پیچند

فصل پنجم

پیچند

فصل پنجم

پیچند

And the end of all our exploring will be to arrive where we started
پیچند معادل فارسی تورنادو است.

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۳ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است

۲۰۱۰- از هر وری دری (قسمت ۵۹)

يكشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۳، ۰۹:۱۷ ق.ظ

۳۱. بیست مگابایت از بستۀ نتم مونده. این پستو دارم با اون ۲۰ مگ می‌ذارم. بعد دیگه تا شب که برم خونه نت ندارم.

۳۲. دلم می‌خواد تعطیلات آخر هفته رو برم تبریز و خانواده و فک و فامیل رو غافلگیر و خوشحال! کنم. خیلی وقته نرفتم. ساعت کاریم تو فرهنگستان دست خودمه و می‌تونم نرم، ولی از مدرسه مطمئن نیستم. بچه‌ها چهارشنبه امتحان دارن و منم مراقبت ندارم اون روز، ولی احتمالش هست که مدرسه کلاس‌ها رو از چهارشنبه شروع کنه و بگه هم امتحان می‌گیریم هم معلما بیان درسشونو بدن. این بخش از معلمی رو دوست ندارم. اینکه زمانت در اختیار خودت نیست.

۳۳. دوشنبه‌ها مدرسه کارگاه ضمن خدمت گذاشته برامون. دارن با هوش مصنوعی آشنامون می‌کنن! انصافاً مطالب جدید و مفیدی ارائه میشه و دستشون درد نکنه. فرصت کنم خلاصه‌شو اینجا برای شما هم می‌ذارم استفاده کنید. همچنان معتقدم قرار نیست هوش مصنوعی جایگزین انسان بشه، ولی انسان‌هایی که از هوش مصنوعی استفاده می‌کنند جایگزین کسانی که استفاده نمی‌کنند خواهند شد.

۳۴. چهارشنبهٔ هفتهٔ پیش مراقب بودم. قبل از امتحان مدیر اومد گفت جمعه یه مراسمی هست و یه سری رضایت‌نامه پخش کردن بین بچه‌ها برای شرکت تو اون مراسم. یه چیزی تو مایه‌های راهپیمایی و تجمع بود. دقیق متوجه نشدم به چه منظوری و به مناسبت چیه. یه سری کاغذ هم دادن به بچه‌ها که برای شهید سلیمانی دلنوشته بنویسن و جمعه با خودشون بیارن. برخلاف مدرسهٔ پارسال نه اجبار و زوری در کار بود نه تهدیدی برای کسر نمره. منم سریع از فرصت استفاده کردم و گفتم اگر دلنوشته‌هاتونو تو گروه نگارش به اشتراک بذارید یه نمره به نمرۀ فارسیتون اضافه میشه. بهترین‌ها رو هم انتخاب می‌کنم برای چاپ تو نشریه. از اونجایی که حدس می‌زدم یه سریا روشون نشه دلنوشته‌شون رو با هم‌کلاسیاشون به اشتراک بذارن، گفتم خصوصی برای خودم هم می‌تونید بفرستید. جالبه اونایی که ۲۰ شده بودن و نیازی به نمره نداشتن هم فرستادن. اونایی بهشون نمیومد تو این فازها باشن هم (حداقل برای گرفتن اون یه نمره) فرستادن. و از این جالب‌تر اینکه اکثراً خصوصی فرستادن که هم‌کلاسیاشون نبینن. یه نفرشونم تأکید کرد جایی بازنشر نکنم متنشو! علم روان‌شناسی به این میگه گروه‌زدگی (ساخت واژه‌ش مثل غرب‌زدگیه).

۳۵. چند روزی بود که مدرسۀ شمارۀ ۲ پیغام و پسغام می‌فرستاد که برم لیست نمرات پارسال رو امضا کنم. واقعاً نیازی به این کار نبود، کما اینکه لیست نمرات مدرسۀ شماره ۳ رو هم امضا نکرده بودم. ولی ول‌کن نبودن. تو وقت غیراداری که نمی‌تونستم برم. وقتای اداری هم یا مدرسهٔ فعلی مراقبت داشتم، یا دانشگاه یا فرهنگستان بودم. و اگه می‌خواستم برم اونجا، ساعت کاریم کم می‌شد. یه روز که دانشگاه با استادم قرار داشتم، تصمیم گرفتم اول برم مدرسه اون کاغذا رو امضا کنم و از اونجا برم دانشگاه. انقدر این کار برام سخت و سنگین بود که خدا می‌دونه. باورم نمی‌شد که من بودم که یک سال تموم این مسیرو از قبل از ۶ صبح راه می‌افتادم و می‌رفتم و برمی‌گشتم. سه‌شنبه ساعت ۱۰ با استادم قرار داشتم. هفت هفت‌ونیم صبح به‌زور و با اکراه راه افتادم سمت مدرسه. تو مسیر همه‌ش به این فکر می‌کردم که چجوری یک سال این مسیرو تحمل کردم. بالاخره نزدیکیای نُه رسیدم و دیدم دانش‌آموزان پارسالم دم درن. امتحانشون تموم شده بود و منتظر سرویسشون بودن. وقتی دیدنم با ذوق گفتن وای خانم فلانی. با اینکه دلم برای یه سریاشون بسیار تنگ شده بود یه سلام معمولی دادم و سریع بدون اینکه وایستم و ببینم کیا ابراز ذوق کردن رد شدم رفتم تو مدرسه و برگه‌ها رو امضا کردم و بازم با اینکه دلم برای یه سری از همکارام هم تنگ شده بود منتظرشون نموندم که مراقبتشون تموم بشه و بیان احوال‌پرسی کنیم. سریع برگشتم. حتی دقت نکردم ببینم اونی که با ذوق پرسید خانوم اومدید که بمونید کیه. گفتم نه عزیزم اومدم نمراتو امضا کنم و سریع رد شدم و رفتم. مسافت خونه تا مدرسه دور بود و مدرسه تا دانشگاه دورتر. واقعاً خدا رو شکر بابت انتقالیم. خدا خیر بده به اونایی که مساعدت کردن! یه کم بعد تو مسیر دانشگاه پیام دادم به نرگس، یکی از دانش‌آموزان درس‌خون و محبوبم که جلوی مدرسه دیدمش. نوشتم سلام نرگس جان. صبحت به‌خیر باشه عزیزم. امروز اومده بودم مدرسه نمره‌ها رو امضا کنم. باید سریع برمی‌گشتم و فرصت نشد بمونم و بیشتر ببینمتون. ولی خوشحال شدم که روی ماهتونو دوباره دیدم. به بقیهٔ بچه‌ها هم سلام برسون. همیشه به یادتونم و دوستتون دارم. موفق باشید.

۳۵.۵. حتی اگه فرصت داشتم هم بازم از نظر روحی، آمادگی مواجهه باهاشون رو نداشتم. نمی‌دونم چجوری توصیف کنم حس اون لحظه‌مو. هم دلتنگشون بودم هم نمی‌خواستم ببینمشون.

۳۶. چند وقت پیش یه بنده خدایی تو گروه دبیران ادبیات تهران پرسید اینجا کی زبان‌شناسی خونده. اعلام حضور کردم ببینم چی کار داره. داشت یه کتابی ترجمه می‌کرد و راجع به یه سری واژه سؤال داشت. راهنماییش کردم که معادل فارسی فلان کلمات چیه و هزارواژهٔ زبان‌شناسی رو هم فرستادم براش. چند روز بعد زنگ زده بود اجازه بگیره که تو مقدمۀ کتاب ازم تشکر کنه. گفتم کاری نکردم و وظیفه بود، ولی باعث افتخاره و ممنون. مشخصات دقیقمو خواست که مثلاً دانش‌آموخته یا پژوهشگر چی بنویسه. هی خانم دکتر خطابم می‌کرد ولی تأکید کردم که دکتر نشدم هنوز. عنوانمو پیامک کردم براش. در جوابم نوشت مهرتون پاینده. بعد من نمی‌دونستم چه جوابی بدم. یاد اون طنزای اینستاگرام افتادم در رابطه با اینایی که با الفاظ قلمبه سلمبه تعارف و تشکر می‌کنن و طرف مقابلشون نمی‌دونه چه جوابی بده. مثلاً یارو می‌گه سبز باشید و مانا، سرفراز باشید و پایدار. شبتون پرستاره و سایه‌تون مستدام. صبح عالی متعالی.

۳۷. از تأثیرات موضوع رساله‌م (که نام‌ها باشه) روی افکارم، می‌تونم به این اشاره کنم که هر چند روز یه بار یه اسم جدید کشف یا اختراع می‌کنم و تصمیم می‌گیرم روی بچه‌های آینده‌م بذارم. مثلاً در حال حاضر نظرم روی اسم‌های مذهبی + یار هست. علی‌یار و مهدی‌یار مثلاً. یکی از دانش‌آموزانم هم اسمش مهدیا هست که می‌تونه خواهر مهدی‌یار باشه. علی‌نام و هر اسمی که تو ترکیبش نام باشه هم قشنگه به‌نظرم. مشکلم تو جدا و چسبیده نوشتن این ترکیباته که احتمالاً خیلیا بلد نباشن با نیم‌فاصله بنویسن اینا رو. مشکل بعدیم هم اینه که رگ ایرانی و پارسی‌دوستیم هنوز فعاله و به عربی بودنشون گیر می‌ده. نسیم و توفان هم همچنان قشنگن به‌نظرم.

۳۸. چند روز پیش تو خیابون یه دختریو دیدم که داشت با یکی صحبت می‌کرد و موقع صحبت به‌طرز محسوس و اغراق‌آمیزی از دستاش استفاده می‌کرد. با اینکه ازش دور بودم و صداشو نمی‌شنیدم، ولی می‌تونستم محتوا و موضوع بحث رو حدس بزنم. بعد داشتم فکر می‌کردم آیا منم موقع حرف زدن از دستام استفاده می‌کنم یا نه. نمی‌دونستم. چند روز بعد داشتم عکسایی که موقع سخنرانیم ازم گرفتن رو نگاه می‌کردم دیدم استفاده می‌کنم، خیلی هم استفاده می‌کنم. اینجا دارم راجع به نام‌های تجاری صحبت می‌کنم.



۳۹. هفتۀ پیش (همون شبی که عروسمون مهمونمون بود) برای اولین بار چغندر قرمز (لبو) پختم. آبش بسیار خوش‌رنگ بود. دلم نیومد دورش بریزم. نگه‌داشتم ببینم به درد تزئین چی می‌خوره. چند روز بعدش موقع درست کردن کیک، به‌نظرم رسید که می‌تونم ازش استفاده کنم و نتیجه رضایت‌بخش بود. روی طعمشم تأثیر چندانی نداشت. فقط رنگشو عوض کرد.



۴۰. دیروز اگر هوا آلوده نبود و تعطیل نبود، به جای این تصویر، تصویری از میز شورای واژه‌گزینی و چای لبریز و لب‌دوز و لب‌سوزِ قندپهلوی جلسه رو باهاتون به اشتراک می‌ذاشتم و این بار نوبتِ پروفایل و استاتوس و استوری و ریپورت و فید و بایو و لایو و هایلایت و ریکوئست و تم و نوتیف و میوت و فن و پیج و کامنت و کپشن و تگ و فالو و ریپلای و ریموو و سابسکرایب بود که تو شورای عمومی بررسی بشن و براشون معادل فارسی تصویب کنند. اما هوا آلوده‌ست و همه‌جا تعطیله و شنبهٔ این هفته رو موندم خونه و برگه‌های امتحان دانش‌آموزانم رو تصحیح کردم. تو این عکس به این فکر می‌کنم که چرا آبِ چغندری که تو مواد کیکم ریختم که صورتیش کنه، این دفعه صورتیش نکرد؟ چرا می‌گویند اسب حیوان نجیبی است؟ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟ و آیا ایستار به‌معنای دیدگاه و شیوهٔ نگرش معادل قابل‌قبولی برای استاتوس و استوری هست؟ آیا شورا به این پیشنهاد رأی خواهد داد؟

معادلِ جوین و اد و لفت و پست و پین و فوروارد هفتهٔ گذشته تصویب شد.

به‌جای تیک هم هفتک بزنیم.



۴۱. هر هفته پنج‌شنبه‌ها رئیس خونه‌شون کلاس مثنوی برگزار می‌کنه. این هفته به آخرین داستان آخرین دفتر مثنوی رسیدن. داستان قلعه ذات الصور یا دز (دژ) هوش‌ربا. حکایت پادشاهی که سه پسر دارد و وقتی پسران عزم سیاحت می‌کنند آنان را پند می‌دهد که هر جا خواستند بروند، اما به آن قلعه نزدیک نشوند. اما پسرها برخلاف قولی که به پدرشان داده‌اند به قلعه می‌روند. مولوی با آنکه فرصت اتمام داستان را داشته اما آن را ادامه نداده و ناتمام گذاشته. کلاً مثنوی رو اصغر فرهادی طور تموم کرده.



۴۲. در فرهنگستان، از قبل از طلوع، تا پاسی از شب؛ به‌منظور پاسداشت زبان فارسی

۱۶ نظر ۲۳ دی ۰۳ ، ۰۹:۱۷
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

۲۰۰۹- از هر وری دری (قسمت ۵۸)

جمعه, ۱۴ دی ۱۴۰۳، ۰۴:۱۷ ب.ظ

۱۶. یه عده رسم دارن که موقع خواستگاری تا وقتی که نظرشون به‌صورت قطعی مثبت نشده، شیرینی نمی‌برن، یا شیرینی‌ای که براشون آوردن رو باز نمی‌کنن. مثلاً ما خودمون برای آشنایی اولیه گل و شیرینی نمی‌بردیم، ولی اگه طرف رو واقعاً می‌خواستیم گل و شیرینی می‌بردیم. خونه‌مون هم اگه کسی میومد، چای و میوه می‌دادیم و شیرینی برای وقتی بود که جوابمون مثبته. البته همه این رسمو ندارن و مورد داشتیم که ما شیرینی بردیم ولی خانوادهٔ دختر با اینکه جوابشون قطعی نبود جعبه رو باز کردن.

قبل از گرفتن جواب قطعی از عروسمون و قبل از مراسم عقدشون، ما هر موقع رفتیم خونه‌شون یه جعبه شیرینی بزرگ گرفتیم و هر بار فکر می‌کردیم بازش می‌کنن، ولی این کارو نمی‌کردن. منم که عاشق شیرینیِ تر، حرص می‌خوردم. فکر می‌کردیم اونا چون تهرانن این رسمو ندارن که جعبه رو باز نکنن. سری آخر به‌شدت هوس شیرینی کرده بودم و دیگه مطمئن بودیم جوابشون مثبته. ولی بازم بازش نکردن. تا شب بله‌برون اینا به ما شیرینی ندادن. یه روز برگشتنی اعصاب من خرد و خاکشیر بود و انقدر غر زدم که بابا جلوی شیرینی فرانسه نگه‌داشت برم شیرینی بخرم غر نزنم.

دیشب بدون اطلاع قبلی برادرم زنگ زد که داریم میایم. گفتم کی می‌رسید؟ گفت سه دقیقه دیگه. تو اون سه دقیقه رخت و لباسا رو جمع کردم و خونه رو مرتب کردم و چایی دم کردم و کیکی که صبح پخته بودم رو هم آماده کردم با چایی بخوریم. وقتی رسیدن یه جعبهٔ بزرگ شیرینی تر دستشون بود. چشمام از خوشحالی برق زد. عروسمون گفت همه‌ش مال شماست. از برادرم پرسیده بود چی دوست دارم؟ اونم گفته بود شیرینی. گفتم آره، من عاشق شیرینی‌ام. جعبه رو گرفتم و گفتم به تلافی اون شیرینیایی که بهمون ندادید بهتون شیرینی نمی‌دم. داداشم گفت هنوز بهش نگفتم، خودت بگو. عروسمون گفت چیو؟ منم ماجرای شیرینیا رو تعریف کردم براش. گفت اتفاقاً داماد بزرگمون (شوهرخواهرش) چون ترک نبودن، برای اونا جعبه‌ها رو باز می‌کردیم، ولی شما چون شیرینی رو جواب مثبت تلقی می‌کنید، برای شما جعبه رو باز نمی‌کردیم. 

یه بارم اینا اومدن خونهٔ ما. ما اون موقع خودمونم برای مهمون شیرینی گرفته بودیم. شیرینی‌ای که اینا آورده بودن رو هم باز کردیم براشون. عروسمون تعریف می‌کرد که موقع خرید شیرینی، بچهٔ خواهرم شیرینی خواست. بعد نگران بودیم که شمام مثل ما جعبه رو باز نکنید و شیرینی ندید به این بچه. تو فضای خنده و شوخی گفتم به هر حال گذشته‌ها گذشته ولی من فراموش نمی‌کنم و الان فقط یه دونه کوچیکشو می‌تونید باهم نصف کنید. بقیه‌ش مال خودمه.

۱۶.۵. یه رسم دیگه هم هست که دختر در دوران عقد، خونهٔ خانوادهٔ شوهر نمی‌مونه. پرسیدم قراره بمونی؟ عروسمون گفت اگه خانواده اجازه بده. خودش و برادرم می‌خواستن بمونه ولی نمی‌دونستن چجوری خانوادهٔ عروسمونو راضی کنن. داداشم گفت کار خودته. فقط تو بلدی با فن بیانت! از مامانش اجازه رو بگیری. گویا قبلاً غیرمستقیم فهمیده بودن که مامانشون اجازه نمی‌ده. زنگ زدم و بعد از نیم ساعت آسمون ریسمون بافتن اجازه گرفتم. و داداشم بار دیگر بهم ایمان آورد.

۱۷. یادتونه گفتم خونهٔ یکی از خوانندگان سابق وبلاگم نزدیک خونهٔ ماست؟ متأسفانه دیروز ظهر وقتی از دندون‌پزشکی برمی‌گشتم توسط این خواننده دیده شدم. خودم متوجه نشدم ولی عصر پیام داده بود که امروز فلان جا بودی؟ گفتم آره از دندون‌پزشکی برمی‌گشتم. دیگه بیشتر از این توضیح ندادم و بیشتر از این هم نپرسید، ولی احساس ناامنی می‌کنم این‌جور مواقع.

۱۷.۵. شریف که بودم هم چند بار خواننده‌های وبلاگم که من نمی‌شناختمشون ولی اونا منو می‌شناختن از این پیام‌ها می‌دادن که امروز فلان‌جای دانشگاه دیدیمت.

۱۸. بالاخره کار روکش دندونم تموم شد. ده دوازده سال پیش باید این کارو می‌کردم ولی لزومشو حس نمی‌کردم تا اینکه دو ماه پیش دکتر گفت استحکام دندونت مثل استحکام چیپسه. تشبیهش انقدر اثرگذار بود که قبول کردم روکش کنم. اون موقع با صدهزار تومن می‌تونستم این کارو انجام بدم و نکردم، حالا هشت تومن تموم شد برام.

۱۹. مدیرهای مدرسه‌های پارسال جلال و جبروت خاصی داشتن و بچه‌ها ازشون می‌ترسیدن. ولی مدیر اینجا خیلی باهاشون مهربونه. هر روز موقع امتحان یه ظرف شکلات دستش می‌گیره و دونه‌دونه می‌ره بالا سر بچه‌ها و بهشون شکلات می‌ده.

۲۰. چند روز پیش مدیر منو تو سالن دید گفت برای روز زن به همکارا هدیه دادیم، هدیهٔ شما و سه نفر دیگه رو اشتباهی به معلم‌های بازنشسته دادیم. گویا اونی که مسئول کارت به کارت کردن هدیه‌ها بود حواسش نبود که چندتا از معلم‌ها عوض شده و برای معلم ادبیات قبلی پرداخت کرده بود. چند روز بعدش شماره کارتمو خواستن و چند روز بعدترشم ۷۵۰ تومن به حسابم واریز شد. پیام دادم به مدیر و تشکر کردم ازش.

۲۱. به‌نظرم مراقبت، یکی از بی‌خودترین و مسخره‌ترین کارهای دنیاست. قانون این مدرسه هم اینه که مراقب تکون نخوره و راه نره. حتی برای پخش و جمع‌آوری برگه هم یه مسئول جدا دارن. جواب دادن به سؤال دانش‌آموز هم ممنوعه. فقط دو ساعت تمام باید وایستی تو یه نقطه و هیچ کاری نکنی. مفیدترین کاری که میشه کرد فکر کردنه که یه ساعتش از هفتاد سال عبادت هم بالاتره.

۲۲. امتحان ساعت ۸ شروع میشه ولی بچه‌ها از ۷ مدرسه‌ن. یه ربع به ۸ وارد مدرسه شدم. معاون گفت خانم، چرا الان؟ ماسکمو برداشتم، گفت آهان، معلمی.

۲۳. اولین روز مراقبتم، معاون از پشت بلندگو به بچه‌ها گفت همه مقنعه‌هاتونو دربیارید و سرها باز باشه. قیافه‌م متعجب شد. فکر کردم اشتباه شنیدم که بچه‌ها حجاب نداشته باشن. ولی وقتی دیدم کسی مقنعه سرش نیست فهمیدم که درست شنیدم. ولی همچنان متعجب بودم. بچه‌ها خندیدن که خانم اولین بارتونه برای مراقبت اومدین؟ گفتم آره. گفتن برای اینه که گوشی‌ای چیزی تو گوشمون نباشه و تقلب نکنیم.

۲۴. هنگام مراقبت دیدم یکی از شاگردهای درس‌نخونم که همیشه خوابه ولی نمرهٔ میان‌ترمش کامل شده بود یه کاغذ از تو آستینش درآورد گذاشت زیر ساق جورابش. تغافل کردم و به روی خودم نیاوردم. ولی برگه‌شو بدون ارفاق تصحیح خواهم کرد.

۲۵. یکی ازم معادل فارسی سین برنامه رو پرسیده بود. معنیش جدول زمان‌بندی و برنامه‌ریزیه ولی نمی‌دونستم معادل مصوبش چیه. انگلیسیشم نمی‌دونستم چطور نوشته میشه. گوگل کردم دیدم سین مخفف ساعت یگان نظامیه و از حوزهٔ نظامی وارد زبان عمومی شده. و فارسیه و معادل نمی‌خواد.

۲۶. دانشگاه فرهنگیان چند میلیون شهریه گرفته از استخدامیای جدید که براشون دورهٔ مهارت‌آموزی برگزار کنه، ولی دریغ از یه مهارت مفید که بهمون آموخته باشن تو این مدت. این آلودگی و سرما رو هم بهانه کردن که دی‌ماه رو مجازی کنن. حالا استادهای مهارت‌آموزی پیام دادن که به‌جای کلاس مجازی تحقیق بیارید. انگار بچه‌ایم که تحقیق ببریم نمره بگیریم. برای تعیین موضوع تحقیق هم با فلان شماره باید تماس بگیریم یا پیام بدیم. پیام دادم و هفت‌تا موضوع پیشنهاد دادم برای استاد. ولی گفتم نمی‌خوام در حد تحقیق باشه و تمایل دارم به‌صورت مقاله چاپ و منتشر کنم. دوتاشو قبول کرد و حالا دم به دیقه پیام میده که زنگ بزن. زنگ می‌زنم می‌پرسه مقاله‌ت چی شد. سری آخر که پیام داد جواب ندادم و بعداً پیام دادم که همون‌طور که قبلاً گفته بودم این هفته درگیر سخنرانی‌ام.

۲۶.۵. یه سری از همکارا هنوز موضوع برای تحقیق پیدا نکردن. یه سریا هم دنبال کسی هستن که یه پولی بگیره و براشون تحقیق انجام بده!

۲۷. یه کانال پیدا کردم تحت عنوان «حاصل اوقات». چه اسم قشنگی. چه ایدهٔ خوبی. کاش اسم وبلاگ من بود.

۲۸. بعد از سخنرانی فرهنگستان و دانشگاه (که موضوعاتشون هم ربطی به هم نداشت و یکی راجع به مصوبات فرهنگستان بود و یکی راجع به نام‌های تجاری) انگار یه بار بسیار بزرگ و سنگین رو از روی دوشم برداشتن. بار سنگین بعدی رساله‌مه که اگه اینم دفاع کنم، راحت میشم.

۲۸.۵. بماند به یادگار که وسط سخنرانیم تو فرهنگستان برق رفت.

۲۹. محبوبم، با برگ‌ها که نیامدی، حداقل با برف‌ها بیا.

۳۰. با برف‌ها هم که نیامدی لااقل با برق‌ها بیا.

۶ نظر ۱۴ دی ۰۳ ، ۱۶:۱۷
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)

۲۰۰۸- از هر وری دری (قسمت ۵۷)

پنجشنبه, ۶ دی ۱۴۰۳، ۰۴:۱۵ ب.ظ

۱. به‌واقع دلم برای وقتایی که پستام عنوان خاص‌تر و مشخصی داشتن یا به‌صورت جمله و حاوی پیام بودن و این‌جوری از هر وری دری نبودن تنگ شده.

۲. امتحانات نوبت اول از این هفته شروع شده و دی‌ماه فقط مراقبت داریم و کلاس و تدریس تعطیله. خوشحالم از این بابت. این هفته یه دونه مراقبت داشتم که با یکی از همکارا جابه‌جا کردم به‌خاطر سفرمون به مشهد، برای مراسم عقد برادرم.

۳. شب آخری که مشهد بودیم، موقع رد شدن از زیر یه درختی، یکی از پرنده‌های روی شاخه‌ها روی سرم خرابکاری کرد. می‌گن خوش‌شانسی میاره و اگه برای کسی یه همچین اتفاقی بیفته خوشبخت میشه و به‌زودی یه خبر خوب می‌شنوه. چند روزه منتظرم و خبری نیست. 😭

۳.۵. خدایا یه قند چیه که تو دل ما آب نمی‌کنی؟!

۴. یه ماهه چندتا دونه بادمجون گوشهٔ یخچال مونده. هی به مامان گفتم تا اینجایین یه چیزی باهاش درست کن، ولی فرصت نشد. دیشب برداشتم کبابشون کردم اولین میرزاقاسمی عمرمو درست کنم. بعد یادم افتاد امروز وقت دندون دارم و اینم سیر داره و زشته. نگه‌داشتم برای امروز. قبلاً یه بار از دانشگاه میرزاقاسمی گرفتم و دوست نداشتم. انقدر بد بود که مجبور شدم دور بریزم. اولین غذایی بود که دور می‌ریختم. الان که پستو می‌نویسم از دندون‌پزشکی برگشتم و میرزاقاسمیه رو درست کردم، ولی تمایلی به خوردنش ندارم. همچنان به‌نظرم دوست‌نداشتنیه.

۵. در رابطه با بادمجون یه چیزی یادم افتاد. من اکثر خریدامو یا حتی میشه گفت همهٔ خریدامو اینترنتی انجام می‌دم. یه بار که مامان تهران بود، استثنائاً باهم رفتیم میوه و سبزی رو به‌صورت حضوری بگیریم. در زبان ترکی به گوجه‌فرنگی بادمجون قرمز می‌گن و به اون بادمجونی که شما بادمجون می‌گین هم بادمجون مشکی می‌گن. تو مغازه مامانم یهو از مغازه‌دار پرسید این بادمجوناتون چنده؟ اونم هاج و واج نگاه به دور و برش کرد و گفت بادمجون نداریم که. منم که خنده‌م گرفته بود گفتم منظور مامانم این گوجه‌فرنگیاست. ما به اینا هم بادمجون می‌گیم.

۶. مدرسه به‌مناسبت روز زن یه مبلغی به حساب معلما (به‌جز من) ریخته. وقتی تو گروه اعلام کردن و تشکر کردن فهمیدم. حالا چرا به‌جز من؟ شاید شماره کارت منو ندارن یا شایدم به‌مناسبت روز زن و مادر بوده و من چون مجردم و زن و مادر نیستم بی‌بهره موندم! ولی مدرسه‌های پارسال بدون استثنا به همهٔ معلما یه هدیهٔ کوچیک داده بودن.

۷. در اهمیت ندادن به انشا همین بس که اون مسئولی که نمره‌ها رو بهش تحویل می‌دیم تا تو کارنامه ثبت کنه زنگ زده می‌گه مستمر انشاها رو همه رو بیست بدیم؟ انتظار داشتن پایان‌ترم هم نگیرم، ولی گرفتم.

۷.۵. ابتدای سال نمره‌های نگارش همه رو از مدرسه گرفتم ببینم کی انشاش خوبه کی ضعیفه؛ دیدم همه بیستن. ولی سر کلاس، همونایی که بیست بودن، بلد نیستن دو خط مطلب بنویسن.

۸. اون روز که داشتیم می‌رفتیم خونهٔ عروسمون که براش کادوهای بله‌برون ببریم (چند روز قبل از یلدا)، ترافیک بود. ماشینا همین‌جوری به ردیف بودن و میلی‌متری حرکت می‌کردن. یه موتوری از کنارمون رد شد و در عقب ماشین جلویی رو باز کرد و گوشی رو از دست خانومی که تو ماشین بود گرفت و فرار کرد. اون لحظه دست همه‌مون گوشی بود و در ماشینمونم قفل نکرده بودیم. انقدر صحنه ترسناک بود که گوشیامونو گذاشتیم تو و درا رو قفل کردیم و در حیرت و شوک فرورفتیم. 

۸.۲۵. دیشب داشتم خواب می دیدم گوشی ما رو زدن.

۸.۵. همچنان برام عجیبه که چرا انقدر کم خواب می‌بینم یا کمتر یادم می‌مونه در مقایسه با زمانی که تبریز بودم.

۹. با تأخیر یلدا رو بهتون تبریک می‌گم. اون آهنگِ معروف آخ تو شب یلدای منی رو شنیدین؟ در راستای همون آهنگ عارضم خدمتتون که من شب یلدای کسی نیستم. نهایت بتونم صبح شنبهٔ کسی باشم.

۱۰. اگه یه روز رئیس محل کار دومم عوض بشه منم از اونجا می‌رم. فی‌الواقع تنها دلخوشیم ایشونه که محبت دوطرفه بینمون برقراره و بارها این محبت و لطفشون رو به من ثابت کردن. ولی یه چیزایی دست ایشون نیست و مربوط به امور مالی و اداریه. مثل حقوق و امکانات. بهونه‌شون برای کم کردن حقوقم این بود که تو از آموزش‌وپرورش هم حقوق می‌گیری و ساعت کاریتم که شناوره. پس کم می‌کنیم حقوقتو. مشمول امتیازها و مزایایی که به بقیه می‌دن (مثل عیدی و یلدایی و هدیهٔ روز زن و مرد و غیره) هم نمیشم چون نیروی غیرتمام‌وقتم. البته طبق قرارداد، من هم تمام‌وقتم (ولی به‌صورت شناور). هر ماه ۱۴۳ ساعت و حتی بیشتر اونجام. چند وقت پیشم اومدن در اقدامی عجیب، من و احتمالاً چند نفر دیگه رو از کانال اطلاع‌رسانیشون حذف و بلاک کردن. چند روز پیش که رفتم حضوری قضیه رو پیگیری کردم، بعد از کلی پاس‌کاری که این ارجاع داد به اون و اون به این، بالاخره گفتن اون کانال برای تمام‌وقت‌هاست. گفتم خب من الان از کجا در جریان تعطیلی و تغییر ساعت کاری قرار بگیرم؟ منم دو روز در هفته، مثل بقیه از صبح میام. گفتن به همکارات بگو اطلاع‌رسانی‌ها رو برات بفرستن. با یه برخورد محترمانه و مؤدبانه هم نگفتن اینو. بعد چند روز یه کانال اطلاع‌رسانی هم برای ماها ساختن و اسمشو گذاشتن اطلاع رسانی کارکنان غیر تمام وقت. بدون رعایت نیم‌فاصله. اینکه بین پژوهشگرها یه همچین فرق‌هایی می‌ذارن آزاردهنده‌ست و اینه که می‌گم رئیس بره منم می‌رم. ولی از این زاویه هم میشه به ماجرا نگاه کرد که اشتغال‌زایی شده و الان یه نفر برای ادارهٔ کانال تمام‌وقت‌ها مشغول به کاره و یه نفر برای ادارهٔ کانال غیرتمام‌وقت‌ها.

یکی از همکارا می‌گفت احتمالاً می‌خوان نیروی پاره‌وقت از کرورکروری که به حساب‌های بن‌کارت بقیه واریز میشه، خبردار نشن. قبلاً که تو کانالشون بودم دیده بودم که یه تومن، دو تومن به یه مناسبتی می‌ریزن به حساب بن‌کارت رسمی‌ها و اطلاع‌رسانی می‌کنن.

۱۱. یه هفته‌ست به مسئول تعمیرات می‌گم قفل کشومو درست کنه. آخر سر اومده میگه قفل نو نداریم. می‌گم بخرید. می‌گه بودجه نداریم. چندتا از لامپ‌های اتاق هم سوخته. برای اونم بودجه ندارن. گفت یه درخواست بنویس برای رئیس گروهتون. گفتم پنج‌تا قفل خوبه بنویسم که کشوهای دیگه رو هم تعمیر کنید؟ تو اتاقمون بیست‌تا قفل خراب داریم. گفت همین یه دونه رو هم بعیده قبول کنن بخرن.

۱۲. دیدین میگن فلان چیز همه چیزه؟ ینی چیزای دیگه در برابر فلان چیز، هیچه. از وقتی با این دندون‌پزشک آشنا شدم به این نتیجه رسیدم که اخلاق و ادب همه چیزه. هر بار که رفتم پیشش، پاسخگو نبودن پذیرش و برخورد منشی و دستیار انقدر بد و غیرمحترمانه بود که تا مرز شکایت به رئیس بخش هم پیش رفتم ولی وارد مطب که می‌شدم، عذرخواهی و ادب دکتر آبِ روی آتیش بود.

۱۳. هر بار می‌رم دندون‌پزشکی، دکتر وضعیت ازدواجمو می‌پرسه و بعد تشویقم می‌کنه به ازدواج. سری قبلی گفت پس کی عروس میشی؟ گفتم هنوز خودم عروس نشدم ولی این هفته به مقام خواهرشوهری نائل اومدم. کلی تبریک گفت و تأکید کرد خودم هم عروس شم. بعد گفت هر موقع ازدواج کردی خبرشو بهم بده.

۱۴. نوشته بود تو زندان وقتی یکی خیلی خوب و بامعرفته بهش میگن میشه باهاش ابد کشید. با یکی ازدواج کنید که بشه باهاش ابد کشید. 

۱۵. هفتهٔ پیش که برای روکش دندونم رفته بودم، صحبت فرهنگستان شد و با دکتر راجع به سخنرانیم حرف زدیم. گفت عکسی فیلمی چیزی از سخنرانی داری؟ نداشتم. این هفته که رفتم پیشش، کتابچهٔ سخنرانی‌ها که چکیدهٔ متن منم توش بودو براش بردم. به‌علاوهٔ یه کتاب کوچیک با عنوانِ چرا واژه‌گزینی ضرورت دارد. صفحهٔ اولش نوشتم تقدیم به دکتر فلانی و اسم و شماره‌م هم نوشتم. کار دندونم که تموم شد گفت منم هفتهٔ دیگه یه چیزی برات میارم که تا آخر عمرت هر موقع نگاش کنی یاد من بیفتی. 

چیزی که دیدنش تا آخر عمر منو یاد دکتر می‌ندازه یا قاب عکسیه که بزنم رو دیوار یا شوهره 😂

۱۷ نظر ۰۶ دی ۰۳ ، ۱۶:۱۵
پیچند (تورنادو، دُردانهٔ سابق، شباهنگ اسبق)