دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سارایی که هیچ وقت ندیدمش» ثبت شده است

۱۲۵۶- در دجله انداز

دوشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۰۵ ب.ظ

وقتی مهرناز صفحات اسکن شدهٔ کتابی که لازم داشتم رو فرستاد و وقتی بهش گفتم می‌دونم کاری که کردی رو نمیشه جبران کرد، ولی بگو که در ازای لطفت چه کنم و وقتی گفت این چرخه رو ادامه بده و تو هم یه وقت دیگه یه جای دیگه به یکی دیگه کمک کن یاد این چهار تا پست قدیمی افتادم. خواننده‌های جدید احتمالاً نخوندنش و قدیمیا هم دوباره بخونن بد نیست. به ترتیب بخونید:

[سارایی که هیچ وقت ندیدمش]

[ماکارونی، تخمهٔ آفتابگردون، بوستان]

[این بی‌کتاب نموندنام]

[ساک سنگین]

۲۸ آبان ۹۷ ، ۱۲:۰۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

569- تو نیکی میکن و در دجله انداز 2

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۶ ب.ظ

یکی دو روز پیش، سرگروه پروژه گفت فلان کتابو برای فلان کار لازم داریم و باید داشته باشیم

موضوع کتابو تو گروه درسی مطرح کردم و یه سری سوالات کلی در موردش از بچه‌ها پرسیدم 

که اگه ویرایش جدید و یا کاملترش هست معرفی کنن

ظاهراً مجبور بودم تو این هوای آلوده که دلم نمی‌خواد پامو از خوابگاه بیرون بذارم، برم انقلاب و کتابو بخرم

مشابهش رو داشتم، ولی کتابه خونه‌مون بود و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

بعد کلاس، ینی بعد از دریافت اون 13 جلد و اون کوله‌باری که هنوز وقتی یادشون می‌افتم شونه‌هام به درد میان،

آقای پ. موقع رفتن یه کتاب از کیفش درآورد و گفت فکر کنم این کتاب به دردتون بخوره

درست فکر می‌کرد

همون کتابی بود که می‌خواستم و 

دیگه مجبور نبودم با اون همه بار و بنه! برم انقلاب...


از کتابایی که فقط یکی دو صفحه‌شونو لازم داشتم و دوستام لطف کردن و عکس گرفتن و فرستادن که بگذریم،

چند وقت پیش برای یکی از گزارشام دنبال یه کتابی بودم و

باید تا چند ساعت دیگه می‌خوندمش و یه بخشی رو به عنوان ارائه تحویل می‌دادم

با اینکه هم میشد رفت انقلاب خرید و هم کتابخونه شریف اون کتابو داشت، ولی فرصت تهیه‌شو نداشتم

ینی یه جورایی اون فرصت کمی هم که داشتم، قرار بود صرف خریدن یا پیدا کردن اون کتاب بشه

کلاس که تموم شد همه رفتن و یکی از بچه‌ها عجله داشت و زودتر از همه رفت

انقدر عجله داشت که وسایلشو جا گذاشت و من آخرین کسی بودم که کلاس رو ترک می‌کردم،

ازم خواست اگه زحمتی نیست، لطف کنم و کتابی که جا گذاشته رو ببرم خوابگاه که بعداً ازم بگیره

خب اون کتاب همون کتابی بود که من لازم داشتم...


همیشه فکر می‌کنم این بی‌کتاب نموندنامو مدیون دعاهای همون سارایی ام که هیچ وقت ندیدمش

۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۲:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

79- سارایی که هیچ وقت ندیدمش

سه شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۳۷ ق.ظ

نمی‌دونم چی شد که  یهو نصف شبی بعد شش سال یاد سارا افتادم

سارا یه دختر روستایی بود که با پدر و نامادریش زندگی می‌کرد

عمه‌ی سارا مستخدم خونه‌ی معلم زبانم بود, 

معلم زبان سال دوم و سوم, خانوم ص.


یه روز خانوم ص. صدام کرد و یواشکی بهم گفت میتونم ازت یه خواهشی بکنم؟

میتونی یه کاری برام انجام بدی؟

گفتم البته! حتماً

خانوم ص. گفت از این به بعد هر چی نمونه سوال و تمرین برای کنکور دستت رسید,

یه کپی برام بگیر, آخر هر ماه ازت می‌گیرمشون 

نمونه سوال امتحان, خلاصه, تست, نکته, کتاب, هر چی که خودت خوندی


معلممون می‌گفت سارا هم مثل تو کنکوریه, 

میخواد یه جایی قبول بشه و به هر قیمتی شده از اون روستا بره

می‌گفت تو خونه خیلی اذیتش می‌کنن

هر بار چیزی برای خودم کپی می‌کردم, یکی دیگه هم برای معلممون کنار می‌ذاشتم

هر ماه اونارو می‌برد میداد به اون خانومه که راه پله هاشونو تمیز می‌کرد

اون خانومه هم می‌برد روستا, برای سارا

بعضی وقتا جواب سوالارم براش می‌فرستادم

کتابایی که خونده بودم و دیگه لازمشون نداشتم

برگه امتحانای کلاسی, خلاصه های خودم...

یادم نمیاد چند ماه این کارو کردم...

موقع درس خوندن همیشه یه سارای قد بلند با موهای طلایی تو ذهنم بود 

که آخر ماه قرار بود جزوه ها برسه دستش


پنج سال

شش سال

یهو بعد این همه سال یادش افتادم

ینی الان کجاست؟ 

چی کار می‌کنه؟

لابد تا حالا شوهر کرده

یا داره برای ارشد میخونه

یا همون سال یه جایی قبول شده و نذاشتن بره دانشگاه

نمی‌دونم

نمی‌دونم الان داره چی کار می‌کنه

نکنه اونم فردا امتحان ادوات داشته باشه...


باورم نمیشه این پنج شش سال انقدر درگیر بوده باشم 

که حتی یه بارم سراغشو نگرفته باشم

داشتم فکر می‌کردم همین فردا پس فردا زنگ بزنم از خانوم ص. سراغشو بگیرم

حالشو بپرسم

خانوم ص. هر جلسه یه خاطره برامون تعریف می‌کرد

منم اینارو گوشه کتابم می‌نوشتم

گوشه کتاب زبان دوم دبیرستان

آخر سال بردم یه کپی از صفحات کتابم بهش دادم

خاطره هاشو...

ینی خانوم ص. منو یادش میاد؟

ینی میشه سارا هم وبلاگ داشته باشه و امشب یاد من بیافته و

یه پست بذاره با این عنوان؟

"نسرینی که هیچ وقت ندیدمش"

۲۶ خرداد ۹۴ ، ۰۲:۳۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)