پیچند

فصل پنجم

پیچند

فصل پنجم

پیچند

And the end of all our exploring will be to arrive where we started
پیچند معادل فارسی تورنادو است.

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۲۰۱۷- از هر وری دری (قسمت ۶۴)

چهارشنبه, ۲۹ اسفند ۱۴۰۳، ۰۹:۰۸ ب.ظ

۷۲. شنبه بچه‌ها نیومدن مدرسه و زنگ اول بی‌کار تو دفتر نشستیم تا تکلیفمون مشخص بشه. معلما داشتن راجع به اینکه شیرآلات و سینک و کابینت‌ها رو با چی بشورن که تمیزتر بشه و فیلم‌ها و سریال‌های نوروزی امسال چیه تبادل نظر و تجربه می‌کردن. معلم فیزیک راجع به پرتاب یه فضاپیما یا ماهواره به فضا می‌گفت ولی کسی توجهی نمی‌کرد. منم ساکت نشسته بودم منتظر اذن مدیر بودم که بذاره بریم پی کارمون. حدودای ۱۰ بعد از امضای دفتر، من رفتم فرهنگستان.

۷۳. قبلاً که دانش‌آموز و دانشجو بودم وقتایی که بی‌کار می‌نشستم بابا مدام می‌گفت برو مشقاتو بنویس، برو درساتو بخون، برو مقاله‌تو بنویس. حالا که شاغلم هم وضعیت همینه. چند وقت پیش که اومده بود تهران، ورقه‌های امتحان بچه‌ها رو دید و تا گوشیمو دستم می‌گرفتم می‌گفت اینو بذار کنار برو ورقه‌ها رو تصحیح کن. چند ساعت یه بارم گزارش می‌گرفت که چقدر تصحیح کردی؟

۷۴. شنبه دانشگاه اسبق افطاری دعوتمون کرده بود. یه ساعتی زودتر از اذان رسیدم و یه چرخی تو دانشکده و نقاط مختلف دانشگاه زدم. حس غریبی بود. آخرین باری که اونجا بودم برای آزمون استخدامی آموزش‌وپرورش رفته بودم.

۷۵. اول یه بخشنامه اومد که ماه رمضون از بچه‌ها امتحان نگیرید. بعد یه تکذیبیه اومد که منظور ما امتحانات داخلی نبود و می‌تونید بگیرید. به بچه‌ها گفته بودم اگه قبل از عید نصف مباحث رو امتحان بدن و بعد از عید نصف دیگه‌شو به نفعشونه. یازدهمیا بدون مقاومت قبول کردن ولی دهمیا، مردد بودن. کلاسایی که درس‌خون بودن دو هفته پیش امتحان دادن، ولی درس‌نخون‌ها گفتن ماه رمضونه و سخته و همه رو بعد از عید می‌دیم که فرصت بیشتری برای خوندن داشته باشیم. با شناختی که ازشون دارم بعد از عید هم می‌خوان بهانه بیارن که حجم مطالب زیاده و کم کنم. البته که نمی‌کنم.

۷۶. بچه‌های انسانی یه معلم علوم و فنون ادبی دارن، یکی هم منو دارن که ادبیاتشونو می‌گم. هر جلسه می‌گفتن شما چرا این‌جوری درس می‌دین خانم فلانی اون‌جوری درس می‌ده. من مدام موقع تدریس ازشون بازخورد می‌گرفتم و اونا اینو نمی‌خواستن. ترجیح می‌دادن به حال خودشون بذارمشون. یه بار گفتم روش من تعاملیه که جزو روش‌های نوین آموزشه. رفته بودن به مدیر و اون معلم و نمایندهٔ معلما و عالم و آدم گفته بودن فلانی گفته روش تدریس من جدیده و روش تدریس فلان معلم سنتی و قدیمیه. اون معلم هم که جای مادرمه، بهش برخورده بود. از فرداش، هم من باهاش سرسنگین بودم هم اون با من. به منم برمی‌خورد که هی دانش‌آموزا (اونم نه دانش‌آموزای خوب و قوی، بلکه یه سری درس‌نخون و بی‌ادب) به روش کارم که درست هم بود این‌جوری انتقاد کنن.

چند روز بعد، مدیر زنگ آخر صدام کرد دفترش. گفتم خدا به خیر کنه. دیدم زنگ زده به اون معلم و ازم خواست باهاش صحبت کنم و از دلش دربیارم. خودش رفت و منو با گوشیش تو دفتر تنها گذاشت. صحبت کردم و سوءتفاهم‌ها حل شد. از دل خودم هم تا حدودی درومد! به این نتیجه رسیدم که از اولشم نباید به حرف بچه‌ها اهمیت می‌دادیم. ولی این حرکت مدیرو دوست داشتم، چون اگه به خودمون واگذار می‌کرد هیچ کدوم پیش‌قدم نمی‌شدیم برای آشتی.

۷۷. تو هر کلاس، حداقل یه جفت دوقلو داریم. تو بعضی کلاسا دو جفت. برای اینکه تشخیصشون بدم تو دفتر نمره کنار اسمشون ویژگی ظاهریشونو نوشتم. مثلاً یه لب کشیدم و مختصات خال یکیشونو کنار لبش رسم کردم!

۷۸. وقتی به شاگردام می‌گم سؤالی اشکالی مسئله‌ای اگه دارین بپرسین: 

خانوم؟ سیگما سیگما بوی رو شنیدین؟ تو خراب کردیِ گلزار رو چی؟ ماجرای دختر عبدل‌آباد رو می‌دونین؟ فلان سریال رو می‌بینین؟ قصد ازدواج ندارین؟ طرفدار رئالید یا بارسا؟ دوست‌پسر ندارید؟

۷۹. تو این مدت، کارهای فرهنگستانو با لپ‌تاپ خودم انجام می‌دادم. چون با کامپیوتر اونجا راحت نبودم ازش استفاده نمی‌کردم. درخواست هم داده بودم لپ‌تاپ بخرن ولی می‌گفتن با همون کامپیوتر کار کنید و چشه مگه. چند وقت پیش یه کار مهمی رو سپردن بهم و عجله هم داشتن. حافظهٔ لپ‌تاپ خودم کشش اون کارو نداشت. دوباره درخواست لپ‌تاپ دادم و این دفعه خریدن. سریع هم خریدن ولی برای نصب ویندوز و آماده‌سازی فرصت نداشتن و گفتن خودم انجام بدم. ویندوز نصب کردم ولی هر کاری می‌کنم تاچش کار نمی‌کنه. نمی‌دونم درایور خاصی داره یا چی که فقط با موس کار می‌کنه و فعال نمیشه. می‌دونم که مشکل سخت‌افزاری نیست.

۸۰. چند ماه پیش مراسم رونمایی از یه کتاب دربارهٔ دهخدا بود. مراسم تو مؤسسهٔ دهخدا بود. اونجا یکی از همکارای فرهنگستانو دیدم. از اونجایی که همیشه منو تو اتاقم با مانتو دیده بود از دیدن چادرم به‌شدت تعجب کرده بود. چون فقط موقع رفت‌وآمد و تو جلسات چادر می‌پوشم و چادرمو ندیده بود و یه وقتایی هم وسط حرفاش به خیال اینکه من مذهبی نیستم انتقادهایی به مذهبی‌ها کرده بود. بعد از مراسم، زنگ زد کلی عذرخواهی کرد که نباید تعجب می‌کردم چون پوشش هر کی به خودش مربوطه و اشتباه کردم که تعجب کردم!

۸۱. یه بار نزدیک اذان ظهر یه دختره تو خیابون ازم پرسید این نزدیکیا مسجد می‌شناسی؟ گفتم مسجد نه، ولی انگار یه کلیسا هست. چون صدای زنگشو می‌شنوم گاهی. گفت میشه تو کلیسا نماز خوند؟ یه کم فکر کردم و گفتم نمی‌دونم والا، تا حالا به نماز در کلیسا فکر نکردم.

۸۲. یه بانک نزدیک مدرسه هست که همون ساعتی که من می‌رم سمت مدرسه یکی از کارمندای بانک هم اون مسیرو می‌ره که بره بانک و هم‌مسیریم. چهره‌ش به‌شدت آشناست ولی نمی‌دونم کیه و قبلاً کجا دیدمش. یه بار زودتر از من رسیده بود سر خیابون و وایستاده بود. دلیل وایستادنشو نفهمیدم ولی این‌جور مواقع احساس خطر می‌کنم می‌گم نکنه داره تعقیبم می‌کنه.

۸۳. دوتا خانم تو خیابون داشتن باهم صحبت می‌کردن و منم حرفاشونو می‌شنیدم. یکیش به اون یکی می‌گفت آرایشگری که رفتم پیشش آرایشگر رعنا آزادی‌وره و هفده تومن برای موهام گرفت. پنج تومن برای صافی و فلان‌قدر برای رنگ و...

۸۴. از بین اتفاقات و قصه‌هایی که امسال باهاتون به اشتراک گذاشتم کدومش خاص بوده؟ از نظر خودم، روز آخری که برای انتقالی گرفتن به منطقهٔ دلخواهم تقلّا می‌کردم و نشسته بودم تو اتاق یه مسئول تو ادارهٔ کل و مسئول منطقهٔ دلخواهم باهاش تماس گرفت، بدون اینکه من هماهنگ کرده باشم راجع به من حرف زد باهاش. امسال در کل بهتر از پارسال بود. پارسال خیلی سخت گذشت.

۸۵. امشب لابه‌لای دعاهای شب قدر، برای منم دعا کنید. منم برای شما دعا می‌کنم. سال نوتون هم مبارک.

۹ نظر ۲۹ اسفند ۰۳ ، ۲۱:۰۸
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

۲۰۱۶- از هر وری دری (قسمت ۶۳)

پنجشنبه, ۱۶ اسفند ۱۴۰۳، ۰۳:۴۳ ب.ظ

۴۸. تو یه همایشی یکی به اسم ابوالفضل علمدار کنارم نشسته بود. اونم سخنرانی داشت. می‌گفت هر موقع اسممو گوگل می‌کنم صحنه‌های کربلا میاد به‌جای مقاله‌هام.

داشت آب می‌خورد (همایش قبل از ماه رمضون بود). به منم تعارف کرد. گفتم نه میل ندارم. یه کم اصرار کرد. گرفتم گفتم چون سقای کربلا هستین. بعد گفتم تازه آب نطلبیده مراد هم هست.

خانومشم مثل خودش زبان‌شناسی می‌خونه. میگه تو خونه همه‌ش بحث‌های علمی و زبانی می‌کنیم.

یکی از فانتزیای ازدواجی منم اینه فضای خونه‌مون علمی باشه همه‌ش بحث زبانی، فنی، فلسفی، ادبی، حتی سیاسی کنیم باهم. ولی از اونجایی که بحث ورزشی دوست ندارم، می‌ترسم تهش فقط بحث ورزشی نصیبم بشه.

۴۹. داشتم می‌رفتم جایی. تصمیم نداشتم با بی‌آرتی برم. نزدیک ایستگاه بودم. یه بی‌آرتی قبل از من اونجا بود و دراشو بسته بود و آمادهٔ حرکت بود. وقتی رسیدم راننده درا رو باز کرد برام. تو رودروایستی سوار شدم. دیدم به‌خاطر من درا رو دوباره باز کرده روم نشد بگم نمیام. بعد خودمم خنده‌م گرفته بود از این حرکتم. ایستگاه بعدی پیاده شدم که از مقصدم دور نشم. اتوبوس نطلبیده هم مراده؟

۵۰. چند ساله که همهٔ قسمت‌ها و فصل‌های برنامه‌های زندگی پس از زندگی و محفل رو دانلود کردم ببینم و هنوز فرصت نکردم ببینم. هی هر سال هم اضافه میشه و روی هم تلنبار میشه و من همچنان فرصت نمی‌کنم ببینم. امسال تصمیم گرفتم حداقل تو اون نیم ساعت مسیر رفت و برگشتم که بی‌کارم بخش‌هاییش رو ببینم. ماجرای دختربچه‌ای که تو دیگ آب‌جوش افتاده بود رو دوست داشتم. دختره حالا هم‌سن منه. اونجا که راجع به وساطت امام حسین گفت متأثر شدم. کم مونده بود چشام اشکی بشه وسط خیابون. اواخر برنامه که ماجرای زنده شدنش و ترسیدن مأمور سردخانه رو تعریف می‌کرد سر کوچه‌مون بودم. هندزفری تو گوشم بود و می‌شنیدم حرفاشو. و همچنان متأثر بودم. به توصیف صحنهٔ سردخونه که رسید یهو خنده‌م گرفت و جلوی خنده‌م هم نمی‌تونستم بگیرم. چند نفر که از کنارم رد می‌شدن فکر کردن خل شدم.

۵۱. روز اول ماه رمضون، با اینکه موقع سحر قهوه خورده بودم، ولی سر کار به‌زور خودمو بیدار نگه‌داشتم. بعد از اذان مغرب رسیدم خونه و برای افطار چند قاشق سوپ خوردم و خوابیدم. در واقع بیهوش شدم. یهو هشت‌ونیم بیدار شدم که وای آزمون ضمن خدمت دارم. یه آزمون از کتاب علوم و فنون ادبی پیش‌دانشگاهی (همون دوازدهم) انسانی‌ها بود. وزن شعر و اینا بود. با اینکه نه خودم انسانی خوندم نه این کتابتو تدریس می‌کنم، ولی با اطلاعات عمومی و مطالبی که جسته‌گریخته تو این چند سال شنیدم و خوندم، تو عالم خواب و بیداری به سؤال‌ها جواب دادم و از بیست، پونزده شدم. این نمره هم برای خودم قابل‌قبول بود هم برای مدرسه.

بعد دوباره خوابیدم و به مامان گفتم برای نماز مغرب بیدارم کنه. چون نماز نخونده بودم. یازده بیدار شدم و نماز خوندم و دوباره خوابیدم. حدودای یک دوباره بیدارم کرد میوه بخورم. چون بیدار نمی‌شدم میوه‌ها رو می‌ذاشت تو دهنم و منم قورت می‌دادم. انتظار داشتم دفعهٔ بعدی که میاد سراغم برای سحری باشه ولی قبل از سحری با یه بشقاب چیپس و پفک بیدارم کرد و اینجا دیگه چشمامو باز کردم و خوردم و دوباره خوابیدم. حدودای چهار چهارونیم هم بیدار شدم برای سحری و قهوه و دیگه نخوابیدم و رفتم سر کار، تا افطار. برنامهٔ روزانه‌م همینه تقریباً. 

مامان اومده تهران که بدون سحری و بدون افطاری نمونیم.

۵۲. روش آشپزی من به این صورته که مواد اولیه و دستور پخت رو بررسی می‌کنم، بعد به مقدار دلخواه با روش دلخواهِ خودم درست می‌کنم. اما مامانم! موبه‌مو عین دستورالعمل، عمل می‌کنه و حتی یک گرم هم کم و زیاد نمی‌کنه. وقتی چیزی درست می‌کنه و کنارشم اعصابم خرد و خاک شیر میشه.

۵۳. هر موقع مامان و بابا میان تهران، وسایل خونه آگاه میشن و نیاز به تعمیر پیدا می‌کنن. مثلاً روز اولی که اینا رسیدن، شیر آب شکست و آب فواره زد. فلکه‌ای هم نبود که ببندیمش. یه فلکه پایین بود که برای کل ساختمون بود و نمی‌تونستیم اونو قطع کنیم. نیم ساعت آب هدر رفت تا بابا بره شیر بخره درستش کنه. اگه بابا نبود نمی‌دونم چه خاکی باید به سرم می‌کردم.

۵۴. اون مدیر منطقهٔ هفت که جلسهٔ اول به معلما فلش هدیه داد و بعدش نرفتم اون مدرسه و فلش رو بردم پس بدم و پس نگرفت یادتونه؟ برادرم همون موقع فلششو گم کرد و از اون فلش هم خوشش اومده بود. چون نمی‌خواستم اونو بدم بهش یکی مشابهشو خریدم براش. ولی قبل از اینکه بدم بهش دیدم خودش برای خودش فلش گرفته. ندادم. تا اینکه بابا چند روز پیش فلشو دید و خواست و دادم بهش. همیشه موقع هدیه گرفتن برای بابا با معضلِ چی بخرم که به دردش بخوره مواجهم و حالا از اینکه یه چیزی بهش دادم که لازم داشت و خودش خواسته بود بی‌نهایت خوشحالم.

۵۵. چند وقت پنج‌تا کلیپس گرفتم و چهارتاشو هدیه دادم. می‌خواستم یکیشم بدم به مامان، ولی فکر کردم اینا خیلی ساده‌ست و مامان از اینا استفاده نمی‌کنه. کلیپس‌های مامان خیلی خاصن. با اینکه خودم استفاده نمی‌کنم ولی یکیشو که مشکی و ساده بود برای خودم نگه‌داشتم. اینو دیگه عمراً مامان می‌خواست. ولی در کمال ناباوری مامان چند روز پیش دیدش و گفت کاش برای منم می‌گرفتی. منم با کمال میل گفتم مال تو. گفتم فکر نمی‌کردم همچین مدلی رو دوست داشته باشی.

۵۶. یه مدت یکی از همکارای فرهنگستان سفر بود و من کارهاشو انجام می‌دادم. تو اون مدت نمایندۀ فرهنگستان تو بخش واژه‌گزینی یکی از رشته‌های مهندسی بودم. تو تلگرام یه گروه ساخته بودیم برای تبادل نظر و هماهنگی جلسات. عکس پروفایل گروه رو هم خودم گرفته بودم و گذاشتم بودم. چون خودم هم رشته‌م مهندسی بود ارتباط خوبی بینمون برقرار شده بود. بعد که اون همکار برگشت، رئیس گفت من کارها رو ادامه بدم و به اون همکار یه کار دیگه بسپره. حس کردم که برخورد همکار باهام یه جوری شده و احتمالاً حس کرده که من کارشو از دستش درآوردم. نپذیرفتم. هم به این دلیل، هم اینکه خودم وظایف دیگه‌ای داشتم و فرصت نمی‌کردم. کارها رو خودش ادامه داد، ولی من همچنان تو اون گروه بودم. و اون همکار نمی‌دونست من گروه رو ترک نکردم. دیروز پیام داد که من تازه متوجه شدم شما هنوز تو گروه هستید و با توجه به اینکه مسئولیتی ندارید از گروه خارج بشید. یادمه وقتی برگشت، زمان و مکان اولین جلسه‌ای که تشکیل داد رو به من نگفت که لااقل برم با اعضا خداحافظی کنم. حالا هم می‌گفت از گروه تلگرامی خارج بشم. به‌عنوان کسی که هیچ وقت هیچ گروه تلگرامی‌ای رو ترک نکرده که پیام‌ها رو از دست نده و هنوز تو گروه‌های دوستان دورۀ دبیرستان و لیسانس و ارشد و حتی گروه‌هایی که فقط یه عضو ازش مونده حضور داره، سخت بود ترک اون گروه. ولی ترک کردم. حالا اگه من جای ایشون بودم، به اعضای جدید می‌گفتم به‌نیتِ کارآموزی و اطلاع از روند و پیچ‌وخم‌های این کار بمونن تو گروه و یاد بگیرن. هر چند بلد بودم که چند ماه گروه رو مدیریت کرده بودم، ولی دوست داشتم همچنان باشم تو گروه. در کل دلم می‌شکنه با این برخوردها.

۵۷.تو گروه کلاس‌های ریاضی روز مهندس رو به دانش‌آموزانم تبریک گفتم و عکس تخته‌سیاه کلاس خودمونو که سال ۸۷ روش نوشته بودیم روز مهندس مبارک براشون فرستادم.

۵۸. دانش‌آموز سر جلسهٔ امتحان دستشو بلند کرد راهنماییش کنم. یه سؤال از ادبیات مقاومت و فلسطین داده بودم. پرسید ببخشید خانوم، سوریه همون فلسطینه؟

پارسال هم یه دانش‌آموز داشتم فکر می‌کرد فلسطین تو ایرانه.

۵۹. می‌گفتن وزیر آموزش‌وپرورش گفته ماه رمضون امتحان نگیرید. براشون توضیح دادم که اگه بمونه بعد از عید، سنگین میشه و نمی‌رسید بخونید. قبول کردن و گرفتم. ولی انسانی‌ها گفتن بمونه بعد از عید که بخونیم. برای اونا فرقی نمی‌کنه. نه الان می‌خونن نه بعد از عید.

۶۰. تو امتحان، نام نویسندهٔ هم‌صدا با حلق اسماعیل رو پرسیده بودم. سید حسن حسینی نوشته. دیدم یکیشون یواشکی داره به بغل‌دستیش میگه دروازه‌بان استقلال، ولی امام دومِ سومی!

دروازه‌بان استقلال، سید حسین حسینیه.

۶۱. پرسیدن خانم شما استقلالی هستین یا پرسپولیسی؟ گفتم والا خیلی وقته فوتبالو دنبال نمی‌کنم. الان حتی اسم یه دونه بازیکن رو هم بلد نیستم، ولی هم‌سن‌وسال شما که بودم طرفداریم بستگی به نیکبخت واحدی داشت. وقتایی که استقلال بود منم استقلالی بودم وقتایی که می‌رفت پرسپولیس، پرسپولیسی. گفتن الان کجاست؟ گفتن مهد فرشو تبلیغ می‌کنه.

۶۲. میگه خانم شما رونالدو رو می‌شناسی؟ گفتم رونالدوی برزیل؟ از ته کلاس یکی گفت نهههه رونالدو پرتغالیه. گفتم اون اسم کوچیکش کریسه، اینی که من می‌گم کچل بود و وقتی شما نبودید تو جام جهانی فقط یه تیکه مو جلوی سرش بود. دو نفر فهمیدن کیو می‌گم.

۶۳. چهارشنبه مدرسه افطاری دعوتمون کرده. مدرسه‌های پارسال هم دعوت کرده بودن ولی چون دور بودن نرفتم. حالا نزدیکم و تصمیم دارم برم.

دفاع دکتری الهام هم چهارشنبه‌ست. دوست داشتم برم، ولی کلاس دارم اون روز. دکتر شدنِ هیچ کدوم از دوستامو از نزدیک ندیدم و غمگینم از این بابت. نگار، نرگس، زهرا، مریم، حالا هم الهام. شاید بعد از کلاس و قبل از افطاری مدرسه یه سر برم دیدنش، ولی به دفاع نمی‌رسم.

۶۴. یه پیرمرد حدوداً شصت‌ساله موقع رد شدن از اتوبان با یه پراید تصادف کرده بود. کفشش چند متر اون‌ورتر پرت شده بود و من اول کفششو دیدم بعد خودشو. غم‌انگیزتر اینکه دقیقاً زیر پل عابر پیاده بود. اینکه نخواسته بود از پل استفاده کنه یا نتونسته بود، نمی‌دونم. به‌نظر می‌رسید داشته می‌رفته سر کار. شش صبح این اتفاق افتاده بود و تا هفت که من از اونجا رد می‌شدم اونجا بود. ظاهر معمولی‌ای داشت. صبحم رو با دیدن جنازه‌ش که کنار خیابون افتاده بود و ماشین پلیس کنارش بود شروع کردم و تا شب حالم بد بود. تا برسم مدرسه براش فاتحه خوندم و غصهٔ خانواده‌شو خوردم. دلم برای پرایدیه هم می‌سوخت که با اینکه حق با‌ اون بود ولی دیه باید می‌داد. یکی دو نفر از دانش‌آموزا هم دیده بودن. سر کلاس که موضوع رو مطرح کردم گفتن آره ما هم دیدیم.

۶۵. یه زری (اسم مستعار) تو کلاس انسانیا داریم یه زری تو کلاس تجربیا. اونی که کلاس انسانیاست بی‌ادبه و دوستش ندارم. اونی که کلاس تجربیاست مؤدب و درس‌خون و دوست‌داشتنیه و دوستش دارم. عصر دیدم یکی به اسم زری بدون نام خانوادگی پیام داده پرسیده فلان چیز هم تو امتحان میاد؟ با اینکه انسانیا گفته بودن بعد از عید امتحان می‌دن، فکر کردم زریِ انسانیاست. ذهنم نرفت سمت زری تجربیا. جوابشو سرد و کوتاه دادم. بعداً یادم افتاد تجربیا هم زری دارن. پیامای قبلیشو چک کردم دیدم بله تجربیه. جوابم حداقل یه «عزیزم» و قلب و گل و بوس کم داشت.

۶۶. برای بچه‌ها نیمکت خریدن. چند دقیقهٔ آخر کلاس قرار شد دوتادوتا برن نیمکتاشونو بیارن و صندلیا رو ببرن سالن که کارگرها بیان بردارن. موقعی که یکی از بچه‌ها صندلیشو می‌برد سالن، یکی از کارگرها پشت سرش بود و دستش صندلی بود. با دست اشاره کرد که بره کنار. دیدم که دستش خورد به دانش‌آموز، ولی منظور خاصی نداشت. فقط می‌خواست دانش‌آموز بره کنار. یهو اون دانش‌آموز رفت پیش معاون. سریع خودمو بهشون رسوندم و دیدم حدسم درست بوده و به معاون میگه اون کارگر بهم دست زد. ترسیدم دعوا بشه و کار به جاهای باریک بکشه و کارگرها به دردسر بیفتن. گفتم فقط می‌خواست بری کنار، شر درست نکن. و هدایتش کردم سمت کلاس. امیدوارم واقعاً منظوری نداشته باشه. هم به دروغگویی و شیطنت بچه‌ها واقفم هم به خصوصیات آقایون.

۶۷. تو کتاب ادبیات یه درسی هست تحت عنوان درس آزاد. از بچه‌های ریاضی و تجربی خواستم اصطلاحات علمی رشته‌شونو جمع کنن و تو اون درس آزاد راجع به این اصطلاحات و معادلشون بنویسن. یکی از بچه‌ها تو گروه پرسید از کجا بدونیم معادل فارسی این اصطلاحات چیه؟ یکی از بچه‌ها سایت (وبگاه) فرهنگستان و معادل‌های مصوب رو معرفی کرد و لینکشو گذاشت گفت از اینجا. به‌واقع انتظارشو نداشتم و بهش گفتم یادم بندازه یه نمره به نمرهٔ ورقه‌ش اضافه کنم بابت این کار.

از انسانیا چیزی نخواستم هنوز. نمی‌دونم چی بخوام از اونا. هر چی بگم هم می‌دونم قرار نیست خودشون انجام بدن و کارشون کپی از اینترنته.

۶۸. مثل اینکه یه سری هتل تخفیف‌دار تو مشهد هست برای اسکان معلم‌ها. داشتن ثبت‌نام می‌کردن قرعه‌کشی کنن برای عید. من اسم ننوشتم. یکی از معلما گفت بنویس، اگه اسمت درومد من جای تو می‌رم. گفتم من شانس ندارما. نشون به این نشون که برای وام مدرسه قرعه‌کشی کردیم نفر آخر شدم. موقعی که اسم نفر اول برای این وامه درومد سکه سی‌میلیون بود. حالا خدا تومنه و هنوز نوبت من نشده! خلاصه اسممو برای این هتله نوشتم و در کمال ناباوری درومد! ما از این دو ماجرا نتیجه می‌گیریم که شانس دارم، ولی نه برای بهره‌مندی خودم.

۶۹. چهارشنبه سر کلاس انسانی‌ها با چند نفر سر اینکه درس نمی‌خونن بحثم شد. وسط دعوا یکیشون اجازه خواست بره آب بخوره. اگه نمی‌گفت برای آب خوردن می‌ره می‌ذاشتم ولی چون ماه رمضونه، بدون اینکه اشاره‌ای به روزه و اینا کنم گفتم نیم ساعت تا زنگ تفریح صبر کن. شروع کرد به اصرار و بحث. بعد، یکی دیگه اجازه خواست همین جوری بره بیرون. گذاشتم بره. بعد، اینی که می‌خواست آب بخوره درخواستشو تکرار کرد. گفتم بدون اینکه بگی برای چی می‌خوای بری بیرون هم می‌تونی اجازه بگیری. بعد گذاشتم بره. بعدشم سردستهٔ شلوغ‌ها اجازه خواست و برای اینکه چند دقیقه کلاس آروم بگیره گذاشتم بره. سه نفر بیرون بودن. بعد دیدم با معاون اومدن. فکر کردم اینا رفتن معاونو صدا کنن. با معاون هم رابطه‌م خوب نیست زیاد. دیدم معاون اومده اطلاع بده که مدیر می‌خواد بیاد بشینه سر کلاسم برای پر کردن فرم ارزیابی. بازم فکر کردم نقشهٔ ایناست، ولی بعداً فهمیدم اتفاقی بوده. شانس ما رو می‌بینید؟ کلاس‌هایی که صدای خنده‌مون تا حیاط می‌رسه رو ول کردن عدل کلاسی که توش همیشه جنگ و دعوا داریمو انتخاب کردن. جالب اینجاست جلوی مدیر هم ساکت نمی‌شدن و یه‌جورایی می‌خواستن ثابت کنن من بلد نیستم کلاسو اداره کنم. بدون اینکه اهمیتی بهشون بدم درسمو با تدریس به ردیفای جلو که همیشه ساکتن تموم کردم. بعد زنگ خورد و رفتم و مدیر موند و بچه‌ها. گویا یه سریاشون کلی پشت سرم به مدیر شکایت کرده بودن. ولی خدا رو شکر مدیر این مدرسه خودشم تدریس می‌کنه و آگاهه به وضع موجود. همیار معلم و نماینده هم طرف من بود و ازم دفاع کرده بود. شبم بهم پیام داد و به‌نمایندگی از بچه‌های ساکت کلاس عذرخواهی و ابراز تأسف کرد و گفت لطف کنم ببخشمشون و ازم خواست با دانش‌آموزان بی‌نظم برخورد کنم. جوابشو این‌جوری دادم که تأسف شما و لطف و بخشش من، سواد کلاستونو بیشتر نمی‌کنه. ده سال دیگه تبعاتشو می‌بینید. وقتی چشم باز می‌کنید و می‌بینید مسئولیتی دارید، ولی نه بلدید درست بنویسید، نه درست بخونید. البته که سواد و ادب دو مقولهٔ جدا هستند. در کلاستون هستند کسانی که ضعیف‌اند، اما مؤدب‌اند و تلاش‌گر. من موظفم اجازه ندم حق این چند نفری که ساکت نشسته‌اند که یاد بگیرند با گستاخی و بی‌نظمی بقیه ضایع بشه.

دوست ندارم اون چند نفرو بکشونم دفتر و تعهد بگیرم ولی به‌نظر می‌رسه اگه این کارو نکنم ادب نمیشن. تازه حق بقیه رو هم ضایع می‌کنن و نمی‌ذارن درست و حسابی درس بدم.

۷۰. تابستون، اولین جلسه از دورۀ مهارت‌آموزیمو اشتباهی رفتم شهر ری. بعد فهمیدم یه شعبۀ دیگه‌ش تهرانه و اتفاقاً نزدیک خونه‌مونه. با اینکه کلاس‌ها درست و حسابی برگزار نشد، ولی همون چند باری هم که حضوری بود اذیت نشدم. جلسۀ اولی که شهر ری بود شماره‌مو بهشون دادم به گروه‌هاشون اضافه‌م کنن. اونی که شماره‌ها رو جمع می‌کرد تو همین منطقه‌ای تدریس می‌کرد که من الان تدریس می‌کنم. البته اون موقع من تو این منطقه نبودم و انتقالی نگرفته بودم. خلاصه الان باهم دوستیم و در ارتباطیم. چند وقت پیش تلفنی داشتیم راجع به اوضاع مدرسه‌هامون حرف می‌زدیم. از سواد و ادب انسانی‌ها گله کردم که فوق‌العاده کم‌سواد و بی‌سوادن و در برابر فهمیدن و یاد گرفتن مقاومت می‌کنن. هر چی هم میگی می‌گن ما اگه باهوش بودیم که نمیومدیم انسانی. حالا کم‌سوادیشونو میشه پذیرفت، ولی ادب هم ندارن. وارد کلاس می‌شی فقط دو سه نفر بلند میشن. دلم هم نمی‌خواد تذکر بدم که بلند بشن. چون من به بلند شدن اونا نیاز ندارم. ولی اینکه نصف بیشتر کلاس تو حال خودشونن و از اون حال هم درنمیان و توجهی به درس ندارن آزاردهنده‌ست. نه گوش می‌دن نه بلدن که جواب بدن. تجربیا و ریاضیا این‌طور نیستن. وقتی با اون همکار این مسائل رو مطرح کردم گفت ببین مدرسۀ شما معدل زیر فلان رو اخراج می‌کنه. اخراجیاتون میان مدرسۀ ما. بعد می‌گفت بدترین‌های مدرسۀ شما که اخراج میشن، بهترین‌های مدرسۀ ما هستن. گفتم پس خدا بهت صبر بده. این بنده خدا یه مشکل دیگه هم داشت و اونم این بود که خونه‌شون نیاوران بود (شمالی‌ترین نقطۀ تهران) و پودمانش شهر ری (جنوبی‌ترین نقطه) بود. استادهای پودمانشونم هر هفته می‌کشوننشون دانشگاه. در حالی که استادهای پودمان دانشگاه ما، ما رو به حال خودمون رها کردن و تقریباً هیچی بهمون یاد ندادن. می‌گفت یکی از استادهامون مجبورمون کرده کتاباشو بخریم و از همون کتاب امتحان می‌گیره. در حالی که استادهای پودمان ما نه منابع درست و درمونی معرفی کردن نه امتحان گرفتن. همین‌جوری الکی نمره گذاشتن برامون. بعضیاشونم گفتن در ازای تحقیق و تولید محتوا و ارائه نمره می‌دن که همونا رم بررسی نکردن و همین‌جوری نمره دادن. مثلاً برای کار من که هم به‌موقع و هم کامل تحویل داده بودم ۱۴ داده بودن. نمرهٔ بقیه هم همین حدود بود.

۷۱. اون کارمندی که سال ۹۴ تو اتوبوس فرهنگستان (سرویس کارمندان) باهاش آشنا شدم و اسم دخترش ریحانه بود، ولی دوست داشت صبا باشه رو یادتونه؟ قطعاً یادتون نیست. داره بازنشسته میشه و چند وقتیه که دفتر خاطراتشو میده استادها و پژوهشگرها براش یادگاری بنویسن. من اینو براش نوشتم:

صحبت نیکان بود مانند مشک

کز نسیمش مغز جان یابد اثر

از هنرمندان طلب کن دوستی

ز آنکه یاری را نشاید بی‌هنر

آشنایی بنده با شما به سال ۹۴ برمی‌گردد. آن زمان که دانشجوی اولین دورۀ ارشد رشتۀ واژه‌گزینی بودم. یک روزِ پاییزی، که هوا نه آنقدر سرد بود که لباس گرم بپوشم و نه آنقدر گرم بود که احتیاط نکنم و چیزی با خود برندارم سوار سرویس کارمندان فرهنگستان شدم. هم‌مسیر بودیم. سر صحبت را باز کردید و در مورد پالتوی توی دستم پرسیدید. گفتم قابل شما را ندارد. احتمالاً اندازۀ تن دخترتان باشد. شبیه پدرهایی که دختر دارند بودید. از ریحانه گفتید. از دخترتان. از اینکه شما دوست داشتید نامش صبا باشد و مادرش ریحانه را انتخاب کرد. یادم هست که پرسیدم با سین یا صاد؟ از ترکیب این دو اسم که صبحانه می‌شود گفتید. از اینکه دخترتان برخلاف شما که اهل شعر و ادب هستید، ریاضی را دوست دارد و می‌خواهد در آینده مهندس شود. بعدها هر بار که در راهروهای فرهنگستان می‌دیدمتان سلام و احوالپرسی می‌کردیم و حال دخترتان را می‌پرسیدم. وقتی خبر قبولی‌اش در دانشگاه و مهندس شدنش را شنیدم خوشحال شدم. و بعدتر که خبر مهاجرتش را، البته کمی غمگین. به دوری از عزیزان و تنها ماندنمان فکر کردم. این روزها که سعادت همکاری با فرهنگستان را دارم و اتاقم روبه‌روی اتاق شماست، بیش از پیش می‌بینمتان. و این هم‌صحبتی سعادتی است برای من. چرا که صحبت نیکان بُود مانند مشک. صحبت با شما که از نیکان روزگار هستید و نیکوخصال، برای بنده مانند مشکی ناب است که از نسیمش مغز جانم اثر می‌یابد. خدا را شاکرم و برای شما که نیک‌خواهید، روزهایی سرشار از آرامش آرزو می‌کنم.


دخترش شریف قبول شد و بعد از فارغ‌التحصیلی مهاجرت کرد.

چند صفحه قبل از نوشتهٔ من، یادداشت استادان بزرگی مثل دکتر علی‌اشرف صادقی و دکتر دبیرمقدم و مرحوم سمیعی گیلانی و استاد راهنمای رساله‌م بود.

۲۱ نظر ۱۶ اسفند ۰۳ ، ۱۵:۴۳
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

۲۰۱۵- از هر وری دری (قسمت ۶۲)

جمعه, ۲۶ بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۱۷ ق.ظ

۳۷. دیروز تولد وبلاگم بود. مبارک من و شماهایی که ترک کردن بلاگستان برامون معنی نداره.

۳۸. عید نیمهٔ شعبانمون هم مبارک. کاش باشیم و ظهورشونم ببینیم.

۳۹. در رابطه با بند شمارهٔ ۹ پست هفتهٔ پیش، دیروز یه سر رفتم دانشگاه و این سری از هر دو نگهبان در شرقی و شمالی اسممو پرسیدم. درست گفتن اسممو. فرضیه‌هام مبنی بر اینکه گیت فرمالیته‌ست رد شد. دوربین‌هاشون واقعاً چهره رو شناسایی می‌کنن و الکی نیستن. اینکه چرا اون سری باز نشدن هم لابد دلیل دیگه‌ای داشته.

۴۰. ثبت‌نام آزمون اعزام معلمان به خارج از کشور (برای تدریس تو مدارس اونجا) شروع شده و پنجمین شرطش تأهله! جالب‌تر اینکه یه شرط اضافه‌تر هم برای خانوما گذاشتن که اونم اینه که شوهرشونم معلم باشه.

حقوقشونم دوهزار تا شش‌هزار دلار در ماهه. دویست تا پونصدمیلیون.

۴۱. پریروز با برادرم رفتیم یه کم خرت‌وپرت برای خونه و چند قلم خوراکی برای ماه رمضون گرفتیم. دوتا ترازو هم خریدیم. یکی برای وزن کردن خودمون، یکی برای آشپزخونه. مامان میگه برای خونهٔ موقتی و اجاره‌ای انقدر وسیله نگیرین چون بالاخره یه روز هردوتون می‌رید از اونجا. نظر منم اینه که خب موقع رفتن وسیله‌ها رم می‌بریم یا می‌دیم به شما. 

۴۲. و در رابطه با بند شمارهٔ ۲ همون پست هفتهٔ پیش، اولین چیزی که با ترازوی آشپزخونه وزن کردم خرما بود. همون دو جعبه خرمای ششصدگرمی و هفتصدگرمی، که به وزنشون مشکوک بودم. جعبه‌ها عین هم بودن و تعداد خرماها و ابعادش به‌نظر برابر بود و فکر می‌کردم هر دو هم‌وزن باشن. ولی اشتباه می‌کردم و یکیش واقعاً ششصد بود یکیش واقعاً هفتصد. می‌دونم؛ به چیزهایی پیله می‌کنم که خب که چی.

۴۳. یه قابلمهٔ تفلون مربعی هم دیدیم که قیمت مناسبی داشت. اونم گرفتم. برادرم معتقده ویژگی جنس خوب گرون بودنشه. این چون گرون نبود می‌گفت نخر خوب نیست. ولی من نه به جنسش کاری داشتم نه قیمتش. آنچه دلمو برده بود مربعی بودنش بود. من عاشق ظرف‌های چهارضعلی‌ام. نمی‌دونم دلیل روان‌شناسیش چیه ولی آشپزی تو قابلمهٔ مربعی، یا پختن کیک تو قالب مربعی یا مستطیلی حس بهتری بهم میده. یه‌جور حس چارچوب داشتن و نظم. حس خوبِ موازی بودن با اضلاع چیزای دیگه. ولی گوشه نداشتنِ دایره احساس بی‌نهایتی و سردرگمی میده بهم.

۴۴. از اینایی که تو اینستا آشپزی یاد می‌دن و لای کوکوی سیب‌زمینی، پنیرپیتزا می‌ریزن یاد گرفتم که پنیر هم بریزم توش تا خوشمزه بشه. خوشمزه شد ولی نتیجهٔ بصریش خوب نشد. پنیر آب میشه و کوکو رو شل و آبکی می‌کنه و ریخت و قیافه‌ش به هم می‌ریزه.

۴۵. چهارتا باگت رو خشک و سپس پودر کردم. اینم از اینستا یادم گرفتم. ولی بقیه‌ش یادم نمیاد که این پودرو تو چی می‌ریختن یا چی تو این پودره می‌ریختن و به چه کاری میاد.

۴۶. مدرسه این روزا یا مجازیه یا کلاً تعطیله. وقتایی هم که حضوریه براشون کارگاه و اردو می‌ذارن و نمیشه درست و حسابی درس داد. 

شنبه کلاس‌ها مجازی بود و عملاً نمیشه تو شرایطی که خود بچه‌ها اعتراف می‌کنن حواسشون به درس نیست و مشغول کار دیگه‌ای هستن درس داد. درسشون رسیده به بخش حماسی. چندتا فیلم (انیمیشن) از ضحاک و فریدون و کاوه (داستان‌های شاهنامه) براشون فرستادم و خواستم خلاصه‌شو بنویسن. ظاهراً دوست داشتن و مفید بود. چهارشنبه هم که کلاً تعطیل شد. این هفته یه سه‌شنبه رو برای تدریسِ درست و درمون داشتیم که اونم یهو معاون اومد بچه‌ها رو برد کارگاه شخصیت‌شناسیِ دکتر فلانی. دو نفر از بچه‌ها که درس‌خون‌تر از بقیه هستن و تو المپیادهای مختلف شرکت کردن و اتفاقاً شعر هم میگن گفتن نمیشه تو کلاس بمونیم؟ به معاون گفتم میشه این دو نفر بمونن باهاشون برای المپیاد کار کنم؟ اجازه داد. خودم هم تمایلی به حضور تو اون کارگاه نداشتم. موندیم کلاس و گفتم خب از کجا شروع کنیم؟ چی دوست دارین بگم؟ گفتن از عروض و قافیهٔ انسانی شروع کنیم. اینا ریاضی بودن خودشون. وزن شعر گفتم. یه کم بعد نمی‌دونم بحث از کجا به کجا رسید که دیدم دارم مختصات کروی و مثلثات می‌گم بهشون. از تخته عکس نگرفتم ولی وقتی چندتا نکته هم راجع به فصل آینه‌ها و نور فیزیک می‌گفتم گفتن حتی تو خواب‌های آشفته و بی‌ربط و درهممون هم این صحنه رو نمی‌تونستیم تصور کنیم که معلم ادبیاتمون ریاضی و فیزیک درس بده. از هر دری حرف زدیم. فهمیدم خانوادهٔ یکیشون قصد مهاجرت داشتن و اینم قرار بود بره ولی یه اتفاقی افتاده و نشده. دوست داشتن شریف قبول بشن و مهاجرت کنن. هی ازم می‌پرسیدن خانوم، شما چرا نمی‌رین؟

۴۷. دنبال فیلم یا انیمیشن از داستان سهراب و گردآفرید بودم که اگه بازم کلاسا مجازی شد بفرستم براشون ببیننن. توی جست‌وجوهام رسیدم به یه فیلم سینمایی که محصول چهل پنجاه سال پیش تاجیکستانه. سکانس گردآفریدش مورد خاصی نداره (به‌جز اونجا که با سهراب دست می‌ده و پیمان می‌بندن! که البته بعدش گردآفرید می‌زنه زیر حرفش). این بخش نبرد سهراب و گردآفرید رو می‌تونم بفرستم براشون. سه چهار دقیقه بیشتر نیست. ولی کاملش که از ازدواج تهمینه و رستم شروع میشه و با مرگ سهراب و بعدشم تهمینه تموم میشه بیشتر از یه ساعته و هنوز فرصت نکردم کامل بیینم. تا خودم نبینم هم نمی‌تونم بفرستم براشون.

۲۹ نظر ۲۶ بهمن ۰۳ ، ۱۱:۱۷
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

۲۰۱۴- از هر وری دری (قسمت ۶۱)

دوشنبه, ۲۲ بهمن ۱۴۰۳، ۰۹:۲۷ ب.ظ

۱۸. یه روز سر فرصت کپشن‌های اینستامو منتقل می‌کنم اینجا. اونا مفیدترن به‌نظرم. محتوای وبلاگم هم کامل و جامع میشه.

۱۹. می‌گه جای شما خالی بود تو راهپیمایی. گفتم وای نه تو رو خدا من از این‌جور جاهای شلوغ می‌ترسم. به گروه خونیمم نمی‌خوره این کارا. بعد خاطرهٔ روز قدس امسالو براش تعریف کردم که انجمن‌های علمی رو افطاری دعوت کرده بودن نهاد ریاست‌جمهوری و صبحش از مسیر راهپیمایی رفتم ببینم چجوریه. قلبم داشت میومد تو دهنم از استرس. روزه هم بودم. همه‌ش فکر می‌کردم الانه که ساواکیا بریزن بگیرنمون یا مردم رو به رگبار ببندن. یا حتی منافقین حمله کنن. روز هیجان‌انگیزی بود. بعدشم رفتم نماز جمعه و از اونجا هم پاستور و دیدار با آقای رئیسی و افطاری. یادش به‌خیر.

۲۰. یه سری از مدارس به معلمایی که تو راهپیمایی و نمازهای جماعت مدرسه شرکت می‌کنن تقدیرنامه می‌دن. تقدیرنامه‌ها هم تو رتبه‌بندیشون اثر داره. نمی‌گم همه به‌خاطر امتیازش انجام می‌دن این کارها رو ولی با امتیاز دادن به چنین کارهایی مخالفم. از طرفی، اگه این چیزا رو بذارن کنار، نظام از حالت اسلامیش خارج میشه. باید بیشتر فکر کنم.

۲۱. برادرم همهٔ رسیدها و فاکتورهای خرید قبل و بعد از عقدشو نگه‌داشته بود و تصمیم داشت یادداشت کنه همه رو. ولی انقدر امروز فردا کرد که تلنبار شد و دیگه یادش نبود کدوم مبلغ مال چیه. چند بار نشستن دوتایی با عروسمون تلاش کردن لیست کنن و نتونستن. چند بار خودش نشست بنویسه و نتونست کامل کنه. کار، کار خودم بود. یه روز که خونه نبود همهٔ رسیدها رو به ترتیب تاریخ پرداخت مرتب کردم. بالای رسیدها هم اسم مغازه رو نوشته بود. کنار مبلغ‌ها تاریخ و اسم مغازه رو نوشتم و دیگه اینکه این مبلغ برای چیه رو خودشون می‌دونستن. تاریخ‌ها رو به قبل و بعد از بله‌برون و قبل و بعد از سفر مشهد تقسیم کرده بودم و راحت‌تر می‌شد فهمید هر رسید برای چیه. انقدر خوشحال شد که نگو.

۲۲. جمعه مادر مدیر مدرسه‌مون به رحمت خدا رفت. شنبه مراسم خاکسپاری بود و امروزم یه مراسم تو مسجد گرفته بودن. مراسم‌های عزای تهرانو دوست ندارم. اصلاً احساس حزن و اندوه بهت دست نمی‌ده. انگار رفتی نشستی تو سینما. حتی صندلی‌های سالن اجتماعات مساجد هم مثل صندلی‌های سینماست. نه گریه‌ای، نه قرآنی، هیچی. بعدشم یکی یه پک می‌دن دست مهمونا و تموم. تقریباً اکثر همکارا اومده بودن. یه سری از دانش‌آموزان هم بودن.

موقع خداحافظی از مدیر و اقوامش، مسئول کتابخونهٔ مدرسه رو دیدم و تا در مسجد باهم بودیم. کلی ازم تعریف و تمجید و تحسین کرده و بعدش میگه می‌خواستم بپرسم چندتا بچه داری بعد گفتم شاید مجردی. گفتم بله مجردم. گفت ایشالا هم‌کفوِت رو پیدا کنی. منظورش یکی شبیه خودمه. نمی‌دونم چه خوابی برام دیده ولی می‌خواستم بگم لنگهٔ خودمو گشتم نبود.

البته مولانا می‌گه در اگر بَر تو ببندد مَرو و صبر کن آنجا. زِ پسِ صبر، تو را او به سَرِ صَدر نشاند. صبر می‌کنم شاید خدا از تهِ انبارش یکی پیدا کرد.

۲۳. بعد از امتحانات، یه سری از همکارا رفتن به معاون گفتن من موقع مراقبت، قبل از تموم شدن امتحان، مدرسه رو ترک می‌کردم و تو فلان امتحان هم گوشیمو درآوردم جوابا رو از روی گوشی به فلانی رسوندم. وقتی معاون این موضوع رو مطرح کرد نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم. بعضیا دیگه شور حسادت رو درآوردن. گفتم من تا گرفتن برگهٔ آخرین نفر می‌موندم. دوربین که دارید، اونا رو چک کنید. ولی بعدش نمی‌رفتم دفتر دبیران برای صبحانه و می‌رفتم فرهنگستان. صبحانه هم مگه جزو فرایند امتحانه؟

بعد اسکرین‌شات پیامی که سر جلسهٔ امتحان حین مراقبت تو گروه دبیران گذاشتم رو فرستادم براش و گفتم اون روز گوشیمو برای گذاشتن این پیام درآوردم. جای دو سه نفرم عوض کردم چون داشتن باهم حرف می‌زدن و تقلب می‌کردن. چون به مراقب‌ها اجازهٔ راه رفتن نمی‌دن آوردمشون نزدیک خودم که تسلط داشته باشم و تقلب نکنن. نه که خودم بخوام بهشون برسونم. تازه اگه می‌خواستم جوابا رو بگم چه نیازی به گوشی بود؟ همین الانشم از من امتحانات دوران مدرسه رو بگیرن نخونده همه رو بیست میشم.

کز فاسق خبر بپذیرند بی‌سند!

۲۴. دانش‌آموز دبیرستانی نام دیگر قالب چهارپاره که مضامین سیاسی و اجتماعی داره رو نوشته حیوان سم‌دار.

۲۵. رفته بودم یه چیزی تحویل رئیس بدم. ذهنم درگیر بود. آبدارچی هم اونجا بود. سلام کرد. یه کم بعد تو راهرو دوباره دیدمش. پرسیدم ببخشید من جواب سلام شما رو دادم؟ گفت آره. گفتم ذهنم درگیر بود متوجه نشدم و گفتم شاید جواب نداده باشم.

حساسیتم روی این موضوعِ سلام از وقتی بیشتر شده که یه عده رفتن گفتن فلانی بهمون سلام نمی‌ده و ادب و احترام نمی‌ذاره. با اینکه حرفشون از روی کینه و حسادت بوده، ولی از اون موقع سعی می‌کنم بیشتر دقت کنم. اون یه عده، این‌جوری‌ان که می‌گردن یه نقطهٔ ضعفی، نقصی، خطایی تو افراد پیدا کنن و برن گزارش بدن. مثلاً میگن فلانی که مجرده با فلانی که متأهله می‌ره و میاد، چرا؟ فلانی صداش بلنده. فلانی بو می‌ده. فلانی زیاد حرف می‌زنه. فلانی سیفون سرویس بهداشتی رو نمی‌کشه. فلانی کار نمی‌کنه و همه‌ش مشغول غذا دادن به گربه‌هاست. فلانی همه‌ش خوابه. در مورد هر کی یه چیزی دارن که بگن. راجع به منم گویا گفته بودن سلام نمی‌ده که حرف بی‌خودی بوده. انقدر که سرشون تو زندگی بقیه‌ست تو زندگی خودشون نیست. بعد خجالتم نمی‌کشن این حرفا رو می‌رن گزارش می‌کنن. زشت نیست واقعاً؟ از اون عجیب‌تر اینکه شنونده باید عاقل باشه و نیست.

۲۶. یه فرمولی هست مربوط به حجم بال یا دم هواپیما. تو حمل‌ونقل هوایی یا هوافضا مطرحه که حاصلضرب دوتا کسره. اینو میشه به‌صورت تقسیم یه ضرب تو صورت و یه ضرب تو مخرج هم نوشت. ویراستار اومده بود ازم بپرسه ببینه چیزی که نوشتن درسته یا نه. فرمولش این بود:

Tail Volume = (Tail Area/Wing Area} X ( Tail Arm/Wing Avg. Chord)

توضیح دادم براش. یه کم بعد به‌عنوان جایزه دوتا قهوه برام آورد. دیدین یه سریا تمبر (نمی‌دونم این ب چیه این وسط) جمع می‌کنن؟ منم از وقتی روی برندها کار می‌کنم انواع قهوه و نسکافه‌ها رو جمع می‌کنم. قند و نبات امیرشکلاتم پنج‌شنبه به جمع داده‌هام پیوست. نبات عصرونه‌ای بود که نگار تو کافه مهمونمون کرد.

پنج‌شنبه با نگار و نرگس رفتیم تیراژه. ناهارو مهمون نرگس بودیم و عصرانه مهمون نگار. بابت دفاع دکتریشون. از وقتی دفاع کردن اسماشونو تو گوشیم دکتر فلانی ذخیره کردم.

۲۷. یه دیالوگ دیگه هم از اون همکار دانشجوی دکترای زبان‌شناسی که ابلاغش ادبیاته و زبان انگلیسی درس می‌ده و پنج‌شنبه تا مترو رسوند یادم افتاد. یهو گفت راستی مقاله‌هاتونو دانلود کردم. مونده بودم چی بگم. تشکر کنم که مقاله‌هامو دانلود کرده؟ یا منم مقاله‌هاشو دانلود کنم؟ در ادامه‌شم گفت البته هنوز نخوندم ولی حتماً می‌خونم. لابد ترسید از بخش نتایج مقالات سؤال کنم گفت نخوندم هنوز ولی حتماً می‌خونم!

بعدش صحبت دوره‌های مهارت‌آموزی شد و گفتم می‌خوام به نحوهٔ برگزاریش اعتراض کنم و یه نامه بنویسم بدم به آقای دکتر (رئیس) که برسونه به گوش رئیس دانشگاه فرهنگیان. البته فکر کنم خود رئیس هم یکی از مسئولینه. یه بار تو یه جلسه‌ای بحث این دوره‌های مهارت‌آموزی دبیران تازه‌استخدام شد و گفتم که دوره‌ها کیفیت نداره و عملاً برگزار نمیشه و امتحانات و نمره‌ها فرمالیته‌ست. قرار شد نامهٔ اعتراض‌آمیز بنویسم برسونم دست مسئولین. خیرِ سرم می‌خواستم از ایشونم مشورت بگیرم برای متن اعتراض. گفت صبر کنید نمره‌هامونو بدن بعد. الان اعتراض کنید دردسر میشه برامون. گفتم اتفاقاً اعتراضم به‌خاطر نمره‌هاست. چه نمره‌ای وقتی نه کلاسی برگزار می‌کنن و نه امتحانی می‌گیرن. این وسط اون شش تومنو نمی‌دونم برای چی گرفتن. گرفتن که دقیقاً چی یادمون بدن؟ گفت من هنوز ندادم اون شهریه رو. گویا یه سریا هم به مبلغ شهریه معترضن و ندادن و نمی‌خوان بدن.

۲۸. پنج‌شنبه صبح موقعی که می‌رفتم کلاس مثنوی حواسم نبود و کوچه رو اشتباه رفتم. سر کوچهٔ اشتباه یه اتاقک بود که روش نوشته بود پلیس دیپلمات. یه سری تابلوی عکس‌برداری ممنوع هم روی در و دیوار بود. یه نگهبان هم تو اتاقک بود. سر کوچهٔ رئیس هم نگهبان بود ولی روی اتاقکش ننوشته بودن پلیس دیپلمات. نمی‌دونم خونهٔ کی تو این کوچهٔ اشتباهی بود. سریع دور شدم. استرس می‌گیرم این چیزا رو می‌بینم.

۲۹. جلسهٔ قبلی کلاس مثنوی مفتخر بودم به اینکه دخترشونو دیدم و سلام احوالپرسی کردیم و جلسهٔ قبل‌ترش برادرزاده‌شونو. جالبه موقع معرفی کردن من به این دو بزرگوار هر دو بار گفتن فلانی مهندس برقه و شریف درس خونده. من خودمم یادم بره از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود، بقیه یادشون نمی‌ره گویا. یه صحبتی هم شد راجع به اینکه چطور شده که مهاجرت نکردم یا نمی‌کنم. حالا انقدر بگین که منم بذارم برم. یه روز بیدار شین ببینین نیستم.

۳۰. بخش واژه‌گزینی فرهنگستان سی‌ساله شده و دارن یه فرهنگ سی‌ساله که توش تمام مصوبات این سی سال اومده تدوین می‌کنن. بسی رنج بردند در این سال سی.

۳۱. پارسال فرهنگستان سه چهار نفر از دانشجوهاشو (فارغ‌التحصیل‌هاشو) جذب کرد برای کار که منم جزوشون بودم. ویژگی مشترکمون این بود که لیسانسمون مهندسی بود و ارشدو فرهنگستان خونده بودیم. چند وقت پیش یهو یکیشون مهاجرت کرد. بدون خداحافظی. اون یکی هم که اتفاقاً شریفی بود مدام دم از رفتن می‌زنه. چند وقتی هم هست که یه روز در میون و هفته‌ای یکی دو روز میاد.

۳۲. درِ مدرسه این‌جوریه که با کنترل (ریموت) باز میشه. بارها پیش اومده که بعد از تعطیل شدن، اسنپ گرفتم سریع خودمو برسونم فرهنگستان و اونی که ریموت دستشه رو پیدا نکردم و راننده لغو کرده رفته. و من حرص خوردم. درِ حیاط خونهٔ رئیس هم از اونا بود و اونی که ریموت دستش بود نمی‌دونم کجا رفته بود که من و چند نفر دیگه تو حیاط گیر افتاده بودیم و نمی‌تونستیم بریم بیرون.

۳۳. اتوبوسی که دو هفته پیش باهاش اومدم تهران نسبتاً گرم بود. جعبهٔ شیرینی رو نمی‌دونستم کجا بذارم که اولاً خنک باشه و ثانیاً یادم نره موقع پیاده شدن بردارم. گذاشتم تو قفسه‌های بالای اتوبوس، نزدیک سقف. برای اینکه صبح یادم نره باید کنارش یه چیزی می‌ذاشتم که صبح بدون اون چیز پیاده نشم و وقتی اون چیزو برمی‌دارم شیرینی رو هم بردارم. گوشیمو که به‌لحاظ امنیتی نمی‌تونستم بذارم اونجا. تازه اگه می‌ذاشتم هم صبح یادم می‌رفت بردارم. بهترین گزینه کفشام بودن که اونم درآوردنش تو اتوبوس ممنوعه! چادرمو گذاشتم کنار شیرینی، ولی بازم بعید نبود بدون چادر پیاده شم برم.

۳۴. شنبه شیرینی رو بردم جلسه. جلسه‌مون پنج‌نفره‌ست. رئیس گفت بازش کن تعارف کن به همه. خودش و معاونش هر کدوم یه دونه برداشتن و اون دو نفر دیگه یه دونه رو نصف کردن. من چون شیرینی دستم بود و احساس میزبان بودن می‌کردم برنداشتم. دوست داشتم بردارما، ولی نمی‌دونم چرا خجالت کشیدم. یکی هم نبود بگه چطور اون سری خجالت نکشیدی کشمش‌های شیرینی رو دونه‌دونه دربیاری بذاری گوشهٔ بشقاب، حالا خجالت می‌کشی؟ از طرف دیگه نگران بودم خدای نکرده یه چیزی بشه بگن مشکل از شیرینیا بوده و نخوردنِ خودم هم تقویت کنه ماجرا رو!

۳۵. برای ثبت اسم شرکت و اسم مستعار، مردم باید برن ادارهٔ ثبت. اگه اسامی پیشنهادی عجیب و غریب باشه و ثبت نتونه نظر بده می‌فرستن فرهنگستان. مثلاً یه خواننده هست به اسم علیرو. اسمش تأییدیه می‌خواست. تو جلسه خواستن یکی از آهنگاشو پخش کنم ببینیم چی می‌خونه. تصادفی این آهنگشو دانلود کردم: هنوز تو رو می‌خوام حالم کلافه‌س. می‌گفتی تا تهش باتم چی شد پس؟ خودت نیستی ولی فکرت باهام هست. نفس می‌گیرم از عطرت سه کام حبس! گفتن پخش کن دیگه. گفتم وایستین اول کامل متن آهنگشو بررسی کنم که یه وقت حرف زشتی نزده باشه. قیافهٔ هر پنج نفرمون دیدنی بود وقتی آهنگه رو می‌شنیدیم. اسمش تأیید شد ولی به‌نظرم می‌خواست اندرو رو تداعی کنه. معنی هم نداره آخه ینی چی علیرو! حالا اگه علی‌یار بود یه چیزی. علیرو آخه؟

۳۶. نوشتن به ذهنم نظم می‌ده. کاش فرصت بیشتری برای نوشتن داشتم. وقتی دیربه‌دیر می‌نویسم یادم می‌ره چیا رو بهتون گفتم و چیا رو هنوز نگفتم. ممکنه تکراری باشه بعضی حرفام. بعضی حرفا رم ممکنه فکر کنم گفتم و نگم.

۱۸ نظر ۲۲ بهمن ۰۳ ، ۲۱:۲۷
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

۲۰۱۳- از هر وری دری (قسمت ۶۰)

شنبه, ۲۰ بهمن ۱۴۰۳، ۰۷:۵۹ ب.ظ

۱. در بدو ورودم به تبریز متوجه لقب جدیدش که روی در و دیوار و تابلوها نوشته بودند شدم: تبریز، بهشت ماندگار

۲. این خرماهای ۶۰۰گرمی و ۷۰۰گرمی مشکین فرق چندانی ندارن به‌لحاظ وزنی. ترازو ندارم دقیق حساب کنم ولی اندازهٔ جعبه‌ها و خرماها هم مثل همه. فقط سی چهل تومن اختلاف قیمت دارن.

+ وزن کردم. این پست را ببینید

۳. یکی از کارهای موردعلاقهٔ من شرکت در آزمون و امتحان دادنه. هر آزمونی؛ کنکور، استخدامی، امتحان نهایی، میان‌ترم، کوییز. هر چی. و یکی از چیزهایی که حالمو خوب می‌کنه نمرهٔ بالا گرفتن یا قبول شدن تو آزمون‌هاست. فرقی هم نمی‌کنه چه آزمونی. فکر می‌کردم آزمون جامع دکتری و آزمون استخدامی آخرین امتحانات زندگیم باشن و غمگین بودم از این بابت. تا اینکه با آزمون‌های ضمن خدمت آشنا شدم. فکر کن ملت پول می‌دن که یکی به جای اونا ضمن خدمت شرکت کنه، اون وقت من با ذوق می‌شینم پای آزمون آشنایی با قانون اساسی و احکام نماز و پدافند. عرض کردم که، فرقی نمی‌کنه چه آزمونی باشه. هفتهٔ پیش یه ضمن خدمت گذاشته بودن تحت عنوان پرورش حس مذهبی در نوجوانان. یه کتابی هم معرفی کرده بودن که سؤالا از اون بود. انصافاً کتاب خوبی بود ولی فرصت خوندن نداشتم. نخونده آزمون دادم و از بیست، یازده شدم. نمرهٔ قبولی ۱۲ بود و من تا چند روز حالم گرفته بود بابت این نمره. چند روز بعد اون آزمونو دوباره تکرار کردن و این دفعه ۱۹ شدم. انقدر خوشحال بودم که قابل توصیف نیست. یه ضمن خدمت دیگه هم بود راجع به مواد رادیواکتیو! اونم از بیست، هفده شدم و خوشحالم. فرهنگ نماز هم هجده از بیست. فی‌الواقع دوتا چیز می‌تونه یه جون به جونای من اضافه کنه: قبولی در آزمون (فرقی نمی‌کنه چه آزمونی) و تعطیلی.

۴. احساس و واکنش من نسبت به تعطیلات (تعطیلی به هر دلیلی اعم از ولادت و شهادت و سرما و آلودگی) به این صورته که از تعطیلی یکشنبه و دوشنبه ناراحت می‌شم (چون مدرسه نمی‌رم و صبح تا شب فرهنگستانم و ساعت کاریم با این دو روز پر میشه و اگه تعطیل بشن نمی‌تونم جبران کنم. البته کاری که اونجا انجام می‌دم رو می‌تونم تو خونه هم انجام بدم ولی دورکاری رو نمی‌پذیرن و باید همون‌جا ساعتم پر بشه). از تعطیلی سه‌شنبه و چهارشنبه خوشحال می‌شم، چون این دو روز مدرسه دارم و مدرسه رو دوست ندارم. تو فرهنگستان هم خبر خاصی نیست این دو روز. حالا اگه تعطیلی سه‌شنبه و چهارشنبه به‌صورتی باشه که مدرسه مجازی باشه و اداره‌ها هم باز باشه واکنشم مثل یکشنبه و دوشنبه میشه و خوشحال میشم که صبح تا عصرِ سه‌شنبه و چهارشنبه فرهنگستان باشم و ساعتامو پر کنم و کلاسامم از اونجا مدیریت می‌کنم. کارهای فرهنگستانم میارم آخر هفته خونه انجام می‌دم. شنبه‌ها هم چون دوتا جلسهٔ مهم و دوست‌داشتنی دارم ترجیح می‌دم مدرسه تعطیل باشه و اداره‌ها تعطیل نباشه. در مجموع ترجیحم اینه مدرسه‌ها همیشه تعطیل باشه.

۵. تو گروه معلم‌ها راجع به کلاس مثنوی که پنج‌شنبه‌ها خونهٔ رئیس برگزار میشه گفتم. یکی از آقایون که دانشجوی دکتری زبان‌شناسی بود و ابلاغش دبیری ادبیات بود ولی زبان انگلیسی درس می‌داد تمایل نشون داد که بیاد. پروفایلش عکس نداشت و به چهره نمی‌شناختمش ولی چند بار کلاس‌های مهارت‌آموزی رو اومده بود و دورادور می‌شناختمش. آدرس دادم و رفت. خودم اون هفته نرفتم و هفتهٔ بعدش که رفتم تازه فهمیدم کی بوده. هفتهٔ بعدش دوباره نرفتم و هفتهٔ بعدترش رفتم. اون ولی همهٔ جلساتو می‌رفت و حسابی با رئیس انس گرفته بود و حتی عکس یادگاری باهاش گرفته بود و گذاشته بود پروفایلش. یه کتاب هم رئیس بهش هدیه داده بود. این هفته وقتم آزاد بود و منم رفتم. بعد از جلسه گفت مسیرم فلان جاست و می‌تونم تا یه جایی برسونمتون. گفتم تا نزدیک‌ترین ایستگاه مترو که تو مسیرتون باشه میام. از وقتی سوار شدم هی خانم دکتر خانم دکتر خطابم کرد (که از نظر من و به‌قول توییتریا رِد فلگ محسوب میشه) و از کار و حقوق و اینا گفت. منم تو نقشه داشتم دنبال نزدیک‌ترین مترو می‌گشتم که هر چه سریع‌تر پیاده شم. داشت توضیح می‌داد که از شهر فرش یه سری لوازم خانگی گرفته و قسطاش دیگه داره تموم میشه که یهو گفتم همین‌جا پیاده میشم و تشکر کردم. گفت ای بابا. کو؟ گفتم ایناهاش ایستگاه مترو. دوباره گفت ای بابا. 

۶. یادمه یه بارم پای هم‌کلاسی اسبق رو به این کلاس‌های مثنوی باز کردم و بعد از کلاس منو تا دم خوابگاه رسوند و چون پرت و پلا نمی‌گفت دنبال نزدیک‌ترین ایستگاه مترو نبودم که سریع پیاده شم. ولی ایشونم یه سری رِد فلگ داشت.

۷. یه بارم دورهٔ ارشد با هم‌کلاسیا رفتیم کلاس مثنوی و اون موقع هم برگشتنی با دوتا از پسرا هم‌مسیر شدم. بچه‌های خوبی بودن تا اینکه یه بار یکیشون تو پیامش به جای شما نوشت تو. بعداً چند بار دیگه هم تکرار کرد این ضمیرو. همین حرکتش از نظر من رد فلگ محسوب می‌شد و باعث شد از لیست آدم‌های امن حذفش کنم.

۸. از این ترم باید هشت‌میلیون به دانشگاه جریمه بدم. سنوات دکترام تموم شده و هنوز دفاع نکردم.

۹. قبلاً ورود به دانشگاه با نشون دادن کارت دانشجویی بود. حدوداً یه ساله که گیت و دوربین گذاشتن، و از همون موقع من به این گیت‌ها مشکوکم و به‌نظرم فرمالیته‌ست و یه نفر می‌شینه دستی باز می‌کنه درا رو. احتمالاً هم حضورش برای چک کردن پوششه.

چون اولاً از من هیچ ثبت چشم و چهره‌ای انجام ندادن تا حالا ولی راحت رد میشم. پس شاید اگه غریبه هم بیاد بتونه رد بشه. چون منم فرقی با غریبه‌ها ندارم. ثانیاً عکس سامانهٔ گلستان در حد کیلوبایته و انقدر کیفیت نداره که با اون تطبیق بدن. ثبت چهره‌ای هم اگه از بعضیا انجام دادن احتمالاً فرمالیته بوده.‌ در همین راستا، یه بار ازشون پرسیدم آیا من که رد شدم تشخیص دادین کی هستم؟ گفتن بله اینجا نشون میده. گفتم خب نشونم بدین منم ببینم. گفتن الان قطعه سامانه. خب اگه قطعه چرا باز شد و رد شدم؟

ثالثاً پنج‌شنبه دانشگاه بودم. کسی اونجا ننشسته بود. و طبق انتظارم نباید گیت باز می‌شد و باز نشد. همون موقع یه دختر دیگه اومد رد بشه و برای اونم باز نشد. از در بزرگ که ماشینا رد میشن رد شدیم هردومون. یه بار دیگه می‌خوام ازشون بپرسم این گیت‌ها چجوری باز میشن.

+ پرسیدم. این پست را ببینید

۱۰. همون هفته که دکتر کاویانپور، استاد ادبیات دورهٔ کارشناسیم فوت کرد، دکتر چمران (برادر شهید چمران)، استاد درس اقتصاد دورهٔ کارشناسیم هم فوت کرد. هر دو درس و هر دو استاد رو دوست داشتم. از دکتر چمران فقط یه خاطره تو ذهنم مونده. یه بار که گوشیمو گذاشتم روی حالت ضبط که صداشو ضبط کنم و بعداً جزوه‌مو کامل کنم گفت ضبط نکنم. صداشو تا همون‌جا که گفته ضبط نکنم دارم. روی ضبط صداش حساس بود. می‌گفت اگه ضبط کنید نمی‌تونم راحت درس بدم. بنده خدا مطالب عادی اقتصاد رو می‌گفت و حاشیه نمی‌رفت، ولی دوست نداشت ضبط کنیم صداشو. وقتی خبر فوتشو شنیدم بعد از دوازده سیزده سال دوباره رفتم سراغ اون فایل صوتی چندثانیه‌ای که توش گفته بود ضبط نکنم و نکرده بودم.

۱۱. برادرم اغلب خونهٔ پدر عروسمونه و هفته‌ای شاید دو سه روز یا دو سه ساعت هم نبینمش. با اینکه خودمم صبح تا شب سر کارم و خونه نیستم که جای خالیشو حس کنم، ولی عمیقاً احساس تنهایی می‌کنم. و در شرایطی این احساس تنهایی رو دارم که هر روز حداقل با دویست نفر در ارتباطم.

۱۲. پارسال درخواست کارت پرسنلی آموزش‌وپرورشو دادم. یه سری مراحل طی کرد و چند ماه پیش به مرحلهٔ تحویل رسید. کارتم آماده بود ولی فرصت نمی‌کردم برم از اداره تحویل بگیرم. سه‌شنبه زنگ سوم بچه‌های تجربی رو برده بودن موزهٔ عبرت. به‌شوخی گفتم من خودم موزهٔ عبرتم دیگه، موزه برای چی؟ از فرصت استفاده کردم و رفتم کارتمو از اداره گرفتم و دوباره برگشتم مدرسه. نمی‌دونم کی و کجا به چه دردم می‌خوره این کارت ولی حس خوبی بهم می‌ده داشتنش.

۱۳. بدون اطلاع قبلی رفته بودم تبریز. وقتی رسیدم، نگفتم بیان دنبالم. مامان رو به این صورت غافلگیر کردم که صبح زنگ زدم گفتم پیک قراره نون بیاره و ازش خواستم تحویل بگیره. اینکه زنگ بزنم بگم پیک قراره چیزی بیاره عادی بود براش. به چندتا نونوایی سر زدم و به‌شدت شلوغ بودن اون وقت صبح. وارد یه سنگک‌فروشی (شایدم سنگک‌پزی) نزدیک خونه‌مون شدم. قبل از من چندتا خانم مسن نشسته بودن که یکیشون گوشاش سنگین بود. تو صف تکیا وایستادم. بعد از یک ساعت، و شاید حتی بیشتر، آقای نانوا پرسید چندتا می‌خوای؟ اگه بزرگ می‌خواستی باید پول دوتا نون رو می‌دادی. بزرگشم البته خیلی بزرگ نبود ولی مثل بقیه گفتم یه دونه بزرگ. اکثراً بزرگ می‌گرفتن و پول دوتا نون رو حساب می‌کردن. اشاره کردم که بعد از این خانوم‌ها هستم. اون خانومه که گوشاش سنگین بود نمی‌دونم چی شنید که گفت نههههه این دختره بعد از ما اومده. گفتم بله منم همینو گفتم؛ من بعد از شمام. دوباره نمی‌دونم چی شنید که اعتراض کرد که ما قبل از این دختره اینجا بودیم و یه ساعته نشستیم و این تازه اومده. البته منم یک ساعت و شاید بیشتر سر پا وایستاده بودم، ولی به‌نظر ایشون تازه اومده بودم. دیگه حرفی نزدم تا الکی دعوامون نشه. یه لبخند بسیار ملایم زدم که لااقل ببینه دعوا ندارم. با غر و بی‌اعصابی اومد نزدیک‌تر و زیر لب گفت دیر اومده و فلان. معنی اون فلان کلمه رو متوجه نشدم. اگر درست شنیده باشم گفت گرشلانر. مکالمه‌مون به زبان ترکی بود ولی نفهمیدم منظورشو. ما این فعل رو استفاده نمی‌کنیم و نشنیده بودم تا حالا. شاید منظورش این بود که دیر اومده، لبخند هم می‌زنه، عشوه میاد، ناز می‌کنه یا یه چیزی تو این مایه‌ها. گرش رو فکر کنم به چین پارچه می‌گن. شایدم به باز شدن چین پارچه می‌گن. خلاصه یه دونه سنگک نسبتاً بزرگ گرفتم و رفتم خونه مامانِ منتظرِ پیکو غافلگیر کردم. بعد با گوشیش به بابا زنگ زدم. از اونجایی که چندتا از سیم‌کارت‌های مامان به‌خاطر بسته‌های اینترنتش دست منه و گاهی هم از مکالمه‌شون استفاده می‌کنم، بابا تعجب نکرد. فکر کرد با اونا زنگ زدم. یه کم که حرف زدیم، گفتم به این شماره‌ای که باهاش زنگ زدم دقت کردی؟ دقت کرد و دید شمارهٔ اصلی مامانه و با تردید پرسید خونه‌ای؟ و غافلگیر شد. پرسیدم کی میای خونه؟ گفت داره می‌ره بازار برای عمه‌ها یه چیزی بخره. آدرس اونجایی که اون چیزه رو قرار بود بخرن رو گرفتم و خودمو بهشون رسوندم و اونا رم اونجا غافلگیر کردم. حین غافلگیری فیلم هم گرفتم گذاشتم اینستای فامیل. بعد به قصد خرید کفش یه چرخی تو بازار زدم و شبانگاه برگشتم خونه دیدم همسایهٔ قدیمیمون (سارا خانوم اینا که معروف حضور خوانندگان قدیمی هستن) دارن میان احوالپرسی. اونا هم از دیدنم خوشحال شدن. همهٔ این اتفاقات یکشنبه افتاد. یکشنبه‌ای که نرفتم فرهنگستان و خودم به خودم مرخصی دادم.

۱۴. فرداش که دوشنبه باشه صبح از فرهنگستان زنگ زدن برای یه کاری. گفتم نیستم و کاره موند برای هفتهٔ بعد. ظهر با مامان و خالهٔ شمارهٔ ۱ رفتیم خونهٔ خالهٔ شمارهٔ ۲. ولی از اونجایی که اونا پست اینستا و فیلم غافلگیر کردن عمه‌ها رو دیده بودن غافلگیر نشدن. ولی خوشحال شدن. از اونجا هم رفتیم یه جای دیگه که شام دعوت بودیم و از اونجا هم رفتیم دیدن پسرعمهٔ پدربزرگم! که بنده خدا زن و پسرشو تو کرونا از دست داده بود و این چند وقته مدام سراغ خونهٔ پدربزرگم اینا رو می‌گرفت که بره اونجا تجدید خاطره کنه. گفتم یه سر بریم دیدنش که خوشحالش کنیم. خیلی خوشحال شد. بنده خدا تو گذشته گیر کرده بود. ما رو می‌شناختا، ولی همه‌ش از گذشته‌ها می‌گفت. دخترش اینستامو نداشت و خبر نداشت برادرم ازدواج کرده. همون‌جا همدیگه رو دنبال کردیم و الان مثلاً از همدیگه خبر داریم.

سه‌شنبه صبح هم یه سری کار شخصی داشتم و بعدشم خبر رسید که همسر کریم بنا فوت کرده. کریم بنا هم مثل سارا خانوم معروف حضور خوانندگان قدیمی اینجا هست. سه‌شنبه تا عصر منتظر بودم یکی بلیت قطارشو پس بده من بگیرم، ولی استردادی نداشتن و دیگه قرار شد شب با اتوبوس برگردم تهران. از یکی از شیرینی‌فروشی‌های قدیمی و معروفمون یه جعبه شیرینی قرابیه هم برای رئیس گرفتم. از سال ۹۹ که ارشدمو به‌خاطر کرونا مجازی دفاع کردم گفته بود قرابیه بیار و نبرده بودم. خودش یادش رفته بود ولی من یادم بود.

۱۵. دوست داشتم بیشتر بمونم تبریز، ولی چهارشنبه دوتا کلاس داشتم. در واقع چهارتا کلاس داشتم که استثنائاً اون روز زنگ اول و آخر با من نبودن. می‌تونستم با مدرسه صحبت کنم و بگم بلیت پیدا نکردم یا نمی‌تونم بیام یا یکی از معلما رو جایگزین کنم. ولی درخواست کردن، اونم برای یه همچنین موضوع کم‌اهمیتی سختمه. کلاً درخواست و خواهش و منّت‌های احتمالی بعدشو دوست ندارم. کلاسم نه‌ونیم شروع میشد. یه موقعی رسیدم تهران که برای خونه رفتن و از اونجا به فرهنگستان رفتن دیر بود. برای مستقیم به فرهنگستان رفتن هم زود بود. از طرفی، رئیسو شنبه‌ها می‌بینم و اون روز چهارشنبه بود. چون شنبه‌ها صبح مدرسه دارم، فکر کردم اگه شیرینی رو ببرم خونه، شنبه دوباره باید ببرم مدرسه و از مدرسه ببرم فرهنگستان. لذا مستقیم رفتم فرهنگستان و گذاشتمش تو یخچالِ اونجا که شنبه ببرم براش. وسایلم هم گذاشتم اتاقم و صبونه خوردم و رفتم مدرسه. بعد با کلاسی که دو سه نفر اومده بودن مواجه شدم. کارد می‌زدی خونم درنمیومد. هم به این دلیل که بلیت‌های وسط هفته گرون‌تر بودن و من به‌خاطر اینا وسط هفته برگشته بودم تهران، هم به‌خاطر اینکه هنوز از دیدن خانواده سیر نشده بودم هم به‌خاطر کسر ساعت‌های فرهنگستان. اگه معاون اطلاع می‌داد کسی نیومده، می‌موندم فرهنگستان. دلیل غیبتشون هم این بود که چهارشنبه بین‌التعطیلین بوده. نه می‌شد درس داد، نه می‌شد این دو سه نفرو به حال خودشون رها کرد. گفتم بشینن برای جشنوارهٔ نوجوان سالم مطلب بنویسن. ولی زنگ بعدی غایب نداشتیم و درس دادم. زنگ آخر هم یه روان‌شناس اومد براشون کارگاه شخصیت‌شناسی برگزار کرد. انتظار داشتم زنگ آخرو اجازه بدن من برم فرهنگستان، ولی گفتن معلما هم باید تو کارگاه شرکت کنن.

۱۶. به شاگردام گفتم هر کی انشاهاشو تو وبلاگ بنویسه مستمرشو ۲۰ می‌دم. اسم وبلاگ هم به گوششون نخورده بود چه برسه به اینکه داشته باشنش. برای اینکه از لینک وبلاگ‌های برتر بیان به اینجا نرسن، بلاگفا رو معرفی کردم بهشون. و با اینکه گفتم می‌تونن به اسم مستعار بنویسن ولی اسم و آدرس وبلاگ نام و نام خانوادگیشونه. تو قسمت پروفایل هم نوشتن کدوم مدرسه هستن. آدرسشونو نمی‌دم بهتون ولی شاید بعداً یه چندتا اسکرین‌شات از مطالبشون گذاشتم. براشون کامنت هم می‌ذارم انگیزه بگیرن برای نوشتن. نوشته‌هاشونم ویرایش می‌کنم. هر چند خودم تا آخر لیسانس ویرایش بلد نبودم.

۱۷. چند روز دیگه وبلاگم هفده‌ساله میشه! کی تو انقدر بزرگ شدی آخه؟

۱۳ نظر ۲۰ بهمن ۰۳ ، ۱۹:۵۹
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)