دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

328- رفتم از کوی تو لکن عقب سر نگران...

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۴۵ ق.ظ

صبح وقتی داشتم پست آخر ملیکارو می‌خوندم, یاد حس و حال دیشبم افتادم

خیلی از دوستان, مشکل تطبیق داشتن و درگیر معرفی به استاد و نامه و درخواست بودن

من از همون ترم اول چارت آموزشیو گرفته بودم دستم و سعی می‌کردم حواسم به همه چی باشه

حواسم به واحدایی که برمی‌دارم و برنمی‌دارم باشه

کاش نبود

کاش حواسم نبود و تازه مثلاً دیروز یادم می‌افتاد عه! من فلان درسو پاس نکردم

کاش به جای فلان درس یه درس دیگه برمی‌داشتم و گیر می‌دادن و می‌گفتن نمیشه 

تمام مدتی که درگیر مهر و امضای اساتید بودم, با اینکه دلم می‌خواست سریع کارام تموم شه و برم

ولی ته دلم, اون ته تهای دلم, دلم می‌خواست گیر بدن و امضا ندن و نگهم دارن

همین‌جوریشم خیلی درگیر بیوسنسور بودم که به عنوان واحد اصلی قبولش کنن

ولی دلم معرفی به استاد می‌خواست, دلم امتحان دوباره می‌خواست

دلم برای کتابام, جزوه‌هام, ماشین حسابم, حتی دلم برای چهار تا جمع و تفریق ساده تنگ شده


90 درصد کارام ینی تاییدیه‌ها و امضاهای آموزشی تموم شد و موند 9 تا امضای دیگه از

کتابخونه مرکزی و مسئول دوست داشتنی و مهربونش

که همیشه بیشتر از 4 تا کتابی که سهمم بود کتاب گرفتم و

همیشه لبخند زد و پرسید این کتابارو برای چی می‌بری؟

تایید دفتر ارتباط با دانش‌آموختگان که نمی‌دونم چیه

تایید معاونت فرهنگی که نمی‌دونم کجاست

تایید اداره‌ی تغذیه‌ای که نمک‌گیرش نشدم

ولی حالا دلم پر پر می‌زنه واسه یه وعده غذای سلف,

اینکه برای یه بارم شده برم تو صف سلف وایسم و بگم ته دیگ هم می‌خوام...

ولی من هیچ وقت ته دیگ دوست نداشتم, هیچ وقت نرفتم سلف, هیچ وقت تو اون صفا واینستادم

تایید اداره امور خوابگاه‌ها

تایید اداره رفاه و وام‌هایی که نگرفتم

اداره دانش‌آموختگان

معاون مدیر کل آموزش

و خود مدیر کل آموزش و 

تمام

+ دارم گوش میدم

۹۴/۰۷/۱۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ملیکا

نظرات  (۳)

۱۵ مهر ۹۴ ، ۰۹:۲۰ النا بانو
پس دلت واسه شریف تنگ شده ؟
پاسخ:
خیلی...
منی ک 4 سال ی رشته انسانی خوندم 
با دیدن اون نظرو و.. هیچ حس بدی بهم دست نداد و خب برام جذاب بود اون دوست عزیز ک ب این جواب ایراد گرفتن برام جالب بود در پاسخ ب دوستانشون بعد کامنتها خیلی بزرگ نمایی میکنن حتی توی متن میان اون نظرو ب عنوان اشتباه خیلی بزرگ معرفی میکنن و... 
تازه مگه واقعیت همین نیس مگه ما انسانی ها واسه هر مبحث چندین اثبات ک در زمان خودش درست نداریم مگه ماها از توضیح استاد برداشتهای مختلف 180 درجه ای نداریم 
ب طور مشخص منطق من انسانی ک هیچ چیز قطعی نمیدونم با ی ریاضی ک هرچیز براش تعیین شده و بدست اومده از فرموله فرق داره 
نمیدونم واسع پستی ک کامنتاش بستس میشه توی پست دیگه کامنت گذاشت یا وقتی بستس از طرفتون نباید دربارش بحث کرد
در کل معذرت میخوام اگه نباید
پاسخ:
:)
نه
راحت باشید
اگه قول بدین گیس و گیس کشی نکنید باز می‌کنم
اشکو در آوردین. هم تو و هم ملیکا.
منم همیچین حسی داشتم وقتی میخواستم برم علم و صنعت. و البته اعتراف میکنم که همچنان همون حسو دارم :(
ولی وقتی میرم شریف و هیچ فرد اشنایی نمیبینم هم دلم میگیره و میگم خوب شد که منم رفتم وگرنه دق میکردم

پاسخ:
:(