دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۱۴۹۳- یلدای نَوَد

جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ۱۲:۰۹ ق.ظ

واحد ۷۴ سومین واحدی هست که من درش سکنی (بخونید سکنا) گزیدم. از ترم سوم تا پایان ترم چهارم. اینجا با ساناز و سارا و آتنه و ریحانه هم‌اتاقی بودم. ساناز و سارا و آتنه اعضای همون اتاق‌خواب‌کوچیکۀ ترم اول بودن. ریحانه هم تبریزی بود و هم‌مدرسه‌ای سحر. از طریق سحر باهاش آشنا شده بودم. حالا تو این واحد دوتا ترک داشتیم، دوتا لر و یه شمالی. برای اینایی که می‌گن اهالی فلان شهر فلان ویژگی رو دارن، همیشه این هم‌اتاقیامو مثال می‌زنم. با اینکه من و ریحانه هر دو ترک تبریز بودیم، هیچ شباهتی، مطلقاً هیچ شباهتی به هم نداشتیم و ساناز و سارا هم که تفاوتشون بیشتر از تفاوت من و ریحانه بود. حالا من و ریحانه زبانمون مشترک بود، ولی ساناز و سارا با اینکه هر دو لر بودن، یکیش یه جوری با مامانش لری حرف می‌زد که هیچی نمی‌فهمیدیم و یکیشم تا حالا یه جملۀ لری هم ازش نشنیده بودیم. از این واحد، خاطره زیاد تو خاطرم مونده. عکس و فیلم هم زیاد دارم از اینجا. بیشترین تعامل رو هم با همینا داشتم و بگوبخند زیاد داشتیم باهم. با همین تیم بود که تو مسابقۀ آشپزی خوابگاه شرکت کردیم و اول شدیم. ترم چهارو هم تو همین واحد با همین هم‌اتاقی‌ها بودم، ولی بعدش ازشون جدا شدم. من که جدا شدم، ساناز هم جدا شد و رفت یه واحد دیگه. سارا خونه گرفت و آتنه و ریحانه هم باهم رفتن یه واحد دیگه. به جای ما نگار و نرگس و منیژه و زهرا و لاله و یه نرگس دیگه اومدن. بعداً هم منیژه و زهرا و لاله و اون یکی نرگس رفتن و فروغ و فاطمه و بهاره به جاشون اومدن اینجا. نامرتب بودن اتاق و بی‌نظمی یکی از دلایل جدا شدنم بود.



این عکس شب یلدای سال دوم کارشناسیه. زمستون سال ۹۰. دومین یلدایی که کنار خانواده نبودیم. هندونه رو فکر کنم خوابگاه بهمون داده بود. سوپ هم سوپ شام خوابگاه بود. ماکارونی و خاگینه و دسرا و پفک هندی رو هم من درست کرده بودم. سس‌ها هم کاله و مهرام و بهروز هستن. تا دی، شایدم بهمن، میز غذا همین‌جا بود و تخت‌خواب هرپنج‌تامون تو اتاق خواب بود. دوتا تخت دوطبقه داشتیم و تخت تکی مال من بود. اینجا زور من بیشتر بود، تکی رو من برداشته بودم. سر نامرتب بودن تخت و پتوهاشون همیشه مشکل داشتیم. دقیقاً یادم نیست کی کاسۀ صبرم لبریز شد که تصمیم گرفتم تختمو بیارم بذارم تو پذیرایی جای همین میز و میزو ببرم جلوی اپن آشپزخونه. بعد از اون دیگه پامو تو اتاق خواب نذاشتم که نامرتبی تختا آزارم نده.

قبل از اینکه بریم تو این واحد سکنی بگزینیم رفتم ازش فیلم گرفتم. تو سکانس آخرش یه سوسک هم نقش‌آفرینی می‌کنه. اون سوسک مال وقتیه که توش سکنی گزیدیم. اگه باز نشد، با کانورتر خودتون فرمتشو عوض کنید. [لینک فیلم، ۷ مگابایت] [کانورتر آنلاین]

اینا رو فکر کنم ریحانه برای شب یلدا درست کرده بود. گذاشته بودیم روی میز یلدا.



این واحد، پنج‌نفره بود. اون کاغذای روی دیوارو می‌بینید؟ اسممونو نوشته بودم که به‌نوبت آشغالا رو ببریم و تیک بزنیم جلوی اسممون. برای جارو کردن هم زمان تعیین شده بود. اون هودِ روی گاز هم الکیه و واقعی نیست. رَه به جایی نداره به‌واقع. وقتی از مرتب نبودن این واحد حرف می‌زنم دقیقاً از چی حرف می‌زنم:



یه خاطره از واحد ۷۴:

deathofstars.blogfa.com/post/374

نظرات  (۱۲)

۲۸ آذر ۹۹ ، ۰۰:۴۷ 1 بنده ی خدا

نسرین😂🤦‍♀️خیلی خوبی(نظر به اون خاطره ی وبلاگ قبلی)به حرکتت که فکرمیکنم،پهن میشم کف اتاق از خنده.

+اوایلش داشتم فکرمیکردم احتمالا خیلی حساسی.عکسو که دیدم فهمیدم نه منم تحملش برام سخته

پاسخ:
خودمم وقتی به اون ماجرا می‌اندیشم همون حس تو رو دارم
+ حالا من سعی کردم یه عکس آبرومندانه بذارم. وای از داخل یخچال. هر هفته کلی چیز کپک‌زده خارج می‌کردم ازش :| و امان از سینک!. ظرفاشونو نشسته، می‌رفتن خونه. یا باید یه هفته صبر می‌کردیم بیان بشورن، یا خودمون می‌شستیم.

سلام واقعا تقدیر داره. فیلم خیلی جالب بود و آن سوسک که کلوز آپش را داشتید می‌گرفتید. (موسیقی متن فراموش نشه)

حقیقتش غبطه می‌خورم به این همه خاطرات ماندگار و شیرین. من خودم وبلاگ نویسی را با روزهای تلخ شروع کردم و چند بار هم با تغییر وبلاگ مطالبم را از دست دادم و به جهت تلخ بودنشون چندان ناراحت نیستم.

پاسخ:
سلام
والا من اون موقع اگه وبلاگ نداشتم و نمی‌نوشتم و خودمو با وبلاگ سرگرم نمی‌کردم این حجم از سختی و غم دوری رو نمی‌تونستم تحمل کنم. 
۲۸ آذر ۹۹ ، ۰۷:۳۷ گیسو کمند

فقط اون تیکه اش که کیسه ی محتویات جارو برقی رو خالی کردی :))))))

واکنش بقیه چی بود؟

راستی چه سالی بود که هم اتاقی کورد داشتی. یادمه روی یه استیک نوت نوشته بودی فلان ساعت به بعد باید چراغ ها خاموش بشه و به قول خودتون( یعنی هم اتاقی کورد) زور سپاس ، بعد استیک نوت رو چسبوندی به دیوار . به این استیک نوتها هم میگفتن منشورات نسرین.

پاسخ:
سکوت کرده بودن. البته منم ساکت بودم. فقط آشغالایی که تو این چند ماه جمع کرده بودمو برگردوندم سر جاش :)))
به اونا هم می‌رسیم. اونا برای دورهٔ ارشدن.
۲۸ آذر ۹۹ ، ۰۷:۴۷ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

عهههه چه جوری کیسه جارو برقی رو خالی کردین😨😁😁

بابا اقتدار، جذبه 😂

پاسخ:
من صد بار دیگه هم تو اون موقعیت قرار بگیرم همین کارو می‌کنم. به‌نظرم حقشون بود و کار درستی کردم :))) عوض تشکر و همکاری، برگشته میگه وقتی ما نیستیم تمیز کن که صداش اذیتمون نکنه :| 
۲۸ آذر ۹۹ ، ۰۹:۳۰ حامد سپهر

از دخترا انتظار میره اتاقشون خیلی مرتب‌تر از اینا باشه بازم پسر بودین توجیه داشت

اتاق ما تو زمان خدمت مرتبتر از این بود:))

با وجود خطر سقوط از تخت طبقه بالا که وجود داشت ولی من همیشه طبقه بالا رو انتخاب میکردم اصلا با طبقه پایین راحت نبودم

پاسخ:
ببین اون طرز تفکرو که دخترا فلانن پسرا فلان رو بریز دور.
سقوط؟! میلهٔ محافظ داشت.
۲۸ آذر ۹۹ ، ۰۹:۳۴ حامد سپهر

منم دوسال زمان خدمت یلدا خونه نبودم ولی اون شب اونقدر بزن و بکوب راه مینداختیم تا غم دور بودن از خونه فراموش بشه البته ما اینقدر خوراکی نداشتیم بیشتر تخمه بود:)

پاسخ:
اون غمه که هیچ وقت فراموش نمیشه. بعضی از پسرا کیک درست می‌کردن. بعدش عکس کیکاشونو می‌فرستادن بذارم وبلاگم. همچنان می‌گم باید اون طرز تفکرو که دخترا فلان جورن پسرا فلان جور باید دور ریخت بشه با این تجربه‌ها
مثلاً این: 
یلدای ۹۵ یه سری مهندس نفته روی دکل! :))

خیلی مرتبه کههه😬🚶‍♂️🚶‍♂️🚶‍♂️🚶‍♂️🚶‍♂️🚶‍♂️

پاسخ:
بله بله، همه چی سر جای خودشه. مخصوصاً اون فلش و کارت مترو و لاک‌پاکن که رو میزه

از نظر خانواده من آدم شلخته‌ای محسوب می‌شم ولی همون چند باری که اکیپی تو خوابگاه موندیم، فهمیدم که من در مقابل اون آدما خیلی باسلیقه‌ام.

گاهی ناراحت می‌شم که چه حیف که همیشه دانشگاهم نزدیک بوده و هیچ وقت خوابگاه رو تجربه نکردم ولی این چیزا رو می‌بینم به این نتیجه می‌رسم که چه خوب که خوابگاهی نبودم:)

پاسخ:
خوابگاه منو پخت! اونجا یاد گرفتم چجوری با آدمایی که با من فرق دارن زندگی کنم، هر چند کوتاه، ولی همون چند ماه هم صبر و تحمل می‌طلبید.
من اگر در آینده زندگی مشترک موفقی داشته باشم، اون موفقیتو مدیون خوابگاهم.

خوابگاه مزایای زیادی داره کاملا موافقم باهات. یه زندگی اجتماعی بی‌نظیری که توی سنین طلایی آدما رو واقعا با معنای زندگی آشنا می‌کنه. جایی که خودت باید یاد بگیری دردهات رو درمان کنی، حالت رو خوب کنی، ناز خودت رو بکشی، غذا بپزی و هزاران کار دیگه.

پاسخ:
شبیه سربازیه
۲۸ آذر ۹۹ ، ۱۹:۰۶ مهندس خانوم

به عنوان کسی که پنج سال تو خوابگاه زندگی کرده و اتفاقا به این نتیجه رسیده که خوابگاه باعث رشد شخصیتش شده اما به طور کلی فکر می کنم اتاق های شلوغ خوابگاه، برای افرادی که تم شخصیتی درونگرا دارن بیشتر شبیه به یه تجربه سخته تا تجربه لذت بخش!

پاسخ:
لذت‌بخش که نبود، ولی تجربۀ خوبی بود.
۲۸ آذر ۹۹ ، ۱۹:۱۸ میماجیل ‌‌

سلام.

هیچ می‌دانی که خواب‌گاه پسرانه چیست؟!

پاسخ:
سلام
آره هم‌کلاسیام یه عکسایی می‌فرستادن گاهی :))

خداااایی نمره صفر زور داشت مدیونید اگه فک کنید که با خودم میگفتم کاش میشد حتی شده الان به استادشون بگن چه کردی با ما با اون اخلاقت :))

پاره کردن کیسه خیلی حال‌خوب‌کن بود یعنی حتی دل منم خنک شد یعنی الان دوستتون این کامنت منو می‌بینه؟:)))

پاسخ:
اینجا رو نه ولی اون موقع وبلاگمو می‌خوندن هم‌اتاقیام