دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

اصلاً حسین جنس غمش فرق می‌کند
دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۶۰۴- اهر، مراد، آستارا

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ۰۸:۴۲ ب.ظ

روی میز کنار مداد و پاکن نرم و مدادتراش و ماسک و دستمال کاغذی و کارت ورود به جلسه و کارت ملی‌م دوتا پچ‌پچ هم گذاشته بودم که ببرم سر جلسۀ آزمون. معمولاً خوراکیایی که اونجا میدنو دوست ندارم. گوشی نبردم. نمی‌خواستم اونجا بدم برام نگه‌دارن. وارد سالن که شدم، نگاهی به صندلیا و شماره‌هاشون انداختم و از مراقب جلسه پرسیدم شماره‌ها از کجا شروع می‌شن. سمت راستو نشون داد. صندلی من ردیف چهارم از ستون اول، کنار دیوار بود. وقتی دیدم چپ‌دسته لبخندی به نشانۀ رضایت زدم و روز چپ‌دست‌ها رو هم همون‌جا به خودم تبریک گفتم. قبل از اینکه روی صندلی مخصوصم بشینم رفتم یه دوری تو سالن بزنم و نگاهی به رشتۀ بقیه بندازم و اوضاع رو ارزیابی کنم. ردیف اول رشته‌ش با من یکی بود. ردیف دوم و سوم و کلاً همۀ این ستون برق بودن. ستون دوم و سوم هم. تا آخر سالن، تا یکی دو ستون مونده به دیوارِ سمت چپ داوطلب‌های برق بودن. برگشتم و نشستم روی صندلیم و زیر لب گفتم هفت هشت تا پنج‌وشش‌تا. پنج‌وشش‌تا رقیب دختر دارم. پسرا احتمالاً تعدادشون بیشتره. در مجموع دویست نفر متقاضی این شغل باشن و دو سه نفر ظرفیت داشته باشه، شانس من برای قبولی چقدر میشه؟ تعداد صندلیای خالی رو شمردم. بیست نفر غایب بودن. احتمالاً همین تعداد هم از پسرا غایب باشن. کاش قبول شم. این کاش رو ملایم و یواشکی گفتم که اگه نشدم هم غصه نخورم.

تعداد صندلیا رو شمرده بودم، تعداد حاضرین و غایبین رو شمرده بودم، فراوانی ماسک‌ها رو بر حسب رنگ حساب کرده بودم و تعداد مانتوییا و چادریا و آمار رنگ مانتوها و مقنعه‌ها و عینکیا رو درآورده بودم و از مانتوی دختر ردیف عقبی خوشم اومده بود. دیگه چیزی برای شمردن و بررسی و تحلیل نداشتم و هنوز خبری از دفترچه‌ها نبود. نگاهم گره خورد به نوشتۀ پشت صندلی ردیف اول، ستون دوم. پنج شش متری باهام فاصله داشت. اهر، مراد، آستارا. با ماژیک مشکی نوشته بودن. دقیق‌تر شدم. مراد چه ربطی به اهر و آستارا داره؟ شروع کردم به فرضیه‌سازی. شاید کسی که اینو نوشته اسمش مراد بوده. شاید مراد هم اسم یه شهر وسط این دوتا شهره. شاید هم مراد یه جایی بین این دوتا شهر زندگی می‌کنه. سعی کردم نقشۀ ایران و جغرافیای استان رو یادم بیارم ببینم کدوم شهرها بین اهر و آستاران. اهر یکی از شهرهای استانمونه. احتمالاً شرق یا شمال یا غرب تبریزه. جنوب نیست. از تهران که میایم، از میانه و هشترود و بستان‌آباد رد می‌شیم که برسیم تبریز. می‌دونم که این سه‌تا جنوب تبریزن، ولی اهر؟ اهر بالا باید باشه. آستارا هم که خیلی بالاتره. سمت گیلان و اردبیل. خب ربطشون به مراد چیه؟ از پشت ماسک لبخند زدم. همچنان داشتم به ارتباط این سه واژه فکر می‌کردم.

همین دو سه سال پیش بود که از سر جلسۀ اولین یا دومین کنکور دکتری برگشتم و توی وبلاگم از نحوۀ برگزاری آزمون نوشتم. مسئول برگزاری آزمون بعد از پخش دفترچه‌ها گفته بود با نام و یاد خدا و با صلوات برای سلامتی رهبر و هدیه به روح امام شروع کنید. اون روز رأس ساعت هشت و سی دقیقه صلوات آهسته و خسته‌ای فرستاده شد و خم شدیم سمت دفترچه‌ها. یاد وقتایی افتاده بودم که توی مدرسه، سر صف می‌گفتن صلوات و به وعجِّل فرجهُمش هم اکتفا نمی‌کردیم و صدای اَهلِک اَعدائهُم اَجمعینمون تا چند تا خیابون اون‌ورترم می‌رفت.

امروز صبح آزمون استخدامی داشتم. تو همون حوزۀ امتحانی کنکور دکتری. حوزۀ دومین و سومین کنکور دکتری که درش شرکت کرده بودم. داشتن دفترچه‌ها رو پخش می‌کردن. موزیک ملایم بی‌کلام قطع شد. خانومی که پشت میکروفن بود شروع کرد به توضیح اینکه پاسخنامه رو با چی و چجوری پر کنیم. تعداد سؤال‌ها و زمان امتحان رو گفت و هشدار داد که تلفن همراه همراهمون نباشه، حتی خاموش. قرآن پخش شد. قاری آیه‌ای که کلمۀ فتح داشت رو می‌خوند. همین یک کلمه یادم موند. بعد از تموم شدن قرآن، خانومه میکروفن رو روشن کرد و مجدداً هشدار داد که نباید تلفن همراه همراهمون باشه، حتی خاموش. بعد گفت با نام و یاد خدا و با صلوات بر روح پرفتوح امام خمینی و شهدا و سلامتی رهبر شروع کنید. امتحان شروع شد، بدون اینکه صدای صلواتی بلند بشه. دیگه حتی از اون صلوات آهسته و خستۀ پارسال هم خبری نبود. سکوت مطلق و بعد هم خش‌خشِ باز شدن پاکت دفترچه‌های آزمون.

از پسِ سؤال‌های ریاضی و آمار و زبان و ادبیات فارسی خوب تونستم بربیام و احتمالاً بالای نود درصد زده باشم، ولی معارف کمتر از نصفشو بلد بودم. فناوری اطلاعات و کامپیوتر هم. آسون بودن، ولی تو هر سؤال دوتا گزینه بود که بینشون شک داشتم. اطلاعات عمومی و تاریخ و جغرافیا و دانش اجتماعی و حقوق اساسی هم چیزی حدود صفر. مثلاً یکی از سؤال‌ها این بود که امام خمینی چی کار کرد که تبعیدش کردن ترکیه. بلد نبودم. یا اینکه تو کدوم عملیات، دزفول از محاصره درومد یا محاصره شد یا یه همچین چیزی. بلد نبودم. هشتِ شهریورِ سال شصت چه اتفاقی افتاد؟ حدس می‌زدم یکی ترور شده، ولی کی؟ یادم نبود. اگه ماجرای نیمروز و رد خون رو بادقت می‌دیدم جوابش ترور شهید رجایی و باهنر بود. حالا خوبه اینا رو هم تو سینما دیده بودم هم تو خونه. تنها سؤالی که بلد بودم اسم امام جمعۀ اولین نماز جمعۀ تهران بود. اینو نمی‌دونم کی و از کجا گوشۀ ذهنم سپرده بودم که آیت‌الله طالقانیه. ولی اگه امام جمعۀ تبریزو می‌پرسیدن بازم بلد نبودم.

این چند روز که نمونه‌سؤال‌های تخصصی برق رو مرور می‌کردم حس خوبی داشتم. با مرور هر مسئله یه یادش به‌خیری می‌گفتم و خاطرات دور برام زنده می‌شد. دیشب یهو وسط حل یکی از همین سؤال‌ها گوگل رو باز کردم و نوشتم کدوم خری گفته شرط عاشقی نیست با یک دل دو دلبر داشتن؟ قبل از اینکه اینتر بزنم پاکش کردم و نوشتم نام شاعر شرط یا رسم عاشقی نیست با یک دل دو دلبر داشتن چیه. مثلاً چرا نشه که آدم یه دل تو حوزۀ مهندسی داشته باشه و یه دل تو حوزۀ زبان‌شناسی؟ من تازه فهمیدم چقدر هر دو رو دوست دارم و چقدر پیدا کردن ایکس از معادله‌ها و کشیدن مستطیل دورِ جواب نهایی حالمو خوب می‌کنه. از نمونه‌سؤال‌ها یه اصطلاح جدید و بامزه هم یاد گرفتم. چولگی. نشنیده بودم تا حالا. تو سؤالات آمار و ریاضی سال‌های قبل بود. یه فرمول داره که از روی اون چولگی رو محاسبه می‌کنن. چندتا اصطلاح تخصصی هم تو سؤال‌های برق بود که دورۀ کارشناسی شب و روز باهاشون سروکله می‌زدم و حالا از حافظه‌م پاک شده بودن. ینی تو این شش سال حتی یک بار هم بهشون فکر نکرده بودم و سراغشون نرفته بودم. ولی حالا تا دیدمشون، مغزم بازیابیشون کرد و دوباره برگشتن به حافظه‌م. اصطلاحاتی مثل تِوِنَن، نورتون، لاپلاس، نایکوئیست، کارنو. شش سالی می‌شد که نه به زبون آورده بودمشون نه یادشون افتاده بودم.

پاسخنامه رو که تحویل دادم، بلند شدم. رفتم نزدیک‌تر. اهر، مرند، آستارا. حرف نـ از دال جدا شده بود و نقطه‌ش پاک شده بود و الف خونده می‌شد. نوشته بودن مرند. مرند هم نام شهریست در استان ما.

۰۰/۰۵/۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

مراد

نظرات  (۲۰)

۲۲ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۵۴ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

ان‌شاءالله که قبول شین :)

پاسخ:
اگه نشم دوباره شرکت می‌کنم. یا تن رسد به جانان، یا جان ز تن درآید.

عخی... بعد از پیدا شدن مراد حتما این پستا رو نشونش بده تا قدر محبتتو بدونه :)

پاسخ:
برای همین تگش می‌کنم دیگه. که نشونش بدم. بچه‌هامم تگ می‌کنم. تو یه پستی مادرشوهرم تگ کردم حتی :))

یاد ترمینال غرب افتادم که شاگرد اتوبوسها داد میزنن : رشت، آستارا ، اردبیل ، اونهم با یه تن صدا و یه لهجه‌ی خاص:)

پاسخ:
وای آره من خنده‌م می‌گرفت :)))
تندتند هم تکرار می‌کردن اسم شهرا رو. مثلاً این‌جوری تبریز تبریز تبریز خانم تبریزی؟ تبریز تبریز تبریز می‌ری؟ بعد می‌کشیدن: تبرییییییییز

باید خدمتت عرض کنم که اون اهر مرند آستارا بوده که مصرع اول یه شعار خیلی سخیفه که تو فوتبال استفاده میشه

پاسخ:
نمی‌دونستم
وقتی گفتی رفتم گوگل کردم و کلی خندیدم بهشون
شعرهاش ترکیه. متوجه معنیش میشی یا ترجمه کنم برات؟
اینجا:
۲۲ مرداد ۰۰ ، ۲۲:۳۰ محمدعلی ‌‌

یه سوال: مگه دانشجوی دکترا، دانشجوی تمام وقت محسوب نمی‌شه؟ اگه اینو قبول شین اونو باید انصراف بدین؟

 

لاپلاس :) توی ریاضی دو بود اسمش. ولی خب با گذشت یه سال از یادم رفته :)) البته تقصیر کرونا هم هست، خیلی ترم عجیبی بود و عجیب گذشت. ریاضی دو هم که واقعا هرچی پیدا کرده بود چپونده بود توی خودش! هعی. یادش به‌خیر.

پاسخ:
نمی‌دونم. انصراف که نمی‌دم ولی فکر نکنم چنین شرطی باشه چون همیشه یه سری هم کلاسی شاغل داشتم من. تو فرم ثبت‌نام دکتری هم همیشه شغل آدمو می‌پرسن. ضمن اینکه من با مدرک لیسانس امتحان دادم و از اون‌ور مشکلی ندارن. از این‌ورم فقط یه ترمم مونده. سه‌تا از درسام. که به احتمال زیاد مجازی هستن اینا هم.

+ لاپلاس و فوریه تا آخر کارشناسی با ما بودن.
۲۲ مرداد ۰۰ ، ۲۳:۲۵ محمدعلی ‌‌

آهان! آخه اینجا خیلی دکتراها از این مورد تمام‌وقت بودن گله دارن.

فقط یه ترم مونده؟ مگه دکترا چهارساله نیست؟ چرا اینقدر عجیب شد:))

پاسخ:
ببین من الان از دوستام پرسیدم و یادم انداختن که تعهد تمام‌وقت در خدمت دانشگاه بودن رو امضا کردیم. حالا نمی‌دونم چی میشه. فعلاً که نه به داره نه به باره. 
منظورم ترمی که کلاس داری بود. دکتری سه ترم اول ۱۸ واحد باید بگذرونی و بعدش باید روی پایان‌نامه کار کنی.
بعد حالا داشتم به این فکر می‌کردم که پسرای متأهل که دانشجوی دکتری هستن چی کار می‌کنن پس؟! دانشگاه که یه قرونم حقوق نمی‌ده بابت این حضور تمام‌وقت. بده هم کفاف زندگی رو نمی‌ده که!

خیلی هم هیجان‌انگیزه که هم زمان تو هر دو تا زمینه فعال باشی.

پاسخ:
آره. مثلاً سال ۹۳ وقتی داشتم منابع ارشدو می‌خوندم و یادداشت برمی‌داشتم یه جا تو یادداشتام نوشته بودم مضارع الکتریکی :|
۲۳ مرداد ۰۰ ، ۱۰:۰۳ محمدعلی ‌‌

از همین گلایه دارن دیگه. اصن تمام وقت بودنش مسخره‌ست! عملا کسی که بخواد زندگی کنه نمی‌تونه دکترا بخونه با این قانون. پسر باشه و ازدواج هم کرده باشه که بیچاره‌ست رسما :)) 

پاسخ:
از نزدیک دوستای دکتری رو ندیدم و نمی‌دونم کیا شاغلن ولی تو ارشد هم همین تعهد رو داده بودیم و خیلیا شاغل بودن. اونجا سه چهارتا دههٔ هفتادی بودیم و بقیه سنشون چهل پنجاه سال بود. اونا شغل رسمی داشتن جاهای مختلف. جالبه استادها هم می‌دونستن.

دیروز می‌خواستم راجع به آزمون پستی استوری‌ای چیزی بذارم تو اینستا. استادام و هم‌کلاسیامم اونجان. خوب شد نذاشتم و نگفتم بهشون :| حالا تا نتایج بیاد نباید چیزی بگم. اگه به احتمال نیم درصد قبول شدم هم یه خاکی پیدا می‌کنم تو سرم بریزم. بعد میام اون خاکو با شما هم به اشتراک می‌ذارم حتماً.

ضمن اینکه گویا محل کار هم باید اجازه بده درس بخونی :))

من هم این جمعه آزمون استخدامی داشتم. با مدرک لیسانس شرکت کردم و رسماً هیچی نخوندم. فقط به هرچی که از چهار سال پیش تو ذهنم مونده بود جواب دادم و الله اعلم که نتیجه چی شد :)

قسمت خنده دارش اینه که من بخش آمار رو شکوفه کاشتم، و همزمان برای کارشناس پژوهشی شرکت کردم. اگه قبول بشم نمی‌دونم چه توجیهی برای اون درصد زیبا داشته باشم :دی

پاسخ:
اگه به مرحلهٔ مصاحبه رسیدی، درسایی که درصدشون کمه رو بخون برو سر جلسهٔ مصاحبه و بگو چون وقت امتحان کم بود نتونستی جواب بدی.

به نظرم مراد قبل از صحبت با خودت در مورد زندگی اول باید بیاد این پست‌ها رو بخونه و با شناخت بیشتری قدم بذاره :دی

پاسخ:
این فانتزیا قشنگه ولی در عالم واقع، اغلبشون نمی‌دونن وبلاگ چیه و چه بسیار مرادهایی که وبلاگ همسراشونو تعطیلاندان!
بیاد بخونه بگه تعطیل کن چه خاکی به سرم بریزم؟ :)))

😂😂😂

مضارع الکتریکی🤦🏻‍♀️

از ترکی خوشم نمیاد. در ضمن بی ادب نباش

پاسخ:
ربط این نظرو به پستم متوجه نشدم.

برق عشق است

اکثر افرادی که بین سالهای ۷۵ تا ۹۵ برق را انتخاب کردند یا عاشق ریاضیات و فیزیک بودند یا جو گیر یا هردو

ولی به عنوان یک برقی مخابراتی که چندین سال است وبلاگ شما را گاهی اوقات می بینم توصیه میکنم حتما به برق برگردید 

نه اینکه حتما ادامه تحصیل دهید می توانید کار پیدا کنید مهارت برقی یاد بگیرید زبانهای برنامه نویسی درآمد دار یا هوش مصنوعی و ...

شما قطعا آدم باهوش و با پشتکاری بودید که برق شریف قبول شدید سعی کنید راهی برای استفاده از هوش و پشتکارتان پیدا کنید حیف است 

و البته سخت و صحبت های من شعارگونه ولی ممکن 

موفق باشید 

پاسخ:
ممنون. زبان‌شناسی هم به هوش و پشتکارم نیاز داره البته.
۲۳ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۱۷ برقی دکتری

درباره کار همزمان با تحصیل 

قبلا که قرار بود فارغ التحصیل های دکتری استاد دانشگاه شوند سخت می گرفتند با این حال همان زمان هم بعضی ها شاغل بودند مثلا سال ۸۶

ولی از چند سال پیش که ظرفیت پذیرش هیآت علمی خیلی خیلی خیلی کم شده و تقریبا به غیر ممکن تبدیل شده اساتید راهنما خودشان هم می دانند و شرایط شغلی را می پذیرند چون یک انسان ۳۰ ساله به شغل و درآمد نیاز مبرم دارد

دکتری که فعلا نه نون میشه نه آب

پاسخ:
من امروز پرس‌وجو کردم از دوستان شاغل. گویا هنوز سخت می‌گیرن.
به‌نظرم اگه دانشجو این قابلیت رو از خودش نشون بده که می‌تونه هم کار کنه هم درس بخونه زیاد سخت نمی‌گیرن براش.

و تجربه آخر اینکه قبولی در این آزمون ها به شرط مطالعه کنکوری و کامل کاریست بسیار راحت و ممکن 

از ظرفیت های یک نفری نترسید که عمدتا بتونن مطالعه شرکت می کنند 

پاسخ:
حالا تا مدرک دکتریمو بگیرم فکر نکنم اجازۀ کار کردن بدن. دست‌گرمی بود بیشتر.

من خودم همراه با تحصیل دکتری آزمون سنجش قبول شدم فقط سختش این است که مدرک ارشد یا کارشناسی را از آموزش دانشگاه بگیرید که اگر کپی برابر اصل داشته باشید راحتترید ولی اصل مدرک هم گرفتنش سخت ولی ممکن است کارشناسی را راحت می دهند ارشد را سختتر

این هم تجربه بعد آخر

پاسخ:
ببینیم چی میشه. تا خدا چی بخواد.

معمولا بستگی به استاد راهنما داره 

ارشد که بودیم یکی از دوستان رفتن سرکار اصلا کلاسا رو هم نمیومدن فقط امتحانات شرکت می‌کردن و خب هیچ مشکلی هم رخ نداد(ایجاد نشد؟؟؟) 

دوستان دکترا هم کار می‌کردن ولی کلا داخل علوم انسانی‌ها شاید یکم بیشتر ایراد بگیرن وگرنه اغلب اساتید مهندسی دانشجوهای خودشون رو میبردن داخل شرکت خودشون کار کنن

پاسخ:
آره منم کلی دانشجو می‌شناسم کار می‌کنن. حالا شاید استخدامشون رسمی نیست. ولی دورۀ ارشد هم یکی بود که معلم کاملاً رسمی آموزش‌وپرورش بود و دانشجوی روزانۀ ارشد هم بود.
البته هر هفته از خرم‌آباد پا می‌شد میومد تهران و عصر فرداش برمی‌گشت شهرشون. کلاسا رو نمی‌پیچوند!

این هم کلاسی ما هم خرم آبادی بود:))  

فکر کنم از یه جایی به بعد باید روی جغرافیا و تاریختون هم کار کنید سالیان زیادی که مورد داره دانش این مبحثاتون:)

پاسخ:
ریشه در کودکیم داره نفرتم از تاریخ و جغرافیا. دلم باهاشون صاف نمی‌شه. همیشه گند می‌زدند به معدلم. به این صورت که بقیه رو بیست می‌شدم اینا رو هیژده.
۲۳ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۵۵ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

بستگی به اساتید داره.

خیلی‌ها هم کار می‌کنن و هم درس می‌خونن. مخصوصا اگه دیگه کلاسای تئوری تموم شده باشه ...

:)

پاسخ:
استاد راهنمای من مدیر گروهه فکر کنم. حالا نمی‌دونم خوبه یا بد :|
و البته رابطه‌م هم باهاش خوبه.
۲۳ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۲۱ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

وقتی پول شغل تمام وقت میاد تو  جیب آدم وصف ناپذیره. :))

می‌شه کلی برنامه‌ریزی کرد.

ان‌شاءالله هر چی خیر و صلاح هست بشه براتون. :)

پاسخ:
ولی به‌نظرم اولین حقوق بازنشستگی شیرین‌تره :)) تصورشم ذوق‌آور و شیرینه :دی