شباهنگ

شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

1075- تغییر (1)

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۵۳ ب.ظ

هم‌اتاقیام زیاد اهل صبونه نیستن و چون معمولاً دیر بیدار میشن، اولین وعده‌ی غذایی‌شون ناهاره. ولی بعضی روزای تعطیل اگه حس و حال صبونه داشته باشن میخورن. منم چون تعطیل و غیرتعطیل زود بیدار میشم، وقتی اینا خوابن صبونه‌مو می‌خورم و هیچ وقت پیش نیومده باهاشون سر یه سفره باشم.

صبح چند تا بیسکویت خوردم و صبر کردم بیدار شن. حدودای یازده کتری رو گذاشتم روی گاز و کم‌کم بیدار شدن. فهیمه (هم‌اتاقی شماره‌ی 2) رفت برای نسیم نیمرو درست کنه و اَسرا (هم‌اتاقی شماره‌ی 3) یه تخم‌مرغ برداشت ببره برای آب‌پز کردن. نسیم هم رفت ظرف‌های دیشب‌شون رو بشوره. آب جوشید و من برای خودم و اونا برای خودشون چایی دم کردن و 

 همیشه روی تخت‌خوابم غذا می‌خورم.

بشقاب کره و پنیرمو برداشتم و آوردم گذاشتم توی سفره‌شون. نسیم داشت نیمرو می‌خورد و وقتی منو پای سفره دید لقمه توی دستش، خشکش زد. نگاه به هم‌اتاقی شماره 2 کرد. بعد نگاه به من کرد. هم‌اتاقی شماره‌ی 3 تخم‌مرغ آب‌پز به دست وارد اتاق شد و دم در خشکش زد. اومد نشست و یه نگاه به نسیم و یه نگاه به هم‌اتاقی شماره‌ی 2 انداخت. بعد شیما اومد. همونجا دم در خشکش زد. نفیسه (یه عضو دیگه از اتاق شیما اینا)، پشت سر شیما اومد تو و دهنش همین جوری باز مونده از تعجب. بعد مریم (یه عضو دیگه از اتاق شیما اینا) اومد و 

من بودم و 6 جفت چشم متعجب و شش عدد دهنِ باز و قیافه‌هایی پر ابهام! بعد یهو همه‌مون زدیم زیر خنده :))))

بخوانید: nebula.blog.ir/post/969


نظرات  (۳۱)

دقیقا میتونم تصور کنم چه حالتی شده فضا و جو اتاق :)) یک خوابگاهی را فقط یک خوابگاه دیده میفهمد :)))
پاسخ:
:)) بندگان خدا تو شوک بودن. آخه من نه تنها رو زمین غذا نمی‌خوردم روی زمین حتی نمی‌نشستم :))
:))))
اولین بار بود که اسمشون گفتی؟ 
پاسخ:
بله اولین بار بود و شاید آخرین بار.
روزای آخر خوابگاهه :) 
منم تعجب کردم حتی! با اون همه حساسیت های مخصوص؛ واقعا سفره شون رو پذیرفتین؟! :)))
پاسخ:
:))) عنوان پست را دریابید!!!
حس میکنم روزای آخر مهربونتر شدی با هم اتاقیات 😍😍😍 یاده اون قانونهای نوشته شده کنار کلید برق افتادم 😀😀😀😀
پاسخ:
همه رو کَندم و انداختم سطل آشغال. حتی یادگاری هم نگهشون نداشتم. به جاش شش تا شعر عاشقانه چسبوندم رو دیوار :)
|:یعنی واقعا هیچوقت باهاشون سر یه سفره نبودی
پاسخ:
هیچ وقت :)
و یه دلیل این پدیده! ناهماهنگی‌مون از نظر زمانی بود.
یا ابرفض! شما چارتا جدایی‌طلب چطوری تاحالا متحد موندین توی یه اتاق؟ :/
این اتاقتون مستعد ایجاد گروهک‌های پ.ک.ک و ک.گ.ب و ش.م.ر است قشنگ... :))
پاسخ:
ش.م.ر.؟ :))) من جمهوری خودمختار بودم تا حالا. ولی خدایی هیچ وقت نخواستم جدا شیم بچسبیم به ترکیه یا آذربایجان. ولی اون سه تا کُرد... امان از اون سه تا کُرد :))) سه تا کُردِ متفاوت از اقصی نقاط ایران که پرچمِ جدا هم دارن برا خودشون :دی
اوه مای گاااااد 0____0 
به حق چیزای ندیده !!
پاسخ:
خوانندگانِ انگشتِ حیرتِ به دهان :))
جل الخالق
حالا از اون شلختگی در اومدن یا همچنان برکند؟:دی
پاسخ:
چرک و شلخته که نه... ولی خب لابد براشون مهم نیست و این مدلی راحتن
چرکند؟*
منم خیلی خیلی کم پیش میامد رو زمین بنشینم همیشه یه قالیچه داشتم مخصوص خودم که روی اون مینشستم :))
پاسخ:
خوابگاه کارشناسی‌م میز ناهارخوری و میز مطالعه داشتیم تو سوئیتمون و از معضلات نداشتم :(
۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۴ فیلو سوفیا
:))))
خوبه از شدت تعجب سکته نکردن طفلکیا؛ )
پاسخ:
پستِ تغییر 2 و 3 هم در راهه.. اگه درس و مشق بذاره تایپ می‌کنم.
یه برنامه هم برای فردا شبشون دارم :دی
یعنی وبت از اون هاست که...
عه! سلام ^_^ ببخشید یادم رفت
از اون وب هاست که عاشقشم هاااا :))))
پاسخ:
شما هم اون خواننده‌هایی هستید که عاشقشونم هاااا :)
سلام.
همممممم
خوب هم اتاقیا چرا مثل شما نشدن خووو:)؟؟
من بودم اصلا تغییر نمیکردم:))))
پاسخ:
چون جهان داره میره به سمت بی‌نظمی :))) و نظم داشتن انرژی لازم داره و اساساً حرکتِ هم‌اتاقیام طبیعی بوده و هست و بر اساس طبیعت عمل کردن
از من به شما نصیحت! خاص بودن خوب نیست...
خدای من
دقیقا درست میگین
پست آخرم موید این نتیجه گیری  شماس
البته خاص نه :)
من رو بگو می خواستم اونا شبیه من بشن
نمیدونید چه انرژی از من گرفت.
ولی تصمیم گرفتم تسلیم نشم دی:)
پاسخ:
اگه بخوام جانب انصاف رو رعایت کنم اینا هم تغییر کردن. مثلاً وقتی شیما اینا میان اتاق ما در می‌زنن، یا مثلاً هم‌اتاقیام وقتی شبا می‌خوان با شیما اینا دور هم باشن میرن اتاق اونا و اونا رو دعوت نمی‌کنن اتاق ما که من معذب نباشم. چون اساساً حال و حوصله‌ی جیغ جیغ و سر و صدا ندارم
حکم طبیعته که هرچی بیشتر سازگار باشی، بیشتر دووم میاری. البته نامردیه :/

اون شیرینی وسطیا رو دیدم یاد ظرف یکی از هم کلاسیا افتادم. همیشه یه ظرف کشک همین شکلی میاره با خودش و بین کلاس میخوره. 
پاسخ:
خوب شد یادم انداختی... کشک هم جزو کلیدوازه‌هاییه که باید در موردشون بنویسم بعداً
خیلی هم خوب
پس میشه گفت درود برشما
زنده باد نبولا:)
پاسخ:
:) البته برای همیشه نمیشه زنده بود کلُّ مَنْ عَلیها فَان وَ یبقَی وَجْهُ رَبَّک ذوالجلالِ والاکرامِ
دم رفتنی داری خاطره های ناب میسازی :))))
پاسخ:
:))) شاید باورت نشه، ولی حتی داره کم‌کم از شیما خوشم میاد :دی
اگه منم زندگی خوابگاهی داشتم مطمعنم همینجوری بودم :)
پاسخ:
اولش همین جوری باش؛ ولی همین جوری نمون :)
مطمئن رو هم اگه با همزه بنویسی دیگه عاااالی میشه :دی
۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۲ ماهی کوچولو
بردی شون تو کما انگاری :))))
پاسخ:
کاش فیلم می‌گرفتم از اون لحظه :)))
خداییش مقاومتت اونم این همه مدت قابل ستایشِ😉
دیگه وقتشه💑
پاسخ:
7 سال طول کشید تا آدم شم :))
باورم نمیشه 7 ساااااااااااااال خوابگاهی بودم
نگو...سبکت عوض شده منعطف تر شدی قشنگ الان راحت تر می تونی سپری کنی ایام دکترا و پسا دکترا را😇
منم یه ایامی خییییلی سخت می گرفتم یه سری چیزها را الان که یکمی بی خیال تر شدم خودم احساس راحتری دارم
تاااازه برای زندگی مشترک هم بسیار اصل ضروری هست💑
پاسخ:
کو تا تو شوهر کنی و پسر دنیا بیاری و اسمشو بذاری مراد و بیای منو برای پسرت بگیری
قرارمون که یادت نرفته؟ :دی
من منتظرماااا! همین جور دارم فوج فوج خواستگار رد می‌کنم که پسر تو به دنیا بیاد :)))
من سال ها پیش به این امر خطیر مبادرت ورزیدم😉
شما فقط منتظر تحقق  دومی باش
😇💑
پاسخ:
عه! مبارکه :دی نمی‌دونستم متأهلی :))
ببین یه جوری شوهرمو تربیت کن که برنجی نباشه خدایی... من زیاد برنج دوست ندارم. بلد هم نیستم... شفته میشه هنوز :))) کلاً بدغذا بار نیاد و شکمو نباشه و خوشگلم باشه ترجیحاً.
چشم 😁
حالا بچه م دلش برنج و چیزای دیگه خواست  به خودش یادم میدم بپزه شما فکرتو متمرکز کن روی درس به این چیزها فکر نکن عروس گلم😉 تا اون موقع استاد تمام شدی ان شاءالله ...اگه خوش اخلاق باشه و دوسش داشته باشی خوشگل میبینیش بسپارش به خدا😎💑 منم تلاشمو می کنم😄

پاسخ:
:))) پس من برم با خیال راحت کنکور دکتری هم شرکت کنم :دی
تا مراد بزرگ بشه یه چند تا مدرک لیسانس و ارشد دیگه می‌گیرم که حوصله‌م سر نره
سلام
کاش عکس قوریها را واضح و کامل می گرفتی تا ببینیم تغییر کردند آیا؟
خدایی سفره تمیزه شاید یاد گرفتن بلاخره
پاسخ:
سلام. نه قوری‌ها همون شکلی هستند که بودند.
سفره رو تازه خریدن، رولی بازم حواسم بود نونی که در تماس مستقیم با سفره هست رو نخورم :دی
در پست بعدی به این نکته پی خواهی برد :)))
حالا جدای همه چیز سوال اول؟ چطور جغدی هستی که صبح زود بیداری؟
سوال دوم؟ چطور شد که تصمیم به تغییر گرفتی؟
سوال سوم؟ الان از تغییر خوشحالی یا نه؟ 
سوال چهارم؟ اونا حاجی بادومین نه؟ 
سوال پنجم؟ خودت دیگه چرا متعجب بودی؟
پاسخ:
:))) 
پاسخ سوال اول: خرس که نیستم تا لنگ ظهر بخوابم. جغد موجودی است که شبا بیداره. ولی لزوماً قرار نیست به جای شب، صبح تا ظهر بخوابه. در واقع من جزو جغدهای بسیار بسیار نادر هستم که تا دو سه نصف شب بیدارن و فعالیت‌های علمی انجام میدن و 7 صبح کلاس دارن و چاره‌ای ندارن جز اینکه سحرخیز باشن.
پاسخ سوال دوم: از یکنواختی خسته شده بودم. من عاشق تغییرم. از تغییر رشته بگیر تا تغییر و جابه‌جایی کمد و تخت و میز و دکورِ اتاقم. از یه طرف دیگه معتقدم خدا یکی عشق یکی ایمیل یکی شماره موبایل یکی. در واقع اینا رو نمی‌تونم تغییر بدم.
پاسخ سوال سوم: تغییر حالمو خوب می‌کنه. حتی اگه در حد چند پیکسل تغییر توی هدر وبلاگم باشه.
پاسخ سوال چهارم: بلی!
پاسخ سوال پنجم: من که متعجب نبودم. 6 جفت چشم عبارت است از چشم‌های بانوان: نسیم، فهیمه، اسرا، مریم، نفیسه و شیما
۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۹ نیمه سیب سقراطی
اغلب مجبورم صبح های خوابگاه زود بیدار بشم و تنهایی وقتی همه خوابن حوصله ام نمیگیره صبحونه مفصلی بخورم ولی وقتی با هم اتاقی ها باشیم خیلی خوبه خیلی خوش میگذره سفره شلوغ و پره و اون صبحونه حسابی می چسبه :) کلا از تنهایی غذا خوردن بیزارم ... 
پاسخ:
:)))) دیشب همه ی کامنتا رو جواب دادم خوابیدم. و از اونجایی که همیشه یادم میمونه کی چی گفته بود و من چی جواب دادم، صبح هر چی فکر کردم که چی جوابتو دادم یادم نیومد
اومدم دیدم اصن کامنتت بی جواب مونده

خلاصه اینکه من تا دلت بخواد تو خوابگاه تنها غذا خوردم و تنهایی رفتم تفریح و 
حدیث داریم کسی که تنهایی غذا بخوره یا بخوابه و... ملعون است!!!
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۷ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
تغییر خوب خوبه!
اصلا آدم نباید به یه مدل زندگی عادت کنه!!
پاسخ:
تغییرِ خوب = پیشرفت = بهبود = ترقی
تلاش برای زندگی بهتر
سلام
یاد زهرا هم اتاقی ترم2ام افتادم که فقط با تخت خودش حال می کرد.

اینا رو بی خیال 
۷سااااال خوابگاه بودین؟!
من بعد دوسال دیگه تحمل این همه سروصدا رو ندارم :دیی 
ایول استقامت :)



پاسخ:
البته 5 سال اول خوابگاه شریف سوییت بود و نمیشه گفت خوابگاه
ولی اونجا بیشتر سخت گذشت بهم
تا پستو باز کردم چشمم به اون حاجی بادوما افتادو آب دهانم جاری شد :| :/
پاسخ:
من نخوردم ازشون... فکر کنم دوست نداشته باشم
هم اتاقی شماره 2 آورده بود
حالا که انقدر آب دهن راه بندازه، امتحانش می‌کنم
هیچ وقت برای تغییر دیر نیست :))))
بیچاره ها کلا خواب از سرشون پرید :دی
پاسخ:
:))) آره... تغییرو هر وقت از آب بگیری تازه است
این از اون بیسکوییتاییه که باید بذاری با بزاق دهانت آب بشه ^_^ من که عاشقشم : ))))
پاسخ:
:) گونه‌ای از ساقه‌طلائیان