دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «واژه‌ها» ثبت شده است

گتسبی یا Gatsbying یه فعل جدیده که تازه وارد ادبیات انگلیسی شده. شما وقتی توی شبکۀ اجتماعیت، یه عکس یا یادداشتی رو برای کرور کرور آدم منتشر ‌می‌کنی اما مخاطب واقعیت یه نفره و هی منتظری اون یه نفر پستت رو ببینه و بخونه گتسبی کردی. در واقع اون محتوا رو فقط برای اینکه اون یه نفر ببینه منتشر کردی. گتسبی شخصیت اصلی رمان گتسبی بزرگه. کسی که هر هفته مهمونی‌های پرخرج و شلوغ می‌داد به امید اینکه معشوقش دیزی یه بار تو یکی از اون مهمونیا سر و کله‌ش پیدا بشه. 

اونجا که داریوش می‌خونه انقدر سوسو می‌زنم، شاید یه شب دیدی منو...

  • ۱۳ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۰۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اگر تیتراژ پایانی آرایش غلیظ رو که همایون شجریان خونده شنیده یا غزلِ با من صنما دل یک‌دله کنِ مولوی رو خونده باشید، یه جاییش می‌گه سی‌پاره به کف در چلّه شدی، سی‌پاره منم ترک چله کن (اینجا چله رو بدون تشدید بخونید). جزو آهنگ‌های محبوب منه که اتفاقاً پارسا هم تو اجرای پایانی عصر جدید خوند. همیشه فکر می‌کردم این سی‌پاره یه ظرفی، کاسه‌ای چیزی شبیه جام می هست که شکسته و سی تکه شده و تکه‌هاشو به هم چسبوندن و صوفی‌ها توش آب می‌خوردن. و اونجا که میگه سی‌پاره منم، فکر می‌کردم لابد شاعر خودش رو به چیزی که سی تکه شده تشبیه کرده و به صوفی میگه چلّه رو ترک کن بیا پیش من. هر چند معنیِ نچسبی بود، ولی فکر می‌کردم معنیش همینه. تا اینکه درگیر مقاله‌ای شدم که از اعداد در واژه‌سازی استفاده میشه و نسبت به اعداد حساس‌تر شدم و اون شب که این بیتو از زبان پارسا شنیدم یک آن احساس کردم سی‌پاره رو یه جای دیگه هم شنیدم که اونجا با این معنی جور درنمیاد. ولی هر چی فکر کردم کجا شنیدم یادم نیومد که نیومد. مطمئن بودم تو یه آهنگ بود، ولی هیچ بیتی از اون آهنگ یادم نبود که گوگل کنم و حتی اسم خواننده‌شم یادم نمیومد. قسمت رو مخ قضیه اونجا بود که صدای یه خانوم تو گوشم بود، ولی بازم یادم نمیومد کی خونده اون آهنگو. کم هم آهنگ ندارم از هایده و مهستی و حمیرا و امثالهنّ! (امثالهم، هُمِش مذکره و جامعۀ آماری من خانوما بودن). هر چی آهنگ تو لپ‌تاپم داشتمو یکی‌یکی بررسی کردم و بالاخره پس از ساعت‌ها جست‌وجوی فولدر به فولدر رسیدم به آهوی عشق گوگوش. اونجا که میگه من که از سی پارۀ قرآن نخواندم یک کلام، پرپر عشقم چنان کردی که سی پاره شدم. درسته، همین آهنگ بود. اینجا سی‌پاره نمی‌تونه معنی کاسه و جام بده. قدری تأمل کردم روی این بیت و خب به‌نظر می‌رسه اینجا قرآن به سی‌پاره تشبیه شده که ایشون سی‌پارۀ قرآن رو نخونده. قدری بیشتر تأمل کردم که مثل همون کاسۀ شکسته و سی تکه شده، آیا اینجا هم قرآن پاره شده؟ یا جلدش پاره شده؟ شیرازه‌ش درومده و سی تکه شده؟ و یهو ارشمیدس‌وار فریاد زدم که سی‌پاره ینی همون سی جزء قرآن. و با ذوق زایدالوصفی تکرار می‌کردم که سی پاره، سی جزء. اونجایی هم که صوفی سی‌پاره به کف در چلّه شده، قرآن دستش بوده و سی‌پاره استعاره از قرآنه نه کاسه و پیالۀ سی‌تکه. و اونجا که مولوی می‌گه سی‌پاره منم ینی قرآن منم. ینی اون قرآن ظاهری رو رها کن بیا سراغ قرآن باطن. و اونجا که گوگوش می‌خونه پرپر عشقم چنان کردی که سی پاره شدم، تیکه پاره شدن فرد از شدت عشق رو نشون میده. بعد رفتم شرح غزل مولوی رو خوندم دیدم اونجا هم نوشته منظور از سی‌پاره همون قرآنه و لبخندی به نشانۀ رضایت زدم و ماشالا و باریکلا گفتم به هوش سرشارم. فقط نمی‌دونم چرا از همون اول نرفتم سراغ شرح غزلیات مولوی و این همه مشقّت رو متحمل شدم و فسفر سوزوندم.

  • ۱۳ شهریور ۹۸ ، ۱۶:۵۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

میحانه اصطلاحی است عامیانه که در میان مردم بغداد رواج داشته است. میحانه مخفف جملۀ ما حان موعدنا، به‌معنای مگر وقت دیدارمان نبود؟ است. این اصطلاح برای خُلف وعده و نیامدن معشوق بر سر قرار به‌کار می‌رود. یه شعر عربی هست به اسم میحانه که مهدی یراحی هم خوندتش. اونجا میگه غابت شَمِسنا الحِلو ما جانا. ینی آفتاب ما غروب کرد و زیباروی ما نیامد. علی جسر المُسَیب سَیبونی. معنیش میشه منو روی پل مُسَیب کاشتی و نیومدی. ینی کاری که سازمان سنجش کرده با ما. گفته بود هفتۀ اول شهریور نتایج اعلام میشه و هنوز خبری نیست. ینی انقدر که من تو این یه هفته رفرشش کردم، دیگه کم مونده آی‌پیمو بلاک کنن بگن بسه دیگه، سایتمون سوخت. ینی شبی نبوده که من خواب نتایجو نبینم. صبحی نبوده که با چشمای بسته از زیر بالش و تختم دنبال گوشیم نگردم و روزم رو با سنجش دات اُ آر جی آغاز نکنم. وای که هر بار با هر پیامکی که برای خودم و بقیه اومد از جام پریدم که سنجشه. وای که چقدر کلافه‌ام.

نتایج که اعلام بشه، عکس کارنامه‌مو می‌ذارم تهِ همین پست. بالاخره یا قبول میشم یا نمی‌شم. عکسه رمز داره و رمزو اونایی دارن که پستِ قبلو خوندن. خط آخر اون پست گفته بودم رمزو. رمز شش هفت تا پست اولم برداشتم که هی نگین نیم‌فاصله نداریم و بلد نیستیم و نمیشه. بقیۀ رمزا دیگه ساده است. اونایی هم که هنوز نمی‌دونن رمز هر پست آخرین کلمۀ پست قبله، ینی اون پست اول رو نخوندن و اونایی هم که پست می‌ذارن میگن عنوان نداریم، بیا الان من سه تا عنوان دیگه هم برای این پستم دارم: کار دل رفته رو به بی‌تابی، لحظه‌ها را انتظارم روز و شب، اللَّهُمَّ وَفِّقْنِی لِمَا تُحِبُّ وَتَرْضَى.


+ بچه‌ها نتایج اومد. کلیک کنید روش، بعد رمزو بزنید. رمز یکی از اون دو تا کلمه‌ای هست که بهتون گفتم :)

http://s2.picofile.com/file/8370868992/980607.png

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

موضوعاتی که تو علوم شناختی بررسی میشن، مباحثی هستن که به مغز و کارکرد اون مربوط میشن. پارسال تو یکی از منابع کنکور یه چیزایی راجع به حافظه و یادگیری و اولین باری که یه چیزی رو می‌فهمیم خوندم. برام جالب بود. مثلاً اولین باری که من تبدیل فوریهٔ سیگنال رو یاد گرفتم و فهمیدم به چه دردی می‌خوره، احساس می‌کردم یه اتفاق جدید تو مغزم افتاده. یه حس جدید و عجیب داشتم و حتی می‌تونم بگم زندگی من اون روز به دو بخش تقسیم شد. زندگی من، قبل از یاد گرفتن تبدیل فوریه و زندگی من، بعد از یاد گرفتن تبدیل فوریه. البته نسبت به همهٔ مباحث درسی این حسو نداشتم و ندارم. خیلی از چیزایی که یاد گرفتم برام عادی و طبیعی بودن. در واقع شگفت‌زده‌م نمی‌کردن. دلیلشو نمی‌دونم که کدوم‌هاشون و چرا این حس رو در ما می‌انگیزن و چرا این حسِ روشن شدن یه چراغ تو مغزمون همیشه بهمون دست نمیده. اینو نمی‌دونم. ولی همون موقع که این مباحث رو تو کتاب‌های علوم شناختی خوندم، تصمیم گرفتم هر جا این چراغه روشن شد یادداشت کنم. ینی هر جا که شگفت‌زده شدم بابت چیزی که فهمیدم و یاد گرفتم و دونستم. معمولاً موقع دست دادن این حس به آدم، چشما برق می‌زنه و طرف ذوق می‌کنه و از عبارت‌هایی مثل چه جالب! نمی‌دونستم! استفاده می‌کنه و سعی می‌کنه این چیزی که یاد گرفته و فهمیده و دونسته رو به بقیه هم بگه و چند روز این حس باهاشه و تا آخر عمرشم یادش نمیره. مثل وقتایی که تو گفت‌وگوها با یه کلمه‌ای آشنا میشم و می‌فهمم فلان معنی رو میده. آخریش کلمهٔ «گودَ» بود که به عمرم نشنیده بودم. این کلمه ترکیه و وقتی دختر فامیل گفت این مانتو گودَ هست، نمی‌دونستم منظورش چیه و اون مانتو چجوریه. وقتی فهمیدم گودَ ینی کوتاه، به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم می‌دونستی گودَ ینی کوتاه؟ بعد وقتی دقیق‌تر اندیشیدیم، درست وقتی که فهمیدم گودَ می‌تونه کوتَه فارسی باشه از شدت ذوق حاصله نمی‌دونستم چی کار کنم و کشفم رو با کی به اشتراک بذارم. ارشمیدس‌وار می‌خواستم فریاد یافتم یافتم سر بدم. یا وقتی اولین بار «خوردیی» رو از خالهٔ بابا شنیدم و منو به خوردیی تشبیه کرد. یا وقتی فهمیدم زانسو اسم آدم نیست و فرهنگ زانسو فرهنگیه که از آن سو نوشته شده باشه و با زامیار و زانیار فرق داره. یا همین چند وقت پیش که فهمیدم خرید و فروش پاسور غیرقانونیه. انقدر تعجب کرده بودم که به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم می‌دونستی پاسور غیرقانونیه؟ ینی تا قبل از اون روز من به چشم منچ می‌دیدمش و زندگی من موقع فهمیدن این حقیقت دو تیکه شد. قبل از اینکه بفهمم این بازی غیرقانونیه و بعد از اینکه فهمیدم غیرقانونیه. یه مورد دیگه درست کردن ترشی بود. شنیده بودم بعضیا سفرهٔ هفت‌سین نمی‌چینن و میگن برای ما اومد نداره و اتفاق بدی برامون می‌افته، ولی در مورد ترشی درست کردن اینو نشنیده بودم و وقتی این موضوع رو فهمیدم به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم شما ترشی درست می‌کنین؟ براتون اومد داره؟! مورد بعدی اولین نماز جمعهٔ رسمی بود. چند ماه پیش، یادم نیست دقیقاً چه روزی از تلویزیون شنیدم اون روز سالروز اولین نماز جمعه است. کلی تعجب کردم. فکر می‌کردم نماز جمعه یه پدیدهٔ عادیه که از صدر اسلام وجود داشته و جمعه‌ها برگزار می‌شده در اقصی نقاط سرزمین‌های اسلامی. اینکه سال ۵۸ اولین نماز جمعه برگزار شده باشه برام خیلی جالب بود. حالا تاریخچه‌شو نمی‌دونم ولی تا یه مدت به هر کی می‌رسیدم می‌گفتم می‌دونستی قبل از انقلاب نماز جمعه نداشتیم؟ یا وقتی که فهمیدم دکتر حداد مشاور رهبره به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم ببینم اونم نمی‌دونسته یا فقط من بودم که در جهالت به سر می‌بردم؟ این شگفت‌زدگی رو نمی‌دونم چجور توصیف کنم. تعجب کردن و فهمیدن معمولی نیست. یه اتفاق خاص و منحصر به فرده که می‌خوای با بقیه هم به اشتراک بذاریش و فراموش هم نمی‌کنی. مثلاً من اولین باری که طی دیدم و با طی کار کردم و باهاش آشنا شدمو یادم نمیاد، ولی اون لحظه‌ای که فهمیدم اون سوراخ کف طی محل قرار گرفتن شیلنگه کلی ذوق کردم و هی طیو به ملت نشون می‌دادم می‌گفتم می‌دونستی این سوراخ برای رد کردن شیلنگه؟ همه هم عاقل اندر سفیه می‌نگریستن بهم.

حالا اومدم بپرسم شیرینی میان‌پر خوردین؟! من تا دیروز فکر می‌کردم اسمش میان‌پور هست. پورشو مثل پورِ کاظم‌پور و آقاپور و گشتاسپ‌پور و علی‌پور می‌دیدم. ولی دیشب که بابا داشت میان‌پر می‌خورد و من در واپسین لحظات بلع و هضم سر رسیدم و گفتم چه خورده‌ای راست بگو نهان مکن، وقتی گفت میان‌پر، وقتی گفتم میان‌پور یا پر؟ یه لحظه حس کردم یه چراغی تو مغزم روشن شد و زندگیم رنگ جدیدی به خودش گرفت. حالا می‌تونم بگم زندگی من از دو بخش تشکیل شده: قبل از وقتی که فهمیدم میان‌پر میان‌پره و بعد از اینکه فهمیدم میان‌پر میان‌پره.

+ شما هم از این تجربه‌های شگفت‌انگیز دارین؟ یا فقط منم که یه تخته‌ام کمه و خدا شفام بده؟


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

موقع خداحافظی، خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا تو راه‌پله‌ها محکم دستمو گرفت و فشار داد و مادربزرگ‌وارانه گفت بستی دا! نه قدر درس اوخیه جاخ سان. خوردَیی کیمین سووا گتمیسن. گوتار گَ گِت عَرَ (بسه دیگه، چه قدر درس می‌خونی. مثل "خوردَیی" آب رفتی. تموم کن درسو بیا شوهر کن) و من با نیشی تا بناگوش باز پرسیدم خاله مثلِ چی آب رفتم؟ گفت خوردَیی دیگه. خوردَیی. برگشتم سمت داداشم گفتم خوردَیی؟ داداشم شونه‌هاشو بالا انداخت. ینی نمی‌دونم. پرسیدم خاله اینی که میگی چیه؟ و در حالی که دستم هنوز تو دستش بود گفت یه چیزی تو مایه‌های پارچه‌ی نخی. قدیما ما به این پارچه‌های نخی خوردَیی می‌گفتیم. مثل تو هی آب می‌رفتن. یه کم به خودت برس جون بگیر دختر. و تا برسیم دم در (خونه‌مون دو طبقه است، ما طبقه‌ی دومیم، آسانسور نداریم)، انواع، جنس و اسامی پارچه‌ها و تأثیر آب و مضرات درس خوندن و فواید شوهرو توضیح داد (دو تا نوه‌ش کوچکتر از منن، پارسال شوهر کردن، سه ماه دیگه یکی‌شون قراره مامان باشه حتی) و منم تأیید و تصدیقش می‌کردم و در حالی که داشتم زیر لب خوردَیی رو تکرار می‌کردم که یادم نره، قول مساعد دادم که در اسرع وقت شوهر کنم و خداوند منّان رو صدها هزار مرتبه سپاس می‌گزاردم و شکر می‌کردم که خاله بلاگر نیست و وبلاگ خانم ف. رو نمی‌خونه و کامنتایی که من برای پست اخیرش گذاشتم رو ندیده.

+ یکیو نداریم بشینیم هی نگاش کنیم بعد بهمون بگه چته چرا انقد نگام می‌کنی؟
مام بگیم: سیر نمی‌شوم زِ تو ای مَهِ جان فزایِ من

+ کامنت‌هایش: khanoomefe.blog.ir/1396/01/05

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)