دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت


واضح و مبرهن و بر همگان آشکار هست که تصویر بالا، برگی از آخرین صفحات دفتر خاطرات تورنادو و به عبارتی خاطرات پایانی فصل دوم دوران وبلاگ‌نویسی منه. مهم‌ترین مشخصه‌ی این فصل، ستونِ تگ‌شدگان بود. لیست افرادی که توی پستا نقش‌آفرینی می‌کردن و ذیلِ همون پست، تگ می‌شدن و خواننده می‌تونست روی اون اسم کلیک کنه و به خاطرات مشترک من و اون فرد دسترسی داشته باشه. توی ستون سمت چپ وبلاگم لیست تمام افراد و جلوی اسامی و داخل پرانتز، تعداد تگ‌ها نشون داده می‌شد. از دیگر جذابیت‌های این فصل، رقابتِ افراد سرِ صدرنشینی و مقام ماکسیمم تگ بود. طوری که چه بستنی‌ها و چه ناهارها که مهمون نشدم، تا بیام خاطره‌شو بنویسم و فرد مذکور تگ بشه! بعضیا چه تفاخری می‌کردن که تا حالا چیزی مهمونم نکردن و جز در دانشگاه همو ندیدیم و با این همه صدرنشین‌ند و بعضیا چه تفاخری می‌کردن که از آخرین روز مدرسه تا حالا ندیدیم همو، با این همه به اندازه‌ی آدمایی که هر روز می‌بینمشون تگ میشن. مورد داشتیم طرف جزوه‌شو می‌داد کپی کنم و شب میومدم پست می‌ذاشتم که امروز رفته بودم جزوه‌ی فلان درسو کپی کنم و فرد مذکور کامنت می‌ذاشت که اون جزوه‌ی من بود و تگم کن. یا می‌نوشتم لحیم کردن بلد نبودم و دادم یکی برام لحیم کرد و هم‌کلاسی مورد نظر میومد کامنت می‌ذاشت که فی سبیل الله کمکت نکردم و مدارتو لحیم کردم که تگم کنی و اگه تو خونه یکی یه لیوان آب دستم می‌داد، انتظار داشت بیام این واقعه رو تو وبلاگم بنویسم و تگش کنم. عمق خل‌وضعیِ نویسنده‌ی این سطور به حدی بود که حتی انار و خط‌کش هم توی خاطراتش کاراکتر محسوب می‌شدن و خودشون برای خودشون تگ جدا داشتن. سرورهای بلاگفا که به فنا رفت، پستا و تگ‌های وبلاگم هم نابود شد. 

فصل شباهنگو که شروع کردم، دیگه دل و دماغ تگ کردن افرادو نداشتم. کیو داشتم که تگش کنم. از این دویست نفر، شاید ده بیست نفرشون هم برام نمونده بود. تازه منی که از پست رمزدار متنفر بودم، مجبور بودم به خاطر یه سری مسائل پستامو رمزدار بنویسم. از شرایط جدیدم چه توی دنیای حقیقی و چه مجازی، راضی نبودم. این اواخر تصمیم گرفتم بشینم دوباره پستای این فصلو بخونم و در موردشون فکر کنم. تصمیم گرفتم دوستای جدیدمو بپذیرم و افرادی که تو هر پست ازشون اسم بردم رو تگ کنم و رمزا رو بردارم. ولی جای خالیِ رفتگان توی خاطراتم به همم می‌ریخت و با مرور پستای این فصل می‌نشستم گریه می‌کردم و غمگین می‌شدم. برای همین بی‌خیالِ این تصمیم شدم.

این یکی دو ماه آخر تابستون که اینجا رو تعطیل کرده بودم نشستم دوباره با خودم حرف زدم که آخه چه کاریه و این ادا و اطوارا چیه و جمع کن خودتو باو!!! دوباره عزمم رو جزم کردم که این تصمیم رو عملی کنم و از پست شماره 1 شروع کردم به خوندن و تگ کردن و دسته‌بندی پست‌ها بر اساس موضوع. هر روز نیم ساعت یا یه ساعت برای این تصمیم صرف می‌کردم. شاید به نظر برسه که چه کار بیهوده‌ای کردم و می‌تونستم به جاش کتاب بخونم و فیلم ببینم. کتاب خوندم و فیلم هم دیدم و کلی کار مفید دیگه هم انجام دادم؛ ولی تنها چیزی که می‌تونست کمکم کنه و افکارمو سر و سامون بده، این بود که برگردم به "گذشته" و یه بار دیگه به آنچه گذشت فکر کنم. در غیر این صورت "حال" من عوض نمی‌شد.

بالاخره امروز این پروسه‌ی توان‌فرسا و البته لذت‌بخش تموم شد و همه‌ی این 947 تا پستو تگ و طبقه‌بندی موضوعی کردم، بک‌آپ گرفتم و حس می‌کنم حالم خیلی خوبه و به اون ثبات روحی که می‌خواستم رسیدم. دیگه مرور این خاطرات اذیت و اون لیست ستون سمت چپ فصل 2 ناراحتم نمی‌کنه. یه نکته‌ی عجیب هم کشف کردم. نمی‌دونم بلاگفا برای تعداد تگ‌ها محدودیت داشت یا نه؛ ولی اینجا (بیان)، بیشتر از 500 نفرو نمیذاره تگ کنم. خودمم باورم نمیشه ولی وقتی لیست کلمات کلیدی این فصلو بعد از تموم شدن کارم چک کردم دیدم 400 نفرو تگ کردم. خیلی عجیبه که با وجود این همه آدم که تو این دفتر جدید کنارم بودن من این همه تنها بودم.

قبلاً هم عرض کردم و تکرار می‌کنم کسی که حالش خوب نیست، باید خودش حال خودشو خوب کنه، «لا یُغَیِّر ما بقوم حتی یُغَیِّروا ما بانفُسِهم».

"برداشت آزاد"


+ بشنویم: Payam_Salehi_Ye_Rooze_Khoob.mp3

۹۵/۰۷/۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ارشیا

سهیلا

نظرات  (۳۳)

۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۴:۵۲ فاطمه (خودکار بیک)
حس خوبی داشت این پست =))))))
پاسخ:
و هدف ما انتقال احساسات خوب به مخاطب است. :دی
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۴:۵۳ ɐɹɐɓol •_•
عاغااا :( یه چیزی بگم؟؟
پاسخ:
بله خانومم. اصن دو تا بگو :)
پشتکارت رو دوست دارم...
+ برداشتم اینه که مثل اعداد اعشاری نباشیم که هر چقدر دیگران در ما ضرب بشن و به توان برسیم، کوچکتر بشیم
مثل اعداد غیراعشاری باشیم، بی ریا و متواضع، از بزرگی خودمون به بقیه هم ببخشیم و مانع پیشرفتشون نشیم :|
پاسخ:
در برابر مشکلات نه از رو بریم نه کم بیاریم :دی
اوه اوه چه برداشت عجیبی!
برداشت من متفاوته و به غم و شادی مربوطه
اینکه اگه ما یک باشیم و هر روز یه کم غمگین باشیم 
بعد یه سال به فنا میریم و اگه شاد باشیم چندین برابر پیشرفت می‌کنیم
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۵:۲۷ آقاگل ‌‌‌‌
همه پست به کنار ولی حس میکنم مهم ترین نکته این پست برای من همون جمله آخرش بود. عالی.
کسی که حالش خوب نیست باید خودش حالش رو خوب کنه!

پاسخ:
اوهوم. آدم تا خودش نخواد و دست به کار نشه، امریکا هم هیچ غلطی نمیتونه بکنه :))))
آدم تا خودش دردشو نفهمه و درمان نکنه، نه کاری از دست روانپزشکا و روانشناسا برمیاد نه قرص و دوا و فیلم و کتاب و آهنگ شاد. اثر اینا لحظه ای و زودگذره، ولی تصمیم خود آدم یه چیز دیگه است.
منم تو فکر سر و سامون دادن به تگ‌ها و موضوعاتم هستم ولی همیشه با خودم می‌گفتم که مثلا حدود چهارصد پست‌ـه و غیرممکنه! 947 پست رو بررسی کردین =))) اکثرش هم طوووولانی! :))) 
پاسخ:
:)))) بعضیاشون به قدری طولانی بودن که به خودم فحش می‌دادم و از خودم می‌پرسیدم این خوانندگان بدبختم چه جوری تحمل می‌کردن روده درازیامو!
حالا رو نگاه نکنین هفته ای دو سه پست میذارم، اون وقتا هر روز کم کمش دو تا پست طویل به خورد ملت می‌دادم!
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۶ صبا مهدوی
واقعا اگر خودمون نخواهیم از دست کسی کاری بر نمی آد..

+ چطور از وبلاگت بک آپ گرفتی؟
پاسخ:
قبلا بلاگفا این‌جوری بود که یه فایل ورد می‌داد، ولی بعدا لینک سیو شده ی کل پیجو می‌داد. ینی انگار صفحه رو سیو کردی و می‌تونی آفلاین بخونی
بیان هم همین شکلیه. 
من چون هیچ پست پیش نویس نداشتم و هیچ پستی توی ادامه مطلب نبود، از قسمت تنظیمات، تعداد پستای قابل نمایش رو 200 تنظیم کردم و صفحه که لود شو، کنترل اس رو زدم و سیو کردم تو یه فولدر. پنج بار این کارو کردم. برای 1-200 و 200-400 و 400-600 و 600 تا الان. اون چند تا پست رمزدارم جدا جدا سیو کردم. 
بنظرم اینطوریه که ما خودمون میدونیم دردمون چیه. و راه حلمون چیه.
اما نمیدونم چی میشه که دل میبندیم به بقیه!
مجازی یا عمومی.
پست مینویسیم و انتظار داریم یهو یکی از پشت مانیتور بیاد و مشکل ما رو حل کنه
بعد از چند وقت که از پست گذشت تازه میفهمیم که نچ! نمیشود
و شکست بعدی علاوه بر مشکلمون رخ میده


حس من اینه
امیدوارم حس بقیه هم این باشه و این همه رو الکی ننوشته باشم :/
پاسخ:
راستش من هیچ وقت از هیچ کدومتون چه مجازی چه حقیقی انتظار اینو نداشتم حالمو خوب کنید یا کمکم کنید. نمیگم نکردید، ولی من با همچین انتظاری اینجا نیستم.
تا به حال یادم نمیاد برم سراغ کسی و بگم حالمو خوب کن
و شاید برای همینه که کمتر به دکتر مراجعه می‌کنم! سالی حداکثر یه بار.
با اینکه خط آخر رو قبلا ازت شنیده بودم ولی بازم عبرت آموز بود 
حس خوبی هم بهمان منتقل شد :)))
پاسخ:
^-^ کلاً این وبلاگ آینه عبرته :))))
حس خوبتون مستدام!
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۳۹ فینگیل بانو
تا باشه از این حسای خوب :))
وای من هنوزم یاد مکافات اون سال عیدت میوفتم که برای خط کش مذکور چیگد ظرف شستی ؛ اندوه وار میشم :دی 
پاسخ:
:)))))))))))))))))) وای خدا
یادته؟
14 روز ظرف شستم که اون خط کشو بده به من
چه قدر مامانم ذوق کرده بود که دارم ظرف می‌شورم
هر چند نامردِ مردم‌آزار خط‌کش اصلیه رو نداد ولی خب همینم غنیمتیه در نوع خود!
والا
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۰ بانوچـ ـه
واقعا همیشه خود آدم میتونه حال خودش رو بد کنه، خوب کنه، یا حال بدش رو بدتر کنه...
احسنت.
(یه پیشنهاد از این به بعد اگر آیه ای، حدیثی یا هر جمله ی اینچنینی رو استفاده کردی منبع بیار، مثلا اگر آیه بود بگو سوره ی فلان آیه ی فلان) :) اینو برا کمک به خودم میگم که جملات پندآموز اینطوری رو یادداشت میکنم :)

در مورد تگ ها هم، کار خوبی کردی. و احسنت بر اراده ی تو :)) من از وقتی اومدم بیان و قرار شد پستای بلاگفامو منتقل کنم اینجا قرار بود تگ بذارم و هنوز حتی پست ها رو هم بیشترشو انتقال ندادم.
البته این پست تازه ای که نوشتم رو براش تگ گذاشته بودم منتها فک کنم بخاطر قالبمه که نشون نمیده. شایدم باید برم تنظیمات رو چک کنم.
خلاصه که خوشحالم حالت خوبه از صمیم قلب :)
پاسخ:
^-^ خوشحالم که دوستایی دارم که از خوشحالیم خوشحالن :دی
برای دیدن تگِ پست آخرت باید روی عنوان پستت کلیک کنی و ربطی به قالب نداره
آیه‌ی 11 سوره‌ی رعد بود :)
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۳ فینگیل بانو
وایییییی آهنگ!!! ^.^ چقدر من اینو دوسش داشتم قبلا ولی نداشتمش =)

اون آیه رو که مینویسی ؛ چند وقته نه تنها با خودم تکرارش میکنم ، بلکه به بقیه هم یادآوری میکنم ;)
پاسخ:
:)) از قسمت موضوعات، "ببینیم، بشنویم، بخوانیم" معرفی آهنگ و کتابه. بگرد شاید از توشون بازم از این آهنگای عتیقه پیدا کردی :دی
آهنگی که معرفی کردیدخیلی قشنگ بود . روحیه میداد

ولی انصافا از وقتی ماری جوانا آهنگ شیدا شدم شهرام ناظری رو معرفی کرده دیگه هیچ آهنگی به چشمم نمیاد. من تا حالا نشنیده بودمش . میخکوب شدم جلوی لپ تاپ

پاسخ:
وقتی می‌رفتم مدرسه این آهنگِ "روز خوب" رو گوش می‌دادم. این آهنگ در نوع خودش عتیقه‌ایه
از شهرام ناظری اینم گوش بدید؛ بی‌نظیره. روانی می‌کنه آدمو!
اینم لینکِ شیدا: www.irmp3.ir/play
واااای :)) خیلی قشنگ بود :)) خیلی ممنون . 

شعرش هم خیلی خوب بود . 

خود را چو قمر کردم باشد به میان آیی
ای چشم تو سوی من از خشم نظر کرده
از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردی
تا این دل آواره از خویش سفر کرده

پاسخ:
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
این خواننده‌ها چقدر حالش خوب بوده که این آهنگِ یه روز خوب و اون آهنگِ همه‌چی آرومه،من چقدر خوشحالم رو خوندن :| نمیدونم چرا اونجایی که گفته امید و عشق رو می‌بینم رو نمی‌تونم درک کنم! مخصوصا اونجایی که میگه به آینده خوش‌بینم! یا اونجایی که میگه برای زندگی کردن عجب انگیزه‌ای دارم =))) اینا اصلا قابل درک نیستن واسه این ملت! :|
پاسخ:
شدیداً پیشنهاد می‌کنم کتابِ هر روز پنجشنبه است رو بخونید: nebula.blog.ir/post/226
شاد بودن و خوب بودن، یه پس‌زمینه‌هایی لازم داره! جداً لازم داره :) 
پاسخ:
اینکه مومن کسی است که شادی در چهره‌اش و اندوه در دلش باشد و آیه 86 یوسف از زبان یعقوب میگه من غم و اندوهم را تنها به خدا می‌گویم و شکایت نزد او می‌برم؛ درست! گذشته از آن‌که عمل کردن به این جمله، باعث می‌شود انسان اندوه خود را به دیگران منتقل نکند و غمی بر غم‌های آنان نیفزاید، از نظر روانی تاثیر مثبتی بر کاهش آلام خود فرد نیز دارد؛ چراکه ما با توجه به غم‌هایمان در واقع آن‌ها را برجسته کرده و به آن‌ها پر و بال می‌دهیم؛ در صورتی‌که با پنهان کردن و نادیده گرفتنشان، به مرور زمان آن‌ها را کمرنگ کرده و از تاثیر منفی‌شان بر روند زندگی‌مان کاسته و در نهایت، آنها را از بین می‌بریم.
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۸ تـیــدا ...
کل پست یه طرف خط آخر یه طرف

حرفی ِ که یک سال ِ دارم سعی میکنم بکنم تو مغز یکی
پاسخ:
:)))) آقا چرا همه‌تون کل پستو می‌ذارین یه طرف و اون جمله رو می‌ذارین یه طرف دیگه خب... برای اون طرفشم کامنت بذارید خب :دی
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۹ تـیــدا ...
اون طرفش رو بخوام کامنت بذارم باز طومار میشه با گوشی سخته :)) 
پاسخ:
:))) آره خدایی با گوشی سخته :(
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۷ ساکن طبقه 40
این کار ِ تگ کردن و دسته بندی و منظم نوشتن خیلی کار خوبیه. منظم میشه ذهن آدم. روشن میشه. هیچی بدتر این نیست که آدم تویه تاریکی قدم برداره و هر لحظه هول و ولا داشته باشه که نکنه اتفاقی بیفته. ندونه که چی به چیه. ندونه که باخودش و دور و بریاش چند چنده.
همیشه موافق روشن کردن ذهن بودم، روشن کردن هر چه به ما ارتباط دارد.
پاسخ:
من کلاً این جوری ام که باید دور و برم مرتب باشه و همه چی سر جاش باشه تا بتونم نفس بکشم و به زندگیم ادامه بدم.
سلام.
میگم من نفهمیدم دقیقا چیکار کردی با این 947 تا پست؟اومدی ادمای توی هر پستو مثه تو بلاگفا تگ کردی؟بعد واسه خودت ذخیره شون کردی یه جا؟ینی ما نمیتونیم ببینیم؟اخه اون رقابتای سر تگ خیلی باحال بود  میگم الان اگه واسه خودت تنها این تگا نمایش داده میشه پس دیگه اثری از رقابت ها نیس.درسته؟
اون کلید واژه ها روهم نفهمیدم.
پاسخ:
سلام. :)))) آره فقط خودم می‌بینم لیستو. ببین الان لیستِ تگ‌های این 947 تا پست حدود 400 تا آدمه. ولی بیان فقط 30 تای اولو که از همه بیشترن نشون میده و منم دیدم همه رو نشون نمیده، برداشتم از ستون سمت چپ. ولی شما اگه روی عنوان پست‌ها کلیک کنی اسم افرادی که توی اون پست بودنو می‌بینی و می‌تونی روی اسم اون آدم کلیک کنی بری پستای اون آدمو بخونی 
به عنوان مثال روی این پست‌ها کلیک کن و اسامی رو ببین:
اقا من شرمنده ام.گرفتم.
اصن ندیدم اون ستونه.
پاسخ:
:) دشمنت شرمنده
اها یعنی این دفعه ادما نیستن خیلی فقط موضوعاتو دسته بندی کردی...
پاسخ:
لیست آدما، فقط 30 تای اولو نشون می‌داد و همه رو نشون نمی‌داد. برای همین برداشتم
۱۰ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۸ منتظر اتفاقات خوب
حالتون همیشه خوب باشه. 
صبح تو بی آر تی همین پیام صالحی رو باز کرده بودند!!
پاسخ:
:) چه جالب
ایشالا حال شما هم همیشه خوب باشه
حوصلش سررفته :|
پاسخ:
هی همش بزن و شعله‌شو کم کن سر نره
گاز قطعه
پاسخ:
دارم به شعله‌ای فکر می‌کنم که داره خاموش میشه. نمی‌دونم مقاومت کنم یا خودمو بسپرم دست سرنوشت
همینجا حرف بزنیم؟ایراد نداره؟
پاسخ:
بی‌خیال
هویجوری یه چیزی گفتم. جدی نگیر
واس من داره سوسو میزنه دیگه تهشه خاموش بشه!
جدی میگم..حال شوخی ندارم
پاسخ:
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم
:دی

این اهنگا چیه خوشوم نمیاد :(((
پاسخ:
خب نیاد. قرار نیست همه از هر چی که معرفی می‌کنم خوششون بیاد.
باورم نمیشه تو فیلم دیده باشی نسرین :|
پاسخ:
فیلم داریم تا فیلم!
من از فیلمای خز و خیل هندی و عشق و عاشقی خوشم نمیاد، ولی دلیل نمیشه که کلاً فیلم نبینم... هر چند، کلاً آدم فیلم‌بینی هم نیستم.
یه چند تا امریکایی‌شو دیدم که یه عده داشتن نقشه می‌کشیدن از زندان فرار کنن و کردن.
p,hsj fhai hdk[h ohk,hni vn ldai :nd
jg'vhl kdsjh oalkh; ldad oooo

:|| همین که سرم آوردم بالا کمرم شکست :ضجه

حواست باشه اینجا تلگرام نیستا خانواده رد میشه به اعصابت مثلث باش دونخطه میگ میگ
پاسخ:
شبت پر ستاره و به خیر :)
صب بخیر شباهنگ:))
دارم میرم مدرسه..-_-
هویجوری
+یکی نیس بگه این چه کامنتیه آخه
پاسخ:
:)))))))))))))))))) صبحت به خیر دخترم.
البته امروز دخترم نیستیاااا. فقط چهارشنبه‌ها به فرزندی قبولت کردم. از ساعت 8 تا 4 بعد از ظهر :دی
ولی من هر چقدر فکر می کنم، روزهامون در هم ضرب نمیشن، با هم جمع میشن. :|
پاسخ:
روزا جمع میشن ولی تاثیر غم و شادی به نظرم نماییه
ینی توان‌داره
۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۹ فینگیل بانو
وای کامنت دلنیا =)))))))

آره هنوز یادمه :) چه خواننده ی خوبی :پی آخرم نفهمیدم هیچ وقت عایا اون خط کش معروفه رو گرفتی از حضرتش یا خیر! :(
پاسخ:
:))))
دو تا خط‌کش داشت
ینی پارسال بعد از اینکه خط کشو ازش گرفتم دیدم سر کلاس بازم با خودش خط کش آورده
عکسش تو این پسته:
میخواستم برا پست 946 نظر بذارم مث اینکه بسته است :/

مورد 8 رو میخواستم بگم که دروغو غیبت و نگاه شهوت هم وضو رو باطل میکنه

البته ببخشید که با اینکه بستی ولی بازم نظر گذاشتم :|
پاسخ:
معمولاً کامنتا یه هفته بازه

من وقتی بچه بودم، وضو گرفته بودم برم نماز بخونم و شبکه 2 پزشک دهکده یا شبکه 1 پرستارانو نشون می‌داد و فکر کردم چون اینا حجاب ندارن، اگه ببینیمشون وضومون باطل میشه.
فلذا رفتم دوباره وضو گرفتم :|