دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

سرماخوردگی روزای آخر سفرمون باعث شد نتونم خاطراتو کامل کنم و 

از اون روزا فقط چند تا کلیدواژه برام مونده که البته یه روز به پست تبدیل میشن!

یادمه انقدر حالم بود که یه بار جدی جدی فکر کردم دارم می‌میرم

من و مامان همیشه باهم می‌رفتیم حرم؛

دم در که کفشامونو تحویل می‌دادیم، از هم جدا می‌شدیم تا یه ساعت بعد از نماز

هر کی تو حال خودش بود و مزاحم هم نمی‌شدیم

یه موقع من می‌خواستم بشینم تو حیاط، یه موقع تو حرم، یه موقع کنار ضریح و

از همدیگه جدا می‌شدیم که هر کدوممون هر جور راحتیم زیارت کنیم

یه موقع‌هایی هم باهم بودیم البته!

اون شب که رفتیم بیمارستان، من نتونستم برم حرم، فردا ظهرشم نرفتم

دکتره کلی قرص و مسکن قوی بهم داده بود (آخی یادش به خیر، دکتره اردبیلی بود)

شام و صبونه و ناهارم نخورده بودم؛ ینی نمی‌تونستم بخورم اصن :(

ولی عصر گفتم حیفه همچین روزایی رو از دست بدم و برای نماز مغرب رفتیم حرم

طبق معمول دم در از هم جدا شدیم و من رفتم زیارت و اون کاغذی که توش اسم دوستامو نوشته بودم هم با خودم بردم؛ هر بار می‌رفتم زیارت، روبه‌روی حرم یه جای خلوت بود که سندش به اسم من بود انگار! همیشه می‌رفتم اونجا وایمیستادم و اون لیستو دستم می‌گرفتم و برای تک تک دوستام، ینی شماها و هم‌کلاسیا و فک و فامیل و در و همسایه و دوست و دشمن و هر کی که می‌شناختم دعا می‌کردم؛ یه بارم یه خانومه اومد سرک کشید تو کاغذم ببینه چی می‌خونم و با یه مشت اسم مواجه شد و رفت!!! به زور جلوی‌ خنده‌مو گرفته بودم که این الان راجع به من چی فکر کرد و رفت! چون یه سریاتون اسم درست و درمونی هم نداشتین، بعضیارم به اسم وبلاگاشون دعا می‌کردم، مثلاً نوشته بودم هویج، خودکار بیک، ویرگول، مامانِ ویرگول، مامانِ بانوچه، خود بانوچه، حتی اون وسط مسطا نوشته بودم اون عوضی آشغال شماره 1، اون مزاحم شماره 2، اون کصافط شماره 3 و برای هدایت مزاحم‌ها هم دعا می‌کردم خلاصه یه لیست بلند بالا داشتم که همه توش بودن، از فرندای فیس بوکم تا دختر عمه بابا - عمه بابا - علی پسر دختر عمه بابا - خانم همکار بابا - دخترش فائزه - دخترش مائده - خانم اون یکی همکار بابا - پسرش علی - دخترش فاطمه - خانم اون یکی همکار بابا - دخترش مهری - خانم دوست بابا - پسرش سجاد - دخترش ساجده - اقدس خانوم - دختر دومی و سومی اقدس خانوم - دخترعموی مامان بزرگ - همسایه مامان بزرگ - اون یکی دختر عموی مامان بزرگ - عروس دخترعموی مامان بزرگ - حسن پسر اون یکی دخترعموی مامان بزرگ- دخترعموی بابا - دخترش پریسا - پسرش محمدرضا - عمه - خاله - پسرخاله - دخترخاله - خانم دوست بابا که بهش میگم زن عمو - دخترش آرزو - دخترش الناز - ندا - میترا - خاله 80 ساله بابا؛ 

یه لیست درگذشتگان جدید هم داشتم: شوهر خاله مامان - پسرعمه بابا - عروس زن دایی بابابزرگ - پدر راکی - پدربزرگ الهه - مادرجان بهار ویرگول و یه لیست درگذشتگان قدیمی که بعضیاشون قبل از به دنیا اومدن من مرده بودن حتی! هر کی کامنت گذاشته و التماس دعا کرده بود و هر کیو که می‌شناختم، سهیلا - الهام - مهدی - مطهره - ملیکا - امینه - هویج - سحر - حمیده - نگار - مژده - مرتضی - سعید1 - سعید2 - لادن - هیام  - بانوچه - فاطمه رگها - زی زی گولو - شن های ساحل - اذی - سیتکا - شیما - وحید - زینب - مسترنیما - حسین راه بیکران - آدن - فاطمه خودکار بیک - دختر حوا - النا بانو  - Bluish - corleone - Ktq - نیایش - گلناز - مطهره2 - نگار2 - نگین - بهار - بهاره - نیمه سیب سقراطی - خاتون - مریمی - نسیم - راضیه - تک مدی - دلنیا - مبهم الملوک - ماسک - الانور - خانم الف - المیرا - zahra ans - شیمیست خط خطی - zahra - zahra BI - دریا - مرجان - سالهای مرگ و پروانه شدن و اونایی که نگفته بودن به یادشون باشم ولی به یادشون بودم و یه سریارم بعداً به لیستم اضافه کردم و تا روز آخر هی آپدیتش می‌کردم؛ با بعضیاتونم هنوز آشنا نشده بود که دعاتون کنم و بیشتر از نصف اینایی که دعا می‌کردمم نمی‌شناختم و ندیده بودم تا حالا؛ یکی می‌خواست کنکور قبول شه, یکی می‌خواست فارغ‌التحصیل شه, یکی مدرک داشت کار نداشت, یکی کار داشت زن نداشت, یکی زن داشت بچه نداشت, یکی بچه داشت, بچه اش دنبال کار می‌گشت, یکی دنبال زن برای بچه‌اش بود, یه عده دنبال شوهر برای خودشون و یه عده هم دنبال شوهر برای یه عده دیگه، محوریت اکثر دعاها حول شوهر بود خلاصه :)))))

اون شب نمازمو خوندم و رفتم زیارت و دعا و با اینکه چند روز غذا نخورده بودم با شکم خالی اون مسکن‌های قوی رو خوردم و آبم همرام نبود و خوردن قرص‌ها همانا و سیاهی رفتن چشمان بنده همانا! یه لحظه سرم گیج رفت و نشستم و دیگه نتونستم پاشم و نه گوشیم همرام بود و نه مامان و نه یکی که زبونمو متوجه بشه! یادمه دستام یخِ یخ بود و رنگم سفیدِ سفید عین مرده‌ها! اصن آدمارو تشخیص نمی‌دادم که برم مامانو پیدا کنم و تا قرارمونم یه ساعتی مونده بود؛ اون لیست اسماتونو درآوردم و پشتش اسم خودم و هتل و شماره بابارو نوشتم و همون‌جا دور و بر حرم نشستم مامان بیاد پیدام کنه که خب پیدام کرد و جنازه‌مو رسوند هتل و الان در خدمت شمام :)

بقیه خاطرات سفر:  nebula.blog.ir/category/سفرنامه

۹۴/۰۹/۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)