دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۴۹۷- یلدای نودوسه

شنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۳ ب.ظ

سال تحصیلی ۹۲ که تموم شد، چهار سالِ تحصیلی منم تموم شد. ولی یه تعداد از واحدای درسیمو هنوز نگذرونده بودم. تو کنکور ارشد هم هنوز شرکت نکرده بودم. روال عادی اینه که اواخر ترم هفت و اوایل ترم هشت کنکور ارشد بدی و چهارساله تموم کنی، ولی من تصمیم گرفته بودم یه سال بیشتر تو شریف بمونم. از اونجایی که احتمال می‌دادم ارشد برق اونجا قبول نشم یه درس اختیاری از ارشد و دکتری برداشتم که آرزوبه‌دل نمیرم. کارشناسیا می‌تونستن از این کارا بکنن. یه استاد معارف هم بود که اونم شریفی بود. دوستش داشتم. با اینکه بیست واحد عمومی و معارفمو کامل گذرونده بودم، سال آخر رفتم لیستو چک کردم و هر چی اون استاد ارائه کرده بودو برداشتم. سه واحد آموزش خط پهلوی از مرکز زبان هم برداشتم. ولی دیگه اجازه نداشتم تو خوابگاه از واحدهای چهارنفره و پنج‌نفره استفاده کنم. باید بهشت رو ترک می‌کردم به مقصد واحدهای شش‌نفرۀ بلوک ۱۳ که گفته بودن شده هفت‌نفره. هم‌اتاقیام خیلی ناراحت بودن از این بابت. پیدا کردن هم‌اتاقی جدید هم برای اونا سخت بود هم برای من. اون سال چون می‌خواستم کنکور ارشد بدم، نیاز به آرامش و سکوت داشتم. برای همین یه مدت فکر خونه گرفتن به سرم افتاد. ولی گزینه‌های مناسبی برای هم‌خونه‌ای پیدا نکردم. یادمه اون سال بابا می‌گفت دویست سیصد تا ظرف یه‌بارمصرف بگیرم که توی اونا غذا بخوری که وقتت برای شستن کاسه بشقاب هدر نره و راحت برای کنکور بخونی. دلم برای محیط‌زیست سوخت و نذاشتم چنین کاری بکنه. تابستون ۹۳ همه‌ش ذهنم درگیر این بود که خونه بگیرم یا برم بلوک سیزده. اگه خونه بگیرم، با کی بگیرم و اگه برم بلوک سیزده با کیا هم‌اتاقی بشم. نگار و نرگس و مژده هم پنج‌ساله بودن. ولی چون نگار دورشته‌ای کامپیوتر بود و نرگس دورشته‌ای فیزیک، قانوناً می‌تونستن تو واحد خودشون بمونن. ولی من و مژده باید واحدامونو تخلیه می‌کردیم و می‌رفتیم بلوک ۱۳. یادم نیست مژده کجا رفت و با کیا هم‌اتاقی شد. به‌نظرم مرخصی گرفت که برای کنکور ارشد بخونه. منم بی‌خیال خونه گرفتن شدم و با الهه و راضیه و متین و سه نفر دیگه که اونا هم مثل من سال پنجم بودن به توافق رسیدم و اسباب‌کشی کردیم واحد ۱۴۳. این واحد همون واحدی بود که براشون جلسۀ توجیهی گذاشتم و بهشون گفتم از سؤال جواب دادن خوشم نمیاد. مثل ۱۴۴، U شکل بود. فرقش با ۱۴۴ این بود که در ورودی و سرویس بهداشتی و تختا تو سر سمت راستِ U بودن و آشپزخونه و جایی که درس می‌خوندیم سر سمت چپ U. میز ناهارخوری و بالکن هم تقاطع دو سر U بود. کنکورم بهمن‌ماه بود و این چهار ماهی که با این شش نفر بودم به درس خوندن گذشت. سال‌های قبلشم همه‌ش درس می‌خوندم، ولی اون سال چون تصمیم گرفته بودم همزمان تو چند تا کنکور ارشد شرکت کنم، شب و روزمو به هم دوخته بودم و بی‌وقفه درست می‌خوندم. برای کنکور برق می‌خوندم، برای کنکور زبان‌شناسی می‌خوندم، برای مهندسی پزشکی می‌خوندم. علاوه بر کارت خودم، با کار دوستامم از کتابخونه کتاب می‌گرفتم و تراکتوروار! می‌خوندم. یادم نیست اونجا تو واحد ۱۴۳ چی گذشت بر من و عملکرد هم‌اتاقیام چجوری بود که بهشون گفتم بعد از کنکورم از اینجا می‌رم یه جای دیگه. واقعاً یادم نیست. حتی یادم نیست کی کجا رو کدوم تخت می‌خوابید و حتی وقتی به این فکر می‌کنم که هفت نفر بودیم و شش تا تخت داشتیم یادم نمیاد کی رو زمین می‌خوابید. همین یادمه که تخت من بالای تخت راضیه بود. یادمه الهه هم مثل من تمیزی رو دوست داشت و مخصوصاً روی تمیزی سرویس بهداشتی حساس بود. چون بقیه حاضر نمی‌شدن پول بدیم بیان تمیز کنن، الهه می‌گفت خودم سرویسا رو تمیز می‌کنم. نامبرده الان امریکاست. می‌گفت تو رزومه‌م باید بنویسم یکی از تخصصام هم تمیز کردن سرویسه. منم بشور بساب آشپزخونه رو بر عهده داشتم. چون منم روی تمیزی گاز و یخچال و سینک حساس بودم. ولی یادم نیست بقیه چی کار می‌کردن. لابد اونا هم جارو می‌کردن. تو این چهار ماه، فکر کنم دو بار اساسی از این حرکتا زدیم. من انقدر که با سر و صدا مشکل داشتم با کثیفی و بی‌نظمی مشکل نداشتم. سر و صداشون زیاد بود. نه می‌تونستم خوب بخوابم، نه خوب درس بخونم. من آدم آرومی‌ام و اونا بمب انرژی بودن. بهشون گفته بودم که بعد از کنکور می‌رم از اینجا. وقتی یکی میره، بازماندگان باید جایگزین پیدا کنن، وگرنه هزینۀ اون فرد می‌افته گردن اونا. حالا یه عده خوشحال هم میشن اگه هم‌اتاقیشون بره. جاشون بازتر میشه. ولی یه عده ناراحت میشن. چون هزینه‌شون بیشتر میشه. وظیفۀ من بود که تصمیمم رو باهاشون در میان بذارم تا اگر قراره کسی رو بیارن زودتر اقدام کنن. کجا قرار بود برم؟ نمی‌دونم. بعد از ۹ ترم، حوصلۀ مذاکره و آشنا شدن با آدمای جدیدو نداشتم. ولی تحمل اونجا رو هم نداشتم.

یلدای ۹۳، یادم نیست هم‌اتاقیام رفته بودن خونه‌شون و نبودن یا من نخواستم باهاشون باشم. از یلدای اون سال این عکسو دارم. عکس میز یلدای اتاق نگار و نرگس ایناست. تو همون واحد ۷۴ای که سال ۹۰ اونجا بودم. بعد از ما اینا اومدن اینجا ساکن شدن. اون شب کیک درست کردم و انار دون کردم و یلدا رو اون سال با نگار و نرگس گذروندم نه با هم‌اتاقیام.

اینم پستی که اون موقع تو وبلاگم گذاشتم (چون لینک پستای ۹۳ به بعدو بلاگفا خورده، از pdf مطالب عکس گرفتم).

حالا من اگه بخوام کوئیز بگیرم و ازتون بپرسم کیکی که شب یلدای ۹۳ برای نگار و نرگس اینا درست کردمو قبلاً کجا دیدید چی می‌گید؟ من هر سؤالی تو امتحان بدم، مطمئن باشید جوابش تو جزوه‌تون هست. پس جزوه‌تونو ورق می‌زنید و به تاریخ انتشار پستی که تو این پست ازش یاد شده دقت می‌کنید و می‌گید عه، این همون کیکِ دم‌کنیِ مزیدیه؟ :))


۹۹/۰۹/۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

الهه هم‌اتاقی

بابا

دکتر م. س.

راضیه هم‌اتاقی

متین

مژده

نرگس

نگار

نظرات  (۹)

۲۹ آذر ۹۹ ، ۲۱:۱۸ 1 بنده ی خدا

دانشگاه ما دوتا تایم واسه اتاق گرفتن داره.یه تایمش اخرای ترم زوجه که تو این تایم فقط اونایی که ورودی یکسالن میتونن باهم اتاقی که میخوان رو ثبت کنن(و البته کسایی که استثنایی چیزی دارن).تایم بعدی روز اول خوابگاهیه ترم فرده که اون موقع ازاین محدودیتا وجود نداره.ما سال سوم با کسایی هم اتاقی بودیم که سال پنجمشون بود.البته از معایبش باید به این اشاره کنم دیگه انتخاب اتاق دست خودمون نیست اگه اول ترم فرد ثبت کنیم و هر اتاقی که مونده باشه رو میدن بهمون.اره خلاصه دلم خواست شمام میتونستین اینکارو بکنین.(البته اتاقای کارشناسی همه 4 نفره ان.در تعداد تفاوتی ندارن)

پاسخ:
پست بعدی قسمت آخره. به‌عنوان حسن ختام به دوتا پست از بلاگفا ارجاع می‌دم و اوضاع خوابگاه‌های ما برات شفاف‌تر از اینی میشه که تا حالا خوندی

ببین

تنم رو پای میز نلرزون

دیگه از اون امتحانا بخوای بگیری از پستات و خون به جگرمون کنی، من یکی که سیب زمینی با قاچ و پنیر فراوان در دست چپم و ذرت مکزیکی تو دستم راستم هم بذاری زیر بار همچون حرکتی نمیرم.

 

+ یه شیما اینایی یادمه. که میومدن لنگر مینداختن تو اتاقتون؟ :))) این شیمانامه رو خوب یادمه. که فکر کنم با این و رفقاش هم مشکل داشتی زیادی شلوغ بودن. اونا کجان؟ فکر کنم ارشدت بودن اونا.

پاسخ:
خوبه که :)) من اصلاً باید برم طراح سؤال کنکور شم. کنکور ۱۴۰۰ تجربی :))
آره اونا مال دورهٔ ارشدن. اون هم‌اتاقیای کُرد و شیما اینا سال ۹۵ بودن. دورهٔ ارشد، یلداهاشو نموندم خوابگاه. هفته‌ای دو روز کلاس داشتم. یلدا رو اومدم خونه :|

این تمیز کردن سرویس‌ها و آشپزخونه خیلی رو اعصابه که! من خوابگاه امیرکبیر بودم. روبروی اون پارک ته کوچه که یه بار اومده بودی و بستنی خوردی با دوستت :)

ولی خودشون می‌اومدن تمیز میکردن خدا رو شکر و آشغال‌ها رو می‌بردن. یعنی فقط جارو با ما بود که اونم نوبتی هفته‌ای یه بار انجام می‌شد و زحمتی نداشت. کسی هم از اتاق می‌رفت جایگزین می‌فرستادن خودشون. اگرم خالی می‌موند هزینه‌ش رو ما نمی‌دادیم. 

پاسخ:
عه تو اونجا بودی؟ با الهام اومده بودم.
خوابگاه ارشد ما هم همین‌جوری بود که میگی. ولی خوابگاه شریف سوئیت بود. اتاق نبود. نمی‌شد که بیان ۱۵۰ تا حموم و دستشویی و آشپزخونه رو بشورن. ارشد، من تو خوابگاه شهید بهشتی بودم. اونجا سرویس و آشپزخونه رو هر روز خودشون تمیز می‌کردن. چون کلاً چهار طبقه بود و هر طبقه یه آشپزخونه و دوتا سرویس داشت.

من تا اینجا نگار و نرگس و مژده را دوست دارم، مخصوصا نگار چون هم دو رشته ای بوده هم اسمش خیلی به نظرم قشنگ هست :)

میشه بپرسم نگار الان چه سرنوشتی داره؟ قسمتای بعدی میرسیم؟ نگارش بیشتر باشه لطفا =)))

من تا حالا خوابگاه به این وضوح ندیده بودم خیلی خوشحالم یه چیز میزایی راجع به زندگی خوابگاهی یاد گرفتم:)

پاسخ:
نرگس و مژده هم هم‌رشته‌ایم بودن. همه‌مون برقی بودیم. منم دوستشون دارم :) حالا تو پست بعدی عاشق مژده میشی.
نگار الان دانشجوی دکترای کامپیوتره، نرگس دانشجوی دکترای برق، مژده هم ارشدشو گرفت برای دکتری برق رفت ترکیه
نگار همونه که هر سال تاسوعا می‌ریم در خونهٔ مادربزرگشون آش می‌خوریم. پایین پست، روی اسمشون بزنی خاطرات مشترک باهاشون میاد.
۳۰ آذر ۹۹ ، ۰۷:۴۳ زهرا یگانه

خیلی روی تزئینات وقت می ذاشتید انگار.
ما کلا همه چی رو با جاش میذاشتیم روی میز یا سفره (جهت عدم اتلاف در وقت و انرژی :D).

پاسخ:
بستگی به حال و حوصله‌م داشت. ولی اغلب حالشو داشتم تزئین کنم

زیر همه پستایی یلدایی اومدم حرف بزنم ولی دیدم خودش یه پست میشه درباره دوران خوابگاه خودم و زیر پستا واسه توضیح دادن خوابگاه خودم نیست برای نظر درباره یلداهای شماست :)))

یادم نیست از کی پستای شما رو میخونم شاید از اخرای دوره وبلاگ قبلیتون شایدم اومدم مطالب اون وبلاگو خوندم بعد رسیدم به اینجا یادم نیست دقیق ولی 

چه خوب که نوشتین چه خوب که خوبیا موندن و بدیا کمتر نوشته شدن و حسرت میخورم که ننوشتم هم خاطراتش ثبت میشد هم به نظرم باعث نظمدهی به فکرم میشد اون زمان دغدغه‌های بیخودی داشتم که الان اگه میدونم اصلا اهمیتی نداشتن

 

یه نکته منم هرخوابگاهی که بودم گفتن میخوان ببندنش و ما رو فرستادن یه جای دیگه:) خیلی حس بدی بود از این‌ور به اون‌ور رفتن ما که فاصله خوابگاه‌ها هم زیاد بود و دردسری داشت جابه‌جایی‌ها

پاسخ:
راحت باشین. کامنت‌دونی مال شما مخاطباست. اینجا هر چی دوست داشته باشید می‌تونید بنویسید. اصلاً شما هم خاطره تعریف کنید. هیچ اشکالی نداره

+ البته من هر سال، اگه نمی‌گفتن تخلیه کنید هم تخلیه می‌کردم وسایلمو میاوردم خونه. بچه‌ها می‌ذاشتن تو انباری خوابگاه، ولی من برمی‌گردونم خونه‌

چه می‌کنه مزیدی... خوش رنگ و لعابش کردین

تولد مامان تونم مبااارک... نمیشه چندتا یلدا رو باهم بذارین برسیم به امسال؟ به قول خودتون گویا پستاتون اعتیادآوره

پاسخ:
یلداهای خوابگاه تموم شد و یلداهای خونه رو نمی‌خوام بذارم :| می‌دونی؟ تو یلداهای خونه این محرومیت! و محدودیت‌ها نیست، برای همین به‌نظرم انتشارش جز فرو کردنِ داشته‌ها در چش و چال بقیه نیست. سفرهٔ یلدای خونه شیک‌وپیک‌تره دیگه. دیدن نداره که. مثلاً این عکس یلدای ۹۴ هست، تو خونه. دارم حافظ می‌خونم و الکی مثلاً حواسم به دوربین نیست:

از روحیه‌تون خوشم اومد... یادمه قبلاً هم تو نوشته‌هاتون اشاره کرده بودین به همچین فکری ولی از اونجایی که حافظه ماهی‌طور پیدا کردم و پستا پشت سر هم نمی‌دونم چرا فکر کردم قراره برسیم به امسال!!! :))) (و تازه امروز کشف کردم خب باهوش اگه قرار بود همه سالارو بذارن یه جور برنامه‌ریزی می‌کردن که تا امروز همه‌اش تموم بشه)‌:)))))

پاسخ:
:)
۳۰ آذر ۹۹ ، ۲۱:۲۴ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

شب یلدا ها قبلنا برا ما حالت جشن داشت،خوشحال و شاد وفارغ از غوغای جهان ،چند سال اخیر کم‌رنگ تر شد مخصوصا با بیماری مرحوم پدرم.

کاشی دوباره مثل سالای قبل قشنگ بشه.

پاسخ:
زمان خیلی چیزا رو تغییر میده :(
ما هم قبلاً هر سال جمع می‌شدیم خونهٔ پدربزرگ و مادربزرگ و هم تولد پریسا و مامانم بود، هم شب یلدا. پدربزرگ و مادربزرگم فوت کردن و پریسا هم ازدواج کرد و دیگه اون دورهمیای ما هم تعطیل شد.