دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

و استفراغ هنگامی رخ می‌دهد که محتویات معده و روده کوچک به سمت بالا رانده و از دهان خارج ‌شوند؛

مثلاً وقتی یه لیوان شیر برای صبونه و یه بسته پفک برای ناهار می‌خورید و صبح تا عصرم کلاس دارید،

ممکنه تو مسیر برگشت از دانشگاه به خوابگاه، تو ماشین دوستتون به یه همچین حالتی دچار بشید :دی



اینکه مومن کسی است که شادی در چهره‌اش و اندوه در دلش باشد و آیه 86 یوسف از زبان یعقوب میگه من غم و اندوهم را تنها به خدا می‌گویم و شکایت نزد او می‌برم؛ درست! گذشته از آن‌که عمل کردن به این جمله، باعث می‌شود انسان اندوه خود را به دیگران منتقل نکند و غمی بر غم‌های آنان نیفزاید، از نظر روانی تاثیر مثبتی بر کاهش آلام خود فرد نیز دارد؛ چراکه ما با توجه به غم‌هایمان در واقع آن‌ها را برجسته کرده و به آن‌ها پر و بال می‌دهیم؛ در صورتی‌که با پنهان کردن و نادیده گرفتنشان، به مرور زمان آن‌ها را کمرنگ کرده و از تاثیر منفی‌شان بر روند زندگی‌مان کاسته و در نهایت، آنها را از بین می‌بریم.

با همه‌ی این تفاسیر از خودم بدم میاد وقتی خاطراتمو سانسور می‌کنم و چیزی که می‌خوام رو نمی‌نویسم و حالم از این الکی خوش بودنم به هم می‌خوره به واقع!

۹۴/۱۲/۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

نظرات  (۱۲)

۰۸ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۵۹ سرباز جامانده
:-/ بااین یک لیوان شیر و یدون پفک شما راهی بیمارستان نشدید خدایی نکرده؟!!! خب بنویس ولی تو دفتر خاطراتت.یا مثلا بنویس بذار همینجا ولی رمز دار.یا رمزو به تعداد بسیااااااار اندکی که شاید بتونن کمک کنن بده یا کلا بعد چند ساعت پاکش کن.این نوشتن باعث میشه سبک بشی و روش فکرکنی درجهت کاهش غمت
پاسخ:
نه. هنوز زنده ام

از رمزدار نوشتن بدم میاد اولاً
ثانیاً هر از گاهی همچین کاری میکنم ولی کلاً منظورم این نوع نوشته ها نبود. 
اتفاقاً محتوای شادی هم دارن
ولی خواننده شرایط خوندنشو نداره
منم با اینکه آدرس وبلاگمو افراد زیادی ندارن و فقط اونایی که خودم دوسشون دارم وبلاگمو می خونن, اما بازم خیلی وقتا نمی تونم حرفایی که با نوشتنشون آروم میشمُ بنویسم...
بعضی وقتا هم می نویسم اما منتشر نمی کنم..

+ من عاشق به واقع گفتنتم :))
هولدن تو اون برگه باید اسمتو می نوشت : شباهنگِ به واقع گویان یا به واقع زاده یا به واقع پور :))
پاسخ:
اتفاقاً با آشنا جماعت مشکلی ندارم
دردم غریبه هان و برداشت هاشون :(((

+ :)))
 داره اصابم ازت بهم میخوره به واقع:|


معنی جمله بالارو خودمم نمیفهم:|


اصن دلم میخاس با همچین کامنت چرتی تو کامنت دونی حضور داشته باشم
پاسخ:
میدونی اگه تو و امثال تو نبودید پیش از این ها درِ اینجا تخته شده بود؟!
۰۸ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۵۵ دفترچه زندگی
اگه قصدتون به هم زدن حال خواننده ها بود باید بگم که
آیا میدانید گاو غذایی رو که میخوره بالا میاره و دوباره میخوردش:)))
و اینکه بیچاره دوستتون:))
پاسخ:
:)))) تا حالا امتحان نکردم ولی خب شاید خوشمزه است که دوباره می‌خوره
:دی
۰۸ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۱۵ دفترچه زندگی
اینو یادم رفت بنویسم اینکه غماتون رو نشون نمیدید ویژگی خیییییییییییییلی خوبیه ولی باید یه کاریم کنید که غماتون کمرنگ تر بشه و به آرامش برسید.مثلا من وبلاگی درست کردم با پست های رمز دار کلا ابنکه در حفظ این ویژگیتون کوشا باشید:))))
نگران نباشید نمیزارم کامنتام از سه تا بیشتر بشه:))))
پاسخ:
:))) بحث غم نیست... مثلاً دیروز موقع رای دادن یه چند تا دیالوگ بامزه بین من و دوستام رد و بدل شد که به خاطر سیاسی بودن نتونستم بنویسم
یا اون روز موقع رفتن به حوزه با الهام، یه چند تا از همکلاسیامونو دیدیم و این بخش رو از اون پست حذف کردم
یا دیالوگ تلگرامی خودم و برادرم یا خودم و یه چند تا از هم کلاسیام که بازم مربوط به دیروز بود
یا یه دیالوگ که یکی با نهایت ناامیدی یه جزوه برقی خواست ازم و همون لحظه براش فرستادم
و نیز مشکلی که با هم اتاقیای سنّی مذهبم دارم...
اینا چیزاییه که نمیتونم بنویسم و اذیت میشم از ننوشتن
۰۸ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۳۰ دفترچه زندگی
یه استادام حرف جالبی بهم زد گفت آدم هر چه قدرم تلاش کنه نمیتونه به چیزای دنیایی صد در صد برسه.نوشتنم یکی از همیناست آدم باید به همون مقدار(طویله:دی)هم که میتونه بنویسه راضی باشه.
سه تا شد اینو جدی میگم یه ذره میترسم اینجا کامنت بزارم یه تصوری شبیه مادر فولاد زره دارم ازتون:)))
پاسخ:
مادر فولاد زره که نه، مادرِ طوفانم؛ اصن من خود طوفانم
اشدا علی الکفار و رحما بینهمم به واقع!


۰۸ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۳۶ فاطمه (خودکار بیک)
به واقع رو انداختی تو دهنم به واقع !
پاسخ:
راضی ام از خودم به واقع
که تو خواب و کابوساتونم به واقع حضور داره به واقع
۱۰ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۲۰ پرستو مهاجر
نسرین جان چرا خرما را جایگزین بیسکوییت و پفک این چیزای بی خاصیتی!! که عکس شونو میذاری نمی کنی؟ حداقل درصدشون بیار پایین دختر خوب
سو هاضمه می گیری خدای نکرده ها


پاسخ:
سوء هاضمه رو که خیلی وقته گرفتم :دی
خرما دوست ندارم زیاد
فقط خرما خشک دوست دارم که تموم شده و باید بگیرم...


به یکی از فوبیاهای من اشاره کردی تهوع و استفراغ در مشین و منزل دیگران وکلا در حضور دیگران

نفهمیدم آخرش چی شد؟واقعا بالا آوردی؟
پاسخ:
نه دیگه... قورت دادم محتویاتو :دی
فقط عق زدم :دی
حالمو به هم زدی نسرین
یعنی چی قورت دادم   عه
پاسخ:
D:
۱۳ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۵۳ محسن رحمانی
حالم به هم خورد :ا
پاسخ:
:)
۱۳ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۵۶ محسن رحمانی

یه پستت به واقع نداشت هیشکی هم متوجه نشد اشاره هم ننمود فقط من متوجه شدم .

اهم اهم بلی .

این حتی هم  در واقع  تیکه کلامتونه ها :دی

پاسخ:
:))