شباهنگ

شباهنگ
پیشنهادهای شباهنگ

1181- آخه همینجوری بی‌خبر، بدون خداحافظی؟

پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۱۴ ق.ظ

چند وقت پیش بود. هنوز اون گوشی قبلیه رو داشتم. برای یه کاری رفته بودم بانک و داشتم یه فرمی رو پر می‌کردم. گوشی‌مو درآوردم کدپستی‌مونو از توش بخونم و تو فرم بنویسم که دیدم اون دو تا گیتاری که همیشه از موبایلم آویزون بودن نیستن. جیبامو گشتم، کیفمو گشتم، روی زمین، زیر صندلی، روی میز، دوباره جیبام، کیفم، زمین. صبح رو گوشیم بودن. آویزون بودن. مطمئنم. دوباره جیبامو گشتم، کیفم. پس چی شدن؟ نکنه تو تاکسی افتاده باشن؟ این همه راه اومدم، کجا رو بگردم؟ کجاها گوشیمو درآوردم؟ یهو چی شدن آخه؟ فرمو تحویل دادم و برگشتم. یادم نبود دقیقاً از کدوم مسیر اومدم. اگه پیداشون نکنم چی؟ اگه دیگه هیچ وقت پیداشون نکنم... ینی تموم شد؟ دیگه مال من نیستن؟ به همین سادگی گمشون کردم؟

رسیدم زیر پل. همونجایی که از تاکسی پیاده شده بودم. دقیقاً کجا پیاده شدم؟ نگاه به دور و برم کردم و همون جا. آره همون جا کنار جدول. اگه ماشینا لهشون کرده باشن چی؟ اگه یکی اومده باشه و زمینو جارو کرده باشه و دورشون ریخته باشه چی؟ بی‌انصاف لااقل صبح بهم می‌گفتی از دستم خسته شدی که سیر نگات کنم خب. چرا اینجوری رفتی؟ یهویی، بی‌خبر، بی‌خداحافظی. تنگ میشه دلم برات آخه. چند قدم رفتم سمت جدول و آروم داشتم زمینو نگاه می‌کردم. چجوری می‌تونم توصیف کنم حسمو؟ حس از دست دادن چیزی که دوستش داری و بهش عادت کردی...

دیدمشون. پیداشون کردم و با ذوق خم شدم برشون داشتم. چرا برام عزیز بودن؟ بابا خریده بود برام. سوغاتی و بخشی از کادوی تولدم بودن. محکم تو مشتم گرفتمشون و دیگه هیچ وقت به گوشیم وصلشون نکردم. از ترس اینکه دوباره گمشون کنم و دیگه پیداشون نکنم.

پست این دو تا گیتارو تو هواپیما تایپ کرده بودم. دور نیستا. سه چهار سال پیشه. ولی ببینین لحنم چقدر پخته‌تر شده؟



یاد رفتگان افتادم. آدمایی که با پای خودشون رفتن...

بشنویم: Ali_Zand_Vakili_Rafti.mp3.html

موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۹۶/۱۰/۲۱
شباهنگ

بابا

نظرات  (۴۳)

۲۱ دی ۹۶ ، ۰۹:۳۷ آسـوکـآ آآ
بله بله بسیآآآآآآآآآآر پخته تر :)
پاسخ:
اصن احساس می‌کنم لحنم پختگی رو رد کرده سوخته :دی
۲۱ دی ۹۶ ، ۰۹:۳۸ جناب دچار
نوبتت رد نشد؟ :) نوبت بانک
پاسخ:
با رئیس بانک کار داشتم و نوبتی نیست انگار این کار. ینی قبلا از این کاغذای نوبت گرفته بودم که روش شماره است، بعد دیدم به کارم نیومد، این سری نوبت نگرفته فرمو پر کردم بردم براش
۲۱ دی ۹۶ ، ۰۹:۴۵ جناب دچار
گفتم این همه حرف زدی شاید یادت رفته توی بانکی الان :)
پاسخ:
:)) نه یادم بود. ولی پریشان‌خاطری خاصی تو چهره‌م بود به هر حال
خدا ابوی محترم رو در پناه خودش حفظ کنه.
پاسخ:
ممنون :)
همچنین ابوی شما و همه
ابوی قبلا وبلاگمو می‌خوند. اون موقع کلی انتقاد داشت به سر تا پای وبلاگم :)) الان نمی‌خونه ببینیه چه متانتی می‌باره از در و دیوار اینجا :دی
۲۱ دی ۹۶ ، ۰۹:۵۵ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
ببین میتونی یه کاری کنی که روی ناپختگیِ لحنمون و طرز نوشتنمون حساس بشیم ؟! و احیانا به خاطر همین ناپختگی، افسرده بشیم و وب نویسی رو ببوسیم بذاریم کنار؟! :|

بابا جان حضرت مولانا میفرمایند که:

هیچ آداب و ترتیبی مجو
هرچه میخواد دل تنگت بگو :))
پاسخ:
:))) نه ادامه بدین. خودش به مرور پخته‌تر میشه
اینا برای تذکر به خودمه که فکر نکنم از اول همین بودم که هستم
۲۱ دی ۹۶ ، ۰۹:۵۶ ماهی کوچولو
منم پاپیون قاب موبایل قبلیم رو گم کردم انقدر حالم گرفته شد که خدا میدونه ولــــــی پیدا نشد ... هزار جا رفته بودم اون روز :(
پاسخ:
خب پیشنهاد می‌کنم در غم هجرانش آهنگ رفت رو دانلود کنی گوش بدی از آقایان مسعود صادقلو و مهدی حسینی :دی
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۰:۰۲ ماهی کوچولو
وااااااای شنیدم :))))))) یه مدت انقدر گوش کردمش که خودشون شاکی شدن :)))))
پاسخ:
:))) منم وقتی گیر می‌دم به یه آهنگ، یه کاری می‌کنم بیان بگن غلط کردیم وقتشه که دیگه بس کنی :)))
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۰:۰۶ ماهی کوچولو
:)))) خیلی هم عالی :دی
پاسخ:
والا به خدا 
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۰:۰۹ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
از سال ٩٠ وب نوشته هامو دارم.گاهی که پستهای قدیمی رو میخونم باورم نمیشه من نوشتمشون..نه که بچگانه باشن،به خاطر نوع نوشتن و بیان احساساتم..

ظاهرا پختگی و نپختگی نوشته های من، بستگی به حالم داره!

مثلا چند ماه پیش به بنده خدایی کامنت گذاشته بود چقدر نوشته هات سنگینه.مثلا جوونی!
همون بنده خدا چند روز پیش اومده کامنت گذاشته :عع من نمیدونستم ارشد میخونی.آخه نوشته هات خیلی کودکانه س :| سعی کن این روحیه رو حفظ کنی😐🙄


پاسخ:
حالا لزوماً با لفظ و ظاهر متن هم نمیشه قضاوت کرد. تفکری که پشت متنه و پاسخ به این سوال که این متنو می‌نویسم که چی بشه هم مهمه
خدا بابایی رو حفظ کنه براتون:)
پاسخ:
:) سپاس 
یاد این پست افتادم که می‌گفت: کاش یه شوهر داشتم نمی‌ذاشت برم دانشگاه.
ولی به جاش یه بابا دارم که تا من فوق دکترامو نگیرم ول کن ماجرا نیست :))
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۰:۴۳ آقاگل ‌‌
قشنگ مثل دهه هشتادیای الان می‌نوشتی. ضمن احترام به دهه هشتادیای جمع البته:d
پاسخ:
:)))) آره. انگار اقتضای سنه و به مرور درست میشه
تازه وبلاگم از اینا بود که یه آهنگم آنلاین پخش میشد :))))
وای خدا چقدر خز بودم :))))))
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۴:۰۶ آقای دیوار نویس
چه خوب که پیدا شدن :) 
پاسخ:
آره. خدا رو شکر
چقد این آهنگو دوست میدارم...
پاسخ:
من‌ نیز هم :)
۲۱ دی ۹۶ ، ۲۳:۱۰ پسر مشرقی
چقدر از گم کردن متنفرم و خوش به حالت که پیداشون کردی. حس لذت بخشیه که کم تجربه ش کردم...
پاسخ:
آره حس خوبیه. یه وقتایی هم پیدا نکردم گمشده‌مو البته
از کجا به همراه وصل میشن، از اون نخ های بالاشون؟ به یک جا وصل کرده بودین؟ چه جوری هم زمان گم شدن آخه:)
پاسخ:
گوشیم قسمت پایینش یه قسمت مخصوص برای آویزون کردن چیز میز داشت و محل شارژش بالا بود. الان این یکی گوشیم از این قسمتا نداره و شارژش پایینه
اون قسمتش شبیه یه میله بارفیکس در ابعاد دو میلی‌متر بود. نخو که دو لایه است، از یه وری وارد و از یه ور خارج می‌کردم و از دولایه بودنش کمک می‌گرفتم و با یه جور گره ساده گیتارها رو از نخشون رد می‌کردم
اینجوری
هدیه زیباست خصوصا اگه از بابا یا مامان باشه.😊
خدا رو شکر پیدا شدن.
پاسخ:
:) درد گم کردن بیشتر از درد از دست دادن به‌واسطه‌ی مرگ و نیستیه
وقتی چیزی و کسی گم میشه، می‌دونی هست، ولی نیست. سخت‌تر از اینه که نباشه و بدونی نیست... همه‌ش چشم به راهی که برگرده
دیروز دو تا کامنت خصوصی خوب داشتم. ناشناس نبودن. همینایی بودن که معمولا کامنت می‌ذارن و عمومی هم میذارن. خوب بودن چون جای انقلت نداشت حرفشون و به دلم نشست، چون همونی رو برداشت کرده بودن که می‌خواستم. به قول معروف زده بودن به خال، هدف، به هر چی که منظورم بود. حالا درسته اونی که فقط اسمشو نوشته بود برداشت ناقصی کرده بود از پست (که می‌ذارم به حساب اطلاعات ناقصش و چیز دومی که نمی‌دونه) ولی اونی که با اسم و فامیل کامنت گذاشته بود به نکته‌ای اشاره کرده بود که دوست دارم یه روز خودم در موردش بنویسم براتون. حالا اینجام نشد، تو یه کتاب، با اسم مستعار حتی
خیلی وقت بود خواب نمی‌دیدم. تو این چهار ماهی که دارم یادداشت‌شون می‌کنم، دو بار خواب دیدنم به مدت دو هفته قطع شده. دلیلشو کشف نکردم هنوز. ولی خوشبختانه دیشب قسمت خواب مغزم فعال شد. تازه دو سری خواب دیدم. یه سری دیدم و ساعت سه بلند شدم و دوباره خوابیدم و سری بعدشو دیدم.
قبل از ساعت ۳. از خارج! (فکر کنم بی‌بی‌سی) زنگ زده بودن بهم که فلانی رو می‌شناسی؟ می‌تونی یه کم درباره‌ی اون آدم صحبت کنی باهامون؟ گفتم آره آره هم‌دانشگاهی یا همکارم بود. یادم نیست کدومو گفتم. تو شرکتی کار می‌کرد که من کار کرده بودم، می‌کردم یا قرار بود بکنم. یا شرکت دوستم‌ یا همسایه‌ی شرکت دوستم. یادم نیست کدومو گفتم. اصن یادم نیست کی بود. پسر بود. وقتی زنگ زدم باهاش صحبت کنم (شماره‌شو داشتم، ولی خب بازم یادم نمیاد کی بود) و بگم که یه چنین درخواستی ازم شده. خودش یا دوستش گفت اطلاعات ندادی که؟ نباید می‌دادیا. فهمیدم طرف خیلی نخبه است و اطلاعاتش برای امنیت ملیه و لو دادنش جرمه و مجازاتش حبس و اعدامه. حالا یادم نیست اطلاعات دادم به دشمن یا نه. ترورش نکنن یه وقت :(
دنبال چسب زخم و گوش پاکن و لاک‌پاکن بودم بخرم. کلی گشتم و فکر کنم یکی‌شونو خریدم بالاخره.
با مامان، مشهد بودیم، بازم بهش نبات دادن سر نماز. دو تا بشقاب کوچیکم کنار نباتا بود. داشتم فکر می‌کردم نبات سری قبل خودمو ببرم به عمه‌ها بدم یا اینو به اونا بدیم یا نبات‌های قبلی مامانو به اونا بدیم؟ یا اینا رو به خاله‌ها بدیم. کلا درگیر بودم حالا که سه سری نبات داریم به کی بدیم.
تو آسانسور بودم. دو تا چینی یا ژاپنی میخواستن بیان تو مانع بسته شدن در نشدم که نیان. ولی اومدن. درگیری پیش اومد بینمون که چرا نذاشتم بیان تو. واقعا چرا نمی‌خواستم بیان تو؟
بعد از ساعت ۳. شریف بودم. طبقه‌ی چهار انتهای سالن دست چپ یه کلاس بود که من اونجا داشتم سوپ می‌خوردم. تو ماهی‌تابه‌ی آلومینیومی. وای که چقدر بدم میاد از ماهیتابه‌ی آلومینیومی. اومدم بیرون دکتر ن. رو دیدم. منتظر آسانسور بود. الهام هم بود باهام. همینجوری قاشق به دست، بقیه‌شو نخوردم و به الهام گفتم بیا بریم به دکتر سلام بدیم. رفتیم. مانتو و مقنعه داشتم. چادر نمازم هم برداشتم. رفتیم پایین. بعد فکر کردم تو دانشگاه نمیشه چادر نماز پوشید که آخه. به یکی گفتم بره چادر مشکی‌مو بیاره. بعد داشتم فکر می‌کردم دکتر ن. طبقه‌ی ششم نبود مگه؟ طبقه‌ی چهار چی کار می‌کرد؟ بعدشم اینکه انتهای سالن دست چپِ طبقه‌ی چهار دیوار نیست مگه؟ خب من از کدوم کلاسی اومدم بیرون؟

دی‌ماه درست و حسابی خواب ندیده بودم که دیشب دلی از عزا درآوردم با این خواب‌ :))
پاسخ:
تازه عصر، عصر که نه، اول شب، حدودای 8 خوابیدم تا 9 و خواب دیدم با سهیلا و یه چند نفر از هم‌مدرسه‌ایا که یادم نیست کیا بودن راه‌آهنم و سوار مترو یا قطار میشم و بین چند خط ریل گیر افتادم و هی قطار میاد سمتم و هی میرم کنار و هی دوباره قطار میاد لهم کنه و هی میرم کنار.
امروز رکورد شکستم در زمینه‌ی خواب‌بینی :دی
خواب هاتون خودش یه پست بود:)
پاسخ:
چیزایی که قابلیت پست شدنو دارن ولی ارزش پست شدنو ندارنو به صورت کامنت می‌ذارم که به عنوان پست جدید ستاره‌ی روشنی برای کسی نشون داده نشه
و حس خوبیه وقتی می‌بینم اون‌ها هم خونده میشن
یه زمانی خیلی مد بودند الان رو قالب گوشیها مانوور میدن 
قالب ساختن با طرح خرگوش . دو تا گوش و یه دم :))))
پاسخ:
آره. دیدم دست یه چند تا از دوستام
ما همه روزی نوجوان خزی بوده ایم...
پاسخ:
نگرانم ده سال دیگه همین حسو نسبت به الانم داشته باشم :))
۲۳ دی ۹۶ ، ۰۰:۵۵ صبا مهدوی
طبق تجربه خواب معمولا با درگیری های ذهنی ادم مرتبطه با حال و روحیات و ترس ها و خواسته ها و افکار روزانه البته این ها همه یک قسم خواب هستند چون رویای صادقه هم داریم مثل خواب حضرت یوسف که وصفش در قرآن آمده
پاسخ:
این روزا انقدر ذهنم درگیر و خسته است که ترجیح می‌دم حداقل موقع خواب یه کم آروم بگیره که نمی‌گیره
خز که نه، آخه آهنگ داشتیم تا آهنگ ، مثلا سال ها پیش وبلاگی بود که همیشه می خوندم ، اونم به خاطر اینکه متن هایی که می نوشت با آهنگ بلاگ واقعا ست بود به طرز عجیبی، ....

پاسخ:
نه من شش و هشت می‌ذاشتم. این یه نمونه‌ش بود:

یادمه یکی از دوستان از اون ور آب تو آفیسش وبلاگمو می‌خونده و یهو این آهنگه که پخش شده، همکارانش نگاه معناداری بهش کردن و هیچی دیگه. وطنم پاره‌ی تنم :))
آره خوب ، واقعا شش و هشت بود،:)) حالا خوب بوده مرحوم جهان نذاشتی.
:)


پاسخ:
جهان نمی‌شناسم؛ ولی مرتضی پاشایی هم می‌ذاشتم :دی
من یه روند خیلی باحال و خیلی ساده واسه پیدا کردن گم شده هام دارم: آخرین بار کجا دیدمش؟! :))) 
خیلی خوبه واقعا. چندین بار گم شده هام رو پیدا کردم با این روش. 
پاسخ:
همه‌ی اونایی که آخرین بار اونجا دیدیمشون که همونجا نمی‌مونن.
با روش شما اجسام غیرمتحرک، غیرقابل حمل یا سنگین رو میشه پیدا کرد. یا هر چیزی که با یه درصد خوبی همون جایی بمونه که گمش کردیم
پدر ویلاگ میخواند نظر هم هم می نوشت، اهل وبلاگ نویسی نبودن؟:)
سوغات هم بودن پس.
خوبه جای دیگه نگهش می دارین، گوشی شاید دوباره گم شه....

پاسخ:
پدر وبلاگ هم داشتن. البته کاری و خبری بود وبلاگشون. بلاگفا که به فنا رفت دیگه ننوشت
برادرم هم حتی :)))
تو زندگینامه‌م بنویسین وی در خانواده‌ای مذهبی و بلاگر دیده به جهان گشود
پست بزار :/
پاسخ:
بمیری! با این "ز"
با زورو محشور بشی اون دنیا

یه ماه دیگه کنکور دارم. پستم نمیاد :(
پست نزا/ظ/ذ/ضار ^_^
پاسخ:
دارم میzارم :دی
منم ۵ ماه دیگه کنکور دارم ^_^ همانند یه موجود ۴ پایی مشغول به امتحانات دانشگاهم ^_^ 
یه پلشتی برام اهنگ فتانه رو فرستاده هم قر داره هم غصه :( بیشور بوده نمیفهمه تو این بیشوهری نباید از این اهنگا برا بچه مردم زد ^_^
پاسخ:
اون پلشت اسمش شباهنگ نیست؟ :))))
دارم خودمم گوش میدم و قر تو کمرم فراوونه
بعد فکر کن نیم ساعت پیش قسمت ششمِ بخش چهارم تنها مسیر پناهیانو گوش می‌کردم :دی

برای اونایی که دارن کامنتا رو دنبال می‌کنن:

دسته خودت نی آخه عُمَری :دی برا اونه هرچی بهت بگن چپه میکنی ×_×
عُمَر
عُمَر
عُمر
عُمَر
زززززززززززززززززز
پاسخ:
یا مرا ببر به شهرتون، یا بیا به تبریزِ ما :)))
نچ.اسمش گودزیلای هَش سَره :دیییییییی
همین فتانه هارو گوش بده تن و بدن پناهیان انقد ننداز/ض/ظ/ذ رو ویبره 

ززززززززززز
پاسخ:
خب آخه هر دو شون برای روح و روان لازمن :)))
والا
نرود میخ آهنین در سنگ ! الکی گوش میدی من خودم شاهدمممممممم همون وَشی (وحشی)بودی که هستی! بدتر میشی که بهتر نمیشی!والا !!!
وشی
وشی
وشی
وشی
وشی
ززززززززز
پاسخ:
دیریست که دلدار پیامی (من میگم پیامی، شما بخون کامنتی) نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

سوی من وحشی صفت عقل رمیده
آهوروشی کبک خرامی نفرستاد

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد

فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد
نیازی نی من تورو بیارم به شهرمون
خودجوش از مهر میای
دهن کنکور در تمامی مقاطع رو سرویس کردی قشنگ
تمامی مقاطع
تمامی دانشگاه ها

پاسخ:
:)) این دیگه آخرشه. بعدش تحصیلاتو می‌بوسم میذارم کنار
سوالی که اینجا پیش میاد اینه که :

[مگهههههههه تووووو روانم داری آخهههه روانیییییییییی؟؟؟؟؟!!!] ^_^
پاسخ:
روح و روان که دارم
ولی 
جان  و  جهان من   تویی،  سرو روان   من  تویی
روح  وروان من تویی،  دست  من است و  دامنت
اولا نبوس [خشم اژدها]بوس فقط من و مراد ^_^
ثانیا نه تووووووروووووخدا باز/ض/ظ/ذ ادامه بده حالا جا داریییی.فوق دکترا و ....


پ.ن : 
من همیشه میگفتم اولا؛"دوما" ... بعد یه بنده خدایی گفت اولا که میگی بعدش باید بگی "ثانیا" دوما اشتباهه! بعد از اون تاریخ من دیگه نمیگم اولا.دوما :دی عین آدم میگم ^_^ میخوام بگم لحن داریم تا لحن ؛ مصحح داریم تا مصحح *_* :دیییییییی


ززززززز
پاسخ:
حالا ببینم چی میشه. چو دیدی نداری نشانی ز شوی، ز گهواره تا گور دانش بجوی
ببین این شعر ایراد داره مگه اینکه مراد دامن بپوشه [آیکون تصور مراد با دامن] پخخخخخحخخخخخ اولدیم 😂😂😂😂
پاسخ:
:| خطر ریزش کوه نمک

+ ولی خیلی بی‌شعوری. وقتایی که می‌بینی حوصله ندارم و جواب پیاماتو نمی‌دم میای اینجا و منم آبروداری می‌کنم و جواب میدم و خب در ادامه حالم خوب میشه.
حاض/ز/ذ/ظرجواب شدیا (آیکون نگاه چپکی)
بِzا اون پست لامصبو دیه میخام برم عههههههه
پاسخ:
نمی‌ذاری تایپش کنم که آخه
قدرم نمیدونی که چه فایده -_-

پاسخ:
نمک‌نشناسم دیگه
ز

نمیزاری صحیح است نمی"ز"اری ^_^
پاسخ:
گذاشتن = اجازه دادن
آقااااا ولمون کککککککن من به ز همانقدر وفادارم که به حاج عبدلله جان جانِ جانان ^_^

+ آی دلم تنگ شد(ضجه) :(((
پاسخ:
حاج اسدالله نبود؟
نه راحت باش ؛ دست من نمک نداره توام که وَشی منم که عادت کردم در طی این مدت هعییییییی
بزا بچه هات بیاری خونه ما ؛ به علی اکبر و امیرعباس و امیرمهدی میگم بکننشون تو گونی قشنگ تلافی بشه ^_^

+ آخرش این رفت خونه اونا یا اون اومد خونه فتانه اینا تو کشمیر؟؟؟خعلی بی حیا بوده هااااا نچ نچ نچ پ چی میگن هی میگن دخترم دخترا قدیم.هوم؟! قدیم که علنا میگفتن یا بیا خونمون یا بریم خونتون 
حالا نمیتونم خیلی واضح صوبت کنم خانواده رد میشه از اینجاها :d
پاسخ:
:)) برو بذار پستمو بنویسم.
اسدلله
عبدلله
شمس الله
فرض الله
یدالله
حمدلله
فرقی نداره مهم اون وزنشونه :دی
پاسخ:
مرادالله :))
تقاضا دارم تو کامنتایی که متعلق به حاج عبدلله جان جانِ جانانه منه بزور شوهرتو لا نده اون وسط
مرسی
اه
پاسخ:
:)) رسیدگی میشه به تقاضات