دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

اصلاً حسین جنس غمش فرق می‌کند
دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۷۶۴- موقعیت مهدی

چهارشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۸:۲۰ ب.ظ

چند روز پیش رفتیم فیلم «موقعیت مهدی» رو دیدیم. منظور از مهدی، شهید مهدی باکری هست. فیلم به زبان ترکی با لهجهٔ ارومیه بود. چون که شهید باکری ارومیه‌ای بود. ولی من تفاوت چندانی بین لهجۀ خودمون و چیزی که می‌شنیدم حس نکردم. شاید ترک‌های بقیۀ شهرها تفاوت رو حس کنن. زیرنویس فارسی داشت و حین تماشا، ترجمه و زیرنویسشم چک می‌کردم و با آنچه می‌شنیدم تطبیق می‌دادم. یه جاهایی آنچنان که باید و شاید خوب ترجمه نکرده بودن اصطلاحات ترکی رو. البته بهشون حق می‌دم و ترجمه کلاً کار سختیه. از پنج، ۴.۷۵ می‌دم. اون بیست‌وپنج‌صدمم به‌خاطر زیرنویس کم می‌کنم، که به‌نظرم حرفه‌ای و دقیق نبود و نیم‌فاصله رو هم رعایت نکرده بودن. هادی حجازی‌فر و برادرش وحید حجازی‌فر نقش شهید مهدی باکری و حمید باکری رو بازی کرده بودن و تو جشنوارهٔ فیلم فجر هم سیمرغ گرفته این فیلم. اینکه دو نفر که برادرن و شبیهن نقش دوتا برادرو بازی کنن برام جالب بود. ترک بودنشونم کارو طبیعی از آب درآورده بود. یکی از نقدهایی که به فیلم شده بود این بود که چرا قصه‌ش نقطۀ آغاز و پایان نداره و هفت تیکه‌ست. مثلاً بیست دقیقه راجع به خواستگاری و ازدواجش بود، بیست دقیقه راجع شهید شدن برادرش و... که به‌نظرم اینم یه‌جور سبکه و ایرادی بهش وارد نیست. البته پایانش این بود که شهید شد. بعضی سکانس‌هاش خیلی تأثیرگذار و به‌فکرفروبرنده بود و بعضی جاهاشم بامزه بود. مثلاً نحوۀ خواستگاری و صحبت کردنش با خانومش موقع عقد جالب بود. سکانسِ لبِ کارون و زمزمه کردنِ آهنگ لب کارون چه گلبارونو دوست داشتم. اونجا که بین جنازۀ برادرش و بقیه فرق نذاشت هم دوست داشتم. سکانس جمع کردن گلوله‌ها از روی زمین و گذاشتنشون تو جیب سربازها در شرایطی که مهمات نداشتن هم تأثیرگذار بود. بعد از فیلمم اولین چیزی که گوگل کردم «مهدی باکری» بود و بعدشم لینک به لینک رسیدم به خاطرات همسرش و خواهرش و صحبتای برادرزاده‌هاش آسیه و احسان، که خیلی دلم می‌خواست بدونم بچه‌های شهدا تهش چی می‌شن. نکتۀ جالب توجه این گوگل کردنام سن مهدی و حمید بود که تقریباً هم‌سن‌وسال من بودن و حتی کوچیکتر. مهدی ۳۳ به دنیا اومده و سال ۶۳ به‌عنوان یه فرمانده شهید شده و حمید ۳۴ به دنیا اومده و ۵۵ رفته ترکیه و لبنان و سوریه برای آموزش‌های نظامی و بعدشم برای تحصیل رفته آلمان و فرانسه و بعد انقلابم برگشته ایران و جنگ و سال ۶۲ هم شهید شده. اون سکانسی که به‌خاطر سابقهٔ فعالیت حمید باکری تو تیم مجاهدین، توبه‌نامه داده بودن امضا کنه تفکربرانگیز بود. و در پایان هم احساس شرمندگی کردم در مقابل همهٔ اونایی که جونشونو پای دفاع از کشور گذاشتن و جلوی دشمن وایستادن و حالا همون کشور افتاده دست یه عده که از دشمن بدترن. 

۰۱/۰۲/۱۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

فیلم

نظرات  (۵)

گفتی جنگ و مجاهدین این رو بگم که به نظرم تلخ تربن قسمت جنگ ایران و عراق برای من اونایی بودن که فریب خوردن و تصمیم گرفتن به کشور خودشون حمله کنند . من خیلی در مورد این ماجرا تحقیق کردم و هر چقدر جلوتر رفتم بیشتر شوکه شدم . از کسانی که اون جا بودند شنیدم که حتی شهردار هم برای شهر های مختلف انتخاب کرده بودند . 

 

فکر میکنم این قسمت جنگ خیلی عجیب بوده . حتی در سطح جهان . 

 

بدیش اینه که با هیچ رسانه ای مصاحبه نمیکنند . سوال های زیادی هست که پاسخ ندادند . نوشتی مهدی اتفاقا یکی شون که نقش تئوریسین پشت پرده رو داشته مهدی ابریشم چیه که امیدوارم عمرش انقدر طولانی باشه که یه روزی مقابل دوربین قرارش بدند . 

 

تقریبا مسئول تمام اتفاقاته . حتی توانایی محافظت از خونه ای که مسئولش بوده رو نداشت و بعدش برای جبران اشتباهش زن خودش رو میده به رئیسش که این البته به خودش مربوطه ولی چیزی که به ما مربوطه اینه که روی چه حسابی حمله به ایران رو طراحی کرد ؟ چی شد که این به ذهنش رسید و چرا وقتی که شکست خوردن چند سال بعد دوباره پیشنهاد حمله رو داد ؟ بازم صد رحمت به صدام که دیگه اجازه نداد

 

هیچ وقت نتونستم یک بحث منطقی با یکی از طرفدارانشون داشته باشم .به نظرم موجودات عجیبی هستند 

 

کل منطقشون اینه که هر چیزی رو با ضدش میشناسند و مقابل بدی خوبی قرار داره . متاسفانه ضریب هوشی بالایی ندارند یا سنشون انقدر بالاست که نمیتونن بحث کنند . یه بار از یکی شون پرسیدم نظرش در مورد داعش چیه ؟ فکر کرد بحثم دینیه و گفت اونا مسلمون نیستند و خیلی بد هستند . گفتم منم موافقم . نظرت در مورد بشار اسد چیه ؟ گفت اونم بده و ده خط از بدی هاش نوشت . گفتم اینایی که گفتی بد هستند با هم دشمن بودند و همیشه مقابل بدی خوبی قرار نداره پس حتی اگر دشمنتون بد باشه دلیل نمیشه شما ها خوب باشید. بلاکم کرد :))

پاسخ:
البته این مجاهدینی که حمید باکری توش بود در راستای تفکرات مجید شریف (همون که اسمش روی دانشگاه شریفه) بود نه منافقین. این مجاهدا هم با ساواک می‌جنگیدن و نوعی انقلابی محسوب می‌شدن، ولی یه کم زاویه داشتن با انقلابیون مذهبی‌. ماجرای نیمروزو اگه ندیدی ببین. به همین چیزایی که گفتی مربوطه

۱۵ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۴:۲۵ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

از شهدایی بودن که از نوجوانی در موردشون خونده بودم، همیشه دوست داشتم جای شهید مهدی باکری می‌بودم.

 

پاسخ:
خیلی خوبه که آدم تو زندگیش الگو داشته باشه و دلش بخواد مثل اون بشه.

یه دخالت بکنم

مجاهدین با انقلابیون مذهبی زاویه نداشتن

تقریبا اکثریت انقلابیون مذهبی رو زمان شاه مجاهدین تشکیل میدادن، شریف واقفی، لبافی‌نژاد و امثال اینها شهدای مجاهدینن،

اوایل دهه پنجاه سازمان مجاهدین خط مشی خودش رو عوض کرد و از اسلام فاصله گرفت ولی چند سال بعد این رو علنی اعلام کرد و تو این مدت هر کسی از اعضاش رو که مخالف این تغییر مشی بود ترور کرد. مثل شریف‌واقفی.

بعدا کم‌کم مذهبی‌ها متوجه فاصله گرفتن سازمان از ایده اولیه‌اش شدن و جدا شدن و هر کدوم به سمت یه گروهی رفتن، غیرمذهبی‌ها یا از ایران رفتن و بعدا رسما سرباز صدام شدن یا توی شهرهای ایران وارد درگیری مسلحانه شدن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌که خیلیاشون زندانی شدن

حمید مال دوران سلامت مجاهدین بود ولی زمان جنگ در اثر ترورهای زیاد و مسائل دیگه یه عده کاسه داغتر از آش شروع کردن گیر دادن به سابقه مجاهدین زمان سلامت سازمان، که الا و لابد باید بگید توبه کردین یا حذفشون از بعضی سمت‌ها

و اینگونه بود که به رزمندگان اسلام هم گیر میدادند😁

 


حوصله خوندن کتاب اگه داری خاطرات عزت‌شاهی و احمداحمد بهتر شرح میدن

پاسخ:
مرسی بابت معرفی کتاب و توضیحات جامع و کامل و روشنگرت. سر فرصت می‌خونم حتماً 

دوست دارم فیلمشو ببینم ولی حقیقتا نمیدونیم بچه رو کجا بذاریم:دی از اون آدمام هستم که دوست ندارم من برم تفریح بعد مادرم یا مادرشوهرم زحمت بچمو بکشن. ضمن اینکه پسرمم دلم نمیاد چندساعت بدون خودم تنها بذارم اابته پیش مادرم میمونه و بهش عادت داره ولی نمیخوام زحمت بدم. فلذا حالا حالا ها نمیشه که ببینم:دی

پاسخ:
این‌جوری که تا بچه از آب و گل دربیاد سینما بی سینما.
فکر کنم با تمام عشق و علاقه‌ای که من به بچه‌های نداشته‌م دارم، نخوام از تفریحات سالم و تحصیل (البته تحصیل تموم شد دیگه) و کارم بزنم که ۲۴ساعته پیششون باشم. تو این سناریو ممکنه بسپرمشون به باباشون و تنهایی یا با دوستام برم سینما و بعد بچه رو تحویل بگیرم و باباشون تنهایی یا با دوستاش بره دیدن فیلم. چون با مهد و پرستارم مخالفم فکر کنم برای کار (اشتغال!) هم یه همچین کاری باید بکنیم... مثلاً نوبتی ازش نگهداری کنیم... یا دورکاری کنیم... تازه نه یکی دوتا، دوست دارم چهارتا باشن... ای بابا نصف شبی فکرمو مشغول چه موضوعی کردی :))

منم از این فکرا زیاد میکردم که میذارم پیش باباشونو با دوستام میرم برای خودم چندساعتی بیرون و میرم کلاس و ...:دی اما اولا که این ایده تا موقعی که بچه کوچیکه و ففط مادر رو میشناسه و تمام عادت هاشو فقط مادر میدونه و به عبارتی وابستگیش به مادر در اوج خودشه شدنی نیست البته خیلی ها شدنیش میکنن اما من دلم نمیاد. از تصور اینکه مثلا پیش بچم نباشم بعد نخوابه یا کسی نتونه بخوابونتش یا کسی قلقشو ندونه بهش چحوری غذا بده دیوونه میشم‌. و بدتر از همه تصور اینکه دلتنگم بشه یا مثل همیشه که از خواب بیدار میشه بیاد دنبالم توو اتاق و پشت درا و منتظر باشه بغلش کنم و بعد نباشم بازم دیوونه میشم و نمیتونم تنهاش بذارم چون در اوج نیاز به منه‌. بزرگتر بشه میشه، حتی تصمیم دارم  چندسال آینده مثلا سه چهارساله که شد انواع و اقسام کلاس های پدر پسری بنویسمشون فقط چندساعت خارج از منزل باشن این دو بزرگوار:دی ولی الان نمیشه. فکر کن اونروز خواب دیدم رفتم خرید بعد پسرم خواب بوده با خودم نبردم( از این کارا هیچوقت نمیکنم حتی پست هم بیاد با خودم میبرمش پایین ) بعد که اومدم دیدم بیدار شده و پشت در دستشویی نشسته منتظر من و انقدر گریه کرده که بالا آورده( توو واقعیت وقتی میرم دستشویی میاد پشت در هی در میزنه میگه ماما یا از خواب که بیدار میشه با ترس و گریه دنبال من میگرده و نباشم راه میفته توو خونه دنبالم‌. حالا فکر کن من فقط اینو خواب دیده بودم اما تا چندروز اعصابم داغون بود اون چهره ی گریه کرده ی پسرم از جلو چشمم بیرون نمیرفت.

بعد اینکه شوهر کردم که سینما با رفیقم برم؟:دی نچ !

فکر کردی به اینکه با ۴ تا بچه توو یه ماشین جا نمیشید؟:دی فکر جدید دادم بهت بیکار نمونی:دی

پاسخ:
نمی‌دونم واقعاً. باید صبر کنیم ببینیم چه اتفاقی در آینده می‌افته. انقدر پریسا پسرشو گذاشته خونهٔ مامانش و با من رفته خرید و دانشگاه و بیرون و مهمونی و اینا که حس می‌کنم منم می‌تونم یه کاریش بکنم و به کارام برسم. دوستامم این‌جوری بودن و هستن. البته پیش میومد که همکارم با خودش نوزاد هم بیاره سر جلسهٔ کاری ولی چون دور و برم مادرِ محصل و شاغل زیاد بوده، عادت کردم به سبک زندگیشون و فکر می‌کنم سخت نیست. دیگه باید ببینم برای خودم چقدر آسون یا سخته. خوابتو تعریف کردی یاد یکی از خواب‌های اکشن! هفت هشت سال پیشم افتادم. خواب می‌دیدم با شوهرم سیستم یه طلافروشی رو هک کردیم و رفتیم سرقت. بچه‌مونم برده بودیم. بچه بغل من بود. وقتی طلاها رو ریختیم تو ساک و فرار کردیم پلیس افتاد دنبالمون. چون پلیس یه دونه بود موقع فرار از هم جدا شدیم که لااقل یکیمون گیر نیافته. به همدیگه هم گفتیم هر کی دستگیر شد اون یکی رو نمی‌شناسه و لو نمی‌ده :)) طلاها رم داد دست من. به‌نظرم بهتر بود نصف می‌کردیم که اگه من دستگیر شدم همهٔ نتیجهٔ زحمتمون هدر نره و لااقل نصفش بمونه برای شوهرم :)) حالا از شانس من، اون شب هیشکی جز من تو شهر بچه بغلش نبود و خیلی تابلو بودم با بچه. کفش پاشنه‌بلند هم پام بود و سرعت فرارمو کم کرده بود. سنگینی ساک طلاها و بچه هم مزید بر علت بود. تا ترمینال آزادی تهران پلیس دنبالم کرد و اونجا دیگه دیدم نمی‌تونم با این کفشا فرار کنم بچه رو گذاشتم وسط سالن و به فرارم ادامه دادم و رفتم تو یه مینی‌بوس! نشستم اومدم تبریز که البته اینجا هم پلیس دنبالم بود. بعد حالا بیدار که شدم با خود فکر می‌کردم به جای بچه کفشامم می‌تونستم درآرما :)) و با توجه به اینکه اون خوابمو تو وبلاگمم نوشتم امیدوارم هیچ وقت بچه‌هام نخوننش و ندونن چه مادر پرمهری دارن :))