شباهنگ

شباهنگ

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

آخرین نظرات
  • ۲۶ فروردين ۹۷، ۱۵:۵۲ - آلاء ...
    اوخی
پیشنهادهای شباهنگ

1180- تو رو قبلاً کجا دیدم؟

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۵۸ ق.ظ

ایام میمون و مبارک و خجسته‌ی امتحاناته و دنبال یه فرمول و نمودار ریاضی برای رفع اشکال اخوی، کتاب به کتاب و جزوه به جزوه گشتم و رسیدم به سررسیدی که ترم دوی کارشناسی، ریاضی رو سر کلاس تو اون می‌نوشتم و بعد تو خوابگاه پاکنویسش می‌کردم. بعدشم با جزوه‌ی یکی که می‌گفتن خیلی جزوه‌ش کامله تطبیق می‌دادم جزوه‌م چیزی کمتر از جزوه‌ی اون نداشته باشه. بعد چند تا بیشتر بدانید و آیا می‌دانید و برای مطالعه تهش اضافه می‌کردم که مال من کامل‌تر باشه. با این همه همیشه به خوش‌خطیش حسودیم میشد. نشستم به ورق زدن سررسید. ورق می‌زدم و یاد ایام جوانی می‌کردم. گویا علاوه بر ریاضی، توش خلاصه‌های ادبیات و فیزیک و اصول مهندسی برق هم نوشته بودم. و زبان؟ نه، زبان نبود. اول فکر کردم تمرینِ رایتینگه. ولی خط اولشو که خوندم دیدم ترکی نوشتم؛ با خط لاتین. عجیبه. من نه عادت به ترکی نوشتن داشتم و دارم، نه به خط لاتین نوشتن. بلد هم نیستم و نبودم. هر چی فکر کردم یادم نیومد اینا رو کی و کجا نوشتم. برای کی نوشتم. خط‌به‌خط می‌خوندم و هیچی یادم نمیومد. یه جوری این نوشته‌ها برام تازگی داشتن و غریب بودن که انگار اولین بارم باشه می‌خونمشون و انگار نه انگار خودم نوشته باشم.


ترجمه: اسم من نسرینه. از تبریز اومدم. نوزده سال دارم. بیست و شش اردیبهشت به دنیا اومدم. توی بیمارستان طالقانی. روز شنبه. ساعت یازده. خیلی دختر منظمی‌ام. خیلی. تو خوابگاه راحت نیستم. کثافت از همه جا می‌باره. (۹۰/۲/۲)

این روزا احساس می‌کنم که کم‌کم دارم به اینجا عادت می‌کنم. البته این نشون نمیده که اینجا رو دوست دارم. دیروز سرما خوردم. امروز آش درست می‌کنم به همه میدم. خوشمزه میشه. رشته‌شو از سارا گرفتم. قابلمه رو هم از اون گرفتم. آش آماده است. به‌به. (۹۰/۲/۳)

یکی از بچه‌ها این دفترو می‌خواد. و من مجبور شدم سر کلاس ریاضی، سریع جمله‌هامو بنویسم. انقدر خسته بودم که کلاس فیزیکو نرفتم. تو استراحتگاه خوابیدم. خیلی خسته بودم. وقتی برگردم خوابگاه برای خودم بستنی می‌خرم. خیلی هوس کردم. با دنیز برمی‌گردم. اونم ریاضی داره. کلاس تموم شد. (۹۰/۲/۵)

سحر دلمه درست کرده. خوشمزه شده. به همه هم داد. منم وقتی آش درست کردم به همه دادم. تو بشقاب من برد به سارا اینا داد. یه کم نمکش کم شده. مامان مژده اومده. قبل از اینکه برسه همه‌مون باید اینجا رو مرتب کنیم دعوامون نکنه. (۹۰/۲/۶)

فردا میرم خونه‌ی دخترخاله اینا. ایشالا جمعه برمی‌گردم. تو مسابقه‌ی فدک ثبت‌نام کردم. جوابامو اونجا می‌نویسم، شنبه تحویل میدم. جایزه داره. اطلاعات عمومی رو هم بالا می‌بره. سمینار سعدی هم رفتم. امروز خیلی خوش گذشت. ناهار هم نخوردم. گرسنه نبودم. (۹۰/۲/۷)

دوشنبه‌ها رو دوست ندارم. خسته‌کننده است. تربیت بدنی آدمو خسته می‌کنه. دیگه جونی برای کلاس ریاضی و فیزیک برام نمی‌مونه. سر کلاس خوابم میاد. تا چند روز نمی‌تونم راه برم. اه بابا ول کن. (۹۰/۲/۱۲)

مژده اولین کسی بود که تولدمو تبریک گفت. داداشم امید هم شب قبلش پیشاپیش تبریک گفته بود. بعدش مهسا م. اسمس زد و مامان و سحر و مهسا ن. و خاله. باباجون هم بهم زنگ زد. با امید و مامان هم صحبت کردم. توی استراحتگاه رقیه رو دیدم و بهم گفت تولدت مبارک و بعدش آتنه و خیلی‌های دیگه. (۹۰/۲/۲۶)

تهران خیلی گرمه. به اندازه‌ی جهنم و حتی بیشتر. امروز سر جلسه‌ی فیزیک آقای الف (استادمون) پرسید گرمه؟ وقتی شکایت کردیم و آه و ناله، گفت اشکالی نداره تحملتون برای اون دنیا بیشتر میشه. استاد می‌گفت از یکی شنیده که دلیل اینکه این همه از بهشت میگن و از جهنم نمی‌گن اینه که خب می‌ریم جهنم رو از نزدیک می‌بینیم ولی بهتره نسبت به بهشت هم شناخت داشته باشیم. (۹۰/۳/۲)

خدایی چرا هیچی از این مسابقه و سمینار سعدی یادم نمیاد؟ اصن این سمیناره کجا بود؟ جایزه‌ی فدکو بردم؟ نبردم؟ تو یادداشت دوازده اردیبهشت اه بابا چی رو ول کنم؟ من ترم دو آش درست کردم؟ من که آب هم بلد نبودم بجوشونم برای صبونه؟ چرا انقدر سخیف و سبک و بی‌محتوا بود نوشته‌هام قبلاً؟ و عجیب‌تر اینکه پاراگراف اولو یکی انگار از نظر املایی تصحیح کرده. کی؟ یادم نمیاد. برای کی نوشتم اینا رو؟ برای چی نوشتم؟ یادم نمیاد. مگه چند سال گذشته از این نوشته‌ها؟ ینی ممکنه روزی برسه که اینجا و این نوشته‌ها یادم نیاد؟

بشنویم: تو رو قبلاً کجا دیدم؟

نظرات  (۳۷)

دی: مثل تین ایجر ها نوشتنین، البته تین اجیر هم بودین....
ورزش که خیلی خوب بوده ، چرا شاکی بودین؟ احتمالا اون   اه  رو به سختی های کلاس ورزش گفتین.
خوابگاه شریف داغون بوده ، عجب.
مثل انشایی میمونه که  دبستانی ها مینویسن ، یه  معصومیت بچه گانه ی خاصی داره....:))
پاسخ:
:)))) حسی که موقع خوندنِ اینا داشتم مثل حسی بود که وقتی وبلاگ دهه‌ی هشتادیا رو می‌خونم دارم

نه آخه من کلاً تو عمرم هیچ وقت ورزش نکردم و تو مدرسه هم ورزش نداشتیم و اگر هم داشتیم من درمی‌رفتم به واقع
این پستای اون موقع‌م در مورد تربیت بدنیه:

داغون نبود که. من یه کم نازک نارنجی بودم
فیلم خوابگاه شریف: 

فیلم‌ها خصوصیه هااااا. پخش نشه تو فضای مجازی :دی

معصومیت از دست رفته :دی
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۷:۴۵ آقاگل ‌‌
یاد کتاب دکتر جکیل و مستر هاید افتادم. طرف دو شخصیتی بود. یه شخصیتش یه دکتر متشخص و مبادی آداب بود. اون یکی شخصیتش قاتل. :) 
یه بررسی بکن شاید دو شخصیتی باشی. اون یکی شخصیت بلده آش درست کنه.حتی  بشقابش رو به بقیه قرض می‌ده، پیام رو اسمس می‌نویسه، عادت داره متناش رو ترکی و با لاتین بنویسه. تازه به وبلاگ هم علاقه‌ای نداره و توی دفتر نوشتن رو ترجیح میده. :d
پاسخ:
:))))))))))))) آره اتفاقاً داشتم فکر می‌کردم چرا انقدر متفاوتم با چیزی که تو پست‌های همون موقع وبلاگم نوشتم.
تازه کلاس فیزیکمم نرفتم و خوابیدم!!!
نه اونا منم و نه اینا. در واقع همه‌شون منم. یا بهتره بگم این‌ها همه من است و من این همه نیست :دی
نه نه
بابا ژیمناست.آفرین .
انصافا جادار بودن ، وتمیز، فقط یه مورد سوسک بود .(شاه نشین بودن در مقابل خوابگاه پسرا)
اون ۷۴ مرتب بود. خیلی ، 
چیز جالب اون تابلو قطعات الکترونیک بود:)

پاسخ:
ینی همه‌ی واحدهای کارشناسی‌م یه طرف، تربیت 1 و 2 یه طرف.

هنوزم دارمش. هر چی رو تو آزمایشگاه می‌سوزوندیم دور نمی‌نداختم و می‌آوردم می‌زدم به دیوار. مسئول آزمایشگاه رو هم آگاه کرده بودم از کارم البته

خوابگاه ارشدم ولی خدایی زندان بود. خوابگاه دانشگاه شهید بهشتی بود. البته من دانشجوی اونجا نبودم و فقط خوابگاهم اونجا بود (صد بار گفتم اینو :دی)
عکسای خوابگاه ارشدم:
تووووووووووووووویی که قوری کتری به هم اتاقیای ارشدت نمیدادی بشقااااااااب دادی توش دلمه ببره اونم خودت نهههههه دوستت؟؟؟؟!!

منم با آقاگل موافقم.فک کنم دو شخصیتی ای چیزی ای 
مگه میشه
مگه داریم
پاسخ:
:))))) کلاس فیزیکمم نرفتم :دی
اون کمد پارچه ای چه جالب بود :)
پاسخ:
الانم آوردم گذاشتم اتاقم و هر موقع نگاش می‌کنم یاد اون روزی می‌افتم که با نگار و مریم داشتیم درستش می‌کردیم...
یه احتمال دیگه م میدم اونم اینکه یکی سربسرت گذاشته تو سررسیدت برات جا خودت نوشته
ینی قبول کردن این دو احتمال برامن راحت تره تا هضم این نوشته ها :دی


پاسخ:
:))) خط خودمه متأسفانه. همون فرضیه‌ی دوشخصیتی بودنو بپذیریم :دی
البته من اگه الان بخوام یادداشت‌های فعلیمو بذارم وبلاگم یا باور نمی‌کنید، یا دو سه شخصیت دیگه به شخصیتم می‌افزایید. حتی تویی که فکر می‌کنی دو سه تا چیز میز بیشتر از بقیه می‌دونی. حتی تو.
نرفتی غلط املایی آهنگر دادگر رو بگیری براش تصحیح کنی که ذ نه ز؟؟!! =)))))))) دفعه بعدی دیگه از من غلط نگیری وقتی گنده تون ز و ذ رو جابجا مینویسه هااااااااا :دییییییی
پاسخ:
اتفاقاً اون روز داشتم باهاش چایی می‌خوردم.
انقدر استرس داشتم در محضرش که نتونستم بگم چاییمو با قند نمی‌خورم و با قند خوردم. اون وقت انتظار داری غلطشو می‌گرفتم؟
نه نه نه من اصنم فک نمیکنم که دو سه تا چیز بیشتر از بقیه از تو میدونم 
من فقط یه چیز بیشتر از بقیه میدونن ازتو اونم اینه که یه شخصیت سوم داری که ماششششششالله یپا دوبرمن شپردیِ برا خودش منتها اینا ندیدن حالیشون نی 
من ب کررررررات دیدم.بله
پاسخ:
:)) اونی که دو چیز بیشتر می‌دونه الهامه، اونی که دو و نیم چیز بیشتر می‌دونه نگاره، اونی که سه چیز بیشتر می‌دونه سهیلاست و اونی که چهار چیز بیشتر می‌دونه اونیه که تو اون یه چیزو در موردش می‌دونی و خودش اون یه چیزو نمی‌دونه. فی‌الواقع پنج چیز تو زندگیم هست که نمی‌ذارم همه بدونن :))))
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۸:۴۷ پـــــر ی
با این نوشته هات منو بردی به سال 86. سال خاص و عجیبی بود واسم. فک کنم منم باید برم نوشته های اون سالمو ورق بزنم.
پاسخ:
ورق بزن بعد بیا تعریف کن برامون :)))
ببین چه قشنگ از بحث دوبرمن بودنت پیچیدی به بازی
بعدم همه یه چندچیز دارن که کسی نمیدونه حس خفن ناک بودن کاذب بهت دست نده.بله[ستاد تخریب روحیه بچه های کنکوری]:دی
پاسخ:
بی‌شعوری دیگه :))) عوضی بودن تو ذاتته :دی دست خودت نیست
گفتم که رییس هیئت علمی دانشجویی و دبیر انجمن دانشجویی شیمی دانشگامون شدم؟(آیکون تفکر)
پاسخ:
چی کار کنم؟ تعظیم کنم ینی؟
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۹:۰۱ پـــــر ی
نه بابا قابل تعریف نیست. ممیزی زیاد میخوره :)))
پاسخ:
:))) خب مزه‌ش به همینه دیگه
بیشعوری دیگه تبریک گفتن بلد نیسدی :دی
نه ولی اجازه میدم در محضر من چایی بدون قند بخوری 
اصن برات سفارش قهوه قجری میدم جماعتی از دستت خلاص شن (آیکون نفس راحت)
پاسخ:
آی ملت! بدانید و آگاه باشید تهدیدم کرد به ترور
روی قبرم بنویسید 
یک بار هم که آمده‌ای ما را،
مهمان به قهوه‌ی قجری کردی
یا اینو:
با قاشق خود شعر نوشتم و مدادم
هم می‌زند این قهوه‌ی تلخ قجری را
تازه منم یه روی خعلی عوضی دارم تو ندیدی :پی شامل حال یکی زیاد میشه
حاج اسدلله جان جانه جانان(مترادف واژه مراد در فرهنگ لغت تو D: ) یه عکس مزخرف رو با یه ذوقی از خودش منتشر نمود که خب من به ذوقش بشدت افزودم و پاسخی بس دلنشین بهش دادم ک الان بزا بفرستم تلگرامت :دی
پاسخ:
بذا برات بفرستم درسته. (مخفف بگذار برایت بفرستم)
بزا امر به زاییدنه :دی

از نگاه حاج اسداله جان جانان وقتی به پیامت نگاه می‌کنم، خوشم نمیاد. وقار داشته باش یه کم خب...
والا!
تو قهوه رو یه نفس سر بکش من قول میدم ۳تا دیوان رو سنگ قبرت بزنم ^_^
پاسخ:
به جولیک سپردم چندصدبرگی بزنه صفحه‌ی قبرمو :دی
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
برو بابا :دی
وقار در محضر کسی معنا داره که وقار در فرهنگ لغتش موجود باشه اخه :ایکس

(**** *** *** ****** ********** *** * **** **** ***** ***** ** ** ***** **** ** ********* ** *** * این خط رو سانسور کن)
پاسخ:
خودت برو بابا :)))
پی نوشت :
حاج اسدلله جان درسته که جانه جانانه اما ب لحاظ مغزی گویا هرروز معیوب تر از دیروز میشه و روز ب روز خانم تر از پسان روز ها

عقل داشتا.یه پدر نیامرزی عقلش رو زایل کرد.فلذا تا زمانی که به سمت راه راست کج بشه بساط همین خواهد بود
حقشهههههههههه
خوبش میکنمممممم
پاسخ:
وقتی میگم هنوز بچه‌ای، سن شناسنامه‌ای‌تو به رخم نکش. بچه‌ای!!!
بی شخصیت کعنهو پسر ۳ ساله رفتار میکنه تا ۳۳ ساله 
اه
مایه ی سرافکندگی :(
پاسخ:
:))) شما هم دست کمی از ایشون نداری فی‌الواقع به نظرم :دی
اولا قابلمه میچرخه در خودش پیدا میکنه خا :دی

ثانیا نظرت مهم نی ^_^

ثالثا دارم بزرگ میکنم بچه ی درونمو :عر 

رابعا هروقت جرات کردی ز رو از ذ برا آهنگر دادگر تمییز بدی و سند رسمی آوردی که این حرکتو زدی از من غلط املایی بگییییر .دیگه حنات برامن رنگی نداره :دی :دی :دیدیری دیدی
پاسخ:
نمیشه در بره قابلمه‌شو پیدا کنه؟ :دی
رابعاً خودم چند وقت پیش آزمون استخدامی داشتم. نامردا کلی سوال املایی از تاریخ بیهقی داده بودن. جواب ندادم :دی این سوالا گند زد به درصد ادبیاتم و از پشت همین تریبون قول میدم اگه رئیس فرهنگستان شدم همه‌ی ز و ذ و ض و ظ ها رو بردارم جاش ز رو تصویب کنم :))
۲۰ دی ۹۶ ، ۱۰:۰۷ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
اقا اینا رو ول کن
من دو شب پیش خوابتو دیدم
میخواستیم باهم بریم بیرون.کجا؟نمیدونم!فکر کنم تو تبریز بود آخه مامان باباتم دیدم😁
خوابِ طولانی ایم بود اتفاقا🤔
پاسخ:
چقدر همه خوابمو می‌بینن این روزا :)))
جلّ الخالق :دی
۲۰ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۲ آسـوکـآ آآ
به اینجور آدما میگن دو قطبی :D
پاسخ:
:)) از نظر علمی الان خودم اِندِ این اصطلاحاتم. این بیشتر تغییر رو نشون میده و اینکه چی بودم و چی می‌خواستم باشم و چی رو نشون بقیه می‌دادم.
بارها گفتم که وبلاگ، همه‌ی زندگی بلاگر نیست و شاید اگه یه هفته باهاش زندگی کنین متوجه میشید کدوم زاویه از زندگی‌شو نشونتون نداده. حتی این دفترم همه‌ی زندگیش نیست. دو تیکه از پازلن اینا فقط
۲۰ دی ۹۶ ، ۱۰:۵۴ الهام شمسی
تخمینت از اینکه کی چی می‌دونه، چیه؟ :) یعنی معیارت براش اینه که مواردی که خودت به طور ضمنی و صریح به افراد گفته باشی رو چه قدر بدونن؟ یا احتمالی از حدسای درست که بهت اعلام نشده باشه هم در نظر می‌گیری؟ ایموجی تفکر تلگرام
پاسخ:
یه بار (اگه دقیقا بخوام بگم کی، همون موقع که پست وصایای بلاگر در مورد رمزی نوشتن رو می‌نوشتم) نشستم رتبه‌بندی کردم دوستانی که باهاشون در ارتباط بودم یا هستم رو، تا ببینم این پنج تا موضوع رو کیا می‌دونن و چقدر می‌دونن. چقدر می‌دوننش مهمه. مثلا ممکنه تو فقط اطلاع داشته باشی من دیشب ساعت سه گرسنه بودم. دوست دیگری اطلاع مضاعفی داشته باشه که مثلا رفتم سر یخچال و چیزی خوردم. دوست دیگر ممکنه بیش از اینها بدونه و خبر داشته باشه چی خوردم. ممکنه تو خودت اونجا دیده باشی چی خوردم، ممکنه خودم بگم، ممکنه از بوش حدس بزنی. و حتی ممکنه دوستی که می‌دونه به اشتباه از دهنش بپره و دیگری بدونه (یادته یه پستو همه جز الف خونده بودن و یه پستو فقط م. خونده بود و اینا وقتی داشتن در مورد یه موضوعی صحبت می‌کردن محتوای پست‌ها رو به اشتباه در اختیار هم گذاشته بودن؟)
در کل شونزده هفده نفر بودین که طی ده سال کم‌کم وارد دایره‌ی روابطم شده بودید و کم‌کم خارج شده بودین. ینی با نیمی از افراد مطلقا دیگه ارتباطی ندارم و نیم باقیمانده دورادور باخبرم.
این دوی تو، در واقع مجموع سه تا چیزه. یک چیز کامل، دو چیز نصفه و مبهم.
۲۰ دی ۹۶ ، ۱۱:۰۴ آسـوکـآ آآ
اوهوم
من چون آدم خاطره نویسی نبودم
نمیدونم واقعا کجاها چیا تغییر کرده
من حتی آرشیومو مدتهاست نخوندم
و اصن واسه گذشته رمز گذاشتم که سراغش نرم
چون هرچقدر جلوتر میرم
درسته فهمم بیشتر میشه
اما حس می کنم شادیام و انگیزه هام و سادگی هام
کمتر شده
و این اصلا دلچسب نیست ...
پاسخ:
فی‌الواقع همینو بدون که من سال ۸۹ از شریف متنففففففففففر بودم :دی و تا سال ۹۳ اسم رشته‌ی زبان‌شناسی به گوشم نخورده بود و اصن نمی‌دونستم فرهنگستان کجاست و رئیسش کیه. قبل از دانشگاهم یه وطن‌پرست با روح آریایی بودم که نیمی از عمرم رو در سایت‌ها و انجمن‌های زرتشتی و باستانی سپری کرده بودم.
ولی الان یه جور دیگه‌ام :دی
این تغییرات رو فقط با مرور نوشته‌ها میشه فهمید
۲۰ دی ۹۶ ، ۱۱:۵۲ جناب دچار
ممنون که ترجمه رو گذاشتی :)

+ یعنی اون موقع منطم بودی!
پاسخ:
یه کم ترجمه‌ش بده. ینی اون روانی و سلیسی فارسی رو نداره. اگه همین خاطراتو فارسی می‌نوشتم از اول، یه کم جذاب‌تر می‌بود شاید. ولی اگه ترکی بلد باشین و ترکی‌شو بخونین، دلچسب نوشتم

+ الانم هستم. اون موقع با مقایسه‌ی بقیه، این ویژگی رو در خودم کشف کردم.
تسخیر شدی. :|
پاسخ:
از نظر روان‌شناسی این اون بخشی از زندگی‌مه که دلخواهم نبود و نخواستم نشون سایرین بدم لابد
۲۰ دی ۹۶ ، ۱۹:۴۸ شهاب الدین ..
سلام
حالتون خوبه ان شاءاللّه ؟
به نظرم قبل اینکه ببینید این اتفاقا کی و کجا افتاده، ببینید بابالنگ درازتون کی بوده و الان کجست؟!
گذشته از شوخی، بیهوشی هم باعث میشه یه مقداری از خاطرات رو از دست بدیم. 
منم از دو سال پیش، یه تعداد کثیری از خاطراتم رو که عموما مربوط به صدمات پسرم بوده، از دست دادم. و هیچی ازشون یادم نیست! 
موقع افطار و سحر لطفا برای ما هم دعارکنید.
پاسخ:
سلام.
ممنونم الحمدلله.
من بابا لنگ دراز نداشتم :)) یه سهیلا داشتم که آب هم می‌خوردم یاهومسنجرو باز می‌کردم می‌نوشتم آب خوردم الان سهیلا :دی
همچین خاطرات مهمی هم نبودن یادم بمونه. ولی خستگی تربیت‌بدنی عجییییییب یادمه. حتی یادمه انقدر خسته می‌شدم که نمی‌تونستم برگردم خوابگاه ناهار درست کنم و غذای سلفو می‌گرفتم گاهی. حتی یادمه دوشنبه‌ها که تربیت‌بدنی داشتم، سلف، کتلت داشت و حتی یادمه دقیقاً بعد از ناهار درس معادلات داشتم

محتاجیم به دعا
اینکه هیچکدوم رو یادتون نمیاد خیلی عجیبه
پاسخ:
:)) به‌یادسپردن گاهی عمدیه گاهی بی‌اختیار. مثلاً من هر چقدرم سرمو بکوبم به دیوار، بعضی چیزا یادم نمیره.
آرشیو فیلم‎ها و عکسای خوابگاهو بر اساس تاریخ مرتب کردم و عکس و فیلم آشو پیدا کردم. دوربینو گذاشته بودم روی کابینت و از خودم در حین آشپزی فیلم می‌گرفتم. ماسکم رو دهنم بود که ینی سرما خوردم. فقط چون حجاب ندارم نمی‌تونم نشون بدم :دی
۲۰ دی ۹۶ ، ۱۹:۵۶ نیمچه مهندس ...
چرا من پست 7 مهر 94 رو ندیده بودم تا حالا؟
من تا حالا فقط با خودم فکر می کردم که نمیخوای برگردی تبریز،الان دیدم اونجا هم نوشتی.
فکر می کردم آرشیو رو کامل خوندم.
پاسخ:
دقت نکردی دیگه. نچ نچ نچ نچ
برو از اول یه مروری کن ببین چیزی از قلم نیفتاده باشه :))

من در مورد تبریز برگشتن و برنگشتن دو رویکرد متضاد دارم که فقط در مواجهه با هر کی که پیشنهاد ازدواج بده و نخوام جواب مثبت بدم استفاده می‌کنم. طرف ساکن هر جایی جز تبریز باشه میگم می‌خوام برگردم تبریز و طرف تبریزی باشه میگم می‌خوام برم تهران :دی ولی خب اینا بهونه است. مراد کوه قافم بخواد ببرتم میرم :))
سلام
پاراگراف اول رو در حال یاد دادن ترکی خوندن به کسی نبودین؟ بعد همینجوری از سبک اینطور نوشتن خوشتون اومده باشه و ادامه ماجرا؟
یه سوال: استراحتگاه همون نمازخونه اس؟ یا دانشگاه فهمیده ای داشتین و جای استراحت برای پیچوندن کلاسها طراحی کرده؟
اگه دومی باشه سرخورده میشم‎:D
پاسخ:
سلام :)
نه از این اخلاقا نداشتم. همچین دوستی هم نداشتم ازم بخواد ترکی یادش بدم. فقط به صورت مه‌آلود و محو یادمه ترم اول، دوم، بچه‌های ترک کلاس آموزش ترکی داشتن تو دانشگاه و من یه بار رفتم و از جوّ و فضای صمیمانه‌شون خوشم نیومد و دیگه نرفتم. شاید اونجا گفتن خاطراتتونو بنویسین. ولی یادم نمیاد اونجا به کسی داده باشم تصحیح کنه. چون اصن اونجا با کسی دوست نشدم. تازه یادمم نمیاد همچین چیزی گفته باشنااااا. فقط حدسه

آره ما دخترا یه استراحتگاه جدا داشتیم که بالش و پتو و مبل و چند تا میز معمولی و مطالعه داشت (به مساحتِ حدوداً سیصد چهار متر) که می‌تونستیم کلاسا رو بپیچونیم توش بخسبیم. تا ساعت 4 باز بود. بعدش می‌تونستیم بریم مسجد بخسبیم.
تو بخاطر خستگی کلاسی رو نرفته باشی؟!؟
نوشته هات هم اصن شبیه نسرین نیس
تقلبیه
من باورم نمیشه تو چیزیو یادت نیاد



ولی خندم میگیره
این داداش امیدتون ریاضیش ضعیفه؟همیشه حرفش هس که تو باید هوای ریاضیشو داشته باشی:| یه جمله یادمه از پستای چند ماه یا چند سال قبل که گفته بودی بهش مشتق بگیر:/هی این یادم میفته میگی امید و امتحاناش :دی
پاسخ:
:))) ببین هدف پست این بود که بگم ممکنه یه خصوصیتی و ویژگی‌ای رو بعد از سال‌ها فراموش کنی و یادت نیاد اونجوری بود. مثلاً چند سال بعد یادم نیاد چقدر دوستت داشتم... چقدر غم‌انگیزه :دی

امید تجربی بود؛ ولی الان مهندسی می‌خونه. ینی یک اپسیلون بینش ریاضی نداره. پدرمو درآورده به معنای واقعی کلمه :((((( ینی 140 واحدی که خودم پاس کردم یه طرف، 140 واحدی که دارم با ایشون پاس می‌کنم یه طرف. شبا برای امتحانای خودم انقدر بیدار نموندم که برای امتحانات ایشون! :((((
۲۰ دی ۹۶ ، ۲۱:۲۳ صبا مهدوی
آدم یاد رابینسون کروزوئه میفته :-)
پاسخ:
:)))) آره آره دقیقاً :دی
برادر امید موفق باشن هرکجا و هر رشته ای که باشن، ( مهندس پزشکی می خونه؟)بد نیست که ریاضیات برا خودتون هم  تکرار میشه 
:)
پاسخ:
ممنون.
نه، کامپیوتر.
الانم داره یکی تو سر خودش می‌زنه یکی تو سر جزوه‌هاش
منم برای صدمین بار دارم یه مساله رو توضیح می‌دم و خون جلوی چشامو گرفته که پس چی یادتون دادن تو دانشگاه
انقد نخواستی نشون سایرین بدی که خودتم یادت رفته؟ نمیشه که خب آخه.
پاسخ:
ذهن ما که کامپیوتر نیست وقتی زمان و مکانو وارد قسمت جستجوش کردیم بره بگرده و بیاد بگه اون روز و اون ساعت با کی چی کار می‌کردیم...
ذهنه دیگه. یه وقتایی یادش میره و یادشم نمیاد چیا یادش رفته
چند روز پیش اتفاقی یکی از پستامو می‌خوندم که تو مترو با یه دختر هم‌اسم خودم هم‌کلام شدم و داشت باهام درد دل می‌کرد و حس کردم چقدر به یه همصحبت نیاز داره و ایستگاهی که قرار بود پیاده شم نشدم که سنگ صبورش باشم...
حالا نه حرفاش یادمه نه خودش نه یادم میاد کدوم ایستگاه و کِی
هیچ ایده‌ای ندارم که چرا نوشتن هم مانع فراموشیم نشده
۲۲ دی ۹۶ ، ۱۰:۵۵ الهام شمسی
راجع به فراموشی، نظریه‌ای هست مبنی بر اینکه مغز سعی داره خاطرات تلخ یا ناخوشایند یا بی‌اهمیت رو حذف کنه، البته در حذف همه‌ی خاطراتی از نوعی که گفتم، موفق نیست ولی بعضیاشو می‌تونه پاک کنه، و دانشمندا می‌گن به همین دلیله که نسبت به بعضی مکان‌ها یا اشخاصی که شاید قبلاً خوشمون نمیومده، بعدها حسمون ممکنه عوض شه و نه تنها خوشمون بیاد بلکه حتی دلتنگشون هم بشیم.
راجع به ابعادی از شخصیت که آدم نشون خودش و یا بقیه می‌ده یا نمی‌ده، علاوه بر اون ضمیر ناخودآگاه که فروید مطرح کرده بود، یاد نظریه‌ی پرسونا و سایه‌ی کارل یونگ هم افتادم. حالا چون توی درسای کنکورت روانشناسی هم هست، ممکنه خودت با این مفاهیم آشنا باشی.
پاسخ:
با این نظریه موافقم. شاید چون اون سال‌ها از خانواده و مدرسه و دوستانم جدا شده بودم و زیر فشار درسی و رقابت له می‌شدم، از شریف خاطرات خوبی ثبت نمیشد و سعی می‌کردم خوباشو نگه‌دارم بداشو دور بریزم. کم‌کم که دوستان جدیدی پیدا کردم و عادت کردم، تلخی‌های اونجا از ذهنم پاک شد و به تبع اون یه سری خاطرات دیگه هم پاک شدن.

دارم آشنا میشم. با برخی موافقم و با برخی نه. دلیل مخالفتم با برخی‌شون تجاربمه.
۲۲ دی ۹۶ ، ۱۱:۱۹ الهام شمسی
یه مشاهده‌ی جالبم در همین راستا: "تقریباً" هر شریفی‌ای می‌شناسم، چه در زمان تحصیل در شریف، شریفو دوست داشته و چه نه، بعداً که از شریف رفته، همیشه یه جور دلتنگی و حس خاصی (شبیه اینکه آدم، گمشده‌ای اونجا داره یا بخشی از خودشو اونجا جا گذاشته) نسبت به شریف داره. :)
پاسخ:
آره آره. من اتودمو اونجا گم کردم. آبی بود... زبرا بود :دی

نسرین دلم واسه خوابگاه تنگ شده بود
فیلم اتاق ۷۴ رو دیدم کل خاطره هام تازه شد
ما هم ۲ سال اون اتاق بودیم اگه یادت باشه
پاسخ:
الان اگه اینجا تلگرام بود دو تا قلب می‌ذاشتم برای کامنتت به یاد اون ایام
اتفاقا یادم بود. یادته بس که عکس چسبونده بودم رو دیوار وقتی واحدو تحویل گرفتین نرگس غر میزد به خاطر جای چسبا؟! :))))
۲۷ دی ۹۶ ، ۱۷:۴۹ ماه بانو
خوب می نویسی هاااا
پاسخ:
می‌دونم :)
و البته نظر لطف شماست