجع به هیچی تصمیم نگرفتی, ولی کم کم از دنیای تخیل و آرمان‌گرایانه میای بیرون و حس می‌کنی زندگی داره جدی میشه, به مرحله انتخاب میرسی, به مرحله ای که دیگه بهت میگن بزرگ شدی, کم کم رشته دبیرستانتو انتخاب می‌کنی, رشته دانشگاهتو انتخاب می‌کنی, تصمیم می‌گیری که اصن درس بخونی یا نخونی, کار کنی یا نکنی, چی کار کنی, کجا کار کنی و از همه مهم‌تر به مرحله ای میرسی که باید همسرتو انتخاب کنی!

الانم می‌خوام راجع به همین مقوله‌ی همسر برم رو منبر!

ادامه دارد...

  • ۹۴/۰۵/۰۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

نظرات  (۱۷)

اول؟! :))
پاسخ:
:)))
اول!
  • مستر نیمــا .
  • غلظت منبر خونت کم شده باز میخوای بری منبر :))))))
    پاسخ:
    :)))))
    شیخ بره ناهارشو بخوره بیاد بقیه منبر
    سوم!
    پاسخ:
    سوم!!!
    اینم از مدال برنز خدمتتون :دی
  • فانتالیزا هویجوریان
  • :)))) من بدون نهار پای منبر ام!!!!

    وقتی حوصله ندارم غذا خوردن برام فحش حساب میشه چرااااا
    بدبختی لاغر اینام نیستم و هیشکی باور نمیکنه مقدار غذای ِ من رو :))))))))))))))

    ربطی نداش گفتم دور هم باشیم هویجوری!
    پاسخ:
    :)))))
    دور همی پای منبر بحث تغذیه و رژیم غذایی و از این صوبتا
  • فاطمه (خودکار بیک)
  • معرفی میکنم ... از جمله شاخص های رکود متوسط سنی خوانندگان هستم ... :))))))))))))))
    پاسخ:
    :))))))))) یه زمانی سوگلی اینجا بودی و از همه کم سن و سال تر

  • فاطمه (خودکار بیک)
  • به سوگلی فعلی میگم ... این مقاما موندنی نیستااا ! دل نبند به این صندلی ها !
    :)))))

    #حالا_16_هم_زیاد_نیست_!
    پاسخ:
    البته 16 ساله های الان با 16 ساله های قدیم فرق دارن
  • مبهم الملوک
  • وقتی  یاد 2 یا 3 سال پیش مییفتم (  فکر میکنم این من بودم  این رفتار من بود   میدونی احساس میکنم همه جا من نبودم کودک ها یدرونم هی خودشونو نشون دادن  البته بگم من یه مادر بزرگ درون هم دارم
    پاسخ:
    :))))) جدی؟
    پس تو هم جزو این کم سن و سالایی
  • مبهم الملوک
  •  یه جورایی میشد گفت بله      ولی من براساس صحبت افراد  میگم چند سالشونه     اینکه ذهن افراد چند ساشه خیلی مهمه  از نظر من
    ولی تاحالا مال خودمو حساب نکردم  ترجیح میدم بقیه بهم بگن
    چون اونا دید بیرونی دارن  و من درونی
    پاسخ:
    موافقم
    باید رفتار آدمارو هم ببینی
    فقط از رو نوشته نمیشه گفت
  • مبهم الملوک
  • توهم کودک های درون خیلی بامزه ای داری  تو متنی که نوشتی و به کل وبلاگت خودشون رو نشون دادن   واین خیلی خیلی خوبه
    چون بیشتر اونا بیمیرن  یا یه قولی دفن میشن و امکان دوباره زنده شدنشون هست ولی به سختی    
    مواظب خودت و کودک های درونت باش    یه چیزی هست همیشه ارزو ههی عجیب غریب داشته باش  دفنشون 
    نکن     چون از سن 24 سالگی بیشتر     
    دیگه هیچ ارزوی عجیب و غریبی ندارن   :(
    پاسخ:
    :)
    یادم میمونه حرفات
  • مبهم الملوک
  • احساس میکنم توی رفتار همیشه اغراق هست اونم زمانی که بقیه هم شاهد رفتارات باشن    چیزی که ناخوداگه تو ذهنت میاد  نشه که بد دیده بشم   و این جور چیزا 
    نوشته رو موثر تر میدونم  البته این نظر منه   هر فرد بستگی به دید خودش داره
    پاسخ:
    اممممم. شاید...
    کار کنی یا نکنی ؟ کجا کار کنی ؟ چیکار کنی ؟
    شوما با سلیقه خودت واسه من یه کار پیدا کن من با آغوش باز پذیرام :دی 
    پاسخ:
    :)))))
    بشور بساب بلدی؟
    من نوجوونی بسیاااار بسیاااار بی بخاری داشتم . هرچی فکر میکنم تفاوت های رفتاری خاصی پیدا کنم از 14 سالگیم یا مثلا 12 سالگیم چیز خاصی نمی یابم :||||
    یا اون موقع خیلی میفهمیدم 
    یا الان هیچی نمیفهمم 
    :)))))))
    پاسخ:
    :)))))))))))) بی بخار
  • مبهم الملوک
  • راستی قراره یه وبلاگ برای خودم داشته باشم    به زودی 
    فعلا تو اسمش یکم شک دارم       ولی به زودی ادرسشو برات میفرستم   چون فک کنم حرفا مخیلی زیاد باشه  و به یه وبلاگ نیاز دارم
    پاسخ:
    پیشاپیش تبریک میگم
    خودم میام اولین کامنتشو میذارم
  • مبهم الملوک
  • ممنونم از تبریک و استقبالت دوست عزیزم  :):):):):):):)
    پاسخ:
    :) خواهش می‌کنم :دی

    حرفات تنمو میلرزونه

    میترسم زود دیر بشه

    :(

    پاسخ:
    هااااااا!
    ترس نداره که
    نترس 

    باز من و گم شدن تو وبلاگت شرو شد :)))
    پاسخ:
    :))))))
  • شن های ساحل
  • توصیفی که از بزرگ شدن داشتی جالب بود..پس من هیچ وقت بزرگ نشدم چون با تخیلم زندم!!:)

    پاسخ:
    من از وقتی بزرگ شدم دیگه نتونستم به دنیای قصه ها برگردم...