شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

اگه نگیم نخندیم، پیاز می‌شیم می‌گندیم

آخرین نظرات

بیات‌نوشت چیست؟ نوشته‌های منتشر نشده، از دهن افتاده و بیاتی که پیام، خاصیت و اهمیت چندانی ندارند.

واگن سوم بودم. برگشتم سمت سالن و دستمو بردم بالا و برای بابا تکون دادم. قلبم مچاله شد. تنگ شد. باورم نمیشه هنوزم وقتی میرم تهران گریه‌ام می‌گیره. قبلنا وقتی می‌رفتم بغض می‌کردم و برگشتنی (می‌دونین که؛ برگشتنی قیده. ینی وقتی داشتم برمی‌گشتم خونه) خوشحال بودم. حالا وقتی برمی‌گردم هم از اون ور دلم تنگه و باز بغض می‌کنم برای تهران. دائم‌البغض که میگن منم. سهراب در همین راستا می‌فرماید: اهل کاشانم اما، شهر من کاشان نیست. شهر من گم شده است. 

سه تا پسر و دو تا دختر هم واگن سه بودن. شایدم دو تا پسر و سه تا دختر. باهم بودن. هر پنج تاشون کوپه‌ی اول. من کوپه‌ی دوم بودم. کوپه‌ی شش‌تخته گرفته بودن و قرار بود کیفا و چمدوناشونو بذارن روی تخت ششم. تا برسیم و سوار شیم پشت سرشون بودم و حرفاشونو می‌شنیدم. ینی هم بغض کرده بودم و دلم تنگِ خونه بود، هم فال گوش وایستاده بودم. واینستاده بودم البته. فال گوش حرکت می‌کردم. دانشجو بودن. اینو وقتی بلیتاشونو دستشون گرفته بودن و دنبال واگن سه می‌گشتن و از خوابگاه می‌گفتن فهمیدم. ولی نفهمیدم ساکن تبریزن و دانشجوی تهران، یا اهل تهرانن و دانشجوی تبریز. همه‌شون فارسی حرف می‌زدن باهم و لهجه هم نداشتن. به تجربه، ششِ دی، موقعِ فرجه‌هاست و ملت تو یه همچین روزی برمی‌گردن خونه‌شون. مگه اینکه پروژه‌ای چیزی داشته باشن.

مأمور قطار قبل از سوار شدن بلیتاشونو دید و پرسید باهمین؟ گفتن آره. مأموره فکر کرد منم با اونام. شش تا بودیم و کوپه‌ها شش‌تخته. بعد که بلیتمو نشونش دادم از گمراهی درومد. زمانه چقدر عوض شده. دوره‌ی ما راننده‌های اتوبوس نمی‌ذاشتن خانوم کنار آقا بشینه. باید شناسنامه نشونشون می‌دادی و ثابت می‌کردی محرمین. اون وقت اینا کوپه‌ی دربست گرفتن. [نچ نچ نچ گویان سوار قطار می‌شود]

سوار قطار که شدم، تو کوپه‌مون فقط من بودم. از مأمور واگن پرسیدم تنهام؟ گفت نه بین راه قراره سوار شن. دفتر و دستکامو درآوردم و شروع کردم به درس خوندن. صدای خنده‌هاشون رشته‌ی افکارمو می‌گسست. پانتومیم بازی می‌کردن، خاطره تعریف می‌کردن، چیپس می‌خوردن و می‌خندیدن. دلم می‌خواست مثل بچه‌ها خوراکیامو ببرم باهاشون تقسیم کنم و بگم منم بازی میدین؟ :دی

یاد سال اول کارشناسی افتادم. هم سن و سال همینا بودیم. دم عید بود و نمی‌دونم چه امتحان و پروژه‌ای داشتیم که همه‌مون تا یه تاریخی نتونسته بودیم بریم خونه و بلیت اتوبوس و هواپیما هم تموم شده بود و همه‌مون برای همون روز بلیت قطار گرفتیم. من، ریحانه، سمیرا، بهناز، نگار، دنیز، مریم؟ مژده؟ سحر؟ یادم نیست چند تا بودیم. برای نماز نگه‌داشته بودن. وقتی داشتم پیاده می‌شدم فریدو دیدم. اون داشت سوار می‌شد و من پیاده می‌شدم. از دیدنِ هم‌کلاسی‌ای که تا همین چند ساعت پیش سر یه کلاس بودیم انقدر شوکه شده بودم که هیچی نگفتم. نه سلامی نه علیکی. برگشتم به ریحانه بگم فریدم تو همین واگنه که ریحانه پیش‌دستی کرد و گفت افشین اینا هم با همین قطار میرن تبریز. ریحانه عمران بود و افشین اینا یه باند عمرانی بودن. بعد پوریا رو دیدم. پوریا و فرید و یه چند تای دیگه که هنوز اسماشونو یاد نگرفته بودم برقی بودن. اون روز کلی نخبه و نابغه تو اون واگن بودن. واگن شریفیا :))

هنوز داشتن پانتومیم بازی می‌کردن و خاطره تعریف می‌کردن و چیپس می‌خوردن و می‌خندیدن. چقدر احساس پیری می‌کردم وقتی بهشون فکر می‌کردم. برای شام جوجه سفارش دادن و یه کم تو سالن قدم زدن و بعد دیگه صداشون قطع شد. 

یکی دو سه ساعتی از تبریز فاصله گرفته بودیم که یه خانومه ۳۸ ساله (وقتی ۱۷ سالش بوده ازدواج کرده و همون سال، اولین بچه‌ش که یه پسر ۲۱ ساله‌ست و تهران افسری می‌خونه و قصد ازدواج نداره به دنیا اومده) با دخترش سوار شد. شبیه یکی از بچه‌های تیم شیما اینا حرف می‌زدن. حدس زدم باهم همشهری باشن. همان‌طور که زبان فارسی لهجه‌های متعددی داره و از طرز حرف زدن طرف می‌فهمیم اهل کجاست، ترکی هم اینجوریه. لهجه‌شناسی‌م خوب نیست زیاد و فقط می‌تونم تشخیص بدم طرف همشهری‌م هست یا نه. بعد یه خانم ۶۸ ساله (گفت ۹ تا بچه دارم و بچه‌ی آخرم ۲۹ سالشه و وقتی ۳۹ سالم بوده به دنیا اومده) با یه دبّه ترشی و ده تا ساک و چمدون و سطل ماست و روغن و کره و دخترش (که همین دختر ۲۹ ساله باشه) سوار شد و بعد یه خانوم دیگه که مثل خانم ۳۸ ساله و دخترش حرف می‌زد با یه جعبه سیب و یه گونی پیاز و سیب‌زمینی و چند تا قابلمه و یه دبّه ترشی و دو تا ماشین کنترلی که برای نوه‌هاش خریده بود و چند تا ساک سوار شد.

یه کم در مورد دندون مصنوعی صحبت کردن. خانم ۳۸ ساله دندوناشو تازه کشیده بود و می‌خواست دندون مصنوعی بذاره. بعد در مورد محله‌شون و در واقع آدرس خونه‌هاشون صحبت کردن. اینکه کجا می‌شینن و خونه‌شون بزرگه، کوچیکه، حیاط داره، نداره. بعد در مورد شغل شوهراشون و آدابِ پول گرفتن از شوهراشون و اینکه کاش مستقل بودن و چشمشون به دست شوهرشون نبود. به من هم توصیه کردن مستقل شم و چشمم به جیبِ شوهرم نباشه. در مورد گوشتِ «گچی» هم صحبت شد. گِچی به زبان ما نمی‌دونم بز، گوزن، آهو یا چیه. بلد نیستم فارسی‌شو. در مورد گوشت این حیوون صحبت می‌کردن. دخترِ ۲۹ ساله‌ی خانم ۶۸ ساله رفت از عموش چیزی بگیره یا بهش بده. در ادامه، مامانش اون آقا رو شوهر خطاب کرد. یه کم گیج شده بودم، ولیکن ساکت بودم و وارد بحثشون نمی‌شدم. خانومی که روبه‌روم نشسته بود از دختر ۲۹ ساله‌ی خانم ۶۸ ساله پرسید با عموت اومدین یا پدرت؟ دختره گفت بابامه، ولی عمو میگیم بهش. اونجا بود که فهیدم اینا به بابا میگن عمو. بقیه‌ی خانوما هم تأیید کردن که ما هم همچین رسمی داریم که بابا رو عمو صدا کنیم و عمو رو بابا. تعداد بچه‌های همو پرسیدن. و اونجا بود که فهمیدم خانم ۶۸ ساله، ۹ تا بچه داره. پنج تا پسر و چهار تا دختر. آخریه همین دختره بود که به گفته‌ی خودش کلی خواستگار داشت، خودشم خواستگارهاشو می‌خواست و یکیش همسایه‌شون بود، ولیکن دختره رو نمی‌دادن بهش. زیرا پدر دختره از پسره خوشش نمیومد. ظاهراً یه خواستگار تهرانی هم داشت و به اونم نمی‌دادن. کلاً نمی‌دادنش به کسی. دختره ضمن اظهار نارضایتی از عملکرد پدرش مبنی بر اینکه سخت می‌گیره اذعان کرد: نه به دور میدن منو نه به نزدیک. کلاً نمی‌دن منو به کسی. 

خانوم ۳۸ ساله از خانومی که روبه‌روم نشسته بود پرسید چند تا بچه داری؟ خانومه جواب داد سه تا کنیز داری. منظورش این بود که سه تا دختر دارم. گفت تهرانن و بعد در همین راستا از مشقت‌های مادر بودن گفت. یه ضرب‌المثل یا سخن نغز هم گفت که متأسف شدم. خواست مثلاً بگه مادر بودن سخته، گفت سگ باشی مادر نباشی. بگذریم... بهشت زیر پای مادران است به هر حال. این خانوما اهل یه شهرستانی بودن که اهالی اون شهرستان از اهالی یه شهرستان دیگه خوششون نمیومد. و تا می‌تونستن پشت سر اون شهرستانیا حرف زدن که فلانن و بهمانن. معلوم بود از ماها هم متنفرن و دو صد چندان حالشون از ما به هم می‌خوره. ولیکن به احترام من چیزی نمی‌گفتن پشت سر اهالی شهر ما. 

وقتی دیدن حرف نمی‌زنم، سر صحبتو اینجوری باهام باز کردن که اهل کجام و اصرار داشتن که بدونن خود تبریز یا اطرافش. این خیلی مهمه برای بعضیا. دلیلشم کشف نکردم هنوز. دیدم اگه بحثو ادامه بدن، باید مساحت فرشای خونه‌مونم در اختیارشون بذارم. فلذا سرمو کردم تو گوشیم تا خودشون با خودشون به بحثشون ادامه بدن. در ادامه داشتن در موردِ خانواده‌ی شوهرشون، عروسِ خواهرشوهراشون و خواهرشوهرای عروساشون صحبت می‌کردن. یه ضرب‌المثلم اینجا و در همین راستا یاد گرفتم که سگ از توله نجس‌تر هست یا نیست یا توله از سگ نجس‌تره یا یه همچین چیزی. انقدر تند تند حرف می‌زدن و بحثو عوض می‌کردن و چیزای جدید می‌گفتن که مطالب، خوب جا نمیفتاد برام. به هر حال یه چیزی نجس بود این وسط. و در کل منظورشون این بود که عروس و خواهرشوهر اه اه و پیف پیف. اینجا بود که خانم ۳۸ ساله به این نکته اشاره کرد که پسرش قصد ازدواج نداره و ابراز نگرانی کرد بابت عروس آینده‌ش. 

ینی هر چقدر من عاشقِ خانواده‌ی فرضیِ شوهرِ فرضی‌م ام، اونا متنفر بودن از خانواده‌ی شوهر و حالشون به هم می‌خورد ازشون و هر چقدر من عاشق شهرستان‌ها و لهجه‌های مختلفم اونا بدشون میومد از هر کی و هر چی جز خودشون.

خانم ۳۸ یه سوال شرعی بانوان هم داشت که تو جمع مطرح کرد و من چون می‌دونستم حکمشو، براش توضیح دادم و برای مطمئن‌تر شدنش از گوگل هم جستجو کردم براش. داشت می‌رفت تهران که با پسرش برن قم، زیارت. پسرش دانشجو بود و قرار بود بیاد دنبال مادر و خواهرش. خواهرش کلاس ششم بود. همون اولِ آشنایی اسممو پرسید. دوست شدیم باهم و نصف شب که بدخواب شده بودم اونم بیدار بود و باهم پفیلا خوردیم. نسبتاً ازشون خوشم اومد. مهر خانومه تا حدودی به دلم نشست. مهربون بود، ولی نه انقدر که آرزو کنم همچین مادرشوهری داشته باشم. تو این چند سال کمِ کمش با صد تا خانوم که پسر دم بخت داشتن همسفر بودم و هر بار مصمم‌تر شدم که قبل از ازدواج، در مورد مادر مراد بیشتر تحقیق کنم و نسبت به مادرش حساس‌تر باشم تا خودش. ینی انقدر که اینا رو مخن، پسراشون رو مخ نیستن فکر کنم.

ظاهراً سر و صدای کوپه بغلی نذاشته بود اینا خوب بخوابن. صبح یه کم بد و بیراه پشت سر اونا گفتن و وقتی فهمیدن کوپه‌شون مختلط بوده، نچ نچ نچ گویان به خدا پناه بردن و انگشت حیرت به دهان گذاشته و گزیدن.

بعدشم رسیدیم و ادامه‌ی این پست میشه همون پست 1177

نظرات (۱۶)

۲۷ دی ۹۶ ، ۱۳:۱۷ ابوالفضل ;)
من و تو فکر کنم بر عکس همیم! من حوصله ی نوشتن ندارم ولی تمام وبلاگا و پیج ها و ... رو می خونم. نمونه ش همین متن تو. در مورد حرف زدن هم صدق می کنه و عاشق گوش دادنم و از آدمای پرحرف خوشم می آد البته به شرطی که پرت و پلا حرف نزنن.
پاسخ:
خب منم یه وقتایی حوصله‌ی نوشتن ندارم. الان 21 صفحه وُردِ نصفه نیمه دارم و زورمو می‌زنم تا آخر بهمن تموم کنم که اگه خداحافظی کردم و رفتم حرف نصفه نیمه‌ای نمونده باشه تو یادداشت‌هام
ولی در کل من زیاد وقت صرفِ خوندن صفحات و پیج‌های بقیه نمی‌کنم. خوباشو می‌خونم و نوشته‌های دوستان نزدیک‌ترو
۲۷ دی ۹۶ ، ۱۳:۲۲ آقاگل ‌‌
انصافاً از اون دست پست‌های طویل بودا. :))
یاد این فیم‌هایی افتادم که اول خودشون رو می‌سازن بعد میرن قبلش رو می‌سازن. مثلاً انیمیشن کارخانه هیولاها که اول خودش رو ساختن بعدش دانشگاه هیولاها که می‌شد قبل اولی رو. :d
.
زمونه عوض شده. الان دیگه حتی خونه مشترک می‌گیرن دور هم
پاسخ:
نصفشو همون موقع تو قطار نوشته بودم با گوشی.
دهه‌ی پنجاهیا و شصتیا این روزا رو تو خوابم نمی‌ دیدن :))
تا باشه از این پست ها ولی با جزییات بیشتر بهتر :))) 
تنهایی سفر کردن هم عالمی داره 
پاسخ:
دیگه جزئی‌تر از این می‌خواستم بگم باید تعداد النگوهای دختر 29 ساله رو هم ذکر می‌کردم :))
چقدر با اون دختره همدردی کردم که گفت منو نه به راه دور میدن نه به راه نزدیک 
کلا منو نمیدن به کسی 
فکر می کردم فقط من همچین حسی دارم بین دخترها
پاسخ:
شاید پدر و مادرش دلیل خوب و محکمی دارن. ما که خبر نداریم...
شاید وضع مالی‌شون برای جهیزیه خوب نیست که بود. عالی بود
شاید نمی‌خوان دختر آخریشون بره و تنها بمونن
الله اعلم
با خوندن این پستت خندم گرفت بامزه تعریف میکنی :))
پاسخ:
آخه من خییییلی بامزه‌ام :)
۲۷ دی ۹۶ ، ۱۴:۳۳ صبا مهدوی
پیشنهاد میکنم صوت پستهات را هم بذاری کلی دعای خیر برای خودت جمع می کنی. بذاری را با ذال نوشتم ولی همیشه تساوی به معنای عدالت نیست
پاسخ:
مثل کتاب‌های صوتی که آدم موقع خواب و رانندگی و پیاده‌روی گوش میده. فکر خوبیه هاااا. اینجوری برای خودمم بهتره و دیگه مجبور نیستم نیم‌فاصله و ویرگول و اینا رو رعایت کنم.
گفتی برابری، یاد یه قولی از یه عزیزی افتادم که همه در برابر قانون برابرند، بعضی برابرتر
شما عزیز دلی :)
۲۷ دی ۹۶ ، ۱۷:۴۸ ماه بانو
چه عالی می نویسی
https://mahbano.online/product/home-appliances/heating-cooling/air-conditioner/
پاسخ:
کولر گازی؟ :|
من الان از سرما به خودم می‌لرزم. برف اومده. اون وقت کولر گازی؟
یاد کلاس خودمون افتادم که تا ترم 4 به پسرا سلام هم نمی کردیم اونوقت اونا تو یک کوپه بودند:)
پاسخ:
شهر به شهر و دانشگاه به دانشگاه و دانشکده به دانشکده فرق می‌کنه فرهنگ‌ها. حتی به مرور زمان هم دچار تحول میشه روابط و مرزهاشون
۲۸ دی ۹۶ ، ۰۱:۰۵ نیمچه مهندس ...
من یه پست آموزشی درخواستی دارم.بی ربطه به این پست.تو پست پیش المیرا پرسیده بود چطور برنامه هات رو مدیریت میکنی و پرسیده بودی تلویزیون میبینی یا نه؟
من نمیبینم چند ساله.میشه یه پست بذاری راجع به برنامه ریزی شباهنگی؟
من وقتی هوا سرده اصلا نمی تونم کاری انجام بدم.چون میدونم تبریز هم سرده میخوام بدونم چطور با این مشکل مواجه میشی؟
پاسخ:
برنامه بدم، 5 صبح بیدار شدن بلدی؟ :)))
من کلاً مستقل از زمان و مکان زندگی می‌کنم. اینم بلدی؟ :دی
یه وقت زشت نباشه من هرچند وقت میام میگم جغد دیدم یادت افتادم ؟ :))))))
@giomeee
پاسخ:
:)) نه زشت نیست. عکساتو ذخیره کردم. لامصبا چقدر خوششششششششگل و دلبر بودن
سپاس بیکران
خیلی هم بی اهمیت نیستن ها .....
دختر خانومه که کلا سرنوشتش رو داده دست والدین ...خودش چی پس؟
معذرت می‌خوام ولی نوشته نشون داد که این  خانم ها خیلی حرف میزنن، کم آوردن  بعد  در ذکر بیچاره ای رو باز کردن از عروس نداشته تا خواهر شوهر......
واینکه به نظرم اجباری در دین نیست ، اما کسی که قبول کرده مسلمونه باید و نباید هاشم  خوبه رعایت کنه...کپه مختلط گرفتن رو میگم(نه اینکه آدمای بدی باشن ، نه و البته خدا از باطن آدما خبر داره...)
درس و  همکلاسی و هم دانشگاهی و استاد و امتحانات  هم دوره ای بود و بگذشت هعی.........
:)
پاسخ:
به قول دوستم، خواستگار داشتن و نداشتن و تعدادش، نشان‌دهنده‌ی هیچی نیست واقعاً. حتی خود ازدواج کردن هم نشانه‌ی هیچی دال بر خوب و شایسته بودن دختره/پسره نیست. هر چند، به نظرم دختره تعداد خواستگاراشو گفت که بگه نموندم رو دست پدر و مادرم. در واقع نخواست فخرفروشی کنه و یه جورایی فقط می‌خواست بگه نمیذارن ازدواج کنم. بازم به قول دوستم، خواستگار داشتن، افتخار نیست؛ دور باشد از ما، که بخواهیم تعداد خواستگاران و یا شرایطشون رو تو چشم و چال ملت کنیم! خواستگاری که شعور نداشته باشه، به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خوره حتی اگه شرایط ظاهری و یا اقتصادیش خوب باشه، و به نظرم خواستگاران دارای شرایط نامناسب رو اصن آدم نباید جایی بگه چون یه جورایی به خودش هم توهین کرده که اصن اجازه داده همچون آدمی یا خانواده‌ای بیان خواستگاریش یا اصن بحثش مطرح بشه!! الان که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم داشتن شوهر و بچه هم افتخار نیست. دکتری خوندن، شاغل بودن، مهربون بودن، باهوش بودن، فضول نبودن، و خیلی ویژگی‌های دیگه هم افتخار نیست. انتخابای آدما، که بر مبنای ذات یا شرایط محیطی‌شون بوده، و یا حتی استعدادای آدما که خدادادی بوده، افتخار نیست. حتی غیر از اینا هم باشه، افتخار کردن نداره. هرچی بیشتر می‌گذره، بیشتر می‌فهمم که در مواقعی خودم و بقیه، به چه چیزای تهی و بیخودی افتخار می‌کنیم و باهاش جلب توجه می‌کنیم به طرق مختلف. جلب توجه یکی از نیازای آدمه، درسته. ولی من چه در خودم و چه در دیگران، وقتی بروز و ظهورشو می‌بینم، خیلی عذاب می‌کشم. کنار نمیام کلاً با این مقوله.
ولی دلم برای دختره می‌سوخت. خودش واقعاً می‌خواست ازدواج کنه، حتی با کمترین و در بدترین شرایط. ولی سخت‌گیری پدرش مانع بود.

همین حرفای خاله زنکی باعث شده من این چند وقته خیلی جاها نرم یا کم برم و زده بشم از بعضی محیطا. البته خانمِ کم‌حرف هم دیده‌ام گاهی. خانمِ وکیلی که حرفای خوبی میزد هم دیده‌ام یه بار تو قطار. و حتی وقتی برمی‌گشتم (تو قطار) یه دختر دانشجو دیدم که کُرد بود و وقتی خانوما بحث کُرد و ترک و فارس راه انداختن، زبان‌شناسانه حرف زد و من چون بالا خواب بودم و چون دیرتر از من سوار شده بود، آشنا نشده بودم باهاش. صبح بهش گفتم که چقدر حرفاش خوب بود و لایکش کردم خلاصه

در مورد کوپه، یه چیزی در جواب کامنت خصوصی یکی از دوستان گفتم، بذار همونو به شما هم بگم. البته اون چون خواننده‌ی قدیمی بود، کامنتم اختصاصی بود. ولی حالا شما هم بخونی جوابمو بد نیست. چون حرفای خوبی هم تو کامنته بود هم تو جوابش
کامنت دوستم:
اگر آدما یاد می‌گرفتن سرشون تو کار خودشون باشه و به حقوق هم احترام بگذارن، دیگه همدیگه رو قضاوت نمی‌کردن. مثال قضاوت کردن تو این پست زیاد بود، ولی یکیش که خیلی روی اعصابمه اینه که راجع به اون دخترا و پسرا قضاوت شد. اون دخترا و پسرا، خب شاید با هم محرم بودن، اگرم نبودن، مختلط بودن کوپه‌شون لزوماً مسئله‌ی بغرنجی نیست. به نظر من، مختلط بودن کوپه، با اینکه تو یه کلاسی که درش شیشه نداره و در کلاسه بسته است و توش چندتا دختر و پسر هستن و دارن درس می‌خونن و چیپس می‌خورن و می‌خندن و بازی می‌کنن، هیچ فرقی نداره. در هر دو موقعیت، هم می‌تونه همه چیز متمدنانه باشه و هم می‌تونه صرفاً شامل یک سری موارد غیراخلاقی باشه. منتها آدما نمی‌دونم چرا همیشه فکرشون می‌ره سمت اون بخش غیراخلاقی و یه درصد احتمال نمی‌دن که افراد می‌تونن فارغ از جنسیت، به طور متمدنانه در کنار هم باشن. این نگاهی که به کوپه‌ی مختلط هست، در حالت extreme اش منجر می‌شه به اینکه "اصن چرا دختر و پسر باید با هم تو یه کلاس باشن؟ چرا باید با هم کار کنن؟ چه معنی می‌ده چند تا دختر و پسر تو یه اتاق باشن؟" امام علی (ع) یه حدیثی دارن مبنی بر اینکه اگر یک نفر را شب هنگام در حال گناه دیدی، فردا به چشم بدی نگاهش نکن چون شاید توبه کرده باشه. (من این حدیث رو این طوری تلقی می‌کنم که یعنی هی قضاوت نکن، حتی اگه واقعاً طرف گناهی کرده باشه. چه برسه به اون دخترا و پسرا، که تهمت هم زده شد بهشون با اون قضاوتا و نچ نچا) یه حدیث دیگه هم دارن، مبنی بر اینکه همیشه سعی کن بهترین احتمال رو بدی یعنی هرکاری رو به یه نیت خوبی تفسیر کنی و بگی فلانی منظور بدی از کارش نداشت.
مختلط بودن کوپه‌ی دختر و پسر، به خودی خود این قدر بد نیست که تجسس کردن در زندگی دیگران و غیبت و تهمت و خود (به سکونِ "د") علیه‌السلام‌پنداری بده... یاد اون قدیسی افتادم که یه دختر زیبارو و بدون پوشش مناسب از روبه‌روی ایشون و دوستش (یه آدم عادی) رد شد، قدیس ه بعدها می‌گفت "تصویر اون دختر از یادم نمی‌ره" ولی از یاد اون آدم عادیه رفته بود. اون، قدیس نبود، قدیس‌نما بود... یا به اصطلاح امروزیا "جانماز آب‌کش"...

جواب من:
اونجا که گفتم نچ نچ گویان سوار قطار می‌شود، لحنم طنز بود. اونجا که یاد خاطرات کارشناسی خودم افتادم، خواستم همدلی و هم‌حسیم با بچه‌های اون کوپه رو نشون مخاطب بدم. اونجا که گفتم دلم می‌خواد خوراکیامو ببرم باهاشون تقسیم کنم و بگم منم بازی، خواستم حسن ظنم رو نشون خواننده بدم. من اون فضا رو تجربه کرده بودم. نه حالا تو یه کوپه‌ی دربست، ولی اون خاطره تعریف کردن و چیپس خوردن و پانتومیم و اون مدل دوستی برام غریب نبود. می‌فهمیدمشون. ولی عجیبه که نتونستم، یا شاید واژه‌هام نتونستن حسم رو، دقیقاً اونچه که هست بیان کنن و نشون مخاطب بدن. من با حرفات موافقم. میشه متمدنانه در کنار هم صرف نظر از جنسمون زندگی کنیم. میشه. من زندگی کردم این عقیده رو. ولی سطر به سطر که می‌خوندم حرفاتو و جلو که می‌رفتم با خودم می‌گفتم ببین کی داره اینا رو به کی میگه. من خودم یه عمر اینا رو درس دادم به بقیه. از خودم شروع کردم که بگم اگه رابطه‌ها رو درست کنترل و مدیریت کنی میشه مرزهای دختر و پسری رو بذاری کنار. بعد تو الان داری همونا رو به خودم میگی؟ جامعه‌ی آرمانی من یادته؟ تو دنیای من دختر و پسر فرقی نداشتن و می‌تونستیم بی‌حاشیه و بدون اینکه آسیبی به هم بزنیم باهم دوست باشیم. حتی پستایی که سر همین موضوع گذاشته بودم هم یادمه. شعارِ وبلاگ تورنادو همین نبود مگه؟ چقدر طعنه و کنایه شنیدم از همه سر همین چیزا؟ ولی من از اون آرمانم دست کشیدم. تو سیستم فرهنگی ما جواب نداد. زیادی اروپایی بود. وقتی تو همین پست گفتم با دیدن این ترم اولیا احساس پیری کردم و یاد جوونیام افتادم، یاد همین چیزا افتادم. یاد همین عقایدم. لحنم برای نچ نچ نچ اول پست طنز بود. ولی تو بند آخر، لحن خانومه طنز نبود. بد و بیراه گفت پشت سرشون. همون قدر ناراحت شدم که وقتی برام کامنت می‌ذاشتن انقدر از هم‌کلاسیای پسرت ننویس ناراحت می‌شدم.
در مورد پر از قضاوت بودن این پست حرفتو قبول ندارم. به نظرم یه عده این شعارو کردن وِرد زبانشون و چپ و راست میرن میگن قضاوت نکنید، قضاوت نکنید. بعد تا میایم بگیم فلانی، این کاری که می‌کنی اشتباهه، میگن قضاوت نکنید. می‌خوایم بگیم کاری که فلانی کرده بده، میگن قضاوت نکنید. اینکه چهره‌ی زشت جامعه رو نشون بدی که یه عده به خودشون بیان قضاوت نیست. وقتی نه اسمی از آدمای اونجا بردم، نه حتی از شهرشون، قضاوت نیست. کار من مشاهده است. یه مشاهده‌ی جامعه‌شناسانه، رفتارگرایانه و فرهنگی که صرف نظر از اینکه خودم چی‌ام و چی کاره‌ام، زشتیای اخلاقی اون بخش از جامعه رو دیدم و در قالب خاطره تعریف کردم که بگم مثل اونا نباشیم. به هر حال این امر به معروف و نهی از منکر، نه حالا با بد و بیراه لازمه. ولی به نظرم این شعارِ قضاوت نکنید، بدجوری داره تیشه به ریشه‌ی امر به معروف و نهی از منکر می‌زنه. اینا رو منی میگم که می‌گفتم من اگر خوبم اگر بد تو برو خود را باش. ولی حالا تلخی مورد قضاوت واقع شدنو به جون می‌خرم که غافل نشم از کار اشتباهم.
قابلی نداشت ^_^
پاسخ:
خیلی هم قابل داره
کلی برام عزیزن این عکسا
۲۸ دی ۹۶ ، ۱۷:۲۵ مهــ ـــسا
گچی یعنی بز!
پاسخ:
پس اون وقت چپیش کدومه؟! 
جانورشناسی‌م صفره :(((( 
۲۸ دی ۹۶ ، ۱۷:۴۳ نیمچه مهندس ...
حاضرم برای بهتر شدنم هر هزینه ای که ازم بر بیاد بدم.
لطفا راهنماییم کن.لطفاااا
پاسخ:
در گام اول باید هدف داشته باشی و گام‌های بعدی رو به تناسب اون هدفت برداری
این هدف لزوما مدرک و تحصیلات نیست
ولی به هر حال باید انگیزه داشته باشی برای اینکه صبح چشاتو باز کنی و پتو رو کنار بزنی و بلند شی
کاملا بی ربط

رایا سپهر ؟؟؟؟؟!!!!!
پاسخ:
چشه مگه؟ :دی
سایبر اسپیسه دیگه :دی
بسیار عالی
حق با شماست، عذر خواهی میکنم ، اگر کامنتم رنگ قضاوت داشت .

پاسخ:
نه بابا. عذرخواهی برای چی آخه. اتفاقا مرسی که سر صحبتو باز کردین. فقط محض اطلاع و در تکمیل حرفای خودتون گفتم اون حرفا رو