دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۶۵۷- همکاران جدید

يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۴۰۰، ۰۹:۳۹ ب.ظ
هفتۀ پیش، استاد شمارۀ ۳ پیام یکی از دانشجوهاشو که از ایشون درخواست کرده بود یکیو برای یه پروژه‌ای که به آواشناسی مربوطه معرفی کنه برام فرستاده بود و نوشته بود شما به فکرم رسیدید. منم تشکر کرده بودم و گفته بودم شماره‌مو بهش بدید صحبت کنم باهاش. اینم اضافه کرده بودم که دانشجوهای استاد شمارۀ ۲۲ تجربه و مهارتشون تو پروژه‌های آواشناسی از من بیشتره و اگه خودم از پس کار برنیومدم اونا رو معرفی می‌کنم. پروژه به فهم کتاب‌های آسمانی و هیجان در صدا و یه همچین چیزایی مربوط بود که چون فقط عنوان پروژه رو می‌دونستم، زیاد سر در نیاوردم. اینی که به استادم پیام داده بود، تو پیامش اسم کوچیکشو نگفته بود. مثلاً فرض کنید نوشته بود سلام استاد، قلیزاده هستم، از دانشجوهای دانشگاه فلان که فلان سال فلان درسو باهاتون داشتم. چون اسم کوچیکشو نگفته بود، حس کردم که خانومه. معمولاً خانوما اسم کوچیکشونو نمی‌گن و این استادمونم آقا بود، برای همین فکر کردم قلیزاده خانومه. تا امروز منتظر تماس این دانشجو بودم و بالاخره امروز یه شمارۀ ناشناس زنگ زد. انتتظار داشتم اول پیام بده ببینه کی وقتم آزاده و منم فرصت داشته باشم شماره‌شو ذخیره کنم و عکس پروفایلشو ببینم؛ ولی خب اول زنگ زد. گفت فلانی‌ام. قلیزاده نبود. مثلاً فرض کنید گفت انصاریانم. صداش صدای خانوم نبود. گفت در رابطه با اون کار پژوهشی که در موردش باهاتون صحبت کرده بودن تماس گرفتم. از اونجایی من منتظر تماس قلیزاده بودم و پروژه‌های متعدد و مختلفی تو دست و بالم دارم :دی، خودمو زدم به کوچۀ علی‌چپ و گفتم کدوم پروژه؟ گفت آقای قلیزاده شما رو معرفی کردن. تا اینو گفت گفتم آهان بله، ایشون با آقای دکتر فلانی صحبت کرده بودن و آقای دکتر هم بنده رو به ایشون معرفی کرده بودن. اینجا فهمیدم که قلیزاده خانوم نیست و آقاست. حالا با این تصور که قلیزاده و انصاریان (این اسامی فرضی‌ان) دانشجو هستن، مکالمه رو ادامه دادیم و من راجع به روش پژوهش و داده‌هاشون پرسیدم. گفت لازمه که یه جلسۀ حضوری داشته باشیم. بعد تا من بگم تهران نیستم پرسید شما الان قم تشریف دارین؟ قم؟ نه. گویا اعضای تیم قم بودن ولی ایشون ساکن تهران بود. گفتم استاد شمارهٔ ۲۲ تخصصشون آواشناسیه و تهرانن. می‌تونم باهاشون صحبت کنم که تو دانشگاه باهاتون قرار بذارن و صحبت کنید. گفت باشه و من ازش خواستم تا به استادم پیام می‌دم و هماهنگی‌های لازم رو به عمل میارم یه چکیده از این پژوهش رو با واستپ یا تلگرام یا ایمیل بفرسته که بفرستم برای استادم. خداحافظی کردیم و قضیه رو تو گروهی که هم‌کلاسیامم بودن به استاد گفتم و استاد گفت فلان روز ساعت یازده دانشگاهم. منم پیامک زدم که فلان روز ساعت فلان دانشگاه فلان باشید. آدرس دانشگاه رو هم فرستادم. شماره‌شو ذخیره نکرده بودم که با واتسپ و تلگرام و اینا پیام بدم. تازه از کجا معلوم آنلاین باشه و ببینه. پیامک زدم و بعد یهو دلم شور افتاد که این آقاهه که تیمش تو قم هست و پروژه‌شون به کتاب‌های آسمانی مربوطه، نکنه طلبه‌ای روحانی‌ای یا یه همچین کسیه؟ شماره‌شو ذخیره کردم که عکسشو ببینم و خب واتسپ نداشت. تلگرامشم عکس نداشت و خیلی وقت بود چک نکرده بود. یه حسی گفت پیام‌رسان‌های داخلی رو هم چک کن که از داخلیا فقط سروش دارم که وقتایی که مجبورم ازش استفاده کنم لاگین می‌شم و بعد لاگ‌اوت می‌شم تا مواقع لزوم. مثلاً یکی از موارد لزوم تشکیل گروه برای یه کارگاه ویرایشی بود که می‌گفتن حتماً باید اونجا تشکیل بشه. خلاصه وارد شدم و حدسم درست بود. عکس پروفایل کسی که بهم زنگ زده بود عکس یه حاج آقای روحانی بود. سریع به استادم پیام دادم که اونی که قراره ساعت یازده بیاد دفترتون یه حاج آقای روحانیه و مثل من شوکه نشید و جا نخورید. گفتم خودمم اینو الان از عکس پروفایلش فهمیدم و بسی خجالت کشیدم که باهاش به سبک دانشجویی صحبت کردم. به هر حال آدم با یه حاج آقا یه‌جور حرف می‌زنه، با دانشجو یه‌جور. استادم هم مثل من فکر می‌کرد طرف یه دانشجوی بیست‌وچندساله‌ست و گفت خوب شد که گفتی. اسمشو تو گوشیم از آقای فلانی به حاج آقا فلانی تغییر دادم. حاج آقا یه کم بعد زنگ زد که من ظهر برای نماز (یادم نیست فقط نماز گفت یا نماز جماعت) باید فلان‌جا باشم و اگه یازده برم دانشگاه به نماز نمی‌رسم و اگه میشه زودتر استادتونو ببینم. دوباره پیام دادم به استاد و قضیۀ نمازو گفتم و قرار شد نه‌ونیم همو ببینن و راجع به پروژه صحبت کنن و نتیجه رو به ما هم بگن.
می‌خواستم عنوان پستو بذارم همکاری با حجةالاسلام والمسلمین و دوستانش، دیدم این‌جوری داستان سریع لو می‌ره :))
۰۰/۰۸/۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استاد شماره 21

استاد شماره 3

حجةالاسلام والمسلمین و دوستانش