دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۶۰۵- بِبُرد از من قرار و طاقت و هوش

شنبه, ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ۰۶:۲۸ ب.ظ

از اون عکس‌هاست که هر موقع نگاش می‌کنم نیشم تا بناگوش باز می‌شه. اتفاقاً تو عکس هم نیشم تا بناگوش بازه. دو ماه پیش که اوضاع ظاهراً یا واقعاً کمی بهتر از حالا بود پا شدیم و با رعایت شیوه‌نامه‌های بهداشتی و فاصلۀ فیزیکی و ماسک‌به‌صورت رفتیم شاهگلی‌ای که دو خیابون اون‌ورتر و همین بغل گوشمونه ولی به‌لطف کرونا دو سالی می‌شد که ندیده بودیمش. گفتم شاه؟ زبونم نمی‌چرخه به ائل‌گلی. اصلاً این شاه که اون شاه نیست که اسمشو عوض کردن گذاشتن ائل‌گلی. شاهش شاه صفویه. شاه، شاهه به هر حال؟ چه می‌دونم. جای مرادِ سنگیمو عوض کرده بودن. به‌نظرم قبلاً روبه‌روی عمارت بود. شایدم من اشتباه می‌کنم. به هر حال از روبه‌روی ساختمان اداری پارک پیداش کردم. اون‌ورِ عمارت. هنوز همون‌قدر بی‌احساس و عصاقورت‌داده بود که قبلاً. گفتم ای یار بیا باهم عکس بگیریم که بماند به یادگار. اعتنایی نکرد. از نگاه عمیق و متمرکز روی کتابش معلومه قصد ادامۀ تحصیل داره فعلاً. نشستم کنارش و دستمو با احتیاط انداختم دور گردنش. نمی‌دونم این احتیاطم بابت ویروس‌های کرونا بود یا از روی شرم و حیا. لبخند زدم. این لبخندهای پشت ماسک هم مسخره‌ن. بود و نبودشون به چشم نمیاد. با تصور تصویری که ساخته بودم لبخندم یهو خنده شد و نیشم تا بناگوش رفت. ماسکمو برداشتم که نیشِ تا بناگوش رفته‌م هویدا باشه تو این اثر پرمعنا و مفهوم. 

شنبه و صبح رو برای گردش انتخاب کرده بودیم که خلوت‌ترین روز و ساعت از روز باشه. ولی همون شنبه صُبِشم از اقصی نقاط کشور اومده بودن. تازه آدرس سایر اماکن تفریحی و تاریخی و فرهنگی و سیاحتی و زیارتی و بازارها رو هم می‌پرسیدن از آدم. مسافرای تنهایی که گوشیشونو می‌دادن ازشون عکس بگیریم از کادربندی و انتخاب زاویه‌م راضی بودن. دستامو بعد رفتم شستم البته. بعضی از این جاهایی که می‌پرسیدن کجاست و چجوری برن رو نمی‌شناختم. اسمشونم نشنیده بودم و باید گوگل می‌کردم. جاهایی که می‌شناختم هم خودم دو ساله نرفتم و نمی‌دونم هنوز سر جاشون هستن یا نه. تو نقشه نشونشون می‌دادم و می‌گفتم ولی کاش لااقل ماسک می‌زدید. خانومی ماسکشو از کیفش درآورد نشونم داد گفت دارم.

+ شنیدنی: حامد بهداد، دل و دین


۰۰/۰۵/۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

مراد

نظرات  (۸)

یکی بزنه پس کله‌ی اقای مجسمه بگه این همه درس خوندی تهش چی شد؟ چشم‌هات رو باز کن اطرافت رو ببین خب😁

پاسخ:
سربازی هم نرفته لابد :(
۲۳ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۱۹ مترسک هیچستانی

بعد کرونا چون می‌دونه تو کیف ایشون ماسک هست بهش حمله نمی‌کنه؟ یا که چی؟ :)

پاسخ:
بعضیا می‌ذارن تو جیبشون و می‌گن فقط برای ورود به بانک و جاهایی که نوشته با ماسک وارد شوید استفاده می‌کنیم.
عقل که نباشه، جان در عذابه
۲۳ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۳۷ مترسک هیچستانی

آخه فقط اگه جان خودشون بود می‌گفتیم «خب به ما چه؟» و رد می‌شدیم ولی مسأله اینه که این بی‌عقلی‌ها داره جان همه رو عذاب میده...

پاسخ:
حالا من فکر می‌کردم حداقل قشر تحصیل‌کرده عاقلن. ولی امروز دیدم وقتی مسئول آموزش برنامۀ واکسن دانشجوها رو گذاشته تو گروه، یکی از دانشجوها پرسیده اجباریه؟ چرا باید بزنیم؟ اونم گفته بود هر کی نزنه کارت تردد در دانشگاه نمی‌دن بهش. بعد اون دانشجوی دکترای مملکت نوشته بود که زوره مگه، نمی‌زنیم :|
۲۳ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۴۳ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

ای مراد حرف گوش نکن :))

اصلا ربطی نداره این شاه به اون شاه .

سر همین هم یه مدت اسم کرمانشاه رو گذاشته بودن باختران :| هنوز که هنوزه GPS واطلاعات هواشناسیش با باختران می‌آد بالا :|

والا نمی‌دونم چرا ماسک نمی‌زنن عده‌ای . خودشون که گرفتار می‌شن عده‌ای بی گناه هم گرفتار می‌کنن.

پاسخ:
یکی از دوستام کرمانشاهه. چند روز پیش تو اسنپ دنبال سوپرمارکت بودم براش. بعد همین‌جوری که تو خیابونای کرمانشاه می‌گشتم تو نقشه یه خیابون دیدم اسمش حداد عادل بود :))

در سر عقل می‌باید، بی‌کلاهی عار نیست :|

مرادو ولش کن من دلم برای رنگ لباست رفت که دلبر تبریزی:)

پاسخ:
قابل شما رو نداره. پس وایستا یه عکس تمام‌قد هم بدم خدمتت.
این مانتو رو اوایل کارشناسی گرفتم به قیمت پنجاه تومن! جزو مانتوهای گرونم محسوب می‌شد :)) اون موقع که بلیت هواپیما سی تومن بود بلیت قطار چهار تومن. کلی دل‌دل کردم که بخرمش یا نه و خریدم و از اونجایی که کلی خاطره دارم باهاش دلم نمیاد رهاش کنم. و همچنان می‌پوشمش. مثلاً همین عکسو تو دورهٔ کارآموزی کارشناسی گرفتم. همه با مانتو مقنعهٔ مشکی میومدن من با شال و شلوار سفید و مانتوی صورتی :دی 

ضمن تایید حرف خانم نسرین در مورد رنگ مانتوت باید عرض کنم چه به همم میاین :دی 

 

+ عاقا این پدیده رو مگه جابه‌جا هم می‌شه کرد؟🤔

پاسخ:
فکر کنم تو این دو سالی که ازش بی‌خبر بودم از جای قبلی فارغ‌التحصیل یا اخراج شده یا استعفا داده و نقل‌مکان کرده به این مکان جدید :))

این یکی عکسو بهار 98 گرفتم. یکی مونده به آخرین باری که رفته بودم. جالبه اینجا هم با همون مانتوام :دی ولی با یه روسری دیگه. دقت کنی منظرۀ پشت سرمون فرق داره و حدسم مبنی بر تغییر مکانش درست بوده.
و نکتۀ دیگه اینکه قبلاً کتاب دستش نبود. حالتِ کتاب خوندن داره ها، ولی گویا کنده شده بوده یا دزدیده شده بوده.
۲۳ مرداد ۰۰ ، ۲۲:۲۲ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

فرادرس دوباره طرح نذر آموزشی گذاشته.

پاسخ:
ممنون. 
می‌گم به دوستام.

مسئولین اگر همین امروز اراده میکردن ایران میتونست اولین کشوری باشه که همه ی مردمش دوز سوم واکسن رو دریافت کردن . 

 

کافی بود ما از دوز سوم شروع میکردیم و رو به عقب میشماردیم

پاسخ:
:))