دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۶۳۹- جوادها

يكشنبه, ۱۸ مهر ۱۴۰۰، ۰۸:۱۸ ق.ظ

اول: چند سال پیش با دوستانِ درسی یه کار غیردرسی می‌خواستیم شروع کنیم که کرونا آمد و همۀ فرضیه‌ها ریخت به هم. لیست اونایی که برای این کار اعلام آمادگی کرده بودنو فرستاده بودن برای من و منم مثلاً باتجربه‌تر و بزرگترشون بودم. یه سریا رو می‌شناختم و یه سریا رو نه. از بعضیا فقط اسم و شماره داشتم. ورودیای مختلف رشته‌مون بودیم. قرار بود یه گروه تشکیل بدیم و اونجا باهم آشنا بشیم و تبادل نظر کنیم و کارو پیش ببریم. اونایی هم که تهران بودن جلسات حضوری تشکیل می‌دادن و فایل صوتی جلسه رو می‌ذاشتن تو گروه برای اونایی که یه شهر دیگه‌ان. از یکی از اعضا فقط یه آی‌دی داشتم به اسم جی نقطه جوادی که عکس نداشت و معلوم نبود دختره یا پسر. مثلاً می‌تونست جمیله جوادی باشه. رهبری جلسات حضوری با جوادی بود. اون اوایل دو سه بار پیام دادم و خودمو معرفی کردم و اسم کوچیکشو پرسیدم و شماره‌شو خواستم و پیاممو دید و جواب نداد!. من چون نمی‌تونستم بدون شماره به گروه اضافه‌ش کنم دوستاش اضافه کرده بودن. یادمه تو بیشتر بحث‌ها هم ساز مخالف می‌زد و اونایی هم که تو جلسات حضوری بودن می‌گفتن خُله!. حالا من نمی‌دونم خل دقیقاً ینی چی ولی هنوز که هنوزه برام سؤاله که چرا پیام خصوصیمو می‌دید و جواب نمی‌داد. بعدشم یه سری از اعضا یه سری کار غیرحرفه‌ای کردن که ترجیح دادم رهاشون کنم!. مثلاً یکی دو نفر بدون اطلاع بقیه رفته بودن یه گروه دیگه تشکیل داده بودن و بعضی از اعضای همین گروه خودمون رو جذب خودشون می‌کردن!. این موضوع رو بعد از چند ماه موقعی که به منم پیشنهاد دادن برم تو تیمشون فهمیدم. اصرار هم داشتن به کسی نگم!. که چی و چی بشه رو دیگه نمی‌دونم ولی حس می‌کردم با یه مشت بچه طرفم.

دوم: یکی دو سال پیش یه سریالی پخش می‌شد به اسم بچه مهندس. سری یک و دو و سه و چهار داشت و داستان زندگی یه پسر به اسم جواد جوادی بود که تو پرورشگاه بزرگ شده بود و رتبۀ عالی کنکور شده بود و هوافضای امیرکبیر قبول شده بود و شاگرد اول دانشگاهشون بود و همۀ کمالات و محاسن اخلاقی رو هم داشت. دست‌به‌آچار و خوش‌تیپ هم بود و آرزوی هر مادری بود که دامادی مثل جواد جوادی داشته باشه. جدی بارها دوست و آشنا و در و همسایه ازم پرسیده بودن از اینا نداشتین تو دانشگاهتون؟ که هم نخبه باشه هم پاک و نجیب باشه؟ :))

سوم: یه دوستی هم دارم که از هر ده‌تا پیامی که می‌ده تو نه‌تاش کلمۀ خواستگار و پسره در مقوله‌های مختلف نحوی از جمله فاعل و مفعول و صفت و مضاف‌الیه و متمم و فعلِ مرکب به‌کار رفته. ینی اگه راه داشت به‌صورت قید هم به‌کار می‌برد اینا رو :)) بعد این دوستم اون موقع هی ازم می‌پرسید تو دانشگاهتون جواد جوادی ندارین؟ منم مرحوم فتحعلی اویسی طور می‌گفتم جواد جوادیم کجا بود آخه. یه بارم انبارو گشتم و گفتم والا یه دونه کاظمی و کریمیش* ته انبار هست ولی جوادیشو نداریم متأسفانه :|

چهارم. دیروز اطلاعیۀ دفاع بچه‌ها رو گذاشته بودن تو کانال. یه سریاشون اعضای همون تیمِ کاری بودن. بین اسامی مدافعان! جواد جوادی هم بود. و من تازه دیروز فهمیدم اون جِی نقطه جوادی که مثلاً قرار بود همکارم باشه و پیاممو می‌دید و جواب نمی‌داد و خودشو معرفی نکرد و شماره‌شو نداد و هیچ وقت هم نفهمیدم چرا و آخرشم از اون تیم جدا شدم جواد جوادی بود. 

همین دیگه. زیاده عرضی نیست.

*چهار به‌علاوۀ یک. حالا که تا اینجا اومدم یه خاطره هم راجع به اولین برخوردم با همین کاظمی و کریمیشون بگم. چند روز بعد از اینکه برای همین کار، شمارۀ جواد کریمی رو تو گوشیم ذخیره کردم که به گروه اضافه‌ش کنم، یکی از دوستان برای یه کار دیگه شماره‌مو داد به جواد کاظمی که برای یه کار دیگه باهم همکاری کنیم. وقتی کاظمی پیامک داد که الان می‌تونم زنگ بزنم؟ من شماره‌شو ذخیره کردم که سریع عکس پروفایلشو چک کنم و بدونم با کی قراره حرف بزنم. کریمی و کاظمی، اسم هردوشون چون جواد بود و فامیلیشون با «ک» شروع می‌شد، طبعاً کنار هم بودن تو لیست شماره‌ها. منم تا حالا ندیده بودمشون. قبل از تماس کاظمی با عجله عکس کریمی رو باز کردم و کریمی هم موهای مشکی و سبیل داشت و از قضا پراهنشم مشکی بود. کلاً ابهت خاصی داشت عکسش. چهره‌شو به خاطر سپردم و کاظمی زنگ زد. این کاظمی بنده خدا موهاش قهوه‌ای روشن بود و لاغر بود و اون ابهتی که پیش‌فرضم بودو نداشت. هیچی دیگه. من یه مدت با تصویری که از کریمی داشتم با کاظمی حرف می‌زدم :|

۰۰/۰۷/۱۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

آقای پ.

آقای ک همکار

جوادی

نظرات  (۹)

:)))))) کاش میشد این جی جوادی رو بیشتر بشناسیم

پاسخ:
خودم تا حالا نه قیافه‌شو دیدم نه صداشو شنیدم :| چهارشنبه می‌برم سر جلسۀ دفاعش که هم صداشو بشنوم هم قیافه‌شو ببینم اگه دفاعش تصویری بود. بعد میام به سمع و نظرتون می‌رسونم. سنشم از اونجایی که نمی‌دونم قبلاً هم مدرک دیگه‌ای داشته یا نه نمی‌تونم حدس بزنم. بچه‌های ما معمولاً چندتا مدرک ارشد دارن :|

یکی توی توییتر نوشته بود ازدواج مثل خودکشیه . تا یه سنی یا انجامش میدی یا دیگه انجامش نمیدی . البته جمله ی دقیقی نیست چون خیلی ها توی میانسالی ازدواج یا حتی خودکشی کردن ولی خب فکر میکنم از 25 سالگی به بعد منطق و عقل آدم بر احساساتش غلبه میکنه 

 

به نظرم بالا رفتن سن ازدواج توی کشورمون پدیده ی بدی نیست . من خیلی دوست دارم به سمتی بریم که در آینده جمعیتمون بشه حدود 40 میلیون ولی اون 40 میلیون خوشحال و در رفاه باشن 

 

کلا منطق و قدرت تفکر جوون ها به مراتب بیشتر از نسل های قبله

 

اگر نسل ما مثل نسل های گذشته توی دنیای لیلی و مجنون زندگی میکردن الان تبدیل شده بودیم به هند یا پاکستان . 

 

تنها دلیلی که وضعمون یه ذره از اونا بهتره اینه که جمعیتمون کمتره :|

 

 

پاسخ:
راجع به این موضوع نظری ندارم.

حله پس منتظریم :دی ممنون

۱۸ مهر ۰۰ ، ۱۳:۲۳ عاشق بارون... ⠀

البته جواد تو بچه مهندس، خیلی خوبی ها داشت ولی اونطوری که گفتی "همه کمالات و محاسن اخلاقی" نه والا! :/ اخلاقش داغون هم بود! بچگیش خوب بود ولی از نوجوونی اخلاقش داغون شد. :/

پاسخ:
شما اگر در دیدۀ مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی حافظا :| :)))

«یه دوستی هم دارم که از هر ده‌تا پیامی که می‌ده تو نه‌تاش کلمۀ خواستگار و پسره در مقوله‌های مختلف نحوی از جمله فاعل و مفعول و صفت و مضاف‌الیه و متمم و فعلِ مرکب به‌کار رفته. ینی اگه راه داشت به‌صورت قید هم به‌کار می‌برد اینا رو :))»

دلم خونه نسرین خانم خووووون

پاسخ:
اون یه دونه پیامی هم که توش این کلمات نیست عکس لباس عروسی و عقد هست که انتخاب کنم کدوم قشنگه :دی
۱۸ مهر ۰۰ ، ۱۵:۲۵ مهدی ­­­­

نخبه ی بی خطر سر به زیر آخه به چه دردی میخوره تو دنیای واقعی که عین جنگل میمونه؟ 

پاسخ:
نخبه، همین که نخبه‌ست خودش خطر محسوب میشه. بعد اگه خطرش حس بشه زنده‌ش نمی‌ذارن که. حذفش می‌کنن. باید سرش به کار خودش باشه که کاری به کارش نداشته باشن.
۱۸ مهر ۰۰ ، ۱۶:۴۰ مهدی ­­­­

بنظرم کسی که واقعا باهوشه، باهوش بودن خودش رو تو چیزای واقعی مثل رفتار با آدما باید بتونه نشون بده. وگرنه سرکاره، پیش خودش فکر میکنه باهوشه ولی باهوش تر ها ازش استفاده میکنن

پاسخ:
پس اگه باهوش بی‌خطر باشه مورد استعمار قرار می‌گیره (یا به قول شما ازش استفاده می‌کنن) و اگه باهوش باخطر باشه حذفش می‌کنن.

سلام و درود دردانه خانوم عزیز 🌹

 

گفتی هرچن وقت یکبار یک های یا هوی بکنم ک ببینی هنوز (زنده‌ام) میخونمت ! 😁

اسم (جواد) رو دوست دارم و منو یاد خاطره‌ای انداختی !

اواخر سال هفتاد و چهار با وبلاگی آشنا شدم ک یکی از عمیقترین و بهترین مقالات ، نقدها و ترجمه‌ها رو میتونستی اونجا بخونی ـ طبق عادتم بعد از حدود یکسال ک ساکت میرفتم و میخوندمش یکبار درمورد متنی ک نوشته بود نظرم رو نوشتم ک فرداش دیدم زیر کامنتم نوشته : خیلی ممنون ک بعد از یکسال از شما کامنتی دریافت کردم .

باگذشت زمان بیشتر و بیشتر باهاش آشنا شدم . این جوان عاشق سینما ، صاحب هوشی غنی ، سوادی بسیط ، نثری شیوا و دیدگاهی یگانه ـ فارغ‌التحصیل کتابداری بود .

یادمه یکی از دوستانش یکبار درموردش نوشته بود .

موقع کار ساکته و حرف نمیزنه ، با سیگار و فنجون و خودکارش ... یکریز و بی‌غلط مینویسه و نهایت چیزی ک گاهی میگه مثلن :

ــ حمید ، این فلانیست ؟(اسم خواننده) و وقتی میگفتم : آره ، درجواب میگفت : خوبه ، لطفن ی کم زیادش کن !

نمیدونم چرا و چطور یهو دیگه ننوشت و قلم بینظرش رو از چشم تموم مشتاقانش دریغ کرد .

خیلی دنبالش گشتم و یادمه برا علیرضا شیرازی هم نوشتم اگر پیداش کنی جایزه خوی بهت میدم 😂

 

آرامش و شادی و سلامتی برات آرزومندم

پاسخ:
خدای من! اون موقع که من هنوز چهار سالم هم نشده بود شما وبلاگ می‌خوندید :))
وبلاگشو حذف کرد یا هنوزم هست آرشیوش؟
۱۹ مهر ۰۰ ، ۱۶:۲۹ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

این مورد آخریه من یه همکار داشتم هم اسم و فامیل رییس بود، یه بار برا یه جلسه رییس تماس گرفت ( وقتی هنوز خشکی کار می‌کردم)، اون وقت ها با هم ندار بودیم و هم اتاقی  تو خوابگاه ، رییس لعنتی هم حرف نمی‌زد بشناسمش،من هم گفتم ((بنال نفله))

بعد رییس حرف زد گفتم ببخشید با فلانی اشتباه گرفتم خودش هم زد زیر خنده 🤦🤦🤦😅😅

پاسخ:
:)) یاد یه خاطره افتادم.
تو خوابگاه کارشناسی یه نمازخونه داشتیم. گاهی می‌رفتم نمازمو با جماعت می‌خوندم. شاید سالی دو سه بار. یه بار یه مسابقه‌ای برگزار شد و گویا من برنده شدم. از دانشگاه برمی‌گشتم که تو راه، وسط خیابون! یه شمارهٔ ناشناس پیام داد که برنده شدم و برم جایزه‌مو بگیرم. جوابشو به این خیال که یکی از دخترای خوابگاهه که مسئول نمازخانه هست دادم. جوابی که داده بودم دقیق یادم نیست تو آرشیو گوشی قدیمیمه ولی محتوای طنز و کنایه داشت و به سالی یه بار حضورم تو نمازخونه اشاره کرده بودم. بعداً فهمیدم پیام‌دهنده حاج آقایی که اون جلو وایمیسته نماز می‌خونه (امام جماعت می‌گن؟) بوده. هیچی دیگه. دوباره پیام دادم عذرخواهی کردم که نشناختم :| گویا همهٔ دخترای نمازگزار شماره‌شو داشتن و فکر می‌کرد که منم دارم و برای همین خودشو معرفی نکرده بود.