دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۷۸۰- الهی امتحان داشته باشم استادم تو باشی

چهارشنبه, ۱۹ مرداد ۱۴۰۱، ۱۱:۰۹ ق.ظ

به‌واقع نمی‌دونم چه فعل و انفعالاتی در مغز آدمی صورت می‌گیره و چی توش می‌گذره که شبی که روزش با خرید شروع شده و فارغ از هیاهوی درس و دانشگاه و امتحان بی‌آنکه صاحب مغز تعاملی با هم‌کلاسی‌هاش داشته باشه و به اون‌ها فکر کنه بره هیئت و زیارت عاشورا بخونه و به اربعین فکر کنه و سفرهای سابقش رو تو ذهنش مرور کنه و یه پست هم با محتوای قبرستون بذاره و شب رو هم به پخش غذای نذری بگذرونه و وقتی هم برسه خونه یکی از غذاها رو به همسایه‌شون بده و کودک همسایه بگه می‌خوام بیام خونه‌تون باهات بازی کنم و تا حدودای دو اینا هم به نقاشی و بازی با کودک بگذره، خواب آزمون جامع ببینه؟ جدی می‌خوام بدونم بر اساس چه سازوکاری این مغز تصمیم می‌گیره که بعد از چنین روز و شبی خواب ببینه که امتحان جامع دکتری داره و سر جلسۀ امتحانه و هیچی بلد نیست؟ موقعیت مکانی جلسۀ آزمون هم جایی شبیه مدرسۀ دوران ابتدائی یا راهنماییش باشه. دانشگاه نبود ولی حس می‌کردم تو دانشگاهم. همیشه هم دوستان دورۀ کارشناسیمو تو خواب‌های امتحانیم می‌بینم ولی این بار هم‌کلاسی‌های دورۀ دکتریمو می‌دیدم و نمی‌دونم چرا سؤالات آواشناسی و معنی‌شناسی و ساختواژه و صرف و نحو، دیود و آپ‌آمپ و مقاومت و خازن داشت. فی‌الواقع می‌دونستم دارم سؤالات جامع زبان‌شناسی رو جواب می‌دم، ولی حضور دیود توی سؤال‌ها برام عجیب نبود و خیلی طبیعی برخورد می‌کردم باهاشون. و حتی قبل از امتحان از یکی از این هم‌کلاسی‌هام خواسته بودم این مدارها رو برام توضیح بده و داشت توضیح می‌داد. بخش عجیب‌تر ماجرا که اتفاقاً تو خواب هم برام عجیب بود این بود که روی برگۀ سؤالات، اسم یکی از هم‌دانشگاهی‌های سابقم رو به‌عنوان استاد می‌دیدم. از این هم‌دانشگاهی در حال حاضر در این حد خبر دارم که هیئت‌علمی شده و با نفوذی که توی گروه‌های دانشجویی دارم اطلاع دارم که استاد بسیار باسواد و بااخلاق و بسیار خوبی است! ولیکن حتی در خواب هم نمی‌دیدم که دانشجوی این دوستمون باشم که امشب دیدم. اما از اونجایی که طبق معمولِ خواب‌هام بلد نبودم سؤال‌ها رو جواب بدم، مردّد بودم که برای حفظ آبرو پیش این استاد، برگه رو خالی نذارم و تا جایی که می‌تونم بنویسم ولو چرت‌وپرت، یا اینکه سفید بدم به خیال اینکه منو یادش نیست و نمی‌شناسنه و بیافتم اون درسو.


+ این پست هم خواندنیست: https://fevrier.blog.ir/1401/05/07

۰۱/۰۵/۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بنده خدای شماره1

بیست و دو

نظرات  (۶)

واقعا چرا چنین خوابی دیدی نمیدونم همونطوری که نمیدونم تو مغز خودم چه فعل و انفعالاتی رخ داد دیروز که زیر پست اینستاگرامم تاریخ زده بودم ۱۳۷۳/۰۵/۱۸ و وقتی دوستم کامنت گذاشت الان ۷۳ است؟ تازه فهمیدم جای ۱۴۰۱ نوشتم ۱۳۷۳ :))

پاسخ:
یه سری از فامیلای ما بیست‌وچند سال تو یه منطقه‌ای زندگی کردن و ده سالی میشه که خونه‌شونو عوض کردن. و من هنوز که هنوزه گاهی اشتباهی می‌رم خونۀ قبلیشون! وسط راه یادم می‌افته دیگه اونجا نیستن. دورۀ ارشدم هم چند بار پیش اومده بود که اشتباه رفته بودم خوابگاه دورۀ کارشناسیم یا موقع دانشگاه رفتن تو ایستگاه دانشگاه کارشناسیم پیاده بشم. چند بارم پیش اومده که اومدم تو وبلاگم پست بذارم و یه لحظه به خودم اومدم دیدم تو بلاگفام! موقع تاریخ نوشتن هم اول می‌نویسم 13 بعد یادم می‌افته دو ساله قرن عوض شده.
بیا خودمونو به یه دکتر نشون بدیم تا آلزایمرمون شدیدتر از این نشده :))

آخ آخ این اشتباه آدرس :)) حالا من چون خونه مون از لحاظ آدرسی تغییر نکرده مشکلی ندارم ولی چون خونه ویلایی بوده کوبیدیم ساختیم آپارتمان شده هی واحدمون یادم میره زنگ همسایه رو میزنم :)))))))))))

بریم تا بدتر نشده :دی

پاسخ:
ثبت‌نام گروهی کنیم شاید تخفیف هم دادن :))
۱۹ مرداد ۰۱ ، ۲۱:۰۴ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

من هم  تو دهه ۱۳۹۰ گیر کردم مخصوصا ۹۴و ۹۶

تازه بعضی مواقع اسم همکارام رو فراموش می‌کنم، مثلا اول می‌گم سلام رضا بعد گرم صحبت می‌شیم می‌گم نگاه کن احسان، بعد در ادامه می‌گم ببین سعید ، در ادامه ادامه می‌گم اینجوریاس هم نیست دانیال...

آلزایمر اصل 🤦‍♂️🙄🙄😢

پس زمینه بلاگ شما هنوز مدارها و فرمول‌های مغناطیس و الکترونیک هست به نظر ناخودآگاه شما پایه همه دانسته‌هاتون رو داده‌های برقی می‌ذاره.

 

پاسخ:
به‌نظرم دههٔ نود زود تموم شد. من هنوز تو دههٔ نود گیر کردم.

دوست دارم برق و ریاضی و فضای منطقیشو. بیشتر از زبان‌شناسی. گاهی وقتا این بی‌منطق بودن و نظریه‌های حوزهٔ علوم انسانی و اینکه هر کی یه چیزی میگه و همه‌شم درسته کلافه‌م می‌کنه و دلم می‌خواد دوباره برگردم سراغ حساب‌کتاب و عدد و رقم و جایی که این است و جز این نیست بود.

من هم تو خواب‌هام دو تا لوکیشن مرتب تکرار می‌شن: خونه فعلی مادربزرگم و دوم حیاط مدرسه راهنماییم. واقعا نمیدونم چرا‌.

مورد داشتم هفته پیش با روپوش و مقنعه سرمه‌ای تو صف مدرسه راهنمایی بودم و شگفت‌زده بودم که چطور ممکنه دو روز دیگه سی سالم بشه ولی هنوز درس‌های مدرسمو پاس نکرده باشم؟! حتی همکلاسی دبیرستانم هم توی صف بود و شکم دومش رو باردار بود !!

 

پاسخ:
منم خونهٔ مادربزرگمو بیشتر از خونه‌های دیگه و حتی خونهٔ خودمون می‌بینم. از خونهٔ خودمونم پشت در اتاقم تکرار میشه. نمی‌دونم دلیلش چیه. خواب دانشگاهی هم اگه ببینم لوکیشن شریفه معمولاً.
من سه سال راهنمایی رو تو یه مدرسه بودم، چهار سال دبیرستان تو به مدرسهٔ دیگه. حوزهٔ کنکورم مدرسهٔ راهنماییم بود و دقیقاً تو کلاسی که سه سال راهنمایی اونجا بودم کنکور دادم. جزو مکان‌های پرخاطره‌ست ولی عجیب‌تر از اینا خوابگاهه که هر موقع خواب خوابگاهو می‌بینم، خوابگاهمون مختلطه. انگار مغزم فضای دانشگاه و خوابگاه رو نمی‌تونه تفکیک کنه و پسرا رو نریزه تو خوابگاه :))

[استیکرِ نگاه های چپ چپ به نویسنده]

پاسخ:
[استیکر عرق شرم بر جبین]

بریم بریم :))