درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

شباهنگ

شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

1076- تغییر (2)

جمعه, ۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۴ ق.ظ

حدودای یازده بردم کتری رو بذارم روی گاز و منتظر بودم هم‌اتاقیام کم‌کم بیدار شن. هم‌اتاقی شماره‌ی 2 اومد برای نسیم نیمرو درست کنه و هم‌اتاقی شماره‌ی 3 یه تخم‌مرغ آورد برای آب‌پز کردن. نسیم هم ظرف‌های دیشب‌شون رو آورد بشوره. داشتم کتری رو پر می‌کردم که یکی از بچه‌های واحد 305 سیر و سیب‌زمینی و تمر هندی به دست اومد آشپزخونه. اسمشو تازه یاد گرفتم. گفتم سلام مهسا! صبت به خیر. اومده بود به ناهارش سر بزنه و خیلی هم صبح نبود به واقع. بعد سلام و احوالپرسی، پرسید دال عدس دوست داری؟ گفت این همه وقت بشقاب کیک تولدتو نگه‌داشته بودم که دال عدس درست کنم توش بریزم پس بدم. گفتم تا حالا اسمشم نشنیدم. چه شکلیه؟ درِ قابلمه‌شو برداشت و عدسا رو نشونم داد. گفت با سیر که مشکلی نداری؟ آخه سیرم می‌ریزن توش. گفتم قبلاً دوست نداشتم، ولی چند وقته عاشقش شدم. دیگه چیا می‌ریزن توش؟ با حوصله جزئیات فرایندو برام توضیح داد. گفتم اهل کجایی؟ غذای محلی‌تونه؟ (می‌دونم یه کم دیره برای پرسیدن این سوالا از کسی که دو سال باهاش تو یه خوابگاهی و هر روز می‌بینیش) گفت اهواز. گفتم اصلاً شبیه اهوازیا نیستی. صرف نظر از لهجه‌ای که نداری، حداقل انتظارم از یه اهوازی پوستِ تیره و سبزه است که تو اونم نداری. گفت تو چی؟ شمالی باید باشی. خندیدم گفتم چون سیر دوست دارم؟ گفت شیراز؟ کرمان؟ اصفهان؟ ابروهامو به نشانه‌ی نفی بردم بالا. گفت مشهد!!! گفتم نه بابا بیا این ورتر، سمت غرب. یه کم فکر کرد و گفت کُردی؟ گفتم یه کم برو بالاتر، تُرکم. گفت عه! هم‌اتاقی منم ترکه! گفتم می‌شناسم مهنازو. یه بار باهاش رفتم راه‌آهن. ولی مهناز ترکِ مراغه است، یا شایدم مرند. و حتی شاید میانه (این سه تا شهرستان با میم شروع می‌شن و تو ذهنم نمی‌تونم تفکیک‌شون کنم) با تعجب گفت تبریز!!! همشهری سروِنازی؟!!! چرا پس تا حالا باهاشون ترکی حرف نزدی؟!!! گفتم والا با مریم (همشهریِ مهناز و یکی از اعضای اتاق شیما اینا) که پاره‌وقت و تمام‌وقت اتاق ماست هم تا حالا یه کلمه ترکی حرف نزدم :دی آب جوشید و من برای خودم و هم‌اتاقیام برای خودشون چایی دم کردن. بقیه‌ی قصه رو تو پست قبل گفتم. بریم سر اصل مطلب :دی

برای ناهار، نسیم با دوستش قرار داشت و رفت. من تن‌ماهی گرم کردم و هم‌اتاقی شماره‌ی 3 غذای خوابگاهو گرفت. شماره‌ی 2 هم عدسی درست کرده بود.

همیشه روی تخت‌خوابم غذا می‌خورم.

ماهیتابه‌مو برداشتم و آوردم گذاشتم توی سفره‌شون. تعجب کردن. ولی نه به شدتِ صبح :))) گفتن تو امروز یه چیزیت شده هاااا! :))) داشتم عکس می‌گرفتم که نسیم کیک به دست برگشت. تولد دوستش (احتمالاً همسر آینده‌ش) بود. البته تولدش مقارن با ولادت باسعادت منه؛ ولی کیکش مونده بود برای حالا. گفتم کیکتو بذار تو سفره که ثبتش کنم تو خاطراتم. داشتیم سفره رو جمع می‌کردیم که مهسا کاسه بشقاب به دست اومد و گفت براتون دال عدس آوردم. هم می‌تونید خالی خالی بخورید، هم بریزیدش روی برنج. با ذوق زایدالوصف گرفتم و تشکر کردم و گذاشتمش تو سفره و تا تونستم از جهات مختلف ازش عکس گرفتم. هم‌اتاقی شماره‌ی 2 یه قاشق برداشت و گفتم خودم الان عدسی خوردم و سیرم. شماره‌ی 3 گفت سیر دوست ندارم و لب بهش نزد. نسیم هم رفته بود خونه‌ی خاله‌ش. کاسه رو گذاشتم جلوم و یه نگاه به هم‌اتاقی شماره‌ی 2 کردم و یه نگاه به هم‌اتاقی شماره‌ی 3 و خوردمش. خیلی هم خوشمزه بود :دی

بخوانید: deathofstars.blogfa.com/post/372


+ اون پارچ، جهیزیه‌ی مامانمه. گذاشته بود دم در که بده بره. از دم در خونه‌مون برداشتم آوردم خوابگاه :)))

+ با همه‌ی تغییراتی که کردم، نونو گذاشتم توی بشقاب که نخوره به سفره :دی

نظرات  (۸۷)

۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۸ فاطمه غلامی
سلام مهندس :)
ببین میتونی ی کاری کنی دو تا شاخ رو سرشون سبز بشه یا نه :))
پاسخ:
:))) سلام. برای امشب‌شون یه همچین برنامه‌ای دارم
قلبشون ضعیف نباشه یه وقت؟ چه نقشه ای داری؟ :)))


پاسخ:
:))) قبلش دو سه تا آمبولانس خبر می‌کنم
قوت غالب ما یا شاید غوت قالب ما تو خوابگاه همین عدسی بود! جمعه ها هربار یک نفر میرفت عدسی میپخت برا نهار. بعد با همون تابه میذاشتش وسط سفره. سه تا قاشق. ده تا نون. میخوردیم و ظرفش رو هم مینداختیم توی بالکن! تا هفته بعد که دوباره لازمش داشته باشیم و بشوریمش :|
الان سفره رو دیدم یادم افتاد ما چقدر به قول اصفهانیا پَچَل(یک توع بی نظم خاص) بودیم! 

پاسخ:
همون قوت غالب درسته.
هم‌اتاقیامم ظرفاشونو تا لازمشون نشه نمی‌شورن. ولی من در حالی ظرفامو می‌شورم که لقمه‌ی آخر هنوز تو دهنمه و دارم می‌جوم و می‌بلعمش و ظرفه هنوز داغه :)))
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۳ نیمه سیب سقراطی
منم از وقتی خوابگاهی شدم خیلی تغییر کردم :) اصن منو وادار کردی یه پست در موردش بنویسم :دی
پاسخ:
:)))) بنویس بخونیم کامنت بذاریم
اصن می‌خوای چالشِ خوابگاه را چگونه گذراندید راه بندازیم؟ :)))

[چشمِ به راهِ پستِ نیمه سیب سقراطی]
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۰ فیلو سوفیا
نسرین خوبی؟ تب نداری؟ سرگیجه چی؟ ؛)

پاسخ:
:))) تب ندارم ولی شاعر می‌فرماید: الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۷ محمد عباسی

جالبید

پاسخ:
از جالب‌های معمولی‌ام
این پارچ خیلی قشنگه. از اینجور پارچ‌ها خیلی دوست دارم :) 

الان به جز اینکه سفره‌شون رو به رسمیت شناختید، تغییرِ دیگه‌ای هم بوده که متوجه‌ش نشده باشم؟! :دی حداقل اگه نون رو میذاشتین رو سفره پیشرفتتون چشم‌گیر! می‌شد :دی
پاسخ:
تغییر اول به رسمیت شناختن سفره بود. تغییر دوم خوردن دست پختِ غیر!
در جریان هستید که من تو خوابگاه، لب به دستپخت بچه‌ها نمی‌زنم؟ :)))
مورد داشتیم واحد ایکس برام غذا آورده و بردمش واحد ایگرگ و واحد ایگرگ به عنوان تشکر یه چیزی برام آورده و اون یه چیزو بردم واحد ایکس :)))
نگید که می‌خواید استانبولی درست کنید و با دیس بذارید وسط و بگید قراره همه‌تون با دست از همون دیسه بخورید؟! :))))))
پاسخ:
نه هنوز به اون درجه از تحول نرسیدم :)))
میگما! همیشه هم‌اتاقی شماره‌ی ۲ برای نسیم نیمرو درست می‌کنه؟ چه مهربان به نظر میاد! :))
پاسخ:
آره. این سه تا همیشه باهمن. هم‌اتاقی شماره‌ی 2 مسئول غذا و خریده. نسیم هم مسئول شستن ظرفا. هم‌اتاقی شماره‌ی 3 کار خاصی نمی‌کنه و به همین دلیل هر از گاهی سر همین موضوع دعواشون میشه :)))
منتظرم نسیم میوه پوست بگیره و بگه: نسرین می‌خوری؟ و تو برخلاف همیشه بگی: آره می‌خورم! :))
پاسخ:
:)))) دو سال تمام هر موقع غذا و میوه خورد گفت نسرین؟ می‌خوری!
ناامید نمیشه
ناامید نشدن را از نسیم یاد بگیریم
این حجم از شگفتی و تعجب واسشون خوب نیستا :))) 
آخر سر از تعجب سکته میکنن :/
اینا هنوز جوونن بزار زندگی کنن :)))) 
پاسخ:
الان نسیم از خونه‌ی خاله‌ش برگشته بهش میگم مهسا دال عدس آورده بود. همه رو خودم خوردم
واکنش نسیم: خوردی؟!!!!!!!!!!!!! شوخی می‌کنی!!! [دهنش هنوز بازه]
میگم برو ببین شاید با این حجم از شگفتی سکته کرده باشه :/ (البته دور از جونش)
پاسخ:
یه کم نامنظمه نبضش. ولی خب نفس می‌کشه هنوز
بیچاره :/ 
مواظبش باش یه وقت نمیره :/ 
البته مواظب خودت هم باش من میترسم چیزی به سرت خورده باشه که این کارا رو میکنی :/ 
پاسخ:
:))) نه نترس. سرم به جایی نخورده
آقا سلام :)) 
اعتراف میکنم پست رو نخوندم و با دیدن عکس گرسنه م شد. به انضمام شامی که دیشب نخوردم و صبحونه و ناهاری که امروز نخوردم فقط عکس خوردنی میفهمم چیه
 چیز دیگه ای حالیم نیست :))))
پاسخ:
:))) سلام
الهی بمیرم برات
داری خودتو برای ماه رمضون آماده می‌کنی که فردا شوکه نشه معده‌ت؟ :دی
خدا نکنه باباع :دی
نه بابا آمادگی ماه رمضون نیست.
 تو تقدیرم نوشتن گرسنه باشه هر جا که هست چه خوابگاه چه خونه :)))))))
پاسخ:
من چند روز پیش دقت کردم دیدم یه ساندویچ رو نصفشو هم برای شام خوردم هم ناهار
نصف دیگه‌شو برای شام و ناهار روز بعدش خوردم
کم‌مصرف‌تر از لامپ‌های کم‌مصرفم حتی
آررره!!! حواسم پرت بود که دستپخت بقیه رو هم به رسمیت نمی‌شناختین :)) تغییر عمیقی‌ـه :دی
تغییراتتون پایدار! فعلا فیزیک داره تغییراتِ شگرفی رو در ذهن و حواسِ من ایجاد می‌کنه :دی :|
پاسخ:
:))) فیزیک خیلی خوبه. به نظرم آسون‌تر از ریاضیه. حتماً نمونه‌سوالات سال‌های قبلو حل کن برو سر جلسه. همیشه کلی سوال تکراری میدن
شمسی خانوما درین مرحله میگن 
خوش به حال شوهرت!! (مرادت) 
:))
پاسخ:
فعلاً به من میگن خوشحال به حال بابات :)))
درسته کم‌غذام، ولی در نوعِ خودم آدمِ کم‌هزینه‌ای نیستم و بَدا و وااسفا به حالِ مراد!
منم وقتی خط اولو خوندم همین سوال آرزو تو ذهنم رژه می رفت واسه همین تو کامنت دنبال جوابی از جانب تو بودم که دیدم بعله حدسم درسته و یکی زده به خال  :دی

اوه چه حساس... بابا نونو بذار رو سفره دیگه اه :/ : ))))) لابد اگه تو یه مجلسی باشی که ملت واسه غذا دادن به یه ملت دیگه از رو سفره رد بشن و یا دیده شده راه برن، خون جلو چشاتو میگیره و بقیه شم خودت میدونی دیگه :دیییی
پاسخ:
من خیلی روی تمیزی سفره حساسم. خودم همیشه سفره‌ی یه بار مصرف، مصرف می‌کنم. البته اگه چرب نشده باشه تا سه چهار بار هم مصرفش می‌کنم :))) یکی از معضلاتم تو خونه‌مونم همین قضیه است. میز ناهارخوری ما (شام و صبونه هم میشه روش خورد :دی) یه جوریه که سفره روش ثابته. ینی مامانم سفره رو جمع نمی‌کنه و همیشه بازه و هر موقع بابا از خرید برمی‌گرده خریدا رو می‌ذاره روی اون و من داد می‌زنم نهههههههههههههههه! الان سفره کثیف میشه
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۵ نیمه سیب سقراطی
بذار همه بدونن تنها نیستی نسرین :)))


http://1ta414.blog.ir/1396/03/05
پاسخ:
هیچ کس تنها نیست. همراه اول.
تو نیمه‌ی گمشده‌ی منی اصن
 بعد از خوندن پست تو و نیمه‌ی سیب سقراطی با خودم فکر کردم چرا من در این حد نبودم؟!
ما یه رفیق تو دبیرستان داشتیم تا حد زیادی هممون رو آدم کرد! اصلا هروقت مامانم می‌گفت تو که اینجوری نبودی، می‌گفتم: فلانی! از ته دلش می‌گفت خدا خیرش بده :))
پاسخ:
ولی به نظرم خوابگاه نه تنها منو آدم نکرد بلکه مقاومتمو افزایش داد :)))
+ مهربون شدی امروز،‌باز چه نقشه ای داری ؟‌:دی
پاسخ:
:))) نقشه‌م انقدر پلید هست که قبلش آمبولانس خبر کنم
😒😒😒😒😒😒😒
پاسخ:
[بوس] آشتی؟
اون کاری که گفتم سعی کن تو یه برنامه ۱۰ساله به سرانجام برسونیش.دراین حد ناامیدم ازت ینی :|
نیش اون زبونتم بکشی کبری جان
 اره بوس ‌.‌آشتی💋💙

پاسخ:
زبون من نیش داره؟ :دی
بله بله از اتاق فرمان اشاره می‌کنن که اَحَبُّ اِخوانی إلَیَّ مَن اَهدی اِلَیَّ عُیُوبی؛ البته شما اخوان نیستی و اخوات محسوب میشی. ولی به هر حال باشه سعی می‌کنم تلخ نباشم انقدر. هر چند شاعر می‌فرماید: جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکر خارا 
شاعر موجود عط آجی چون تو به تورش نخورده بوده
که اگر میخورد قطع به یقین جلو کل مخلوقات خدا میگف خدایا دکمه ی غلط کردمش کجاس 🤔
پاسخ:
:))) سینا حجازی یه آهنگی داره که فکر کنم این بیتشو برای من خونده:
من سوختنم از اینه که هیچ کس ندیده
که این یار زهراگینم اسمش شیرینه (نسرینه :دی)
عاشقه گاهی فارغه گاهی
انقد عجیبه میگم الهی
خیر نبینه اگه زن اینه
تلخه فقط اسمش شیرینه (نسرینه :دی)
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۱ ماهی کوچولو
جدی دال عدس نخورده بودی؟ 
من یکی از غذاهای محبوبمه :) و جالب تر اینکه اصلا ترکی حرف نزدی انگاری :)) معمولا ترکا سخت میتونن ترک ببینن و فارسی حرف بزنن هم چنان 
پاسخ:
نه تنها نخورده بودم بلکه ندیده بودم. 
غذای جنوبه خب..

علاوه بر حرکتی که امشب می‌خوام بزنم، دارم سعی می‌کنم ببینم می‌تونم با این سه چهار تا ترک ترکی صحبت کنم یا نه :))) فکر کنم خیلی خنده‌دار و مسخره میشه مکالمه‌مون :)))
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
عه پارچ به اون خوبی چرا بره؟!!
دلیل ترکی حرف نزدنت رعایت حالِ هم اتاقی هات بود؟!
پاسخ:
مادر است دیگر! گاهی دلش می‌خواد پارچ به این خوبی را بگذارد دم در... تازه جهیزیه‌ش هم هست... من که پوست شکلاتامم یادگاری نگه‌میدارم به طریق اولی، با جهیزیه‌هام همچین رفتاری نمی‌کنم به واقع

دو دلیل اساسی داره ترکی حرف نزدنم. یک اینکه دوست ندارم جایی که کسی زبانمو بلد نیست به اون زبان صحبت کنم. حس بدی بهش دست میده قطعاً
دو اینکه حرف زدن به زبانی مادری، صمیمیت با اون فرد رو نشون میده و من دوست نداشتم باهاشون صمیمی باشم. منظورم اینه که وقتی دو تامون تنها بودیم هم فارسی حرف می‌زدیم. این مورد رو در مورد پسرهای ترک دانشگاه شدیداً رعایت می‌کردم.
خوبه دلداری بده خودتو بااینا (قصد دارم فعلا تو وبلاگت و تلگرام و هیچ جا خلاصه نخندم که پررو نشی)

پاسخ:
^-^
مراد خبر نداره که چقدر مدیون ما اطرافیانه توعه 
و تا آخر عمرش هم نمیتونه این دِین رو که به گردنشه جبران کنه
خبر نداره ماها عین سیستم غربالگری برا تو بودیم از بس اعصابمون و آستانه تحمل مون دریدی الان داری تازه وارد مرحله ی رو به نرمال شدن میشی!!!!!!!!!

وگرنه یا تیمارستان بود یا بازم تیمارستان
خلاصه خیلی مدیونه ماعه
خصوثا اون رفیقات که هی قانوناتو نقض میکنن علی الخصوووووص من 
ینی خدمتی که من در طی این یکسال به جامعه ی بشریت کردم رو ها هیچکس نکرد
چه ها که نکشیدم من از دست تو ... (آه و فغان)
اصن قلبم یهو درد گرفت بغض گلمو گرفت یک آن(گریه و ضجه)
دلم خواست بازم باهات قهر کنم هنوز دردام تسکین پیدا نکرده حالا که فکرشو میکنم 😢😢😤😤
پاسخ:
:))) بیچاره اونایی که دَووم نیاوردن و از سیستم ارتباطیم حذف شدن :دی
تو دیگه خییییییییییلی پوست کلفت بودی
با گوشی اومدم دستم رو کیبورد لهزید
بلدم خصوصا چطوریه 😤
پاسخ:
توئه و مائه رو هم بهتره با ع ننویسی
من انتقام همه اونایی م که دووم نیاوردن
دقت نکردی چقدر دق مرگت کردم چندبار ترکیدی 
الان تجهیزاتمو قوی تر کردم برگشتم
من همون چوب خدام که صدا نداره .بله 
پاسخ:
:)))) 
انقدر از من غلط املایی نگیر بیچاره آه منه گرفته تت همه جا جلو استادات خیت شدی 
تو زبان شناسی خوندی منکه نخوندم فلذا اینطوری ک میخوام مینویسم 
دستور نده بمن😤😒😤😒

میخام مث خودت باهات رفتار کنم زین پس 
البته قانوناتو همچنان میشکنم (خیلی هم عآولی)
پاسخ:
آدم دوستی مثل تو داشته باشه دشمن لازم نداره دیگه :دی
یجا خوندم که نوشته بود تا این هست 👈 "  :))))  "   چرا فحش؟؟

در همین راستا خودتی !
پاسخ:
:))))))))))))))))))))))))))))))))
خیلی خب 
حالا اعتراف کن چققققققققدر دلت برامن تنگ شده بود و در نبود من اثن وبلاگت رنگ و بویی نداشت والا بوخودااااا..همه این خوانتده هات شاهدن
چونکه میخوام برم بازم قهر کنم باهات
الان که باهات صحبت کردم دیدم هنوز دردام تسکین نیافته و مقداری بغض گلومو گرفته :(
پاسخ:
تنگ که شده بود
ولی خب قبول کن که از دل برود هر آنکه از دیده برفت...
اگه یه چند روز دیگه هم به غیبتت ادامه می‌دادی، وقتی کامنت می‌ذاشتی می‌گفتم ببخشید شما؟ :دی
نخند😡
ببند نیشتو😤
تو الان در آزادی با وثیقه بسر میبری منتظرم پاتو کج بزاری باز بکنمت تو حبس 😒
پاسخ:
دلت میاد تو رو خدا؟
من که جیک جیک می‌کنم برات...
تلگرامو یه نگا بکن
پاسخ:
آره دیدم... 
خوشحالم از این بابت
من راضیه‌ی اینجا رو بیشتر از راضیه‌ی اونجا دوست دارم
به قول حنانه: من دلم برای سوسن تنگ میشه میرم پی ویش حرف میزنم. برای پست های وبلاگش هم بخوام نظر بدم بازم میرم پی ویش که قشنگ یه عالمه تبادل نظر کنیم. نسرین رو اگه بخوام حالش رو هم بپرسم میرم وبلاگش کامنت بذارم. تو حالت عادی با انبردست میشه از دهنش حرف کشید. تو وبلاگش قشنگ میشه مکالمه عادی داشت.
محکومی به حبس ابد
در کنج عزلت و تنهایی خودت بپوس ای کبری ای افعی ای منحنح ای طرد شده ای عط آجی 

برو گمشووووو نمیخام ببینمت (آیکون پرت کردن دمپایی)


میروم جوری که دیگر نامم را در قصه ها هم  نخواهی شنید🕴🕴🕴

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

http://dl.musicbambo.org/musicbambo7/002/Mohsen%20Chavoshi%20-%20setamgar.mp3
پاسخ:
:))) چه دمپایی خوشگلی... سایز پاتم که مثل سایز پای منه... اون یکی لنگه‌شم پرت می‌کنی لطفاً :دی
👡👡
پاسخ:
مچکرم... شما دمپاییاتون پاشنه هم دارن؟ :دی 
من قدم ۱۶۹! با این حال کفش و دمپایی های پاشنه تختم هم ۵سانت پاشنه دارن :|
از همین روست که ترشیدم ! همسر قد بالای ۱۸۵ میخوام پیدا نشده هنوز 

+تو به مسائل شخصی من کار نداشته باش بیا بریم تیمارستان قول میدم ازت خوب مراقبت کنن
پاسخ:
تیمارستان اینرنت داره؟ میشه از اونجا پست گذاشت؟
من بصورت قاچاق یک عدد مودم جیبی بهت میدم تو فقط بروووووووو
یازیخ موراد
بیناوا بالالار امیرحسین و نسیم
من که ددیم من سانا هچ اُمُدُم یوخ


راضیه در حالی که بغض گلویش را گرفته مکان را ترک می نُماید
پاسخ:
نسرین در حالی گوشه‌ی چشمش را پاک می‌کند، پشت سر راضیه یک کاسه آب می‌ریزد
😂😂😂😂😂😂
پاسخ:
:|
من از خل وضی تو که خوب شدنی م نی بغض گلویم را فشرد
تو چرا گوشه چشمت به نم اشک تر شد😂
پاسخ:
همین جوری الکی خواستم فضا عرفانی بشه :))
@ راضیه 
تو قرار نبود چندماه پیش بلاگ دار بشی؟ یا من باید عینکمو عوض کنم ؟ :|
پاسخ:
عه! شما همدیگه رو می‌شناسین؟ :دی
امیدی به وبلاگ راضیه نداشته باش. از وقتی باهاش آشنا شدم یا وبلاگ می‌ساخته یا حذف می‌کرده
(آیکون دهن کجی )نه فک کردی فقط تورو میشناسم😒من تا شعاع دو کیلومتریت باهمه شون رل زدما😊از فاطمه بگیر تا نفیسه و هدیه که کیان رو قراره ببرم خودم نگه دارم تا فاطمه ی خودکار بیک و .....
من کلا شیرینم اونم خیلی زیاد😊😋😊😋😊😋 😕
بعدم  گی گیگی گی 😒
به توچه کبری😒از من پرسید در مورد وبلاگم نه تو
ایهاالناس این زبون منه.گاهی درش میارم میزارمش اینجا اسم مستعارش نسرینه😑برو در کنج عزلتت تو کبری😒

فاطمههههههههه
دلم برات تنگ شده بود😭شمارت گم کردم آجی :| بهم پی ام بده عشقممم😆بزا بیام وبلاگ خودت این کبری مقداری کثیری حسوده چشمون میکنه 

فوت فوت فوت 
دور شو نسرین دووووووور شو 
پاسخ:
:)))))))))
بین نسرین این فحشایی که میدیا ته حرفات
اینا 👈 :)))))
الان چون روزه م جوابت نمیدم ! صرفا جهت اطلاع
به همین (آینه✋؛ آینه✋) دوران کودکی اکتفا میکنم فعلا😤
پاسخ:
به خدا فحش نیست... کامنتاتو که می‌خونم نیشم تا بناگوش باز میشه
اندر تفاوت تو و من همین بس که تو روزه‌ای و من نماز ظهرم هم نخوندم
خب پیشرفت خوبی داشتی .بهت تبریک میگم . منم از اینکه نون مستقیم بره روی سفره زیاد خوشم نمیاد مخصوصا یه همچین جاهایی :) 
ولی خوشحالم که حداقل روزهای اخر داری دل به دلشون میدی 
پاسخ:
:) میخوام با خاطرات خوب از هم جدا شیم
بهت اعتماد میکنم پس 😒
پاسخ:
کار خوبی می‌کنی
من میدونستم ترک عادت موجب مرض است
من میدونستم اینا فیلمته کبری
من میدونستم تو عوض بشو نیستی
من میدونستم این اعتماد بیهوده ست

فقط میخاد با خاطرات خوش جدا شن :|
ینی بعد جدا شدن همون آشه و همون کاسه ://
پاسخ:
:)))) 
منم هوس/حوس کردم از دوران خوابگاه بنویسم:

http://aghagol.blog.ir/post/1178
پاسخ:
:)))) چالش خوابگاه خود را چگونه گذراندید؟
🤔🤔🤔🤔🤔🤔🤔
پاسخ:
این هفت تا مربع چیه؟ خب عین آدم حرفتو بنویس دیگه... این شکلکا چیه آخه
موقع افطار دعام نکنی من می‌دونم و تو!
عه
من با کامپیوتر میام باز میشه با لپ تاپم اومدم باز میشن با گوشی م میام باز میشن
لپ تاپ ت مث خودت سکته ایه کبری 🐍

من بودم در حال تفکر

+درچه مورد دعا کنم؟
مراد
بچه
درس
کنکور
شفای عاجلت
پاسخ:
:)))) دعای نسرین: یا وفا، یا خبر وصل تو، یا مرگ رقیب، بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟
یه چیزی تو این مایه‌ها که یا بکش  یا دانه ده، یا از قفس آزاد کن
تو قفس بودی چون پرواز بلد نبودی‌.ترسید دست گرگ و گربه بیفتی :))
بزرگت کرد.پر پرواز بهت داد.حالام در قفستو باز کرده نگاه کن
پروازو یادت داده
حالا نوبت توعه.پرواز کن برو اونجایی که دونه های خوب داره :)))
پاسخ:
باشه :) ولی تو هم قول بده توئه رو با ع ننویسی :دی
توئه
توئئئئه
توئئئئئئئئههههههه

حدایا بینی و بین اللهی
خدایا توروخدا
بیا و بگو چه گناهی به درگاهت کردم این کبری شد جزاش؟هوم؟

یکی بیاد روپوش برعکس تن من کنه ببرتم تیمارستان دیگه توانایی سرکله زدن بااین کبری رو ندارم به واقع 😭😭😭
پاسخ:
:)))))) من جزای گناهانت نیستم... من نعمت الهی‌ام :دی
قربون دست و پاهای بلورینت برو
پاسخ:
قبولیده بشه روزه‌ت
دعا یادت نره هااااا :دی
سن منیم باشوما بلاسین
تام بیر باش بلاسین
پاسخ:
جمله‌ی دوم رو متوجه نشدم :(
وقتی بلد نیستی مجبوری ترکی حرف بزنی؟!
والاع
بمن چه لهجه ها فرق داره:/
تام =تماما
بیر = یک 
باش بلاسین = دردسری
پاسخ:
خب تو اصن ترکی آذری حرف نمی‌زنی... لهجه‌ت معلوم نیست تحت تأثیر کدوم سریال مستهجن ترکیه‌ایه :)))
اخ اخ اخ 
تابلو شد؟:دی
برو دیگه بزا افطار کنم 
پاسخ:
:)))) دعا!
دعا یادت نره
خدایاااااااا شوهره اینو بده از دست رفت:دی
پاسخ:
ببین من الان ماست لازم دارم. از خوابگاهم نمی‌تونم برم بیرون. ساعته 9 ه.
اگه شوهر داشتم، مجبور نبودم یکی یکی زنگ بزنم ساکنین خوابگاه و ببینم کیا بیرونن که وقتی میان برام ماست بخرن. زنگ می‌زدم اون بخره. کلاً سطح انتظارم از شوهر همین قدر پایینه که می‌بینی
به خدااااا :)))
اصن اگه شوهر داشتم اینجا چی کار می‌کردم به واقع.
@راضیه 
منم گمت کردم عجقم :)))) 
جواب منو ندادیا!! اون وبلاگه کو؟ :| 

@شباهنگ 
قشنگ تا شعاع چندین کیلومتریت رل زده :)))))
پاسخ:
ینی الان مثل این فیلمای هندی شما دو تا همدیگه رو گم کرده بودین و الان به هم رسیدین؟ :دی
تو خودت کربلایی حاجی
روضه خون نداری
پاسخ:
با منی؟ میشه واضح‌تر صوبت کنی؟
فاطمه جونم عسلم عشقم
من کنکور ارشد
من کنکور تیرماه
من درس
من دانشگاه
من شوهره نداشته
من امیرعباس و امیرعلی و نازنین رقیه(اسم بچه هامن :دی)

وبلاگو کجای دلم بزارم وخی بیا تلگرام:دی
پاسخ:
بزارم رو با ذ بنویس
حاجی تو خودت کربلایی .روضه خون نداری
ینی اینکه اوضات خیلی خیس گیت و زاره  :دی
پاسخ:
هممم... که این طور
برو پی ماستت
بزا ما به چاق سلامتیمون برسیم
پاسخ:
:) زنگ زدم نسیم بخره بیاره. هنوز نرسیده
با هم‌اتاقی شماره‌ی 2 رفته بود خونه‌ی یکی از بچه‌ها دلمه درست کنن
مگه ملت خدنگه توان؟؟؟؟؟
خودت برو بخر خو 
پاسخ:
شبه دیره حوصله ندارم
اصن منم برم نگهبان دم در نمیذاره
ماست بزن😂
ماست بلد نیستی بزنی؟🤔
زن زندگی باچ آجی :دی
پاسخ:
فعلاً در حالِ زدنِ ماکارونی برای سحری‌ام :((((
ماکارانی = غذای جهندمی
پاسخ:
متنفرم از ماکارونی... ولی این هفته انقدر سرم شلوغ بود که نه رفتم خرید نه تونستم چیزی درست کنم
فردا افطاری میرم رو سر دخترخاله‌ی بابا خراب میشم :)))
چ عجب من باتو یه تفاهم یافتم
اصلا دوست ندارما
پاسخ:
من مرحله‌ی دوست نداشتن رو هم رد کردم. متنفرم!!!
تازه گوشت چرخ‌کرده‌م هم تموم شده و با تن ماهی درست کردم... یه چیزی فراتر از نفرت

همین الان ماستم رسید.
ماست برای اینه که اگه نتونستم دست‌پختمو بخورم لااقل نون و ماست بخورم
علی‌وارانه دارم روزه می‌گیرم
@ شباهنگ 
آره از تابستون که باهاش چت کردم دیگه گمش کردم تا الان.

@راضیه 
انتظار داری قانع بشم الان ؟ ما زندگی نداریم ؟ درس نداریم؟ کنکور نداریم ؟ بی شوهر نموندیم ؟ :))))) من از شما می پرسم !! :))
پاسخ:
در حیرتم از کجا فهمیدی این راضیه اون راضیه است
ز اونجایی که عاشقمه :دی
و از اونجایی که من کبری نیستم و لحنم شکررررررررر میریزه ازش 
از رو لحن صحبتم شناخته خو :/

همه که مث تو خنگول نیستن :دی


روحش شاد یه استادی داشتم دوره کنکور مفت انقدر به این شریفیا غبطه نخورید اینا درسته از یجایی از شما زدن جلو ولی از اونور بوم افتادن تو مسائل روزمره خنگن :پی
پاسخ:
توجه کرده اید که ساختار زولبیا بسیار حساس است چون کافی است کمی فاصله‌ی حلقه‌ها از یکدیگر نسبت به سطح مقطع آنها بیشتر باشد تا در گاز دوم، لنگر پیچشی حاصل از طره‌‌ی آزاد ایجاد شده از گاز اول، باعث گسیختگی مقطع حلقه‌ها در دورترین نقطه از سر آزاد حلقه شده و سقوط بخشی از حلقه‌های زولبیا را به همراه داشته باشد!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اینو از گروه دانشگاه شریف دزدیدم, زنگ تفریحشون بود داشتن بحث غیر درسی میکردن
اون مفت رو بکن میگفت بی زحمت


@فاطمه 
وبلاگت نظرات دریاب عشقم
پاسخ:
هی جلوی من به فاطمه نگو عشقم
حسودیم میشه :(
تو نازبالای منیییییی
پاسخ:
^-^
۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۵۸ یک عدد منِ سرکش ...
تصورت درباره ی رنگ پوست جنوبی ها برام جالب بود اینکه فکر می کنی همه سبزه و تیره هستن البته خب شاید براساس فیلم ها و سریال های تلویزیون به این تصور رسیدی ولی خب باید بگم این فیلم ها کلا با واقعیت متفاوته مثلا ما خودمون جنوبی هستیم وقتی این فیلم ها رو می بینیم دهنمون باز می مونه که کارگردان محترم این حجم آدم با پوست تیره از کجا پیدا کرده و چرا حتی یه نفر با پوست روشن تو این فیلما نمی بینیم به قول یکی از بچه های بیان که خودشون هم جنوبی هستن اگه ما انقدر که تو فیلما نشون میدن سیاه بودیم می رفتیم آفریقا دنبال خانواده ی واقعیمون می گشتیم :))) من الان خودم بوشهری اصیلم یعنی تا چهار نسل قبل از خودمم میدونم که متولد بوشهر بودن حالا با همه خالص (اصیل) و جنوبی بودن هم تو خانواده ی پدری و هم مادری یه عالمه چشم رنگی با پوست روشن و بور داریم نه فقط ما که خیلی از جنوبیا اینجوری هستن و البته پوست سبزه هم تو جنوب زیاده همونطور که در سراسر ایران پوست سبزه زیاده و ربطی به جنوبی و شمالی بودن نداره ان شاءالله اگه قسمت بشه و به شهرای جنوب سفر کنی بهتر حرفامو درک می کنی چون افراد با پوست بسیار تیره یک در هزار پیدا میشه 
پاسخ:
چه جالب. 
من تا حالا جنوب نیومدم. یکی دو بار رفتم اصفهان و تا مدت‌ها فکر می‌کردم اصفهان هم تو جنوبه :))) یه دوست اصفهانی داشتم و کلی سر این موضوع باهم کل کل داشتیم. خلاصه هر ذهنیتی دارم از فیلماست. دوست جنوبی هم کم دارم و اونایی هم که دارم پوستشون روشن نیست. و چون هوای اونجا گرمه، همیشه فکر می‌کنم لابد آفتاب پوستشونو تیره کرده.
با توجه به پایخ کامنت آخر :||||||

من دوست اهوازی دارم هنوزم اونجا زندگانی میکنه
سفید 
چش آبی
مو بور 
پاسخ:
پس نتیجه می‌گیریم رسانه‌ها دروغگو هستند.
حالا یه دوست دارم تبریزی یه درجه از سیاه روشن تره:دی
پاسخ:
:)))))
در این مملکت منهای آقا تمامی دولتنامردان و دست اندرکاران بگیر تا صدای سیمان و صدای ماسه هیچکس راستگو نیست :/

شما همین ۲۰روز پیش داشتی منآظره ای رو پخش زنده میدیدی که با یک ربع تاخیر پخش میشد و گاها سانسور :|
به رسانه اعتماد نکن


این رنگ آدما به وراثت بستگی داره بیشتر
و سبزه بودن جنوبیا بر اثر آفتاب بیشتر روی پسرا تاثیر میزاره که مدام بیرونن 
برا همینم مرداشون سبزه ن و البته قد بلند و صدا بم و خلاصه خیلی شوهرن :دی
پاسخ:
:)))))))))))))))))))))))))))))) جمله‌ی آخرت منو مُرد!
خودم که داشتم مینوشتمش دیدم عهههههههه مشخصات شوهر آینده مه چقدر 
(ضجهههههه)
پاسخ:
:))) از دست تو
۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۹ شن های ساحل
ایول تغییرات: )))..داری پیشرفت میکنی
پاسخ:
:))) 
چرا از دسته من(آیکون تفکر)؟

شما داشته باش من دنبال یه شوهر اون ریختی م
قدبلند
سبزه
۴شونه
صدا بم
قالتاق :دی

خواستگارام !
قد ۱۷۰ تا ۱۷۵ 
سفید در حد شیربرنج
همه فنچ و بیبی فیس
همه م فرزند مادر :/ 
(شیون و زاری و خودزنی و یقه دریدن و اصن در حد رگ زدن حتی)
پاسخ:
:)))) امان از دست تو!
قدیما تا اسم خواستگار میومد دختر سرخ و سفید میشد
الان اومده معیاراشو به من میگه :دی
برو عامووووو

دختره متولد دهه هشتادههههههه
علیخانی جا باباشههههههههههههههه
اومده میگه من آرزو دارم با احسان علیخانی ازدواج کنم :/

ینی من O_o
خود علیخانی :|||||
هشتادو دو میلیون جمعیت :////

دختره ♡_♡

بعد تو از من توقع سرخ و سفید داری؟؟؟؟
ما داریم به اون یگان بازمانده از دهه شصت که هنوز دنبال شاهزاده سوار بر اسب سفیدشونن کم کم ملحق میشیم (راضیه در حالی که با حقیقت زندگی مواجه گشت ودر حالی که بغض گلویش را میفشرد وبلاگ را به مقصد  دلنشگاه ترک گفت)
پاسخ:
به سلامت
سلام منو به دانشگاه برسون
چو دیدی نداری نشانی ز شوی
ز گهواره تا گور دانش بجوی
حالا اینا قابل تحملهههههههه

یه آقا پسره شاخ شمشادی از همین فرزند مادرا زد عاشق من شد :دی

ول نمیکرد تا همین دو هفته پیش اصن یه وضی در دو وضی !
میگفت یا این یا هیچکس :پی

گفتم عجقم نازشی الهی اوجولاته من ؛ خود شخص بنده n سال عاشق بودم این حجم جدی نگفتم یا اون یا هیچکس تازه وسطاش بازم عاشق میشدم :دی
شما به کجا وصلی این حجم جدی ای؟ :| یکی اینو از برق بکشه
بعد در حالی که راضیه گرخیده بود صحنه خاستگاری رو به سمت خونه ی مادربزرگش ترک گفت!
پاسخ:
:)))))))))))))))) خواستگاری رو اینجوری می‌نویسن :دی
نسرین یه فحش میخام بدم تلگرامتو نگاکن
پاسخ:
میخوام رو اینجوری بنویس :دی
اشک
اشک
اشک
اشک
اشک
پاسخ:
P:
در راستای نمونه ی نقض کننده ی سیاه و سبزه بودن جنوبی ها 
اینجانب اعلام میکنم من یه جنوبی سفیدم :)))
پاسخ:
بنیان‌ها و تفکرات و پس‌زمینه‌های فکریم داغون شد رفت پی کارش...
ببین بیا تا برات توضیح بدم 
اصولا جنوب چند تیکه ست 
یه تیکه ش میشه بوشهر و بندر و اینجور جاها 
یه تیکه شم میشه خوزستان البته خوزستان جنوب غربیه 
دوستان عزیز بندری همون تصورات شما هستن سبزه و مو فرفری و با نمک :دی 
خوزستانیا باز خودشون چند دسته ن . قومیت های مختلف دارن. رنگ پوستشون از محیط نیست ژنتیکیه. یه عده شون سفیدن. یه عده شون سبزه ن. یه عده شونم سیاهن .
بسته به قومیت و ژنتیک 
پاسخ:
که این طور...
من از اصفهان اون ور ترو ندیدم اصن
منم خودم فقط خوزستان رو دیدم از جنوب :))))
تازه خیلی جاهای خود خوزستانم ندیدم :| 
ما هم تو خط اصفهان به اونور کار میکنیم :)) ولی خب مثلا منم تبریز و اردبیل و اینا رو تا به حال ندیدم اصن :دی
پاسخ:
زمستون بیا سمت ما
تابستونش با تابستون شما هیچ فرقی نداره
چی میگی عااامووو 
تابستونتون 60 درجه میشه با شرجی و خاک ؟ 
نمیشه خداوکیلی :دی
پاسخ:
خدایی تابستون تبریز جهنمه
نه دیگه در حد 60 درجه... ولی خب جهنمه
۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۰ رفیعه رجعتی
منم نبشتم :))) خوابگاه یکی از بهترین دوره های سخت و باحال زندگیته!  :)
پاسخ:
اتفاقاً صبح اومدم یه سر زدم ببینیم نوشتی یا نه
الان میام می‌خونم