دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آلما توکل» ثبت شده است

863- :|

جمعه, ۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۵۵ ب.ظ

به نظر "خودم"، همه‌ی جذابیت وبلاگم به اینه که اطرافیانم هم می‌خوننش؛ یا بهتره بگم می‌تونن بخوننش و این پدیده به همون اندازه که روی افزایش صداقت نویسنده تاثیر داره، جرئت و جسارتش رو هم کاهش می‌ده.

عنوان این پست قرار نبود دونقطه خط صاف باشه. داشتم کلمات رو کنار هم می‌چیدم و داستان ازدواج یکی از دوستانمو می‌نوشتم. راجع به اینکه وقتی فهمیدیم با کی ازدواج کرده از تعجب دهنمون باز مونده بود و چشمامون گرد که اصن بهش نمیومد با چنین کسی ازدواج کنه.

چند خط نوشتم و هدف نهایی‌م این بود که بگم ماها بعضی وقتا یه کارایی می‌کنیم که بهمون نمیاد؛ یا شایدم بقیه فکر می‌کنن بهمون نمیاد و شاید خیلی هم بهمون میاد و این بقیه هستن که راجع به ما اشتباه فکر کردن و دچار تعجب می‌شن. و این پست، پست خوبی از آب درمیومد اگه یادم نمیفتاد که همین دوست و دوستان مشترکمون اینجا رو می‌خونن یا ممکنه بخونن.

* * *

چند وقت پیش وقتی داشتم با فرزانه برمی‌گشتم خوابگاه، در مورد نوشتن و وبلاگ‌نویسی صحبت می‌کردیم و پرسید چه جور وبلاگایی می‌خونی و چه جوری می‌نویسی و گفتم خاطرات شخصی و روزانه و یهو یاد نیکولا و خرمالوی سیاه افتادم و گفتم یه چند تا وبلاگم هستن که صرفاً به خاطرِ متن و محتواش و نه نویسنده‌هاش، می‌خونم. این هم‌کلاسی‌م تو کار روزنامه و نشریه است و آدرس وبلاگمم نداره. وقتی گفتم آلما توکل، گفت عه! این یه مدت همکارم بوده و اسم واقعی‌شو گفت و اولین سوالی که به ذهنم رسید بپرسم این بود که این دختره تو فضای حقیقی هم انقدر رو اعصابه؟ :دی

۱۷ نظر ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

297- نتایج اومد ولی بابابزرگ نیومد

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۹ ق.ظ

 مرداد ماه 89, بابابزرگم‌اینا رفته بودن کربلا

هر موقع تلفنی حرف می‌زدیم, مدام سراغ نتایج کنکور منو می‌گرفتن و

منم می‌گفتم همون روز که شما میاید نتایج کنکور منم میاد

بعد از 5 سال, چشمام خیس میشه وقتی یاد اون روزا می‌افتم

صبح اون روزی که داشتن برمی‌گشتن حرف زدیم و گفتن تا ظهر می‌رسن

داشتن می‌رفتن صبونه بخورن

یکی دو ساعت تا نتایج کنکور

یکی دو ساعت تا سوغاتیا

یکی دو ساعت بیشتر نمونده بود که برسن

ولی...

نتایج کنکور اومد

بابابزرگ نه...

همون موقع که پیاده شده بودن برای صبونه؛

ایست قلبی و تمام.


با تمام وجودم حس و حال خانواده‌هایی که مسافراشون برنگشته رو می‌فهمم 

پست خوشبختی یعنی... از خرمالوی سیاه

۱۰ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

247- معرفی وبلاگ

چهارشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۰۷ ب.ظ

از وبلاگ "با خودم حرف می‌زنم" - جانا سخن از زبان ما می‌گویی

از وبلاگ "کافه تنهایی" - که حداقل تو ذهن خودت مرد بمونی

از وبلاگ "خرمالوی سیاه" - سفر همیشگی پستونک

از وبلاگ "میس طلبه بلاگ" - درد دل معلمانه

از وبلاگ "جوگیریات" - این محرم و صفر است

از وبلاگ "مستر طلبه بلاگ" - قانون آرامش

از وبلاگ "پرسپکتیو سرهنگ" - پست 84

از وبلاگ "عمو" - جملات یکسان

از وبلاگ "HOPE" پست 286


همچنین این چهار تا که به دلیل مشکل بلاگفا فعلاً در دسترس نیستند:

سخت ترین دوران آتئیست بودن فصل امتحاناست از وبلاگ "دچار باید بود"

باوفا خواندمت از عمد که تغییر کنی... از وبلاگ "مفرد مذکر بی مخاطب"

دانشگاه از وبلاگ "تلخ همچون چای سرد"

بر باد رفته از وبلاگ "خرمای سیاه"

۶ نظر ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

88- آموزش زبان ترکی با متد نسرین! درس اول!!!

شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۳۰ ب.ظ


۳۰ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

86- این داستان: هویج!!!

شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۰۷ ب.ظ

اینکه چند وقت پیش گوجه فرنگی کیلویی هزار بود و

چند روز بعد از چند وقت پیش یهو شد ده تومن بماند

اینکه تا چند روز پیش هویج کیلویی هزار بود و دیروز شش تومن هم بماند!



اینکه من به خانواده قول دادم برای سحری حتماً میوه و سالاد بخورم هم بماند!

حالا منی که 2 واحد اقتصاد خرد و کلان اختیاری برداشتم پاس کردم ,

میدونم که جوامع متمدن, تو این شرایط باید تقاضا رو کم کنن که قیمت بیاد پایین

ینی اصن نخرن

خب لابد نمیتونن عرضه کنن دیگه

اینکه چرا نمیتونن عرضه کنن, هم بماند!

اینم دهقان فداکاره!

همون ریز علی کتابای ابتدائی!

شما دهه هشتادیا نه که یادتون نیاد, اصن نمی‌دونید فکر کنم

احتمالاً از کتاباتون حذف شده

ولی من یادمه به هر حال!

اینکه چرا من کلاً همه چی یادم می‌مونه هم بماند



ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﯿﺮ اتوبوس

ﮊﺍﭘﻦ 10 ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺗﺎﺧﯿﺮ

ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﻭﺍﺣﺪ ﺣﻤﻞ ﻭﻧﻘﻞ

ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﯾﮏ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺗﺎﺧﯿﺮ 

ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ

ﺍﻭﮐﺮﺍﯾﻦ 3 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺗﺎﺧﯿﺮ

ﺗﺤﺮﯾﻢ اتوبوس

ﺍﯾﺮﺍﻥ 45 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺗﺎﺧﯿﺮ

ﺍﯾﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻝ اتوبوس ﺍﻭﻭﻭﻭﻭﻣﺪ

ﺻﻠﻮااااااﺍﺕ...

ﺍﻟلللللهم ﺻﻞ ﻋﻠﯽ...


پس, اینکه چرا نمیتونن هویج عرضه کنن, موند!

اینکه چرا من از صبح به زمین و زمان گیر میدم هم موند!

اینکه دلم از پست آخر آلما پره یا عکس دهقان فداکار

یا ورود خانوما به استادیوم یا هویج یا چی هم موند!

ولی خب دقیقاً متوجه نمیشم چرا هنوز داریم ادامه میدیم!

چرا کسی به همچین شرایطی اعتراض نمیکنه 

خب همه‌ی این ها بماند و دلیل غیر فعال کردن کامنت‌های این پست هم بماند

پ.ن: عنوان پست اشاره مختصری هم دارد به فانتالیزا هویجوریان که امروز بالاخره پیداش کردم و رمز اینجا رسید دستش. دلم براش یه ریزه شده بود, اوهوه اوهوووووه آیکون گریه و بغل خواستن! ینی مرده شور بیاد بلاگفا رو ببره که بین دوستان این گونه جدایی افکند!!! تا آخر این هفته درست نشه من میدونم و شیرازی و عمه اش!!!

این پست حاجی به دلم نشست!!!

۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

58- تشکر می‌کنم از آلما توکل

دوشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۲۶ ق.ظ

و این پستش: almatavakol.persianblog.ir/post/36


اتفاقاً دیشب داشتم در حین تحلیل نامه 53 نهج البلاغه برای درس حقوق اسلامی, این آهنگ سالار عقیلی رو گوش می‌کردم و خلاصه فاز وطنم پاره تنم و اینا گرفته بودم که یهو یکی از اعضای محترم گروه همچین عکسی شیر فرمود و منم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون رگ غیرتم باد کرد شد این هوا, آره دقیقاً اون هوا که تصور کردید و خلاصه خونم به جوش اومد و بی آنکه کلامی بر زبان جاری کنم دو تا عکس دیگه هم من شیر فرمودم که شرم بر من اگر حریم تو, پیش چشمان من شکسته شود و کشور روزهای دشوار, زخمی سربلند بحران‌ها, می شود با تو دل به دریا زد, می شود با تو دل به دنیا بست و آقا اصن روایت داریم حب الوطن من الایمان!!!



+ همیشه به امید میگم یا جای من تو این گروهه یا این دوستان!!!

ینی پی به علاوه منهای دو کا پی رادیان!!! اختلاف فاز داریم!

ولی خب ...



و یه تشکر ویژه از خوانندگان مهربونی که کامنت میذارن که:

ما خوانندگان خوب وبلاگ از نویسنده در هفته ای که 4 تا پایان ترم داره انتظار نداریم یهو اونقد پست بذاره که وبلاگ منفجر شه!!! 

بعله! اینا همچین خواننده های رحیمی هستن!

ولی داستان اینه دو تا امتحان اول این هفته تخصصی بود, دو تا امتحان بعدی این هفته عمومیه و من الان نیاز دارم موتور نوشتاریمو گرم کنم که بتونم اونجا دری وری بنویسم, هر چند من در همه‌ی حالات چه تو ساحل چه تو دریا چه تو خشکی چه تو صحرا حتی روی شتر و توی شکم نهنگ هم می‌تونم بنویسم ولی خب به هر حال الان دارم از نوشتن این پستا استفاده ابزاری هم می‌کنم!

۱۸ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۲۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

سیب زمینی سرخ کرده رو عرض می‌کنم

نیم ساعت پیش داشتم سیب زمینی سرخ می‌کردم, 

مژده گفت این همه سیب زمینی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم نصفش برای ناخنک زدنای خودم موقع سرخ کردنه, نصف نصفش برای شام

اون یکی نصف نصفشم برای خورشت ناهار فردا

ولی حالا منم و یه ماهی‌تابه خالی!!!

همه رو موقع سرخ کردن خوردم

الان باید دوباره سیب زمینی سرخ کنم 


تو این گروه بیوسنسور (مهندسی پزشکی شریف) من عضو سایلنت بودم

دیشب دیدم نمونه سوال میخوان, زبونم باز شد بالاخره

اینم بگم که اینا همه‌شون 91 ای‌ن و همیشه حس مادربزرگانه نسبت بهشون داشتم



و یه مکالمه موازی, همزمان با مکالمه‌ی بالا

(فرزاد 89 ایه)

اینم بگم که ما این درسو به عنوان درس اختیاری برداشتیم


ولی خیلی بده آخرین کاری که آدم بخواد تو دانشگاه انجام بده زدن یه بچه باشه

بچه که زدن نداره

والا

این پست آلمارو خوندم, خوشم اومد

۱۳ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


خونه‌ی جدید بانوچه: http://banoooche.blogsky.com/

خونه‌ی جدید مسترنیما: http://saheleafkar.blogsky.com/

خونه‌ی جدید نسرینا: http://nasrina-rezaei.blogsky.com/

خونه‌ی جدید کاف: http://bitropood.blogsky.com/

خونه‌ی جدید آلما توکل: http://almatavakol.persianblog.ir/

خونه‌ی جدید آدامس با طعم کروکودیل korokodiledaroneman.blogsky.com

خونه‌ی جدید فاطمه خودکار بیک: http://windbag.blog.ir/

خونه‌ی جدید مستانه سرنسخه: http://maastaneh.blogsky.com/

خونه‌ی جدید ندا: http://mosafer-9891.blogsky.com/

خونه‌ی جدید راضیه: http://rahe-bi-payan.blogsky.com/

خونه‌ی جدید ویرگول: http://thecomma.blogsky.com/

خونه‌ی جدید شن‌های ساحل: http://tanhayetehrani.blogsky.com/

خونه‌ی جدید نیکولا: http://nikolaa.blog.ir/

خونه‌ی جدید قناری معدن: http://filterplus.blog.ir/

خونه‌ی جدید سرهنگ پرسپکتیو: http://agent-cell.blogsky.com/

خونه‌ی جدید ماری جوانا: http://mary-juana.blogsky.com/

خونه‌ی جدید الانور: http://missnooon.blog.ir/

خونه‌ی جدید مطهره: http://manobarghesharif.blogsky.com/


به قلم نسرینا

صاحبش نبودم، اما پنج سالی بود که در آن خانه‌ی استیجاری کلمه‌هایم را نگهداری می‌کردم. یکهو اما آمدند و گفتند به سلامت! کلید آن خانه‌ی استیجاری را از دستمان گرفتند و گفتند بروید تا اطلاع ثانوی. کمی هم گردنشان را کج کردند و گفتند:«سعی می‌کنیم اسباب و اثاثیه‌تان را بهتان برگردانیم. اما اگر برنگرداندیم هم.. خب.. ببخشید دیگر!» همین. بعد از یک ماه یک لنگه پا ایستادن جلو در خانه‌ی استیجاری‌ام، آمده‌ام اینجا تا کمی چشم‌هایم را روی هم بگذارم و استراحت کنم. به این جا تعلق خاطر ندارم. راستش را بخواهید به اینجا حتا حس مستاجر بودن هم ندارم. احساس می‌کنم آمده‌ام درون یک مسافرخانه‌ی بین راهی تا تکلیفم با اسباب و اثاثیه‌ام روشن شود. خدا را چه دیدید. شاید هم آنقدری بتوانم خودم را جمع و جور کنم و جیب‌هایم را بتکانم تا برای کلمه‌هایم یک خانه بخرم. یک خانه مخصوص آنها. یک خانه که صاحبش خودم باشم و بتوانم با روی گشاده از میهمانانم پذیرایی کنم. حقیقتش را بخواهی دیگر نمی‌خواستم وبلاگ نویس باشم. یعنی صدایم را بردم بالا و فریاد زدم: «به کدام جای غریب بروم؟ دوباره کجا را بروم آباد کنم؟ حالا؟ بعد از این همه سال؟ آواره‌ی کدام شبکه بشوم؟» اخمم را انداختم توی صورتم و گفتم: «من دیگر نمی‌نویسم. دیگر توی این هرج‌ومرج‌خانه‌ها نمی‌نویسم.» اما راستش را بخواهید هر چند روز یکبار می‌رفتم خانه‌ی استیجاری قبلی را زیر چشمی برانداز می‌کردم. دلم برای آن تعداد اندک آدمی که همچنان مصرانه زنگ در خانه‌ام را می‌زدند تنگ شده بود. دلم برای آن صد و چند نفری گرفت، که با اینکه می‌آمدند و می‌دیدند وبلاگم شده است برهوت، اما باز هم می‌آمدند. آن صد نفر.. آن تعداد اندک برای من انگیزه‌ای شدند که بنویسم. که درب خانه‌ام را باز بگذارم... حتا اگر ساکن یک مسافرخانه‌ی بین راهی باشم.

نمی‌دانم فردا چه خواهد شد. دلم برای آرشیوم قطعا می‌سوزد. اما فعلن اینجام تا خدای نکرده گمتان نکنم. راستش را بخواهید دراین مدت که خانه به دوش بودم بدجور احساس تنهایی می‌کردم. هنوز اسباب و اثاثیه‌ام (کلمه‌هایم) توی آن خانه جا مانده. نمی‌گذارند برویم و برشان داریم. خب زورشان زیاد است دیگر! چه می‌شود کرد. نمی‌شود بهشان خرده گرفت، خب صاحبش بودند و چون آن خانه‌ی استیجاری را به رایگان در اختیارمان گذاشته بودند و از اینکه هر روز ما آن را آبادتر می‌کردیم تا صاحبش بیشتر پول به جیب بزند، حق داشتند که این شکلی کلیدهایمان را از دستمان بدزدند و کلمه‌هایمان را بی‌هیچ توضیح شفافی به یغما ببرند. امیدوارم روزی کلیدهایمان را به ما پس بدهند. هرچند گمان نمی‌کنم دیگر برای همیشه ساکن این خانه‌های استیجاری بمانم.

اینجا حس غربت دارم. حس می‌کنم تک و تنها ماند‌ام. اما می‌دانم دوستانم یکی‌یکی پیدایشان خواهد شد. حتم دارم آنها رد این مسافرخانه را خیلی زود خواهند زد.


به قلم ثریا (بانوچه)

یک روز صبح از خواب بیدار میشوی و همه چیز را ویران می بینی، همه چیز را... مثلا زلزله آمده باشد یا سونامی، یک جوری شود که به هیچکس دسترسی نداشته باشی، یک جور ِ آرامی بدون هیچ سر و صدایی، یکهو همه چیز تمام شده باشد، میشود خانه ای دیگر ساخت، زمان خواهد برد تا به خانه ی جدیدت عادت کنی اما بالاخره عادت خواهی کرد، اما خاطراتی که در آن خانه داشتی، دوستانی که قبل از این ویرانی داشتی، همه چیز از دست رفته و فقط حسرت میماند و بس.

روزی نیست که به گذشته ها فکر نکنی، غرق ِ خاطره بازی نشوی، از دست دادن ِ دوستان ِ عزیزی که به وجود ِ هر روزه شان عادت کرده بودی سخت است، از دست دادن ِ خاطرات هم سخت است، آدم آن وقتی ویران می شود که هر دوی اینها را با هم از دست بدهد... تُهی می شود... می ریزد!

آدم بالاخره باید زندگی کند، چون زنده است، ما وبلاگ نویس ها هم بالاخره باید بنویسیم، چون تا اینجای گلویمان پر شده از واژه هایی که به کیبورد نزده ایم، هر چقدر هم داغدار ِ خاطرات ِ نامعلوم و دوستان ِ یکهو ناپدید شده مان باشیم باز هم به نوشتن نیاز داریم، اصلا بخاطر کمرنگ کردن ِ این داغ هم که شده باید بنویسیم... ما به بلاگفا رفتیم که بنویسیم، ننوشتیم که در بلاگفا بمانیم، پس حالا که بلاگفایی نیست، نباید آنقدر ننویسیم و ننویسیم که نوشتن را فراموش کنیم!

سعی کنیم همدیگر را پیدا کنیم، آن دایره های دوستی را به هر قیمت شده دوباره ایجاد کنیم، به همه اطلاع دهیم فلانی فلان جا می نویسد، سعی کنیم حداقل دوستانمان را برگردانیم و نگذاریم با آن خاطرات بروند... 

حسرت ِ دوستی ها را به دل ِ خودمان نگذاریم. 

این روزها که درگیر ِ جمع و جور کردن ِ وسایل هستیم برای اسباب کشی، هر چند دقیقه یک بار خیره میشوم به کارتون های چمع شده توی اتاق ِ مهمان و بعد فکر میکنم تمام ِ خاطرات ِ بچگی ام را همین جا می گذارم؟ روزهای خوش و تلخ را؟ حرف طولانیست و قطعا خواهم نوشت اما اینجا صحبت از یکهو همه چیز تمام شدن است، یکهو از دست دادن. 


می ترسم روزی چشم باز کنم و همه ی اپراتورهای تلفن از کار افتاده باشند، ایمیل ها باز نشوند، هیچ سرویس دهنده ی وبلاگ نویسی نباشد، بعد من باشم و خودم و تمام ِ دوستان ِ حقیقی ام...ما دوستان ِ مجازی طفلکی هایی هستیم که یک روز تمام می شویم حتی اگر خودمان نخواهیم مجبورمان می کنند تمام شویم، باید راهی برای ماندگاریمان پیدا کنیم، قبل از آنکه دیر شود.

۰۶ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)