شباهنگ

ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
شباهنگ

اصول و ضوابط کامنت‌گذاری در این وبلاگ:
۱. هر پستی کامنت‌هاش باز بود، مختارید که کامنت بذارید یا نذارید، عمومی و خصوصیش دیگه بستگی به میل خودتون داره. ولی اگه خصوصی کامنت گذاشتید برای دریافت پاسخ حتماً آدرس وبلاگتونم بذارید‌.
۲. هر پستی کامنتش بسته بود، ینی ترجیح دادم عمومی و جلوی جمع راجع به اون موضوع کامنت نذارید. اما می‌تونید به‌صورت خصوصی حرفتونو بگید یا نگید. بازم بستگی به میل خودتون داره. ولی اگه خصوصی کامنت گذاشتید برای دریافت پاسخ حتماً آدرس وبلاگتونم بذارید‌.
۳. مورد دوم، شامل پست‌هایی که کامنتشون باز بوده و بعد از مدتی کامنتشونو غیرفعال کردم و بستم هم میشه. ینی بازم می‌تونید به‌صورت خصوصی حرفتونو بگید یا نگید. بستگی به میل خودتون داره. ولی اگه خصوصی کامنت گذاشتید برای دریافت پاسخ حتماً آدرس وبلاگتونم بذارید‌.
۴. هر جا دیدید یه ستاره کنار شمارۀ پست یا کنار شمارۀ بخشی از پست گذاشتم، ینی اون پست یا اون بند رو برای خودم نوشتم و دوست ندارم با شما راجع بهش صحبت کنم و دوست ندارم به هیچ طریقی کامنت بذارید.

1094- محبت؛ کمی یواشکی‌تر از استانداردهای جهانی

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۲ ب.ظ


داشتم برای افطار سوپ درست می‌کردم. جایخی رو باز کردم مرغ درآرم. یاد دلمه‌هایی که از خونه آورده بودم افتادم. بعدِ کارشناسی‌م دیگه کمتر از خونه غذا می‌آوردم. عمیق‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم جز یکی دو بار غذا برای خوابگاه ارشدم نیاوردم. این سری دیگه چون ماه رمضون بود و فصل امتحانا، مامان چند تا دلمه برام گذاشت که تو این یکی دو هفته سفره‌ی افطارم یه تنوعی داشته باشه. دلمه‌ها رو که دیدم ذوق کردم. گفتم دورهمی با بچه‌ها می‌خوریم‌شون. برشون داشتم و یاد مامان هم‌اتاقی شماره‌ی2 افتادم. نمی‌دونم چند ساله فوت کرده. هیچ وقت راجع به این موضوع باهامون صحبت نکرده. فقط می‌دونیم مادرش فوت کرده. دلمه‌ها رو گذاشتم سر جاش. لابد بعدِ مادرش هزار بار دلمه خورده. بعضی دردا هر چه قدرم کهنه باشن از یاد آدم نمیرن. نخواستم با خوردن اینا طعم دلمه‌های مادرش یادش بیافته و دلش تنگ بشه. مادرش یادش بیافته و دلش تنگ بشه. وقتایی که مامان زنگ می‌زنه سعی می‌کنم برم بیرون اتاق حرف بزنم. نمی‌خوام یاد صدای مادرش بیافته و دلش تنگ بشه. دلتنگی چیز بدیه. مخصوصاً دلتنگی برای اونایی که دیگه نیستن.


بخوانیم: nikolaa.blogfa.com/post/1605